
مقدمه اول: اگر بخواهم از ادبیات فارسی، جملهای برگزینم که به حال و هوای این کتاب نزدیک باشد و از آن بهره بگیرم تا برداشت خودم از شخصیت اصلی و راویِ این داستان بیان نمایم و حتی آن را به عنوان فتحِ بابی برای این مطلب انتخاب کنم؛ به سراغ حکایت سفر معروف سعدی به کیش خواهم رفت و این جمله: «انصاف، از این ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقتِ گفتنش نماند!». لازم است در همین مقدمه عرض کنم که این رمان کوتاه، مثل حکایتِ کوتاهِ سعدی شیرین نیست و خواندنش مقدماتی لازم دارد که اگر نباشد بعید است که تا به انتها خوانده شود و یا اگر تا به انتها خوانده شود بعید است مقبول بیافتد! سعدی پس از شنیدن طول و تفصیلهای بازرگان در جمعبندی خود او را مردی پریشانگوی و ملالآور ارزیابی کرده است، درحالیکه بازرگان نسبت به سوژه اصلی این رمان کوتاه، در حوزه کار خودش دستاوردهای واقعاً خوبی داشته است! این یعنی اگر سعدی مخاطب این داستان قرار میگرفت، احتمالاً بعد از سه چهار صفحه در پی آن بازرگان به اقصای غور میشتافت! هرچند بزرگان گفتهاند: صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد.
مقدمه دوم: گئورگ فیلیپ فریدریش فون هاردنبرگ(1772-1801)، شاعر و فیلسوف آلمانی قرن هجدهم، در عینِ کوتاهی عمرش از نوادر ادبیات و اندیشهی دیار خود محسوب میشود و نام مستعارش (نووالیس) و جملات قصاری که از او نقل میشود شهرت بسیار دارند. برنهارت برای فتحِ باب داستان ارزانخورها، عبارت کوتاهی از نووالیس را انتخاب کرده است: «طرحی برای جهان میجوییم / آن طرح خود ماییم.» انتخاب متناسب و بهجایی است. در واقع اغلب اوقات این جملات بسیار با ظرافت انتخاب میشوند و بدبختانه عمدتاً مغفول میمانند!
مقدمه سوم: در ایام نوجوانی آرزوی نوشتن یک رمانِ تاریخی داشتم که در آن بسیاری از گرههای تاریخ معاصر را در قالب داستان بگشایم! گاهی حتی پا را فراتر میگذاشتم و برخی ایدهها را در دو سه خط، یک گوشهای ثبت میکردم؛ گوشههایی که تا مدتها گذرم به آنجا نمیافتاد! راستش گاهی هنگام طی نمودن مقدماتِ خواب در بستر، علیرغم دست به قلم نبردن، با رویای دست به نوبل یازیدن، به خواب میرفتم! بعدها متوجه شدم در این عرصه تنها نبودهام و رقبا بسیارند! اینکه بنا داشتیم به فلان ردهی منطقه یا جهان برسیم، یا دروازههای فلان را رد کنیم و شاخ غول را بشکنیم، یا کتابهای چنین و چنان بنویسیم و جایگاهی رفیع کسب کنیم و بعد با اکراه (تأکید میکنم با اکراه!) جایزه نوبل را بپذیریم و ... همه پشم است و کشک! بابت چیزی که میخواستیم و میخواهیم بشویم کسی تره هم خُرد نمیکند. البته در بلندمدت! چون در کوتاهمدت و در عرصههایی مثل سیاست، این روش جواب داده و جماعتی با تکرار آن، ماهیهای گندهای صید کرده و صید خواهند کرد!
******
سوژه اصلی داستان فردی به نام کُلِر است؛ از آن آدمهایی که «فقط مشغول تفکرند و در واقع هستیشان از تفکرشان نشئت میگیرد». او شانزده سال قبل از زمان روایت، در حال پیادهروی داخل یکی از پارکهای وین، مورد حملهی سگی که قلادهاش پاره شده، قرار میگیرد. گازی که سگ از پای او گرفته است و یا شاید خطای پزشکان، سبب شده تا او یک پایش را از دست بدهد. صاحب سگ که کارخانهدار متمولی است، بابت این حادثه علاوه بر پرداخت مبلغی قابل توجه، یک مقرری ماهیانهی ازکارافتادگی برای او تا آخر عمر در نظر گرفته است. با این وصف، کُلر که تا پیش از آن هم شیفته مطالعه و تفکر بود، زندگی خود را تماموقت صرف رشد و اعتلای تفکرات خود قرار میدهد و علیالخصوص در زمینهی سیماشناسی (فیزیونومی یا علم فراست که به وسیله آن میتوان از طریق رنگ و شکل و هیئت اعضای ظاهری، خلق باطنی و صفات روحی مردم را شناخت) تمرکز میکند. این حادثه و تسهیلِ ورودِ او به دنیای «تفکر»، به تدریج او را در انزوا و توهم فرو میبرد.
حاصل تتبعات کُلر در علمالفراسه، چهار رساله است که سهتای آن را در ذهن داشت و چهارمین و بزعمِ او مهمترین بخش به موضوع «ارزانخورها» اختصاص مییافت. ارزانخورها عبارت بودند از چهار فرد مشخص که در پنج روز از هفته، کُلر در یک کافهرستوران، بر سر میز آنها حضور یافته و به همراه آنها ناهار میخورد؛ ناهاری که ارزانترین منوی این کافه است. این برنامه سالها ادامه داشته است و یک زمانی بر سر یک اتفاق، کُلر به این نتیجه رسیده است که همین ارزانخورها نقشی مهم و حیاتی در پیشبرد علمالفراسهی او دارند ولذا با شور و شوق فراوان به سراغ راوی میآید تا این موضوعات را برایش تشریح کند تا آمادگی نوشتن این رسالهی چهارم پدید آید.
داستان عبارت از شرحی است که راوی برای ما از برداشتهایش از این ملاقات و ملاقاتها و مقدماتِ آن روی کاغذ آورده است. این رمان کوتاه در نگاه اول یک پریشانگویی محض به نظر میرسد (هم در فرم و هم در محتوا) و ممکن است خواننده را در همان اوایل یا اواسط کار، از ادامهدادن منصرف کند اما کلیت آن کنایهی طنازانهایست به این شیوۀ دور شدن از واقعیات و غرق شدن در توهمات، که یکی از بیماریهای رایج اهل تفکر است، و بزعم من با آن پایانبندی درخشانش به دل خوانندگان صبور و اهلِ دل خواهد نشست!
در ادامه مطلب بیشتر به آن خواهم پرداخت.
................................
