میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

استونر- جان ویلیامز

مقدمه اول: جولیان بارنز نویسنده و منتقد انگلیسی در سال 1946 در یک خانواده فرهنگی به دنیا آمد. او پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه آکسفورد در نشریات معتبر ادبی نقد می‌نوشت. بارنز در سال 2011 درحالیکه پیش از آن با سه رمان دیگر نامزد دریافت جایزه بوکر شده بود با رمان «درک یک پایان» برنده این جایزه شد و به اوج شهرت خود رسید. قطعاً این سوال پیش آمده است که جولیان بارنز چه ربطی به استونر و جان ویلیامز دارد؟! استونر در سال 1965 در ایالات متحده منتشر شد و علیرغم داشتن مولفه‌های لازم برای پرفروش شدن چندان مورد توجه قرار نگرفت (دو هزار نسخه فروش). پس از بردن جایزه کتاب سال آمریکا توسط نویسنده برای کتاب بعدی خود، باز هم بخت کتاب باز نشد. این اتفاق در آستانه قرن بیست و یکم و در سالهای ابتدایی آن افتاد. شاید مقدمه جان مک‌گاهرن بر چاپ سال 2006 توانست توجهات اهل فن را به کتاب جلب کند. بدین‌ترتیب کتاب در اروپا به تدریج مورد توجه قرار گرفت و در سال 2011 توسط آنا گاوالدا به فرانسوی نیز ترجمه شد. اما فروش کتاب در سال 2013 به اوج رسید؛ زمانی که جولیان بارنز این کتاب را در فهرست رمان‌های قابل توصیه خود برای این سال قرار داد و فروش آن ناگهان سه برابر شد. این موج به ایران هم رسید و کتاب در مدت کوتاهی چهار بار ترجمه شد!     

مقدمه دوم: نام شخصیت اصلی داستان (استونر) به‌گونه‌ایست که نوعی سرسختی و مبارزه را به ذهن متبادر می‌کند؛ حداقل برای من این‌گونه بود. وقتی روایت آغاز شد تا پنجاه شصت صفحه واقعاً چنین انتظاری داشتم، بعد از آن هم به کلی ناامید نشدم و بالاخره و به هر کیفیتی یکی دو نوبت سرسختی کوتاهی از خودش نشان داد! البته وجه خاصی از شخصیت استونر بی‌ارتباط با سنگ نبود... آن هم بی‌تحرکی یا بی‌تصمیمی و به‌نوعی انفعال او بود. مثل سنگی که به هوا پرتاب شده آزاد بود اما توان تعیین مسیر خود را نداشت... یاد ژاکِ قضاوقدری (شاهکار دنی دیدرو) افتادم که از فرمانده‌ی خود به نقل از استادش اسپینوزا یاد می‌کرد که فرموده بود ما همچون سنگی هستیم که در فضا پرتاب شده‌ایم و سنگِ پرتاب‌شده خود نمی­تواند مسیرش را تعیین کند و فقط آن مسیر پرتابه را طی می­کند... این نوع جبر یا این نوع بی‌اختیاری در برابر محیط و وراثت و جامعه و تاریخ و... از یک منظر تسکین‌دهنده است: شکست‌های کوچک و بزرگ خود را و یا شاید بهتر است بگویم زخم‌های حاصل از شکست‌های کوچک و بزرگ را قدری التیام می‌بخشیم و خودمان را در آغوش می‌گیریم! به گمانم بخشی از دلیلِ نمره بالای کاربران گودریدز به این رمان همین باشد؛ یعنی خوانندگان با درک تنهایی و بی‌پناهی شخصیت اصلی در مقابل فشار محیط، احساس همزادپنداری عمیقی می‌کنند. به هر حال توصیف من از زندگینامه استونر همان سنگی است که از جایی در فضا پرتاب شد و تحت تاثیر نیروهای گرانشی حاصل از اجرام آسمانی، مسیری را طی نمود و بعد برای مدت کوتاهی وارد جو زمین شد و در اصطکاک با جو یک نورافشانی و درخشش داشت و بعد از آن با جِرمی که کاهش یافته بود خیلی بی‌سروصدا در جایی که قابل پیش‌بینی بود سقوط کرد.

مقدمه سوم: شاید بتوان گفت پس از نیازهای اولیه حیات و بقا مثل آب و غذا و هوا و امنیت، اصلی‌ترین نیاز انسان در این جهان عشق است. دوست داشتن و دوست داشته شدن. احساس تعلق و محبت. بدیهی است هر کششی عشق نیست و احساس نیاز به عشق با عاشق شدن تفاوت دارد. این تاکید امر بدیهی را مقدمتاً نگه دارید چون در ادامه مطلب لازم خواهد شد. به هر حال در این جهان، چه اسپینوزایی به آن بنگریم و چه انسان را فاعلی مختار بدانیم، مرگ یک حقیقت است و از سرپنجه‌ی این شاهینِ قضا گریزی نیست لذا به نظر می‌رسد بهتر است در آن مانند یک کبکِ خرامان عمل کنیم تا مثل یک کبکِ یُبس!  

