
مقدمه اول: السالوادور، یکی از کوچکترین کشورهای حوزه دریای کارائیب است که از قضا به این دریا راه ندارد! پیش از ورود اسپانیاییها، این سرزمین با نام کوزکاتلان شناخته میشد؛ واژهای که در زبان بومیان به معنای «سرزمین جواهر» بود. اما پس از مستعمره شدن در قرن شانزدهم، نام تازهای بر آن نهاده شد که از «نجاتدهنده» در زبان اسپانیایی، و برگرفته از باورهای مسیحی فاتحان بود. فاتحانی که زمینهای حاصلخیز را تصاحب کردند و بومیان را به کار در این مزارع واداشتند؛ ترکیبی که پس از استقلال نیز ادامه یافت و ساختار اجتماعی کشور را شکل داد. در دهه 1930 یک سلسله شورشهایی به وقوع پیوست که توسط ارتش به شدت سرکوب شد و حدود چهل هزار نفر کشته شدند. این کشتار در حافظهی جمعی مردمان این کشور زخم عمیقی بر جای گذاشت. خشونت در السالوادور در دهههای بعد نیز ادامه یافت و بین سالهای 1979 تا 1992 نبرد میان ارتش و جبهه آزادیبخش، حدود 75هزار قربانی بر جای گذاشت و این زخم عمیق هم بر زخمهای قبلی اضافه شد. پس از توافق صلح و در دو سه دههی پس از آن، کشور بیشتر زیر سلطه باندهای مافیایی قرار داشته است بطوریکه در سال 2015 به واسطه نرخ قتل بالا، در زمره خطرناکترین نقاط دنیا قرار گرفت. البته پس از ثبت این رکورد، دولت با شدت عمل وارد میدان شد و نرخ جنایت را به میزان قابل توجهی کاهش داد اما نتیجه آن شد که از حیث نرخ زندانیان، رکورددار جهان شد. دانستن این نکات برای فهم و درک انزجاری که در رمان حاضر موج میزند ضروری است و بد نیست بدانیم که این رمان طنزگونه نه صرفاً یک روایت ادبی، بلکه بازتابی از تاریخ خونین و هویت زخمخوردهی السالوادور است؛ کشوری که نامش وعدهی نجات میدهد، اما حافظهاش سرشار از خشونت و بدبختی است.
مقدمه دوم: نام فرعی رمان،«توماس برنهارت در سان سالوادور» آشکارا ادای دین به این نویسنده اتریشی است. برنهارت، بهخاطر مونولوگهای طولانی، زبان تند و گزنده، و نگاه بدبینانهاش به جامعه شناخته میشود. همین اواخر در مورد رمان ارزانخورها مطلبی نوشتهام که اینجا میتوانید بخوانید؛ کتابی که از مونولوگی طولانی تشکیل شده بود. کاستیانوس مویا در انزجار همین شیوه را به کار گرفته است. شخصیت اصلی در قالب یک مونولوگ خشمآلود، موطنش را به تمامی (این یک قید اغراقآمیز نیست! دقیقاً به تمامی و از سر تا پا)، با لحنی سرشار از تحقیر و بدبینی توصیف میکند. عصبانیت راوی، طنز تلخ، و جریان رگباری کلام، خواننده را در فضایی خاص فرو میبرد؛ فضایی که ناشی از قرارگیری توماس برنهارت در سانسالوادور با آن پیشزمینهای که در مقدمه اول آمد، میباشد!
مقدمه سوم: کاری که مویا در انزجار انجام میدهد برای ما غریبه نیست. علاوه بر ادبیات و یادداشتهای اجتماعی، در زندگی روزمره ما نیز گاهی نمود پیدا میکند. در واقع با گسترش شبکههای اجتماعی، خیلی پیش میآید که ما با انفجار انزجار روبرو شویم! به قول دوست عزیزی این شاید یک مکانیزم دفاعی است. همانطور که مویا در انزجار با زبان تند و گزنده، جامعهی السالوادور را به نقد میکشد، نویسندگان ایرانی نیز بارها کوشیدهاند با قلمی بیپروا، خلقیات ما را به چالش بکشند و آینهای در برابر جامعه بگیرند و تناقضها و ضعفهای فرهنگی را بیپرده نشان دهند. از نخستین نمونهها میتوان به محمدعلی جمالزاده و کتاب خلقیات ما ایرانیان اشاره کرد؛ اثری که با طنز تلخ و نگاه انتقادی، رفتارهای اجتماعی ایرانیان را بر اساس مشاهدات اروپاییان و تجربههای شخصی نویسنده بررسی میکند. پیش از او صادق هدایت نیز با نوشتههایی چون نیرنگستان و توپ مرواری، به نقد خرافات، ریاکاری و تناقضهای فرهنگی پرداخته بود. در دوران معاصر، حسن نراقی با کتاب جامعهشناسی خودمانی این سنت را ادامه داد. او با زبانی ساده و صریح، آسیبهای اجتماعی و فرهنگی ایرانیان را برشمرد و به یکی از پرخوانندهترین آثار انتقادی بدل شد. انزجار مویا نمونهای از همین سنت جهانی نقد بیپرده است.
******
«ادگاردو وگا» بعد از هجده سال دوری از وطن برای شرکت در مراسم تشییع جنازه مادرش به السالوادور بازگشته است. او که در ابتدای جوانی به کانادا مهاجرت کرده است، اکنون استاد دانشگاه در رشته تاریخ هنر است. او پس از اتمام مراسم، به منظور فروش خانه مادری و تعیین تکلیف سهمالارث خود، مجبور شده است تا علیرغم میل باطنی، چند روزی را در زادگاه خود بماند. او ابتدا در خانه برادرش ساکن شده لیکن به دلایلی که در داستان ذکر میشود به هتلی نقل مکان میکند. زمانِ آغاز روایت دو هفته پس از ورود او به سانسالوادور است؛ او به همراه مویا، دوستِ دوران مدرسهاش که اکنون نویسنده است، در کافهای نشسته و بین ساعت 5 تا 7 عصر، به صورت مسلسلوار از صدر تا ذیل مملکت را به باد انتقاد میگیرد. داستان انزجار در واقع مونولوگی طولانی است که ادواردو وگا (که نام خود را بعد از مهاجرت عوض کرده) خطاب به دوستش، با حالتی خشمآلود و سرشار از انزجار بیان کرده است. طبیعتاً محتمل است که در میان صحبتهای ادواردو، جملاتی هم از دهان طرف مقابل بیرون آمده باشد اما داستان فقط شامل حرفهای اوست؛ یک تکگویی سرشار از تمسخر، نفرت و خشم نسبت به کشور، مردم، فرهنگ و حتی خانواده خودش. نویسنده با الهام از سبک توماس برنهارد، روایت را یکنفس پیش میبرد و از این لحاظ نام فرعی رمان کاملاً بامسما است.
