میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

قدرت بی‌قدرتان – واتسلاو هاول

مقدمه اول: با فرا رسیدن زمستان سیاسی پس از «بهار پراگ» در سال 1968، حکومت کمونیستی چکسلواکی وارد دوره‌ای از انسداد سیاسی و محدودسازی شدید آزادی‌های مدنی شد. این وضعیت در طول دهه هفتاد ادامه داشت. در ژانویه سال 1977 گروهی از روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و فعالان سیاسی در واکنش به دستگیری تعدادی از اهالی موسیقی که به صورت زیرزمینی فعالیت داشتند، بیانیه‌ای را امضاء و منتشر کردند. این بیانیه که بعدها به منشور77 شهرت یافت، به یکی از مهمترین نمادهای مقاومت مدنی در اروپای شرقی بدل شد. در این بیانیه با اشاره به موارد متعدد نقض سیستماتیک حقوق شهروندی نظیر آزادی بیان، آزادی تجمع، آزادی دین و... از دولت خواسته شده بود تا به تعهدات خود در زمینه رعایت حقوق بشر، که با امضای توافق‌نامه‌های بین‌المللی و میثاق‌نامه‌های سازمان ملل متحد پدید آمده، پایبند باشد. از نظر آنها این تعهدات، اخلاقی و همچنین الزاماتی قانونی هستند و باید در عمل رعایت شوند. از جمله نویسندگان اصلی این بیانیه می‌توان به واتسلاو هاول، یان پاتوچکا و ییری هاشک اشاره کرد. آنها نه خواهان انقلاب بودند و نه سرنگونی نظام، بلکه خواهان رعایت قانون و کرامت انسانی بودند؛ اما بسیاری از امضاکنندگان با اخراج از کار، بازداشت و آزارهای امنیتی مواجه شدند؛ به عنوان مثال، پاتوچکای شصت و نه ساله در حین بازجویی‌های طولانی و مکرر از دنیا رفت. این بیانیه و برخی اقدامات وابسته به آن، الهام‌بخش جنبش‌های مدنی شدند که یک دهه بعد به فروپاشی بلوک شرق منتهی گردید.        

مقدمه دوم: واتسلاو هاول از نویسندگان و امضاکنندگان اصلی منشور ۷۷ بود؛ روشنفکری که بعدها به یکی از مهم‌ترین رهبران جنبش‌های مدنی در اروپای شرقی بدل شد و پس از سقوط حکومت کمونیستی، به‌عنوان نخستین رئیس‌جمهور چکسلواکی آزاد انتخاب گردید. یکی از مهم‌ترین اقدامات او پس از مشارکت در نگارش منشور، تدوین جستاری بود که در آن، به مسائل بنیادین قدرت، مسئولیت فردی، و امکان مقاومت در دل نظام‌های سرکوب‌گر‌ پرداخت. هاول در این مسیر، از شماری از اندیشمندان و نویسندگان در چکسلواکی و دیگر کشورهای بلوک شرق دعوت کرد تا در باب این موضوعات بیندیشند و بنویسند. نوشته‌ی او، به همراه برخی دیگر از آثار هم‌فکرانش، در فضای اختناق‌آمیز آن دوران، به‌صورت زیرزمینی چاپ و توزیع شد. این جستار، پیش از فروپاشی بلوک شرق، به زبان‌های مختلف ترجمه گردید و در میان روشنفکران و فعالان مدنی در اروپای شرقی، به‌ویژه لهستان، مجارستان و آلمان شرقی، بازتابی گسترده یافت. «قدرت بی‌قدرتان» صرفاً یک متن سیاسی نیست، بلکه تأملی فلسفی و اخلاقی درباره‌ی زندگی در دایره حقیقت، مسئولیت فردی، و امکان کنش در چنین شرایطی است. این اثر، با زبانی ساده کوشیده است تا نشان دهد که چگونه حتی در دل نظام‌های سرکوبگر، فرد می‌تواند با انتخاب‌های کوچک اما معنادار، ساختار قدرت را به چالش بکشد. این کتاب همچنان یکی از مهم‌ترین متون در حوزه‌ی مقاومت مدنی و اخلاق سیاسی به‌شمار می‌رود و خواندن آن، دعوتی است به بازاندیشی در باب نسبت میان حقیقت، قدرت و انسان.

مقدمه سوم: در روزگاری که بسیاری از ما با نوعی احساس بی‌قدرتی و نوعی انفعال، بی‌تفاوتی، و احساس بی‌اثر بودن در برابر ساختارهای پیچیده‌ی قدرت دست به گریبان هستیم، خواندن قدرت بی‌قدرتان واتسلاو هاول می‌تواند تجربه‌ای بیدارگر باشد. این متن، که در دل یکی از بسته‌ترین نظام‌های سیاسی قرن بیستم نوشته شده، از امکانی سخن می‌گوید که شاید هنوز هم برای ما گشوده باشد: امکان کنش، امکان زندگی در دایره حقیقت. خوشبختانه نمونه‌هایی از این دست را آگاهانه یا ناآگاهانه در سال‌های اخیر به نوعی تجربه کرده‌ایم. همچنین در تاریخ معاصرمان بیانیه‌های روشنگر همانند منشور77 کم نداشته‌ایم، اما آنچه کمتر توانسته‌ایم به آن دست یابیم، تبدیل آن‌ها به گفتمان و زبان مشترک میان طیف‌های مختلف اجتماعی و فکری بوده است؛ کاری که هاول و دیگر نویسندگان در این جستار کرده‌اند. بدبختانه کار جمعی الهام‌بخش نظیر این کمتر داشته‌ایم! لذا دیوار بی‌اعتمادی بین خودمان بالا و بالاتر رفته است و سرمایه اجتماعی‌مان همانند سطح آبِ زیرزمینی و روزمینی سرزمین‌مان پایین و پایین‌تر آمده است! نه تنها  به زبانی مشترک در خصوص اساسی‌ترین نیازهای خود دست نیافته‌ایم، بلکه در بسیاری موارد، صداهایی که می‌کوشیدند چنین راهی را بگشایند، با هتاکی‌های گوناگون از سوی جریان‌هایی متضاد و بعضاً مشکوک، به سمت خاموشی سوق داده شدند. وقتی نقد به جای گفت‌وگو به تخریب بدل شود، نه تنها صدای عدالت‌خواهی خاموش می‌شود، بلکه عملاً به تثبیت وضع موجود مدد می‌رساند. لذا خیل‌ قابل توجهی از ما، در فضای مجازی به استمرارطلب‌ترین جریان تاریخ بدل شده‌ایم در حالیکه گمان می‌کنیم مرزهای مبارزه و مقاومت را درنوردیده‌ایم! وقتی قدرت به جای مسئولیت، به رویا و حق تبدیل ‌شود، بوی مست‌کننده‌ای دارد؛ از نوع مطلقه هم که باشد سیاه‌مست می‌کند. توان ذهنی و فکری برخی جوامع به‌گونه‌ایست که هر گروهی را به طمع می‌اندازد تا با حذف رقبای احتمالی، همه‌ی «قدرت» را در آغوش بگیرند. محتمل است که در راستای هدفشان موفق بشوند، اما بدون شنیدن همه‌ی صداها، جامعه‌ای آزاد و انسانی شکل نخواهد گرفت. منشور77 و جستار هاول و مواردی از این دست، دعوتی هستند به رعایت اخلاق و بازسازی اعتماد؛ قدرت واقعی در همین است، در توان شنیدن، نه در فریاد حذف. قدرت واقعی در توان گفت‌وگوست، نه در مسابقه‌ی تخریب!   

