میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

دربی کنتاکی درب و داغان است – هانتر اس. تامپسن

مقدمه اول: لویی‌ویل (Louisville) در کرانه رودخانه اوهایو از مهمترین شهرهای ایالت کنتاکی در ایالات متحده است. هر سال در اولین شنبه ماه می بزرگترین مسابقه اسب‌دوانی در آمریکا در این شهر برگزار می‌شود که به دربی کنتاکی معروف است. عجب تصادف و تقارنی! زمانی که در حال نگارش این جملات هستم فقط دو روز با این تاریخ و برگزاری صد و پنجاه و یکمین دوره آن فاصله داریم. وقتی شما این مطلب را می‌خوانید احتمالاً چند روزی از آن گذشته و فرصت حضور در این رویداد از دست رفته است. ایشالا سال بعد! مسابقه‌ی اصلی که بین اسب‌های سه ساله برگزار می‌شود فقط 2 دقیقه زمان می‌برد که به پرهیجان‌ترین دو دقیقه‌ی ورزشی مشهور است. البته مسابقات دیگری قبل از این مسابقه برگزار می‌شود و در آن چند روز میلیون‌ها دلار شرط‌بندی می‌شود. جمعیت زیادی از نقاط دور و نزدیک خودشان را به این شهر می‌رسانند و در طول روزهای برگزاری بساط نوشیدن و کشیدن و امثالهم حسابی برپاست. در طول این یک و نیم قرن فقط دو بار تاریخ برگزاری این مسابقه دستخوش تغییر شده است: یک بار در سال 1945 به خاطر جنگ جهانی دوم و دیگری سال 2020 به خاطر ویروس کرونا!     

مقدمه دوم: نامِ «هانتر تامپسن»، در عرصه‌ی روزنامه‌نگاری به واسطه سبکی که در گزارش‌نویسی پایه‌گذاری کرد مشهور است. به‌نحو ساده اگر بخواهیم ویژگی کارهای ایشان را نشان بدهیم می‌توانیم روی این موضوع تاکید کنیم که کارهای او مخلوطی از گزارش و داستان است؛ یعنی هم به واقعیت عینی سوژه مورد نظر می‌پردازد و هم در مورد آن داستان‌پردازی می‌کند؛ بطوریکه هم دیالوگ دارد و هم مونولوگ، هم توصیف دارد و هم فضاسازی، هم مبالغه دارد و هم بی‌رحمانه و تند است، و مهمتر از همه اینکه از دید راوی اول‌شخص می‌نویسد و خودش حضور دارد و علیرغم اینکه در روزنامه‌نگاری و گزارش‌نویسی بر بی‌طرفی تأکید می‌شود، او اصرار دارد که موضع خودش را مشخص و عنوان کند و اساساً از همان موضع خود به موضوع بپردازد و درنتیجه حضور بی‌طرفانه‌ای ندارد. در نوشتار و لحن، شاید متأثر از زمانه خود، از شوخی‌های زبانی و کلامی و حتی دستی! ابایی ندارد. گاهی کاملاً بددهن می‌شود و گاهی آشکارا دیگران را سر کار می‌گذارد. این سبک در همان زمان پیدایش به سبک گونزو مشهور شد. او در این سبک به‌ویژه در بخش داستان‌پردازی و همچنین خلاقیت در به‌کارگیری تخیلی که به داستان پهلو می‌زند، از ویلیام فاکنر تاثیر پذیرفته است. سبک گزارش‌نویسیِ گونزو با همین اثر تامپسن درباره دربی کنتاکی در سال 1970 آغاز شده است.    

مقدمه سوم: بد نیست بدانیم در سال 1970 چه شرایطی در آمریکا حاکم است، چون به درک ما از کار تامپسن کمک می‌کند. یکی دو سال قبل از این تاریخ، نیکسون در یک انتخابات رقابتی و به شدت دوقطبی‌شده رای آورد و رئیس‌جمهور ایالات متحده شد. جنگ ویتنام ادامه دارد و اعتراضات ضدجنگ بالا گرفته است. فعالیت جنبش حقوق مدنی گسترش یافته است و گروه پلنگ‌های سیاه که در گزارش چند نوبت به آن اشاره می‌شود در چندین شهر بر فعالیت پلیس متمرکز شده‌اند. بی‌قراری و تشویش در دانشگاه‌ها مشهود است. موج دوم فمینیسم بلند شده است. دولت با بحران‌های اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند. تغییرات در ارزش‌های اجتماعی بخصوص در زمینه آزادی‌های جنسی و حتی مصرف مواد مخدر قابل مشاهده است. در چنین فضایی تامپسن گزارش خود را درخصوص کنتاکی دربی می‌نویسد؛ رویدادی که از نگاه او نمادی از فساد در آمریکا است و همین دیدگاه، موتور محرکه‌ی او در خروج از خط اصلی روزنامه‌نگاری و گزارش‌نویسی است: «ژورنالیسم بی‌طرف از مهم‌ترین عواملی است که به آمریکا اجازه داده این‌قدر فاسد باشد. درباره‌ی نیکسون نمی‌شود بی‌طرف بود».

******

طرف‌های نصفه‌شب از هواپیما پیاده شدم و وقتی از راهروی تاریکی که به ترمینال می‌رسید گذشتم، هیچ‌کس با من حرف نزد. هوا سنگین و گرم بود، انگار توی حمام بخار بودم. داخل، مردم همدیگر را بغل می‌کردند و با هم دست می‌دادند... نیش‌ها تا بناگوش باز بود و از هر گوشه داد و فریاد بود که به هوا می‌رفت:«خدایا! ای ناکس! از دیدنت په‌قدر خوشحال شدم، پسر! خیلی... جدی می‌گم!»