این رمان کوتاه فقط بیان نفرت و انتقادات یک شخص نیست، بلکه بازتابی از بحران هویت ملی و ناتوانی در آشتی با گذشته است و از این حیث خواندنش برای ما خالی از لطف نیست.
................................
اوراسیو کاستیانوس مویا در سال 1957 در پایتخت هندوراس از مادری هندوراسی و پدری السالوادوری به دنیا آمد و از چهار سالگی به همراه خانواده در سرزمین پدری ساکن شد. مویا در سال ۱۹۷۹ برای ادامه تحصیل به دانشگاه یورک در تورنتو رفت، اما در بازگشتی کوتاه به السالوادور شاهد سرکوب خونین یک تظاهرات دانشجویی شد و این واقعه مسیر زندگی او را تغییر داد؛ تحصیلات دانشگاهی را نیمهکاره رها کرد و بهجای آن، به کاستاریکا و سپس مکزیک رفت و روزنامهنگاری را آغاز کرد؛ حرفهای که به او امکان داد خشونت و سیاست آمریکای لاتین را با قلمی تند و بیپروا نقد کند.
نخستین رمانش را در سال 1988 در مکزیک و درباره تبعید سالوادوریها در دوران جنگ داخلی نوشت. انتشار انزجار در سال 1997 واکنشهای شدیدی در السالوادور برانگیخت که گوشههایی از آن در انتهای همین کتاب به قلم نویسنده ذکر شده است. تاکنون بیش از دوازده رمان و مجموعه داستان از مویا به چاپ رسیده و به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان معاصر السالوادور شناخته میشود.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه حسین ترکمننژاد، نشر خوب، چاپ چهارم 1403، تیراژ 600نسخه، 76صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.2 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.91)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: کاملاً برایم قابل تصور است که نویسنده پس از چاپ این کتاب چه واکنشهایی را تجربه کرده است! کافی است یادمان بیاید که کمی آن طرفتر، یک مدافع فوتبال به خاطر یک گل به خودی سهوی، جانش را از دست داد!
پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب « ترس دروازهبان از ضربه پنالتی » اثر پیتر هانتکه خواهد بود و پس از آن به سراغ داستان «نیمه خورسید طلایی» اثر چیماماندا انگزی آدیچی خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: یکی از بزرگترین خطراتی که نویسندگان حوزه ادبیات گمانهزن در نگاهی فانتزی به آیندهی دور، در مورد انسان و جامعه هشدار میدهند؛ خالی شدن آدمیان از سؤال و یا امتناع پرسشگری در جامعه است. وقتی چشمها از دیدن جزئیات زندگی عاجز باشد، وقتی گوشها دیگر به صداهای کوچک اطراف حساس نباشد، آرامآرام توانایی اندیشیدن را از دست میدهیم. جامعهای که مردمش از مشاهده و جستوجوی حقیقت بازبمانند، از تفکر خالی میشود. تفکر یک فعالیت انتزاعی برای اوقات فراغت یا فضیلتی اضافهبرسازمان نیست! نبود آن جامعه را به پذیرش شرارت و بیمسئولیتی سوق میدهد. اندیشیدن یک مسئولیت اخلاقی است. بدون تأمل و تفکر، ما به ماشینهای مطیع بدل میشویم و دیگران برای ما تصمیم خواهند گرفت و ما تنها تماشاگرانی خاموش خواهیم ماند. تاریخ نشان داده است که شرارتهای بزرگ از آدمهایی سر میزند که فکر کردن را تعطیل و اطاعت کورکورانه را انتخاب کردهاند! جامعهی بدون سؤال ممکن است آرام به نظر بیاید اما این آرامشی نیست که بشر همواره در پی آن بوده است؛ خواب عمیقی است که بیداری از آن به معجزه شبیه است. این همان خطری است که فارنهایت ۴۵۱ به ما هشدار میدهد: خاموشیِ پرسش، خاموشیِ انسانیت است. این هشدار تنها به آیندهی دور مربوط نیست؛ در وضعیت امروز ما نیز مصداق دارد.
مقدمه دوم: با توجه به مقدمه اول روشن است که راه رسیدن به آزادی و کرامت انسانی و حفظ آنها، از دل پرسشگری میگذرد، اما در این مسیر موانع بسیاری وجود دارد. برخی از آنها در فارنهایت ۴۵۱ تصویر شده است: رسانههایی که به جای بیدار کردن ذهن، سرگرمیهای سطحی و بیپایان عرضه میکنند؛ نظامهای قدرتی که پرسش را تهدیدی برای ثبات خود میدانند؛ و مردمی که بهتدریج به سکوت و بیتفاوتی خو میگیرند. وقتی انسانها به جای پرسیدن و تأمل کردن، تنها به مصرف بیپایان محتوا بسنده کنند؛ ذهنها به کتابخانههایی بدل میشوند که قفسههایشان یکییکی خالی میشود. کتابسوزی در این رمان نمادی از خالی شدن همین قفسههای ذهنی است؛ هشداری است که میگوید اگر جامعه به این موانع تن دهد، پرسش به جرم و اندیشیدن به خطر بدل میشود. در چنین فضایی، انسانیت رنگ میبازد و جای خود را به اطاعت کورکورانه میدهد. البته نباید کتابسوزی حتماً به صورت فیزیکی رخ دهد؛ اینگونه که ما به شبکههای اجتماعی، بازیهای بیپایان و جریانهای سرگرمکننده پناه بردهایم، چندان بیشباهت به کتابسوزی نیست!
مقدمه سوم: نظام اخلاقی و آرمانی، نظامی است که منافع حاکمیت در راستای منافع مردم باشد. طبعاً در جوامع مختلف بین این دو، تضادهایی مشاهده میشود؛ جایی کمتر و جایی بیشتر، و متاسفانه برخی جاها خیلی بیشتر! حکومتها همیشه از همشکل کردن مردم سود بردهاند. وقتی همه یکسان فکر کنند و یکسان رفتار کنند، کنترل آسانتر میشود و قدرت بیچالش تداوم مییابد. این یکسانسازی همانند رنگی خاکستری است که بر همهچیز پاشیده میشود؛ هیچکس دیگر دیده نمیشود و فقط شبحی از افراد به چشم میآید. خود بودن و مستقل اندیشیدن در جهانی که مدام میخواهد تو را چیز دیگری کند، بسیار سخت است. فردیت یک امتیاز نیست، بلکه جوهرهی انسان بودن است. وقتی فردیت خاموش شود، انسان دیگر انسان نیست؛ فقط سایهایست که راه میرود. نکته حائز اهمیت این است که در فرایند همشکل شدن، عامل اصلی همیشه خواست و اراده حکومت نیست؛ گاهی این مردم یا «اکثریت» هستند که با فشار یا بیتفاوتی خود، راه را برای سرکوب باز میکنند. بیسبب نیست که برخی اندیشمندان هشدار دادهاند قدرت اکثریت میتواند خطرناکتر از استبداد فردی باشد. جامعهای که در فارنهایت451 خلق شده است، بسیار وحشتناک و عجیب به نظر میرسد. کابوسی است که اکثریت در آن، به مرور اوضاع را به چنین سطحی رساندهاند و به حفظ آن یاری میرسانند.
