
مقدمه اول: زمانی که پا به این دنیا میگذاریم بیشتر به یک دستگاه گوارشی شبیه هستیم که مجهز به یک سیستم هشدار است! و اغلب، هشدارهای مرتبط با مشکلات گوارشی را از طریق گریه کردن بیان میکند. البته این قابلیت وجود دارد که دردهای دیگر را نیز به همین طریق بیان کند. در هر صورت این واکنشها غریزی هستند و به مرور و به تدریج که فرایند تکامل به پیش میرود و خودآگاهی انسان افزایش مییابد، این احتمال وجود دارد که واکنشهای انسان عقلانیتر شود. اما آیا این موجود تکاملیافته همواره عقلانی عمل میکند؟ خیر! گذشته از مواردی که در شرایط عادی این اتفاق رخ نمیدهد، در شرایط بحرانی (در خطر افتادن نیازهای اولیه حیاتی) انسان باز هم به سمت غریزی عمل کردن سوق پیدا میکند. بروز خُلقوخوی حیوانی (تشدید غرایز و خشونت و...) در این شرایط، نشان از تبدیل شدن ما به حیوان نیست بلکه صرفاً برای ادامه حیات به سطحی پایینتر تقلیل پیدا کردهایم. تجربهها نشان میدهد همواره استثنائاتی نیز روی میدهد که در جای خود قابل تامل و تحلیل هستند.
مقدمه دوم: برای نشان دادن کارکرد ما پدرها در خانواده، نگهبان (و یا بادیگارد) واژهی بیراهی نیست! قبلاً را کاری ندارم اما در شرایطِ کنونی تصمیم به پدر شدن مستلزم این است که هر لحظه آمادهی فدا کردن خود باشیم! در دوران جدید با شفافتر شدن این مسئله طبعاً میل به پدر شدن کاهش یافته است. شوخی که نیست! مادر شدن هم طبعاً به همین اندازه خطیر است ولی چون موضوع این داستان بهنوعی «پدر» است به صورت ویژه به ایشان اشاره شد!
مقدمه سوم: «سردخواب» واژهای جدید است که نویسنده آن را در این داستان خلق میکند و این مفهوم به او در پیشبرد داستان و بهخصوص پایانبندی کمک شایانی میکند. تا قبل از این میدیدم و میخواندیم وقتی کسی در سرمای شدید گیر میافتاد باید تلاش میکرد تا خوابش نبرد چون این خواب منتهی به یخزدن و مرگ میشود. در این داستان میبینیم آدمها در آن شرایطی که به خواب میروند و قبل از یخ زدن، خوابِ هر چیزی را ببینند به همان چیز تبدیل میشوند؛ وضعیتی بین مردن و زنده ماندن، جسمانی یا وهمی. بزعم من اگر تلاش میشد در تمام صفحات و لحظاتِ داستان این پدیدهی تخیلی به وهم نزدیکتر باشد بهتر بود.
******
مرد جوانی به نام «سیامک» در بالای کوههای منطقه مرزی کردستان در انتظار آمدن راهنمایی است که مطابق قرار و مدار گذاشته شده از قبل، میبایست او را از مرز عبور دهد. این برنامه به هر دلیلی عملی نشده و سیامک روزهاست که در این منطقه کوهستانی که با نزدیکترین روستا فاصله قابل توجهی دارد، انتظار میکشد؛ منطقهای سرد و پُربرف و پر از گرگهای گرسنه! بعد از چند روز یا چند هفته، مرد جوان دیگری به نام «صارم» به همراه پسر خردسالش (رازان)، به همین منطقه وارد میشود تا آنها نیز از مرز عبور کنند. بعد از فعل و انفعالاتی این سه نفر در یک کلبه سنگی در کنار هم قرار میگیرند. صارم خبر از آمدن دو نفر جنوبی به همراه یک بلد به منطقه میدهد که به دنبال سیامک میگردند. آنطور که از قراین مشخص است آنها به قصد انتقام و قتل سیامک آمدهاند. سیامک چه کرده است که آنها از وسط گرما و بیابانهای جنوب خود را به قلههای آکنده از برف رساندهاند تا انتقام بگیرند؟
داستان از فصلهای کوتاهی تشکیل شده است که بعد از چند فصل ابتدایی، به صورت یک در میان در بالای کوه و در وسط بیابان جریان دارد؛ در زمان حالِ روایت بالای کوه و در برگشت به عقبها، در وسط بیابانهای جنوب. بدین صورت روایت ادامه مییابد تا برای خواننده مشخص شود ریشههای وقایع حال در کجا و چیست و سرانجام چه خواهد شد.
در ادامه مطلب در کنار چند نقد و نگاه به این رمان نظر خودم را آوردهام.