توماس برنهارد (1931-1989) یکی از برجستهترین نویسندگان و نمایشنامهنویسانِ آلمانیزبان در قرن بیستم محسوب میشود. او فرزند یک رابطه غیررسمی بود و هیچگاه پدرش را ندید. مادرش، هرتا برنهارد پس از چندماه او را به نزد پدر و مادر خود در وین فرستاد. بعد از ازدواج مجدد مادر، از سال 1937 در آلمان ساکن شد و تجربههای تلخی از آموزش در نهادهای تربیتی نازیها داشت، از جمله اقامت در یک پرورشگاه و یک مدرسه شبانهروزی. تحصیلات او در یک مسیر معمول و ساده پیش نرفت؛ نیمهکاره ماندن دبیرستان در سالزبورگ به دلیل بیماری و شرایط خانوادگی، آموزشهایی در زمینه موسیقی، بازیگری و نمایشنامهنویسی در دانشگاه موتسارت در سالزبورگ و... از شانزده سالگی کارهای مختلفی را تجربه کرد، از کار در یک فروشگاه مواد غذایی تا نوشتن مقاله و نقدهای هنری برای روزنامهها و مجلات. در بیست سالگی با هدویگ اشتاویانیسک که 37 سال از خودش بزرگتر بود آشنا شد و رابطه آنها تا زمان مرگ هدویگ در 1984 تداوم داشت و تأثیر مهمی در زندگی و آثار برنهارد گذاشت. اولین اثرش «یخبندان» در سال 1963 منتشر و از آن پس تماموقت مشغول نوشتن شد. او با سبک خاص نوشتاریاش که اغلب با مونولوگهای طولانی و تکرار همراه است شناخته میشود. از میان آثارش میتوان به آشفتگی(1967)، تصحیح(1975)، بازنده(1983)، چوببرها(1984)، نابودی(1986) اشاره کرد. رمان کوتاه ارزانخورها در سال 1980 منتشر شده است.
او با وجود انتقادات شدیدش نسبت به جامعه اتریش، تا آخر عمر در آنجا زیست ولی در وصیتنامهاش نشر آثار خود را در اتریش ممنوع کرد، هرچند وارث او (برادرزادهاش)، بعدها این وصیت را نقض کرد.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه محمد همتی، نشر افق، چاپ دوم 1404، 96 صفحه، تیراژ 500نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه C (نمره در گودریدز 3.76 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب « دژ » اثر ای. جی. کرونین خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «دم را دریاب» اثر سال بلو خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: پس از پایان جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی روایتی خاص و ایدئولوژیک از این جنگ را در ادبیات رسمی خود نهادینه کرد. روایتی که جنگ را به یک اسطوره اخلاقی و ملیِ توأم با پیروزی تبدیل میکرد. این روند تقدیس تا دههها ادامه داشت و دارد! در تاریخنگاری و تبلیغات رسمی شوروی، از این جنگ تحت عنوان «جنگ بزرگ میهنی» یاد میشد که حامل بار معنایی خاصی است و هدفش برجستهسازی نقش ملت در دفاع از سرزمین مادری در برابر تجاوز فاشیسم است. ادبیات رسمی، اعم از کتابهای درسی، فیلمهای سینمایی، رمانها و اشعار، سخنرانیهای سیاسی و... همگی در خدمت ساختن تصویری قهرمانانه از سربازان، فرماندهان و حتی شهروندان عادی قرار گرفتند. استالین و جانشینانش، از این روایت برای مشروعیتبخشی به حکومت، تقویت وحدت ملی و سرکوب مخالفان داخلی بهره بردند. در این چارچوب، شکستها و اشتباهات نظامی(بخصوص در سالهای ابتدایی جنگ) سانسور یا تحریف میشدند و تمرکز بر پیروزی نهایی و فداکاریهای ملت قرار داشت.
مقدمه دوم: نظامهای ایدئولوژیک برای بقا و تثبیت خود، ناگزیر به بازتولید و تقویت روایتهایی هستند که در آنها جنگ نه به عنوان فاجعهای انسانی، بلکه به مثابه عرصهای باشکوه برای قهرمانی و فداکاری تصویر میشود. آنها در روایات خود از جنگ، چنان احساسات مخاطب را درگیر میکنند که خشونتها و ویرانیها و رنجهای انسان در حاشیه قرار میگیرند و چیزی که به چشم مخاطب میآید تابلویی زیبا و پرشکوه، با عناصری از انسانیت و معنویت است. مخاطبان اصلی این بازنماییها، کودکان و نوجوانان هستند؛ نسلی که با خواندن داستانهای قهرمانانه در کتابهای درسی و ... به مشارکت در جنگهای آینده ترغیب میشود تا خود را در قامت قهرمانان گذشته بازآفرینی کند. اتحاد جماهیر شوروی در این راستا روایتهای پرشکوهی خلق و از آنها بهرهبرداری کرد. این زیباسازی اغراقآمیز از جنگ، مستلزم فاصلهگیری هرچه بیشتر از واقعیتهای تلخ آن است و همین فاصلهگرفتنها بود که نهایتاً سبب شد، شوروی در باتلاق افغانستان فرو برود.
مقدمه سوم: در سال 1979، اتحاد جماهیر شوروی با هدف حمایت از دولت کمونیستی افغانستان، نیروهای نظامی خود را وارد این کشور کرد. آنها انتظار داشتند این مداخله، سریع و کنترلشده باشد اما اینگونه پیش نرفت و افغانستان به میدان عملی و نیابتی جنگ سرد بین دو ابرقدرت مبدل شد؛ جنگی که یک دهه ادامه پیدا کرد. این جنگ خونین و فرسایشی (کشته شدن صدهاهزار نفر و آواره شدن میلیونها افغانستانی) از یکسو منطقه را در بیثباتی فزایندهای فرو برد و از سوی دیگر زمینهساز تحولات عمیق در درون شوروی گردید. رسانههای رسمی تلاش داشتند که این حرکت را همانند حرکتهای قبلی به ایدهی انترناسیونالیسم جهانی و جنگیدن در افغانستان برای حفظ امنیت در سرزمین مادری و امثالهم بچسبانند اما توفیق نیافتند. در مجموع نزدیک به پانزده هزار سرباز شوروی در این جنگ کشته شدند که پنهان کردن چنین تلفاتی علیرغم همهی تلاشهای رسمی ممکن نبود. سربازان جوانِ اعزامی یا با ذهنی آشفته و بدون اعتقاد به آنچه پیش از آن باور داشتند، به وطن بازمیگشتند یا در تابوتهایی از جنس روی! که در هر دو حالت تأثیر قابل توجه و بعضاً ناخواستهای بر ذهنیت اطرافیان خود درخصوص سیاستهای حاکمیت داشتند. خروج نیروهای شوروی از افغانستان به عنوان یک شکست استراتژیک، اعتماد به نفس ایدئولوژیک شوروی را تضعیف کرد. آنچه در مسکو و شهرهای بزرگِ شوروی از این جنگ باقی ماند، فقط خاطره تلخ یک مداخله نبود، بلکه آغاز یک پایان بود.