این جملات آغازین گزارش تامپسن است. پس از آن برای اینکه لبی تر کند وارد کافه‌ای در سالن انتظار می‌شود. مردی میانسال و تگزاسی که بیش از دو دهه به صورت مداوم برای دیدن دربی به این شهر می‌آید، سر صحبت را با او باز می‌کند و تامپسن با اشاره به کیف خودش و برچسبِ روی آن، خود را عکاس مجله پلی‌بوی معرفی می‌کند و سپس با دادن خبرهایی پیرامون احتمال شورش در ایام مسابقات و حضور سنگین پلیس، این مرد را سرِ کار می‌گذارد و حسابی می‌ترساند! او سپس به نحوه اسکان و گرفتن مجوزهای لازم برای ورود به استادیوم می‌پردازد و همچنین درخصوص پیدا کردن فردی به نام «رالف استدمن» می‌نویسد که قرار است از لندن بیاید و با کشیدن طرح و کاریکاتور، با او همکاری کند. این گزارش روایتی داستان‌گونه از فعالیت‌های این دو نفر در فستیوال است اما در خلال آن به حواشی مسابقات و وضعیت شهر در این روزها اشاره می‌کند. این گزارش بعد از گذشت بیش از نیم قرن، هنوز هم خواندنی است.

در ادامه مطلب به برش‌ها و برداشت‌هایی از این گزارش خواهم پرداخت.

******

هانتر استاکتون تامپسون (1937-2005) در لویی‌ویل کنتاکی در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمد. در نوجوانی پدرش را به علت بیماری از دست داد و مادرش که کتابدار کتابخانه عمومی شهر بود، بار مسئولیت هانتر و دو برادرش را به دوش کشید. هانتر به دلیل روحیه سرکش و نافرمان خود نتوانست دبیرستان را به پایان برساند. وارد نیروی هوایی ارتش شد اما بعد از یک سال از آنجا نیز اخزاج شد. او که در ارتش به امر روزنامه‌نگاری مشغول شده بود پس از خروج در همین رشته فعالیتش را ادامه داد. شهرت و معروفیت در سال 1967 به او روی آورد؛ زمانی‌که پس از یک سال همراهی با اعضای باشگاه موتورسوارن فرشته‌های جهنم، گزارشی جذاب از فعالیت‌های آنها با عنوان «فرشتگان جهنم: حماسۀ عجیب‌وغریب موتورسواران طاغی» نوشت. سپس گزارش دربی کنتاکی در سال 1970 به نقطه عطفی در فعالیت او بدل شد. اوج شهرتش به «ترس و نفرت در لاس‌وگاس» در سال 1971 بازمی‌گردد که ابتدا در مجلۀ رولینگ استون چاپ و بعداً به صورت مستقل منتشر شد. بر اساس این کتاب فیلمی در سال 1998 ساخته شد که جانی دپ عهده‌دار نقش تامپسون بود. فیلم‌های «جایی که بوفالوها پرواز می‌کنند»(1980) و «خاطرات روزنامه‌نگار رام» (2011) نیز بر اساس برهه‌هایی از زندگی این روزنامه‌نگار ساخته شده که در دومی هم جانی دپ نقش او را بازی می‌کند. هانتر نهایتاً در سن 67 سالگی به واسطه مشکلات جسمی و بیماری، با شلیک گلوله به سر، به زندگی خود خاتمه داد. طبق وصیتش، خاکستر او را با شلیک توپ به آسمان فرستادند! این کار به شکلی باشکوه در ملک خصوصی او در کلرادو و با مدیریت جانی دپ برگزار شد. از میان مستندهایی که بر اساس زندگی او ساخته شده است این دو اهمیت دارند: «گونزو: زندگی و فعالیت دکتر هانتر اس. تامپسون» (2008) به کارگردانی الکس گیبنی، مستندساز شهیر و برنده اسکار و روایتگری جانی دپ، و دیگری «صبحانه با هانتر» (2003) است.

....................

مشخصات کتاب من: ترجمه طهورا آیتی، انتشارات کتاب پاگرد، چاپ اول 1398، تیراژ 450، 56صفحه.

پ ن 1: کتاب بعدی که در موردش خواهم نوشت، جاده لس‌آنجلس اثر جان فانته خواهد بود.

 

ادامه مطلب ...

پطرزبورگ – آندرِی بیِه‌لی (قسمت دوم)

لینک قسمت مقدمه‌ها: اینجا

«آپولون آپولونویچ آبلِئوخُف» سناتوری است محافظه‌کار و پرنفوذ که در سرتاسر روسیه‌ی تزاری به واسطه‌ی مقاومتش در برابر اصلاحات لیبرالی مشهور است. نمادی از هسته سخت قدرت که تن به هیچ‌گونه تغییری نمی‌دهد. مخلص کلام اینکه او رئیس یکی از تشکیلات حکومتی بود و در سال 1905 که روسیه آبستن حوادث بزرگی است، در آستانه انتصاب به یک مقام مهمتر قرار داشت. در این چند سالی که از ابتدای قرن بیستم گذشته است اتفاقات بزرگی رخ داده است: دوست و مقتدایش «ویاچسلاو پلِوِه» که مشت محکم حکومت در مقابل جنبش‌های اصلاحی و انقلابی بود به تازگی ترور شده بود، روسیه در شرق و در مقابل ژاپن درحالیکه کسی پیش‌بینی نمی‌کرد شکست خورده بود. در عرصه خصوصی هم دو سال و اندی پیش، همسرش با یک خواننده ایتالیایی از روسیه خارج شده بود و او با تنها پسرش در عمارتی «لاک‌والکل خورده» زندگی می‌کرد. شکست پشت شکست.