******
این نویسندهی کرمانشاهی در سال ۱۳۵۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در رشته مهندسی برق در دانشگاه علم و صنعت تحصیل کرد و در این دوران سابقه دبیری هیئت مؤسس مجمع کانونهای ادبی دانشجویان سراسر کشور را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۹ با روزنامههایی چون بهار، شرق، اعتماد و مجلاتی چون همشهری ماه همکاری داشته است؛ به صورت نوشتن نقد یا انجام مصاحبه با نویسندگانی مطرح همچون پل آستر، کورت ونهگات، استانیسلاو لم، جومپا لاهیری، مایکل کانینگهام، ارونداتی روی و جویس کارول اوتس. از او سه مجموعه داستان به نامهای «برف و سمفونی ابری»، «جیبهای بارانیات را بگرد» و «همین امشب برگردیم»، و یک رمان به نام «نگهبان» منتشر شدهاست. مجموعه داستان برف و سمفونی ابری، جایزه روزی روزگاری، مهرگان، گلشیری و منتقدان و نویسندگان مطبوعات را دریافت کرده است.
...............
مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ سوم پاییز 1396، تیراژ 500 نسخه، 229 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.5 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.55 است)
پ ن 2: کتاب بعدی «پطرزبورگ» اثر «آندرِی بیِهلی» خواهد بود.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: میتوان گفت برای انسانها قطعیترین حقیقت زندگی در این دنیا مرگ است. مرگِ ما آدمیان انکارناپذیر است اما ما عمدتاً این حقیقت را پس میزنیم و نهایتاً مرگ را شامل دیگران میدانیم! اگر مرگ ایوان ایلیچ را خوانده باشید متوجه منظور خواهید شد. سازوکار بدن ما به گونهایست که در گذر زمان دچار مشکلات و فرسودگی خواهد شد و گوشهای از آن بالاخره دیر یا زود موجبات مرگ را به وجود میآورد. البته بشر همواره به دنبال تأخیر انداختن در این موضوع است و در این راستا تلاش کرده و میکند و هرچند اندک تاحدودی هم توفیقاتی داشته است اما درعینحال در هر دوره و زمانهای، کارهایی کرده و میکند که ناخواسته این فرایند را تسریع میکند؛ مثل بیماریها، جنگها و... تلاشهای انسان تنها در جهت به تأخیر انداختن مرگ نبوده بلکه از دیرباز به دنبال دور زدن آن بوده است؛ از جستجوی اکسیر حیات گرفته تا خلق جاودانگی. اکسیر در دوره و زمانهی ما میتواند خودش را در تعویض اندامهای بدن نشان بدهد (هرگز رهایم مکن ایشیگورو) اما خلق مفهوم جاودانگی راهی بوده است که به قول شخصیت اصلی این داستان، ناخودآگاهِ انسان در تقابل با مرگِ گریزناپذیر دست و پا کرده است: اینکه انسان و هستی معنایی دارند و فاقد هدف و غایت و معنا نیستند ولذا با فرمولهای مختلف، پس از این مرگ، زندگی جاودانه آغاز خواهد شد. این تیپ باورها به شکلهای متفاوت از دیرباز پدید آمده و پس از آن نیز در اشکال جدید ظهور کرده و در آینده نیز ادامه خواهد داشت چرا که انسانها احساس میکنند برای زندگی به این باورها احتیاج دارند اما طنز قضیه در اینجاست که بیشتر آنها مستقیم و غیرمستقیم، «زندگی» خود را فدای این باورها و یا به عبارتی نامیرایی و جاودانگی میکنند. این قضیه منحصر در باور دینی و مذهب و خدا نیست؛ شخصیت اصلی داستان جزء از کل یک آتئیست است (پدر و پسر هر دو، به ویژه در اینجا پدر مد نظرم است) اما مفهوم مرگ و در تقابل با آن میل به نامیرایی و جاودانگی، تمام زندگی او را تحت تاثیر قرار داده و به تعبیرِ پسر، نابود کرده است. دنیا اگرچه از یک زاویه به یک فاضلاب میماند اما یک «فاضلاب دلانگیز» است و ترک و دل کندن از آن آسان نیست.
