میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

ریشه‌های آسمان – رومن گاری

مقدمه اول: تا پیش از جنگ جهانی دوم، کشور فرانسه با احتساب مستعمرات خودش در قاره‌های دیگر، مساحتی بالغ بر سیزده میلیون کیلومتر مربع را شامل می‌شد. اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا را که کنار بگذاریم، از این حیث صدرنشین بود (حدس من این است که نزدیک به ده کشور از همین قلمرو در جام جهانی 48تیمی سال آینده حضور خواهند یافت!). با توجه به آثار جنگ دوم، طبیعتاً قدرت فرانسه و باقی استعمارگران کهنه‌کار اروپایی به شدت کاهش یافت و تحولات جهانی به سمتی رفت که راه برای جنبش‌های استقلال‌طلب در این مستعمرات باز شد. سال 1960 برای مستعمرات آفریقای مرکزی و غربی، سال مهمی است، چرا که در این زمان کشورهای چاد، کامرون، ساحل‌عاج، نیجر، کنگو، مالی و... به استقلال رسیدند. در کنار عوامل فوق، نویسندگان و روشنفکران فرانسوی نیز در کاسته شدن عزم مقاومت در برابر جنبش‌های استقلال‌طلبانه نقش داشتند. در حوزه ادبیات داستانی، این نویسندگان در آثارشان نوعی بستر ذهنی و اخلاقی فراهم کردند که در آن، استعمار نه تنها غیرعادلانه، بلکه از نظر منطق وجودی و فرهنگی بی‌پایه جلوه می‌کرد و استعمارگر از مقام «متمدن اصلاح‌گر» به موجودی در تعارض با ارزش‌های جهانی و در نتیجه منزوی و درمانده تنزل یافت. طبعاً نمی‌توان گفت که این آثار ادبی (به عنوان مثال سفرنامه‌های آندره ژید به کنگو و چاد یا تجربیات سلین در سفر به انتهای شب)، چرخ تاریخ را بدین جهت چرخاندند اما بی‌تردید می‌توان گفت که آنها، در دگرگونی ذهنیت کسانی مؤثر بودند که در چرخش آن چرخ نقش داشتند. داستان «ریشه‌های آسمان» در منطقه‌ای فرضی در چاد جریان دارد و حدوداً چهار پنج سال قبل از استقلال این منطقه منتشر شده است.    

مقدمه دوم: بعد از دوران رنسانس، اروپائیان که با توسعه علم تجربی قدرتمندتر از پیش شده بودند با توسعه‌ی تجارت، سر از نقاط دیگر جهان درآوردند و با انباشت ثروت و سرمایه‌ای که از این مسیر عایدشان شد، پا به دوران صنعتی‌شدن گذاشتند و همه اینها در کنار هم وضعیتی را پدید آورد که ناظران اقالیم دیگر دنیا با مشاهده‌ی آنها، از میزان عقب‌افتادگی خود دچار شوک می‌شدند (البته آنهایی که توانایی درک این فاصله را داشتند و نه آنهایی که در هپروت سیر می‌کردند). در مقابل این احساس فاصله چه ‌کردند؟ اغلب آنها فقط مرحله‌ی آخر را دیدند و به این نتیجه ‌رسیدند که دوای درد عقب‌ماندگی همانا صنعتی‌شدن است ولاغیر!! مثل یکی از شخصیت‌های همین داستان که داعیه رهبری جنبش ملی‌گرایانه را دارد و عنوان می‌کند: دیدنِ دودکش‌های بلند کارخانه برایش از دیدن گردنِ دراز زرافه‌ها چشم‌نوازتر است. لذا هرآنچه با مسیر توسعه مد نظر آنها تقابل داشت، حذف می‌شد. آنها در سودای صنعتی شدن، منابع خود را بی‌رحمانه صرف کردند اما اکثر آنها صنعتی نشدند و با گذشت زمان، کدوهایی که در ابتدا ندیده بودند، یک به یک خودشان را نشان دادند! محصولات صنعتی توانایی رقابت نداشتند، زیرساخت‌های مورد نیاز با وضعیت منطقه مورد نظر تطابق نداشتند، منابع آبی ته کشید، نفس کشیدن در برخی مناطق روز به روز سخت‌تر شد، جنگل‌ها که زمین‌های حاصلخیزِ مورد نیاز توسعه کشاورزی صنعتی را اشغال کرده بودند کوچک و کوچکتر شدند، و در نتیجه... فکر کنم نیاز به مقدمه‌چینی بیشتر نیست چون ما خودمان داخل فضای مشابهی بزرگ شدیم و دیده‌ایم که چه شد! تخریب محیط زیست، گیاهان و جانوران زیادی را به انقراض یا مرز انقراض کشاند. شخصیت اصلی داستان ریشه‌های آسمان به‌طور خاص به مسئله فیل‌ها می‌پردازد اما موضوع گسترده‌تر از آن است!   

مقدمه سوم: پایه‌های استعمار در آفریقای استوایی و غربی, علاوه بر تجارت نیروی کار, بطور خاص بر «عاج فیل» بنا شد. تا پیش از ورود اروپائیان، بومیان آفریقا فیل‌ها را برای تأمین گوشت مورد نیاز شکار می‌کردند اما به نظر می‌رسد با عنایت به سختی شکار با ابزارهای ساده و اولیه و عوامل دیگر از جمله میزان رشد جمعیت، تعادلی بین جمعیت انسان و فیل‌ها شکل گرفته بود. با ورود اولین وسایل تزئینی ساخته شده با عاج فیل به بازارهای اروپا و محافل سطح بالا، این تعادل به هم خورد. هر فیل چند تُن گوشت داشت اما فقط دو تا عاج داشت! شکار هم با اسلحه گرم ساده‌‌تر شده بود و مزرعه‌دارانی که از لگد شدن محصول‌شان توسط این جانوران غول‌پیکر بیم داشتند به راحتی دست به کار می‌شدند و علاوه بر این بدبختانه عده‌ای تحت عنوان تفریح و ورزش!! به شکار روی آورده بودند و کسانی از میان آنها با افتخار از ورود خودشان به باشگاه صدتایی‌ها و هزارتایی‌ها خبر می‌دادند. خوشبختانه امروزه در چاد هنوز تعدادی فیل به صورت آزاد در قید حیات هستند و در پارک ملی زاکوما که یکی از مهمترین پناهگاه‌های حیات وحش در آفریقای مرکزی است، جمعیت آنها به حدود 500 رأس رسیده است (خدا خیرشان بدهد). بد نیست بدانید در همین منطقه در دهه 1970 حدود 4000 راس فیل زندگی می‌کرده است و برای مقایسه و درک اعداد و ارقام و بزرگی و کوچکی آنها کافیست بدانید که شخصیت محوری داستان که زندگی خود را وقف حمایت و حفاظت از فیل‌ها کرده است چندین بار در طول داستان هشدار می‌دهد که فقط در یک سال گذشته (سالی در اوایل دهه 1950) سی‌هزار فیل در آفریقا شکار شده است. ایده محوری این فرد و همفکرانش این است که معنویت و اخلاق و کرامت انسانی و عدالت و آزادی و هرآنچه ایده‌ی والا و آسمانی که به اذهان می‌رسد، بدون رعایت حقوق حیوانات و محیط زیست به دست نمی‌آید و این‌ها قوام دهنده و نگهدارنده‌ی آن مفاهیم هستند و در نتیجه می‌توان به آنها چنین لقبی داد: ریشه‌های آسمان.

