
مقدمه اول: اکثر معرفیکنندگان و صاحبان و کاربران سایتهای مرتبط با کتاب و کتابخوانی، در مواجهه با خاطرات جنگ خوک، به سطح روایی داستان بسنده کردهاند و مطابق معمول آن را بیدرنگ به تمثیلی سیاسی یا نقدی کلیشهای از خشونت اجتماعی تقلیل دادهاند؛ گویی هر رمان لاتینتبار، ناگزیر باید آینهای از دیکتاتوری باشد! و در زمینه سبک روایی نیز حتماً میبایست با مقداری سس رئالیسم جادویی تزئین شود. لذا این رمان عموماً داستانی از شکاف بین نسلی و جنگ بین جوانان و پیرها قلمداد شده و پیرها نیز به عنوان «نماد شکست و خمودگی جامعه دیکتاتورزده» تلقی شدهاند. مثل این میماند که بگوییم رمان «کوری» در مورد کور شدن مردم در جامعهای استبدادزده نوشته شده است! این نوع نگاه، با وجودِ داشتن وجوهی از حقیقت، اغلب یک نوع سادهسازی است که پیچیدگیهای اثر را در حوزهی مورد نظر نادیده میگیرد و البته این امکان را فراهم میکند تا بدون خواندن دقیق متن و یا خدای ناکرده حتی بدون خواندن کتاب، در مورد آن بشود کلیگویی کرد و حتی معرفی و نقد نوشت!
مقدمه دوم: پیری در بسیاری از جوامع نه تنها با فرسایش جسمی بلکه با نوعی شرم پنهان همراه است؛ شرمی که از نگاه تحقیرآمیز دیگران تغذیه میشود و پیران را به حاشیهی جامعه میراند. فرهنگی که جوانی را معیار ارزش، و پیری را نشانهی زوال بداند، این شرم را به اعضای خود تزریق میکند. یک مثال ملموس میزنم: چند سالی است که در کشور ما (به تبع خیلی جاهای دیگر) هیاهوی گوشخراشی در باب خطرات پیر شدن جامعه و اجرای طرحهای جوانی جمعیت بلند شده است، صرفنظر از بینتیجه بودن این اقدامات(در زمینه رسیدن به اهداف مطروحه)، این پیام به صورت واضح و آشکار به جامعه داده میشود که پیرها افرادی بیفایده و زائد هستند و بالا رفتن تعداد آنها یک خطر بزرگ است! این پیام و پیامهای دیگر، توسط اعضای جامعه حتماً درونی و بازتولید شده و آن احساس شرم و طرد، تقویت میشود. این احساس در رمان خاطرات جنگ خوک به شکلی رادیکال و هولناک تصویر شده است، بهگونهای که پیرمردهای داستان، نه تنها در ذهن و یا گفتگوی فیمابینِ خود، پیری را معادل بیارزش و اضافی شدن میدانند بلکه به مرحله جرمانگاری (احساس جرم توسط خود) نزدیک شدهاند. از این زاویه که نگاه کنیم (تقریباً هیچ صفحهای از داستان نیست که شاهدی بر این مدعا نباشد) شاید در خودآگاه یا ناخودآگاه خواننده پرسشهایی در باب کرامت انسان و شرایط و لوازم آن شکل بگیرد. اگر چنین چیزی رخ دهد، نویسندهای که خودش در سنوسال شخصیت اصلی داستان است به هدف خود از خلق چنین فضایی رسیده است.
مقدمه سوم: پیری در ادبیات داستانی آمریکای لاتین نه صرفاً مرحلهای زیستی که ناگزیر خواهد رسید، بلکه عرصهایست برای سنجش انسانیت در مواجهه با زمان، فراموشی و قدرت و... مشخصاً اولین مثالی که به ذهنم آمد عشق در زمان وبا اثر مارکز بود که در آنجا نویسنده در تلاش است تا نشان دهد حتی در پاییز عمر هم میشود بذر شور و امید کاشت. این قضیه در آثار دیگر مارکز همچون خاطرات دلبرکان غمگین من و ... نیز تکرار میشود. در خاطرات جنگ خوک نیز درگیری ذهنی شخصیت اصلی همین مسئله است. همهی پیرمردهای داستان چنین دغدغهای دارند و در واقع میتوان گفت: ورزیدن یا نورزیدن مسئله این است! ... در آثار این نویسندگان، پیری نشانهی خوک شدن و زائد بودن نیست بلکه فرصتی است برای مقاومت، بازتعریف و بازیابی انسانیت در دل زوال جسمی. خاطرات جنگ خوک هم از این قاعده مستثنی نیست.
******
«ایسیدورو ویدال» مردی پنجاه و چند ساله و یازنشسته است که برنامه روزانهاش روال منظمی دارد. در دو اتاق اجارهای در یک مجموعه مسکونی به همراه پسرش زندگی میکند. در روز معینی از ماه و با دریافت حقوق بازنشستگی، اجاره ماهانه خانه را پرداخت میکند و خورد و خوراکشان را به کمک دریافتی پسر که نگهبان مدرسهای شبانه است، میگذرانند. او هر روز عصر به کافهای میرود و در آنجا با گروهی از دوستان همسنوسال خود (و بعضاً مسنتر) بازی میکند و وقت میگذراند.
داستان دقیقاً از جایی آغاز میشود که این روال منظم به هم خورده است؛ ویدال چند روزیست که به سبب گذاشتن دندان مصنوعی و شرم ناشی از آن، از بیرون رفتن و در ملاءعام ظاهر شدن اجتناب میکند. ضمن اینکه در پرداخت حقوق بازنشستگی تأخیری پیش آمده و او نتوانسته اجاره را پرداخت کند ولذا احساس میکند که صاحبخانه و مباشر و همسایگان، همه او را فردی میبینند که از مسئولیتهای خود سر باز زده است.
بالاخره در روز چهارشنبه 25 ژوئن (روز آغازین دفترچه خاطرات) تصمیم میگیرد به این اوضاع خاتمه بدهد. به کافه میرود و با دوستانش ورق بازی میکند. هنگام بازگشت، وقتی که مثل همیشه به صورت گروهی در حال پیادهروی به سمت خانههایشان هستند، در یکی از کوچهها با صحنهای وحشتناک روبرو میشوند: گروهی از جوانان به سر روزنامهفروش پیری ریختهاند و او را به قصد کشت میزنند. این آغاز عملی جنگ در داستان است و....