مقدمه دوم: نگاه راویان داستان به دنیا و بهخصوص انسانها تاحدودی بدبینانه است؛ طبیعت انسان را هیولاگونه میدانند و برای اثبات آن به رفتارهای کودکان با یکدیگر استناد میکنند. در واقع تجربیات این پدر و پسر از کودکی و رفتار خشونتبار کودکان با یکدیگر در مدرسه منشاء چنین نگاهی است. در کنار این تجربههای زیسته که در کتاب با طنزی درخشان کنار هم آمده است، یک ریشه از بدبینی آنها در این باور است که خوشبختی و خیر در این دنیا محدود است ولذا همانند بازی صندلیها هنگام قطع شدن موزیک جای نشستن برای همه وجود ندارد و در نتیجه برای موفقیت باید به یکدیگر چنگ و دندان نشان داد. پدر در این زمینه از پسر بدبینتر است و نویسنده اندکی از این دو معتدلتر! چند اصل از اصول پدر در مورد انسانها چنین است: «مردم» اهل فکر کردن و تحلیل نیستند و صرفاً چیزهایی را که وارد ذهنشان شده (اخیراً یا از زمان طفولیت) تکرار و نشخوار و غرغره میکنند. انسانها عاشق آزادیِ خیالی خود هستند اما درعینحال میلشان برای بردگی بیانتهاست. آدمها عاشق باورهایشان هستند و نمیتوانند قبول کنند که حقیقتشان ممکن است فقط جزئی از حقیقت را داشته باشد (صفر و یکی) و اینکه انسان در تنهایی احمق است و در جمع رسماً بدل به الاغ میشود (برای این یکی بهترین مثال استادیومهای فوتبال و گروههای هواداری است) و... خلاصه اینکه باید توجه داشت توصیه راوی به مردمگریزی چنین مقدماتی دارد و نتیجه چنان نگاهی به انسان است.
مقدمه سوم: در دوران مشروطه یکی از باورهای همهگیر که در نقاط مختلف ایران هواخواه و عاشقان پیگیر داشت، راهاندازی مدارس جدید بود. این باور وجود داشت که مدارس جدید حلقه گمشدهی خروج از عقبماندگی است. پُر بیراه هم نبود. به هر حال هنوز هم میتوان برای آن دوره یکی از عوامل تاثیرگذار را به بیسوادی مردم و عدم کفایت مدارس قدیم اختصاص داد. شیوه قبلی هم طولانی بود و هم بهرهوری پایینی داشت. یک و نیم قرن از آن دوران گذشته است و به نظرم مدارس ما جایگاهی همچون مکتبخانههای آن دوران دارند: اگر همه کلاهمان را قاضی کنیم تقریباً قبول خواهیم کرد این سیستم آموزشی بسیار بسیار ناکارآمد است. خروجیهای چنین سیستمی نه قدرت تفکر دارند و نه قدرت تصمیمگیری و نه خیلی چیزهای دیگر! اگر حتی مثل راویان داستان (مقدمه دوم) به طبیعت انسانها بدبین نباشیم، باز هم ریسک فرستادن کودکان به چنین مکان خطرناکی بالاست! هم به واسطه سیستم معیوب که خرفکننده، مبتذل و نابودکنندهی خلاقیت شده است و هم به خاطر انواع آسیبهایی که در چنین محیطی از سوی قلدرها یا گروههای رسمی و غیررسمی و... به کودک وارد میشود. البته این ریسک را میپذیریم چون چارهی چندانی نداریم! وقتی در این کتاب به شرح دوران مدرسهی پدر و پس از آن پسر میرسیم، مواردی را خواهیم دید که سنگین و آسیبزا هستند اما برای ما غریب نیستند!
******
لینک چند صفحه ابتدایی کتاب به صورت صوتی در کانال گذاشته شد: اینجا (آدرس کانال تلگرامی بالای صفحه آمده است)
«جسپر دین» روایتش را از داخل زندان آغاز میکند و ما بدون اینکه بدانیم راوی کیست و چگونه و چرا زندانی است با او همراه میشویم. انگیزه او برای روایت، شرایطی است که در زندان دارد، و بهطور مشخص برای فرار از ملال و رهایی از دروننگری فاجعهبار، تنها کاری که به نظرش میرسد نوشتن و پنهان کردن کاغذهاست. چه بنویسد؟ طبیعتاً داستان زندگیاش را که در واقع یک سفر اودیسهوار عجیب و غریب است و از پیش از به دنیا آمدن او آغاز میشود. شخصیت محوری در زندگی جسپر بدون شک پدرش (مارتین دین) است لذا طبیعی است که خیلی زود به سرگذشت او بپردازد.
