میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

نگهبان - پیمان اسماعیلی

مقدمه اول: زمانی که پا به این دنیا می‌گذاریم بیشتر به یک دستگاه گوارشی شبیه هستیم که مجهز به یک سیستم هشدار است! و اغلب، هشدارهای مرتبط با مشکلات گوارشی را از طریق گریه کردن بیان می‌کند. البته این قابلیت وجود دارد که دردهای دیگر را نیز به همین طریق بیان کند. در هر صورت این واکنش‌ها غریزی هستند و به مرور و به تدریج که فرایند تکامل به پیش می‌رود و خودآگاهی انسان افزایش می‌یابد، این احتمال وجود دارد که واکنش‌های انسان عقلانی‌تر شود. اما آیا این موجود تکامل‌یافته همواره عقلانی عمل می‌کند؟ خیر! گذشته از مواردی که در شرایط عادی این اتفاق رخ نمی‌دهد، در شرایط بحرانی (در خطر افتادن نیازهای اولیه حیاتی) انسان باز هم به سمت غریزی عمل کردن سوق پیدا می‌کند. بروز خُلق‌وخوی حیوانی (تشدید غرایز و خشونت و...) در این شرایط، نشان از تبدیل شدن ما به حیوان نیست بلکه صرفاً برای ادامه حیات به سطحی پایین‌تر تقلیل پیدا کرده‌ایم. تجربه‌ها نشان می‌دهد همواره استثنائاتی نیز روی می‌دهد که در جای خود قابل تامل و تحلیل هستند.  

مقدمه دوم: برای نشان دادن کارکرد ما پدرها در خانواده، نگهبان (و یا بادیگارد) واژه‌ی بیراهی نیست! قبلاً را کاری ندارم اما در شرایطِ کنونی تصمیم به پدر شدن مستلزم این است که هر لحظه آماده‌ی فدا کردن خود باشیم! در دوران جدید با شفاف‌تر شدن این مسئله طبعاً میل به پدر شدن کاهش یافته است. شوخی که نیست! مادر شدن هم طبعاً به همین اندازه خطیر است ولی چون موضوع این داستان به‌نوعی «پدر» است به صورت ویژه به ایشان اشاره شد!  

مقدمه سوم: «سردخواب» واژه‌ای جدید است که نویسنده آن را در این داستان خلق می‌کند و این مفهوم به او در پیش‌برد داستان و به‌خصوص پایان‌بندی کمک شایانی می‌کند. تا قبل از این می‌دیدم و می‌خواندیم وقتی کسی در سرمای شدید گیر می‌افتاد باید تلاش می‌کرد تا خوابش نبرد چون این خواب منتهی به یخ‌زدن و مرگ می‌شود. در این داستان می‌بینیم آدمها در آن شرایطی که به خواب می‌روند و قبل از یخ زدن، خوابِ هر چیزی را ببینند به همان چیز تبدیل می‌شوند؛ وضعیتی بین مردن و زنده ماندن، جسمانی یا وهمی. بزعم من اگر تلاش می‌شد در تمام صفحات و لحظاتِ داستان این پدیده‌ی تخیلی به وهم نزدیک‌تر باشد بهتر بود.

******

مرد جوانی به نام «سیامک» در بالای کوه‌های منطقه مرزی کردستان در انتظار آمدن راهنمایی است که مطابق قرار و مدار گذاشته شده از قبل، می‌بایست او را از مرز عبور دهد. این برنامه به هر دلیلی عملی نشده و سیامک روزهاست که در این منطقه کوهستانی که با نزدیک‌ترین روستا فاصله قابل توجهی دارد، انتظار می‌کشد؛ منطقه‌ای سرد و پُربرف و پر از گرگ‌های گرسنه! بعد از چند روز یا چند هفته، مرد جوان دیگری به نام «صارم» به همراه پسر خردسالش (رازان)، به همین منطقه وارد می‌شود تا آنها نیز از مرز عبور کنند. بعد از فعل و انفعالاتی این سه نفر در یک کلبه سنگی در کنار هم قرار می‌گیرند. صارم خبر از آمدن دو نفر جنوبی به همراه یک بلد به منطقه می‌دهد که به دنبال سیامک می‌گردند. آنطور که از قراین مشخص است آنها به قصد انتقام و قتل سیامک آمده‌اند. سیامک چه کرده است که آنها از وسط گرما و بیابان‌های جنوب خود را به قله‌های آکنده از برف رسانده‌اند تا انتقام بگیرند؟

داستان از فصل‌های کوتاهی تشکیل شده است که بعد از چند فصل ابتدایی، به صورت یک در میان در بالای کوه و در وسط بیابان جریان دارد؛ در زمان حالِ روایت بالای کوه و در برگشت به عقب‌ها، در وسط بیابان‌های جنوب. بدین صورت روایت ادامه می‌یابد تا برای خواننده مشخص شود ریشه‌های وقایع حال در کجا و چیست و سرانجام چه خواهد شد.