******

«ویلیام استونر در سال 1910 در نوزده‌سالگی وارد دانشگاه میزوری شد. هشت سال بعد، در اوج جنگ جهانی اول، دکترای خود را در رشته‌ی ادبیات گرفت و در همان دانشگاه با رتبه‌ی مربی استخدام شد، و تا زمان مرگش در 1956 همان‌جا تدریس می‌کرد. او هرگز به رتبه‌ای بالاتر از استادیاری نرسید، و بیشتر دانشجویان وقتی دوره‌شان را پیش او تمام می‌کردند او را از یاد می‌بردند. هنگامی که درگذشت، همکارانش نسخه‌ی دست‌نوشته‌ای از سده‌های میانه را به رسم یادبود به دانشگاه هدیه کردند.»

این بخشی از پارگراف اول داستان است که یک نگاه کلی و گذرا به زندگی استونر دارد. پس از آن راوی طی یکی دو صفحه شرایط زندگی او را قبل از ورود به دانشگاه شرح می‌دهد و بعد در دو فصل کوتاه تا اخذ مدرک دکتری و آغاز تدریس جلو می‌رود و سپس به وقایع این دوره و فراز و نشیب‌هایش می‌پردازد. اگر بخواهم عبارتی برای تیتر زندگی استونر به کار ببرم از «چو تخته پاره بر موج» استفاده می‌کنم، چرا که او به توصیه پدرش وارد رشته کشاورزی در دانشگاه می‌شود و بر اثر اتفاقی ساده و تحت تأثیر محیط، رشته‌اش را به ادبیات تغییر می‌دهد و بعد از اخذ مدرک لیسانس به توصیه یکی از اساتید، در حالیکه از این توصیه متعجب است، به ادامه تحصیل مشغول می‌شود و به توصیه همان استاد تدریس را آغاز می‌کند. آشنایی‌اش با همسر آینده‌اش «ادیت» و ازدواجش نیز به همین ترتیب، بر اساس کششی آمیخته به شک و یک‌سویه است و بطور کلی همانند تکه چوبی است که امواج این دریای پُرتلاطم او را به این سمت و آن سو کشانده و در نهایت به ساحل فراموشی و نیستی هدایت می‌کند.

روایت زندگی استونر خیلی ساده و روان و البته سرد است. کشش خوبی دارد و توان همراه کردن خواننده را دارد. در نهایت هم ممکن است این سوال را ایجاد کند که چه انتظاری باید از این دنیا داشت؟ نکند که من هم مسیری همانند استونر را طی می‌کنم؟! اگر این سوال را ایجاد کرد به نظرم ترکیبِ خواننده-کتاب، ترکیب موفقی بوده است.

در ادامه مطلب، نامه یکی از شخصیت‌های داستان را خواهیم خواند.

******

جان ادوارد ویلیامز (1922-1994) در ایالت تگزاس به دنیا آمد. پس از ورود به کالج علی‌رغم استعداد و توانایی‌هایش در نویسندگی، نتوانست در درس ادبیات انگلیسی موفق باشد لذا از ادامه تحصیل بازماند و با توجه به ورود آمریکا به جنگ جهانی به خدمت سربازی رفت. او دو سال و نیم در هند و چین و برمه با درجه گروهبانی خدمت کرد. در همین ایام بخشی از اولین رمانش با عنوان «هیچ چیز مگر شب» را نوشت. در پایان جنگ، ویلیامز به شهر دنور در ایالت کلرادو نقل مکان و در دانشگاه دنور ثبت نام کرد. او مدرک لیسانس هنر (1949) و کارشناسی ارشد هنر (1950) را از این دانشگاه دریافت کرد. در دوران تحصیل، رمان اولش و همچنین یک مجموعه اشعار از او به چاپ رسید. سپس برای ادامه تحصیل به دانشگاه میسوری رفت و پس از دریافت دکترا در سال 1954 ، به دانشگاه دنور بازگشت و با درجه استادیاری به تدریس مشغول شد. رمان‌های بعدی او «گذرگاه قصاب» در سال 1960 و استونر در 1965 منتشر شدند. در سال 1972 با رمان آگوستوس برنده جایزه ملی کتاب شد. او در سال 1985 از دانشگاه بازنشسته شد و نهایتاً در سال 1994 درگذشت.