******
این کتاب اثری «مستندنگارانه» محسوب میشود که با نگاهی بیپرده و انسانی به جنگ شوروی در افغانستان میپردازد. نویسنده نه در قالب یک رمان و نه در قالب گزارشی خشک و نظامی؛ بلکه با مجموعهای از روایتهای زنده، دردناک و گاه هولناک از زبان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر این جنگ بودهاند به موضوع میپردازد: سربازان جوان، فرماندهان، پرستاران، مادران، همسرانِ داغدار و... آلکسیویچ که خود تجربه حضور در افغانستان را دارد در این اثر با صدها مصاحبه، صدای کسانی را به گوش خواننده میرساند که معمولاً در تاریخنگاریهای رسمی، غایب هستند.
عنوان کتاب اشاره به تابوتهای فلزی دارد که اجساد کشتهشدگان در جنگ با آنها به کشور بازگردانده میشدند. «پسرانی از جنس روی» نه تنها پرده از واقعیتهای تلخ جنگ افغانستان برمیدارد، بلکه افسانه سرباز-قهرمان شوروی را به چالش میکشد. در تبلیغات رسمی، سربازان برای کمک به ترویج کشاورزی و امثالهم در کشوری دوست اعزام میشدند یا نهایتاً در حاشیه به جلوگیری از نفوذ کاپیتالیسم و برقراری امنیت و کمک به انترناسیونالیسم جهانی اشاره میکردند. سربازان جوان، همانگونه که در کتابهای درسی با شوق و حسرت زندگینامه قهرمانان جنگ بزرگ میهنی را میخواندند، با دورنمایی از کسب افتخار و وطنپرستی پا به این سرزمین میگذاشتند اما واقعیتِ جنگ چیز دیگری بود؛ قهرمانان انترناسیونالیست به جایی میرسیدند که به جای کاشت درخت (تبلیغات رسمی) به درون خانههای کاهگلی که زنان و کودکان در آنها پناه گرفته بودند، نارنجک پرتاب میکردند!
«ما از جلوی روستایی ویرانشده گذشتیم که به مزرعهای شخمزده میمانست. همه آنچه از خانههایی که روزی مردم را در خود جای میداد باقی مانده بود، تلی از خاک رُس مرده بود...»
«اونا دوستم رو کشتن. میرن میخندن؟ خوشحال هستن؟ درحالیکه دوست من مُرده... من هرجا جمعیت بیشتری باشه شلیک میکنم... مثلاً تو عروسی افغانها... تازه عروس دامادها هم بودن... اما من هیچ حس ترحمی نسبت به هیچکس نداشتم... چون اونا دوستم رو کشته بودن...»
کسانی که شانس بازگشت داشتند، جسم و روانشان در میدان جنگ آسیب دید، و نه تنها از آن افتخارِ قدسی خبری نبود بلکه با نوعی بیتفاوتی و طرد از جامعه روبرو شدند. در رابطه با جنگ افغانستان، این کتاب سندی تاریخی به حساب میآید هرچند مصاحبهشوندهها تماماً اتباع اتحاد جماهیر شوروی به حساب میآیند و راویان افغانستانی در آن غایب هستند اما در همین روایات مشخص است که انسان و انسانیت در آن جنگ نیز، قربانی درجه اول و بلکه با اختلاف صدرنشین بوده است. طفلک افغانستان!
................................
سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده و روزنامهنگار برجسته بلاروسی در سال 1948 در منطقهای در اوکراین کنونی به دنیا آمد. پدرش بلاروسی و مادرش اوکراینی بود. او در رشته روزنامهنگاری از دانشگاه دولتی بلاروس فارغالتحصیل و در همین رشته فعالیتش را آغاز کرد. اولین کتاب او با عنوان «آخرین شاهدان: صد لالایی غیرکودکانه» در سال 1979 منتشر شد که مجموعهایست از روایتهای کسانی که در ایام کودکی در دوران جنگ جهانی دوم، بمباران و مرگ والدین و بیخانمانی را تجربه کرده بودند. کتابی که او را به شهرت رساند، «جنگ چهره زنانه ندارد»(1985) بود که به تجربهی زنان در جنگ جهانی دوم میپردازد. پسرانی از جنس روی(1989) قبل از فروپاشی شوروی منتشر شد که یکی از نخستین آثار افشاگرانه درباره جنگ افغانستان محسوب میشود. این کتاب که به واسطه سیاستهای اعلامشدهی گلاسنوست و پروسترویکا اجازه چاپ یافت با واکنشهای تندی مواجه شد که بخشهایی از آن در انتهای همین کتاب در قالب گزارش دادگاهها و نوشتههای له و علیه این کتاب آمده است. از آثار مهم دیگر او میتوان به «زمزههای چرنوبیل» و «زمان دست دوم» اشاره کرد.
آلکسیویچ به واسطه سبک خود در روایتهای چندصدایی و مستندنگاری ادبی شناخته میشود و به همین خاطر در سال 2015 جایزه نوبل ادبیات به او اهدا شد. آثار او اغلب بر پایه مصاحبههای گسترده با افراد عادی جامعه شکل گرفته است. او به واسطه نوشتههایش سالها دور از وطن زندگی کرده است.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه ابوالفضل اللهدادی، انتشارات نگاه، چاپ سوم 1395، 422 صفحه، تیراژ 500نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.3 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 8 از 10 میباشد. (حداقل دو ترجمه از این کتاب به فارسی موجود است.)
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «ارزانخورها» اثر توماس برنهارد خواهد بود (هشدار: این کتاب از گروه C است) و پس از آن به سراغ کتاب «دژ» اثر ای. جی. کرونین خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: اکثر معرفیکنندگان و صاحبان و کاربران سایتهای مرتبط با کتاب و کتابخوانی، در مواجهه با خاطرات جنگ خوک، به سطح روایی داستان بسنده کردهاند و مطابق معمول آن را بیدرنگ به تمثیلی سیاسی یا نقدی کلیشهای از خشونت اجتماعی تقلیل دادهاند؛ گویی هر رمان لاتینتبار، ناگزیر باید آینهای از دیکتاتوری باشد! و در زمینه سبک روایی نیز حتماً میبایست با مقداری سس رئالیسم جادویی تزئین شود. لذا این رمان عموماً داستانی از شکاف بین نسلی و جنگ بین جوانان و پیرها قلمداد شده و پیرها نیز به عنوان «نماد شکست و خمودگی جامعه دیکتاتورزده» تلقی شدهاند. مثل این میماند که بگوییم رمان «کوری» در مورد کور شدن مردم در جامعهای استبدادزده نوشته شده است! این نوع نگاه، با وجودِ داشتن وجوهی از حقیقت، اغلب یک نوع سادهسازی است که پیچیدگیهای اثر را در حوزهی مورد نظر نادیده میگیرد و البته این امکان را فراهم میکند تا بدون خواندن دقیق متن و یا خدای ناکرده حتی بدون خواندن کتاب، در مورد آن بشود کلیگویی کرد و حتی معرفی و نقد نوشت!