******

هاول کارش را با این جمله آغاز می‌کند: کابوسی به جان اروپای شرقی افتاده: کابوسی که در غرب به آن «دگراندیشی» نام داده‌اند. او معتقد است که این کابوس ناشی از آن است که نظام دیگر نمی‌تواند همانند سابق در زمینه حذف و امحای ناهمسانی‌ها، اِعمال قدرت کند و همچنین از لحاظ سیاسی چنان متصلب شده است که عملاً امکان جذب و هضم این ناهمسانی‌ها را ندارد، لذا به طور طبیعی، این معضل دگراندیشی نمایان شده است. او سپس مجموعه‌ای از پرسش‌ها را مطرح می‌کند: این دگراندیشی چه اهمیتی دارد و از کجا ریشه گرفته است و چه نتیجه‌ای در بر خواهد داشت و از همه مهمتر اینکه این شهروندان درجه دوم (دگراندیشان) آیا قدرت آن را دارند که بر جامعه و نظام تأثیر بگذارند؟ در واقع کتاب تأملی پیرامون این سؤالات و مقتضیات آن است. برای پاسخ، ابتدا به تحلیل ماهیت قدرت در اروپای شرقی می‌پردازد و اصطلاح «پساتوتالیتر» را برای توصیف این نظام‌ها برمی‌گزیند و دلایلش را برای این انتخاب شرح می‌دهد. نظام حاکم بر اروپای شرقی از نگاه او (در اواخر دهه هفتاد میلادی) نظامی است که برخلاف دیکتاتوری‌های کلاسیک، با سازوکارهایی نرم‌تر اما فراگیرتر، شهروندان را در خود می‌بلعد؛ نظامی که با زبان دروغ، مناسک نمایشی، و اجبار به تظاهر، فرد را از درون تهی می‌سازد.

مفهوم مرکزی کتاب، «زندگی در دایره حقیقت» است. زندگی به تعبیر هاول در ذات خودش در مسیر تکثر، تنوع، خودساختگی و خودسامانی و در یک کلام در مسیر تحقق آزادی‌اش پیش می‌رود اما در چنین نظام‌هایی به همسان بودن تأکید ویژه می‌شود؛ یعنی شهروندان می‌بایست مطابق متر و معیاری که نظام تعیین کرده، زندگی کنند. طبیعتاً هرگاه مردم از نقش‌های تعیین‌شده، پا را فراتر بگذارند، در واقع به حریم نظام تجاوز کرده‌اند! مرز و حریمی که به مرور زمان آنچنان توسعه و گسترش یافته، که با هر حرکت مستقل یا دلخواهی، لاجرم لگدکوب می‌شود.

این متر و معیار در بلوک شرق، ایدئولوژی کمونیسم بود. اصولاً ایدئولوژی‌های رسمی، گرایش عجیبی به جدا شدن از واقعیات و خلق تصاویر انتزاعی دارند که به مرور نسبت‌شان با واقعیت دور و دورتر می‌شود اما همین‌ها پایه‌های بقا و تداوم نظام هستند. لذا نظام حاکم از نگاه هاول، ساختمانی است که بر پایه دروغ‌ و ریاکاری استوار است و این ساختمان تا زمانی که مردم حاضر باشند زیر سقف دروغ زندگی کنند، دوام خواهد آورد. پس طبیعی است که هر نوع به جلوه درآوردن آزادانه زندگی، نظام پساتوتالیتر را به شکلی غیرمستقیم به خطر می‌اندازد.

هاول نشان می‌دهد که در چنین نظامی، حتی کنش‌های کوچک و به‌ظاهر بی‌اهمیت —مثل امتناع یک سبزی‌فروش از نصب شعار حکومتی در ویترین مغازه‌اش— می‌تواند به مقاومتی واقعی بدل شود. چرا؟ چون این کنش، نظم نمادین دروغ را مختل می‌کند. قدرت نظام پسا‌توتالیتر از نگاه هاول، نه فقط در به‌کارگیری خشونت، بلکه در اجماع بر دروغ است. و هر شکاف در این اجماع، می‌تواند آغاز فروپاشی باشد.

تجربه‌ی هاول و هم‌نسلانش در نگارش منشور ۷۷ و آن جستارها و چاپ و نشر آن، نشان می‌دهد که چگونه کار جمعی، حتی در فضای اختناق، ممکن است؛ اگر بر پایه‌ی اعتماد، صداقت، و گفت‌وگو بنا شود. برای ما، خواندن این کتاب فقط مرور یک تجربه تاریخی نیست، بلکه مواجهه‌ای‌ست با پرسش‌هایی زنده: آیا می‌توان در دل روزمرگی، در دل فضای مجازی، در دل بی‌اعتمادی عمومی، زندگی در دایره حقیقت را تمرین کرد؟ آیا می‌توان به جای تخریب، گفت‌وگو کرد؟ آیا می‌توان از این احساس بی‌قدرتی، به قدرتی این‌چنین دست یافت؟

................................

واتسلاو هاول (۱۹۳۶–۲۰۱۱)، نمایشنامه‌نویس، روشنفکر، و سیاستمدار اهل چک، یکی از چهره‌های برجسته‌ی مقاومت مدنی در اروپای شرقی در قرن بیستم محسوب می‌شود. او در سال ۱۹۳۶ در خانواده‌ای مرفه و فرهنگی در پراگ به دنیا آمد. پس از به قدرت رسیدن کمونیست‌ها در سال ۱۹۴۸، هاول به دلیل پیشینه‌ی خانوادگی‌اش از ادامه‌ی تحصیل رسمی در دبیرستان محروم شد و حتی پس از طی کردن دوره‌های شبانه و گرفتن دیپلم نتوانست در رشته‌های علوم انسانی که مورد علاقه‌اش بود وارد دانشگاه شود. او پس از رها کردن رشته اقتصاد پس از دو سال و اتمام دوره خدمت سربازی در یک تئاتر مشغول به کار شد و به صورت مکاتبه‌ای به تحصیل در رشته دراما، در دانشکده هنر پراگ پرداخت و به‌تدریج به یکی از نمایشنامه‌نویسان برجسته‌ی چکسلواکی بدل شد. از نمایشنامه‌های او می‌توان به گاردن پارتی (1963)، خاطرات (1965)، و پروانه‌ای روی آنتن(1968) اشاره کرد. پس از سرکوب بهار پراگ، برای مدتی از تئاتر دور ماند و ناخواسته وارد دنیای سیاست شد. هاول که همواره بر مبارزه‌ی غیرخشونت‌آمیز تأکید داشت، بارها به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش بازداشت و زندانی شد که یکی از آنها چهار سال به طول انجامید. در اواخر دهه هفتاد، او به یکی از چهره‌های شاخص اپوزیسیون بدل شده بود. در همین دوره، کتاب معروف خود، قدرت بی‌قدرتان را نوشت.