داستان توسط یک راوی سومشخص دانای محدود به ذهن ویدال روایت میشود که در دو سه مورد جزئی این راوی از افعال اول شخص استفاده میکند: «از آنجا که شب بیستوپنجم به رنگی از رویا و حتی کابوس در خاطرهها خواهد ماند، ذکر جزئیاتی معین بیمناسبت نیست. اولین چیزی که به ذهنم میرسد، باخت ویدال در تمام بازیهاست...» ص11
بدین ترتیب شکل ظاهری داستان که شبیه دفترچه خاطرات است معنا پیدا میکند و این حُسن را دارد که راوی در لحظه، وقایع را روایت، و احساسات و مکنونات ویدال را بدون سوگیری ناشی از باخبری از آینده و سرنوشت بیان میکند. البته یک دلیل بنیادین دیگر هم میتوان برای انتخاب این سبک (دفترچه خاطرات) اضافه کرد: با آنچه در زمان حال در جریان است، مثل خاطره برخورد کردن یکی از نشانههای پیری است.
در این روزانهنویسی، طبعاً ما از زاویه پیرمردها به وقایع نگاه میکنیم و فقط یکی دو بار با طرف دیگر جنگ و ماجراها مواجه میشویم ولذا از علل و انگیزههای احتمالی طرف مقابل صرفاً براساس مواردی که بیان میشود میتوانیم قضاوت کنیم که البته بزعم من کفایت میکند چون مهمتر از انگیزههای طرف مقابل،همانطور که در یکی از مقدمهها گفتم، درونی شدن آن احساس طرد و شرم است؛ که در ادامه مطلب بیشتر به آن و موارد دیگر (از جمله دو نامه) خواهم پرداخت.
******
آدولفو بیوئی کاسارس (1914-1999) در بوئنوسآیرس و در خانوادهای مرفه به دنیا آمد. پدرش تباری فرانسوی داشت و مادرش از خانوادهای ریشهدار و سرمایهدار بود. به لطف کتابخانه خانوادگی و تشویق پدرش، استعداد ادبی او خیلی زود شکوفا شد. او اولین داستان خودرا در یازده سالگی نوشت. به سبب وضعیت مالی خوب خانوادهاش، او توانست جوانی خود را منحصراً به ادبیات اختصاص دهد. در سال 1929، بیوئی اولین کتاب خودرا با هزینه و تصحیح پدرش منتشر کرد. در سالهای بعد نیز به همین ترتیب چند کتاب دیگر منتشر کرد که بعداً آنها را «وحشتناک» خواند و انتشار مجدد آنها را ممنوع کرد.
این تکفرزند خانواده خیلی زود با توجه به ارتباطاتی که مهیا بود به محافل ادبی پیوند خورد و در هفده سالگی با بورخسِ سیویکساله آشنا شد. این دوستی به همکاری مستمری تبدیل و تا زمان مرگ بورخس در سال 1986 ادامه یافت و منجر به شکلگیری یکی از مشهورترین زوجهای ادبی شد که در آثار مختلفی از داستانهای کوتاه گرفته تا فیلمنامهها و گلچینها (گلچین ادبیات فانتزی، داستانهای کوتاه و رمان پلیسی و...) با هم همکاری کردند.
نقطه عطف نویسندگی برای بیوئی کاسارس، انتشار «ابداع مورل» در سال 1940 بود. ابداع مورل با پیشگفتاری از بورخس به چاپ رسید و خیلی زود نویسنده آن را به شهرت رساند. از آثار مهم دیگر او میتوان به «شش مسئله برای دانتون» (1949)، «زمان و خدایان» (1948)، «رویای قهرمانان» (1954) و «خاطرات جنگ خوک» (1969) اشاره کرد. این نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامهنگار آرژانتینی در طول زندگی ادبیاش جوایز متعددی کسب کرد که از میان آنها بدون شک دریافت معتبرترین جایزه ادبی در ادبیات اسپانیولی، یعنی جایزه سروانتس در سال 1990 اهمیت ویژهای دارد.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه رامین ناصرنصیر، نشر خوب، چاپ دوم 1403، 287 صفحه قطع جیبی، تیراژ 500نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.5 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.72 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 میباشد. (ترجمه از اسپانیایی، یک نمره بابت برخی سانسورها کسر کردم هرچند به مترجم ارتباطی نداشت. در ترجمه اشکالی به چشمم نخورد. فقط دیدم که برخی از بومیسازی مترجم در رابطه با ضربالمثلها و شعرها و ترانهها انتقاد کرده بودند. خیلی بیانصافی بود! در همه این موارد در پانویس متن اصلی را آورده بود. کافیست جایگزین کنیم تا ببنیم چهقدر بد میشد! در واقع مترجم بهترین کار ممکن را کرده بود.)
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب « پسرانی از جنس روی » اثر سوتلانا آلکسیویچ خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «ارزانخورها» اثر توماس برنهارد خواهم رفت (هشدار: این کتاب از گروه C است و درصد بالایی حوصله آن را نخواهند داشت).

مقدمه اول: تا پیش از جنگ جهانی دوم، کشور فرانسه با احتساب مستعمرات خودش در قارههای دیگر، مساحتی بالغ بر سیزده میلیون کیلومتر مربع را شامل میشد. اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا را که کنار بگذاریم، از این حیث صدرنشین بود (حدس من این است که نزدیک به ده کشور از همین قلمرو در جام جهانی 48تیمی سال آینده حضور خواهند یافت!). با توجه به آثار جنگ دوم، طبیعتاً قدرت فرانسه و باقی استعمارگران کهنهکار اروپایی به شدت کاهش یافت و تحولات جهانی به سمتی رفت که راه برای جنبشهای استقلالطلب در این مستعمرات باز شد. سال 1960 برای مستعمرات آفریقای مرکزی و غربی، سال مهمی است، چرا که در این زمان کشورهای چاد، کامرون، ساحلعاج، نیجر، کنگو، مالی و... به استقلال رسیدند. در کنار عوامل فوق، نویسندگان و روشنفکران فرانسوی نیز در کاسته شدن عزم مقاومت در برابر جنبشهای استقلالطلبانه نقش داشتند. در حوزه ادبیات داستانی، این نویسندگان در آثارشان نوعی بستر ذهنی و اخلاقی فراهم کردند که در آن، استعمار نه تنها غیرعادلانه، بلکه از نظر منطق وجودی و فرهنگی بیپایه جلوه میکرد و استعمارگر از مقام «متمدن اصلاحگر» به موجودی در تعارض با ارزشهای جهانی و در نتیجه منزوی و درمانده تنزل یافت. طبعاً نمیتوان گفت که این آثار ادبی (به عنوان مثال سفرنامههای آندره ژید به کنگو و چاد یا تجربیات سلین در سفر به انتهای شب)، چرخ تاریخ را بدین جهت چرخاندند اما بیتردید میتوان گفت که آنها، در دگرگونی ذهنیت کسانی مؤثر بودند که در چرخش آن چرخ نقش داشتند. داستان «ریشههای آسمان» در منطقهای فرضی در چاد جریان دارد و حدوداً چهار پنج سال قبل از استقلال این منطقه منتشر شده است.