مارتین شخصیت عجیب و غریبی دارد. بیشتر عمر خود را بیکار بوده و با کمکهزینه اجتماعی دولت و... زندگی کرده است، به شدت اهل مطالعه و فکر کردن و نوشتن در دفترچههایش است. او یک بدبینِ خستگیناپذیر است که به قول راوی به زندگی خودش و پسرش توجهی ندارد و عشق متعصبانهای به نفرت از جامعه دارد. بسیار ایدهپرداز است اما اجرای ایدههایش به فاجعه منتهی میشود. در مقاطعی(پیشدبستانی و دبستان) آموزش فرزندش را خود به عهده میگیرد که مواد آموزشی جالب توجه است: نامههای ونسان ونگوک یا کتابی از نیچه یا روزنامهها! این پدرِ فیلسوف دوست دارد آموزش فرزندش را بر اساس دیالوگهای سقراطی پیش ببرد اما طبعاً این درسها به مونولوگهای گیجکننده برای فرزند تبدیل میشود که نمونههای آن برای مایِ خواننده جذاب هستند. او درسهای روزانه را با داستانهای شبانه تکمیل میکرد؛ داستانهایی سیاه و چندشآوری که خودش خلق میکرد و نقش اصلی در آنها را پسری به نام کسپر بر عهده داشت و حاوی پندهای اخلاقی بود که معمولاً با این نتیجه همراه بود که «اگر بدون فکر کردن از باورهای مردم پیروی کنی، مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است»! در این داستانها کسپر هرگز موفق نمیشد چون این داستانها ماحصل تجربیات و ذهنیات پدر بود و در ذهن مارتین هرگز «آرامش پایدار و پیروزی حقیقی» وجود نداشت. این عناصر در کنار هم خانوادهای را شکل میدهد که مشکلاتش هم عجیب و غریب است: «به خانوادههای عادی فکر کردم که مشکلات عادی از قبیل الکلیسم، قمار، همسرآزاری و اعتیاد دارند. بهشان حسودی کردم.»
در همان صفحات ابتدایی ذکر میشود که اهالی استرالیا همگی از مارتین نفرت دارند و به برادرش «تری دین» که یکی از بزرگترین و مشهورترین خلافکاران و جنایتکاران استرالیاست عشق میورزند! برای اینکه از علت این تناقضات و چند و چون آنها باخبر بشوید چارهای نیست جز همراه شدن با روایت جسپر که چندین نوبت به نوشتههای پدرش ارجاع میدهد ولذا در مقاطعی راوی مارتین خواهد بود؛ روایتی طولانی اما روان، جذاب و طنازانه، با قلمی رها و دوستداشتنی. در ادامه مطلب به برداشتها و برشهایی از داستان خواهم پرداخت و امیدوارم نامهای از یکی از شخصیتهای موثر داستان هم به دستم برسد و آن را در ادامه بیاورم.
******
استیو تولتز متولد سال 1972 در سیدنی استرالیا است. او تا پیش از چاپ اولین رمانش مشاغل مختلفی از نگهبانی تا فروشندگی تلفنی و تدریس زبان تجربه کرده است اما در سال 2008 با انتشار جزء از کل به موفقیت بزرگی دست یافت؛ به لیست نهایی نامزدی جایزه بوکر راه پیدا کرد و فروش فوقالعادهای را نیز به دست آورد. او در مصاحبهای چنین بیان کرده است: «آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه مینوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه مینوشتم و رمانهایی را آغاز میکردم که بعد از دو و نیم فصل، علاقهام را برای به پایان رساندنشان از دست میدادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط میخواستم با شرکت در مسابقات داستاننویسی و فیلمنامهنویسی پولی دست و پا کنم تا بتوانم زندگیام را بگذرانم که البته هیچ فایدهای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض میکردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هر کدام از مشاغل پایینتر میرفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقیای بود که میتوانستم بردارم. فکر میکردم یک سال طول میکشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت تاثیر کنوت هامسون، لویی فردینان سلین، جان فانته، وودی آلن، توماس برنارد و ریموند چندلر بودم.»
...............
مشخصات کتاب من: ترجمه پیمان خاکسار نشر چشمه، چاپ نوزدهم بهار 1396، تیراژ 2500 نسخه، 656 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.7 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.14 است)
پ ن 2: اگر بخواهم از بین نویسندگانی که تولتز به آنها اشاره کرده یکی را انتخاب کنم (به عنوان کسی که تاثیرش در این داستان به نظر من آمده) جان فانته را انتخاب خواهم کرد.
پ ن 3: کتاب بعدی «نگهبان» اثر پیمان اسماعیلی خواهد بود. پس از آن به سراغ رمان پطرزبورگ اثر «آندرِی بیِهلی» خواهم رفت.