...................

مشخصات کتاب من: ترجمه سعید مقدم، نشر مرکز، چاپ اول 1396، تیراژ 1100 نسخه، 293 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.7 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.34 است که یکی از بالاترین نمراتی است که در گودریدز با آن برخورد کرده‌ام)

پ ن 2: کتابی که من خواندم از نظر ترجمه مشکل حادی نداشت اما همان ایرادی که در اکثر ترجمه‌های فارسی دیده می‌شود اینجا هم قابل مشاهده است؛ یعنی هر گاه نویسندگان حرف‌های جدی می‌زنند متنِ فارسی دچار ابهام می‌شود. یک مثال کوتاه در حد پی‌نوشت: «استونر خردمندی را در فکر پرورانده بود، و در پایان سال‌های طولانی فهمیده بود خرد دست‌نیافتنی است.»

پ ن 3: حالا که به پاراگراف اول کتاب که در بالا نقل شد دقت می‌کنم به نظرم جمله پایانی هم سوال‌برانگیز است. آیا همکاران استونر در بازار کتاب‌های خطی و امثالهم گشته‌اند و یک نسخه دست‌نویس از قرون وسطی را خریده‌اند و آن را به رسم یادبود تقدیم کتابخانه دانشگاه کرده‌اند؟!! یا اینکه جزوات درسی یا دست‌نوشته‌های استونر در مورد ادبیات سده‌های میانه (قرون وسطی) را جمع‌آوری کرده و سر و شکلی به آن داده و به رسم یادبود چاپ کرده‌اند؟ یا اینکه هر کدام از اساتید مقاله‌ای در مورد ادبیات قرون وسطی نوشته‌اند و با در کنار هم قرار دادن آنها یادنامه‌ای برای استونر منتشر کرده‌اند؟ واقعاً گزینه اول خیلی نامحتمل است!

پ ن 4: کتاب بعدی سرود سلیمان اثر تونی موریسون خواهد بود.  

 


ادامه مطلب ...

به سوی فانوس دریایی - ویرجینیا وولف

مقدمه اول: در اوایل قرن بیستم جریان مدرنیسم در هنر، نمودهای مختلفی در عرصه ادبیات داستانی پیدا کرد که تکنیک جریان سیال ذهن یکی از آن نمودهاست. همین ابتدا باید به این نکته اشاره کرد که این روشِ روایت ناگهان در آثار یک نویسنده بخصوص متولد نشد بلکه در یک روند تدریجی از چند دهه قبل آغاز شده بود و در آثار نویسندگانی همچون تولستوی تا ریچاردسون نمود پیدا کرده بود و سپس توسط نویسندگانی چون جیمز جویس و ویرجینیا وولف به نقطه اوج خود رسید. در واقع توجه به افکار و احساسات شخصیت‌های داستانی و روایت آنها، امر جدیدی نبود و نویسندگان گذشته به آن اهتمام داشتند اما در این تکنیک، همت ویژه‌ای صرف می‌شود تا خواننده بتواند در جریان این افکار و احساسات به همان شکل و ترتیبی که در ذهن این شخصیت‌ها شکل می‌گیرند، قرار بگیرد. این جریان (هم در مقوله تفکر و هم در مقوله احساس) ماهیتی سیال دارد و هیچ قاعده و قانونی ما را مجبور نمی‌کند که در قلمرو ذهن، ترتیب زمانی یا موضوعی یا دستور زبان و غیره و ذلک را رعایت کنیم. به همین خاطر بازنمایی واقعیت ذهنی شخصیت‌ها در قالب روایت چیزی می‌شود شبیه آنچه که وولف در این داستان انجام داده است. فصل اول این داستان با عنوان «پنجره» که بخش عمده داستان را شامل می‌شود می‌تواند یکی از بهترین مثال‌ها برای این تکنیک باشد؛ پنجره‌های متعددی که برای خواننده باز می‌شود تا به همراه راوی سوم‌شخص، به ذهن شخصیت‌های مختلف داستان وارد و این جریان سیال ذهن را تجربه کند. طبعاً این همت ویژه‌ای که نویسنده به کار برده است می‌بایست با همت ویژه خواننده همراه باشد! وگرنه کار نیمه‌کاره خواهد ماند. البته بدیهی است که در صورت همت ویژه‌ی خواننده هم هیچ تضمینی نیست که نتیجه نهایی مطلوب باشد!  