مقدمه دوم: پیری در بسیاری از جوامع نه تنها با فرسایش جسمی بلکه با نوعی شرم پنهان همراه است؛ شرمی که از نگاه تحقیرآمیز دیگران تغذیه میشود و پیران را به حاشیهی جامعه میراند. فرهنگی که جوانی را معیار ارزش، و پیری را نشانهی زوال بداند، این شرم را به اعضای خود تزریق میکند. یک مثال ملموس میزنم: چند سالی است که در کشور ما (به تبع خیلی جاهای دیگر) هیاهوی گوشخراشی در باب خطرات پیر شدن جامعه و اجرای طرحهای جوانی جمعیت بلند شده است، صرفنظر از بینتیجه بودن این اقدامات(در زمینه رسیدن به اهداف مطروحه)، این پیام به صورت واضح و آشکار به جامعه داده میشود که پیرها افرادی بیفایده و زائد هستند و بالا رفتن تعداد آنها یک خطر بزرگ است! این پیام و پیامهای دیگر، توسط اعضای جامعه حتماً درونی و بازتولید شده و آن احساس شرم و طرد، تقویت میشود. این احساس در رمان خاطرات جنگ خوک به شکلی رادیکال و هولناک تصویر شده است، بهگونهای که پیرمردهای داستان، نه تنها در ذهن و یا گفتگوی فیمابینِ خود، پیری را معادل بیارزش و اضافی شدن میدانند بلکه به مرحله جرمانگاری (احساس جرم توسط خود) نزدیک شدهاند. از این زاویه که نگاه کنیم (تقریباً هیچ صفحهای از داستان نیست که شاهدی بر این مدعا نباشد) شاید در خودآگاه یا ناخودآگاه خواننده پرسشهایی در باب کرامت انسان و شرایط و لوازم آن شکل بگیرد. اگر چنین چیزی رخ دهد، نویسندهای که خودش در سنوسال شخصیت اصلی داستان است به هدف خود از خلق چنین فضایی رسیده است.
مقدمه سوم: پیری در ادبیات داستانی آمریکای لاتین نه صرفاً مرحلهای زیستی که ناگزیر خواهد رسید، بلکه عرصهایست برای سنجش انسانیت در مواجهه با زمان، فراموشی و قدرت و... مشخصاً اولین مثالی که به ذهنم آمد عشق در زمان وبا اثر مارکز بود که در آنجا نویسنده در تلاش است تا نشان دهد حتی در پاییز عمر هم میشود بذر شور و امید کاشت. این قضیه در آثار دیگر مارکز همچون خاطرات دلبرکان غمگین من و ... نیز تکرار میشود. در خاطرات جنگ خوک نیز درگیری ذهنی شخصیت اصلی همین مسئله است. همهی پیرمردهای داستان چنین دغدغهای دارند و در واقع میتوان گفت: ورزیدن یا نورزیدن مسئله این است! ... در آثار این نویسندگان، پیری نشانهی خوک شدن و زائد بودن نیست بلکه فرصتی است برای مقاومت، بازتعریف و بازیابی انسانیت در دل زوال جسمی. خاطرات جنگ خوک هم از این قاعده مستثنی نیست.
******
«ایسیدورو ویدال» مردی پنجاه و چند ساله و یازنشسته است که برنامه روزانهاش روال منظمی دارد. در دو اتاق اجارهای در یک مجموعه مسکونی به همراه پسرش زندگی میکند. در روز معینی از ماه و با دریافت حقوق بازنشستگی، اجاره ماهانه خانه را پرداخت میکند و خورد و خوراکشان را به کمک دریافتی پسر که نگهبان مدرسهای شبانه است، میگذرانند. او هر روز عصر به کافهای میرود و در آنجا با گروهی از دوستان همسنوسال خود (و بعضاً مسنتر) بازی میکند و وقت میگذراند.
داستان دقیقاً از جایی آغاز میشود که این روال منظم به هم خورده است؛ ویدال چند روزیست که به سبب گذاشتن دندان مصنوعی و شرم ناشی از آن، از بیرون رفتن و در ملاءعام ظاهر شدن اجتناب میکند. ضمن اینکه در پرداخت حقوق بازنشستگی تأخیری پیش آمده و او نتوانسته اجاره را پرداخت کند ولذا احساس میکند که صاحبخانه و مباشر و همسایگان، همه او را فردی میبینند که از مسئولیتهای خود سر باز زده است.
بالاخره در روز چهارشنبه 25 ژوئن (روز آغازین دفترچه خاطرات) تصمیم میگیرد به این اوضاع خاتمه بدهد. به کافه میرود و با دوستانش ورق بازی میکند. هنگام بازگشت، وقتی که مثل همیشه به صورت گروهی در حال پیادهروی به سمت خانههایشان هستند، در یکی از کوچهها با صحنهای وحشتناک روبرو میشوند: گروهی از جوانان به سر روزنامهفروش پیری ریختهاند و او را به قصد کشت میزنند. این آغاز عملی جنگ در داستان است و....
داستان توسط یک راوی سومشخص دانای محدود به ذهن ویدال روایت میشود که در دو سه مورد جزئی این راوی از افعال اول شخص استفاده میکند: «از آنجا که شب بیستوپنجم به رنگی از رویا و حتی کابوس در خاطرهها خواهد ماند، ذکر جزئیاتی معین بیمناسبت نیست. اولین چیزی که به ذهنم میرسد، باخت ویدال در تمام بازیهاست...» ص11
بدین ترتیب شکل ظاهری داستان که شبیه دفترچه خاطرات است معنا پیدا میکند و این حُسن را دارد که راوی در لحظه، وقایع را روایت، و احساسات و مکنونات ویدال را بدون سوگیری ناشی از باخبری از آینده و سرنوشت بیان میکند. البته یک دلیل بنیادین دیگر هم میتوان برای انتخاب این سبک (دفترچه خاطرات) اضافه کرد: با آنچه در زمان حال در جریان است، مثل خاطره برخورد کردن یکی از نشانههای پیری است.