******
داستان فارنهایت451 در آیندهای نامشخص جریان دارد؛ آیندهای که در آن انسانها اسیر رسانههای تصویری شدهاند و کسی برای خودش وقت ندارد، چه رسد به دیگری! کتاب در این جامعه، کالایی ممنوع است. با این استدلال که هر کتابی ممکن است گروهی را برنجاند ولذا با حذف همهی کتابها، جامعهای شادتر به وجود خواهد آمد. در چنین جهانی، «گای مونتاگ» مرد جوانی است که در آتشنشانی مشغول به کار است. خانهها و ساختمانها کاملاً ضدحریقاند و وظیفه آتشنشانی دیگر خاموش کردن آتش نیست، بلکه حفاظت از جامعه از طریق کشف کتابهای مخفی شده در خانهها و سوزاندن آنهاست.
مونتاگ، همانند مردمان دیگر، همیشه لبخند بر لب دارد و ظاهراً خوشحال است. اما در ابتدای داستان با دختری هفده ساله به نام کلاریس برخورد میکند؛ همسایه نوجوانی که با معیارهای روز جامعه، عجیب و متفاوت است. او پیادهروی میکند، عاشق نگاه کردن به مردم و گفتوگو با آنهاست، به جنگل میرود و به پرندگان و بوی گیاهان توجه میکند، به طلوع ماه و خورشید نگاه میکند و از همه مهمتر، فکر میکند و سؤال میپرسد. خانوادهی او هم کارهای غریبی میکنند: به جای غرق شدن در تلویزیون، دور هم مینشینند و با هم حرف میزنند! در همان دیدار ابتدایی که از ایستگاه مترو تا خانه ادامه دارد، کلاریس چند سوال ساده اما تکاندهنده از مونتاگ میپرسد: آیا راست است زمانی آتشنشانها به جای آتش زدن، کارشان خاموش کردن آتش بوده است؟ آیا تا حالا کتابهایی را که سوزانده، خوانده است؟ و از همه مهمتر، آیا خوشحال است؟! همین پرسشها تلنگری برای آغاز تحول درونی مونتاگ میشود.
او پس از این گفتگوی کوتاه وارد خانهی تاریک خود میشود؛ خانهای که در تضاد کامل با روشنایی خانه کلاریس است. آنجا با جسم نیمهجان همسرش روبرو میشود که در اثر مصرف بیش از حد قرصهای خواب و شادیبخش به اغما رفته است. همسری که روزگارش را با دیدن سه تلویزیون همزمان میگذراند و تنها آرزویش نصب تلویزیون چهارم بر دیوار باقیماندهی اتاق نشیمن است. با این وضعیت بدیهی است که مونتاگ برخلاف تصریح اولیه خودش بر خوشحال بودن، از ته دل احساس میکند که خوشحال نیست.
این تردیدها در ادامه با صحنهی تکاندهندهی دیگری شدت میگیرد؛ در اولین ماموریت پس از دیدار با کلاریس، با زنی کتابخوان مواجه میشود که حاضر نیست از کتابهایش جدا شود، و خودخواسته همراه آنها میسوزد. این انتخاب، مونتاگ را به لرزه میاندازد و کنجکاو میکند تا بفهمد در کتابها چه چیزی نهفته است که ارزش جان دادن دارد. همین کنجکاوی او را در وضعیت خطرناکی قرار میدهد و...
رمان فارنهایت ۴۵۱ یکی از برجستهترین آثار پادآرمانشهری قرن بیستم است؛ رمانی که جهانی هولناک را به تصویر میکشد. در ادامه مطلب به برخی برشها و برداشتها از داستان خواهم پرداخت.
................................
ری داگلاس بردبری (1920–2012) در شهر واکیگان ایالت ایلینوی آمریکا به دنیا آمد. پدرش کارمند شرکت برق و مادرش خانهدار بود. بردبری از نوجوانی به نوشتن داستانهای کوتاه پرداخت. او در سال ۱۹۳۸ از دبیرستان فارغالتحصیل شد و تحصیلات دانشگاهی رسمی را ادامه نداد؛ کتابخانههای عمومی را «دانشگاه واقعی» خود میدانست. برای گذران زندگی، مدتی روزنامهفروشی کرد و سپس به نوشتن حرفهای روی آورد. نخستین داستان منتشرشدهاش در سال ۱۹۳۸ و نخستین مجموعهی جدی او، در ۱۹۴۷ به چاپ رسید.
شهرت بردبری با انتشار وقایعنامه مریخی (۱۹۵۰) آغاز شد، اما مهمترین اثر او رمان فارنهایت ۴۵۱ (۱۹۵۳) است. این رمان بهسرعت به یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم بدل شد. آثار او بارها به سینما و تلویزیون راه یافتند؛ از جمله اقتباس مشهور فرانسوا تروفو از فارنهایت ۴۵۱ در سال ۱۹۶۶ و مجموعههای تلویزیونی بر اساس داستانهای کوتاهش. او در زمینه نوشتن فیلمنامه نیز فعالیت کرده است که از آن جمله میتوان به نوشتن فیلمنامه موبیدیک برای جان هیوستون اشاره کرد.
بردبری داستان فارنهایت 451 را ظرف 9 روز و در یک کتابخانه عمومی و با یک ماشین تحریر اجارهای نوشته است. وقتی بعد از چند دهه از او سوال شد که چه میزان از پیشبینیهایش در این رمان تحقق یافته است با هوشمندی اشاره کرد این داستان را برای پیشگیری و محافظت، و به نوعی جلوگیری از تحقق آن نگاشته است. او در طول زندگیاش جوایز متعددی دریافت کرد، از جمله مدال ملی هنر آمریکا (۲۰۰۴) و جایزهی ویژه پولیتزر در سال 2007. ری بردبری در ۹۱ سالگی در لسآنجلس درگذشت.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه علی شیعهعلی، انتشارات سبزان، چاپ پنجم 1397، تیراژ 400نسخه، 190صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.4 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.97 از مجموع نزدیک به سه میلیون رای)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: دو اقتباس سینمایی از داستان را بلافاصله بعد از خواندن کتاب، دیدم. ابتدا فیلمی به کارگردانی فرانسوا تروفو محصول 1966 و دیگری به کارگردانی رامین بحرانی در سال 2018 که در ادامه مطلب به آنها اشاراتی خواهم کرد.
پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب «انزجار» اثر کاستیانوس مویا خواهد بود و پس از آن به سراغ داستان «ترس دروازهبان از ضربه پنالتی» اثر پیتر هانتکه خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: با فرا رسیدن زمستان سیاسی پس از «بهار پراگ» در سال 1968، حکومت کمونیستی چکسلواکی وارد دورهای از انسداد سیاسی و محدودسازی شدید آزادیهای مدنی شد. این وضعیت در طول دهه هفتاد ادامه داشت. در ژانویه سال 1977 گروهی از روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و فعالان سیاسی در واکنش به دستگیری تعدادی از اهالی موسیقی که به صورت زیرزمینی فعالیت داشتند، بیانیهای را امضاء و منتشر کردند. این بیانیه که بعدها به منشور77 شهرت یافت، به یکی از مهمترین نمادهای مقاومت مدنی در اروپای شرقی بدل شد. در این بیانیه با اشاره به موارد متعدد نقض سیستماتیک حقوق شهروندی نظیر آزادی بیان، آزادی تجمع، آزادی دین و... از دولت خواسته شده بود تا به تعهدات خود در زمینه رعایت حقوق بشر، که با امضای توافقنامههای بینالمللی و میثاقنامههای سازمان ملل متحد پدید آمده، پایبند باشد. از نظر آنها این تعهدات، اخلاقی و همچنین الزاماتی قانونی هستند و باید در عمل رعایت شوند. از جمله نویسندگان اصلی این بیانیه میتوان به واتسلاو هاول، یان پاتوچکا و ییری هاشک اشاره کرد. آنها نه خواهان انقلاب بودند و نه سرنگونی نظام، بلکه خواهان رعایت قانون و کرامت انسانی بودند؛ اما بسیاری از امضاکنندگان با اخراج از کار، بازداشت و آزارهای امنیتی مواجه شدند؛ به عنوان مثال، پاتوچکای شصت و نه ساله در حین بازجوییهای طولانی و مکرر از دنیا رفت. این بیانیه و برخی اقدامات وابسته به آن، الهامبخش جنبشهای مدنی شدند که یک دهه بعد به فروپاشی بلوک شرق منتهی گردید.
مقدمه دوم: واتسلاو هاول از نویسندگان و امضاکنندگان اصلی منشور ۷۷ بود؛ روشنفکری که بعدها به یکی از مهمترین رهبران جنبشهای مدنی در اروپای شرقی بدل شد و پس از سقوط حکومت کمونیستی، بهعنوان نخستین رئیسجمهور چکسلواکی آزاد انتخاب گردید. یکی از مهمترین اقدامات او پس از مشارکت در نگارش منشور، تدوین جستاری بود که در آن، به مسائل بنیادین قدرت، مسئولیت فردی، و امکان مقاومت در دل نظامهای سرکوبگر پرداخت. هاول در این مسیر، از شماری از اندیشمندان و نویسندگان در چکسلواکی و دیگر کشورهای بلوک شرق دعوت کرد تا در باب این موضوعات بیندیشند و بنویسند. نوشتهی او، به همراه برخی دیگر از آثار همفکرانش، در فضای اختناقآمیز آن دوران، بهصورت زیرزمینی چاپ و توزیع شد. این جستار، پیش از فروپاشی بلوک شرق، به زبانهای مختلف ترجمه گردید و در میان روشنفکران و فعالان مدنی در اروپای شرقی، بهویژه لهستان، مجارستان و آلمان شرقی، بازتابی گسترده یافت. «قدرت بیقدرتان» صرفاً یک متن سیاسی نیست، بلکه تأملی فلسفی و اخلاقی دربارهی زندگی در دایره حقیقت، مسئولیت فردی، و امکان کنش در چنین شرایطی است. این اثر، با زبانی ساده کوشیده است تا نشان دهد که چگونه حتی در دل نظامهای سرکوبگر، فرد میتواند با انتخابهای کوچک اما معنادار، ساختار قدرت را به چالش بکشد. این کتاب همچنان یکی از مهمترین متون در حوزهی مقاومت مدنی و اخلاق سیاسی بهشمار میرود و خواندن آن، دعوتی است به بازاندیشی در باب نسبت میان حقیقت، قدرت و انسان.
مقدمه سوم: در روزگاری که بسیاری از ما با نوعی احساس بیقدرتی و نوعی انفعال، بیتفاوتی، و احساس بیاثر بودن در برابر ساختارهای پیچیدهی قدرت دست به گریبان هستیم، خواندن قدرت بیقدرتان واتسلاو هاول میتواند تجربهای بیدارگر باشد. این متن، که در دل یکی از بستهترین نظامهای سیاسی قرن بیستم نوشته شده، از امکانی سخن میگوید که شاید هنوز هم برای ما گشوده باشد: امکان کنش، امکان زندگی در دایره حقیقت. خوشبختانه نمونههایی از این دست را آگاهانه یا ناآگاهانه در سالهای اخیر به نوعی تجربه کردهایم. همچنین در تاریخ معاصرمان بیانیههای روشنگر همانند منشور77 کم نداشتهایم، اما آنچه کمتر توانستهایم به آن دست یابیم، تبدیل آنها به گفتمان و زبان مشترک میان طیفهای مختلف اجتماعی و فکری بوده است؛ کاری که هاول و دیگر نویسندگان در این جستار کردهاند. بدبختانه کار جمعی الهامبخش نظیر این کمتر داشتهایم! لذا دیوار بیاعتمادی بین خودمان بالا و بالاتر رفته است و سرمایه اجتماعیمان همانند سطح آبِ زیرزمینی و روزمینی سرزمینمان پایین و پایینتر آمده است! نه تنها به زبانی مشترک در خصوص اساسیترین نیازهای خود دست نیافتهایم، بلکه در بسیاری موارد، صداهایی که میکوشیدند چنین راهی را بگشایند، با هتاکیهای گوناگون از سوی جریانهایی متضاد و بعضاً مشکوک، به سمت خاموشی سوق داده شدند. وقتی نقد به جای گفتوگو به تخریب بدل شود، نه تنها صدای عدالتخواهی خاموش میشود، بلکه عملاً به تثبیت وضع موجود مدد میرساند. لذا خیل قابل توجهی از ما، در فضای مجازی به استمرارطلبترین جریان تاریخ بدل شدهایم در حالیکه گمان میکنیم مرزهای مبارزه و مقاومت را درنوردیدهایم! وقتی قدرت به جای مسئولیت، به رویا و حق تبدیل شود، بوی مستکنندهای دارد؛ از نوع مطلقه هم که باشد سیاهمست میکند. توان ذهنی و فکری برخی جوامع بهگونهایست که هر گروهی را به طمع میاندازد تا با حذف رقبای احتمالی، همهی «قدرت» را در آغوش بگیرند. محتمل است که در راستای هدفشان موفق بشوند، اما بدون شنیدن همهی صداها، جامعهای آزاد و انسانی شکل نخواهد گرفت. منشور77 و جستار هاول و مواردی از این دست، دعوتی هستند به رعایت اخلاق و بازسازی اعتماد؛ قدرت واقعی در همین است، در توان شنیدن، نه در فریاد حذف. قدرت واقعی در توان گفتوگوست، نه در مسابقهی تخریب!