مقدمه دوم: بعد از دوران رنسانس، اروپائیان که با توسعه علم تجربی قدرتمندتر از پیش شده بودند با توسعهی تجارت، سر از نقاط دیگر جهان درآوردند و با انباشت ثروت و سرمایهای که از این مسیر عایدشان شد، پا به دوران صنعتیشدن گذاشتند و همه اینها در کنار هم وضعیتی را پدید آورد که ناظران اقالیم دیگر دنیا با مشاهدهی آنها، از میزان عقبافتادگی خود دچار شوک میشدند (البته آنهایی که توانایی درک این فاصله را داشتند و نه آنهایی که در هپروت سیر میکردند). در مقابل این احساس فاصله چه کردند؟ اغلب آنها فقط مرحلهی آخر را دیدند و به این نتیجه رسیدند که دوای درد عقبماندگی همانا صنعتیشدن است ولاغیر!! مثل یکی از شخصیتهای همین داستان که داعیه رهبری جنبش ملیگرایانه را دارد و عنوان میکند: دیدنِ دودکشهای بلند کارخانه برایش از دیدن گردنِ دراز زرافهها چشمنوازتر است. لذا هرآنچه با مسیر توسعه مد نظر آنها تقابل داشت، حذف میشد. آنها در سودای صنعتی شدن، منابع خود را بیرحمانه صرف کردند اما اکثر آنها صنعتی نشدند و با گذشت زمان، کدوهایی که در ابتدا ندیده بودند، یک به یک خودشان را نشان دادند! محصولات صنعتی توانایی رقابت نداشتند، زیرساختهای مورد نیاز با وضعیت منطقه مورد نظر تطابق نداشتند، منابع آبی ته کشید، نفس کشیدن در برخی مناطق روز به روز سختتر شد، جنگلها که زمینهای حاصلخیزِ مورد نیاز توسعه کشاورزی صنعتی را اشغال کرده بودند کوچک و کوچکتر شدند، و در نتیجه... فکر کنم نیاز به مقدمهچینی بیشتر نیست چون ما خودمان داخل فضای مشابهی بزرگ شدیم و دیدهایم که چه شد! تخریب محیط زیست، گیاهان و جانوران زیادی را به انقراض یا مرز انقراض کشاند. شخصیت اصلی داستان ریشههای آسمان بهطور خاص به مسئله فیلها میپردازد اما موضوع گستردهتر از آن است!
مقدمه سوم: پایههای استعمار در آفریقای استوایی و غربی, علاوه بر تجارت نیروی کار, بطور خاص بر «عاج فیل» بنا شد. تا پیش از ورود اروپائیان، بومیان آفریقا فیلها را برای تأمین گوشت مورد نیاز شکار میکردند اما به نظر میرسد با عنایت به سختی شکار با ابزارهای ساده و اولیه و عوامل دیگر از جمله میزان رشد جمعیت، تعادلی بین جمعیت انسان و فیلها شکل گرفته بود. با ورود اولین وسایل تزئینی ساخته شده با عاج فیل به بازارهای اروپا و محافل سطح بالا، این تعادل به هم خورد. هر فیل چند تُن گوشت داشت اما فقط دو تا عاج داشت! شکار هم با اسلحه گرم سادهتر شده بود و مزرعهدارانی که از لگد شدن محصولشان توسط این جانوران غولپیکر بیم داشتند به راحتی دست به کار میشدند و علاوه بر این بدبختانه عدهای تحت عنوان تفریح و ورزش!! به شکار روی آورده بودند و کسانی از میان آنها با افتخار از ورود خودشان به باشگاه صدتاییها و هزارتاییها خبر میدادند. خوشبختانه امروزه در چاد هنوز تعدادی فیل به صورت آزاد در قید حیات هستند و در پارک ملی زاکوما که یکی از مهمترین پناهگاههای حیات وحش در آفریقای مرکزی است، جمعیت آنها به حدود 500 رأس رسیده است (خدا خیرشان بدهد). بد نیست بدانید در همین منطقه در دهه 1970 حدود 4000 راس فیل زندگی میکرده است و برای مقایسه و درک اعداد و ارقام و بزرگی و کوچکی آنها کافیست بدانید که شخصیت محوری داستان که زندگی خود را وقف حمایت و حفاظت از فیلها کرده است چندین بار در طول داستان هشدار میدهد که فقط در یک سال گذشته (سالی در اوایل دهه 1950) سیهزار فیل در آفریقا شکار شده است. ایده محوری این فرد و همفکرانش این است که معنویت و اخلاق و کرامت انسانی و عدالت و آزادی و هرآنچه ایدهی والا و آسمانی که به اذهان میرسد، بدون رعایت حقوق حیوانات و محیط زیست به دست نمیآید و اینها قوام دهنده و نگهدارندهی آن مفاهیم هستند و در نتیجه میتوان به آنها چنین لقبی داد: ریشههای آسمان.