******

ریشه‌های آسمان داستانی است که در مستعمره‌های آفریقایی فرانسه در سالهای ابتدایی پس از جنگ دوم جهانی جریان دارد. رومن گاری رمانی حاوی شخصیت‌های متعدد خلق کرده است که با سبکی خاص حول محور شخصیتی به نام «مورل» شکل می‌گیرد. مورل مردی میانسال و فرانسوی است که در دوران جنگ دوم با نهضت مقاومت فرانسه همکاری فعال داشته و مدتی نیز زندان و اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها را تجربه کرده است. مورل پس از جنگ به آفریقا آمده است و در اوایل دهه 1950 به واسطه فعالیت‌هایش در زمینه حمایت از فیل‌ها، شناخته‌تر می‌شود. او معتقد است فیل‌ها آخرین نشانه‌های آزادی و معنا بر روی زمین هستند و این‌گونه که انسان‌ها کمر به شکار و محو آنها از روی زمین بسته‌اند به زودی این حیوان منقرض خواهد شد. او ابتدا به صورت مجدانه اقدام به نوشتن بیانیه و اعتراض‌نامه و جمع کردن امضاء و کنش‌های مدنی از این دست می‌کند. مورل در میان اروپایی‌های ساکن چاد، به عنوان مردی شناخته می‌شود که با آن کیفِ پر از اعلامیه و بیانیه‌اش هر آن ممکن است از راه برسد و موی دماغ بشود تا امضای فرد را برای بیانیه‌ای بگیرد. او در میان بومی‌ها لقبی دارد که به معنای بابای فیل‌هاست و معمولاً در بوته‌زارها و مکان‌هایی که فیل‌ها در آنجا زندگی می‌کنند، حضور دارد و کمتر به شهرها و روستاها وارد می‌شود.

از یک زمانی به بعد رویکرد او در مبارزه تغییر می‌کند و تصمیم می‌گیرد با سلاح از فیل‌ها محافظت کند. اقدامات او در تنبیه بدنی و زخمی کردن شکارچیان و قاچاقچیان عاج و... به روزنامه‌ها می‌رسد و آدم‌های مختلفی گرد او جمع می‌شوند و در عین حال که هاله‌ای از افسانه پیرامونش شکل می‌گیرد، نظریات مختلفی هم در خصوص نیات و اهداف حرکتش طرح می‌شود و طبعاً حاکمیت هم به همین دلیل به دنبال دستگیری اوست.

روایت در ریشه‌های آسمان در واقع چند سال پس از تمام شدن قائله مورل، آغاز می‌شود و راوی سوم‌شخص با سبکی خاص در پی شفاف کردن این افسانه است که در ادامه مطلب بیشتر به آن خواهم پرداخت.   نها

******

درخصوص زندگینامه رومن گاری قبلاً مطلبی نوشته‌ام: اینجا

ریشه‌های آسمان در سال 1956 منتشر و جایزه گنکور را برای نویسنده به ارمغان آورد. جایزه‌ای که ایشان بعدها با نام مستعار امیل آژار برای «زندگی در پیش رو» دوباره کسب کرد و از این حیث در میان نویسندگان فرانسوی استثناء است (این جایزه فقط یک بار به هر نویسنده اهدا می‌شود). رومن گاری در ریشه‌های آسمان با طرح دغدغه‌های زیست‌محیطی، به عنوان یکی از پیشگامان این عرصه به ویژه در حوزه رمان مدرن به حساب می‌آید. البته اگرچه داستان درباره فیل‌ها و حفاظت از آنهاست اما بیشتر در مورد انسان‌هاست؛ آنچه از دست داده‌ایم و آنچه هنوز می‌توانیم نجات بدهیم. از این حیث یکی از عمیق‌ترین رمان‌هایی است که به بازنمایی رنج انسان بودن در دوران مدرن می‌پردازد و اگر ترجمه یا ترجمه‌های خوبی از آن به فارسی موجود بود، برای خیلی از دوستان خواندن آن را توصیه می‌کردم. در مورد ترجمه‌ها در ادامه مطلب خواهم نوشت.

پیش از این درخصوص آثار دیگر نویسنده در وبلاگ مطالبی نوشته‌ام که در لینک‌های مقابل قابل دسترسی است: خداحافظ گاری کوپر، زندگی در پیش رو، لیدی ال، مردی با کبوتر.  

....................

مشخصات کتاب من: ترجمه منوچهر عدنانی، نشر ثالث، چاپ چهارم 1393، 571 صفحه، تیراژ 700نسخه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 4.12 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه‌ها 4 از 10 می‌باشد. (توضیحات در ادامه مطلب)

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «خاطرات جنگ خوک» اثر آدولفو بیویی کاسارس خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «پسرانی از جنس روی» اثر سوتلانا آلکسیویچ خواهم رفت.

  

ادامه مطلب ...