مقدمه اول: شخصیت اصلی این کتاب بدون شک یک خودویرانگر است. در خوردن الکل زیادهروی میکند، به مورفین اعتیاد پیدا میکند و در طول داستان دو مرتبه دست به خودکشی میزند و... و البته نشانههای دیگری هم در این زمینه دارد که ادعای خودویرانگری او را محکمتر میکند. خودویرانگری پدیدهای روانی است که در آن حالت، فرد نه تنها خود را موفق نمیداند و مدام خود را تخطئه میکند بلکه اگر دیگران او را موفق و خوشبخت یا باهوش بدانند آن را ناشی از بدفهمی و یا اغراق دیگران تلقی میکنند. آنها در این مسیر حتی تا جایی پیش میروند که احساس میکنند دیگران را فریب دادهاند و از این بابت احساس گناه و شرمساری میکنند و طبعاً مدام در این هراس هستند که دستشان رو خواهد شد و دیگران متوجه فریبکاری آنها میشوند. اضطراب و عدم اعتماد به نفس و افسردگی و ناامیدی، تبعات داشتن چنین رویکردی است. اوسامو دازای هم یک خودویرانگر بود! این را فقط به خاطر شش بار اقدام به خودکشی از نوزده سالگی تا سیونه سالگی نمیگویم بلکه بیشتر به خاطر عذرخواهیهایش بابت فریب دادن خوانندگان داستانهایش و آن شرمساری بابت داستاننویسی که در نامه آخرش قبل از خودکشی نهایی نوشت عرض میکنم. میگویند اکثر آدمها نشانههایی از این سندرم در خود دارند اما عوامل و شرایطی (تربیت و سنتهای خانوادگی، مقایسه، کمالگرایی و...) باعث فعال شدن یا فعالتر شدن آن میشود. این روزها با گسترش شبکههای اجتماعی و امکان مقایسه بیش از پیش خود با دیگری این احتمال بیشتر خواهد بود. مراقب باشیم!
مقدمه دوم: جایی در داستان شخصیت اصلی از رباعیات خیام یاد و چندین رباعی را پشت سر هم ذکر میکند. در نسخهای که من خواندم مترجم محترم که از ژاپنی اقدام به ترجمه کرده است تلاش کرده تا این اشعار را نیز از ژاپنی به فارسی ترجمه کند. نتیجه امری بسیار بامزه و شگفتانگیز است! خود ایشان هم عنوان کرده است که تشخیص اینکه کدام رباعیها مد نظر بوده امکانپذیر نیست و صرفاً به کمک ترجمه انگلیسی کتاب و همچنین استفاده احتمالی مترجم انگلیسی از ترجمه فیتزجرالد از خیام، سه رباعی از حدود ده رباعی استفاده شده در متن را شناسایی و در پانوشت آورده است. ترجمه پر تیراژ دیگری که از این کتاب به فارسی انجام شده را هم نگاه کردم و در آن ترجمه فقط همان سه رباعی، در متن آورده شده است (شاید ترجمه انگلیسی هم فقط همین سه رباعی را آورده باشد) به هر حال ترجمهی شعر امری سخت و به نظر من نشدنی است و حاصل هم کیلومترها با اصل شعر فاصله دارد. نمیدانم محمد قاضی بود یا مترجمی دیگر که جایی عنوان کرده بود ترجمه اشعار حافظ به این میماند که بلبلی را بکشیم و گوشت آن را انتقال بدهیم! گوشت بلبل توانایی نغمهخوانی ندارد. ترجمهی داستان و نثر البته این حکم را ندارد (انشاءالله که ندارد!).
مقدمه سوم: عنوان «زوال بشری» این را به ذهن متبادر میکند که داستان به از بین رفتن انسانیت و زوال آن میپردازد که بزعم من چنین نیست. عناوین ترجمههای دیگر از این داستان هم کمابیش چنین هستند: «نه آدمی»، «دیگر انسان نیست». شخصیت اصلی داستان دچار بیگانگی است. انسانها را موجودات ترسناکی میداند و خود را بیرون از گروه آنها میداند و میبیند. این ادعا را هم ندارد که آدمیان یک زمانی انسان بودند و دیگر انسان نیستند و انسانیت رو به زوال و سقوط است؛ انسانها همین هستند که او میشناسد و همین هم بودهاند. زوال و سقوطی در کار نیست. این شخصیت به واسطه مکانیزم دفاع از خود، از همان اوان کودکی و نوجوانی برای اینکه از گزند دیگران در امان باشد نقاب به چهره میزند و همه تلاشش در این است که این نقاب کنار نرود. در فرازی از داستان او بنا به شرایطی که قصد لو دادن آن را ندارم، احساس میکند داغ دیوانگی و ازکارافتادگی بر پیشانیاش نقش بسته است و بدین ترتیب عنوان میکند که به طور کامل از دایره انسانها خارج شده است. لذا وقتی عنوان را میخوانید این را مد نظر داشته باشید که منظور خروج یک فرد از گروه انسانهاست و یا با اغماض زیاد، زوال یک بشر.