******
ریشههای آسمان داستانی است که در مستعمرههای آفریقایی فرانسه در سالهای ابتدایی پس از جنگ دوم جهانی جریان دارد. رومن گاری رمانی حاوی شخصیتهای متعدد خلق کرده است که با سبکی خاص حول محور شخصیتی به نام «مورل» شکل میگیرد. مورل مردی میانسال و فرانسوی است که در دوران جنگ دوم با نهضت مقاومت فرانسه همکاری فعال داشته و مدتی نیز زندان و اردوگاههای کار اجباری نازیها را تجربه کرده است. مورل پس از جنگ به آفریقا آمده است و در اوایل دهه 1950 به واسطه فعالیتهایش در زمینه حمایت از فیلها، شناختهتر میشود. او معتقد است فیلها آخرین نشانههای آزادی و معنا بر روی زمین هستند و اینگونه که انسانها کمر به شکار و محو آنها از روی زمین بستهاند به زودی این حیوان منقرض خواهد شد. او ابتدا به صورت مجدانه اقدام به نوشتن بیانیه و اعتراضنامه و جمع کردن امضاء و کنشهای مدنی از این دست میکند. مورل در میان اروپاییهای ساکن چاد، به عنوان مردی شناخته میشود که با آن کیفِ پر از اعلامیه و بیانیهاش هر آن ممکن است از راه برسد و موی دماغ بشود تا امضای فرد را برای بیانیهای بگیرد. او در میان بومیها لقبی دارد که به معنای بابای فیلهاست و معمولاً در بوتهزارها و مکانهایی که فیلها در آنجا زندگی میکنند، حضور دارد و کمتر به شهرها و روستاها وارد میشود.
از یک زمانی به بعد رویکرد او در مبارزه تغییر میکند و تصمیم میگیرد با سلاح از فیلها محافظت کند. اقدامات او در تنبیه بدنی و زخمی کردن شکارچیان و قاچاقچیان عاج و... به روزنامهها میرسد و آدمهای مختلفی گرد او جمع میشوند و در عین حال که هالهای از افسانه پیرامونش شکل میگیرد، نظریات مختلفی هم در خصوص نیات و اهداف حرکتش طرح میشود و طبعاً حاکمیت هم به همین دلیل به دنبال دستگیری اوست.
روایت در ریشههای آسمان در واقع چند سال پس از تمام شدن قائله مورل، آغاز میشود و راوی سومشخص با سبکی خاص در پی شفاف کردن این افسانه است که در ادامه مطلب بیشتر به آن خواهم پرداخت.
******
درخصوص زندگینامه رومن گاری قبلاً مطلبی نوشتهام: اینجا
ریشههای آسمان در سال 1956 منتشر و جایزه گنکور را برای نویسنده به ارمغان آورد. جایزهای که ایشان بعدها با نام مستعار امیل آژار برای «زندگی در پیش رو» دوباره کسب کرد و از این حیث در میان نویسندگان فرانسوی استثناء است (این جایزه فقط یک بار به هر نویسنده اهدا میشود). رومن گاری در ریشههای آسمان با طرح دغدغههای زیستمحیطی، به عنوان یکی از پیشگامان این عرصه به ویژه در حوزه رمان مدرن به حساب میآید. البته اگرچه داستان درباره فیلها و حفاظت از آنهاست اما بیشتر در مورد انسانهاست؛ آنچه از دست دادهایم و آنچه هنوز میتوانیم نجات بدهیم. از این حیث یکی از عمیقترین رمانهایی است که به بازنمایی رنج انسان بودن در دوران مدرن میپردازد و اگر ترجمه یا ترجمههای خوبی از آن به فارسی موجود بود، برای خیلی از دوستان خواندن آن را توصیه میکردم. در مورد ترجمهها در ادامه مطلب خواهم نوشت.
پیش از این درخصوص آثار دیگر نویسنده در وبلاگ مطالبی نوشتهام که در لینکهای مقابل قابل دسترسی است: خداحافظ گاری کوپر، زندگی در پیش رو، لیدی ال، مردی با کبوتر.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه منوچهر عدنانی، نشر ثالث، چاپ چهارم 1393، 571 صفحه، تیراژ 700نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 4.12 )
پ ن 2: نمره من به ترجمهها 4 از 10 میباشد. (توضیحات در ادامه مطلب)
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «خاطرات جنگ خوک» اثر آدولفو بیویی کاسارس خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «پسرانی از جنس روی» اثر سوتلانا آلکسیویچ خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: عجیب است! وقتی نوبت اول داستانها را خواندم چندان به دلم ننشستند. به هیچ وجه قصد نداشتم آن را دوباره بخوانم. لذا به سراغ کتاب بعدی یعنی «ریشههای آسمان» رفتم. در لابلای خواندن ریشهها یادداشتهایم در مورد رمان «زن ظهر» را جمع و جور کردم و بالاخره مطلب را نوشتم و در وبلاگ قرار دادم؛ در این میان جنگ آغاز شده و به اتمام رسیده و ریشههای آسمان هم تمام شده بود. حالا نوبت نوشتن در مورد عشقهای زودگذر ماندگار بود، لذا با آنچه که از داستانهای این کتاب در ذهنم بود و مختصر یادداشتهایی که نوشته بودم، سه مقدمه نوشتم. راستش از این مقدمهها راضی هم بودم! اما برای نوشتن ادامه مطلب دیدم که لازم است نگاه دوبارهای به داستانها بیاندازم. دوباره خواندم. یکی دو داستان را سهباره خواندم. دیدم سه مقدمهای که نوشتهام تا حدودی بیربط است!! برداشتهای اولیه من با آنچه الان معتقدم، زاویه دارد و گاه کاملاً دور از منظور نویسنده است... الان متوجه میشوم چرا برخی نقدها و معرفیها اینقدر از مسئله اصلی پرت هستند. خطر از بیخ گوشم گذشت! وگرنه دچار پرتوپلاگویی شده بودم؛ اتفاقی که در گذشته هرگاه دوبارهخوانی نکردهام حتماً قابل تصور است که رخ داده باشد! البته این به آن معنا نیست که در ادامه با یک نوشتهی آنچنانی روبرو خواهید شد. خیر، مثل اغلب اوقات: معمولی!