عشق‌های زودگذر ماندگار – آندری سرگیویچ مَکین

مقدمه اول: عجیب است! وقتی نوبت اول داستان‌ها را خواندم چندان به دلم ننشستند. به هیچ وجه قصد نداشتم آن را دوباره بخوانم. لذا به سراغ کتاب بعدی یعنی «ریشه‌های آسمان» رفتم. در لابلای خواندن ریشه‌ها یادداشتهایم در مورد رمان «زن ظهر» را جمع و جور کردم و بالاخره مطلب را نوشتم و در وبلاگ قرار دادم؛ در این میان جنگ آغاز شده و به اتمام رسیده و ریشه‌های آسمان هم تمام شده بود. حالا نوبت نوشتن در مورد عشق‌های زودگذر ماندگار بود، لذا با آنچه که از داستانهای این کتاب در ذهنم بود و مختصر یادداشت‌هایی که نوشته بودم، سه مقدمه نوشتم. راستش از این مقدمه‌ها راضی هم بودم! اما برای نوشتن ادامه مطلب دیدم که لازم است نگاه دوباره‌ای به داستانها بیاندازم. دوباره خواندم. یکی دو داستان را سه‌باره خواندم. دیدم سه مقدمه‌ای که نوشته‌ام تا حدودی بی‌ربط است!! برداشتهای اولیه من با آنچه الان معتقدم، زاویه دارد و گاه کاملاً دور از منظور نویسنده است... الان متوجه می‌شوم چرا برخی نقدها و معرفی‌ها این‌قدر از مسئله اصلی پرت هستند. خطر از بیخ گوشم گذشت! وگرنه دچار پرت‌وپلاگویی شده بودم؛ اتفاقی که در گذشته هرگاه دوباره‌خوانی نکرده‌ام حتماً قابل تصور است که رخ داده باشد! البته این به آن معنا نیست که در ادامه با یک نوشته‌ی آنچنانی روبرو خواهید شد. خیر، مثل اغلب اوقات: معمولی!

مقدمه دوم: سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی از جهات مختلف سرشار از نکات عبرت‌آموز سیاسی اجتماعی است. از منظر ادبیات داستانی هم می‌توان گفت این دوران، تنها یک بستر روایی برای بیان داستان نیست بلکه منبعی بی‌پایان از تأملات اجتماعی، سیاسی و انسانی است. روایت‌های مجموعه داستانِ حاضر، عمدتاً در یکی دو دهه پایانی این رژیم جریان دارد اما گاهی دنباله روایت به دوران پس از از فروپاشی می‌رسد چرا که راوی در هر داستان، تقریباً بیست سال پس از فروپاشی، با نگاه به گذشته و خاطراتش، اقدام به روایت‌ برای ما می‌کند. لحن روایت‌ها سردی خاص خودش را دارد و این سردی به شدت با فضای شوروی، آنچنان که نویسنده و راوی و راویان داستان‌های مشابه درک کرده‌اند، مطابقت دارد. روزمرگی‌های فرسایشی، احساس ناکارآمدی حکومت، احساس ناتوانی در برابر قدرتِ مسلطِ تمامیت‌خواه، سنگینی فضا و شعارزدگی و ناامیدی و بی‌اعتمادی موجود در جامعه و از همه مهمتر تجربه‌ی آن‌چه پس از فروپاشی پیش آمد و سرخوردگی‌های ناشی از آن و عوامل دیگر همه دست به دست هم داده‌اند تا این سردی را در جان آدم بنشانند. اما علیرغم این سردیِ لحن، محتوا و ایده‌ی اساسی نویسنده در این داستان‌ها، ایده‌ای گرم و امیدبخش است.     

مقدمه سوم: فروپاشی صرفاً یک لحظه‌ی ثبت شده در تقویم تاریخ نیست؛ بلکه فرایندی‌ست فرسایشی که طی آن بنیان‌های یک جامعه یکی‌یکی از میان می‌روند یا به حداقل میزان تأثیرگذاری و کارکردِ خود، فروکاسته می‌شوند. آنچه معمولاً از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به طور کلی بلوکِ شرق به ذهن‌ها خطور می‌کند، تصاویر لحظه‌ی سقوط حکومت‌هاست؛ تصاویری از پایین کشیدن پرچم‌ها و سقوط مجسمه‌ها، یا تصاویر خروج رهبران از کاخ قدرت و یا تخریب دیوار برلین و... اما اگر بتوانیم درست و دقیق و عمیق به این جوامع نگاه کنیم، خواهیم دید که در فرایند فروپاشی و قبل از سقوط حکومت‌ها، مجموعه‌ای از نهادها و ساختارهای اجتماعی دچار فرسایش تدریجی شده‌اند؛ از اقتصاد و فرهنگ تا اعتماد عمومی و امید به آینده. در فرایند فروپاشی، آنچه شاید بیش از همه آسیب می‌بیند؛ اعتماد اجتماعی‌ست. همان چسب نامرئی که افراد، گروه‌ها، و نسل‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد: سرمایه اجتماعی. پس از سقوط نظم سیاسی، ساختن بنای جدید بدون این سرمایه حیاتی، کاری‌ست طاقت‌فرسا و حتی ناشدنی. در نبود اعتماد، نه روایت‌های مشترک شکل می‌گیرند، نه زبان گفتگو میان گروه‌های گوناگون پدید می‌آید و نه امکان رسیدن به راه‌حل‌هایی که اکثریت جامعه را با خود همراه سازد. آنچه پس از سقوط باقی می‌ماند، جامعه‌ایست بی‌پناه که خیلی از توانمندی‌هایش تحلیل رفته است و در غیاب این بنیان‌های نامرئی، تصور فردایی بهتر کاری است دشوار و گاه موهوم. لذا حفظ و حراست از ته‌مانده‌های عناصر فرهنگی وحدت‌بخش و اعتماد و امید از اوجب واجبات است. روایت‌های این مجموعه پژواکی از همین خلاء و گسست است؛ تلاش‌هایی انسانی برای معنا بخشیدن به زیستن در جامعه‌ای که در حال از هم‌گسیختن است.

******

این مجموعه شامل هشت داستان است که توسط راوی مشترکی روایت می‌شود. این راوی مردی است میانسال که تقریباً با توجه به شواهد در حوالی سال 2010 و با نگاهی به گذشته، این هشت داستان کوتاه را کنار هم روایت می‌کند. داستانها با یک استثناء از نظر زمان وقوع مرتب شده‌اند. داستان اول (اقلیت ناچیز) تقریباً در اوایل دهه 80 میلادی جریان دارد و طبق ترتیب زمانی می‌بایست داستان ششم یا هفتم می‌بود اما به دلیلی ویژه در ابتدا قرار گرفته است. در این داستان راوی با یک مبارز و شورشی قدیمی(دیمیتری) که سالها در زندان‌های رژیم کمونیستی محبوس بوده، یکی دو ساعتی پیاده‌روی می‌کند. او از دیمیتری نقل می‌کند که اقلیت ناچیزی از مردم هستند که می‌توانند زیبایی‌ها و لحظاتِ لذت‌بخشِ زودگذر را درک کنند و به آنها توجه کنند. راوی با توجه به این آموزه، در داستان‌های بعدی به لحظات و تصاویر ماندگاری که در زندگی خود تجربه کرده، می‌پردازد و در داستان آخر دوباره به‌نوعی به دیمیتری و آموزه‌اش بازمی‌گردد و بدین‌تریتب ادای دینی به او می‌کند.