******
هاول کارش را با این جمله آغاز میکند: کابوسی به جان اروپای شرقی افتاده: کابوسی که در غرب به آن «دگراندیشی» نام دادهاند. او معتقد است که این کابوس ناشی از آن است که نظام دیگر نمیتواند همانند سابق در زمینه حذف و امحای ناهمسانیها، اِعمال قدرت کند و همچنین از لحاظ سیاسی چنان متصلب شده است که عملاً امکان جذب و هضم این ناهمسانیها را ندارد، لذا به طور طبیعی، این معضل دگراندیشی نمایان شده است. او سپس مجموعهای از پرسشها را مطرح میکند: این دگراندیشی چه اهمیتی دارد و از کجا ریشه گرفته است و چه نتیجهای در بر خواهد داشت و از همه مهمتر اینکه این شهروندان درجه دوم (دگراندیشان) آیا قدرت آن را دارند که بر جامعه و نظام تأثیر بگذارند؟ در واقع کتاب تأملی پیرامون این سؤالات و مقتضیات آن است. برای پاسخ، ابتدا به تحلیل ماهیت قدرت در اروپای شرقی میپردازد و اصطلاح «پساتوتالیتر» را برای توصیف این نظامها برمیگزیند و دلایلش را برای این انتخاب شرح میدهد. نظام حاکم بر اروپای شرقی از نگاه او (در اواخر دهه هفتاد میلادی) نظامی است که برخلاف دیکتاتوریهای کلاسیک، با سازوکارهایی نرمتر اما فراگیرتر، شهروندان را در خود میبلعد؛ نظامی که با زبان دروغ، مناسک نمایشی، و اجبار به تظاهر، فرد را از درون تهی میسازد.
مفهوم مرکزی کتاب، «زندگی در دایره حقیقت» است. زندگی به تعبیر هاول در ذات خودش در مسیر تکثر، تنوع، خودساختگی و خودسامانی و در یک کلام در مسیر تحقق آزادیاش پیش میرود اما در چنین نظامهایی به همسان بودن تأکید ویژه میشود؛ یعنی شهروندان میبایست مطابق متر و معیاری که نظام تعیین کرده، زندگی کنند. طبیعتاً هرگاه مردم از نقشهای تعیینشده، پا را فراتر بگذارند، در واقع به حریم نظام تجاوز کردهاند! مرز و حریمی که به مرور زمان آنچنان توسعه و گسترش یافته، که با هر حرکت مستقل یا دلخواهی، لاجرم لگدکوب میشود.
این متر و معیار در بلوک شرق، ایدئولوژی کمونیسم بود. اصولاً ایدئولوژیهای رسمی، گرایش عجیبی به جدا شدن از واقعیات و خلق تصاویر انتزاعی دارند که به مرور نسبتشان با واقعیت دور و دورتر میشود اما همینها پایههای بقا و تداوم نظام هستند. لذا نظام حاکم از نگاه هاول، ساختمانی است که بر پایه دروغ و ریاکاری استوار است و این ساختمان تا زمانی که مردم حاضر باشند زیر سقف دروغ زندگی کنند، دوام خواهد آورد. پس طبیعی است که هر نوع به جلوه درآوردن آزادانه زندگی، نظام پساتوتالیتر را به شکلی غیرمستقیم به خطر میاندازد.
هاول نشان میدهد که در چنین نظامی، حتی کنشهای کوچک و بهظاهر بیاهمیت —مثل امتناع یک سبزیفروش از نصب شعار حکومتی در ویترین مغازهاش— میتواند به مقاومتی واقعی بدل شود. چرا؟ چون این کنش، نظم نمادین دروغ را مختل میکند. قدرت نظام پساتوتالیتر از نگاه هاول، نه فقط در بهکارگیری خشونت، بلکه در اجماع بر دروغ است. و هر شکاف در این اجماع، میتواند آغاز فروپاشی باشد.
تجربهی هاول و همنسلانش در نگارش منشور ۷۷ و آن جستارها و چاپ و نشر آن، نشان میدهد که چگونه کار جمعی، حتی در فضای اختناق، ممکن است؛ اگر بر پایهی اعتماد، صداقت، و گفتوگو بنا شود. برای ما، خواندن این کتاب فقط مرور یک تجربه تاریخی نیست، بلکه مواجههایست با پرسشهایی زنده: آیا میتوان در دل روزمرگی، در دل فضای مجازی، در دل بیاعتمادی عمومی، زندگی در دایره حقیقت را تمرین کرد؟ آیا میتوان به جای تخریب، گفتوگو کرد؟ آیا میتوان از این احساس بیقدرتی، به قدرتی اینچنین دست یافت؟
................................
واتسلاو هاول (۱۹۳۶–۲۰۱۱)، نمایشنامهنویس، روشنفکر، و سیاستمدار اهل چک، یکی از چهرههای برجستهی مقاومت مدنی در اروپای شرقی در قرن بیستم محسوب میشود. او در سال ۱۹۳۶ در خانوادهای مرفه و فرهنگی در پراگ به دنیا آمد. پس از به قدرت رسیدن کمونیستها در سال ۱۹۴۸، هاول به دلیل پیشینهی خانوادگیاش از ادامهی تحصیل رسمی در دبیرستان محروم شد و حتی پس از طی کردن دورههای شبانه و گرفتن دیپلم نتوانست در رشتههای علوم انسانی که مورد علاقهاش بود وارد دانشگاه شود. او پس از رها کردن رشته اقتصاد پس از دو سال و اتمام دوره خدمت سربازی در یک تئاتر مشغول به کار شد و به صورت مکاتبهای به تحصیل در رشته دراما، در دانشکده هنر پراگ پرداخت و بهتدریج به یکی از نمایشنامهنویسان برجستهی چکسلواکی بدل شد. از نمایشنامههای او میتوان به گاردن پارتی (1963)، خاطرات (1965)، و پروانهای روی آنتن(1968) اشاره کرد. پس از سرکوب بهار پراگ، برای مدتی از تئاتر دور ماند و ناخواسته وارد دنیای سیاست شد. هاول که همواره بر مبارزهی غیرخشونتآمیز تأکید داشت، بارها بهدلیل فعالیتهای سیاسیاش بازداشت و زندانی شد که یکی از آنها چهار سال به طول انجامید. در اواخر دهه هفتاد، او به یکی از چهرههای شاخص اپوزیسیون بدل شده بود. در همین دوره، کتاب معروف خود، قدرت بیقدرتان را نوشت.