مقدمه دوم: سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی از جهات مختلف سرشار از نکات عبرتآموز سیاسی اجتماعی است. از منظر ادبیات داستانی هم میتوان گفت این دوران، تنها یک بستر روایی برای بیان داستان نیست بلکه منبعی بیپایان از تأملات اجتماعی، سیاسی و انسانی است. روایتهای مجموعه داستانِ حاضر، عمدتاً در یکی دو دهه پایانی این رژیم جریان دارد اما گاهی دنباله روایت به دوران پس از از فروپاشی میرسد چرا که راوی در هر داستان، تقریباً بیست سال پس از فروپاشی، با نگاه به گذشته و خاطراتش، اقدام به روایت برای ما میکند. لحن روایتها سردی خاص خودش را دارد و این سردی به شدت با فضای شوروی، آنچنان که نویسنده و راوی و راویان داستانهای مشابه درک کردهاند، مطابقت دارد. روزمرگیهای فرسایشی، احساس ناکارآمدی حکومت، احساس ناتوانی در برابر قدرتِ مسلطِ تمامیتخواه، سنگینی فضا و شعارزدگی و ناامیدی و بیاعتمادی موجود در جامعه و از همه مهمتر تجربهی آنچه پس از فروپاشی پیش آمد و سرخوردگیهای ناشی از آن و عوامل دیگر همه دست به دست هم دادهاند تا این سردی را در جان آدم بنشانند. اما علیرغم این سردیِ لحن، محتوا و ایدهی اساسی نویسنده در این داستانها، ایدهای گرم و امیدبخش است.
مقدمه سوم: فروپاشی صرفاً یک لحظهی ثبت شده در تقویم تاریخ نیست؛ بلکه فرایندیست فرسایشی که طی آن بنیانهای یک جامعه یکییکی از میان میروند یا به حداقل میزان تأثیرگذاری و کارکردِ خود، فروکاسته میشوند. آنچه معمولاً از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به طور کلی بلوکِ شرق به ذهنها خطور میکند، تصاویر لحظهی سقوط حکومتهاست؛ تصاویری از پایین کشیدن پرچمها و سقوط مجسمهها، یا تصاویر خروج رهبران از کاخ قدرت و یا تخریب دیوار برلین و... اما اگر بتوانیم درست و دقیق و عمیق به این جوامع نگاه کنیم، خواهیم دید که در فرایند فروپاشی و قبل از سقوط حکومتها، مجموعهای از نهادها و ساختارهای اجتماعی دچار فرسایش تدریجی شدهاند؛ از اقتصاد و فرهنگ تا اعتماد عمومی و امید به آینده. در فرایند فروپاشی، آنچه شاید بیش از همه آسیب میبیند؛ اعتماد اجتماعیست. همان چسب نامرئی که افراد، گروهها، و نسلها را به یکدیگر پیوند میدهد: سرمایه اجتماعی. پس از سقوط نظم سیاسی، ساختن بنای جدید بدون این سرمایه حیاتی، کاریست طاقتفرسا و حتی ناشدنی. در نبود اعتماد، نه روایتهای مشترک شکل میگیرند، نه زبان گفتگو میان گروههای گوناگون پدید میآید و نه امکان رسیدن به راهحلهایی که اکثریت جامعه را با خود همراه سازد. آنچه پس از سقوط باقی میماند، جامعهایست بیپناه که خیلی از توانمندیهایش تحلیل رفته است و در غیاب این بنیانهای نامرئی، تصور فردایی بهتر کاری است دشوار و گاه موهوم. لذا حفظ و حراست از تهماندههای عناصر فرهنگی وحدتبخش و اعتماد و امید از اوجب واجبات است. روایتهای این مجموعه پژواکی از همین خلاء و گسست است؛ تلاشهایی انسانی برای معنا بخشیدن به زیستن در جامعهای که در حال از همگسیختن است.
******
این مجموعه شامل هشت داستان است که توسط راوی مشترکی روایت میشود. این راوی مردی است میانسال که تقریباً با توجه به شواهد در حوالی سال 2010 و با نگاهی به گذشته، این هشت داستان کوتاه را کنار هم روایت میکند. داستانها با یک استثناء از نظر زمان وقوع مرتب شدهاند. داستان اول (اقلیت ناچیز) تقریباً در اوایل دهه 80 میلادی جریان دارد و طبق ترتیب زمانی میبایست داستان ششم یا هفتم میبود اما به دلیلی ویژه در ابتدا قرار گرفته است. در این داستان راوی با یک مبارز و شورشی قدیمی(دیمیتری) که سالها در زندانهای رژیم کمونیستی محبوس بوده، یکی دو ساعتی پیادهروی میکند. او از دیمیتری نقل میکند که اقلیت ناچیزی از مردم هستند که میتوانند زیباییها و لحظاتِ لذتبخشِ زودگذر را درک کنند و به آنها توجه کنند. راوی با توجه به این آموزه، در داستانهای بعدی به لحظات و تصاویر ماندگاری که در زندگی خود تجربه کرده، میپردازد و در داستان آخر دوباره بهنوعی به دیمیتری و آموزهاش بازمیگردد و بدینتریتب ادای دینی به او میکند.
اهمیت این ایده در این قضیه نهفته است که ما آدمیان معمولاً در زندگی خود «به دنبال بهشتی هستیم که دوام بیاورد» و در این رهگذر خیلی از زیباییها و لذتهای زودگذر به چشممان نمیآید و چنانچه بیاید هم از کنار آنها به راحتی عبور میکنیم. این طرز فکر و رویکرد، همواره بسترساز شکلگیری و رواج ایدئولوژیها و عقایدی شده است که وعدهی بهشتی ابدی و لذات ماندگار به آدمیان میدهند. اتحاد جماهیر شوروی یکی از نمونههای است که میشود بدون دردسر به آن پرداخت. وعدهی آنها تحقق جامعهای در آیندهی نزدیک بود که در آن هیچ شری از نابرابری و حرص گرفته تا خشونت و نفرت و... وجود ندارد و هرکس به قدر نیازش از همه چیز متمتع میشود و خلاصه از این شعارها! این تجربه و تجارب دیگر نشان داده است که رویا و سودای خلق بهشت بر روی زمین به کجا منتهی شده است. به قول راویِ این مجموعه تنها بهشتی که بر روی زمین قابل دستیابی است همین دلبستگیهای گذرا، همین لحظات و لذات زودگذری است که در عینحال همواره در ذهن میماند. طنز قضیه هم در اینجاست که سردمداران نظام توتالیتر و وعدههای طاق و جفتشان از مرزهای شرقی تا غرب امپراتوری، همگی نیست و نابود شدهاند اما این صحنههایی که گاه در حد یک فریم هستند در ذهن راوی و حالا هم با روی کاغذ آمدن ماندگار هستند.