در ادامه مطلب در کنار چند نقد و نگاه به این رمان نظر خودم را آورده‌ام.

******

این نویسنده‌ی کرمانشاهی در سال ۱۳۵۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در رشته مهندسی برق در دانشگاه علم و صنعت تحصیل کرد و در این دوران سابقه دبیری هیئت مؤسس مجمع کانونهای ادبی دانشجویان سراسر کشور را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۹ با روزنامه‌هایی چون بهار، شرق، اعتماد و مجلاتی چون همشهری ماه همکاری داشته است؛ به صورت نوشتن نقد یا انجام مصاحبه با نویسندگانی مطرح همچون پل آستر، کورت ونه‌گات، استانیسلاو لم، جومپا لاهیری، مایکل کانینگهام، ارونداتی روی و جویس کارول اوتس. از او سه مجموعه داستان به نام‌های «برف و سمفونی ابری»، «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» و «همین امشب برگردیم»، و یک رمان به نام «نگهبان» منتشر شده‌است. مجموعه داستان برف و سمفونی ابری، جایزه روزی روزگاری، مهرگان، گلشیری و منتقدان و نویسندگان مطبوعات را دریافت کرده است.

...............

مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ سوم پاییز 1396، تیراژ 500 نسخه، 229 صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.5 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 3.55 است)

پ ن 2: کتاب بعدی «پطرزبورگ» اثر «آندرِی بیِه‌لی» خواهد بود.

 

  

مصاحبه نویسنده درخصوص رمان در اینجا

جلسه نقد و بررسی کتاب در اینجا و اینجا قابل مشاهده است و هر دو منبع یک جلسه را گزارش کرده‌اند.

نقد قابل تاملی بر رمان در اینجا .

نگاهی به رمان در اینجا .

یک نگاه مثبت دیگر به رمان در اینجا .

*****

در این داستان، عمده‌ی روایت در دو محیط متفاوت ولی مشابه! جریان دارد. در یکی هوا به شدت سرد و در دیگری هوا به شدت گرم! تشابه این دو محیطِ داستان در این است که در هر دو انسان‌ها در تلاش برای ادامه حیات هستند و در شرایطی به سر می‌برند که ماهیت‌شان به سطحی پایین‌تر تقلیل پیدا می‌کند. در بخش سردسیر روایت البته این مسئله بهتر نشان داده می‌شود؛ شخصیت اصلی برای ادامه حیات به یک حیوانِ شکارچی تبدیل می‌شود، با همان غرایز قدرتمند!   

نقطه قوت داستان برای خواننده‌ی عام(مثل خودم) در یک‌سوم پایانی است که روایت با ضرب‌آهنگ مناسبی جریان دارد و هیجان به نسبت مناسبی هم دارد و توصیفات (در اثر همنشینی خواننده با داستان در طول مسیر) ملموس شده است. در مقابل نقطه ضعف داستان گنگی ریشه‌های وقایع حال است و کوشش راوی سوم‌شخص به شکل‌گیری دلایل باورپذیر نیانجامیده است. در مقاطعی احساس کردم این راوی عامدانه به دنبال ایجاد ابهام است. این‌که ما یک وضعیت انسانی را با عنایت به وجود ابهام ذاتی در رفتارها و کنش‌ها روایت کنیم یک چیز است و این‌که بخواهیم آن را به صورت دلخواه، دچار ابهام کنیم مسئله‌ی دیگری است.  