مقدمه دوم: مدت زمان واقعی روایت در فصل اول چند ساعت است. فصل سوم هم همین‌طور است. اما فصل دوم با عنوان «زمان می‌گذرد» که به نسبتِ فصل اول خیلی کوتاه‌تر است شامل چیزی حدود ده سال است. زمان در فصل ابتدایی انگار کش می‌آید و نویسنده توانایی خود را در کش آوردن نشان داده است. آبی به کار نبسته است. از قضا اتفاق آن‌چنان ویژه‌ای هم در این چند ساعت رخ نمی‌دهد! نویسنده به‌زعم من همچون نقاشان امپرسیونیست به دنبال به تسخیر درآوردن و ثبت «لحظه» است؛ کاری که در نهایت مخلوق او «لی‌لی بریسکو» در فصل سوم موفق به انجام آن می‌شود. بدین‌ترتیب هم نویسنده و هم نقاش، که هر دو زن هستند، موفق می‌شوند بر آنچه آقای «تنسلی» به زبان آورده و شاید باور خیلی‌ها در آن زمان بوده، خط بطلان بکشند؛ آنجا که گفته بود زنان نمی‌توانند نقاشی بکشند و داستان بنویسند.

مقدمه سوم: با توجه به دو مقدمه بالا می‌توان گفت این کتاب شاید بیشتر به کار نویسندگان و خوانندگان حرفه‌ای ادبیات بیاید تا خوانندگانِ عام و معمولی چون خودم. گاهی ما دچار این غرور و باور غلط می‌شویم که از عهده خواندن هر کتابی برمی‌آییم... شاید این باور از آنجا بیاید که آدمی قادر به انجام هر کاری است که بخواهد... اما به واقع این گونه نیست؛ هرکسی ظرفیت و استعداد خاص خودش را دارد و بزعم من این باورِ غلط، هم منشاء تولید استرس و هم منبعِ اتلاف انرژی است. بهتر است به عالم ادبیات و کتاب برگردیم! وقتی این باور را داشته باشیم که از عهده خواندن هر کتابی برمی‌آییم و آنگاه با کتابی چغر مانند به سوی فانوس دریایی روبرو می‌شویم و در می‌مانیم، گاه بدون هیچ تردیدی انگشت را به سمت مترجم می‌گیریم! من دو ترجمه از سه ترجمه موجود را خواندم و علیرغم وجود تفاوت‌های جزئی و خطاهای جزئی و غیرجزئی در هر دو، معتقدم اشکال کار در ترجمه‌ها نیست. اینجا به‌واقع جایی است که عقاب پر بریزد!

******

خانواده رمزی برای گذراندن تعطیلات به ویلای تابستانی خود در جزیره‌ای در اسکاتلند رفته‌اند و مطابق معمول مهمانانی آنها را همراهی می‌کنند. پدر خانواده یک فیلسوف است که در جوانی یک کتاب تألیفی درخشان در این زمینه داشته و اگرچه کتابهای بعدی او به‌نوعی تکرار آن کتاب است اما به هرحال در محافل آکادمیک اسم و رسمی دارد و هنوز هم دانشجویان جوانی پیدا می‌شوند که او را تحسین کنند. البته خیلی کم! خانم رمزی همانند یک زن ایده‌آل دوران ویکتوریایی این کمبود را جبران می‌کند و حواسش کاملاً متوجه نیازهای روحی روانی همسرش و همچنین هشت(!) فرزندش هست. خانم رمزی ستون داستان است، هم به واسطه نقشی که در خانواده دارد و هم در ارتباط با مهمانان و خدمه خانه... او یک «بانوی میزبان تمام‌عیار» است، همانگونه که کلاریسا دَلووِی دوست نداشت باشد اما بود.

داستان از بعد از ظهری آغاز می‌شود که خانم رمزی در پاسخ به درخواست پسر کوچکش «جیمز» برای رفتن به فانوس دریایی، عنوان می‌کند: «بله، البته اگر فردا هوا خوب باشد.» لازم به ذکر است که این یکی از معدود مکالمات داستان است! پدر بلافاصله با نگاهی که از پنجره به بیرون می‌اندازد از طوفانی بودن فردا خبر می‌دهد و از بیان این واقعیت علیرغم تاثیر بدی که روی فرزند خردسال دارد، ابایی ندارد. از همین‌جا ما وارد ذهن اشخاص حاضر در صحنه و داستان می‌شویم و افکار و احساساتی را تجربه می‌کنیم که ندرتاً به کلام منتهی می‌شوند. این روند تا شب ادامه دارد و در این میان تنها کنش‌هایی که می‌توان از آن یاد کرد این است که خانم رمزی برای خرید پاکت و تمبر بیرون می‌رود، پسر و دختر جوانی از مهمانان به همراه یکی از دختران خانواده رمزی برای گردش بیرون می‌روند و آن پسر از دختر جوان تقاضای ازدواج می‌کند، تعدادی از بچه‌ها کریکت بازی می‌کنند، لی‌لی بریسکو به نقاشی مشغول است، آقای کارمایکل که بعدها شاعر معروفی می‌شود به تنهایی جایی در حیاط، رو به پنجره‌های ساختمان نشسته است. نقاش هم در چنین زاویه‌ای نسبت به ساختمان قرار دارد. زمان شام فرا می‌رسد و مهمانان سر میز حاضر می‌شوند و البته دو سه نفر با تاخیر می‌رسند و خوراک گوشت فرانسوی را میل می‌کنند و بچه‌ها برای خواب به اتاقشان می‌روند و باقی نیز مطابق پروتکل‌های معمول عمل می‌کنند.