فرزند او «نیکلای آپولونویچ» دانشجوی جوانی است که بهترین سالهای عمرش را صرف خواندن فلسفه کرده و در پی ناکامی در زندگی شخصی، و با عنایت به جو زمانه، جذب یک گروه انقلابی شده است. داستان در ابتدای اکتبر سال 1905 آغاز و ظرف حدود یک هفته به پایان می‌رسد. نیکلای که پیش از این در شرایط مستی و استیصال درخواست کرده که در یک حرکت انقلابی مشارکت کند، از رابط خود یک بسته دریافت می‌کند تا در اتاق خود از آن نگهداری کند و پس از دریافت دستورات عمل نماید. پدر به فرزند خود به واسطه انحرافات ناشی از ارتباط با آدم‌هایی خارج از طبقه اشراف، ظنین است و او را آدم رذلی می‌داند. فرزند نیز به واسطه نقشی که پدر در حکومت دارد، او را آدم رذلی می‌داند. بالاخره دستور حزبی به دست نیکلای می‌رسد و او در شرایط وحشتناکی قرار می‌گیرد که باید انتخاب کند...

همان‌طور که او بین عشق و نفرت دست و پا می‌زند ما هم با دنبال کردن داستان در فضایی سرشار از عدم قطعیت و ابهام و آشفتگی به سر خواهیم برد. این عدم قطعیت بیشتر ناشی از آن است که راوی در واقعیاتی که خودش شکل می‌دهد مدام خدشه وارد می‌کند. مثلاً به این قطعیت نمی‌رسیم که پلیس‌مخفی در گروهِ انقلابی مطرح در داستان نفوذ کرده است یا برعکس، یا مثلاً هدف پلیس مبارزه با این گروه‌هاست یا استفاده از آنها در حذف مهره‌های مورد نظر، و یا در سطحی کلی‌تر نمی‌توان با قطعیت گفت نگاه نویسنده به پدیده انقلاب مثبت است یا منفی!

به نظر می‌رسد نویسنده با انتخاب این سبک از روایت، در نشان دادن فضای مبهم، پیچیده و آشفته‌ی آن دوران و مشخص نبودن اینکه از این وضعیت مه‌آلود چه چیزی بیرون بیاید، موفق بوده است. او با ارائه تصاویر ذهنی پیچیده و تکرار نمادهای فراوان و بخصوص ارجاعات بینامتنی متعدد تلاش کرده تا خواننده را به تأمل وادار کند. در عین‌حال این سبک دست‌انداز درست کردن بر سر راه خواننده بزعم من از یک حدی که فراتر برود نتایج معکوسی خواهد داشت؛ مثلاً خواننده مرعوب یا خلع سلاح شود و کتاب را رها کند، یا اینکه بخواند که خوانده باشد! این حد و مرز طبعاً در مورد آدمها با توجه به تجربیات و داشته‌ها و علایق، متفاوت است. به همین خاطر توصیه می‌شود این کتاب، بعد از کسب تجربیات مکفی در ادبیات روس خوانده شود.    

در ادامه مطلب بیشتر به داستان و ویژگی‌های آن و برداشت‌ها و برش‌هایی از آن خواهم پرداخت.

******

«بوریس نیکلایویچ بوگایف» در اکتبر سال 1880 در مسکو به دنیا آمد. پدرش استاد ریاضی در دانشگاه مسکو بود و او در محیطی متناسب با تفکر منطقی و فلسفه و ادبیات رشد کرد. تحصیلات نویسنده نیز در رشته ریاضی و فیزیک بود و از همان دانشگاه پدر فارغ‌التحصیل شد. در دوران دانشجویی با نویسندگانی مانند الکساندر بلوک و ویاچسلاو ایوانف و والری بریوسف ارتباط داشت و در همین دوران مقالاتی در نقد ادبی و فلسفه زبان در مجلات پیشرو آن زمان نوشت و در واقع به جنبش ادبی سمبلیست‌های روسی پیوست و نام مستعار آندره بیه‌لی (به معنای سفید) را برای خود برگزید. اولین کتاب او مجموعه اشعارش است که در سال 1902 چاپ شد. نخستین رمان او با عنوان «کبوتر نقره‌ای» در سال 1909 منتشر شد. او قصد داشت رمان بعدی خود را در ادامه همین داستان روی کاغذ بیاورد و حتی پیش‌پرداخت آن را هم از ناشر دریافت کرد و با آن به شمال آفریقا و اروپا سفر کرد اما نتوانست روی این کار متمرکز شود و به نتیجه برسد. در سال 1911 با پیشنهادی که از مجله «اندیشه روسی» در این زمینه دریافت کرد، مجدداً روی دست‌نوشته‌هایش کار کرد و کار را که همین رمان پترزبورگ باشد به سرانجام رساند اما سردبیر مجله به دلیل کاستی‌ها و ضعف‌هایی که در آن دید، انتشار آن را نپذیرفت. نهایتاً انتشارات سیرین که بر روی انتشار آثار نویسندگان مدرن روس متمرکز بود این اثر را (که مجدداً توسط نویسنده بازبینی شده بود) در سالهای 1913 و 1914 در جُنگ ادبی خود منتشر و سپس در سال 1916 آن را به صورت کتاب چاپ کرد. نویسنده پس از آن دوباره با متن کتاب کلنجار رفت و قصد داشت نتیجه را مجدداً به چاپ برساند که با انقلاب و جنگهای داخلی این کار عملاً در روسیه میسر نشد اما توانست محصول نهایی را در سال 1922 در برلین به چاپ برساند. چاپ جدید تقریباً با حذف بیش از 150 صفحه از متن قبلی همراه بود و طبیعتاً اثری متفاوت بود. نویسنده این اثر را «بازگشت به آنچه در اساس در ذهن داشتم» معرفی می‌کند. همین چاپ در سالهای 1928 و 1935 در روسیه با سانسور بخش‌هایی از آن به چاپ رسید. نویسنده کمی قبل از چاپ آخر این کتاب در 54 سالگی درگذشت. کمی زود است اما برای آن دهه 1930در روسیه، که فشارهای روانی و سیاسی زیادی به نویسندگان وارد می‌شد خیلی هم عجیب نیست.

