
برای انتخاب دو کتاب بعدی از بین عناوین زیر به دو گزینه رای بدهید.
1) کشور آخرینها – پل استر
از این نویسنده تازه درگذشته آمریکایی سهگانه نیویورک و تیمبوکتو را خوانده و قبلاً در وبلاگ در مورد آنها نوشتهام. نمره این کتاب در گودریدز 3.91 است.
2) سرود سلیمان – تونی موریسون
از این نویسنده نوبلیست آمریکایی قبلاً دو کتاب جاز و دلبند را در وبلاگ معرفی کردهام. تا جایی که در خاطرم هست هر دو نمرهای در حدود 5 از من دریافت کردهاند. نمره این کتاب در گودریدز 4.14 است.
3) استونر – جان ویلیامز
از این نویسنده چیزی نخواندهام اما تعریف این کتاب که شاهکار اوست را زیاد شنیدهام. نمره کتاب در گودریدز 4.34 است که نمرهای به غایت رشکبرانگیز است.
4) مردی که خودش را تا کرد – دیوید جرولد
یکی از معروفترینها در ژانر علمی-تخیلی با موضوع سفر در زمان. نمره کتاب در گودریدز 3.81 است.
5) یکی از ما – ویلا کاتر
نویسنده با همین کتاب برنده پولیتزر شده است. نمره کتاب در گودریدز 3.95 است.
.............................
پ ن 1: مطلب بعدی به کتاب سخت و دشوار «به سوی فانوس دریایی » اثر ویرجینیا وولف اختصاص دارد و دو کتاب بعدی هم با توجه به نتایج همین انتخابات تعیین خواهد شد.

مقدمه اول: عنوان رمان بدون شک، بسیار کنجکاوکننده است و احتمالاً در میزان فروش و توجه خوانندگان به آن موثر بوده است. در سالهای اخیر در این زمینه پیشرفت خوبی داشتهایم و حتی گاهی با عناوینی مواجه میشویم که یک سر و گردن و چه بسا چند سر و گردن از فرم و محتوای کتاب بالاتر هستند. البته در مورد این کتاب چنین نسبتی برقرار نیست. عنوان کتاب جذاب است اما این یک اتفاق نیست؛ کتاب حاوی بیست و سه پرده(فصل) است که هر کدام، یا لااقل تعداد قابل توجهی از آنها، دارای عناوین قابل تأمل و جذابی هستند. پس میتوان گفت که عنوان کتاب و جذابیت آن یک اتفاق نیست. عنوان هر پرده شامل عبارتی است که در همان فصل بهنوعی به کار برده شده است و شاید اگر بر همین منوال میخواستیم عنوان کتاب را انتخاب کنیم یکی از گزینهها عبارتی مثل «دفترچه راهنمای گیاهان دارویی» بود که عنوان جذابی نبود و ربط مستحکمی با محتوای کتاب هم نداشت. با حذف دفترچه و اضافه شدن «مردن با»، عنوان بهتری خلق شده است هرچند ارتباط با محتوای کتاب در نگاه اول کماکان مستحکم نیست ولی به قول معروف: باز بهتر است! در نگاه دوم به بعد البته میتوان ارتباطات محکمی شکل داد... ما در زمینه ارتباط دادن تواناییهای عجیبی داریم که در ادامه مطلب خواهیم دید!
مقدمه دوم: روزی که کتاب را به پایان رساندم و میخواستم در مورد آن بنویسم، مصادف شد با روز وفات ابنسینا که اتفاق جالبی بود. جالبتر اینکه چقدر طول کشید تا این مطلب به پایان برسد!! به هر حال در این داستان، شیخالرئیس یکی از شخصیتهای اصلی است و مستقیم و غیرمستقیم تأثیراتی بر فرم و محتوای داستان گذاشته است. در نیمه اول طب شیخ که مبتنی بر گیاهان دارویی است و در نیمه دوم کتاب، خود شیخ حضوری چشمگیر دارد. در همین نیمه راوی با مقدماتی بااهمیت و در جایی مهم (از لحاظ داستانی) با ابنسینا مواجه میشود و بدون معطلی شیخ از راوی میخواهد که جملهای را در دفتر بنویسد. راوی هم بلافاصله این جمله را به عربی مینویسد: «فإذن النفس بعد الموت تبقی دائماً غیر مائلة متعلقه بهذا الجوهر الشریف و هو مسمی بالعقل الکلی و عند أرباب الشرایع بالعلم الإلهی». بد نیست به عنوان یک خواننده بدانیم این جمله یکی از استدلالهای ابنسینا درخصوص بقای نفس ناطقه بعد از مرگ و فساد بدن است. این یک نکته کلیدی بخصوص برای تصمیمگیری خواننده درخصوص پایان داستان است.