فصل دوم خیلی سریع به برخی اتفاقات که در ده سال پس از فصل اول رخ می‌دهد اشاراتی دارد. خانه ویلایی به واسطه مرگ تعدادی از اعضای خانواده و البته جنگ جهانی اول و... متروکه شده است. اما در فصل سوم اعضای بازمانده خانواده و برخی از همان مهمانان در ویلا حاضر شده‌اند و پدر می‌خواهد به همراه جیمز و یکی از دخترانش به فانوس دریایی بروند و...

در ادامه مطلب، نامه یکی از شخصیت‌های داستان را خواهیم خواند.

******

آدلاین ویرجینیا استیون در سال 1882 در لندن متولد شد. پدرش لسلی استیون منتقد و پژوهشگر نامدار عصر ویکتوریا و مادرش نیز اهل هنر و ادب و به زیبایی شهره بود (خیلی به آقا و خانم رمزی در این داستان شباهت دارند و جملات آینده نیز!). ویرجینیا در خانه آموزش دید اما مرگ ناگهانی مادرش در سیزده سالگی منجر به اولین ضربه‌ی روانی به او شد. با وجود این بین سالهای 1897 تا 1901، موفق شد در کالج سلطنتی لندن درسهایی در زبان یونانی و تاریخ بگذراند. او کتابخوان قهاری بود و کتابخانه غنی پدرش جایگزین خوبی برای آموزش او در دوره‌ای بود که زنان حق ورود به دانشگاه را نداشتند. همچنین فرصتی یافت تا با بعضی از پیشگامان مدافع آموزش زنان مانند کلارا پیتر، جرج وار و لیلیان فیتفول آشنا شود.

 او پس از مرگ پدرش در سال 1904 مجدداً دچار حمله‌ی عصبی شد و سه ماه در بیمارستان بستری گردید. سپس به خانه‌ای در محله بلومزبری نقل مکان کرد، جایی که بعدها به همراه تعدادی از روشنفکران و نویسندگانی که هسته اولیه آن دوستان برادرش بودند، گروه بلومزبری را تشکیل دادند. شرکت در محافل آنها در شکل‌گیری افکارش تاثیر بسزایی داشت. در این دوران نوشتن نقد و بررسی کتاب را آغاز نمود. علیرغم ضعف مزاجی و بستری شدن گاه‌به‌گاه، به نقاط مختلف اروپا سفر کرد و در لندن هم زندگی اجتماعی پر تحرکی داشت. او از طریق ارثیه مختصر پدرش، ارثیه برادرش که در سال 1906 درگذشت، و ارثیه عمه‌اش، استقلال مالی مناسبی به دست آورد.

از سال 1907 کار بر روی اولین رمانش را آغاز کرد. در سال 1912 با لئونارد وولف دوست قدیمی برادرش ازدواج کرد. در سال 1913 در پی یک دوره فروپاشی روانی اقدام به خودکشی کرد. اولین رمانش سرانجام در سال 1915 منتشر شد. او به همراه همسرش انتشارات هوگارث را در سال 1917 تاسیس کردند انتشاراتی که آثار وولف و نویسندگان و شاعران جوان و گمنام آن زمان (از جمله کاترین منسفیلد و تی. اس .الیوت) را منتشر کرد. در دو دهه بعدی زندگیش با اینکه به طور جدی درگیر بیماری و مشکلات روانی بود توانست 9 رمان سترگ که برخی از آنها در زمره بزرگترین شاهکارهای فرم در قرن بیستم به شمار می‌آیند یکی پس از دیگری به رشته تحریر درآورد.

شرایط اجتماعی ناشی از جنگ دوم، ویرانی خانه‌اش در لندن و عوامل دیگر، شرایط روحی‌اش را وخیم‌تر کرد و باعث افسردگی شدید او شد. در نهایت در 48 سالگی پس از اتمام آخرین رمانش، با جیب‌های پر از سنگ خود را در رودخانه اوز غرق کرد.