آنچه همانند یک نخ تسبیح همهی این داستانها را به هم پیوند داده، همین موضوع است. اگر بعد از خواندن آنها، سؤالی اینچنین در ذهن خواننده شکل بگیرد نویسنده در کارش توفیق داشته است: چرا باید منتظر باشیم در آینده و بلکه آیندهای دور خوشبخت بشویم؟! چرا همین الان عاشق همنوعان خود نباشیم؟ آیا میشود با نفرتپراکنی و خشونت به جامعهای عاری از خشونت و نفرت رسید؟! کار نویسنده در واقع به تأسی از شخصیتی که خلق کرده، شوریدن علیه دنیایی است که در آن نفرت حرف اول را میزند و عشق، بیماری به حساب میآید. در ادامه مطلب بیشتر به داستانها و برداشتها و برشهایی از آنها خواهم پرداخت.
******
آندری سرگیویچ مَکین در سال 1957 در کراسنویارسک روسیه به دنیا آمده است. اطلاعات چندانی در خصوص پدر و مادرش در دست نیست. در منابع مختلف عنوان شده که مدتی را در پرورشگاه گذرانده و بعد نزد مادربزرگی فرانسوی بزرگ شده است که به نظرم چندان دقیق نیست و بیشتر برگرفته از آثار و داستانهای اوست. در سی سالگی از شوروی گریخته و در فرانسه ساکن شده است. اولین اثرش «دختر یک قهرمان اتحاد جماهیر شوروی» است که ناشران مختلفی از چاپ آن سر باز زدند و او نهایتاً کتاب را در سال 1990 به عنوان ترجمهای از کارِ یک نویسنده روس که نمیخواهد هویت اصلیاش فاش شود، به چاپ رساند. کتاب بعدی با عنوان «اعترافات یک پرچمدار شکستخورده» در سال 1992 به همین شیوه منتشر شد. او در سال 1995 با «وصیتنامه فرانسوی» به شهرت رسید و جوایز معتبری چون گنکور و مدیسی را به دست آورد. او از سال 2016 عضو فرهنگستان فرانسه است که عضویت در آن یکی از بالاترین افتخاراتن ادبی در فرانسه محسوب میشود. از آثار معروف دیگر او میتوان به «موسیقی یک زندگی»(2001)، «زنی که منتظر بود»(2004) و «جرم الگا آریلینا»(1998) اشاره کرد.
مجموعه داستان عشقهای زودگذر ماندگار در سال 2011 منتشر شده است.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه اسدالله امرایی، نشر چشمه، چاپ اول 1396، 130صفحه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.9 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.8 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «ریشههای آسمان» اثر رومن گاری خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «خاطرات جنگ خوک» اثر خوزه بیویی کاسارس خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: در مورد توهمات نازیها بسیار شنیده و خواندهایم. اگر بخواهیم از آقای هراری وام بگیریم میتوانیم بگوئیم از زمانی که اجتماع انسانهای نخستین از لحاظ تعداد نفرات، از میزان مشخصی عبور کرد؛ برای متحد کردن گروه و حرکت دادن آنها و نظم دادن به آنها، یک محورِ وحدتبخش نیاز بوده است. این البته به اندازهای بدیهی است که نیاز به ارجاع هم ندارد! انسانها در طول تاریخ، انواع و اقسامِ محورهای وحدتبخش را ابداع کرده و بسط دادهاند: زبان، نژاد، ملیت، مذهب، ایدئولوژی و... گاهی این محورها چنان مقبول میافتاده که قبیلههای همجوار مقهور قدرت آنها میشدند و بدینترتیب گسترش مییافتند و گاهی هم دیگران از ایدهی موفق در نقاط دیگرِ دنیا، کپیبرداری و یا آن را بومیسازی میکردند. خلاصه اینکه در طول تاریخ همواره این قضیه تداوم داشته است. در جامعهی از همپاشیدهی آلمانِ پس از جنگ جهانی اول، این نازیها بودند که با ارائه یک ایدئولوژی ملیگرایانه و نژادپرستانه، توانستند ملت آلمان را با خودشان همراه سازند.
مقدمه دوم: در ادامه مقدمه بالا به یکی از جنبههای هولناک تاریخ میرسیم؛ اینکه چگونه یک جامعه میتواند به تدریج در مسیر یک ایدئولوژی مخرب قرار بگیرد و همچون مسخشدگان به دنبال شعارها و ایدههای مطرحشده چهارنعل بتازد و به آنها باوری نه از روی مصلحت و منافع، بلکه باوری قلبی و تمامعیار پیدا کند. این باورها خیلی آرام و درعینحال عمیق، زندگی افراد را تغییر میدهد و حتی به زندگی «دیگران» نیز تحمیل میشود و گاه حتی تأثیراتی در حد چند نسل باقی میگذارد؛ هم از منظر تاریخی و هویت جمعی و هم از لحاظ روانی. این قضیه مختص آلمان دوران هیتلر نیست، ولی این دوره به دلایل مختلف به یک مورد ویژه پژوهشی در اینخصوص بدل شده است؛ یک موزه عبرت! البته ما که کلاً از این بابت خلاص هستیم و نشان دادهایم اهل عبرت گرفتن نیستیم چون تاریخمان مملو از عبرتمزگانهای بومی است! به هرحال، یولیا فرانک در زنِ ظهر با ظرافتی زنانه نشان میدهد که در دوره بین دو جنگ، چگونه این باورها، قاطعانه و ژرف، زندگی آدمها را تحتتأثیر قرار میدهد.
مقدمه سوم: به گمانم آن دعای معروف، منتسب به داریوش اول باشد که میفرماید دور باد از این سرزمین دشمن و خشکسالی و دروغ. گوینده این دعا هر که بوده، قطعاً آدم مستجابالدعوهای نبوده است! هرچند مسلماً شخص حکیمی بوده است. در مطلب مربوط به نمایشنامه «خشکسالی و دروغ» خیلی کوتاه به اهمیت دروغ و آثارش اشاره کردهام. یکی از اقسام دروغ که به مقدمههای پیشین ارتباط دارد، همانا توهم است. توهم دروغی است که اول به خودمان میگوییم و بعد آنقدر تکرار میکنیم (یا برایمان تکرار میکنند) تا باورمان میشود. از ابتدای تاریخ تا الان را که با دقت نگاه کنیم، جای پای توهم در تمام سقوطها مشخص است. لذا فقط باید امیدوار بود بعد از این همه تجربههای تلخ، شاخکهایمان به توهمات از هر نوع، حساس شده باشد.