مقدمه سوم: در یک داستان خوب یا بالاتر از آن در یک شاهکار ادبیات داستانی میتوانیم چنین تمثیلی را به کار ببریم: فرم و محتوا همانند دو اسب مسابقه هستند که همدوش یکدیگر از خط پایان مسابقه میگذرند. تنظیم این کار البته کار سختی است و به هر حال ممکن است یکی از دیگری پیشی بگیرد. ممکن است به ذهن برسد که نویسندهای مهارِ این دو اسب را چنان در دست بگیرد که آنها خیلی آرام آغاز کنند و خیلی آرام با هم به پایان برسند! بله این در عالم تمثیل کاملاً ممکن است ولی نتیجه داستانی پایینتر از معمولی خواهد بود (چون خلق داستان امری مکانیکی و فرموله شده نیست) و به ویژه اینکه ما داریم در مورد داستانهای خوب صحبت میکنیم. از این که بگذریم بعید میدانم نویسندگانِ آثارِ شاهکار فرمول خاصی را در این زمینه کشف کرده باشند چرا که اگر اینگونه بود همهی آثارشان شاهکار از کار در میآمد. به نظر میرسد فاکتورهای دیگری در این زمینه دست به دست هم میدهند و آن نوادر خلق میشوند... از «آن» گرفته تا «الهام» تا معجزهی خدای ادبیات و...
******
راوی داستان دختری بیست و دو ساله است که از پنجسالگی نابینا شده است. علت نابینایی برخود شاخههای یک بوته عاقرقرحا به شبکیه چشمان اوست. کمی بعدِ این واقعه از خوی به همراه مادر به تهران آمده است و پدرش (احتمالاً به دلایل سیاسی) به برلین مهاجرت کرده است. راوی به همراه مادرش در خانه به تولید داروهای گیاهی اشتغال دارد. مادر برای او کتاب میخواند؛ از دائرهالمعارف تا رمان. دنیای او همین خانهی دروازهدولت است و در آن فقط خودش و مادرش حضور دارند و تنها کسی که از بیرونِ این دنیا وارد آن میشود مردی به نام سید است که هر ماه، مواد اولیه میآورد و محصولات را میبرد. راوی به کمک مادرش به مرور بر تمام ابعاد و زوایای این خانه و وسایل درونش و تمام چیزهایی که وارد و خارج میشوند احاطه و آگاهی پیدا میکند. او به این زندگی خو گرفته است اما بالاخره یک روز به دلیلی به همراه مادر از خانه خارج میشود. این اتفاق اگرچه در ابتدا هیچ اثر مستقیم قابل توجهی ندارد اما در ادامه تغییرات بزرگی در دنیای راوی پدید میآورد بهنحویکه...
داستان از لحاظ فرم ویژگیهای خاصی دارد. بیست و سه پرده دارد و هر پرده یک عنوان جالب توجه، اغلب پردهها حاوی حداقل یک طرح از یک گیاه دارویی در حاشیه صفحه و در زیر آن طرح هم به سبک کتب قدیم چند جمله با فونت کوچکتر دارد. پردهها از لحاظ زمانی پشت سر هم قرار ندارد و در واقع زمانِ روایت خطی نیست؛ مثلاً پردههای سوم، هشتم و دهم را میتوان (و شاید باید) در پایانبندی داستان لحاظ کرد. در مورد پایان روایت هم دو گزینه پیش روی خواننده باز است، یا میتواند به ظاهر برخی جملات و وقایع استناد کند و یا میتواند تکیه خود را بر گریز راوی به دنیای خیال قرار دهد.