در این روزانهنویسی، طبعاً ما از زاویه پیرمردها به وقایع نگاه میکنیم و فقط یکی دو بار با طرف دیگر جنگ و ماجراها مواجه میشویم ولذا از علل و انگیزههای احتمالی طرف مقابل صرفاً براساس مواردی که بیان میشود میتوانیم قضاوت کنیم که البته بزعم من کفایت میکند چون مهمتر از انگیزههای طرف مقابل،همانطور که در یکی از مقدمهها گفتم، درونی شدن آن احساس طرد و شرم است؛ که در ادامه مطلب بیشتر به آن و موارد دیگر (از جمله دو نامه) خواهم پرداخت.
******
آدولفو بیوئی کاسارس (1914-1999) در بوئنوسآیرس و در خانوادهای مرفه به دنیا آمد. پدرش تباری فرانسوی داشت و مادرش از خانوادهای ریشهدار و سرمایهدار بود. به لطف کتابخانه خانوادگی و تشویق پدرش، استعداد ادبی او خیلی زود شکوفا شد. او اولین داستان خودرا در یازده سالگی نوشت. به سبب وضعیت مالی خوب خانوادهاش، او توانست جوانی خود را منحصراً به ادبیات اختصاص دهد. در سال 1929، بیوئی اولین کتاب خودرا با هزینه و تصحیح پدرش منتشر کرد. در سالهای بعد نیز به همین ترتیب چند کتاب دیگر منتشر کرد که بعداً آنها را «وحشتناک» خواند و انتشار مجدد آنها را ممنوع کرد.
این تکفرزند خانواده خیلی زود با توجه به ارتباطاتی که مهیا بود به محافل ادبی پیوند خورد و در هفده سالگی با بورخسِ سیویکساله آشنا شد. این دوستی به همکاری مستمری تبدیل و تا زمان مرگ بورخس در سال 1986 ادامه یافت و منجر به شکلگیری یکی از مشهورترین زوجهای ادبی شد که در آثار مختلفی از داستانهای کوتاه گرفته تا فیلمنامهها و گلچینها (گلچین ادبیات فانتزی، داستانهای کوتاه و رمان پلیسی و...) با هم همکاری کردند.
نقطه عطف نویسندگی برای بیوئی کاسارس، انتشار «ابداع مورل» در سال 1940 بود. ابداع مورل با پیشگفتاری از بورخس به چاپ رسید و خیلی زود نویسنده آن را به شهرت رساند. از آثار مهم دیگر او میتوان به «شش مسئله برای دانتون» (1949)، «زمان و خدایان» (1948)، «رویای قهرمانان» (1954) و «خاطرات جنگ خوک» (1969) اشاره کرد. این نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامهنگار آرژانتینی در طول زندگی ادبیاش جوایز متعددی کسب کرد که از میان آنها بدون شک دریافت معتبرترین جایزه ادبی در ادبیات اسپانیولی، یعنی جایزه سروانتس در سال 1990 اهمیت ویژهای دارد.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه رامین ناصرنصیر، نشر خوب، چاپ دوم 1403، 287 صفحه قطع جیبی، تیراژ 500نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.5 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.72 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 میباشد. (ترجمه از اسپانیایی، یک نمره بابت برخی سانسورها کسر کردم هرچند به مترجم ارتباطی نداشت. در ترجمه اشکالی به چشمم نخورد. فقط دیدم که برخی از بومیسازی مترجم در رابطه با ضربالمثلها و شعرها و ترانهها انتقاد کرده بودند. خیلی بیانصافی بود! در همه این موارد در پانویس متن اصلی را آورده بود. کافیست جایگزین کنیم تا ببنیم چهقدر بد میشد! در واقع مترجم بهترین کار ممکن را کرده بود.)
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب « پسرانی از جنس روی » اثر سوتلانا آلکسیویچ خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «ارزانخورها» اثر توماس برنهارد خواهم رفت (هشدار: این کتاب از گروه C است و درصد بالایی حوصله آن را نخواهند داشت).

مقدمه اول: تا پیش از جنگ جهانی دوم، کشور فرانسه با احتساب مستعمرات خودش در قارههای دیگر، مساحتی بالغ بر سیزده میلیون کیلومتر مربع را شامل میشد. اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا را که کنار بگذاریم، از این حیث صدرنشین بود (حدس من این است که نزدیک به ده کشور از همین قلمرو در جام جهانی 48تیمی سال آینده حضور خواهند یافت!). با توجه به آثار جنگ دوم، طبیعتاً قدرت فرانسه و باقی استعمارگران کهنهکار اروپایی به شدت کاهش یافت و تحولات جهانی به سمتی رفت که راه برای جنبشهای استقلالطلب در این مستعمرات باز شد. سال 1960 برای مستعمرات آفریقای مرکزی و غربی، سال مهمی است، چرا که در این زمان کشورهای چاد، کامرون، ساحلعاج، نیجر، کنگو، مالی و... به استقلال رسیدند. در کنار عوامل فوق، نویسندگان و روشنفکران فرانسوی نیز در کاسته شدن عزم مقاومت در برابر جنبشهای استقلالطلبانه نقش داشتند. در حوزه ادبیات داستانی، این نویسندگان در آثارشان نوعی بستر ذهنی و اخلاقی فراهم کردند که در آن، استعمار نه تنها غیرعادلانه، بلکه از نظر منطق وجودی و فرهنگی بیپایه جلوه میکرد و استعمارگر از مقام «متمدن اصلاحگر» به موجودی در تعارض با ارزشهای جهانی و در نتیجه منزوی و درمانده تنزل یافت. طبعاً نمیتوان گفت که این آثار ادبی (به عنوان مثال سفرنامههای آندره ژید به کنگو و چاد یا تجربیات سلین در سفر به انتهای شب)، چرخ تاریخ را بدین جهت چرخاندند اما بیتردید میتوان گفت که آنها، در دگرگونی ذهنیت کسانی مؤثر بودند که در چرخش آن چرخ نقش داشتند. داستان «ریشههای آسمان» در منطقهای فرضی در چاد جریان دارد و حدوداً چهار پنج سال قبل از استقلال این منطقه منتشر شده است.