او نقش کلیدی در انقلاب مخملی در سال ۱۹۸۹ داشت که به فروپاشی نظام کمونیستی منجر گردید. پس از آن هاول به‌عنوان رئیس‌جمهور چکسلواکی انتخاب و پس از تجزیه‌ی کشور، نخستین رئیس‌جمهور جمهوری چک شد (۱۹۹۳–۲۰۰۳). در دوران ریاست‌جمهوری‌اش، بر دموکراسی، حقوق بشر، و گفت‌وگوی فرهنگی تأکید داشت و کوشید تا گذار به دموکراسی را با کرامت انسانی همراه کند، و از قدرت نه برای تعمیق شکاف‌ها بلکه برای ترمیم زخم‌ها بهره بگیرد.

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه احسان کیانی خواه، انتشارات فرهنگ نشر نو، چاپ دوم ۱۳۹۸، شمارگان ۲۲۰۰ نسخه، ۱۶۴ صفحه

پ ن 1: نمره من به ترجمه‌ 8 از 10 می‌باشد.

پ ن 2: هاول می‌خواهد نوع خاص‌تری از حکومت‌های توتالیتر را معرفی کند که در واقع از توتالیتر بودن عبور کرده و به سطحی فراتر پا گذاشته‌اند... اگر بخش عبور کردن را ملاک قرار دهیم، پساتوتالیتر انتخاب خوبی برای ترجمه فارسی آن است، منتها این پسوند معمولاً حس تمام شدن مرحله قبل را انتقال می‌دهد و بعضاً سمت و سوی مثبتی را هم به ذهن متبادر می‌کند که با هدف نویسنده زاویه دارد. لذا پیشنهاد من استفاده از پسوند «فرا» به جای «پسا» است یعنی: فراتوتالیتر.

پ ن 3: نکات زیادی از متن قابلیت انتخاب و آوردن در ادامه مطلب داشت لیکن جدا کردن یک جمله از چنین متونی ممکن است شائبه ایجاد کند. به عنوان مثال همین اصطلاح زندگی در دایره حقیقت، در متن، معنای خودش را پیدا کرده است منتها به همین صورتی که من در معرفی کتاب آورده‌ام، گنگ است و کلی حرف و حدیث در موردش می‌توان طرح کرد. بخصوص که طیف‌های مختلفی از ما (یعنی همه‌ی ما) داعیه حقیقت و زندگی در دایره‌ی آن و زیر سقفِ آن را داریم!

پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهد بود و پس از آن به آمریکای لاتین خواهم رفت.

 


دم را دریاب – سال بلو

مقدمه اول: اولین حسی که عنوان کتاب ممکن است به ذهن برساند، غنیمت شمردن لحظاتِ حال و اکنون است. این حس با نوعی توصیه برای بیشینه کردن لذات همراه است، و چه بسا تجویز لذت‌جویی بی‌قید و رها شدن از مسئولیت را نیز به ذهن بیاورد. عنوان کتاب در نگاه عام، پیامی ساده و آشنا دارد؛ این عبارت در زبان روزمره به‌مثابه دعوت به خوش‌گذرانی، رهایی از دغدغه‌ها، و لذت بردن از لحظه تعبیر می‌شود. در این برداشت، «دم» یعنی لحظه‌ی حال و «دریافتن» آن، به معنای مصرف و بهره‌برداری فوری از لحظه است. در سبک زندگیِ متناسب با این برداشت، آینده امری مبهم است که در آن هرچه پیش آید خوش آید! و گذشته هم معمولاً روایتی است که بسته به حالِ آدم دگرگون می‌شود و رنگ و معنایش تغییر می‌کند. خلاصه اینکه فقط «حال» اهمیت دارد و حال هم تنها فرصت لذت‌جویی است؛ گویی زندگی چیزی جز مجموعه‌ای از لحظات خوش نیست که باید شکارشان کرد. اخیراً البته به غیر از شکار، موضوع ثبت و ضبط و نمایش آن هم اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده است؛ گویی که این لحظات اگر توسط دیگران دیده نشود، وجود نداشته و زیسته نشده است! «دم را دریاب» قدمتی بسیار طولانی دارد ولی این برداشت و نگاهی که عرض شد، تقریباً هیچ نسبتی با منشاء فلسفی آن ندارد.  

مقدمه دوم: عبارت «دم را دریاب» ترجمه‌ای‌ست از Carpe Diem، که نخستین‌بار در شعر هوراس، شاعر رومی، آمده است. این توصیه‌، دعوتی‌ست به چیدن لحظه، پیش از آن‌که پژمرده شود. در این نگاه، لحظه نه صرفاً فرصتی برای لذت، بلکه مجالی‌ست برای زیستن آگاهانه، در برابر ناپایداری زمان و بی‌ثباتی آینده. این معنا، برخلاف برداشت رایج در مقدمه اول، نه از سر فرار از مسئولیت، بلکه ریشه در پذیرش فناپذیری و محدودیت انسانی دارد. در فلسفه‌ی رواقی و اپیکوری، که زمینه‌ی فکری این عبارت را شکل داده‌اند، «دریافتن دم» به معنای زندگی در اکنون است؛ اما اکنونی که با تأمل، خویشتن‌داری، و آگاهی از مرگ همراه است. این لحظه، نه لحظه‌ی مصرف، بلکه لحظه‌ی مواجهه است؛ مواجهه با خویش، با جهان، و با گذر زمان. رمانی که سال بلو نوشته، نسبت پیچیده‌ای با این معنا دارد، چرا که این عبارت و توصیه، از زبان شخصیتی در داستان تکرار می‌شود که به نظر می‌رسد بیشتر اهل فریب و اغواست تا تأمل و صداقت، ولذا توصیه‌های او را می‌توان به تجویزهای مقدمه‌ی اول شبیه دانست. شخصیت اصلی اما چنان اسیر اشتباهات گذشته و ترس‌های آینده است که توان زیستن در لحظه را از دست داده و اگر بتوان توصیه‌ای برای او داشت، بهترین عبارت همین زیستن در لحظه است اما با همان رویکرد اصیل. وضعیت ما به نسبت زمانِ رمان پیچیده‌تر و شاید بحرانی‌تر شده است؛ در جهانی که با شتاب بی‌امان، اضطراب مزمن، و وعده‌های بی‌پایان آینده شکل گرفته، زیستن در لحظه به کاری دشوار بدل شده است. رمان دم را دریاب، برخلاف تصور عامیانه، نه دعوتی به لذت حال، بلکه تذکری است برای بیداری، پذیرش مسئولیت، و زیستن آگاهانه در لحظه، لحظه‌ای که نه برای فرار از خود، بلکه بستری است برای مواجهه با آن.