در ادامه مطلب، نامه یکی از شخصیتهای داستان را خواهیم خواند.
******
عطیه عطارزاده نویسنده، شاعر، نقاش و مستندساز متولد سال 1363 در تهران است. از او ابتدا دو مجموعه شعر با عناوین «اسب را در نیمهی دیگرت برمان» و «زخمی که از زمین به ارث میبرید» منتشر شده است. اولین کار او در حوزه ادبیات داستانی راهنمای مردن با گیاهان دارویی است که با استقبال خوبی روبرو شد و به چاپ سی و هشتم رسیده است. رمان بعدی او «من، شماره سه» نیز توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.
...................
مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ بیست و دوم 1398 (چاپ اول بهار 1396)، تیراژ 1500 نسخه، 117 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.8 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.48)
پ ن 2: کتاب بعدی «به سوی فانوس دریایی» اثر ویرجینیا وولف خواهد بود. برای کتابِ پس از آن انتخابات برگزار خواهد شد.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: مطلب قبلی به یادداشتهای شیطان اثر لئونید آندریف اختصاص داشت. یکی از دوستان عزیز و قدیمی درخواست یک داستان صوتی از چخوف داشت. در میان کارهای چخوف گشتم و داستان «گناهکار شهر تولدو» را پسندیدم. هم به نوعی به مطلب قبلی ارتباط داشت و هم محتوای داستان هنوز هم جذاب و کاربردی است. آن را برای صوتی کردن انتخاب کردم. دو ترجمه از آن در دسترس است: اولی کار سروژ استپانیان است که در قالب یک مجموعه داستان کوتاه چاپ شده است و دیگری کار مشترک شاملو و ایرج کابلی است که به صورت کتاب چاپ نشده یا من ندیدهام که شده باشد. به دلایلی به سراغ ترجمه دوم رفتم. البته این داستان صوتی که در ادامه خواهم آورد یک کار آماتوری است و بیشتر جنبه معرفی داستان و نویسنده و موضوع را دارد. لازم به ذکر است چند اصلاح و تغییر کوچک هم در برخی کلمات انجام دادهام!
مقدمه دوم: آنتوان چخوف (1860-1904) بدون شک یکی از قلههای داستان کوتاه در جهان به حساب میآید. این پزشک نویسنده روسی آثار زیادی از خود به جای گذاشت. هم زیاد و هم تأثیرگذار. او همزمان با تحصیل در رشته پزشکی نوشتن در نشریات را آغاز کرد و پس از فارغالتحصیلی نیز به صورت حرفهای نوشتن را ادامه داد و در طول حیات کوتاهش بیش از 700 داستان کوتاه و نمایشنامه منتشر کرد. او در ابتدای جوانی به بیماری سل دچار شد و عاقبت با همین بیماری از دنیا رفت.
مقدمه سوم: اگر بخواهم ده زمان-مکان را انتخاب کنم و از بخت و اقبال خود بابت به دنیا نیامدن در آنها خوشنود و شاکر باشم؛ بدون شک یکی از آنها اسپانیای قرون وسطی خواهد بود. البته در مورد 9 گزینه دیگر فکری نکردهام اما دستم چندان خالی هم نیست! دوستان قدیمی از میزان ارادت من به رمانهای اومبرتو اکو و البته خودش واقفاند؛ با اینحال زمان-مکانهای داستانهای او از گزینههایی خواهد بود که برای قرارگیری در این لیست رقابت خواهند کرد. در آن مختصات, معمولاً خرافات و توطئهاندیشی بیداد میکند. به نظرم اگر بخواهیم به آن دعای کوروش چیزی اضافه کنیم و در کنار سپاه دشمن, خشکسالی و دروغ, چیزی اضافه کنیم, این دو واژهی خرافات و توطئهاندیشی قابل تأمل خواهد بود. به هر حال قرنها گذشت و اسپانیا و اروپا از آن وضعیت عبور کردند. امیدوارم برای آن زمان-مکانهای دیگر هم چنین مسیری طی شود.