...............

مشخصات کتاب من: ترجمه فرزانه طاهری، نشر مرکز، چاپ سوم 1398، تیراژ 1000 نسخه، 533 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 4.3 از 5 است. گروه C (نمره در گودریدز 3.97 است)

پ ن 2: کتاب بعدی «جاده لس‌آنجلس» اثر «جان فانته» خواهد بود. البته یک کتاب کوچک با عنوان«دربی کنتاکی درب و داغان است» را این میان خوانده‌ام که در مورد آن خواهم نوشت.

 

ادامه مطلب ...

پطرزبورگ – آندرِی بیِه‌لی (قسمت اول)

مقدمه اول: قسمت شد در تعطیلات عید سفری به پطرزبورگ داشته باشم و خوشبختانه چون مجردی این سفر را رفتم هیچ عکسی از من به فضای مجازی درز نکرد و بعد از تعطیلات خیلی شیک و مجلسی به سر کار خودم بازگشتم. «پِتِل‌پورت» در گویش عامه‌ی قدیم کنایه از شهری بسیار دور بوده است. حق هم داشتند؛ پطرزبورگ شمالی‌ترین شهر بزرگ جهان است. این شهر در زمان پطر کبیر (ابتدای قرن هجدهم) و با نظارت مستقیم او و با ایده گرفتن از شهرهای اروپایی (به ویژه هلند) ساخته شد. فکر نکنید از روی خودشیفتگی یا دلایل نزدیک به آن، نام شهر پطرزبورگ شده است؛ نام شهر به پطرس حواری معروف مسیح اشاره دارد: سن‌پطرزبورگ یا شهر پطرس مقدس. این شهر بیش از دویست سال پایتخت روسیه تزاری بود. پس از انقلاب به لنینگراد تغییر نام پیدا کرد و پایتختی را هم به مسکو واگذار کرد و پس از فروپاشی شوروی، نام قدیمی خود را پس گرفت اما پایتخت همچنان مسکو باقی ماند. شهر بسیار زیبایی است اما اگر می‌خواهید همانند من با رمانِ آندره بیِه‌لی به این شهر سفر کنید، باید حواستان باشد که سفر ساده‌ای نیست! توصیه من این است که ابتدا با آثار نویسندگانی چون داستایوسکی و گوگول و دیگران به این شهر سفر کنید و سپس به سراغ این کتاب بیایید. در آن صورت حتماً با من هم‌نظر خواهید بود که «شهر» را هیچکدام مثل بیِه‌لی تصویر نکرده است.

مقدمه دوم: سفر من به پترزبورگ مربوط به سال 1905 است؛ اوایل اکتبر! این سال در تاریخ روسیه سال مهمی است. در ابتدای این سال هزاران نفر از کارگران و مردم عادی در یک تظاهرات مسالمت‌آمیز به سمت کاخ زمستانی تزار در سن‌پطرزبورگ آمدند تا عریضه‌های خود را به تزار نیکلای دوم ارائه بدهند. این تجمع از طرف حکومت به خشونت کشیده شد و قزاق‌های حاضر در میدان به سمت مردم شلیک کردند و تعداد زیادی کشته و زخمی شدند. این واقعه سبب شد اعتراضات و اعتصابات گسترش یابد. اعتماد مردم به حکومت تزاری خدشه‌دار شد و شکاف بین مردم و حاکمیت عمیق‌تر شد. در نتیجه‌ی فشار اعتراضات، تزار به یک‌سری اصلاحات تن داد که در مانیفستِ اکتبر آنها را اعلام کرد که مهمترین آنها تأسیس مجلس مشورتی دوما بود که به نوعی یک قدم به سمت مشروطه شدن حکومت مطلقه بود. این اصلاحات اما در سطح ماند و جواب نداد و در عوض گروه‌های انقلابی تقویت شدند و با تضعیف تدریجی اقتدار تزار، چند سال بعد انقلاب شد و روسیه تزاری برای هفتاد سال جایش را به حکومت کمونیستی داد و پس از آن را هم که می‌دانید. انقلاب 1917 روسیه به وقوع پیوست چراکه سیستم حکومت تزاری نتوانست به هشدارهای سال 1905 و زمینه‌های آن واکنش درخور نشان بدهد. این داستان و این کتاب به رویداد ویژه‌ای از آن دوره نمی‌پردازد اما زمان-مکانی که در پس‌زمینه‌ی روایتش ارائه می‌دهد به فهم ما از آن دوره (1905) بسیار می‌تواند کمک کند. هنر و اهمیت کتاب به‌زعم من همین است و ما را با پیچیدگی‌های آن دوره آشنا و حسِ ناپایداری و آشفتگی و پریشانی و خشمِ انباشت شده در آستانه یک انقلاب سهمگین را به خواننده انتقال می‌دهد.