******
راوی سومشخص داستان در فصلِ آغازین، روایتش را در اولین روزهای پس از پایانِ جنگ دوم، از زاویه دید پسربچهای هفتهشتساله به نام «پیتر» آغاز میکند. پیتر به همراه مادرش «آلیس» که پرستار بیمارستان است، در شهر کوچکی به نام اشتتین در شرق آلمان زندگی میکند. چند روزی است که سربازان روسی وارد این شهر نیمهویران شدهاند و در کنار تمام سختیها و مخاطرات، خطر مورد تجاوز قرار گرفتن زنان کاملاً نزدیک و واقعی است. پیتر و مادرش چند روزی است که به ایستگاه قطار میروند تا بلکه بتوانند خود را به برلین یا هر جای دیگری برسانند اما موفق به اینکار نشدهاند. بالاخره در یکی از روزها گذر چند سرباز روس به آپارتمان آنها میافتد و پیتر در مراجعت به خانه با این صحنه مواجه میشود. این اتفاق باز هم تکرار میشود و شاید تحتتأثیر آن بالاخره این مادر و پسر میتوانند در میان انبوه جمعیت مستقر در ایستگاه، خود را به داخل قطاری بیاندازند و از مهلکه بگریزند اما...
این فصل کوتاه آغازین به شکل تکاندهندهای به پایان میرسد و خواننده به شدت تشنهی دانستن علت آن واقعهی خلاف انتظاری است که با آن روبرو میشود. فصل بعد اما، به کلی در دنیایی متفاوت، تقریباً سی سال پیش از وقایع فصل آغازین و با شخصیتهایی که ظاهراً هیچ ربطی به آلیس و پیتر ندارند، آغاز میشود...
مؤخره داستان دوباره از زاویه دید پیتر و تقریباً ده سال پس از فصل آغازین روایت میشود و بدین ترتیب حدود چهل سال از تاریخ آلمان، از پیش از جنگ جهانی اول تا بعد از جنگ جهانی دوم را پوشش میدهد. نویسنده در این داستان توانسته است به خوبی نشان بدهد که چگونه آلمانیها تحت تأثیر ایدئولوژی نازیسم قرار گرفته و دچار تنزل اخلاقی فاحشی در ارتباط با انسانهای «دیگر» شدند و به درستی نشان داده است که زمینههای این تغییرات در ذهنیت و اعتقادات آنها وجود داشت. البته داستان به چرایی آنها چندان ورود نکرده است اما موفقیت داستان در درگیر نمودن خواننده با موضوع است و با شروع و پایانی تکاندهنده، این فضا را برای خواننده ایجاد میکند که تا مدتها پس از پایان داستان به این مسائل بیاندیشد. ترجمه داستان به فارسی، اگرچه نواقصی دارد و کیفیت آن در برخی قسمتها پایین میآید، لیکن قوت داستان به اندازهای هست که در انتها خواننده احساس رضایت داشته باشد.
در ادامه مطلب بیشتر به داستان و برداشتها و برشهایی از آن خواهم پرداخت.
******
یولیا فرانک در سال 1970 در برلین شرقی در خانوادهای هنرمند به دنیا آمد. مادرش آنا فرانک، بازیگر و پدرش یورگن زمیش، کارگردان بود. او در هشت سالگی به همراه مادر و خواهر دوقلویش و دو خواهر دیگرش، به آلمان غربی مهاجرت کرد و مدتی در اردوگاه پناهندگان اقامت داشت. بعدها برای تحصیلات متوسطه به تنهایی به برلین غربی رفت. او پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه، ابتدا به تحصیل در رشته حقوق مشغول شد ولی در نهایت به سراغ فلسفه و ادبیات مدرن آلمانی رفت. او پیش از تثبیت جایگاهش در ادبیات، مشاغل متعددی را از نظافتچی و پرستاری کودک گرفته تا روزنامهنگاری آزاد تجربه کرد.
اولین اثر یولیا فرانک مجموعه داستانی با عنوان «آشپز جدید» بود که در سال 1997 منتشر شد. اثر مهم دیگرش رمان «آتش در هوای آزاد» است که در سال 2003 منتشر شد و در آن به زندگی پناهجویان آلمان شرقی در اردوگاه مارینفلد میپردازد که بعدها بر اساس آن فیلم سینمایی نیز ساخته شد. نقطه عطف کارنامه ادبی فرانک رمان زن ظهر است که جایزه معتبر کتاب سال آلمان را کسب کرد و جایگاه او را به عنوان نویسنده تثبیت کرد. این کتاب به 35 زبان ترجمه شد و او را به شهرتی جهانی رساند. اقتباس سینمایی این اثر در سال 2023 به کارگردانی باربارا آلبرت ساخته شده است.
او در حال حاضر در برلین زندگی میکند.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه مهشید میرمعزی، نشر مروارید، چاپ اول 1391، 414صفحه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.1 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.8 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 5 از 10 میباشد. (توضیحات در ادامه مطلب).
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «عشقهای زودگذر ماندگار» اثر آندره مکین خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «ریشههای آسمان» اثر رومن گاری خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: در زمان-مکانی که داستان ترز دوکرو در آن جریان دارد (اوایل قرن بیستم در فرانسه) خانواده سنتی (در طبقات متوسط و بالا) اغلب مبتنی بر پایه پدرسالاری و ارزشهای بورژوایی است؛ بدین ترتیب که نقشهای افراد در خانواده بر اساس جنسیت مشخص شده بود (مردان مسئول تأمین مالی خانواده هستند و زنان وظایف خانهداری دارند)، ازدواجها بر اساس منافع اقتصادی و اجتماعیِ خانوادهها شکل میگرفت و نه لزوماً بر پایه عشق و علاقه شخصی، رفتار اعضای خانواده بهویژه زنان تحت نظارت خانواده و جامعه قرار داشت (کنترل اجتماعی بالا)، ساختار خانواده شکل گسترده داشت و ارزشهای مذهبی بر رفتار و تصمیمات خانوادگی تأثیر زیادی داشتند. داستان در چنین فضایی جریان دارد و خواننده مستقیماً این ویژگیها را در داستان دریافت خواهد کرد.