******
لینک داستان صوتی:
پ ن 1: کتاب بعدی «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده خواهد بود.
پایان

مقدمه اول: نگاه هر نویسندهای به انسان خواهناخواه از وقایع زمانهاش تاثیر میپذیرد. در واقع اگر در اطراف آنها انسانها در حال کشت و کشتار یکدیگر باشند، دور از انتظار نیست که رد پای این پلیدی و پلشتی در نگاه این نویسندگان به انسان، قابل مشاهده باشد. جنگ جهانی اول یکی از وقایعی است که از این زاویه شدیداً اثرگذار بوده است. «جنگ بزرگ» یا آنکه بعدها معروف به جنگ جهانی اول شد، جنگی بود که از لحاظ تلفات نظامی و غیرنظامی تا آن زمان، یگانه بود و رکورددار، جنگی بود که از جهاتی خیلی از «اولینها» در آن بروز پیدا کرد: اولین استفاده از سلاحهای شیمیایی و بمباران گسترده مناطق غیرنظامی برای اولین بار که در اثر آن میلیونها نفر به کام مرگ رفتند. این جنگ تراژدی عظیمی بود؛ انسانها دمار از روزگار هم درآوردند! شکل دنیا تغییر کرد و استخوانهای بسیاری لای زخمها باقی ماند که یک قلم آن همین خاور میانه ماست؛ هنوز هم که هنوز است دورنمایی از آرامش در آن قابل رویت نیست. از موضوع مقدمه دور نشویم! لیانید آندریف مشخصاً تحت تاثیر این جنگ قرار گرفته و با توجه به مشاهده آثار این جنگ مخرب به این نتیجه رسیده است که این بشر دوپا هیچ نیازی به وسوسه شیطان ندارد و خودش در این زمینه استادی است که صد شیطان را درس خواهد داد!
مقدمه دوم: یادداشتهای شیطان به علت مرگ نویسنده، در میان یک جمله ناگهان به پایان میرسد. به همین خاطر این کتاب به «ناتمام» بودن معروف است. احتمالاً دوستانی که کتاب را خواندهاند با من همنظر باشند که اطلاق رمان ناتمام به این داستان صحیح نیست. نویسنده بزعم بنده هر آنچه مد نظر داشته روی کاغذ آورده و تقریباً در دو سه صفحه آخر، کتاب از منظر داستانی پایان یافته است. در واقع خواننده منتظر اتفاق دیگری نیست ولذا داستان تمام و کامل است و شاید بتوان گفت فقط جمله آخر ناتمام مانده است. چه بسا نویسنده به همین خاطر (یعنی به پایان رساندن داستان) با فراغ خاطر از دنیا رفته باشد. طبعاً اگر نویسنده زنده میماند با پرداخت و بازنویسی و ... شکل بهتری به کار میداد اما به هرحال این کتابی که دست ماست ناتمام نیست.