اهمیت این ایده در این قضیه نهفته است که ما آدمیان معمولاً در زندگی خود «به دنبال بهشتی هستیم که دوام بیاورد» و در این رهگذر خیلی از زیبایی‌ها و لذت‌های زودگذر به چشم‌مان نمی‌آید و چنانچه بیاید هم از کنار آنها به راحتی عبور می‌کنیم. این طرز فکر و رویکرد، همواره بسترساز شکل‌گیری و رواج ایدئولوژی‌ها و عقایدی شده است که وعده‌ی بهشتی ابدی و لذات ماندگار به آدمیان می‌دهند. اتحاد جماهیر شوروی یکی از نمونه‌های است که می‌شود بدون دردسر به آن پرداخت. وعده‌ی آنها تحقق جامعه‌ای در آینده‌ی نزدیک بود که در آن هیچ شری از نابرابری و حرص گرفته تا خشونت و نفرت و... وجود ندارد و هرکس به قدر نیازش از همه چیز متمتع می‌شود و خلاصه از این شعارها! این تجربه و تجارب دیگر نشان داده است که رویا و سودای خلق بهشت بر روی زمین به کجا منتهی شده است. به قول راویِ این مجموعه تنها بهشتی که بر روی زمین قابل دستیابی است همین دلبستگی‌های گذرا، همین لحظات و لذات زودگذری است که در عین‌حال همواره در ذهن می‌ماند. طنز قضیه هم در اینجاست که سردمداران نظام توتالیتر و وعده‌های طاق و جفت‌شان از مرزهای شرقی تا غرب امپراتوری، همگی نیست و نابود شده‌اند اما این صحنه‌هایی که گاه در حد یک فریم هستند در ذهن راوی و حالا هم با روی کاغذ آمدن ماندگار هستند.

 آن‌چه همانند یک نخ تسبیح همه‌ی این داستان‌ها را به هم پیوند داده، همین موضوع است. اگر بعد از خواندن آن‌ها، سؤالی این‌چنین در ذهن خواننده شکل بگیرد نویسنده در کارش توفیق داشته است: چرا باید منتظر باشیم در آینده و بلکه آینده‌ای دور خوشبخت بشویم؟! چرا همین الان عاشق هم‌نوعان خود نباشیم؟ آیا می‌شود با نفرت‌پراکنی و خشونت به جامعه‌ای عاری از خشونت و نفرت رسید؟! کار نویسنده در واقع به تأسی از شخصیتی که خلق کرده، شوریدن علیه دنیایی است که در آن نفرت حرف اول را می‌زند و عشق، بیماری به حساب می‌آید. در ادامه مطلب بیشتر به داستان‌ها و برداشت‌ها و برش‌هایی از آن‌ها خواهم پرداخت.      نها

******

آندری سرگیویچ مَکین در سال 1957 در کراسنویارسک روسیه به دنیا آمده است. اطلاعات چندانی در خصوص پدر و مادرش در دست نیست. در منابع مختلف عنوان شده که مدتی را در پرورشگاه گذرانده و بعد نزد مادربزرگی فرانسوی بزرگ شده است که به نظرم چندان دقیق نیست و بیشتر برگرفته از آثار و داستان‌های اوست. در سی سالگی از شوروی گریخته و در فرانسه ساکن شده است. اولین اثرش «دختر یک قهرمان اتحاد جماهیر شوروی» است که ناشران مختلفی از چاپ آن سر باز زدند و او نهایتاً کتاب را در سال 1990 به عنوان ترجمه‌ای از کارِ یک نویسنده روس که نمی‌خواهد هویت اصلی‌اش فاش شود، به چاپ رساند. کتاب بعدی با عنوان «اعترافات یک پرچمدار شکست‌خورده» در سال 1992 به همین شیوه منتشر شد. او در سال 1995 با «وصیت‌نامه فرانسوی» به شهرت رسید و جوایز معتبری چون گنکور و مدیسی را به دست آورد. او از سال 2016 عضو فرهنگستان فرانسه است که عضویت در آن یکی از بالاترین افتخاراتن ادبی در فرانسه محسوب می‌شود. از آثار معروف دیگر او می‌توان به «موسیقی یک زندگی»(2001)، «زنی که منتظر بود»(2004) و «جرم الگا آریلینا»(1998) اشاره کرد.

مجموعه داستان عشق‌های زودگذر ماندگار در سال 2011 منتشر شده است.  

....................

مشخصات کتاب من: ترجمه اسدالله امرایی، نشر چشمه، چاپ اول 1396، 130صفحه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.9 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.8 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 می‌باشد.

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «ریشه‌های آسمان» اثر رومن گاری خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «خاطرات جنگ خوک» اثر خوزه بیویی کاسارس خواهم رفت.

  

ادامه مطلب ...

زن ظهر – یولیا فرانک

مقدمه اول: در مورد توهمات نازی‌ها بسیار شنیده و خوانده‌ایم. اگر بخواهیم از آقای هراری وام بگیریم می‌توانیم بگوئیم از زمانی که اجتماع انسان‌های نخستین از لحاظ تعداد نفرات، از میزان مشخصی عبور کرد؛ برای متحد کردن گروه و حرکت دادن آنها و نظم دادن به آنها، یک محورِ وحدت‌بخش نیاز بوده است. این البته به اندازه‌ای بدیهی است که نیاز به ارجاع هم ندارد! انسان‌ها در طول تاریخ، انواع و اقسامِ محورهای وحدت‌بخش را ابداع کرده‌ و بسط داده‌اند: زبان، نژاد، ملیت، مذهب، ایدئولوژی و... گاهی این محورها چنان مقبول می‌افتاده که قبیله‌های همجوار مقهور قدرت آنها می‌شدند و بدین‌ترتیب گسترش می‌یافتند و گاهی هم دیگران از ایده‌ی موفق در نقاط دیگرِ دنیا، کپی‌برداری و یا آن را بومی‌سازی می‌کردند. خلاصه اینکه در طول تاریخ همواره این قضیه تداوم داشته است. در جامعه‌ی از هم‌پاشیده‌ی آلمانِ پس از جنگ جهانی اول، این نازی‌ها بودند که با ارائه یک ایدئولوژی ملی‌گرایانه و نژادپرستانه، توانستند ملت آلمان را با خودشان همراه سازند.    