به‌سوی فانوس دریایی  در سال ۱۹۲۷ و دو سال بعد از خانم دلووی منتشر شده است. این کتاب نیز در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد و تاکنون سه بار و توسط صالح حسینی، سیلویا بجانیان و خجسته کیهان به فارسی برگردانده شده‌است.

...................

مشخصات کتاب من: ترجمه خجسته کیهان، انتشارات نگاه، چاپ اول 1387، تیراژ 2000 نسخه، 261 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 4 از 5 است. گروه C (نمره در گودریدز 3.8)

پ ن 2: لینک دو مطلبی که قبلاً در مورد نویسنده و شاهکارش نوشته‌ام: اینجا و اینجا

پ ن 3: کتاب‌‌های بعدی مطابق نتایج انتخابات پست قبل تعیین خواهد شد.

  

ادامه مطلب ...

انتخاب دو کتاب بعدی

برای انتخاب دو کتاب بعدی از بین عناوین زیر به دو گزینه رای بدهید.  

1) کشور آخرین‌ها – پل استر

از این نویسنده تازه درگذشته آمریکایی سه‌گانه نیویورک و تیمبوکتو را خوانده و قبلاً در وبلاگ در مورد آنها نوشته‌ام. نمره این کتاب در گودریدز 3.91 است.

2) سرود سلیمان – تونی موریسون

از این نویسنده نوبلیست آمریکایی قبلاً دو کتاب جاز و دلبند را در وبلاگ معرفی کرده‌ام. تا جایی که در خاطرم هست هر دو نمره‌ای در حدود 5 از من دریافت کرده‌اند. نمره این کتاب در گودریدز 4.14 است.

3) استونر – جان ویلیامز

از این نویسنده چیزی نخوانده‌ام اما تعریف این کتاب که شاهکار اوست را زیاد شنیده‌ام. نمره کتاب در گودریدز 4.34 است که نمره‌ای به غایت رشک‌برانگیز است.

4) مردی که خودش را تا کرد – دیوید جرولد

یکی از معروف‌ترین‌ها در ژانر علمی-تخیلی با موضوع سفر در زمان. نمره کتاب در گودریدز 3.81 است.

5) یکی از ما – ویلا کاتر

نویسنده با همین کتاب برنده پولیتزر شده است. نمره کتاب در گودریدز 3.95 است.

.............................

پ ن 1: مطلب بعدی به کتاب سخت و دشوار «به سوی فانوس دریایی » اثر ویرجینیا وولف اختصاص دارد و دو کتاب بعدی هم با توجه به نتایج همین انتخابات تعیین خواهد شد.   

 


راهنمای مردن با گیاهان دارویی - عطیه عطارزاده

مقدمه اول: عنوان رمان بدون شک، بسیار کنجکاوکننده است و احتمالاً در میزان فروش و توجه خوانندگان به آن موثر بوده است. در سال‌های اخیر در این زمینه پیشرفت خوبی داشته‌ایم و حتی گاهی با عناوینی مواجه می‌شویم که یک سر و گردن و چه بسا چند سر و گردن از فرم و محتوای کتاب بالاتر هستند. البته در مورد این کتاب چنین نسبتی برقرار نیست. عنوان کتاب جذاب است اما این یک اتفاق نیست؛ کتاب حاوی بیست و سه پرده(فصل) است که هر کدام، یا لااقل تعداد قابل توجهی از آنها، دارای عناوین قابل تأمل و جذابی هستند. پس می‌توان گفت که عنوان کتاب و جذابیت آن یک اتفاق نیست. عنوان هر پرده شامل عبارتی است که در همان فصل به‌نوعی به کار برده شده است و شاید اگر بر همین منوال می‌خواستیم عنوان کتاب را انتخاب کنیم یکی از گزینه‌ها عبارتی مثل «دفترچه راهنمای گیاهان دارویی» بود که عنوان جذابی نبود و ربط مستحکمی با محتوای کتاب هم نداشت. با حذف دفترچه و اضافه شدن «مردن با»، عنوان بهتری خلق شده است هرچند ارتباط با محتوای کتاب در نگاه اول کماکان مستحکم نیست ولی به قول معروف: باز بهتر است! در نگاه دوم به بعد البته می‌توان ارتباطات محکمی شکل داد... ما در زمینه ارتباط دادن توانایی‌های عجیبی داریم که در ادامه مطلب خواهیم دید!    