مقدمه سوم: در پسِ شعار «دم را دریاب»، پرسشی اساسی نهفته است: آیا فرد توان زیستن در لحظه را دارد؟ این توان، پیش از آن‌که به اراده یا میل وابسته باشد، به ساختار روانی و اخلاقی انسان مربوط است. در رمان دم را دریاب، شخصیت اصلی، تامی، با بحرانی بنیادین در تصمیم‌گیری مواجه است؛ بحرانی که نه حاصل پیچیدگی موقعیت، بلکه ناشی از ناتوانی در مواجهه با خویش و واقعیت است. در تمام تصمیم‌گیری‌های تامی به جای تأمل، تعلل به چشم می‌آید. تصمیماتش نه از سر شناخت، بلکه از سر بی‌تصمیمی‌اند؛ نوعی گرفتاری مزمن که در آن فرد بین احساس و عقل، آرزو و واقعیت در کشمکش و نوسان است، و از لحاظ تصمیم‌گیری فلج می‌شود و در برزخی از تردید و اضطراب سرگردان می‌ماند. این بحران، صرفاً روانی نیست؛ بلکه نشانه‌ای‌ست از گسست اخلاقی و فقدان مسئولیت‌پذیری. تامی نه تنها از تصمیم‌گیری، بلکه از پیامدهای آن نیز گریزان است. او لحظه را نه می‌فهمد، نه می‌پذیرد، و نه زندگی می‌کند؛ بلکه آن را به تعویق می‌اندازد، تا شاید خودِ تصمیم ناپدید شود، یا نجات‌دهنده‌ای از راه برسد و بار انتخاب را از دوشش بردارد. از این حیث، رفتار تامی شباهتی تأمل‌برانگیز با ساختار تصمیم‌گریز ج.ا. دارد؛ جایی که تعویق، توجیه، انتظار، جایگزین مواجهه با واقعیت شده‌اند! در چنین وضعیتی، «دم را دریاب» دیگر نه توصیه‌ای برای لذت، و نه دعوتی به تأمل، بلکه هشداری‌ست برای خروج از تعلیق.

******

«دم را دریاب» روایت چند ساعت از یک روز پُرتنش در زندگی «تامی ویلهلم» است؛ از حرکت او برای صرف صبحانه با پدرش در هتل گلوریانا آغاز، و عصر همان روز در کلیسایی در خیابان برادوی نیویورک به پایان می‌رسد. تامی، با نام اصلیِ ویلهلم آدلر، در نگاه خود و دیگران، شکست‌خورده‌ای تمام‌عیار است. در آغاز جوانی، عکسی از او نظر یک استعدادیاب هالیوود را جلب کرد؛ هرچند آن استعدادیاب، پس از گرفتن تست بازیگری بی‌خیال شد اما تامی تحصیل را رها کرد و علیرغم مخالفت والدین به هالیوود رفت و هفت سال تمام با سرسختی سعی کرد تا هنرپیشه‌ی سینما شود. توهماتش  در مواجهه با واقعیت‌های هالیوود فروریخت، اما به خاطر غرور و شاید هم به دلیل تنبلی، در کالیفرنیا مانده و به کارهای دیگری رو آورده بود. در شروع روایت او مردی چهل و چهارساله است که مدتی است جدا از همسر و فرزندانش زندگی می‌کند و تلاش‌هایش برای گرفتن طلاق ناکام مانده است. خرج زن و دو پسرش را می‌دهد و همسرش هم مدام صورتحساب‌های جدید برایش می‌فرستد. او چند ماهی است که کار خودش به عنوان فروشنده یک شرکت را از دست داده و چهارنعل به سمت افلاس حرکت می‌کند. چند ماه قبل برای زندگی به این هتل آمده است تا در نزدیکی پدرش، دکتر آدلر باشد، که پزشکی پولدار و بازنشسته است، تا شاید بتواند محبت و حمایت پدر را جلب کند.

چند روز قبل از شروع روایت، تمام پس‌اندازش را به صورت وکالتی در اختیار فردی به نام دکتر تامکین گذاشته تا روی سهام روغن خوک سرمایه‌گذاری کند، سهامی که حالا در حال سقوط است. اضطراب از دست رفتن سرمایه، صورتحساب‌های هتل، و فشار مالی همسر، همگی او را تحت فشار قرار داده است و...

در ادامه مطلب به برش‌ها و نکاتی از داستان خواهم پرداخت.

................................

سال بلو (1915-2005) نویسنده‌ی آمریکایی-کانادایی، در حومه‌ی مونترال، از خانواده‌ای مهاجر روس‌تبار به دنیا آمد. خانواده‌اش در کودکی به شیکاگو مهاجرت کردند؛ شهری که بعدها در آثارش نقشی محوری یافت. بلو در دانشگاه شیکاگو تحصیل کرد و مدرک کارشناسی خود را در رشته‌ی جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی از دانشگاه نورث‌وسترن گرفت. او همچنین مدتی در دانشگاه ویسکانسین به تحصیل پرداخت و در جنگ جهانی دوم در نیروی دریایی خدمت کرد. نخستین رمانش، مرد معلق در سال ۱۹۴۴ منتشر شد. شهرت ادبی‌اش با سومین رمانش، ماجراهای اوگی مارچ (1953) آغاز شد؛ رمانی که با زبان پرشور و شخصیت‌پردازی گسترده، جایزه‌ی ملی کتاب را برایش به ارمغان آورد. آثار بعدی‌اش چون هندرسون شاه باران (1959)، هرزوگ (1964)، هدیه‌ی هومبولت (1975) و رولشتاین (2000)، همگی بازتابی از دغدغه‌های فلسفی، روان‌شناختی و اجتماعی او هستند. بلو در سال ۱۹۷۶ جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کرد؛ هیئت داوران نوبل او را نویسنده‌ای خواندند که «در درک انسان مدرن و تحلیل ظرافت‌های روانی و اجتماعی‌اش، نثری غنی و انسانی پدید آورده است.» او همچنین برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر و سه بار برنده‌ی جایزه‌ی ملی کتاب شد.

در فهرست سال 2006 هزار و یک کتابی که باید قبل از مرگ خواند، دم را دریاب در کنار شش اثر دیگر نویسنده حضور داشتند که در ویرایش سال ۲۰۱۲ به سه اثر کاهش یافته است: مرد معلق، هدیه هومبولت و هرزوگ.

دم را دریاب حداقل دو بار به فارسی ترجمه شده است.

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه بابک تبرایی، نشر چشمه، چاپ دوم 1387، تیراژ 2000نسخه، 177صفحه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 4 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.53 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه‌ 8 از 10 می‌باشد.

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «قدرت بی‌قدرتان» اثر واتسلاو هاول خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهم رفت.

 

ادامه مطلب ...