مقدمه دوم: در ادامه مقدمه بالا به یکی از جنبه‌های هولناک تاریخ می‌رسیم؛ این‌که چگونه یک جامعه می‌تواند به تدریج در مسیر یک ایدئولوژی مخرب قرار بگیرد و همچون مسخ‌شدگان به دنبال شعارها و ایده‌های مطرح‌شده چهارنعل بتازد و به آنها باوری نه از روی مصلحت و منافع، بلکه باوری قلبی و تمام‌عیار پیدا کند. این باورها خیلی آرام و درعین‌حال عمیق، زندگی افراد را تغییر می‌دهد و حتی به زندگی «دیگران» نیز تحمیل می‌شود و گاه حتی تأثیراتی در حد چند نسل باقی می‌گذارد؛ هم از منظر تاریخی و هویت جمعی و هم از لحاظ روانی. این قضیه مختص آلمان دوران هیتلر نیست، ولی این دوره به دلایل مختلف به یک مورد ویژه پژوهشی در این‌خصوص بدل شده است؛ یک موزه عبرت! البته ما که کلاً از این بابت خلاص هستیم و نشان داده‌ایم اهل عبرت گرفتن نیستیم چون تاریخ‌مان مملو از عبرت‌مزگان‌های بومی است! به هرحال، یولیا فرانک در زنِ ظهر با ظرافتی زنانه نشان می‌دهد که در دوره بین دو جنگ، چگونه این باورها، قاطعانه و ژرف، زندگی آدمها را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.  

مقدمه سوم: به گمانم آن دعای معروف، منتسب به داریوش اول باشد که می‌فرماید دور باد از این سرزمین دشمن و خشکسالی و دروغ. گوینده این دعا هر که بوده، قطعاً آدم مستجاب‌الدعوه‌ای نبوده است! هرچند مسلماً شخص حکیمی بوده است. در مطلب مربوط به نمایشنامه «خشکسالی و دروغ» خیلی کوتاه به اهمیت دروغ و آثارش اشاره کرده‌ام. یکی از اقسام دروغ که به مقدمه‌های پیشین ارتباط دارد، همانا توهم است. توهم دروغی است که اول به خودمان می‌گوییم و بعد آنقدر تکرار می‌کنیم (یا برایمان تکرار می‌کنند) تا باورمان می‌شود. از ابتدای تاریخ تا الان را که با دقت نگاه کنیم، جای پای توهم در تمام سقوط‌ها مشخص است. لذا فقط باید امیدوار بود بعد از این همه تجربه‌های تلخ، شاخک‌هایمان به توهمات از هر نوع، حساس شده باشد.    

******

راوی سوم‌شخص داستان در فصلِ آغازین، روایتش را در اولین روزهای پس از پایانِ جنگ دوم، از زاویه دید پسربچه‌ای هفت‌هشت‌ساله به نام «پیتر» آغاز می‌کند. پیتر به همراه مادرش «آلیس» که پرستار بیمارستان است، در شهر کوچکی به نام اشتتین در شرق آلمان زندگی می‌کند. چند روزی است که سربازان روسی وارد این شهر نیمه‌ویران شده‌اند و در کنار تمام سختی‌ها و مخاطرات، خطر مورد تجاوز قرار گرفتن زنان کاملاً نزدیک و واقعی است. پیتر و مادرش چند روزی است که به ایستگاه قطار می‌روند تا بلکه بتوانند خود را به برلین یا هر جای دیگری برسانند اما موفق به این‌کار نشده‌اند. بالاخره در یکی از روزها گذر چند سرباز روس به آپارتمان آنها می‌افتد و پیتر در مراجعت به خانه با این صحنه مواجه می‌شود. این اتفاق باز هم تکرار می‌شود و شاید تحت‌تأثیر آن بالاخره این مادر و پسر می‌توانند در میان انبوه جمعیت مستقر در ایستگاه، خود را به داخل قطاری بیاندازند و از مهلکه بگریزند اما...

این فصل کوتاه آغازین به شکل تکان‌دهنده‌ای به پایان می‌رسد و خواننده به شدت تشنه‌ی دانستن علت آن واقعه‌ی خلاف انتظاری است که با آن روبرو می‌شود. فصل بعد اما، به کلی در دنیایی متفاوت، تقریباً سی سال پیش از وقایع فصل آغازین و با شخصیت‌هایی که ظاهراً هیچ ربطی به آلیس و پیتر ندارند، آغاز می‌شود...

مؤخره داستان دوباره از زاویه دید پیتر و تقریباً ده سال پس از فصل آغازین روایت می‌شود و بدین ترتیب حدود چهل سال از تاریخ آلمان، از پیش از جنگ جهانی اول تا بعد از جنگ جهانی دوم را پوشش می‌دهد. نویسنده در این داستان توانسته است به خوبی نشان بدهد که چگونه آلمانی‌ها تحت تأثیر ایدئولوژی نازیسم قرار گرفته و دچار تنزل اخلاقی فاحشی در ارتباط با انسان‌های «دیگر» شدند و به درستی نشان داده است که زمینه‌های این تغییرات در ذهنیت و اعتقادات آنها وجود داشت. البته داستان به چرایی آنها چندان ورود نکرده است اما موفقیت داستان در درگیر نمودن خواننده با موضوع است و با شروع و پایانی تکان‌دهنده، این فضا را برای خواننده ایجاد می‌کند که تا مدتها پس از پایان داستان به این مسائل بیاندیشد. ترجمه داستان به فارسی، اگرچه نواقصی دارد و کیفیت آن در برخی قسمت‌ها پایین می‌آید، لیکن قوت داستان به اندازه‌ای هست که در انتها خواننده احساس رضایت داشته باشد.