******
کتاب یک پیشدرآمد و یک پینوشت دارد که توسط راویِ بدل از نویسنده نوشته شده و قسمت اصلی در واقع سه یادداشت است که مابین این دو بخش کوتاه قرار دارد و توسط مردی جوان به نام «یوزو» نوشته شده است. این راوی اولشخص یادداشتهایش را چنین آغاز میکند:
«کل زندگیام را با شرمساری گذراندهام»
یوزو کوچکترین فرزند یک خانواده اصیل شهرستانی و پایبندِ سنتهای قدیمی ژاپنی است. از آن خانوادههایی که پدر آن بالا مینشیند و فرزندان به ترتیب سن پایینتر از او در جای ثابت خود قرار میگیرند و طبعاً کوچکترها به حرف بزرگترها گوش میکنند و... یوزو از کودکی، ضعیف و مریض بوده است و به واسطه تربیت سنتی هیچگاه «نه گفتن» را نمیآموزد و هیچگاه توصیههای دیگران را حتی اگر مخالف میل خودش باشد، نمیتواند رد کند. شاید به همین خاطر باشد که ما با شخصیتی روبرو هستیم که چندان به خواستهها و امیال خودش واقف نیست. او به واسطه تجربیات دوران کودکی نمیتواند سر از کار انسانها دربیاورد و به قول خودش به ایشان بیاعتماد و تا سرحد مرگ از آنها میترسد. انسانها از نگاه او اگر حتی مثل یک گاو آرام به نظر برسند باز هم هر آن ممکن است با یک حرکت دُم و با یک ضربه، او را مثل مگس له کنند!
دیگران او را فردی خوشبخت میدانند اما یوزو چنین نمیاندیشد و اتفاقاً فکر میکند فقط یکی از بدبختیها و مصیبتهای او برای تلخ کردن زندگی هر فردی کافی است. این حتماً اغراقآمیز به نظر میرسد اما واقعیت این است که او جنس دردهای خودش را متفاوت از دیگران ارزیابی میکند؛ دیگران میتوانند بابت بدبختیهای خود اعتراض کنند و فریاد بزنند اما درد او به واسطه احساس گناه است و این در تمام عمر باعث رنج او میشود.
تمام این موارد سبب میشود یوزو در برقرار کردن ارتباط با دیگران مشکل داشته باشد و برای دفاع از خودش همواره نقاب بر چهره بزند و چهرهای دلقکگونه و خندان از خودش به نمایش بگذارد درحالیکه درونش از رنج و ناامیدی لبریز است.
یادداشت اول به دوران کودکی، و دومی به دوران تحصیل در شهر، و سومین یادداشت به دوران دانشجویی در توکیو و پس از آن میپردازد. روایتی تلخ و البته اغراقآمیز. در ادامه مطلب به برخی نکتهها و برداشتها و برشها خواهم پرداخت.
******
اوسامو دازای (1909-1948) در عین اقامت کوتاهش در این دنیا، یکی از مهمترین نویسندگان دوران مدرن ژاپن به حساب میآید. زوال بشری به نوعی اتوبیوگرافی بخشی از زندگی این نویسنده است. دازای این کتاب را در ماههای پایانی عمر خود نوشت و نهایتاً پس از چندین بار خودکشی ناموفق توانست به زندگی خود خاتمه بدهد. سه نوبت از این خودکشیها به همراه یک زن انجام شده است (از جمله آخرین خودکشی). ترجمهای که من خواندم حاوی یک زندگینامه مفصل و مفید از نویسنده است. زندگینامه نویسنده را میتوانید اینجا و اینجا بخوانید. ما در شوخیهای عامیانه خود عنوان میکنیم که ژاپنیها از همه چیز برق و انرژی تولید میکنند! حق داریم!! کافیست به انیمیشن سگهای ولگرد بانگو و استفاده از شخصیت اوسامو دازای (که اصولاً نویسندهای بدبین و تلخمزاج است) در آن نگاهی بیاندازیم.
...............
مشخصات کتاب من: ترجمه قدرتالله ذاکری، انتشارات وال، چاپ چهارم 1402، تیراژ 1000 نسخه، 166 صفحه (قطع جیبی که 20 صفحه از آن هم مقدمه مترجم است که چند صفحه از آن به تاریخچه ترجمههای ژاپنی از رباعیات خیام اختصاص دارد که بسیار جالب است).
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.97 است)
پ ن 2: کتاب بعدی «جزء از کل» اثر استیو تولتز خواهد بود.
پ ن 3: انتخابات پست قبل ادامه خواهد داشت.
ادامه مطلب ...