دژ – آرچیبالد جوزف کرونین

مقدمه اول: در تقسیم‌بندی رمان‌ها همه‌چیز به ژانر و سبک و... ختم نمی‌شود. بر اساس تجربه‌ی شخصی می‌توان رمان‌ها را به دو گروه اصلی مایه‌دار و بی‌مایه تقسیم کرد! در این نگاه، آنچه بیش از باقی مؤلفه‌ها اهمیت دارد، جوهره‌‌ایست که خوانش یک رمان را به تجربه‌ای لذت‌بخش، قابل‌توجه و گاه ماندگار تبدیل می‌کند. در واقع این خط‌کش بر اساس توانایی کلیت اثر (سبک و محتوا) در برانگیختن اندیشه و احساس استوار است. در ذیل این دو گروه عمده (که تأکید می‌کنم تاحدودی شخصی است) زیرگروه‌های مشابهی شکل می‌گیرد مثلاً: رمان‌های عامه‌پسند و نخبه‌گرا. یک رمان عامه‌پسند می‌تواند بی‌مایه باشد اگر تنها به کلیشه‌ها دل بسته باشد و می‌تواند مایه‌دار باشد، اگر با زبان ساده، دغدغه‌های عمیق انسانی را روایت کند. به همین ترتیب یک رمان نخبه‌گرا ممکن است در پیچیدگی‌های بی‌ثمر غرق شود، یا با ساختاری چندلایه و پیچیده، حقیقتی را روشن‌تر کند. با این مقدمه می‌خواستم وقتی در ابتدای معرفی دژ، آن را در گروه عامه‌پسند‌ها قرار می‌دهم، قضاوت منفی شکل نگیرد.                  

مقدمه دوم: ای.جی. کرونین پیش از آن‌که به عنوان نویسنده‌ای پُرمخاطب شناخته شود، پزشک بود؛ پزشکی با تجربه‌ی مستقیم از نظام درمانی بریتانیا در دهه‌های ابتدایی قرن بیستم. همین تجربه‌ی زیسته به آثار او جان و اعتبار می‌دهد. لذا نقدهای او به نظام درمانی، نه از بیرون بلکه از درون حرفه‌ی پزشکی طرح می‌شود؛ نقدهایی صادقانه، انسانی و گاه تلخ. او با قلمی گرم و روایت‌هایی ساده، ضعف‌های ساختاری، بی‌عدالتی‌های بعضاً پنهان، و گاه بی‌تفاوتی‌های اخلاقی پزشکان را به تصویر می‌کشد، بی‌آنکه از ارزش‌های والای این حرفه غافل شود. او در دژ، نشان می‌دهد که چگونه یک پزشک جوان آرمان‌گرا، در برخورد با واقعیت‌های سودمحور نظام درمانی، به چالش کشیده می‌شود. نقدهای او تخریب‌گر نیستند و بیشتر دعوتی به بازنگری در اخلاق حرفه‌ای، نظام درمانی و رابطه بین پزشک و بیمار هستند.

مقدمه سوم: در میان جملات معروفی که از نیچه در جاهای مختلف تکرار می‌شود، این دو جمله برای این مقدمه انتخاب مناسبی است:«اگر برای مدتی طولانی به مغاک خیره شوی، مغاک نیز به درون تو خیره خواهد شد.» و «کسی که با هیولا می‌جنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا تبدیل نشود.» این دو گزاره تابلوهای هشداردهنده‌ای هستند که در این جهانِ ممزوج با خشونت، فساد و بی‌عدالتی، به کار می‌آید؛ به کارِ بقای انسانیت و اخلاق! خیره شدن به تاریکی، اگر بدون مراقبت و خودآگاهی باشد می‌تواند خطر سقوط در تاریکی را افزایش دهد. این مغاک و گودال و تاریکی فقط نمادی از شر یا پوچی نیستند بلکه به ساختارهایی چون قدرت، ایدئولوژی و... هم می‌تواند اشاره داشته باشد؛ ساختارهایی که توانِ بلعیدن‌شان بالاست! آنان که با نیت اصلاح و تغییر و درانداختن طرحی نو وارد چنان میدان‌هایی می‌شوند باید حواسشان شش‌دانگ جمع باشد! چه بسیار مبارزانی که به تدریج شبیه همان چیزی شدند که سال‌ها منتقد آن بودند و یا چه بسا انقلابیونی که پس از پیروزی، به تدریج همان ساختارهایی را که علیه آن قیام کرده بودند، بازتولید کردند. واقعیت هم مثل رمان‌های عامه‌پسند و هالیوودی نیست که با چرخش قلم و دوربینی، بتوان از چنین ورطه‌هایی گریخت و خلاص شد؛ تمام دیکتاتورها و تمام سقوط‌کرده‌هایِ در چنان گودال‌هایی، معمولاً تا لحظات آخر زندگی، خودشان را در مسیر درست احساس می‌کنند.

******

«اندرو مانسون» پزشک جوان و تازه فارغ‌التحصیل‌شده‌ایست که برای اولین تجربه‌ی کاری به عنوان دستیار به شهری کوچک و معدنی وارد می‌شود. او به عنوان دستیار دکتری که همواره در اتاق خوابش بستری است شروع به کار می‌کند. همه‌ی امور مطب و حساب و کتاب، توسط همسرِ آن دکتر انجام می‌شود. طبق قرارداد اندرو در ازای خدمات درمانی مبلغ ناچیزی دریافت می‌کند که بخش بسیار کوچکی از مبلغی است که معدن برای این خدمات در نظر گرفته و به همسر دکتر پرداخت می‌کند. به‌همین خاطر است که اسلاف اندرو پس از مدت کوتاهی عطای این کار را به لقایش می‌بخشیدند و می‌رفتند. مانسون اما بدون توجه به حواشی، کار خود را با مسئولیت‌پذیری کامل به پیش می‌برد و طبعاً همان‌طور که انتظار می‌رود به توفیقات قابل توجهی دست می‌یابد. از صفر شروع می‌کند و به سوی قله‌ها حرکت می‌کند و از آنجایی که این قله‌ها واقعی هستند، فراز و نشیب‌های زیادی در پیشِ روی او قرار دارد...

این اثر در سال 1937 چاپ و به محبوب‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب سال تبدیل شد. بلافاصله فیلمی بر اساس آن ساخته شد که نامزدی چهار جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و کارگردانی را به دست آورد. کتاب از لحاظ فروش، رتبه اول در دهه 1930 را از آن خود کرده است و با توجه به مطرح شدن نقدهایی در رمان به نظام درمانی موجود در آن زمان، به نظر می‌رسد به صورت غیرمستقیم در تأسیس نظام جدید درمانی (NHS) بریتانیا در سال 1948 تأثیرگذار بوده است.

در ادامه مطلب بیشتر به داستان خواهم پرداخت.

................................

ای. جی. کرونین (1896-1981) پزشک و نویسنده‌ی بریتانیایی در اسکاتلند، از پدری ایرلندی و کاتولیک، و مادری اسکاتلندی و پروتستان به دنیا آمد. در دانشگاه گلاسکو پزشکی خواند و مدتی به عنوان پزشک در نیروی دریایی بریتانیا خدمت کرد. تجربه‌ی او در طبابت، به ویژه در مناطق معدنی و محروم، تاثیر عمیقی بر آثار او داشت. او در دهه چهارم زندگی‌اش به دلیل بیماری، مدتی از کار پزشکی فاصله گرفت و در این دوران نخستین رمان خود را (قلعه هاتر- 1931) نوشت. موفقیت قابل توجه این اثر باعث شد حرفه‌ی پزشکی را کنار بگذارد و به نویسندگی تمام‌وقت مشغول شود. سبک او تلفیقی از رئالیسم و رمانتیسیسم است به همراه رگه‌هایی از نقد اجتماعی و دغدغه‌های اخلاقی. آثارش بارها به به فیلم و سریال تبدیل شده‌اند و مخاطبان زیادی داشته‌اند.