مقدمه دوم: روزی که کتاب را به پایان رساندم و می‌خواستم در مورد آن بنویسم، مصادف شد با روز وفات ابن‌سینا که اتفاق جالبی بود. جالب‌تر اینکه چقدر طول کشید تا این مطلب به پایان برسد!! به هر حال در این داستان، شیخ‌الرئیس یکی از شخصیت‌های اصلی است و مستقیم و غیرمستقیم تأثیراتی بر فرم و محتوای داستان گذاشته است. در نیمه اول طب شیخ که مبتنی بر گیاهان دارویی است و در نیمه دوم کتاب، خود شیخ حضوری چشم‌گیر دارد. در همین نیمه راوی با مقدماتی بااهمیت و در جایی مهم (از لحاظ داستانی) با ابن‌سینا مواجه می‌شود و بدون معطلی شیخ از راوی می‌خواهد که جمله‌ای را در دفتر بنویسد. راوی هم بلافاصله این جمله را به عربی می‌نویسد: «فإذن النفس بعد الموت تبقی دائماً غیر مائلة متعلقه بهذا الجوهر الشریف و هو مسمی بالعقل الکلی و عند أرباب الشرایع بالعلم الإلهی». بد نیست به عنوان یک خواننده بدانیم این جمله یکی از استدلال‌های ابن‌سینا درخصوص بقای نفس ناطقه بعد از مرگ و فساد بدن است. این یک نکته کلیدی بخصوص برای تصمیم‌گیری خواننده درخصوص پایان داستان است. 

مقدمه سوم: در یک داستان خوب یا بالاتر از آن در یک شاهکار ادبیات داستانی می‌توانیم چنین تمثیلی را به کار ببریم: فرم و محتوا همانند دو اسب مسابقه هستند که هم‌دوش یکدیگر از خط پایان مسابقه می‌گذرند. تنظیم این کار البته کار سختی است و به هر حال ممکن است یکی از دیگری پیشی بگیرد. ممکن است به ذهن برسد که نویسنده‌ای مهارِ این دو اسب را چنان در دست بگیرد که آنها خیلی آرام آغاز کنند و خیلی آرام با هم به پایان برسند! بله این در عالم تمثیل کاملاً ممکن است ولی نتیجه داستانی پایین‌تر از معمولی خواهد بود (چون خلق داستان امری مکانیکی و فرموله شده نیست) و به ویژه اینکه ما داریم در مورد داستانهای خوب صحبت می‌کنیم. از این که بگذریم بعید می‌دانم نویسندگانِ آثارِ شاهکار فرمول خاصی را در این زمینه کشف کرده باشند چرا که اگر این‌گونه بود همه‌ی آثارشان شاهکار از کار در می‌آمد. به نظر می‌رسد فاکتورهای دیگری در این زمینه دست به دست هم می‌دهند و آن نوادر خلق می‌شوند... از «آن» گرفته تا «الهام» تا معجزه‌ی خدای ادبیات و...

******

راوی داستان دختری بیست و دو ساله است که از پنج‌سالگی نابینا شده است. علت نابینایی برخود شاخه‌های یک بوته عاقرقرحا به شبکیه چشمان اوست. کمی بعدِ این واقعه از خوی به همراه مادر به تهران آمده است و پدرش (احتمالاً به دلایل سیاسی) به برلین مهاجرت کرده است. راوی به همراه مادرش در خانه به تولید داروهای گیاهی اشتغال دارد. مادر برای او کتاب می‌خواند؛ از دائره‌المعارف تا رمان. دنیای او همین خانه‌ی دروازه‌دولت است و در آن فقط خودش و مادرش حضور دارند و تنها کسی که از بیرونِ این دنیا وارد آن می‌شود مردی به نام سید است که هر ماه، مواد اولیه می‌آورد و محصولات را می‌برد. راوی به کمک مادرش به مرور بر تمام ابعاد و زوایای این خانه و وسایل درونش و تمام چیزهایی که وارد و خارج می‌شوند احاطه و آگاهی پیدا می‌کند. او به این زندگی خو گرفته است اما بالاخره یک روز به دلیلی به همراه مادر از خانه خارج می‌شود. این اتفاق اگرچه در ابتدا هیچ اثر مستقیم قابل توجهی ندارد اما در ادامه تغییرات بزرگی در دنیای راوی پدید می‌آورد به‌نحوی‌که... 

داستان از لحاظ فرم ویژگی‌های خاصی دارد. بیست و سه پرده دارد و هر پرده یک عنوان جالب توجه، اغلب پرده‌ها حاوی حداقل یک طرح از یک گیاه دارویی در حاشیه صفحه و در زیر آن طرح هم به سبک کتب قدیم چند جمله با فونت کوچک‌تر دارد. پرده‌ها از لحاظ زمانی پشت سر هم قرار ندارد و در واقع زمانِ روایت خطی نیست؛ مثلاً پرده‌های سوم، هشتم و دهم را می‌توان (و شاید باید) در پایان‌بندی داستان لحاظ کرد. در مورد پایان روایت هم دو گزینه پیش روی خواننده باز است، یا می‌تواند به ظاهر برخی جملات و وقایع استناد کند و یا می‌تواند تکیه خود را بر گریز راوی به دنیای خیال قرار دهد.