مقدمه دوم: بعد از دوران رنسانس، اروپائیان که با توسعه علم تجربی قدرتمندتر از پیش شده بودند با توسعهی تجارت، سر از نقاط دیگر جهان درآوردند و با انباشت ثروت و سرمایهای که از این مسیر عایدشان شد، پا به دوران صنعتیشدن گذاشتند و همه اینها در کنار هم وضعیتی را پدید آورد که ناظران اقالیم دیگر دنیا با مشاهدهی آنها، از میزان عقبافتادگی خود دچار شوک میشدند (البته آنهایی که توانایی درک این فاصله را داشتند و نه آنهایی که در هپروت سیر میکردند). در مقابل این احساس فاصله چه کردند؟ اغلب آنها فقط مرحلهی آخر را دیدند و به این نتیجه رسیدند که دوای درد عقبماندگی همانا صنعتیشدن است ولاغیر!! مثل یکی از شخصیتهای همین داستان که داعیه رهبری جنبش ملیگرایانه را دارد و عنوان میکند: دیدنِ دودکشهای بلند کارخانه برایش از دیدن گردنِ دراز زرافهها چشمنوازتر است. لذا هرآنچه با مسیر توسعه مد نظر آنها تقابل داشت، حذف میشد. آنها در سودای صنعتی شدن، منابع خود را بیرحمانه صرف کردند اما اکثر آنها صنعتی نشدند و با گذشت زمان، کدوهایی که در ابتدا ندیده بودند، یک به یک خودشان را نشان دادند! محصولات صنعتی توانایی رقابت نداشتند، زیرساختهای مورد نیاز با وضعیت منطقه مورد نظر تطابق نداشتند، منابع آبی ته کشید، نفس کشیدن در برخی مناطق روز به روز سختتر شد، جنگلها که زمینهای حاصلخیزِ مورد نیاز توسعه کشاورزی صنعتی را اشغال کرده بودند کوچک و کوچکتر شدند، و در نتیجه... فکر کنم نیاز به مقدمهچینی بیشتر نیست چون ما خودمان داخل فضای مشابهی بزرگ شدیم و دیدهایم که چه شد! تخریب محیط زیست، گیاهان و جانوران زیادی را به انقراض یا مرز انقراض کشاند. شخصیت اصلی داستان ریشههای آسمان بهطور خاص به مسئله فیلها میپردازد اما موضوع گستردهتر از آن است!
مقدمه سوم: پایههای استعمار در آفریقای استوایی و غربی, علاوه بر تجارت نیروی کار, بطور خاص بر «عاج فیل» بنا شد. تا پیش از ورود اروپائیان، بومیان آفریقا فیلها را برای تأمین گوشت مورد نیاز شکار میکردند اما به نظر میرسد با عنایت به سختی شکار با ابزارهای ساده و اولیه و عوامل دیگر از جمله میزان رشد جمعیت، تعادلی بین جمعیت انسان و فیلها شکل گرفته بود. با ورود اولین وسایل تزئینی ساخته شده با عاج فیل به بازارهای اروپا و محافل سطح بالا، این تعادل به هم خورد. هر فیل چند تُن گوشت داشت اما فقط دو تا عاج داشت! شکار هم با اسلحه گرم سادهتر شده بود و مزرعهدارانی که از لگد شدن محصولشان توسط این جانوران غولپیکر بیم داشتند به راحتی دست به کار میشدند و علاوه بر این بدبختانه عدهای تحت عنوان تفریح و ورزش!! به شکار روی آورده بودند و کسانی از میان آنها با افتخار از ورود خودشان به باشگاه صدتاییها و هزارتاییها خبر میدادند. خوشبختانه امروزه در چاد هنوز تعدادی فیل به صورت آزاد در قید حیات هستند و در پارک ملی زاکوما که یکی از مهمترین پناهگاههای حیات وحش در آفریقای مرکزی است، جمعیت آنها به حدود 500 رأس رسیده است (خدا خیرشان بدهد). بد نیست بدانید در همین منطقه در دهه 1970 حدود 4000 راس فیل زندگی میکرده است و برای مقایسه و درک اعداد و ارقام و بزرگی و کوچکی آنها کافیست بدانید که شخصیت محوری داستان که زندگی خود را وقف حمایت و حفاظت از فیلها کرده است چندین بار در طول داستان هشدار میدهد که فقط در یک سال گذشته (سالی در اوایل دهه 1950) سیهزار فیل در آفریقا شکار شده است. ایده محوری این فرد و همفکرانش این است که معنویت و اخلاق و کرامت انسانی و عدالت و آزادی و هرآنچه ایدهی والا و آسمانی که به اذهان میرسد، بدون رعایت حقوق حیوانات و محیط زیست به دست نمیآید و اینها قوام دهنده و نگهدارندهی آن مفاهیم هستند و در نتیجه میتوان به آنها چنین لقبی داد: ریشههای آسمان.
******
ریشههای آسمان داستانی است که در مستعمرههای آفریقایی فرانسه در سالهای ابتدایی پس از جنگ دوم جهانی جریان دارد. رومن گاری رمانی حاوی شخصیتهای متعدد خلق کرده است که با سبکی خاص حول محور شخصیتی به نام «مورل» شکل میگیرد. مورل مردی میانسال و فرانسوی است که در دوران جنگ دوم با نهضت مقاومت فرانسه همکاری فعال داشته و مدتی نیز زندان و اردوگاههای کار اجباری نازیها را تجربه کرده است. مورل پس از جنگ به آفریقا آمده است و در اوایل دهه 1950 به واسطه فعالیتهایش در زمینه حمایت از فیلها، شناختهتر میشود. او معتقد است فیلها آخرین نشانههای آزادی و معنا بر روی زمین هستند و اینگونه که انسانها کمر به شکار و محو آنها از روی زمین بستهاند به زودی این حیوان منقرض خواهد شد. او ابتدا به صورت مجدانه اقدام به نوشتن بیانیه و اعتراضنامه و جمع کردن امضاء و کنشهای مدنی از این دست میکند. مورل در میان اروپاییهای ساکن چاد، به عنوان مردی شناخته میشود که با آن کیفِ پر از اعلامیه و بیانیهاش هر آن ممکن است از راه برسد و موی دماغ بشود تا امضای فرد را برای بیانیهای بگیرد. او در میان بومیها لقبی دارد که به معنای بابای فیلهاست و معمولاً در بوتهزارها و مکانهایی که فیلها در آنجا زندگی میکنند، حضور دارد و کمتر به شهرها و روستاها وارد میشود.
از یک زمانی به بعد رویکرد او در مبارزه تغییر میکند و تصمیم میگیرد با سلاح از فیلها محافظت کند. اقدامات او در تنبیه بدنی و زخمی کردن شکارچیان و قاچاقچیان عاج و... به روزنامهها میرسد و آدمهای مختلفی گرد او جمع میشوند و در عین حال که هالهای از افسانه پیرامونش شکل میگیرد، نظریات مختلفی هم در خصوص نیات و اهداف حرکتش طرح میشود و طبعاً حاکمیت هم به همین دلیل به دنبال دستگیری اوست.
روایت در ریشههای آسمان در واقع چند سال پس از تمام شدن قائله مورل، آغاز میشود و راوی سومشخص با سبکی خاص در پی شفاف کردن این افسانه است که در ادامه مطلب بیشتر به آن خواهم پرداخت.