به عنوان مثال روابط سیامک و روشنک و برخی توصیفات در بیان ارتباط کوتاه سیامک و زنِ شکیب از آن مواردی است که بزعم من گنگ است. طبیعی است که این روابط می‌تواند برای یک راوی گنگ باشد و این ابهام را در روایتش بیاورد اما به نظر من بهتر است این کار خیلی پوشیده انجام شود نه اینکه مثلاً صحنه قرار گرفتن سیامک و زنِ شکیب داخلِ کانکس، با خیره شدن به تختخواب به پایان برسد. به نظر من این حرکت اضافه و بیشتر آزاردهنده است. این شاید در داستان کوتاه ترفند مناسبی باشد ولی در رمان بیشتر به پا در هوا ماندن منتهی می‌شود. اصولاً این ارتباط یا رابطه بزعم من درست از آب درنیامده است. تکلیف راوی مشخص نیست؛ آیا می‌خواهد بگوید یک سوءتفاهم منجر به این بحران شده یا نه واقعاً فقط سوءتفاهم صِرف نیست. زنی که توی چادرها تحت نظر است به‌نحوی‌که نمی‌تواند تکان بخورد چطور به این نتیجه رسیده که می‌تواند در دادگاه یا مراجع مربوطه شهادت بدهد. این ترفند مناسبی نبود. اگر بنا بود سیامک بر اساس یک سوءتفاهم یا شایعه درگیر چنین چرخه‌ی خشونت بی‌انتهایی شود که در داستان می‌بینیم به نظرم همان یک نگاه از دور یا نهایتاً صحبت کردن در محوطه چادرها کفایت می‌کرد! اگر نه، قصد این بود که سیامک شیطنتی مرتکب شده باشد، در این صورت باید تمهیدات متفاوت و باورپذیری در نظر گرفته می‌شد.

رابطه سیامک-روشنک نیز گنگ است. علتِ رها کردن زندگی و سر به بیابان گذاشتنِ سیامک کفایت ندارد؛ اگر احساس اختگی است باید به نحوی برای خواننده مشخص می‌شد چرا در این مقطع از رابطه با روشنک این احساس ناگهان بیدار شده است.

اصطلاح سردخواب با اینکه مابه‌ازای بیرونی ندارد و در واقع در همین فضای داستانی توسط نویسنده ساخته و پرداخته شده است، جذابیت داستانی پیدا کرده است و احتمالاً طیف وسیعی از خوانندگان با رازآلود بودن آن می‌توانند کنار بیایند ولذا می‌توانست توسعه یابد اما شاید پرداختن بیشتر به این موضوع و یکی دو موردی که به عنوان مبتلا به سردخواب، در داستان حضور دارند (بخصوص ادریس) ریسک بالایی داشت و سوراخ‌های آن هویدا می‌شد. من معتقدم استفاده از این خلاقیت، در همین حد رازآلود و بین واقعیت و خیال قرار گرفتن انتخاب خوبی است و شاید اگر کمی از بُعد مادی آن کاسته می‌شد حتی بهتر بود. یعنی مثلاً قرار گرفتن ادریس در کنار گرگ‌ها محدود می‌شد به حوزه احساس یا وهم و خیالات شخصیت‌های داستان و حضورش فیزیکی نمی‌شد و به قول صارم صرفاً «می‌افتاد آن‌ور زندگی آدم‌ها» و به این‌ور وارد نمی‌شد.

 

برداشت‌ها و برش‌ها

1) منطقه‌ای که در کوه‌های مرزی تصویر شده است با عناوین پوکه و قندیل معرفی می‌شود. این توصیف را دوست داشتم: «پوکه مرزی است بعد از بلوط‌ها. مردم جرئت ندارند بیایند آن‌جا. نه جرئتش را دارند، نه فایده‌ای برای‌شان دارد. بعد از پوکه فقط پیشمرگه‌ها هستند و ارواح. سایه‌هایی که توی سنگ و برف گرفتارند. سردخواب‌ها هم هستند. نه پیشمرگه‌اند نه روح. یک چیزی بین این دوتا که فکر می‌کنند هنوز زنده‌اند. از سردباد توی پوکه یخ زده‌اند ولی هنوز زنده‌اند.»

2) این یکی هم همانند بند بالا: «توی قندیل همه‌چیز فرق داشت. شب می‌خوابیدی، یخ می‌زدی، می‌مُردی. روی برف لیز می‌خوردی، زیر پایت خالی می‌شد، می‌مُردی. یک‌دفعه از جایی توی آسمان تیر می‌خوردی، می‌مُردی. این‌جا کسی در خانه نمی‌مُرد. کسی هم پیر نمی‌شد. زندگی و مرگ درهم بودند. مثل زن و مردی که توی هم می‌پیچیدند...»  