مقدمه سوم: قاعدتاً هر کس کتاب را خوانده باشد تایید می‌کند که پطرزبورگ رمان سخت‌خوانی است. من حدس می‌زنم که این داستان در میان خوانندگان، رفیقانِ نیمه‌راه زیاد داشته باشد. علت چیست؟! بزعم من چند دلیل می‌توان برشمرد: نخست ارجاعات بینامتنی فراوان به متون پیش از خود (از شعر و رمان گرفته تا تاریخ و اسطوره‌ها) که برای خواننده‌ای که از آنها بی‌خبر باشد همانند پرتگاه است و اگر بخواهد مدام به پانوشت‌هایی که مترجمین (فارسی و انگلیسی و...) با زحمت فراهم کرده‌اند رچوع کند، دست‌انداز خواهد بود. دوم اینکه نمادگرایی در متن، گاه به جایی می‌رسد که به شعر پهلو می‌زند و از این زاویه توصیفات و تصاویری که به دست می‌دهد، پیچیدگی‌های خاص خودش را دارد. نویسنده عامدانه از بیان مستقیم مفاهیم فرار می‌کند و دیگر آنکه به اصوات و موسیقی کلمات نیز نگاه ویژه‌ای دارد و این تیپ بازی‌های کلامی سختی‌های خاص خودش را به همراه دارد. فضای اثر هم وهم‌آلود است که انتخاب هوشمندانه‌ای برای نشان دادن ابهام موجود در آن دوره است اما همین تاریکی و مه‌آلودی نیز در سخت‌خوانی آن تأثیر دارد. از طرف دیگر تغییرات گسترده‌ای که نویسنده در بین چاپ اول در سال 1916 و چاب بعدی در سال 1922 اعمال کرده نیز مزید بر علت شده است. برخی معتقدند که این تغییرات (حذف حدود 150 صفحه) در جهت ساده‌سازی بوده اما طبیعتاً خلاء‌هایی ایجاد کرده است. به هرحال همه اینها در کنار یکدیگر خوانش اثر را مشکل کرده است وگرنه پیرنگ داستانی، هم ساده است و هم جذاب. در واقع از آن رمانهای مدرنی نیست که داستانش لاغر شده باشد! 

******

پ ن 1: از این پس مقدمه‌ها را در یک مطلب می‌آورم و قسمت دوم به معرفی داستان و برداشت‌ها و برش‌ها اختصاص خواهد یافت. با این روش شاید مطالب کوتاه‌تر شود و خواندنِ آن در حوصله مخاطب بگنجد و طبعاً نوشتن در چند بخش برای من هم ساده‌تر خواهد بود و وقفه در بروزرسانی وبلاگ هم کمتر...


نگهبان - پیمان اسماعیلی

مقدمه اول: زمانی که پا به این دنیا می‌گذاریم بیشتر به یک دستگاه گوارشی شبیه هستیم که مجهز به یک سیستم هشدار است! و اغلب، هشدارهای مرتبط با مشکلات گوارشی را از طریق گریه کردن بیان می‌کند. البته این قابلیت وجود دارد که دردهای دیگر را نیز به همین طریق بیان کند. در هر صورت این واکنش‌ها غریزی هستند و به مرور و به تدریج که فرایند تکامل به پیش می‌رود و خودآگاهی انسان افزایش می‌یابد، این احتمال وجود دارد که واکنش‌های انسان عقلانی‌تر شود. اما آیا این موجود تکامل‌یافته همواره عقلانی عمل می‌کند؟ خیر! گذشته از مواردی که در شرایط عادی این اتفاق رخ نمی‌دهد، در شرایط بحرانی (در خطر افتادن نیازهای اولیه حیاتی) انسان باز هم به سمت غریزی عمل کردن سوق پیدا می‌کند. بروز خُلق‌وخوی حیوانی (تشدید غرایز و خشونت و...) در این شرایط، نشان از تبدیل شدن ما به حیوان نیست بلکه صرفاً برای ادامه حیات به سطحی پایین‌تر تقلیل پیدا کرده‌ایم. تجربه‌ها نشان می‌دهد همواره استثنائاتی نیز روی می‌دهد که در جای خود قابل تامل و تحلیل هستند.  

مقدمه دوم: برای نشان دادن کارکرد ما پدرها در خانواده، نگهبان (و یا بادیگارد) واژه‌ی بیراهی نیست! قبلاً را کاری ندارم اما در شرایطِ کنونی تصمیم به پدر شدن مستلزم این است که هر لحظه آماده‌ی فدا کردن خود باشیم! در دوران جدید با شفاف‌تر شدن این مسئله طبعاً میل به پدر شدن کاهش یافته است. شوخی که نیست! مادر شدن هم طبعاً به همین اندازه خطیر است ولی چون موضوع این داستان به‌نوعی «پدر» است به صورت ویژه به ایشان اشاره شد!  