مقدمه سوم: شخصیت اصلی داستان «گرنی واندرهود» است که پیش از شروع روایت از دنیا رفته است و هیچ فلشبک و اشارهای هم به گذشتهی او نمیشود! اینکه چگونه او با این اوصاف شخصیت اصلی داستان است در ادامه خواهم گفت. این شخصیت یک مابهازای واقعی معروف دارد: «آلفرد گوین واندربیلت»، یکی از اعضای خانواده ثروتمند واندربیلت در ایالات متحده. پدربزرگ ایشان در قرن نوزدهم از طریق سرمایهگذاری در ساخت راهآهن در آمریکا به ثروتمندترین فرد آن کشور بدل شد. آلفرد واندربیلت در آستانه جنگ جهانی اول در سفری از آمریکا به اروپا با کشتی لوسیتانیا، در اثر غرق شدن کشتی به واسطه شلیک اژدر از یک زیردریایی آلمانی، جان خود را در 38 سالگی از دست داد. این خانواده اهل کار خیر هم بودند و در زمینه ساخت دانشگاه و ... نیز فعالیتهایی داشتند. در مورد مرگ آلفرد هم روایتهایی هست که جلیقه نجات خود را به زنی که نوزادی در آغوش داشت، داده است و... در داستان او برای انجام یک فعالیت نیکوکارانه قصد دارد به اروپا بیاید و به کمک سه میلیارد دلار ثروتی که دارد شرایط را که در آستانه جنگ است، تاحدودی بهبود بدهد اما شیطانِ داستان او را بهنحوی (؟) به قتل میرساند و کالبد او را تسخیر میکند و شیطان در قالب او سفر را ادامه میدهد و ما یادداشتهایش را میخوانیم. با این توصیف من متوجه نشدم چرا برخی دوستانی که در مورد معرفی این داستان اظهار نظر کردهاند، انتخاب واندرهود را نمادی از انتقاد نویسنده به سرمایهداری و بورژوازی و امپریالیسم و غیره و ذلک تلقی کردهاند! انگار فرض کردهاند در داستان، واندرهود واجد خصایصی است که موجب انتخاب شدنش توسط شیطان شده است. تازه این به کنار...! شیطانِ داستان که از انسانهای داستان خیلی اخلاقیتر است!! وقتی چند تا انگاره ثابت در ذهن داشته باشیم و با خطکش آنها به سراغ تحلیل کتاب و وقایع و حوادث برویم، نتیجه همین خواهد شد.
******
شیطان با این هوس که انسانها را بازیچه دست خود نماید روی زمین میآید و چون برای این کار باید به هیئت انسان دربیاید، کالبد «گرنی واندرهود» را به همان ترتیبی که در مقدمه سوم عرض کردم به تسخیر در میآورد. او به همراه دستیارش «توبی»، که شیطانکی است با سابقه کشیشی، راهی رُم میشوند. یادداشتهای شیطان از اینجا آغاز میشود. آنها در راه رسیدن به رم دچار حادثه میشوند و ناخواسته به عمارتی در حومه رم وارد میشوند. در این عمارت فردی دانشمند و اهل مطالعه به نام «فاما مگنوس» به همراه دخترش ماریا زندگی میکند. پیش از ورود واندرهود به اروپا و ایتالیا، روزنامهها در مورد مقاصد خیرخواهانه و انساندوستانه او قلمفرسایی کرده و این نوید را دادهاند که او میخواهد ثروت کلان خود را در مسیر صلح و انساندوستی در اروپا مصرف کند. شیطان پس از روبرو شدن با مگنوس تلاش میکند او را با خود همراه کند تا در مورد هزینه کردن سه میلیارد دلار ثروتش از او مشورت بگیرد اما مگنوس صراحتاً اهداف او را به ریشخند میگیرد. قبل از خروج شیطان از عمارت و رهسپار شدن به سوی رم، ماریا وارد میشود. چهرهی او چنان زیباست که شیطان، تحتتأثیر قرار میگیرد و او را به یاد مریم مقدس میاندازد. این مواجهه البته مسیر داستان را تغییر میدهد. طبعاً آدمهای مختلفی شتابان به سوی واندرهود و پولهایش روانه میشوند؛ از اسقف گرفته تا یک پادشاه مخلوع و... و شیطان در راستای هدفش سعی میکند با آنها بازی کند اما...
در ادامه مطلب نامه یکی از شخصیتهای اصلی داستان را خواهیم خواند.