******
درخصوص زندگینامه رومن گاری قبلاً مطلبی نوشتهام: اینجا
ریشههای آسمان در سال 1956 منتشر و جایزه گنکور را برای نویسنده به ارمغان آورد. جایزهای که ایشان بعدها با نام مستعار امیل آژار برای «زندگی در پیش رو» دوباره کسب کرد و از این حیث در میان نویسندگان فرانسوی استثناء است (این جایزه فقط یک بار به هر نویسنده اهدا میشود). رومن گاری در ریشههای آسمان با طرح دغدغههای زیستمحیطی، به عنوان یکی از پیشگامان این عرصه به ویژه در حوزه رمان مدرن به حساب میآید. البته اگرچه داستان درباره فیلها و حفاظت از آنهاست اما بیشتر در مورد انسانهاست؛ آنچه از دست دادهایم و آنچه هنوز میتوانیم نجات بدهیم. از این حیث یکی از عمیقترین رمانهایی است که به بازنمایی رنج انسان بودن در دوران مدرن میپردازد و اگر ترجمه یا ترجمههای خوبی از آن به فارسی موجود بود، برای خیلی از دوستان خواندن آن را توصیه میکردم. در مورد ترجمهها در ادامه مطلب خواهم نوشت.
پیش از این درخصوص آثار دیگر نویسنده در وبلاگ مطالبی نوشتهام که در لینکهای مقابل قابل دسترسی است: خداحافظ گاری کوپر، زندگی در پیش رو، لیدی ال، مردی با کبوتر.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه منوچهر عدنانی، نشر ثالث، چاپ چهارم 1393، 571 صفحه، تیراژ 700نسخه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 4.2 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 4.12 )
پ ن 2: نمره من به ترجمهها 4 از 10 میباشد. (توضیحات در ادامه مطلب)
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «خاطرات جنگ خوک» اثر آدولفو بیویی کاسارس خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «پسرانی از جنس روی» اثر سوتلانا آلکسیویچ خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: عجیب است! وقتی نوبت اول داستانها را خواندم چندان به دلم ننشستند. به هیچ وجه قصد نداشتم آن را دوباره بخوانم. لذا به سراغ کتاب بعدی یعنی «ریشههای آسمان» رفتم. در لابلای خواندن ریشهها یادداشتهایم در مورد رمان «زن ظهر» را جمع و جور کردم و بالاخره مطلب را نوشتم و در وبلاگ قرار دادم؛ در این میان جنگ آغاز شده و به اتمام رسیده و ریشههای آسمان هم تمام شده بود. حالا نوبت نوشتن در مورد عشقهای زودگذر ماندگار بود، لذا با آنچه که از داستانهای این کتاب در ذهنم بود و مختصر یادداشتهایی که نوشته بودم، سه مقدمه نوشتم. راستش از این مقدمهها راضی هم بودم! اما برای نوشتن ادامه مطلب دیدم که لازم است نگاه دوبارهای به داستانها بیاندازم. دوباره خواندم. یکی دو داستان را سهباره خواندم. دیدم سه مقدمهای که نوشتهام تا حدودی بیربط است!! برداشتهای اولیه من با آنچه الان معتقدم، زاویه دارد و گاه کاملاً دور از منظور نویسنده است... الان متوجه میشوم چرا برخی نقدها و معرفیها اینقدر از مسئله اصلی پرت هستند. خطر از بیخ گوشم گذشت! وگرنه دچار پرتوپلاگویی شده بودم؛ اتفاقی که در گذشته هرگاه دوبارهخوانی نکردهام حتماً قابل تصور است که رخ داده باشد! البته این به آن معنا نیست که در ادامه با یک نوشتهی آنچنانی روبرو خواهید شد. خیر، مثل اغلب اوقات: معمولی!
مقدمه دوم: سرنوشت اتحاد جماهیر شوروی از جهات مختلف سرشار از نکات عبرتآموز سیاسی اجتماعی است. از منظر ادبیات داستانی هم میتوان گفت این دوران، تنها یک بستر روایی برای بیان داستان نیست بلکه منبعی بیپایان از تأملات اجتماعی، سیاسی و انسانی است. روایتهای مجموعه داستانِ حاضر، عمدتاً در یکی دو دهه پایانی این رژیم جریان دارد اما گاهی دنباله روایت به دوران پس از از فروپاشی میرسد چرا که راوی در هر داستان، تقریباً بیست سال پس از فروپاشی، با نگاه به گذشته و خاطراتش، اقدام به روایت برای ما میکند. لحن روایتها سردی خاص خودش را دارد و این سردی به شدت با فضای شوروی، آنچنان که نویسنده و راوی و راویان داستانهای مشابه درک کردهاند، مطابقت دارد. روزمرگیهای فرسایشی، احساس ناکارآمدی حکومت، احساس ناتوانی در برابر قدرتِ مسلطِ تمامیتخواه، سنگینی فضا و شعارزدگی و ناامیدی و بیاعتمادی موجود در جامعه و از همه مهمتر تجربهی آنچه پس از فروپاشی پیش آمد و سرخوردگیهای ناشی از آن و عوامل دیگر همه دست به دست هم دادهاند تا این سردی را در جان آدم بنشانند. اما علیرغم این سردیِ لحن، محتوا و ایدهی اساسی نویسنده در این داستانها، ایدهای گرم و امیدبخش است.
مقدمه سوم: فروپاشی صرفاً یک لحظهی ثبت شده در تقویم تاریخ نیست؛ بلکه فرایندیست فرسایشی که طی آن بنیانهای یک جامعه یکییکی از میان میروند یا به حداقل میزان تأثیرگذاری و کارکردِ خود، فروکاسته میشوند. آنچه معمولاً از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و به طور کلی بلوکِ شرق به ذهنها خطور میکند، تصاویر لحظهی سقوط حکومتهاست؛ تصاویری از پایین کشیدن پرچمها و سقوط مجسمهها، یا تصاویر خروج رهبران از کاخ قدرت و یا تخریب دیوار برلین و... اما اگر بتوانیم درست و دقیق و عمیق به این جوامع نگاه کنیم، خواهیم دید که در فرایند فروپاشی و قبل از سقوط حکومتها، مجموعهای از نهادها و ساختارهای اجتماعی دچار فرسایش تدریجی شدهاند؛ از اقتصاد و فرهنگ تا اعتماد عمومی و امید به آینده. در فرایند فروپاشی، آنچه شاید بیش از همه آسیب میبیند؛ اعتماد اجتماعیست. همان چسب نامرئی که افراد، گروهها، و نسلها را به یکدیگر پیوند میدهد: سرمایه اجتماعی. پس از سقوط نظم سیاسی، ساختن بنای جدید بدون این سرمایه حیاتی، کاریست طاقتفرسا و حتی ناشدنی. در نبود اعتماد، نه روایتهای مشترک شکل میگیرند، نه زبان گفتگو میان گروههای گوناگون پدید میآید و نه امکان رسیدن به راهحلهایی که اکثریت جامعه را با خود همراه سازد. آنچه پس از سقوط باقی میماند، جامعهایست بیپناه که خیلی از توانمندیهایش تحلیل رفته است و در غیاب این بنیانهای نامرئی، تصور فردایی بهتر کاری است دشوار و گاه موهوم. لذا حفظ و حراست از تهماندههای عناصر فرهنگی وحدتبخش و اعتماد و امید از اوجب واجبات است. روایتهای این مجموعه پژواکی از همین خلاء و گسست است؛ تلاشهایی انسانی برای معنا بخشیدن به زیستن در جامعهای که در حال از همگسیختن است.