مقدمه سوم: «سردخواب» واژه‌ای جدید است که نویسنده آن را در این داستان خلق می‌کند و این مفهوم به او در پیش‌برد داستان و به‌خصوص پایان‌بندی کمک شایانی می‌کند. تا قبل از این می‌دیدم و می‌خواندیم وقتی کسی در سرمای شدید گیر می‌افتاد باید تلاش می‌کرد تا خوابش نبرد چون این خواب منتهی به یخ‌زدن و مرگ می‌شود. در این داستان می‌بینیم آدمها در آن شرایطی که به خواب می‌روند و قبل از یخ زدن، خوابِ هر چیزی را ببینند به همان چیز تبدیل می‌شوند؛ وضعیتی بین مردن و زنده ماندن، جسمانی یا وهمی. بزعم من اگر تلاش می‌شد در تمام صفحات و لحظاتِ داستان این پدیده‌ی تخیلی به وهم نزدیک‌تر باشد بهتر بود.

******

مرد جوانی به نام «سیامک» در بالای کوه‌های منطقه مرزی کردستان در انتظار آمدن راهنمایی است که مطابق قرار و مدار گذاشته شده از قبل، می‌بایست او را از مرز عبور دهد. این برنامه به هر دلیلی عملی نشده و سیامک روزهاست که در این منطقه کوهستانی که با نزدیک‌ترین روستا فاصله قابل توجهی دارد، انتظار می‌کشد؛ منطقه‌ای سرد و پُربرف و پر از گرگ‌های گرسنه! بعد از چند روز یا چند هفته، مرد جوان دیگری به نام «صارم» به همراه پسر خردسالش (رازان)، به همین منطقه وارد می‌شود تا آنها نیز از مرز عبور کنند. بعد از فعل و انفعالاتی این سه نفر در یک کلبه سنگی در کنار هم قرار می‌گیرند. صارم خبر از آمدن دو نفر جنوبی به همراه یک بلد به منطقه می‌دهد که به دنبال سیامک می‌گردند. آنطور که از قراین مشخص است آنها به قصد انتقام و قتل سیامک آمده‌اند. سیامک چه کرده است که آنها از وسط گرما و بیابان‌های جنوب خود را به قله‌های آکنده از برف رسانده‌اند تا انتقام بگیرند؟

داستان از فصل‌های کوتاهی تشکیل شده است که بعد از چند فصل ابتدایی، به صورت یک در میان در بالای کوه و در وسط بیابان جریان دارد؛ در زمان حالِ روایت بالای کوه و در برگشت به عقب‌ها، در وسط بیابان‌های جنوب. بدین صورت روایت ادامه می‌یابد تا برای خواننده مشخص شود ریشه‌های وقایع حال در کجا و چیست و سرانجام چه خواهد شد.

در ادامه مطلب در کنار چند نقد و نگاه به این رمان نظر خودم را آورده‌ام.

******

این نویسنده‌ی کرمانشاهی در سال ۱۳۵۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در رشته مهندسی برق در دانشگاه علم و صنعت تحصیل کرد و در این دوران سابقه دبیری هیئت مؤسس مجمع کانونهای ادبی دانشجویان سراسر کشور را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۹ با روزنامه‌هایی چون بهار، شرق، اعتماد و مجلاتی چون همشهری ماه همکاری داشته است؛ به صورت نوشتن نقد یا انجام مصاحبه با نویسندگانی مطرح همچون پل آستر، کورت ونه‌گات، استانیسلاو لم، جومپا لاهیری، مایکل کانینگهام، ارونداتی روی و جویس کارول اوتس. از او سه مجموعه داستان به نام‌های «برف و سمفونی ابری»، «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» و «همین امشب برگردیم»، و یک رمان به نام «نگهبان» منتشر شده‌است. مجموعه داستان برف و سمفونی ابری، جایزه روزی روزگاری، مهرگان، گلشیری و منتقدان و نویسندگان مطبوعات را دریافت کرده است.

...............

مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ سوم پاییز 1396، تیراژ 500 نسخه، 229 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.5 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.55 است)

پ ن 2: کتاب بعدی «پطرزبورگ» اثر «آندرِی بیِه‌لی» خواهد بود.

 

ادامه مطلب ...

جزء از کل – استیو تولتز

مقدمه اول: می‌توان گفت برای انسان‌ها قطعی‌ترین حقیقت زندگی در این دنیا مرگ است. مرگِ ما آدمیان انکارناپذیر است اما ما عمدتاً این حقیقت را پس می‌زنیم و نهایتاً مرگ را شامل دیگران می‌دانیم! اگر مرگ ایوان ایلیچ را خوانده باشید متوجه منظور خواهید شد. سازوکار بدن ما به گونه‌ایست که در گذر زمان دچار مشکلات و فرسودگی خواهد شد و گوشه‌ای از آن بالاخره دیر یا زود موجبات مرگ را به وجود می‌آورد. البته بشر همواره به دنبال تأخیر انداختن در این موضوع است و در این راستا تلاش کرده و می‌کند و هرچند اندک تاحدودی هم توفیقاتی داشته است اما درعین‌حال در هر دوره و زمانه‌ای، کارهایی کرده و می‌کند که ناخواسته این فرایند را تسریع می‌کند؛ مثل بیماری‌ها، جنگ‌ها و... تلاش‌های انسان تنها در جهت به تأخیر انداختن مرگ نبوده بلکه از دیرباز به دنبال دور زدن آن بوده است؛ از جستجوی اکسیر حیات گرفته تا خلق جاودانگی. اکسیر در دوره و زمانه‌ی ما می‌تواند خودش را در تعویض اندام‌های بدن نشان بدهد (هرگز رهایم مکن ایشی‌گورو) اما خلق مفهوم جاودانگی راهی بوده است که به قول شخصیت اصلی این داستان، ناخودآگاهِ انسان در تقابل با مرگِ گریزناپذیر دست و پا کرده است: این‌که انسان و هستی معنایی دارند و فاقد هدف و غایت و معنا نیستند ولذا با فرمول‌های مختلف، پس از این مرگ، زندگی جاودانه آغاز خواهد شد. این تیپ باورها به شکل‌های متفاوت از دیرباز پدید آمده و پس از آن نیز در اشکال جدید ظهور کرده و در آینده نیز ادامه خواهد داشت چرا که انسان‌ها احساس می‌کنند برای زندگی به این باورها احتیاج دارند اما طنز قضیه در اینجاست که بیشتر آنها مستقیم و غیرمستقیم، «زندگی» خود را فدای این باورها و یا به عبارتی نامیرایی و جاودانگی می‌کنند. این قضیه منحصر در باور دینی و مذهب و خدا نیست؛ شخصیت اصلی داستان جزء از کل یک آتئیست است (پدر و پسر هر دو، به ویژه در اینجا پدر مد نظرم است) اما مفهوم مرگ و در تقابل با آن میل به نامیرایی و جاودانگی، تمام زندگی او را تحت تاثیر قرار داده و به تعبیرِ پسر، نابود کرده است. دنیا اگرچه از یک زاویه به یک فاضلاب می‌ماند اما یک «فاضلاب دل‌انگیز» است و ترک و دل کندن از آن آسان نیست.