کتاب بعدی که در مورد آن خواهم نوشت «زوال بشری» اثر اوسامو دازای خواهد بود. پس از آن نوبت «جزء از کل» اثر استیو تولتز خواهد بود. یاد آن حکایت سعدی در جزیره کیش افتادم! لذا تا خاک گور چشم ما را کور نکرده خیلی زود به سراغ وطن خواهم آمد... پس برای انتخاب کتاب بعدی از بین عناوین زیر به یک گزینه رای بدهید.
1) آینههای دردار – هوشنگ گلشیری
2) آینههای روبرو – بهرام بیضایی
3) عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک – حسین مرتضائیان آبکنار
4) نگهبان – پیمان اسماعیلی
.............................

مقدمه اول: با کمی بالا و پایین میتوان گفت ادیان و مکاتب از دیرباز انسانها را به «خودشناسی» توصیه کردهاند. امری که در ذات خود ابهامات زیادی دارد و حد و حدودش، و دال و مدلولش نامشخص است؛ اما با توجه به جمیع جهات میتوانیم بگوییم که با هر تعریفی از خودشناسی، این کار، کار سختی بود. در دوران جدید، آموزههای فروید تا حدودی نشان داد که احاطه به این «خود» نه تنها سخت است بلکه شاید ناممکن باشد! عجالتاً بیایید ناممکن بودن را کنار بگذاریم و بر سر «سخت بودن» به توافق برسیم. آیا در این حوزه و حوزههای مرتبط کاری سختتر از شناخت خود داریم؟! بعد از خواندن اشتیلر جواب ما مثبت خواهد بود: بله، داریم! سختتر از آن «پذیرش خود» است. ما به انحاء مختلف، خودآگاه و ناخودآگاه تلاش میکنیم از پذیرش خودمان سر باز بزنیم... خودمان را طور دیگری میبینیم، سعی میکنیم طور دیگری جلوه کنیم، تلاش میکنیم شکستها و ناتوانیهای خود را مدفون کنیم اما شوربختانه این ضعفها و ناکامیها مدفونشدنی نیستند. آنها همواره با ما هستند! این هم در حوزه فردی و هم در سطح جامعه مصداق دارد.
مقدمه دوم: رمان اشتیلر تمرکز زیادی بر مسئله هویت دارد. در تعریف هویت معمولاً میگویند آن چیزهایی که ما را از دیگران متمایز میکند هویت ما را تشکیل میدهد. در این تعریف روی فعلِ متمایز کردن باید تأمل کنیم؛ مثلاً به این نکته بیاندیشیم که فاعل یا فاعلانِ این عمل تمایز چه کسی یا کسانی هستند!؟ به نظر میرسد درصد قابل توجهی از این تمایز به نگاه دیگران ارتباط دارد و این یعنی بخشی از هویت ما مستقیم یا غیرمستقیم متأثر از نگاه دیگران است! به چه دنیایی پا گذاشتهایم؟! اجداد و پیشینیان ما در اینکه ما در بدو تولد چه ویژگیهایی داشته باشیم به شدت تأثیرگذار هستند (ژن، ناخودآگاه جمعی و...) و پس از آن اطرافیان (والدین، دوستان و آشنایان و...) در اینکه ما در چه فضایی رشد کنیم و چه ویژگیهایی در ما شکوفا بشود یا نشود، نقش دارند ولذا قبل از آنکه به خودمان بیاییم «خود»ِ ما شکل میگیرد و وقتی هم شکل گرفت تغییر آن چندان ساده نیست. در واقع کاری که از خودشناسی و پذیرش خود سختتر است همین تغییر خود است! تازه اگر به جایی رسیدیم که گمان کردیم تغییر کردهایم، این تغییر باید توسط دیگران شناسایی و تایید شود و چنانچه آنها به این نتیجه برسند که ما همان آدم سابق هستیم، طبعاً ما همان آدم سابق خواهیم بود! مگر اینکه بهنحوی خود را رها کنیم که این مسئله در واقع محتوای داستان اشتیلر را تشکیل میدهد؛ داستانی که کل تلاشهای راوی اول شخصِ آن بر این امر متمرکز است که جلوی تأثیر دیگران بر اثبات وجود خویش را بگیرد.