بر اساس رمان دژ که یکی از معروف‌ترین آثار او به حساب می‌آید اقتباس‌های فراوانی صورت پذیرفته است؛ علاوه بر فیلم سال 1938، دو مینی سریال مهم در سالهای 1960 و 1983 ساخته شده است (همچنین نسخه‌های متعدد تلویزیونی انگلیسی و غیرانگلیسی). نسخه نمایش رادیویی ایران‌صدا نیز با کارگردانی صدرالدین شجره تولید شده است.    

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه فریدون مجلسی، نشر نیلوفر، چاپ دوم 1389، 460 صفحه، تیراژ 1100نسخه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.8 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.24 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه‌ 7 از 10 می‌باشد.

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «دم را دریاب» اثر سال بلو خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهم رفت.


 

ادامه مطلب ...

ارزان‌خورها – توماس برنهارد

مقدمه اول: اگر بخواهم از ادبیات فارسی، جمله‌ای برگزینم که به حال و هوای این کتاب نزدیک باشد و از آن بهره بگیرم تا برداشت خودم از شخصیت اصلی و راویِ این داستان بیان نمایم و حتی آن را به عنوان فتحِ ‌بابی برای این مطلب انتخاب کنم؛ به سراغ حکایت سفر معروف سعدی به کیش خواهم رفت و این جمله: «انصاف، از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقتِ گفتنش نماند!». لازم است در همین مقدمه عرض کنم که این رمان کوتاه، مثل حکایتِ کوتاهِ سعدی شیرین نیست و خواندنش مقدماتی لازم دارد که اگر نباشد بعید است که تا به انتها خوانده شود و یا اگر تا به انتها خوانده شود بعید است مقبول بیافتد! سعدی پس از شنیدن طول و تفصیل‌های بازرگان در جمع‌بندی خود او را مردی پریشان‌گوی و ملال‌آور ارزیابی کرده است، درحالیکه بازرگان نسبت به سوژه اصلی این رمان کوتاه، در حوزه کار خودش دستاوردهای واقعاً خوبی داشته است! این یعنی اگر سعدی مخاطب این داستان قرار می‌گرفت، احتمالاً بعد از سه چهار صفحه در پی آن بازرگان به اقصای غور می‌شتافت! هرچند بزرگان گفته‌اند: صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد.       

مقدمه دوم: گئورگ فیلیپ فریدریش فون هاردنبرگ(1772-1801)، شاعر و فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، در عینِ کوتاهی عمرش از نوادر ادبیات و اندیشه‌ی دیار خود محسوب می‌شود و نام مستعارش (نووالیس) و جملات قصاری که از او نقل می‌شود شهرت بسیار دارند. برنهارت برای فتحِ باب داستان ارزان‌خورها، عبارت کوتاهی از نووالیس را انتخاب کرده است: «طرحی برای جهان می‌جوییم / آن طرح خود ماییم.» انتخاب متناسب و به‌جایی است. در واقع اغلب اوقات این جملات بسیار با ظرافت انتخاب می‌شوند و بدبختانه عمدتاً مغفول می‌مانند!            

مقدمه سوم: در ایام نوجوانی آرزوی نوشتن یک رمانِ تاریخی داشتم که در آن بسیاری از گره‌های تاریخ معاصر را در قالب داستان بگشایم! گاهی حتی پا را فراتر می‌گذاشتم و برخی ایده‌ها را در دو سه خط، یک گوشه‌ای ثبت می‌کردم؛ گوشه‌هایی که تا مدت‌ها گذرم به آنجا نمی‌افتاد! راستش گاهی هنگام طی نمودن مقدماتِ خواب در بستر، علیرغم دست به قلم نبردن، با رویای دست به نوبل یازیدن، به خواب می‌رفتم! بعدها متوجه شدم در این عرصه تنها نبوده‌ام و رقبا بسیارند! اینکه بنا داشتیم به فلان رده‌ی منطقه یا جهان برسیم، یا دروازه‌های فلان را رد کنیم و شاخ غول را بشکنیم، یا کتاب‌های چنین و چنان بنویسیم و جایگاهی رفیع کسب کنیم و بعد با اکراه (تأکید می‌کنم با اکراه!) جایزه نوبل را بپذیریم و ... همه پشم است و کشک! بابت چیزی که می‌خواستیم و می‌خواهیم بشویم کسی تره هم خُرد نمی‌کند. البته در بلندمدت! چون در کوتاه‌مدت و در عرصه‌هایی مثل سیاست، این روش جواب داده و جماعتی با تکرار آن، ماهی‌های گنده‌ای صید کرده و صید خواهند کرد! 

******

سوژه اصلی داستان فردی به نام کُلِر است؛ از آن آدم‌هایی که «فقط مشغول تفکرند و در واقع هستی‌شان از تفکرشان نشئت می‌گیرد». او شانزده سال قبل از زمان روایت، در حال پیاده‌روی داخل یکی از پارک‌های وین، مورد حمله‌ی سگی که قلاده‌اش پاره شده، قرار می‌گیرد. گازی که سگ از پای او گرفته است و یا شاید خطای پزشکان، سبب شده تا او یک پایش را از دست بدهد. صاحب سگ که کارخانه‌دار متمولی است، بابت این حادثه علاوه بر پرداخت مبلغی قابل توجه، یک مقرری ماهیانه‌ی ازکارافتادگی برای او تا آخر عمر در نظر گرفته است. با این وصف، کُلر که تا پیش از آن هم شیفته مطالعه و تفکر بود، زندگی خود را تمام‌وقت صرف رشد و اعتلای تفکرات خود قرار می‌دهد و علی‌الخصوص در زمینه‌ی سیماشناسی (فیزیونومی یا علم فراست که به وسیله آن می‌توان از طریق رنگ و شکل و هیئت اعضای ظاهری، خلق باطنی و صفات روحی مردم را شناخت) تمرکز می‌کند. این حادثه و تسهیلِ ورودِ او به دنیای «تفکر»، به تدریج او را در انزوا و توهم فرو می‌برد.

حاصل تتبعات کُلر در علم‌الفراسه‌، چهار رساله است که سه‌تای آن را در ذهن داشت و چهارمین و بزعمِ او مهمترین بخش به موضوع «ارزان‌خورها» اختصاص می‌یافت. ارزان‌خورها عبارت بودند از چهار فرد مشخص که در پنج روز از هفته، کُلر در یک کافه‌رستوران، بر سر میز آنها حضور یافته و به همراه آنها ناهار می‌خورد؛ ناهاری که ارزان‌ترین منوی این کافه است. این برنامه سالها ادامه داشته است و یک زمانی بر سر یک اتفاق، کُلر به این نتیجه رسیده است که همین ارزان‌خورها نقشی مهم و حیاتی در پیشبرد علم‌الفراسه‌ی او دارند ولذا با شور و شوق فراوان به سراغ راوی می‌آید تا این موضوعات را برایش تشریح کند تا آمادگی نوشتن این رساله‌ی چهارم پدید آید.