او نقش کلیدی در انقلاب مخملی در سال ۱۹۸۹ داشت که به فروپاشی نظام کمونیستی منجر گردید. پس از آن هاول بهعنوان رئیسجمهور چکسلواکی انتخاب و پس از تجزیهی کشور، نخستین رئیسجمهور جمهوری چک شد (۱۹۹۳–۲۰۰۳). در دوران ریاستجمهوریاش، بر دموکراسی، حقوق بشر، و گفتوگوی فرهنگی تأکید داشت و کوشید تا گذار به دموکراسی را با کرامت انسانی همراه کند، و از قدرت نه برای تعمیق شکافها بلکه برای ترمیم زخمها بهره بگیرد.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه احسان کیانی خواه، انتشارات فرهنگ نشر نو، چاپ دوم ۱۳۹۸، شمارگان ۲۲۰۰ نسخه، ۱۶۴ صفحه
پ ن 1: نمره من به ترجمه 8 از 10 میباشد.
پ ن 2: هاول میخواهد نوع خاصتری از حکومتهای توتالیتر را معرفی کند که در واقع از توتالیتر بودن عبور کرده و به سطحی فراتر پا گذاشتهاند... اگر بخش عبور کردن را ملاک قرار دهیم، پساتوتالیتر انتخاب خوبی برای ترجمه فارسی آن است، منتها این پسوند معمولاً حس تمام شدن مرحله قبل را انتقال میدهد و بعضاً سمت و سوی مثبتی را هم به ذهن متبادر میکند که با هدف نویسنده زاویه دارد. لذا پیشنهاد من استفاده از پسوند «فرا» به جای «پسا» است یعنی: فراتوتالیتر.
پ ن 3: نکات زیادی از متن قابلیت انتخاب و آوردن در ادامه مطلب داشت لیکن جدا کردن یک جمله از چنین متونی ممکن است شائبه ایجاد کند. به عنوان مثال همین اصطلاح زندگی در دایره حقیقت، در متن، معنای خودش را پیدا کرده است منتها به همین صورتی که من در معرفی کتاب آوردهام، گنگ است و کلی حرف و حدیث در موردش میتوان طرح کرد. بخصوص که طیفهای مختلفی از ما (یعنی همهی ما) داعیه حقیقت و زندگی در دایرهی آن و زیر سقفِ آن را داریم!
پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهد بود و پس از آن به آمریکای لاتین خواهم رفت.

مقدمه اول: اولین حسی که عنوان کتاب ممکن است به ذهن برساند، غنیمت شمردن لحظاتِ حال و اکنون است. این حس با نوعی توصیه برای بیشینه کردن لذات همراه است، و چه بسا تجویز لذتجویی بیقید و رها شدن از مسئولیت را نیز به ذهن بیاورد. عنوان کتاب در نگاه عام، پیامی ساده و آشنا دارد؛ این عبارت در زبان روزمره بهمثابه دعوت به خوشگذرانی، رهایی از دغدغهها، و لذت بردن از لحظه تعبیر میشود. در این برداشت، «دم» یعنی لحظهی حال و «دریافتن» آن، به معنای مصرف و بهرهبرداری فوری از لحظه است. در سبک زندگیِ متناسب با این برداشت، آینده امری مبهم است که در آن هرچه پیش آید خوش آید! و گذشته هم معمولاً روایتی است که بسته به حالِ آدم دگرگون میشود و رنگ و معنایش تغییر میکند. خلاصه اینکه فقط «حال» اهمیت دارد و حال هم تنها فرصت لذتجویی است؛ گویی زندگی چیزی جز مجموعهای از لحظات خوش نیست که باید شکارشان کرد. اخیراً البته به غیر از شکار، موضوع ثبت و ضبط و نمایش آن هم اهمیت ویژهای پیدا کرده است؛ گویی که این لحظات اگر توسط دیگران دیده نشود، وجود نداشته و زیسته نشده است! «دم را دریاب» قدمتی بسیار طولانی دارد ولی این برداشت و نگاهی که عرض شد، تقریباً هیچ نسبتی با منشاء فلسفی آن ندارد.
مقدمه دوم: عبارت «دم را دریاب» ترجمهایست از Carpe Diem، که نخستینبار در شعر هوراس، شاعر رومی، آمده است. این توصیه، دعوتیست به چیدن لحظه، پیش از آنکه پژمرده شود. در این نگاه، لحظه نه صرفاً فرصتی برای لذت، بلکه مجالیست برای زیستن آگاهانه، در برابر ناپایداری زمان و بیثباتی آینده. این معنا، برخلاف برداشت رایج در مقدمه اول، نه از سر فرار از مسئولیت، بلکه ریشه در پذیرش فناپذیری و محدودیت انسانی دارد. در فلسفهی رواقی و اپیکوری، که زمینهی فکری این عبارت را شکل دادهاند، «دریافتن دم» به معنای زندگی در اکنون است؛ اما اکنونی که با تأمل، خویشتنداری، و آگاهی از مرگ همراه است. این لحظه، نه لحظهی مصرف، بلکه لحظهی مواجهه است؛ مواجهه با خویش، با جهان، و با گذر زمان. رمانی که سال بلو نوشته، نسبت پیچیدهای با این معنا دارد، چرا که این عبارت و توصیه، از زبان شخصیتی در داستان تکرار میشود که به نظر میرسد بیشتر اهل فریب و اغواست تا تأمل و صداقت، ولذا توصیههای او را میتوان به تجویزهای مقدمهی اول شبیه دانست. شخصیت اصلی اما چنان اسیر اشتباهات گذشته و ترسهای آینده است که توان زیستن در لحظه را از دست داده و اگر بتوان توصیهای برای او داشت، بهترین عبارت همین زیستن در لحظه است اما با همان رویکرد اصیل. وضعیت ما به نسبت زمانِ رمان پیچیدهتر و شاید بحرانیتر شده است؛ در جهانی که با شتاب بیامان، اضطراب مزمن، و وعدههای بیپایان آینده شکل گرفته، زیستن در لحظه به کاری دشوار بدل شده است. رمان دم را دریاب، برخلاف تصور عامیانه، نه دعوتی به لذت حال، بلکه تذکری است برای بیداری، پذیرش مسئولیت، و زیستن آگاهانه در لحظه، لحظهای که نه برای فرار از خود، بلکه بستری است برای مواجهه با آن.