******
این مجموعه شامل هشت داستان است که توسط راوی مشترکی روایت میشود. این راوی مردی است میانسال که تقریباً با توجه به شواهد در حوالی سال 2010 و با نگاهی به گذشته، این هشت داستان کوتاه را کنار هم روایت میکند. داستانها با یک استثناء از نظر زمان وقوع مرتب شدهاند. داستان اول (اقلیت ناچیز) تقریباً در اوایل دهه 80 میلادی جریان دارد و طبق ترتیب زمانی میبایست داستان ششم یا هفتم میبود اما به دلیلی ویژه در ابتدا قرار گرفته است. در این داستان راوی با یک مبارز و شورشی قدیمی(دیمیتری) که سالها در زندانهای رژیم کمونیستی محبوس بوده، یکی دو ساعتی پیادهروی میکند. او از دیمیتری نقل میکند که اقلیت ناچیزی از مردم هستند که میتوانند زیباییها و لحظاتِ لذتبخشِ زودگذر را درک کنند و به آنها توجه کنند. راوی با توجه به این آموزه، در داستانهای بعدی به لحظات و تصاویر ماندگاری که در زندگی خود تجربه کرده، میپردازد و در داستان آخر دوباره بهنوعی به دیمیتری و آموزهاش بازمیگردد و بدینتریتب ادای دینی به او میکند.
اهمیت این ایده در این قضیه نهفته است که ما آدمیان معمولاً در زندگی خود «به دنبال بهشتی هستیم که دوام بیاورد» و در این رهگذر خیلی از زیباییها و لذتهای زودگذر به چشممان نمیآید و چنانچه بیاید هم از کنار آنها به راحتی عبور میکنیم. این طرز فکر و رویکرد، همواره بسترساز شکلگیری و رواج ایدئولوژیها و عقایدی شده است که وعدهی بهشتی ابدی و لذات ماندگار به آدمیان میدهند. اتحاد جماهیر شوروی یکی از نمونههای است که میشود بدون دردسر به آن پرداخت. وعدهی آنها تحقق جامعهای در آیندهی نزدیک بود که در آن هیچ شری از نابرابری و حرص گرفته تا خشونت و نفرت و... وجود ندارد و هرکس به قدر نیازش از همه چیز متمتع میشود و خلاصه از این شعارها! این تجربه و تجارب دیگر نشان داده است که رویا و سودای خلق بهشت بر روی زمین به کجا منتهی شده است. به قول راویِ این مجموعه تنها بهشتی که بر روی زمین قابل دستیابی است همین دلبستگیهای گذرا، همین لحظات و لذات زودگذری است که در عینحال همواره در ذهن میماند. طنز قضیه هم در اینجاست که سردمداران نظام توتالیتر و وعدههای طاق و جفتشان از مرزهای شرقی تا غرب امپراتوری، همگی نیست و نابود شدهاند اما این صحنههایی که گاه در حد یک فریم هستند در ذهن راوی و حالا هم با روی کاغذ آمدن ماندگار هستند.
آنچه همانند یک نخ تسبیح همهی این داستانها را به هم پیوند داده، همین موضوع است. اگر بعد از خواندن آنها، سؤالی اینچنین در ذهن خواننده شکل بگیرد نویسنده در کارش توفیق داشته است: چرا باید منتظر باشیم در آینده و بلکه آیندهای دور خوشبخت بشویم؟! چرا همین الان عاشق همنوعان خود نباشیم؟ آیا میشود با نفرتپراکنی و خشونت به جامعهای عاری از خشونت و نفرت رسید؟! کار نویسنده در واقع به تأسی از شخصیتی که خلق کرده، شوریدن علیه دنیایی است که در آن نفرت حرف اول را میزند و عشق، بیماری به حساب میآید. در ادامه مطلب بیشتر به داستانها و برداشتها و برشهایی از آنها خواهم پرداخت.
******
آندری سرگیویچ مَکین در سال 1957 در کراسنویارسک روسیه به دنیا آمده است. اطلاعات چندانی در خصوص پدر و مادرش در دست نیست. در منابع مختلف عنوان شده که مدتی را در پرورشگاه گذرانده و بعد نزد مادربزرگی فرانسوی بزرگ شده است که به نظرم چندان دقیق نیست و بیشتر برگرفته از آثار و داستانهای اوست. در سی سالگی از شوروی گریخته و در فرانسه ساکن شده است. اولین اثرش «دختر یک قهرمان اتحاد جماهیر شوروی» است که ناشران مختلفی از چاپ آن سر باز زدند و او نهایتاً کتاب را در سال 1990 به عنوان ترجمهای از کارِ یک نویسنده روس که نمیخواهد هویت اصلیاش فاش شود، به چاپ رساند. کتاب بعدی با عنوان «اعترافات یک پرچمدار شکستخورده» در سال 1992 به همین شیوه منتشر شد. او در سال 1995 با «وصیتنامه فرانسوی» به شهرت رسید و جوایز معتبری چون گنکور و مدیسی را به دست آورد. او از سال 2016 عضو فرهنگستان فرانسه است که عضویت در آن یکی از بالاترین افتخاراتن ادبی در فرانسه محسوب میشود. از آثار معروف دیگر او میتوان به «موسیقی یک زندگی»(2001)، «زنی که منتظر بود»(2004) و «جرم الگا آریلینا»(1998) اشاره کرد.
مجموعه داستان عشقهای زودگذر ماندگار در سال 2011 منتشر شده است.
....................
مشخصات کتاب من: ترجمه اسدالله امرایی، نشر چشمه، چاپ اول 1396، 130صفحه.
پ ن 1: نمره من به این کتاب 3.9 از 5 است. گروه B (نمره در گودریدز 3.8 )
پ ن 2: نمره من به ترجمه 9 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد داستان «ریشههای آسمان» اثر رومن گاری خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «خاطرات جنگ خوک» اثر خوزه بیویی کاسارس خواهم رفت.
ادامه مطلب ...