داستان عبارت از شرحی است که راوی برای ما از برداشتهایش از این ملاقات و ملاقات‌ها و مقدماتِ آن روی کاغذ آورده است. این رمان کوتاه در نگاه اول یک پریشان‌گویی محض به نظر می‌رسد (هم در فرم و هم در محتوا) و ممکن است خواننده را در همان اوایل یا اواسط کار، از ادامه‌دادن منصرف کند اما کلیت آن کنایه‌ی طنازانه‌ایست به این شیوۀ دور شدن از واقعیات و غرق شدن در توهمات، که یکی از بیماری‌های رایج اهل تفکر است، و بزعم من با آن پایان‌بندی درخشانش به دل خوانندگان صبور و اهلِ دل خواهد نشست!

در ادامه مطلب بیشتر به آن خواهم پرداخت.

................................

توماس برنهارد (1931-1989) یکی از برجسته‌ترین نویسندگان و نمایشنامه‌نویسانِ آلمانی‌زبان در قرن بیستم محسوب می‌شود. او فرزند یک رابطه غیررسمی بود و هیچ‌گاه پدرش را ندید. مادرش، هرتا برنهارد پس از چندماه او را به نزد پدر و مادر خود در وین فرستاد. بعد از ازدواج مجدد مادر، از سال 1937 در آلمان ساکن شد و تجربه‌های تلخی از آموزش در نهادهای تربیتی نازی‌ها داشت، از جمله اقامت در یک پرورشگاه و یک مدرسه شبانه‌روزی. تحصیلات او در یک مسیر معمول و ساده پیش نرفت؛ نیمه‌کاره ماندن دبیرستان در سالزبورگ به دلیل بیماری و شرایط خانوادگی، آموزش‌هایی در زمینه موسیقی، بازیگری و نمایشنامه‌نویسی در دانشگاه موتسارت در سالزبورگ و... از شانزده سالگی کارهای مختلفی را تجربه کرد، از کار در یک فروشگاه مواد غذایی تا نوشتن مقاله و نقدهای هنری برای روزنامه‌ها و مجلات. در بیست سالگی با هدویگ اشتاویانیسک که 37 سال از خودش بزرگتر بود آشنا شد و رابطه آنها تا زمان مرگ هدویگ در 1984 تداوم داشت و تأثیر مهمی در زندگی و آثار برنهارد گذاشت. اولین اثرش «یخبندان» در سال 1963 منتشر و از آن پس تمام‌وقت مشغول نوشتن شد. او با سبک خاص نوشتاری‌اش که اغلب با مونولوگ‌های طولانی و تکرار همراه است شناخته می‌شود. از میان آثارش می‌توان به آشفتگی(1967)، تصحیح(1975)، بازنده(1983)، چوب‌برها(1984)، نابودی(1986) اشاره کرد. رمان کوتاه ارزان‌خورها در سال 1980 منتشر شده است.

او با وجود انتقادات شدیدش نسبت به جامعه اتریش، تا آخر عمر در آنجا زیست ولی در وصیت‌نامه‌اش نشر آثار خود را در اتریش ممنوع کرد، هرچند وارث او (برادرزاده‌اش)، بعدها این وصیت را نقض کرد.   

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه محمد همتی، نشر افق، چاپ دوم 1404، 96 صفحه، تیراژ 500نسخه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه C (نمره در گودریدز 3.76 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه‌ 9 از 10 می‌باشد.

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب « دژ » اثر ای. جی. کرونین خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «دم را دریاب» اثر سال بلو خواهم رفت.

 

ادامه مطلب ...

پسرانی از جنس روی – سوتلانا آلکسیویچ

مقدمه اول: پس از پایان جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی روایتی خاص و ایدئولوژیک از این جنگ را در ادبیات رسمی خود نهادینه کرد. روایتی که جنگ را به یک اسطوره اخلاقی و ملیِ توأم با پیروزی تبدیل می‌کرد. این روند تقدیس تا دهه‌ها ادامه داشت و دارد! در تاریخ‌نگاری و تبلیغات رسمی شوروی، از این جنگ تحت عنوان «جنگ بزرگ میهنی» یاد می‌شد که حامل بار معنایی خاصی است و هدفش برجسته‌سازی نقش ملت در دفاع از سرزمین مادری در برابر تجاوز فاشیسم است. ادبیات رسمی، اعم از کتاب‌های درسی، فیلم‌های سینمایی، رمان‌ها و اشعار، سخنرانی‌های سیاسی و... همگی در خدمت ساختن تصویری قهرمانانه از سربازان، فرماندهان و حتی شهروندان عادی قرار گرفتند. استالین و جانشینانش، از این روایت برای مشروعیت‌بخشی به حکومت، تقویت وحدت ملی و سرکوب مخالفان داخلی بهره بردند. در این چارچوب، شکست‌ها و اشتباهات نظامی(بخصوص در سال‌های ابتدایی جنگ) سانسور یا تحریف می‌شدند و تمرکز بر پیروزی نهایی و فداکاری‌های ملت قرار داشت.          

مقدمه دوم: نظام‌های ایدئولوژیک برای بقا و تثبیت خود، ناگزیر به بازتولید و تقویت روایت‌هایی هستند که در آن‌ها جنگ نه به عنوان فاجعه‌ای انسانی، بلکه به مثابه عرصه‌ای باشکوه برای قهرمانی و فداکاری تصویر می‌شود. آنها در روایات خود از جنگ، چنان احساسات مخاطب را درگیر می‌کنند که خشونت‌ها و ویرانی‌ها و رنج‌های انسان در حاشیه قرار می‌گیرند و چیزی که به چشم مخاطب می‌آید تابلویی زیبا و پرشکوه، با عناصری از انسانیت و معنویت است. مخاطبان اصلی این بازنمایی‌ها، کودکان و نوجوانان هستند؛ نسلی که با خواندن داستان‌های قهرمانانه در کتاب‌های درسی و ... به مشارکت در جنگ‌های آینده ترغیب می‌شود تا خود را در قامت قهرمانان گذشته بازآفرینی کند. اتحاد جماهیر شوروی در این راستا روایت‌های پرشکوهی خلق و از آن‌ها بهره‌برداری کرد. این زیباسازی اغراق‌آمیز از جنگ، مستلزم فاصله‌گیری هرچه بیشتر از واقعیت‌های تلخ آن است و همین فاصله‌گرفتن‌ها بود که نهایتاً سبب شد، شوروی در باتلاق افغانستان فرو برود.         

مقدمه سوم: در سال 1979، اتحاد جماهیر شوروی با هدف حمایت از دولت کمونیستی افغانستان، نیروهای نظامی خود را وارد این کشور کرد. آنها انتظار داشتند این مداخله، سریع و کنترل‌شده باشد اما این‌گونه پیش نرفت و افغانستان به میدان عملی و نیابتی جنگ سرد بین دو ابرقدرت مبدل شد؛ جنگی که یک دهه ادامه پیدا کرد. این جنگ خونین و فرسایشی (کشته شدن صدهاهزار نفر و آواره شدن میلیون‌ها افغانستانی) از یک‌سو منطقه را در بی‌ثباتی فزاینده‌ای فرو برد و از سوی دیگر زمینه‌ساز تحولات عمیق در درون شوروی گردید. رسانه‌های رسمی تلاش داشتند که این حرکت را همانند حرکت‌های قبلی به ایده‌ی انترناسیونالیسم جهانی و جنگیدن در افغانستان برای حفظ امنیت در سرزمین مادری و امثالهم بچسبانند اما توفیق نیافتند. در مجموع نزدیک به پانزده هزار سرباز شوروی در این جنگ کشته شدند که پنهان کردن چنین تلفاتی علیرغم همه‌ی تلاش‌های رسمی ممکن نبود. سربازان جوانِ اعزامی یا با ذهنی آشفته و بدون اعتقاد به آنچه پیش از آن باور داشتند، به وطن بازمی‌گشتند یا در تابوت‌هایی از جنس روی! که در هر دو حالت تأثیر قابل توجه و بعضاً ناخواسته‌ای بر ذهنیت اطرافیان خود درخصوص سیاست‌های حاکمیت داشتند. خروج نیروهای شوروی از افغانستان به عنوان یک شکست استراتژیک، اعتماد به نفس ایدئولوژیک شوروی را تضعیف کرد. آنچه در مسکو و شهرهای بزرگِ شوروی از این جنگ باقی ماند، فقط خاطره تلخ یک مداخله نبود، بلکه آغاز یک پایان بود.  

******

این کتاب اثری «مستندنگارانه» محسوب می‌شود که با نگاهی بی‌پرده و انسانی به جنگ شوروی در افغانستان می‌پردازد. نویسنده نه در قالب یک رمان و نه در قالب گزارشی خشک و نظامی؛ بلکه با مجموعه‌ای از روایت‌های زنده، دردناک و گاه هولناک از زبان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر این جنگ بوده‌اند به موضوع می‌پردازد: سربازان جوان، فرماندهان، پرستاران، مادران، همسرانِ داغدار و... آلکسیویچ که خود تجربه حضور در افغانستان را دارد در این اثر با صدها مصاحبه، صدای کسانی را به گوش خواننده می‌رساند که معمولاً در تاریخ‌نگاری‌های رسمی، غایب هستند.

عنوان کتاب اشاره به تابوت‌های فلزی دارد که اجساد کشته‌شدگان در جنگ با آنها به کشور بازگردانده می‌شدند. «پسرانی از جنس روی» نه تنها پرده از واقعیت‌های تلخ جنگ افغانستان برمی‌دارد، بلکه افسانه سرباز-قهرمان شوروی را به چالش می‌کشد. در تبلیغات رسمی، سربازان برای کمک به ترویج کشاورزی و امثالهم در کشوری دوست اعزام می‌شدند یا نهایتاً در حاشیه به جلوگیری از نفوذ کاپیتالیسم و برقراری امنیت و کمک به انترناسیونالیسم جهانی اشاره می‌کردند. سربازان جوان، همان‌گونه که در کتاب‌های درسی با شوق و حسرت زندگینامه قهرمانان جنگ بزرگ میهنی را می‌خواندند، با دورنمایی از کسب افتخار و وطن‌پرستی پا به این سرزمین می‌گذاشتند اما واقعیتِ جنگ چیز دیگری بود؛ قهرمانان انترناسیونالیست به جایی می‌رسیدند که به جای کاشت درخت (تبلیغات رسمی) به درون خانه‌های کاه‌گلی که زنان و کودکان در آنها پناه گرفته بودند، نارنجک پرتاب می‌کردند!

«ما از جلوی روستایی ویران‌شده گذشتیم که به مزرعه‌ای شخم‌زده می‌مانست. همه آنچه از خانه‌هایی که روزی مردم را در خود جای می‌داد باقی مانده بود، تلی از خاک رُس مرده بود...»

«اونا دوستم رو کشتن. می‌رن می‌خندن؟ خوشحال هستن؟ درحالی‌که دوست من مُرده... من هرجا جمعیت بیشتری باشه شلیک می‌کنم... مثلاً تو عروسی افغان‌ها... تازه عروس دامادها هم بودن... اما من هیچ حس ترحمی نسبت به هیچ‌کس نداشتم... چون اونا دوستم رو کشته بودن...»

کسانی که شانس بازگشت داشتند، جسم و روان‌شان در میدان جنگ آسیب دید، و نه تنها از آن افتخارِ قدسی خبری نبود بلکه با نوعی بی‌تفاوتی و طرد از جامعه روبرو شدند. در رابطه با جنگ افغانستان، این کتاب سندی تاریخی به حساب می‌آید هرچند مصاحبه‌شونده‌ها تماماً اتباع اتحاد جماهیر شوروی به حساب می‌آیند و راویان افغانستانی در آن غایب هستند اما در همین روایات مشخص است که انسان و انسانیت در آن جنگ نیز، قربانی درجه اول و بلکه با اختلاف صدرنشین بوده است. طفلک افغانستان!     

................................

سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده و روزنامه‌نگار برجسته بلاروسی در سال 1948 در منطقه‌ای در اوکراین کنونی به دنیا آمد. پدرش بلاروسی و مادرش اوکراینی بود. او در رشته روزنامه‌نگاری از دانشگاه دولتی بلاروس فارغ‌التحصیل و در همین رشته فعالیتش را آغاز کرد. اولین کتاب او با عنوان «آخرین شاهدان: صد لالایی غیرکودکانه» در سال 1979 منتشر شد که مجموعه‌ایست از روایت‌های کسانی که در ایام کودکی در دوران جنگ جهانی دوم، بمباران و مرگ والدین و بی‌خانمانی را تجربه کرده بودند. کتابی که او را به شهرت رساند، «جنگ چهره زنانه ندارد»(1985) بود که به تجربه‌ی زنان در جنگ جهانی دوم می‌پردازد. پسرانی از جنس روی(1989) قبل از فروپاشی شوروی منتشر شد که یکی از نخستین آثار افشاگرانه درباره جنگ افغانستان محسوب می‌شود. این کتاب که به واسطه سیاست‌های اعلام‌شده‌ی گلاسنوست و پروسترویکا اجازه چاپ یافت با واکنش‌های تندی مواجه شد که بخش‌هایی از آن در انتهای همین کتاب در قالب گزارش دادگاه‌ها و نوشته‌های له و علیه این کتاب آمده است. از آثار مهم دیگر او می‌توان به «زمزه‌های چرنوبیل» و «زمان دست دوم» اشاره کرد.  

آلکسیویچ به واسطه سبک خود در روایت‌های چندصدایی و مستندنگاری ادبی شناخته می‌شود و به همین خاطر در سال 2015 جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. آثار او اغلب بر پایه مصاحبه‌های گسترده با افراد عادی جامعه شکل گرفته است. او به واسطه نوشته‌هایش سالها دور از وطن زندگی کرده است.

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه ابوالفضل الله‌دادی، انتشارات نگاه، چاپ سوم 1395، 422 صفحه، تیراژ 500نسخه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.3 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه‌ 8 از 10 می‌باشد. (حداقل دو ترجمه از این کتاب به فارسی موجود است.)

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «ارزان‌خورها» اثر توماس برنهارد خواهد بود (هشدار: این کتاب از گروه C است) و پس از آن به سراغ کتاب «دژ» اثر ای. جی. کرونین خواهم رفت.

 

ادامه مطلب ...