مقدمه دوم: نگاه راویان داستان به دنیا و به‌خصوص انسان‌ها تاحدودی بدبینانه است؛ طبیعت انسان را هیولاگونه می‌دانند و برای اثبات آن به رفتارهای کودکان با یکدیگر استناد می‌کنند. در واقع تجربیات این پدر و پسر از کودکی و رفتار خشونت‌بار کودکان با یکدیگر در مدرسه منشاء چنین نگاهی است. در کنار این تجربه‌های زیسته که در کتاب با طنزی درخشان کنار هم آمده است، یک ریشه از بدبینی آنها در این باور است که خوشبختی و خیر در این دنیا محدود است ولذا همانند بازی صندلی‌ها هنگام قطع شدن موزیک جای نشستن برای همه وجود ندارد و در نتیجه برای موفقیت باید به یکدیگر چنگ و دندان نشان داد. پدر در این زمینه از پسر بدبین‌تر است و نویسنده اندکی از این دو معتدل‌تر! چند اصل از اصول پدر در مورد انسان‌ها چنین است: «مردم» اهل فکر کردن و تحلیل نیستند و صرفاً چیزهایی را که وارد ذهن‌شان شده (اخیراً یا از زمان طفولیت) تکرار و نشخوار و غرغره می‌کنند. انسان‌ها عاشق آزادیِ خیالی خود هستند اما درعین‌حال میل‌شان برای بردگی بی‌انتهاست. آدم‌ها عاشق باورهایشان هستند و نمی‌توانند قبول کنند که حقیقت‌شان ممکن است فقط جزئی از حقیقت را داشته باشد (صفر و یکی) و اینکه انسان در تنهایی احمق است و در جمع رسماً بدل به الاغ می‌شود (برای این یکی بهترین مثال استادیوم‌های فوتبال و گروه‌های هواداری است) و... خلاصه اینکه باید توجه داشت توصیه راوی به مردم‌گریزی چنین مقدماتی دارد و نتیجه چنان نگاهی به انسان است.     

مقدمه سوم: در دوران مشروطه یکی از باورهای همه‌گیر که در نقاط مختلف ایران هواخواه و عاشقان پیگیر داشت، راه‌اندازی مدارس جدید بود. این باور وجود داشت که مدارس جدید حلقه گمشده‌ی خروج از عقب‌ماندگی است. پُر بیراه هم نبود. به هر حال هنوز هم می‌توان برای آن دوره یکی از عوامل تاثیرگذار را به بی‌سوادی مردم و عدم کفایت مدارس قدیم اختصاص داد. شیوه قبلی هم طولانی بود و هم بهره‌وری پایینی داشت. یک و نیم قرن از آن دوران گذشته است و به نظرم مدارس ما جایگاهی همچون مکتبخانه‌های آن دوران دارند: اگر همه کلاه‌مان را قاضی کنیم تقریباً قبول خواهیم کرد این سیستم آموزشی بسیار بسیار ناکارآمد است. خروجی‌های چنین سیستمی نه قدرت تفکر دارند و نه قدرت تصمیم‌گیری و نه خیلی چیزهای دیگر! اگر حتی مثل راویان داستان (مقدمه دوم) به طبیعت انسان‌ها بدبین نباشیم، باز هم ریسک فرستادن کودکان به چنین مکان خطرناکی بالاست! هم به واسطه سیستم معیوب که خرف‌کننده، مبتذل و نابودکننده‌ی خلاقیت شده است و هم به خاطر انواع آسیب‌هایی که در چنین محیطی از سوی قلدرها یا گروه‌های رسمی و غیررسمی و... به کودک وارد می‌شود. البته این ریسک را می‌پذیریم چون چاره‌ی چندانی نداریم! وقتی در این کتاب به شرح دوران مدرسه‌ی پدر و پس از آن پسر می‌رسیم، مواردی را خواهیم دید که سنگین و آسیب‌زا هستند اما برای ما غریب نیستند!