مقدمه سوم: در چند فراز مهم از داستان به قضیه ممنوعیت تصویرسازی از دیگران در مذاهب (بهویژه کتاب مقدس و عهد عتیق) اشاراتی میشود و البته با نگاه و تفسیری مدرن به آن میپردازد. نویسنده این نکته را پررنگ میکند که هرگونه تصویرسازی یا پرترهسازی از دیگری در ذهنِ ما، سبب میشود آن فرد در مختصاتی که ما برای او در نظر گرفتهایم زندانی شود. این ربط محکمی با مقدمه دوم دارد. تصورات ما از دیگری باعث در بند شدن او میگردد و همینطور ما در بند تصورات دیگران قرار میگیریم. یکی از مدعاهای اصلی داستان همین است: داشتن تصویری مطلق از دیگری دست کمی از جنایت ندارد! نویسنده از همین دروازه به روابط سه زوج ورود پیدا میکند (اشتیلر-یولیکا، رولف-زیبیله، اشتیلر-زیبیله) و روایت روانکاوانه و قابل تأملی از روابط آنها به دست میدهد؛ شرکایی که معتقدند شریکشان هرگز عوض نشده و نخواهند شد و از طرفی برخی از آنها رسالت خود را در متحول کردن دیگری تعریف میکنند. از این زاویه کتاب را میتوان یک داستان پیرامون موضوع ازدواج یا رابطه تلقی کرد. روابطی معیوب که در آن یکی از طرفین یا هر دو، خود را نجات دهنده دیگری فرض میکنند و... در مقدمههای قبل در سلسلهمراتب «سخت بودن!» به آنجا رسیدیم که تغییر کردن چیزی شبیه به معجزه است، در اینجا باید گفت تغییر دادنِ دیگری فراتر از معجزه و بلکه امری جنونآمیز و چه بسا یک توهم است.
******
«من اشتیلر نیستم»
داستان با این جمله آغاز میشود. راوی اولشخص که خود را یک آمریکایی با نام «جیمز لارکین وایت» معرفی میکند به صورت بازداشت موقت در زندان است. او در سفری از پاریس به سوییس، در قطار درگیر ماجرایی عجیب میشود. یکی از مسافران داخل کوپه مدعی میشود راوی، مجسمهسازی به نام اشتیلر است که شش هفت سال قبل در زوریخ ناپدید شده. ادعای این مسافر در هنگام حضور ماموران کنترل گذرنامه، سبب میشود آنها به مدارکِ راوی که از قضا در آن زمان حسابی مست بوده است مشکوک شوند و او را در توقفگاه مرزی از قطار پیاده کنند. درگیری راوی با یکی از ماموران کار را سختتر میکند و بدینترتیب او سر از زندان درمیآورد. بررسیهای تکمیلی نشان میدهد پاسپورت راوی جعلی است و از طرفی عکسهایی که از او انداخته و برای همسر (یولیکا) و برادر اشتیلر فرستادهاند توسط ایشان به عنوان اشتیلر شناسایی میشود... (این چند صفحه ابتدایی را به صورت صوتی در کانال گذاشتهام)
داستان دو بخش کلی دارد؛ بخش اول که عمدهی کتاب را شامل میشود، دستنوشتههای راوی در زندان است که در آن علاوه بر توصیف زندان و ثبت وقایع روزانه، با نقل خاطرات و داستانهایی کوتاه از دوران گذشته در آمریکا و مکزیک ادامه مییابد. ملاقاتهای راوی با یولیکا و صحبتهایش با دادستان و ... این امکان را فراهم میکند که راوی، روایتی بازسازیشده از روابط «اشتیلرِ گموگور شده» با همسرش یولیکا، روابط اشتیلر با معشوقهاش زیبیله، و روابط زیبیله و همسرش رولف ارائه کند. راوی در طول این بخش تمام تلاش خود را میکند تا به دیگران و مخاطب دستنوشتههایش این را تفهیم کند که: «من اشتیلر نیستم»!
بخش دوم با عنوان «پسگفتار داستان» توسط یک راوی اولشخص متفاوت روایت میشود که در آن وقایع پس از زندان به صورت کوتاه در اختیار مخاطب قرار داده میشود. در ادامه مطلب نامهی همین شخص را خواهیم خواند.
******
زندگینامه نویسنده را میتوانید در این دو لینک بخوانید: اینجا و اینجا
معرفی خوب از داستان در اینجا
نگاه قابل تأمل به داستان در اینجا
مصاحبه مترجم کتاب در اینجا
...............
مشخصات کتاب من: ترجمه علیاصغر حداد، نشر ماهی، چاپ اول بهار 1386، تیراژ 2000 نسخه، 447 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.9 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 4.03 است)
پ ن 2: حجم کتاب با آنچه که در نگاه اول به نظر میرسد خیلی تطابق ندارد! هم فونت کمی کوچکتر از معمول است و هم تعداد سطور در صفحه بیشتر است و خلاصه اینکه حداقل به اندازه یک کتاب 600 صفحهای حجم دارد. البته مقدمه و موخرهها هم هست... بخصوص کتابی که من خواندم حاوی دو نقد است که یکی از آنها کار فردریش دورنمات است که همان ایام انتشار کتاب یعنی سال 1954 نوشته شده است.
پ ن 3: کتاب بعدی «زوال بشری» اثر اوسامو دازای خواهد بود.
ادامه مطلب ...