در ادامه مطلب، نامه یکی از شخصیت‌های داستان را خواهیم خواند.

******

عطیه عطارزاده نویسنده، شاعر، نقاش و مستندساز متولد سال 1363 در تهران است. از او ابتدا دو مجموعه شعر با عناوین «اسب را در نیمه‌ی دیگرت برمان» و «زخمی که از زمین به ارث می‌برید» منتشر شده است. اولین کار او در حوزه ادبیات داستانی راهنمای مردن با گیاهان دارویی است که با استقبال خوبی روبرو شد و به چاپ سی و هشتم رسیده است. رمان بعدی او «من، شماره‌ سه» نیز توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.

...................

مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ بیست و دوم 1398 (چاپ اول بهار 1396)، تیراژ 1500 نسخه، 117 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.8 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.48)

پ ن 2: کتاب‌ بعدی «به سوی فانوس دریایی» اثر ویرجینیا وولف خواهد بود. برای کتابِ پس از آن انتخابات برگزار خواهد شد.  

 

 

ادامه مطلب ...

گناهکار شهر تولدو – آنتوان چخوف

مقدمه اول: مطلب قبلی به یادداشتهای شیطان اثر لئونید آندریف اختصاص داشت. یکی از دوستان عزیز و قدیمی درخواست یک داستان صوتی از چخوف داشت. در میان کارهای چخوف گشتم و داستان «گناهکار شهر تولدو» را پسندیدم. هم به نوعی به مطلب قبلی ارتباط داشت و هم محتوای داستان هنوز هم جذاب و کاربردی است. آن را برای صوتی کردن انتخاب کردم. دو ترجمه از آن در دسترس است: اولی کار سروژ استپانیان است که در قالب یک مجموعه داستان کوتاه چاپ شده است و دیگری کار مشترک شاملو و ایرج کابلی است که به صورت کتاب چاپ نشده یا من ندیده‌ام که شده باشد. به دلایلی به سراغ ترجمه دوم رفتم. البته این داستان صوتی که در ادامه خواهم آورد یک کار آماتوری است و بیشتر جنبه معرفی داستان و نویسنده و موضوع را دارد. لازم به ذکر است چند اصلاح و تغییر کوچک هم در برخی کلمات انجام داده‌ام!  

مقدمه دوم: آنتوان چخوف (1860-1904) بدون شک یکی از قله‌های داستان کوتاه در جهان به حساب می‌آید. این پزشک نویسنده روسی آثار زیادی از خود به جای گذاشت. هم زیاد و هم تأثیرگذار. او همزمان با تحصیل در رشته پزشکی نوشتن در نشریات را آغاز کرد و پس از فارغ‌التحصیلی نیز به صورت حرفه‌ای نوشتن را ادامه داد و در طول حیات کوتاهش بیش از 700 داستان کوتاه و نمایشنامه منتشر کرد. او در ابتدای جوانی به بیماری سل دچار شد و عاقبت با همین بیماری از دنیا رفت.

مقدمه سوم: اگر بخواهم ده زمان-مکان را انتخاب کنم و از بخت و اقبال خود بابت به دنیا نیامدن در آنها خوشنود و شاکر باشم؛ بدون شک یکی از آنها اسپانیای قرون وسطی خواهد بود. البته در مورد 9 گزینه دیگر فکری نکرده‌ام اما دستم چندان خالی هم نیست! دوستان قدیمی از میزان ارادت من به رمان‌های اومبرتو اکو و البته خودش واقف‌اند؛ با این‌حال زمان-مکان‌های داستان‌های او از گزینه‌هایی خواهد بود که برای قرارگیری در این لیست رقابت خواهند کرد. در آن مختصات, معمولاً خرافات و توطئه‌اندیشی بیداد می‌کند. به نظرم اگر بخواهیم به آن دعای کوروش چیزی اضافه کنیم و در کنار سپاه دشمن, خشکسالی و دروغ, چیزی اضافه کنیم, این دو واژه‌ی خرافات و توطئه‌اندیشی قابل تأمل خواهد بود. به هر حال قرن‌ها گذشت و اسپانیا و اروپا از آن وضعیت عبور کردند. امیدوارم برای آن زمان-مکان‌های دیگر هم چنین مسیری طی شود.    

******

لینک داستان صوتی:

قسمت اول

قسمت دوم

 

پ ن 1: کتاب‌ بعدی «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» اثر عطیه عطارزاده خواهد بود.

پایان