مقدمه سوم: در پسِ شعار «دم را دریاب»، پرسشی اساسی نهفته است: آیا فرد توان زیستن در لحظه را دارد؟ این توان، پیش از آنکه به اراده یا میل وابسته باشد، به ساختار روانی و اخلاقی انسان مربوط است. در رمان دم را دریاب، شخصیت اصلی، تامی، با بحرانی بنیادین در تصمیمگیری مواجه است؛ بحرانی که نه حاصل پیچیدگی موقعیت، بلکه ناشی از ناتوانی در مواجهه با خویش و واقعیت است. در تمام تصمیمگیریهای تامی به جای تأمل، تعلل به چشم میآید. تصمیماتش نه از سر شناخت، بلکه از سر بیتصمیمیاند؛ نوعی گرفتاری مزمن که در آن فرد بین احساس و عقل، آرزو و واقعیت در کشمکش و نوسان است، و از لحاظ تصمیمگیری فلج میشود و در برزخی از تردید و اضطراب سرگردان میماند. این بحران، صرفاً روانی نیست؛ بلکه نشانهایست از گسست اخلاقی و فقدان مسئولیتپذیری. تامی نه تنها از تصمیمگیری، بلکه از پیامدهای آن نیز گریزان است. او لحظه را نه میفهمد، نه میپذیرد، و نه زندگی میکند؛ بلکه آن را به تعویق میاندازد، تا شاید خودِ تصمیم ناپدید شود، یا نجاتدهندهای از راه برسد و بار انتخاب را از دوشش بردارد. از این حیث، رفتار تامی شباهتی تأملبرانگیز با ساختار تصمیمگریز ج.ا. دارد؛ جایی که تعویق، توجیه، انتظار، جایگزین مواجهه با واقعیت شدهاند! در چنین وضعیتی، «دم را دریاب» دیگر نه توصیهای برای لذت، و نه دعوتی به تأمل، بلکه هشداریست برای خروج از تعلیق.
******
«دم را دریاب» روایت چند ساعت از یک روز پُرتنش در زندگی «تامی ویلهلم» است؛ از حرکت او برای صرف صبحانه با پدرش در هتل گلوریانا آغاز، و عصر همان روز در کلیسایی در خیابان برادوی نیویورک به پایان میرسد. تامی، با نام اصلیِ ویلهلم آدلر، در نگاه خود و دیگران، شکستخوردهای تمامعیار است. در آغاز جوانی، عکسی از او نظر یک استعدادیاب هالیوود را جلب کرد؛ هرچند آن استعدادیاب، پس از گرفتن تست بازیگری بیخیال شد اما تامی تحصیل را رها کرد و علیرغم مخالفت والدین به هالیوود رفت و هفت سال تمام با سرسختی سعی کرد تا هنرپیشهی سینما شود. توهماتش در مواجهه با واقعیتهای هالیوود فروریخت، اما به خاطر غرور و شاید هم به دلیل تنبلی، در کالیفرنیا مانده و به کارهای دیگری رو آورده بود. در شروع روایت او مردی چهل و چهارساله است که مدتی است جدا از همسر و فرزندانش زندگی میکند و تلاشهایش برای گرفتن طلاق ناکام مانده است. خرج زن و دو پسرش را میدهد و همسرش هم مدام صورتحسابهای جدید برایش میفرستد. او چند ماهی است که کار خودش به عنوان فروشنده یک شرکت را از دست داده و چهارنعل به سمت افلاس حرکت میکند. چند ماه قبل برای زندگی به این هتل آمده است تا در نزدیکی پدرش، دکتر آدلر باشد، که پزشکی پولدار و بازنشسته است، تا شاید بتواند محبت و حمایت پدر را جلب کند.
چند روز قبل از شروع روایت، تمام پساندازش را به صورت وکالتی در اختیار فردی به نام دکتر تامکین گذاشته تا روی سهام روغن خوک سرمایهگذاری کند، سهامی که حالا در حال سقوط است. اضطراب از دست رفتن سرمایه، صورتحسابهای هتل، و فشار مالی همسر، همگی او را تحت فشار قرار داده است و...
در ادامه مطلب به برشها و نکاتی از داستان خواهم پرداخت.
................................
سال بلو (1915-2005) نویسندهی آمریکایی-کانادایی، در حومهی مونترال، از خانوادهای مهاجر روستبار به دنیا آمد. خانوادهاش در کودکی به شیکاگو مهاجرت کردند؛ شهری که بعدها در آثارش نقشی محوری یافت. بلو در دانشگاه شیکاگو تحصیل کرد و مدرک کارشناسی خود را در رشتهی جامعهشناسی و انسانشناسی از دانشگاه نورثوسترن گرفت. او همچنین مدتی در دانشگاه ویسکانسین به تحصیل پرداخت و در جنگ جهانی دوم در نیروی دریایی خدمت کرد. نخستین رمانش، مرد معلق در سال ۱۹۴۴ منتشر شد. شهرت ادبیاش با سومین رمانش، ماجراهای اوگی مارچ (1953) آغاز شد؛ رمانی که با زبان پرشور و شخصیتپردازی گسترده، جایزهی ملی کتاب را برایش به ارمغان آورد. آثار بعدیاش چون هندرسون شاه باران (1959)، هرزوگ (1964)، هدیهی هومبولت (1975) و رولشتاین (2000)، همگی بازتابی از دغدغههای فلسفی، روانشناختی و اجتماعی او هستند. بلو در سال ۱۹۷۶ جایزهی نوبل ادبیات را دریافت کرد؛ هیئت داوران نوبل او را نویسندهای خواندند که «در درک انسان مدرن و تحلیل ظرافتهای روانی و اجتماعیاش، نثری غنی و انسانی پدید آورده است.» او همچنین برندهی جایزهی پولیتزر و سه بار برندهی جایزهی ملی کتاب شد.
در فهرست سال 2006 هزار و یک کتابی که باید قبل از مرگ خواند، دم را دریاب در کنار شش اثر دیگر نویسنده حضور داشتند که در ویرایش سال ۲۰۱۲ به سه اثر کاهش یافته است: مرد معلق، هدیه هومبولت و هرزوگ.
دم را دریاب حداقل دو بار به فارسی ترجمه شده است.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه بابک تبرایی، نشر چشمه، چاپ دوم 1387، تیراژ 2000نسخه، 177صفحه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.53 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 8 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «قدرت بیقدرتان» اثر واتسلاو هاول خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: در تقسیمبندی رمانها همهچیز به ژانر و سبک و... ختم نمیشود. بر اساس تجربهی شخصی میتوان رمانها را به دو گروه اصلی مایهدار و بیمایه تقسیم کرد! در این نگاه، آنچه بیش از باقی مؤلفهها اهمیت دارد، جوهرهایست که خوانش یک رمان را به تجربهای لذتبخش، قابلتوجه و گاه ماندگار تبدیل میکند. در واقع این خطکش بر اساس توانایی کلیت اثر (سبک و محتوا) در برانگیختن اندیشه و احساس استوار است. در ذیل این دو گروه عمده (که تأکید میکنم تاحدودی شخصی است) زیرگروههای مشابهی شکل میگیرد مثلاً: رمانهای عامهپسند و نخبهگرا. یک رمان عامهپسند میتواند بیمایه باشد اگر تنها به کلیشهها دل بسته باشد و میتواند مایهدار باشد، اگر با زبان ساده، دغدغههای عمیق انسانی را روایت کند. به همین ترتیب یک رمان نخبهگرا ممکن است در پیچیدگیهای بیثمر غرق شود، یا با ساختاری چندلایه و پیچیده، حقیقتی را روشنتر کند. با این مقدمه میخواستم وقتی در ابتدای معرفی دژ، آن را در گروه عامهپسندها قرار میدهم، قضاوت منفی شکل نگیرد.