******
لیانید آندریف (1871-1919) نمایشنامهنویس و رماننویس روسی است که به عنوان پدر اکسپرسیونیسم در ادبیات روسی شناخته میشود. او در رشته حقوق تحصیل کرد و پس از آن در همین زمینه به کارمندی در دادگاه مسکو مشغول شد. در کنار کارهای روزمره به سرودن شعر پرداخت اما در انتشار آنها توفیقی نیافت. در 27 سالگی یک داستان کوتاه از او در روزنامهای منتشر و مورد توجه ماکسیم گورکی قرار گرفت. به توصیه گورکی تمرکز خود را بر کار ادبی قرار داد و خیلی زود به چهرهای معروف در زمینه داستاننویسی تبدیل شد. اولین مجموعه داستان او در سال 1901 منتشر و فروشی بالغ بر 250 هزار نسخه داشت. در دهه اول قرن بیستم کارهای زیادی از او منتشر شد و در این دوره یکی از پرکارترین و مشهورترین نویسندههای روس بود. در همین دوره نمایشنامهنویسی را هم آغاز کرد و کارگردانان بهنامی همچون استانیسلاوسکی و میرهولد آثار او را به روی صحنه بردند. در انقلاب 1905 روسیه به عنوان یک نویسنده پرشور دموکرات فعالیت داشت اما پس از آن شاید به واسطه شکست انقلاب، یا مرگ همسرش در اثر عفونت ناشی از زایمان در سال 1906، روحیه بدبینی و نگاه ناامیدانه بر او غلبه کرد. در دهه دوم قرن بیستم کارهای کمتری از او به چاپ رسید. او که در ابتدا از انقلاب روسیه حمایت میکرد از پیروزی بلشویکها اظهار نگرانی میکرد. در سال 1917 به فنلاند نقل مکان کرد. یادداشتهای شیطان را در این دوره آغاز کرد و در سال 1919 درحالیکه داستان را به پایان رسانده بود یا در حال به پایان رساندن آن بود، در فقر و ناامیدی مطلق به دلیل سکته قلبی از دنیا رفت. بزعم من شاید اگر در روسیه مانده بود چند سال بیشتر عمر میکرد و بعد در تصفیههای استالینی حذف میشد.
...................
مشخصات کتاب من: ترجمه حمیدرضا آتشبرآب، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1397، تیراژ 2000 نسخه، 278 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.7)
پ ن 2: انصافاً باید گفت طرح جلد ترجمه فارسی از لحاظ محتوایی یک سر و گردن از طرح جلدهای انگلیسی بالاتر است. تابلویی از «جیمز انسور» نقاش اکسپرسیونیست بلژیکی که به نقاش نقابها و صورتکها شهره بود. نام این اثر دسیسه است و بسیار با محتوای داستان همخوانی دارد.
پ ن 3: کتاب بعدی «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده خواهد بود. پس از آن سراغ «به سوی فانوس دریایی» اثر ویرجینیا وولف خواهم رفت، حالا چرا در این شرایط سخت چنین کتاب سختی را انتخاب کردهام، خودم هم نمیدانم!
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: میزانی از توانایی احساس گناه برای حیات اجتماعی ما لازم است. در واقع ما هرگاه کار خطایی میکنیم, به صورت نرمال باید دچار احساس گناه بشویم. این حس به ما کمک میکند آن خطا را تکرار نکنیم یا بابت آن عذرخواهی کنیم و طبعاً برای جامعه هم مفید است. شهروندی که مثلاً از چراغ قرمز عبور میکند چنانچه بابت عمل خود دچار احساس گناه شود این احتمال وجود دارد که دوباره مرتکب این خلاف نشود. البته اگر احساس گناه حالت افراطی به خود بگیرد نیاز به درمان دارد؛ افرادی که مدام خود را بابت کارهایی که کرده یا حتی نکردهاند سرزنش میکنند, گرفتار اضطراب و وسواس و افسردگی میشوند و به خود آسیب میرسانند. در طرف مقابل کسانی قرار دارند که بعد از انجام عمل خطا دچار احساس گناه نمیشوند. این گروه آدمهای بسیار خطرناکی هستند. آنها نه تنها خود را هیچگاه مقصر نمیدانند بلکه دیگرانی را که از عمل خطای آنها دچار آسیب شدهاند, مقصر جلوه میدهند و سرزنش میکنند. آنها این آمادگی را دارند «هر کاری» را که به نفع خود ارزیابی میکنند, بدون هیچ قید و شرطی انجام دهند.