******

لینک چند صفحه ابتدایی کتاب به صورت صوتی در کانال گذاشته شد: اینجا (آدرس کانال تلگرامی بالای صفحه آمده است)

«جسپر دین» روایتش را از داخل زندان آغاز می‌کند و ما بدون اینکه بدانیم راوی کیست و چگونه و چرا زندانی است با او همراه می‌شویم. انگیزه او برای روایت، شرایطی است که در زندان دارد، و به‌طور مشخص برای فرار از ملال و رهایی از درون‌نگری فاجعه‌بار، تنها کاری که به نظرش می‌رسد نوشتن و پنهان کردن کاغذهاست. چه بنویسد؟ طبیعتاً داستان زندگی‌اش را که در واقع یک سفر اودیسه‌وار عجیب و غریب است و از پیش از به دنیا آمدن او آغاز می‌شود. شخصیت محوری در زندگی جسپر بدون شک پدرش (مارتین دین) است لذا طبیعی است که خیلی زود به سرگذشت او بپردازد.

مارتین شخصیت عجیب و غریبی دارد. بیشتر عمر خود را بیکار بوده و با کمک‌هزینه اجتماعی دولت و... زندگی کرده است، به شدت اهل مطالعه و فکر کردن و نوشتن در دفترچه‌هایش است. او یک بدبینِ خستگی‌ناپذیر است که به قول راوی به زندگی خودش و پسرش توجهی ندارد و عشق متعصبانه‌ای به نفرت از جامعه دارد. بسیار ایده‌پرداز است اما اجرای ایده‌هایش به فاجعه منتهی می‌شود. در مقاطعی(پیش‌دبستانی و دبستان) آموزش فرزندش را خود به عهده می‌گیرد که مواد آموزشی جالب توجه است: نامه‌های ونسان ون‌گوک یا کتابی از نیچه یا روزنامه‌ها! این پدرِ فیلسوف دوست دارد آموزش فرزندش را بر اساس دیالوگ‌های سقراطی پیش ببرد اما طبعاً این درس‌ها به مونولوگ‌های گیج‌کننده برای فرزند تبدیل می‌شود که نمونه‌های آن برای مایِ خواننده جذاب هستند. او درس‌های روزانه را با داستان‌های شبانه تکمیل می‌کرد؛ داستان‌هایی سیاه و چندش‌آوری که خودش خلق می‌کرد و نقش اصلی در آنها را پسری به نام کسپر بر عهده داشت و حاوی پندهای اخلاقی بود که معمولاً با این نتیجه همراه بود که «اگر بدون فکر کردن از باورهای مردم پیروی کنی، مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است»! در این داستان‌ها کسپر هرگز موفق نمی‌شد چون این داستان‌ها ماحصل تجربیات و ذهنیات پدر بود و در ذهن مارتین هرگز «آرامش پایدار و پیروزی حقیقی» وجود نداشت. این عناصر در کنار هم خانواده‌ای را شکل می‌دهد که مشکلاتش هم عجیب و غریب است: «به خانواده‌های عادی فکر کردم که مشکلات عادی از قبیل الکلیسم، قمار، همسرآزاری و اعتیاد دارند. به‌شان حسودی کردم.»

در همان صفحات ابتدایی ذکر می‌شود که اهالی استرالیا همگی از مارتین نفرت دارند و به برادرش «تری دین» که یکی از بزرگترین و مشهورترین خلافکاران و جنایتکاران استرالیاست عشق می‌ورزند! برای اینکه از علت این تناقضات و چند و چون آنها باخبر بشوید چاره‌ای نیست جز همراه شدن با روایت جسپر که چندین نوبت به نوشته‌های پدرش ارجاع می‌دهد ولذا در مقاطعی راوی مارتین خواهد بود؛ روایتی طولانی اما روان، جذاب و طنازانه، با قلمی رها و دوست‌داشتنی. در ادامه مطلب به برداشت‌ها و برش‌هایی از داستان خواهم پرداخت و امیدوارم نامه‌ای از یکی از شخصیت‌های موثر داستان هم به دستم برسد و آن را در ادامه بیاورم.

******

استیو تولتز متولد سال 1972 در سیدنی استرالیا است. او تا پیش از چاپ اولین رمانش مشاغل مختلفی از نگهبانی تا فروشندگی تلفنی و تدریس زبان تجربه کرده است اما در سال 2008 با انتشار جزء از کل به موفقیت بزرگی دست یافت؛ به لیست نهایی نامزدی جایزه بوکر راه پیدا کرد و فروش فوق‌العاده‌ای را نیز به دست آورد. او در مصاحبه‌ای چنین بیان کرده است: «آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌نوشتم و رمان‌هایی را آغاز می‌کردم که بعد از دو و نیم فصل، علاقه‌ام را برای به پایان رساندن‌شان از دست می‌دادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی پولی دست و پا کنم تا بتوانم زندگی‌ام را بگذرانم که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هر کدام از مشاغل پایین‌تر می‌رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقی‌ای بود که می‌توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت تاثیر کنوت هامسون، لویی فردینان سلین، جان فانته، وودی آلن، توماس برنارد و ریموند چندلر بودم.»

...............

مشخصات کتاب من: ترجمه پیمان خاکسار نشر چشمه، چاپ نوزدهم بهار 1396، تیراژ 2500 نسخه، 656 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 4.7 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.14 است)

پ ن 2: اگر بخواهم از بین نویسندگانی که تولتز به آنها اشاره کرده یکی را انتخاب کنم (به عنوان کسی که تاثیرش در این داستان به نظر من آمده) جان فانته را انتخاب خواهم کرد.

پ ن 3: کتاب بعدی «نگهبان» اثر پیمان اسماعیلی خواهد بود. پس از آن به سراغ رمان پطرزبورگ اثر «آندرِی بیِه‌لی» خواهم رفت.

  ادامه مطلب ...