در ادامه مطلب بیشتر به داستان و برداشت‌ها و برش‌هایی از آن خواهم پرداخت.      نها

 

******

یولیا فرانک در سال 1970 در برلین شرقی در خانواده‌ای هنرمند به دنیا آمد. مادرش آنا فرانک، بازیگر و پدرش یورگن زمیش، کارگردان بود. او در هشت سالگی به همراه مادر و خواهر دوقلویش و دو خواهر دیگرش، به آلمان غربی مهاجرت کرد و مدتی در اردوگاه پناهندگان اقامت داشت. بعدها برای تحصیلات متوسطه به تنهایی به برلین غربی رفت. او پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه، ابتدا به تحصیل در رشته حقوق مشغول شد ولی در نهایت به سراغ فلسفه و ادبیات مدرن آلمانی رفت. او پیش از تثبیت جایگاهش در ادبیات، مشاغل متعددی را از نظافتچی و پرستاری کودک گرفته تا روزنامه‌نگاری آزاد تجربه کرد.

اولین اثر یولیا فرانک مجموعه داستانی با عنوان «آشپز جدید» بود که در سال 1997 منتشر شد. اثر مهم دیگرش رمان «آتش در هوای آزاد» است که در سال 2003 منتشر شد و در آن به زندگی پناهجویان آلمان شرقی در اردوگاه مارین‌فلد می‌پردازد که بعدها بر اساس آن فیلم سینمایی نیز ساخته شد. نقطه عطف کارنامه ادبی فرانک رمان زن ظهر است که جایزه معتبر کتاب سال آلمان را کسب کرد و جایگاه او را به عنوان نویسنده تثبیت کرد. این کتاب به 35 زبان ترجمه شد و او را به شهرتی جهانی رساند. اقتباس سینمایی این اثر در سال 2023 به کارگردانی باربارا آلبرت ساخته شده است.

او در حال حاضر در برلین زندگی می‌کند.

....................

مشخصات کتاب من: ترجمه مهشید میرمعزی، نشر مروارید، چاپ اول 1391، 414صفحه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.1 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.8 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه 5 از 10 می‌باشد. (توضیحات در ادامه مطلب).  

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «عشقهای زودگذر ماندگار» اثر آندره مکین خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «ریشه‌های آسمان» اثر رومن گاری خواهم رفت.

 

 

ادامه مطلب ...

ترز دُکرو – فرانسوا موریاک

مقدمه اول: در زمان-مکانی که داستان ترز دوکرو در آن جریان دارد (اوایل قرن بیستم در فرانسه) خانواده سنتی (در طبقات متوسط و بالا) اغلب مبتنی بر پایه پدرسالاری و ارزش‌های بورژوایی است؛ بدین ترتیب که نقش‌های افراد در خانواده بر اساس جنسیت مشخص شده بود (مردان مسئول تأمین مالی خانواده هستند و زنان وظایف خانه‌داری دارند)، ازدواج‌ها بر اساس منافع اقتصادی و اجتماعیِ خانواده‌ها شکل می‌گرفت و نه لزوماً بر پایه عشق و علاقه شخصی، رفتار اعضای خانواده به‌ویژه زنان تحت نظارت خانواده و جامعه قرار داشت (کنترل اجتماعی بالا)، ساختار خانواده شکل گسترده داشت و ارزش‌های مذهبی بر رفتار و تصمیمات خانوادگی تأثیر زیادی داشتند. داستان در چنین فضایی جریان دارد و خواننده مستقیماً این ویژگی‌ها را در داستان دریافت خواهد کرد.    

مقدمه دوم: ترز دوکرو یک زن است و شرایط او بازتابی از شرایط بسیاری از زنان هم‌طبقه‌ی او در زمان-مکان داستان است. در آن دوره زنان طبقه متوسط و بالا اغلب از فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی محروم بودند و نقش آنها به اجرای وظایفِ از پیش تعیین‌شده محدود بود. از اینکه شخصیت اصلی داستان تقریباً هیچ کار و فعالیت خاصی ندارد تعجب نکنید! زمانه اینگونه بود. ساختار پدرسالار جامعه، اجازه فعالیت اقتصادی مستقل را به زنان نمی‌داد و به ندرت این جواز به کسی داده می‌شد یا به ندرت کسی می‌توانست آن را کسب کند. هم خانواده مانع بود و هم شرایط در جامعه محیا نبود. انتظار از زنان، همان امور خانه و حفظ جایگاه اجتماعی خانواده بود. به همین خاطر است که ترز همواره دچار رکود و رخوت ذهنی است و هیچ هدف خاصی در زندگی ندارد. البته تا زمانی که بدیلی برای وضع موجود وجود ندارد!

مقدمه سوم: مفهوم آزادی برای کسی مثل ترز که دچار یک ازدواج مصلحتی و سرد و تبعات آن شده، یک رویاست. طبعاً خلاصی از این شرایط به هر نحو ممکن، یک موفقیت به نظر می‌رسد اما آزادی، تنها رهایی از محدودیت‌ها نیست، بلکه مستلزم درک و پذیرش پیامدهای آن نیز هست. وقتی این شناخت وجود نداشته باشد، محتمل است وضعیت اسارت‌گونه‌ی جدیدی در پیش باشد. اما این به آن معناست که همینطور باید دست روی دست گذاشت؟! به هیچ وجه! تلاش برای شناخت و درک این مفهوم، خودش کلی کار است.

******

ترز زن جوانی است که در صحنۀ ابتدایی داستان از دادگاه خارج می‌شود؛ پدر در یک سمت و وکیل مدافع در سمت دیگر و این دو با یکدیگر در مورد موفقیت در گرفتن حکم توقف بازرسی و مختومه شدن پرونده سخن می‌گویند. گفتگوی آنها در همین ابتدا نشان می‌دهد که ترز و افکار و احساساتش محلی از اعراب در نزد این دو مرد ندارد. پرونده‌ی ترز به اقدامِ او به قتلِ همسر از طریق مسموم کردن ارتباط دارد، اما همسر و پدر متفقاً برای حفظ آبروی خانواده این پرونده را لاپوشانی کرده‌اند. ترز در راه بازگشت به خانه، به گذشته می‌اندیشد و در عین‌حال به این فکر می‌کند که هنگام ورود به خانه چه چیزهایی در انتظار او خواهد بود. در فلش‌بک‌ها ما متوجه شرایط ترز و ریشه‌های اقدام او خواهیم شد و سپس با ورود او به خانه...