مقدمه دوم: ترز دوکرو یک زن است و شرایط او بازتابی از شرایط بسیاری از زنان همطبقهی او در زمان-مکان داستان است. در آن دوره زنان طبقه متوسط و بالا اغلب از فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی محروم بودند و نقش آنها به اجرای وظایفِ از پیش تعیینشده محدود بود. از اینکه شخصیت اصلی داستان تقریباً هیچ کار و فعالیت خاصی ندارد تعجب نکنید! زمانه اینگونه بود. ساختار پدرسالار جامعه، اجازه فعالیت اقتصادی مستقل را به زنان نمیداد و به ندرت این جواز به کسی داده میشد یا به ندرت کسی میتوانست آن را کسب کند. هم خانواده مانع بود و هم شرایط در جامعه محیا نبود. انتظار از زنان، همان امور خانه و حفظ جایگاه اجتماعی خانواده بود. به همین خاطر است که ترز همواره دچار رکود و رخوت ذهنی است و هیچ هدف خاصی در زندگی ندارد. البته تا زمانی که بدیلی برای وضع موجود وجود ندارد!
مقدمه سوم: مفهوم آزادی برای کسی مثل ترز که دچار یک ازدواج مصلحتی و سرد و تبعات آن شده، یک رویاست. طبعاً خلاصی از این شرایط به هر نحو ممکن، یک موفقیت به نظر میرسد اما آزادی، تنها رهایی از محدودیتها نیست، بلکه مستلزم درک و پذیرش پیامدهای آن نیز هست. وقتی این شناخت وجود نداشته باشد، محتمل است وضعیت اسارتگونهی جدیدی در پیش باشد. اما این به آن معناست که همینطور باید دست روی دست گذاشت؟! به هیچ وجه! تلاش برای شناخت و درک این مفهوم، خودش کلی کار است.
******
ترز زن جوانی است که در صحنۀ ابتدایی داستان از دادگاه خارج میشود؛ پدر در یک سمت و وکیل مدافع در سمت دیگر و این دو با یکدیگر در مورد موفقیت در گرفتن حکم توقف بازرسی و مختومه شدن پرونده سخن میگویند. گفتگوی آنها در همین ابتدا نشان میدهد که ترز و افکار و احساساتش محلی از اعراب در نزد این دو مرد ندارد. پروندهی ترز به اقدامِ او به قتلِ همسر از طریق مسموم کردن ارتباط دارد، اما همسر و پدر متفقاً برای حفظ آبروی خانواده این پرونده را لاپوشانی کردهاند. ترز در راه بازگشت به خانه، به گذشته میاندیشد و در عینحال به این فکر میکند که هنگام ورود به خانه چه چیزهایی در انتظار او خواهد بود. در فلشبکها ما متوجه شرایط ترز و ریشههای اقدام او خواهیم شد و سپس با ورود او به خانه...
ترز دُکرو داستان زنی است که فردیت خود را در سازوکار ازدواج و خانواده از دست داده و در اثر تجربیات ناخوشایند، دچار احساس بیاهمیتی، ملال و خفگی شده است. این داستان علاوه بر نشان دادن پیچیدگیهای روانشناختی ترز، به نقد جامعهای میپردازد که فرد را در نقشهای محدود و بدون حق انتخاب گرفتار کرده است.
******
فرانسوا موریاک در سال 1885 در شهر بوردو فرانسه در خانوادهای مذهبی و بورژوا به دنیا آمد. پدرش تاجری موفق بود اما وقتی فرانسوا دو ساله بود از دنیا رفت. مادرش که تربیت او را به عهده داشت، زنی کاتولیک و متعصب بود ولذا ارزشهای کاتولیکی در محیط رشد او پررنگ بود. از همان دوران کودکی و نوجوانی به مطالعه و نوشتن علاقه داشت. در سال 1905 از دانشگاه بوردو در رشته ادبیات فارغالتحصیل شد و اولین مجموعه شعر خود را در سال 1909 به چاپ رساند.
این نویسنده و شاعر و روزنامهنگار، با دو رمان برهوت عشق(1925) و ترز دُکرو(1927) به شهرت رسید. در سال 1933 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد. در جنگهای داخلی اسپانیا به صف جمهوریخواهان پیوست و علیرغم اعتقادات مذهبی و باورهای کاتولیکی، از کلیسای کاتولیک به دلیل حمایتش از فرانکو انتقاد کرد. در سال 1941 به جنبش مقاومت ملی فرانسه پیوست. موریاک با ادامه حضور فرانسه در ویتنام مخالف بود و استفاده از شکنجه توسط ارتش فرانسه در الجزایر را به شدت محکوم کرد.
او نهایتاً در سال 1952 برنده جایزه نوبل ادبیات شد و مجموعه کامل آثار موریاک در دوازده جلد بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۶ منتشر گردید. از مهمترین آثار او میتوان به چنبره افعیها(1932)، پایان شب(1935)، فریسیها(1941) اشاره کرد. فرانسوا موریاک در ۱ سپتامبر ۱۹۷۰ در 85 سالگی در پاریس درگذشت.
ترز دوکرو شناختهشدهترین اثر موریاک است. در سال ۱۹۹۹، در یک نظرسنجی ملی برای انتخاب ۱۰۰ رمان برتر فرانسوی قرن بیستم، رتبه ۳۵ را کسب کرد. از این اثر تاکنون حداقل سه نسخه سینمایی و تلویزیونی تولید شده است.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه احمد آجودانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1393، 127صفحه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.8 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.68 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 4 از 10 میباشد. (از این پس به ترجمه هم نمره خواهم داد) ترجمهی احمد آجودانی یک ترجمه قدیمی است. در نسخهای که من خواندم، اشاره شده کتاب در زمان چاپ با ویرایش جدید منتشر شده است اما آنچه خواننده خواهد دید اشکالات ویرایشی متعدد و البته وجود نقص در ترجمه است. ترجمه دیگری از این کتاب با نام «یک تراژدی عاشقانه» منتشر شده است که بنده آن را ندیدهام.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان « زن ظهر» اثر یولیا فرانک خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «عشقهای زودگذر ماندگار» اثر آندره مکین خواهم رفت.
ادامه مطلب ...