3) با توجه به کاراکتر سیامک تنهایی یکی از درونمایه‌های اصلی داستان است. این توصیف از تنهایی هم قابل توجه است: «تنهایی یک جور سنگینی است. مثل لاشه‌ی خرگوش. گاهی هم سنگین‌تر. مثل وزن شغالی که درون آدم گیر افتاده باشد. روشنک می‌گفت آدم عادت نمی‌کند هر روز صبح بعد از بیدار شدن فقط خودش را ببیند. باید کسی دوروبر آدم باشد. توی زندان لااقل آدم تنها نیست.»

4) این توصیف را دوست نداشتم: «روبنده را آرام پایین انداخت. بدنش نرم تکان‌تکان می‌خورد و روبنده از جایی که چشم‌ها بود، خیس شد.» علتش هم این است که اشک به صورت عمودی پرتاب نمی‌شود و اگر بخواهد جایی از روبنده را خیس کند آن جا مطمئناً از جایی که چشم‌ها قرار دارد نیست! اگر به جای روبنده جوراب روی سرش کشیده بود می‌شد با اغماض قبول کرد.

5) اختگی در اثر تصادف در هشت سالگی و تبعات آن در سی‌وسه‌سالگی...«من که بمیرم پدرم هم منقرض می‌شود. حس بدی است.»... من هم حس خوبی نسبت به این تمهید نداشتم.  

6) «نمی‌دانم وضع من و تو چه‌جوری است. من هنوز عطا را می‌بینم. می‌خواهم همه‌چیز را بدانی.» کاراکتر عطا هم احتمالاً یک موجود خیالی است برای بازگرداندن سیامک به خانه یا چیزی شبیه به این... یعنی امیدوارم که این باشد! در هر صورت تکلیف روایت با ایشان هم مشخص نیست.

7) این اتصال برقرار کردن‌ها قشنگ برقرار شده است: «بیداری. چیزی که همیشه داشت. مثل کلمه‌ی عبور. یک اسم رمزی مقدس که همیشه همراهش بود. چیزی که پایش را روی زمین سفت می‌کرد و نمی‌گذاشت مثل کیومرث پرواز کند توی هوا. اگر می‌خوابید، چشم‌هاش را می‌بست، زیر پاش خالی می‌شد. کنار زن شکیب در کپر می‌سوخت. سبک می‌شد و می‌رفت توی هوا. از آن بالا به صورت روباه راننده کامیون نگاه می‌کرد. روشنک گفته بود تو وقتی خوابی، انگار بیداری.»

8) «پسرها همیشه از پدرها طلبکارند. همیشه همین‌جوری است حتا اگر هیچ حرفی هم نزنند. با همین می‌شود از زنده بودن پسرت مطمئن باشی. این‌که چیزی می‌خواهند. از تو می‌خواهند.» بدون شرح!

9) تنهایی با بچه پُر نمی‌شود! اگر برای رفع «آن» اقدام به «این» می‌کنید، اشتباه می‌کنید. «قبل‌ها گاهی به مردن فکر می‌کرد. این که بالاخره یک روز باید خودش را آماده کند. نفس را آرام توی ریه‌هایش ببرد و بعد تمام. قبل‌ها همیشه فکر می‌کرد در خانه می‌میرد. روی تخت یا حتی روی فرش بدون اینکه چیزی زیر سرش باشد، یا کسی بفهمد مرده. نمی‌دانست چقدر پیر است، فقط خودش را از دور می‌دید که روی زمین به پشت افتاده و شکمش بالا و پایین نمی‌شود آن موقع فکر می‌کرد که هیچ‌وقت بچه‌ای دور و برش نیست. هرجوری که می‌مرد فرقی نمی‌کرد، مثلا صبح زود وقتی که می‌خواست برای خودش چای درست کند یا آخر شب وقتی توی تخت می‌رفت برای خوابیدن، توی کمپ یا خانه خودش، همیشه تنها بود.»

10) ادریس خوابِ گرگ دیده بود یا خواب خواهرش را؟! یا هر دو؟ خصوصیاتش نشان می‌دهد که خواب هر دو را دیده است که در این صورت تعریفی که برای سردخواب ارائه شده را اندکی به لرزه می‌اندازد. قرار بود به آن چیزی که در خواب می‌بینند تبدیل شوند؛ یعنی به یک چیز و نه دو چیز! جذابیتش به محدودیتش بود.  

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سمره یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1404 ساعت 03:20 ب.ظ

سلام
من فضای متفاوت داستان رو دوست داشتم

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد