
مقدمه اول: در این داستان به طور مشخص و البته گاه در دنیای بیرون، ما با شخصیتهایی روبهرو میشویم که در ظاهر تجسم مسئولیتپذیری و فداکاری هستند، اما در واقع، درگیر نوعی توهم خیرخواهیاند. این جماعت عمدتاً خود را برادر یا پدر یا دوستی مسئولیتشناس میدانند که «وظیفه» دارند دیگران را به بهشت رهنمون کنند و در این راه به خواست و نیاز و علایق و سلایقِ آن دیگران، کوچکترین توجهی ندارند. آنها نسخهی تجویزی خودشان را، نسخهی برتر و معمولاً تنها نسخهی موجود میدانند و از شدت باور به درستبودن راه خود، دیگران را از حق تجربه و انتخاب محروم میکنند. اگر کسی از اعضای خانواده یا دوستان، در معرض گرفتن تصمیمی باشد که از نگاه ایشان تصمیم درستی نیست، همواره آماده دخالت در امور هستند. احتمالاً این بیت و ضربالمثل در پس ذهنشان جایگاه ویژهای دارد: چو میبینی که نابینا و چاه است، اگر خاموش بنشینی گناه است! بدیهی است این گروه خیرخواه که همواره صلاح دیگران را بهتر از خودشان تشخیص میدهند میتوانند به اشخاصی مداخلهگر و سلطهجو تبدیل شوند.
مقدمه دوم: در لایههای زیرین عنکبوت، چیزی فراتر از روابط خانوادگی جریان دارد: ترس از تنهایی، ترس از بینقش شدن، ترس از اینکه جهان بدون ما هم میتواند ادامه پیدا کند. «ژرار»، با تمام قطعیت و خودبسندگیاش، در واقع انسانی است که از بینیازی دیگران وحشت دارد. او سالها در نقش «ستون خانواده» زیسته و معنای وجودیاش را از همین نقش گرفته است. وقتی خواهرانش کوچکترین نشانهای از استقلال نشان میدهند، اضطراب او فوران میکند؛ نه به این دلیل که نگران آیندهی آنهاست، بلکه چون استقلال آنها به منزلهی فروپاشی جایگاه اوست. این داستان در عین سادگی نشان میدهد که چگونه نیاز به ضروری بودن میتواند روابط را مسموم کند و علاقه به کنترل و تحت تسلط گرفتن دیگران را افزایش دهد. عنکبوت از این زاویه، داستان انسانی است که از آزادی دیگران میترسد، چون آزادی آنها یعنی مواجهه با خلأ درونی خود؛ و این برای چنین اشخاصی بسیار امر ترسناکی است.
مقدمه سوم: این تیپ شخصیتهای داستانی که خود را محافظ، راهنما و ستون خانواده میدانند، اما خیرخواهیشان با کنترلگری و اضطراب درهم تنیده، کم نیستند. ژرار نمونهای از همین الگوست: کار ذهنی میکند و خود را عقل برتر میداند و جملاتی از فلاسفه بزرگ بهجا و بیجا بر زبان میآورد و برای رسیدن به اهدافش مثل عنکبوت دام پهن میکند؛ روشنبینی اغراقآمیزش او را از لذتهای معمول بری میکند ولذا در رابطهاش با دیگران و بهویژه زنان، ناتوان است. فردی که ابتدا ممکن است او را خیرخواه ببینیم اما در ادامه بدون شک برای همگان خودشیفتهای خودخواه است. فردی که در نهایت از اینکه دیگران مطابق نظریههای او زندگی نمیکنند سرخورده و نگران میشود. الگویی که در سطح کلان اجتماعی هم کاملاً آشنا است: پدرسالارِ خیرخواه و دلواپس!
******
«ژرار فونسک» مرد جوانی است که به همراه مادر و سه خواهرش در پاریس زندگی میکند. در طول داستان او در حال ترجمه کتابی جنایی-معمایی است و همزمان مشغول تکمیل مقالهای در باب شر است و معتقد است کار در خانه به کار در بیرون ارجح است و در نتیجه چندان به بیرون از خانه نمیرود. او به واسطه تحصیلات و مطالعاتش مورد وثوق و توجه دیگر اعضای خانواده خود میباشد. داستان از جایی آغاز میشود که مراسم عروسی دختر دوم خانواده، لوسی در حال برگزاری است و ژرار خود را مریض کرده تا در خانه بماند و در این مراسم شرکت نکند. او اخیراً موفق شده تا الیزابت (بزرگترین خواهر) را از ازدواج با خواستگارش منصرف کند اما...
ژرار خود را برادری میداند که «وظیفه» دارد خواهرانش را خوشبخت کند؛ اما این خوشبختی نه بر اساس خواست آنها، بلکه مطابق نسخهای است که خودش به آن عقیده دارد چرا که معتقد است بهتر از آنها میفهمد که چه چیزی برایشان لازم است. عشق در نگاه او با چهرهای حیوانی به تصویر کشیده میشود و در نتیجه علاوه بر انزجار خودش از ارتباط با زنان، نمیتواند خواهرانش را نیز در چنین موقعیتی تصور و تحمل کند. او حتی در دوران کودکی هم نسبت به کسانی که به خواهرانش نزدیک میشدند حساس بوده است.
همین نکتههای به ظاهر کوچک، رمان را از یک داستان خانوادگی به یک مطالعهٔ روانشناختی ساده اما قابل تأمل تبدیل میکند و نشان میدهد که چگونه نیتهای خوب، اگر با قطعیت ذهنی و ترس از دست دادن نقش همراه شوند، میتوانند به مداخلهگری و سلطه تبدیل شوند.
................................
لئو تاراسف(1911-2007) با نام مستعار هانری تروایا در مسکو متولد شد. پدرش با تباری ارمنی در دربار تزار منصبی داشت و در زمان انقلاب مجبور به ترک وطن شد. آنها در سال 1920 در پاریس مستقر شدند و هانری علاوه بر زبان روسی، زبان فرانسه را فرا گرفت. او پس از اتمام تحصیلات متوسطه علیرغم عشقی که به ادبیات و نوشتن داشت در رشته حقوق وارد دانشگاه شد اما در کنار تحصیل فعالیتهای ادبی خود را آغاز کرد. پس از دریافت مدرک لیسانس به خدمت سربازی رفت و اولین رمانش در همین دوره به چاپ رسید و مورد توجه قرار گرفت. او سپس در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار شد اما اوقات فراغت خود را تماماً به ادبیات اختصاص داد و در نتیجه آثارش یکی پس از دیگری منتشر شد. عنکبوت پنجمین اثر اوست که در سال 1938 برای این نویسنده جوان، معتبرترین جایزه ادبی فرانسه یعنی جایزه گنکور را به ارمغان آورد.
هانری تروایا در طول زندگی حرفهای خود بیش از صد عنوان کتاب منتشر کرد که شامل رمانها، زندگینامهها و آثار تاریخی میشد. او به ویژه در نوشتن زندگینامه شخصیتهای برجسته روسی و فرانسوی تبحر داشت. از جمله آثار مشهور او در این زمینه میتوان به زندگینامههای کاترین کبیر، ایوان مخوف، آنتوان چخوف، گوستاو فلوبر و لئو تولستوی اشاره کرد. سبک نوشتاری تروایا به دلیل سادگی، شفافیت و روایتگری گیرا، همواره مورد توجه خوانندگان عام بود. او توانست با قلم خود، زندگی پر فراز و نشیب شخصیتهای پیچیده تاریخی را به شکلی جذاب و قابل فهم برای مخاطبان به تصویر بکشد. تروایا به پاس سالها فعالیت ادبی و فرهنگی، از سال 1959 تا زمان مرگش در سال 2007 نزدیک به نیم قرن عضو فرهنگستان فرانسه بود.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه پرویز شهدی، نشر کتاب پارسه، چاپ اول 1394، تیراژ 700نسخه، 247صفحه. قیمت 15000 تومان.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.65)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 8 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی در مورد نمایشنامه «شب هزار و یکم» اثر بهرام بیضایی خواهد بود و پس از آن به سراغ کتاب «بار هستی» اثر میلان کوندرا خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: آفریقا در میان قارهها از لحاظ قدمت حضور انسان، قدیمیترین منطقه روی زمین است. تنوع قومیتی و زبانی در این قارهی کهن بسیار بالاست بهنحویکه در یک منطقه کوچک، اقوامی در نزدیکی یکدیگر زندگی میکنند که زبان یکدیگر را به هیچ عنوان متوجه نمیشوند. اینکه تا پیش از آمدن اروپاییها به این قاره، آنها چگونه زندگی میکردند مسئلهایست که گوشهای از آن در «همهچیز فرو میپاشد» اثر چینوآ آچهبه آمده است؛ اما در هر حال این قاره به دلیل برتری بیچونوچرای نظامی اروپاییان، بین آنها تقسیم شد و همانطور که از نقشهی کشورها برمیآید مهمترین ابزار برای این تقسیم، خطکش و مداد بوده است! خطوط مرزی اکثراً صاف و مستقیم هستند و گاه طبیعت به لطف برخی رودخانهها اندکی پیچوخم در این خطوط به وجود آورده است. اروپاییها پس از جنگ جهانی دوم به مرور از این قاره خارج شدند و در مرزهایی که به آن صورت مشخصشده بود کشورهایی به وجود آمدند. اشکال کار این بود که داخل این مرزها به دلیل همان تنوع قومی و زبانی و حالا مذهبی، ملتی پدید نیامده بود که بتوان انتظار شکلگیری دولت-ملت را داشت تا حاکمان بتوانند بر اساس آن کار را پیش ببرند و احیاناً مسیر توسعه را بپیمایند. تا دههها بعد در این زمینه پای کشورهای آفریقایی میلنگید و هنوز هم در برخی نقاط میلنگد.
مقدمه دوم: یکی از آشناترین مناطق آفریقا برای جماعت رمانخوان همین نیجریه است. منطقهای که نویسندگان بزرگی داشته و دارد که حاصل کارشان به کسب نوبل و بوکر و پولیتزر هم رسیده است؛ غیر از کتابی که در مقدمه اول از آن یاد شد، میتوانم به دیگر آرامشی نیست و راهگرسنگان و خواهرم قاتل زنجیرهای اشاره کنم که در مورد آنها قبلاً در وبلاگ نوشتهام. نام نیجریه خودش محصول دوره استعمار است و پیش از آن وجود خارجی نداشته است. در این منطقه سه قوم اصلی هاسا، یوروبا و ایبو حدود شصت الی هفتاد درصد جمعیت را تشکیل میدهند و باقی هم، چندین و چند قوم کوچک دیگر را شامل میشود. هاساها در شمال، مسلمان هستند و ایبوها در جنوب شرقی، مسیحی و یوروباها هم در غرب، ترکیبی از این دو دین را دارند. البته ادیان اولیه حضور خود را کماکان حفظ کردهاند بخصوص اینکه اسلام و مسیحیت در این خطه، همانند نقاط دیگر، رنگ و بوی ادیان بومی را به خود گرفته است. جمعیت ایبوها در زمان استقلال نسبت به دو قوم اصلی دیگر کمتر بود اما پیش از آن به مدد برخی خصوصیات قبیلگی و اتحادی که بین خود داشتند و عوامل دیگر، توانسته بودند در زمینههای مختلف سیاسی و اقتصادی توفیقات بیشتری را به دست آورند. در داستان «دیگر آرامشی نیست» نوع همکاری روستاییان ایبو جالب توجه بود: آنها از شکم خود میزدند و پول روی هم میگذاشتند تا فردی از اهالی را برای تحصیل به خارج از کشور بفرستند تا او پس از برگشت بتواند شغل مهمی را به دست آورد و سپس دست دیگر اهالی را بگیرد و جبران کند؛ چنین بینش و دوراندیشی و پشتکاری ستودنی است! به همین خاطر است که به یکی از سفیدپوستان حاضر در این داستان توصیه شده است که مراقب باشد خدمتکار ایبو به کار نگیرد چون تا چشم به هم بزند، خدمتکار مذکور صاحبِ خانه و زمینهای اطرافش شده است! خلاصه اینکه وقتی انگلیسیها قصد کردند که امور نیجریه را واگذار کنند، نوعی فدرالیزم را پایهگذاری کردند و دستِ بالا را در حکومت مرکزی به هاساها سپردند که در آن زمان حداقل سی درصد جمعیت را تشکیل میدادند. شاید برای حفظ آن خطوطی که با مداد و خطکش روی نقشه رسم شده بود چاره دیگری نبود اما برخی ناکارآمدیها و فساد چشمگیر در حکومت سبب شد کودتایی شکل بگیرد و این جرقهای بود تا در این کشور تازه استقلالیافته، در کمتر از یک دهه، چنان کشت و کشتاری بین اقوامی که یکدیگر را کافر میدانستند راه بیفتد که قصهاش اگرچه تلخ، اما بسیار عبرتآموز است.
مقدمه سوم: با توجه به جمیع جهاتی که در این داستان با آنها روبرو میشویم من کاملاً درک میکنم که چرا ایبوها در آن زمان برای اعلام استقلال از سرزمین نیجریه و تشکیل کشوری به نام «بیافرا» اقدام کردند اما کار آنها با خوشبینی و خوشخیالی فراوانی عجین بود. در چنین شرایطی وقتی جماعتی بر اساس آرمانگرایی احساسی، برانگیخته میشوند و سیاستمداران و رهبرانشان نیز با همین سلاح (آرمان و احساس و بدون تدارک و سیاست) وارد عمل شوند، نتیجه معمولاً مشخص است و کاری پیش نمیرود و چیزی که باقی میماند کینه و نفرت حاصل از جنگ داخلی و گرسنگی و قتلعام و غیره و ذلک است و البته آن احساس فریبخوردگی که پس از پایان کار به آدمیان دست میدهد. وقتی آن فجایع در بیافرا رخ داد تقریباً همه در برابر آن سکوت کردند و طبعاً اکثریت مطلق دنیا از آن بیخبر ماندند. البته که عکسهای تکاندهندهای از کودکان گرسنه در مجلات اروپایی چاپ شد اما این سبب نشد که اقدام چارهسازی شکل بگیرد. در واقع میتوان نتیجه گرفت که عکسها و فیلمها و خبرهای تکاندهنده به تنهایی گرهگشا نیستند! بیافراییها واقعاً در حد توانشان مقاومت کردند اما مظلوم بودن و این احساس که خدا با ماست و در نتیجه همه امور را به نفع ما ردیف میکند و آهِ مظلوم یقه ظالم را میگیرد و... کفایت نمیکند. اگر اینگونه بود سیاست و سیاستمدار و تحلیلگر و استراتژیست و چه و چه به چه کار میآمد؟! اگر چنین سازوکارِ با قطعیتی وجود داشت، وضعیت بهسامانتر از این بود که میبینیم. چیماماندا آدیشی در رمان نیمهی یک خورشید طلایی همین شکست آرمانگرایی احساسی و همین رنج خاموش را از دل زندگی شخصیتهایش روایت میکند؛ آدمهایی که جنگ برایشان یک مفهوم سیاسی و خبری نبود، بلکه یک تجربهی زیسته بود.
******
ارباب کمی خل بود. او سالهای درازی را به خواندن کتاب در آن سوی دریاها گذرانده بود، در اتاق کارش با خودش حرف میزد، جواب سلام کسی را نمیداد، و خیلی هم پشمالو بود. اینها را عمهٔ اوگوو، در باریکه راه منتهی به دانشگاه، با صدایی آهسته به او گفت: «اما مرد خوبیه.» و بعد اضافه کرد: «تا وقتی کارت رو خوب انجام بدی، خوراک خوبی هم میخوری، هر روز خوراک گوشت گیرت میآد.» حرفش را قطع کرد تا تف کند، بزاق با صدایی مکنده از دهانش خارج شد و روی چمنها افتاد.
اوگوو باورش نمیشد که کسی، حتی این اربابی که قرار بود برای خدمت در خانهاش زندگی کند، هر روز گوشت بخورد. اما از آن جا که وجودش لبریز از امید و آرزو بود و فکرش مشغول تجسم زندگیای تازه دور از دهکدهاش، با حرفهای عمهاش مخالفتی نشان نداد. آن دو از وقتی در ترمینال از کامیون پیاده شده بودند، داشتند پیاده میرفتند.
این جملات ابتدایی داستان است. اوگوو پسربچه نوجوانی است که برای کار به منزل اودنیگبو، استاد ریاضی دانشگاه، میرود؛ مردی ایبو، آرمانگرا و پرشور که عصرها جمعی از اساتید را دور هم جمع میکند تا دربارهی مسائل روز نیجریه و آفریقا بحث کنند. نامزد او اولانا پس از پایان تحصیلاتش به وطن بازگشته و برای تدریس به شهرک دانشگاهی سوکا آمده است. پدر اولانا از مقاطعهکاران نزدیک به دولت است که از این راه ثروت بسیاری به دست آورده است. اولانا خواهر دوقلوی ناهمسانی به نام کاینن دارد که بعد از تحصیل در لندن، راه پدر را در تجارت پیش گرفته و یکی از دوستانش ریچارد، جوانی انگلیسی است که شیفتهی هنر باستانی ایبوها شده و در تلاش است نویسنده شود.
رمان چهار قسمت و ۳۷ فصل دارد و راوی سومشخص روایتش را از سه زاویه پیش میبرد: اوگوو (12فصل)، اولانا (13فصل) و ریچارد(12فصل). قسمتهای اول و سوم در اوایل دههی ۱۹۶۰ میگذرند؛ زمانی که زندگی شخصیتها آرام، روشن و پر از امید است. اما در قسمتهای دوم و چهارم، ناگهان وارد اواخر دهه میشویم: جنگ، فروپاشی، گرسنگی و وحشت. این تغییر ناگهانی، همان شوکی است که آدیشی میخواهد خواننده تجربه کند.
«نیمهی یک خورشید طلایی» بهخاطر روایت روان و خوشساختش خیلی زود مرزهای جغرافیایی را پشت سر گذاشت و در سال ۲۰۰۷ جایزهی اورنج را به دست آورد. در ادامه مطلب، بیشتر به داستان و برداشتهایم از آن خواهم پرداخت.
................................
چیماماندا انگزی ادیشی متولد سال 1977 در خانوادهای پرجمعیت در شهر انوگو که یکی از شهرهای مهم ایبو نشین است به دنیا آمد. از قضا پدرش همانند اودنیگبو استاد ریاضیات و اهل آبا و مادرش همانند اولانا داتشآموخته جامعهشناسی و اهل اوماناچی است! پدرش که در برکلی کالیفرنیا مدرک دکترا گرفته بود برای تدریس به دانشگاه سوکا میآید و در هنگام جنگ بیافرا به فعالیت دولتی میپردازد. این خانواده بعد از اتمام جنگ به سوکا بازمیگردند و در خانهای که قبلاً آچهبه در آن زندگی میکرد ساکن میشوند. آماندا (نام تعمیدی او) پس از پایان تحصیلات متوسطه با کسب رتبه برتر، وارد دانشگاه سوکا شد و در نوزده سالگی اولین مجموعه اشعارش به چاپ رسید. او پس از یک سال و نیم تحصیل در داروسازی به آمریکا رفت و در رشته ارتباطات ادامه تحصیل داد. دو سال بعد نمایشنامهای با عنوان به عشق بیافرا نوشت که حاصل کاوشهای او در مورد جنگ بود. او در سال 2003 مدرک کارشناسی ارشد در رشته نویسندگی خلاق را از دانشگاه جان هاپکینز کسب کرد. در دانشگاه پرینستون تدریس داستاننویسی داشت و از دانشگاه ییل در رشته مطالعات آفریقا مدرک کارشناسی ارشد دوم خود را اخذ کرد.