مقدمه دوم: بعد از خواندن کتاب به یاد شخصیت «دوریان گری» در داستان «تصویر دوریان گری» اثر «اسکار وایلد» افتادم. البته شباهت مستقیمی با «تام ریپلی» ندارد اما بیربط هم نیست! در آنجا هر کار خطایی که از دوریان سر میزد بلافاصله بعد از بازگشت به خانه, تاثیر آن کار خطا را در پرتره خودش بر روی بوم نقاشی میدید بهنحویکه در انتها آن نقاشی زیبای اولیه به هیولایی ترسناک بدل شده بود. آن بوم نقاشی منعکس کننده وضعیت روانی و یا وجدان آسیبدیدهی آقای گری است. در اینجا تام هرچه داستان به پیش میرود در زمینه آراستگی ظاهری مقبولتر میشود اما....
مقدمه سوم: آیا تام ریپلی آنطور که در معرفیهای مختلف بیان شده شخصیتی دوست داشتنی است؟! به هر حال ما در طول روایت همراه او هستیم و طبعاً این انتظار هست که بخواهیم با او همدل شویم. برای من اینچنین نبود. از او نفرت پیدا نکردم اما دوستداشتنی هم نبود... شاید قابل ترحم بود. این واکنشها ترغیبم کرد تا دو اقتباس سینمایی معروف از این کتاب را پشت سر هم ببینم چون بعید است کسی کتاب را بخواند و تام را شخصیتی دوستداشتنی خطاب کند! گفتم شاید اثر فیلم باشد! «ظهر ارغوانی» به کارگردانی «رنه کلمان» و با حضور «آلن دلون» و «آقای ریپلی بااستعداد» به کارگردانی «آنتونی مینگلا» که نقش تام را «مت دیمون» بازی کرده است. در واقع با خواندن کتاب و دیدن این دو فیلم, داستان تام را با سه واریانت متفاوت دنبال کردم: در یکی تام گرفتار قانون و پلیس میشود چون به هر حال کار خطا باید عقوبت داشته باشد! در دیگری تام گرفتار نمیشود اما وجدانش سوراخسوراخ میشود و در سومی تام گرفتار نمیشود و خیلی هم از نظر روحی روانی اوضاع بدی ندارد! این سه را به همریخته نوشتم که لو نرود! به هر حال در هیچکدام تام به نظرم دوستداشتنی نبود. علیرغم همه تمهیداتی که کارگردانها اضافه و کم کرده بودند, شخصیت تام حداکثر قابل درک و قابل ترحم بودند و نه بیشتر. حتی آلن دلونِ جوان و مت دیمونِ جوان هم به دوستداشتنی شدن او منتهی نمیشود!
******
«تام ریپلی» جوانی است که به دنبال دستیابی به پول است, پولی که بتواند توجه و احترام دیگران را جلب کند. او که در شهر نیویورک زندگی میکند تصمیم دارد به کمک استعدادهای خودش در زمینه ریاضیات, جعل آدرس و امضاء و... از تعدادی مالیاتدهنده, کلاهبرداری کرده و دو سه هزار دلاری به جیب بزند و با آن پول چند صباحی را به صورت اشرافی زندگی کند. در میانهی این کار, او که خود را همهجا تحت کنترل یا تحت تعقیب پلیس میبیند, با یک پیشنهاد جالبتوجه روبرو میشود؛ مالک ثروتمند یک شرکت کشتیرانی (هربرت گرینلیف) از او میخواهد تا به اروپا برود و در آنجا کاری کند تا تنها وارث گرینلیف که پسری جوان به نام «دیکی» است و در یک شهر بسیار کوچک در ایتالیا مشغول عشقوحال است, راضی شود به آمریکا و آغوش خانواده بازگردد. این مرد ثروتمند گمان میکند تام رفاقتی عمیق با دیکی دارد و تنها کسی است که میتواند این مأموریت را به سرانجام برساند.
تام با دریافت این پیشنهاد, از کلاهبرداری مالیاتی منصرف شده و با هزینه آقای گرینلیف و پولتوجیبی قابل توجه (هرچند که از آن مبلغی که از کلاهبرداری قابل حصول بود کمتر است) راهی اروپا میشود تا علاوه بر انجام ماموریت, آنطور که همیشه دلخواهش بود زندگی کند. او به دیکی نزدیک میشود اما...