مقدمه دوم: ای.جی. کرونین پیش از آنکه به عنوان نویسندهای پُرمخاطب شناخته شود، پزشک بود؛ پزشکی با تجربهی مستقیم از نظام درمانی بریتانیا در دهههای ابتدایی قرن بیستم. همین تجربهی زیسته به آثار او جان و اعتبار میدهد. لذا نقدهای او به نظام درمانی، نه از بیرون بلکه از درون حرفهی پزشکی طرح میشود؛ نقدهایی صادقانه، انسانی و گاه تلخ. او با قلمی گرم و روایتهایی ساده، ضعفهای ساختاری، بیعدالتیهای بعضاً پنهان، و گاه بیتفاوتیهای اخلاقی پزشکان را به تصویر میکشد، بیآنکه از ارزشهای والای این حرفه غافل شود. او در دژ، نشان میدهد که چگونه یک پزشک جوان آرمانگرا، در برخورد با واقعیتهای سودمحور نظام درمانی، به چالش کشیده میشود. نقدهای او تخریبگر نیستند و بیشتر دعوتی به بازنگری در اخلاق حرفهای، نظام درمانی و رابطه بین پزشک و بیمار هستند.
مقدمه سوم: در میان جملات معروفی که از نیچه در جاهای مختلف تکرار میشود، این دو جمله برای این مقدمه انتخاب مناسبی است:«اگر برای مدتی طولانی به مغاک خیره شوی، مغاک نیز به درون تو خیره خواهد شد.» و «کسی که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا تبدیل نشود.» این دو گزاره تابلوهای هشداردهندهای هستند که در این جهانِ ممزوج با خشونت، فساد و بیعدالتی، به کار میآید؛ به کارِ بقای انسانیت و اخلاق! خیره شدن به تاریکی، اگر بدون مراقبت و خودآگاهی باشد میتواند خطر سقوط در تاریکی را افزایش دهد. این مغاک و گودال و تاریکی فقط نمادی از شر یا پوچی نیستند بلکه به ساختارهایی چون قدرت، ایدئولوژی و... هم میتواند اشاره داشته باشد؛ ساختارهایی که توانِ بلعیدنشان بالاست! آنان که با نیت اصلاح و تغییر و درانداختن طرحی نو وارد چنان میدانهایی میشوند باید حواسشان ششدانگ جمع باشد! چه بسیار مبارزانی که به تدریج شبیه همان چیزی شدند که سالها منتقد آن بودند و یا چه بسا انقلابیونی که پس از پیروزی، به تدریج همان ساختارهایی را که علیه آن قیام کرده بودند، بازتولید کردند. واقعیت هم مثل رمانهای عامهپسند و هالیوودی نیست که با چرخش قلم و دوربینی، بتوان از چنین ورطههایی گریخت و خلاص شد؛ تمام دیکتاتورها و تمام سقوطکردههایِ در چنان گودالهایی، معمولاً تا لحظات آخر زندگی، خودشان را در مسیر درست احساس میکنند.
******
«اندرو مانسون» پزشک جوان و تازه فارغالتحصیلشدهایست که برای اولین تجربهی کاری به عنوان دستیار به شهری کوچک و معدنی وارد میشود. او به عنوان دستیار دکتری که همواره در اتاق خوابش بستری است شروع به کار میکند. همهی امور مطب و حساب و کتاب، توسط همسرِ آن دکتر انجام میشود. طبق قرارداد اندرو در ازای خدمات درمانی مبلغ ناچیزی دریافت میکند که بخش بسیار کوچکی از مبلغی است که معدن برای این خدمات در نظر گرفته و به همسر دکتر پرداخت میکند. بههمین خاطر است که اسلاف اندرو پس از مدت کوتاهی عطای این کار را به لقایش میبخشیدند و میرفتند. مانسون اما بدون توجه به حواشی، کار خود را با مسئولیتپذیری کامل به پیش میبرد و طبعاً همانطور که انتظار میرود به توفیقات قابل توجهی دست مییابد. از صفر شروع میکند و به سوی قلهها حرکت میکند و از آنجایی که این قلهها واقعی هستند، فراز و نشیبهای زیادی در پیشِ روی او قرار دارد...
این اثر در سال 1937 چاپ و به محبوبترین و پرفروشترین کتاب سال تبدیل شد. بلافاصله فیلمی بر اساس آن ساخته شد که نامزدی چهار جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و کارگردانی را به دست آورد. کتاب از لحاظ فروش، رتبه اول در دهه 1930 را از آن خود کرده است و با توجه به مطرح شدن نقدهایی در رمان به نظام درمانی موجود در آن زمان، به نظر میرسد به صورت غیرمستقیم در تأسیس نظام جدید درمانی (NHS) بریتانیا در سال 1948 تأثیرگذار بوده است.
در ادامه مطلب بیشتر به داستان خواهم پرداخت.
................................
ای. جی. کرونین (1896-1981) پزشک و نویسندهی بریتانیایی در اسکاتلند، از پدری ایرلندی و کاتولیک، و مادری اسکاتلندی و پروتستان به دنیا آمد. در دانشگاه گلاسکو پزشکی خواند و مدتی به عنوان پزشک در نیروی دریایی بریتانیا خدمت کرد. تجربهی او در طبابت، به ویژه در مناطق معدنی و محروم، تاثیر عمیقی بر آثار او داشت. او در دهه چهارم زندگیاش به دلیل بیماری، مدتی از کار پزشکی فاصله گرفت و در این دوران نخستین رمان خود را (قلعه هاتر- 1931) نوشت. موفقیت قابل توجه این اثر باعث شد حرفهی پزشکی را کنار بگذارد و به نویسندگی تماموقت مشغول شود. سبک او تلفیقی از رئالیسم و رمانتیسیسم است به همراه رگههایی از نقد اجتماعی و دغدغههای اخلاقی. آثارش بارها به به فیلم و سریال تبدیل شدهاند و مخاطبان زیادی داشتهاند.
بر اساس رمان دژ که یکی از معروفترین آثار او به حساب میآید اقتباسهای فراوانی صورت پذیرفته است؛ علاوه بر فیلم سال 1938، دو مینی سریال مهم در سالهای 1960 و 1983 ساخته شده است (همچنین نسخههای متعدد تلویزیونی انگلیسی و غیرانگلیسی). نسخه نمایش رادیویی ایرانصدا نیز با کارگردانی صدرالدین شجره تولید شده است.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه فریدون مجلسی، نشر نیلوفر، چاپ دوم 1389، 460 صفحه، تیراژ 1100نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.8 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.24 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «دم را دریاب» اثر سال بلو خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «فارنهایت 451» اثر ری برادبری خواهم رفت.
ادامه مطلب ...