ترز دُکرو داستان زنی است که فردیت خود را در سازوکار ازدواج و خانواده از دست داده و در اثر تجربیات ناخوشایند، دچار احساس بی‌اهمیتی، ملال و خفگی شده است. این داستان علاوه بر نشان دادن پیچیدگی‌های روان‌شناختی ترز، به نقد جامعه‌ای می‌پردازد که فرد را در نقش‌های محدود و بدون حق انتخاب گرفتار کرده است.

******

فرانسوا موریاک در سال 1885 در شهر بوردو فرانسه در خانواده‌ای مذهبی و بورژوا به دنیا آمد. پدرش تاجری موفق بود اما وقتی فرانسوا دو ساله بود از دنیا رفت. مادرش که تربیت او را به عهده داشت، زنی کاتولیک و متعصب بود ولذا ارزش‌های کاتولیکی در محیط رشد او پررنگ بود. از همان دوران کودکی و نوجوانی به مطالعه و نوشتن علاقه داشت. در سال 1905 از دانشگاه بوردو در رشته ادبیات فارغ‌التحصیل شد و اولین مجموعه شعر خود را در سال 1909 به چاپ رساند.

این نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگار، با دو رمان برهوت عشق(1925) و ترز دُکرو(1927) به شهرت رسید. در سال 1933 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد. در جنگهای داخلی اسپانیا به صف جمهوری‌خواهان پیوست و علیرغم اعتقادات مذهبی و باورهای کاتولیکی، از کلیسای کاتولیک به دلیل حمایتش از فرانکو انتقاد کرد. در سال 1941 به جنبش مقاومت ملی فرانسه پیوست. موریاک با ادامه حضور فرانسه در ویتنام مخالف بود و استفاده از شکنجه توسط ارتش فرانسه در الجزایر را به شدت محکوم کرد.

او نهایتاً در سال 1952 برنده جایزه نوبل ادبیات شد و مجموعه کامل آثار موریاک در دوازده جلد بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۶ منتشر گردید. از مهمترین آثار او می‌توان به چنبره افعی‌ها(1932)، پایان شب(1935)، فریسی‌ها(1941) اشاره کرد. فرانسوا موریاک در ۱ سپتامبر ۱۹۷۰ در 85 سالگی در پاریس درگذشت.

ترز دوکرو شناخته‌شده‌ترین اثر موریاک است. در سال ۱۹۹۹، در یک نظرسنجی ملی برای انتخاب ۱۰۰ رمان برتر فرانسوی قرن بیستم، رتبه ۳۵ را کسب کرد. از این اثر تاکنون حداقل سه نسخه سینمایی و تلویزیونی تولید شده است.

....................

مشخصات کتاب من: ترجمه احمد آجودانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1393، 127صفحه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.8 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.68 )

پ ن 2: نمره من به ترجمه 4 از 10 می‌باشد. (از این پس به ترجمه هم نمره خواهم داد) ترجمه‌ی احمد آجودانی یک ترجمه قدیمی است. در نسخه‌ای که من خواندم، اشاره شده کتاب در زمان چاپ با ویرایش جدید منتشر شده است اما آنچه خواننده خواهد دید اشکالات ویرایشی متعدد و البته وجود نقص در ترجمه است. ترجمه دیگری از این کتاب با نام «یک تراژدی عاشقانه» منتشر شده است که بنده آن را ندیده‌ام.  

پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان « زن ظهر» اثر یولیا فرانک خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «عشقهای زودگذر ماندگار» اثر آندره مکین خواهم رفت.

 

ادامه مطلب ...

موندو – ژان ماری گوستاو لوکلزیو

مقدمه اول: وقتی که آکادمی نوبل در سال 2008 لوکلزیو را انتخاب کرد، او را نویسنده‌ای از سفر و جستجو عنوان کرد. نثر او در عین سادگی، شاعرانه و تأمل‌برانگیز است. روایت‌های او مرز میان طبیعت، انسان و فرهنگ‌های گوناگون را درمی‌نوردد و خواننده را به تفکر درباره طبیعت و هویت و معنای زندگی فرا می‌خواند. این امر شاید ناشی از سفرهای او به نقاط مختلف دنیا، یا مواجهه با انواع مهاجران با فرهنگ‌های متنوع در فرانسه باشد. شخصیت اصلی داستانِ موندو، کودکی است که اگرچه مشخص نیست از کدام دیار آمده است، اما مشخص است که متفاوت است و به دنیا متفاوت نگاه می‌کند. داستان او بسیار ساده و درعین‌حال مملو از توصیفات لطیف است.  

مقدمه دوم: من دو ترجمه‌ی متفاوت از این داستان را خواندم. اولی این سبک نویسنده که به توصیف اهمیت می‌دهد را تا حدودی انتقال می‌داد اما به عنوان خواننده یک متن فارسی، کاملاً این حس را داشتم که خطاهایی رخ داده است و کلمات گاه به درستی انتخاب نشده است. متن روان نبود و... دومی اما خیلی روان بود. یک متن کاملاً استاندارد فارسی که خواندن آن بسیار راحت و سریع پیش می‌رفت. فقط خیلی ساده شده بود و گاهی حس می‌کردم یک چیزهایی کم است! یعنی از آن توصیفات نویسنده چندان اثری نبود. بعد که مقابله کردم دیدم تقریباً به ازای هر صفحه، یک پاراگراف کم بود! بی‌اختیار یاد این مصرع حافظ افتادم که: لبِ لعل و خطِ مشکین چو اینش هست آنش نیست! به واقع این دو ترجمه‌ای که من خواندم، آن دلبری نیستند که خواننده بخواهد به آن بنازد و احساس کند اثری از لوکلزیو را خوانده است. این دقیقاً چالش معروفی است که در بحث ترجمه معمولاً با آن روبرو می‌شویم: تعادل میان روانی متن و وفاداری به سبک نویسنده. ترجمه اول صادقانه متن اصلی را حفظ کرده است اما با خطاهایی که دارد، خواندنش جذاب نیست و ترجمه‌ی دوم جذاب است اما از غنای ادبی متن کاسته شده است. البته ترجمه سومی هم هست که من نخواندم.       

مقدمه سوم: جوامع بشری از نظر خیلی از پارامترهای بهداشتی، آموزشی، رفاهی و ... به سمتی حرکت می‌کنند که با کمی خوشبینی می‌توان آینده‌ی مثبتی برای بشر پیش‌بینی کرد. در این مورد قبلاً در اینجا نوشته‌ام. نکته‌ای که پس از خواندن موندو به ذهنم رسید این است که اگر نگاه تاریخی داشته باشیم، جوامع همواره به سمت نظم و سازماندهی بیشتر حرکت کرده‌اند. ساختارهای اقتصادی و اجتماعی مانند شهرنشینی و نظام‌های آموزشی و نظام کار و چارچوب‌های قانونی و رسانه‌ها و... افراد را در مسیرهای مشخصی محدود می‌کنند. انسان از آزادی مطلق به سمت آزادی کنترل‌شده حرکت کرده است و این مسیر در همین جهت ادامه دارد و دوام و بقای جوامع به این موضوع گره خورده است. موندو شخصیتی است که دوست دارد رها باشد (در شهر، در طبیعت و...) اما جامعه او را به قاعده‌های خود بازمی‌گرداند. خودِ ما هم ممکن است گاهی در خلوت خودمان بگوییم از این مرحله که بگذریم، می‌رویم در گوشه‌ای از طبیعت و گاهی صبح‌ها به دیدن طلوع زیبای خورشید مشغول می‌شویم و شب‌ها به آسمان... واقعیت اما این است که مرحله‌ی مورد نظر می‌گذرد و ما هنوز مشغول دم و بازدم دود و دم هستیم.      

******

راوی سوم‌شخص داستان, یکی از اهالی شهر است؛ شهری ساحلی در جنوب فرانسه. او روایتش را اینگونه آغاز می‌کند که هیچ‌کس متوجه نشد از چه زمانی موندو وارد شهر آنها شده است. این پسر حدوداً ده‌ساله احتمالاً با قطار یا قایق سر از آنجا درآورده و ماندگار شده است. نه خانواده‌ای دارد و طبعاً نه خانه‌ای. رنگ چهره و مو کاملاً مشخص می‌کند که او از  جای دوری آمده و اهل این دور و اطراف نیست. غیر از وجوه ظاهری یک وجه مشخصه دیگرش این است که خیلی به دقت به صورت آدمها نگاه ‌کرده و گاه سوال‌هایی می‌پرسد که به چیستان شبیه است. اگر از کسی خوشش بیاید از او این سوال را می‌پرسد که: «مرا به فرزندی قبول می‌کنید؟» و قبل از اینکه طرف به خودش بیاید و پاسخی بدهد از آنجا دور می‌شود. موندو تقریباً هر روز به میدان تره‌بار شهر می‌رود و در آنجا به تخلیه و جابه‌جایی بارها کمک می‌کند و بدین‌ترتیب امورات خودش را می‌گذراند. او فقط باید حواسش جمع باشد که گرفتار گشتهایی نشود که کارشان جمع‌آوری حیوانات و آدمهای ولگرد است و...  

موندو بزعم من نمونه‌ی کودکی است که گرفتار نهادهای اجتماعی نشده است ولذا به طور غریزی به طبیعت و آدم‌های اطرافش و به همه پدیده‌ها توجه کودکانه و کنجکاوانه دارد. بچه‌ها را دیده‌اید که تا قبل از رفتن به مدرسه همواره یک کوه سوال دارند اما بعد از چند سال مدرسه رفتن تقریباً از این جهت خنثی می‌شوند!؟ موندو تقریباً عکس چنین چیزی است!... به همین خاطر همیشه سوالاتی طرح می‌کند که برای مخاطبانش جدید است درحالیکه کاملاً بدیهی است. اینجا هم با جامعه‌ای مواجه هستیم که متفاوت‌ها را نمی‌پذیرد و طبعاً با روشهای مختلف سعی می‌کند با زدن سر یا ته، آنها را به یک اندازه استاندارد دربیاورد.

خلاصه اینکه هرکس دوست دارد همانطور که دلش می‌خواهد زندگی کند اما موانع درونی و بیرونی دست به دست هم می‌دهند و این کار را سخت می‌کنند، اگر نگوییم غیرممکن. در حال حاضر که با گسترش رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، مشخص نیست چقدر آن چیزی که دلمان می‌خواهد واقعاً بر آنچه که دلمان می‌خواهد انطباق داشته باشد!    

******

ژان ماری گوستاو لوکلزیو در سال 1940 در شهر نیس فرانسه به دنیا آمد. پدرش در دوران جنگ جهانی دوم در نیجریه خدمت می‌کرد و درنتیجه او بخشی از کودکی خود را در آفریقا گذراند. او تحصیلات اولیه را در نیس گذراند و سپس در دانشگاه بریستول و لندن به تحصیل زبان انگلیسی پرداخت و در سال 1964 با مدرک کارشناسی ارشد فارغ‌التحصیل شد. اولین اثر او رمان «بازجویی» در سال 1963 منتشر و بلافاصله مورد توجه قرار گرفت و جایزه رنودو را کسب کرد. در مجموع چهل کتاب تاکنون از او منتشر شده است که از مهمترینِ آنها می‌توان به بیابان(1980)، ماهی طلایی(1997)، آفریقایی(2004)، موندو و داستانهای دیگر(1978)، جوینده طلا(1985) اشاره کرد. آثار او اغلب به موضوعات هویت، مهاجرت، طبیعت و فرهنگ‌های بومی و متفاوت می‌پردازد. او در سال 2008 برنده جایزه نوبل در ادبیات شد.

موندو و داستانهای دیگر همانگونه که از نامش مشخص است یک مجموعه شامل 8 داستان کوتاه است که بلندترینِ آنها موندو می‌باشد که در اینجا به صورت مستقل ترجمه و چاپ شده است... یعنی حداقل سه بار این داستان به فارسی ترجمه شده است. من اگر می‌خواستم الان انتخاب کنم شاید ترجمه سوم را انتخاب می‌کردم!

....................

مشخصات کتاب من: دو ترجمه از کتاب را خواندم؛ ترجمه کبری فرهادروش، نشر افلاک، بهار 1382، تیراژ 3000 نسخه، 92صفحه. و ترجمه مصطفی طهمورثی‌نژاد، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول 1376, تیراژ 3000نسخه، 67 صفحه.

پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.7 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.51 )

پ ن 2: مطلب بعدی درمورد داستان «ترز دوکرو» اثر فرانسوا موریاک خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «زن ظهر» اثر یولیا فرانک خواهم رفت.