معمولاً سارقان و جانیان زیرک به دست کارآگاهان زیرکتر گرفتار میشوند یا اینکه به خاطر اشتباهات جزئی, کارشان بیخ پیدا میکند و نقشههای زیرکانهی آنها نقش بر آب میشود. با مرور داستانهای جنایی شاید بتوان گفت درصد کمی از آنها هستند که بهنحوی از مهلکه رهایی مییابند؛ این اتفاق زمانی رخ میدهد که آنها از تعقیبکنندگان خود بسیار باهوشترند و مهمتر از آن مرتکب هیچگونه اشتباهی نمیشوند, حتی اشتباهات جزئی. «تام ریپلی» بهنوعی در هیچکدام از این دو دسته قرار نمیگیرد! او فرد بسیار باهوشی نیست؛ شاید نهایتاً بتوان گفت نسبتاً باهوش است اگر نگوییم معمولی است. استعدادش در زمینه «تقلید» خوب است و گاهی جذاب, اما یک خصوصیت دارد که ترسناک است و آن هم دچار نشدن به «تردید» و «احساس گناه» است! آدمهایی که دچار شک و تردید و احساس گناه نمیشوند, در هر زمینهای, آدمهای بالقوه خطرناکی هستند.
در ادامه داستان کمی بیشتر به روایت این سه نفر (هایاسمیت, رنه کلمان و آنتونی مینگلا) از تام ریپلی خواهم پرداخت. خدا را چه دیدید شاید نفر چهارمی هم پا پیش بگذارد!
******
پاتریشیا هایاسمیت (1921-1995) جنایینویس بزرگ آمریکایی ده روز پس از جدا شدن والدین خود در تگزاس متولد شد. بخشی از کودکی خود را در کنار مادربزرگی که اهل داستان و مطالعه بود سپری کرد و همین در شکلگیری علاقهی او به داستاننویسی موثر بود هرچند همین ایام را به واسطه احساس طرد شدن توسط مادرش تلخترین دوران زندگی خود میدانست. اولین توفیق او در زمینه داستاننویسی کسب جایزه اُ هنری در سال 1946 برای داستان کوتاه هروئین بود. اولین رمان او «بیگانگان در ترن» در سال 1950 منتشر شد که با موفقیت همراه بود (کسب جایزه ادگار آلن پو) و یک سال بعد, آلفرد هیچکاک بر اساس آن فیلمی با همین عنوان ساخت. رمان دوم خود را با عنوان «قیمت نمک» با نام مستعار در سال 1952 منتشر کرد. این رمان چهار دهه بعد با نام خودش مجدداً منتشر و در سال 2015 بر اساس آن فیلمی با عنوان «کارول» ساخته شد.
«آقای ریپلی بااستعداد» در سال 1955 نوشته شد و هایاسمیت بعدها چهار کتاب دیگر با شخصیت «تام ریپلی» نوشت. بر اساس این داستان, چند اقتباس سینمایی انجام شده است و اخیراً سریالی بر اساس کلیه داستانهای ریپلی ساخته شده است.
از این خانم جنایینویسِ آمریکایی 22 رمان و تعدادی داستان کوتاه چاپ شده است که از میان آنها همین کتاب (معمای آقای ریپلی یا آقای ریپلی بااستعداد) در لیست 1001 کتابی که میبایست قبل از مرگ خواند, حضور دارد. او در تمام آثارش به تحلیلِ روانهای رنجور شخصیتهای داستانیاش توجه داشت. او به واسطه گرایش جنسی خود عمدتاً تنها بود و مراوداتش با دیگران بسیار کوتاهمدت بود. شاید به همین سبب در نگاه دیگران نویسندهای افسرده, جدی, خشک و خشن جلوه پیدا کرده است. او در سن 74 سالگی به دلیل مشکلات ریوی در سوئیس از دنیا رفت.
...................
مشخصات کتاب من: ترجمه فرزانه طاهری، انتشارات طرح نو، چاپ دوم 1389، تیراژ 1500 نسخه، 286 صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.8 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.94)
پ ن 2: کتاب بعدی «یادداشتهای شیطان» اثر لیانید آندریف خواهد بود. پس از آن سراغ «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده خواهم رفت.
ادامه مطلب ...