او پس از انتشار اولین رمانش به نام گل ختمی بنفش، به مدت چهار سال بر روی نیمه یک خورشید طلایی کار کرد و در آن البته از برخی خاطرات پدرش بهره برد. پس از موفقیت این رمان، او تا کنون دو رمان دیگر و چند مجموعه داستان و کتاب غیرداستانی هم منتشر کرده است اما شهرت او بیشتر به واسطه سخنرانیهایش جهانی شده است. از معروفترین سخنرانیهای او میتوان به «خطر یک داستان واحد» و «همه ما باید فمینیست باشیم» اشاره کرد. او در ایالات متحده زندگی میکند.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه ناهید تبریزی، نشر چشمه، چاپ اول زمستان 1388، تیراژ 1500نسخه، 626صفحه. قیمت 11000 تومان.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.7 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 4.34)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 8 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی طبق برنامه قبلی درمورد کتاب «عنکبوت» اثر هانری تروایا خواهد بود و پس از آن به سراغ نمایشنامه «شب هزار و یکم» اثر بهرام بیضایی خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: گاهی عنوان یک کتاب مثل ضربه پنالتی میماند؛ ناگهانی، پر هیجان و تأملبرانگیز. بیست سال قبل، هنگام کنکاش در لیست 1001 کتابی که سایت آمازون برای خواندنِ قبل از مرگ توصیه کرده بود، به نام این اثر برخوردم. عنوانی که اگر اهل فوتبال باشید و یا حتی نباشید، جالب توجه است. در آن زمان لیستی تهیه کرده بودم که همیشه همراهم بود و در اوقات فراغتی که بسیار لذتبخش هم بود، در کتابفروشیها به دنبال کتابها میگشتم. این کتاب هم در آن لیست حضور داشت اما آن زمان بسیار کمیاب و حتی نایاب بود و در نتیجه موفق به پیدا کردن آن نشدم. همین یکی دو سال پیش در یکی از پلتفرمهای فروش اینترنتی آن را دیدم و به سبد خرید و در نهایت کتابخانهام اضافهاش کردم...(داخل پرانتز و کاملاً بی ارتباط باید عرض کنم؛ چند روز پیش داشتم فتوحات اقتصادی خودم را مرور میکردم، به این نتیجه رسیدم که موفقترین کار اقتصادی من همین کتاب خریدنها بود؛ هم موقع خرید لذت میبردم، هم اکثر اوقات موقع خواندنشان، و هم پُرسودترین سرمایهگذاری اقتصادی من در تمام طول زندگی بوده است! باقی سرمایهگذاریها همه از مقوله کشک و پشم از کار درآمدهاند... حال و هوای این روزها آدم را به کجاها که نمیبرد! پرانتز بسته)... صرفاً میخواستم بگویم اگرچه عنوان کتاب بسیار جذاب و پرهیجان است، روایت اما بسیار سرد و خالی از هیجان است. درست مثل لحظهای که توپ روی نقطهی پنالتی قرار میگیرد؛ گاهی آنچه رخ میدهد چیزی است که انتظارش را ندارید و بُهتزده میشوید!
مقدمه دوم: این رمان در گودریدز با میانگین امتیازی بهمراتب پایینتر از کلاسیکهای همخانوادهی خود، همچون بیگانه کامو (۳٫۷) و تهوع سارتر (۳٫۹۳)، مواجه شده (3.17)؛ و این نشانهای روشن از عدم ارتباطگیری بخش بزرگی از مخاطبانِ عام با این اثر است. مرور نقدهای کاربران نشان میدهد که از نکاتی نظیر خشکی و سردی روایت و کنشهای عجیب شخصیت اصلی گرفته تا بیمعنایی و اضطراب و بیگانگی، بهصورت متضاد به عنوان نقاط مثبت و منفی مطرح شدهاند. اما در میان طرح نکات مثبت و منفی، جای خالی مسئلهی اصلی داستان بهوضوح دیده میشود: مسئلهی زبان! در ریویوهای مختلف کمتر نشانی از توجه به زبان بهعنوان محور روایت دیده میشود، حال آنکه همین زبان ــ با تکرارها، جزئینگریها، سکوتها و نارساییهایش ــ بنیان اثر را میسازد. سردی و خشکی روایت دقیقاً متناسب با هدف نویسنده و متناسب با اختلالی است که در شخصیت اصلی وجود دارد، اختلالی که در سطح زبان بازتاب مییابد. مشکل عدم ارتباطگیری مخاطب اما اینجاست که نویسنده دغدغهی تحلیل روانشناختی ندارد و به دنبال بیان یک رابطه علت و معلولی در رخدادهای داستان نیست، به نظر میرسد نویسنده بیشتر به دنبال نشان دادن نسبت انسان با مقوله زبان بوده است. زبان در این اثر نه تنها حامل داستان، بلکه خود داستان است: همان میدان اضطراب که شخصیت و خواننده را در بر میگیرد.
مقدمه سوم: در ادبیات مدرن، زبان صرفاً وسیلهای برای بازنمایی جهان نیست؛ بلکه خود گاه به مسئلهای بنیادین بدل میشود. برخی نویسندگان قرن بیستم نشان دادهاند که زبان در بسیاری موارد از ایجاد ارتباط شفاف و منسجم ناتوان است و همین شکست، تجربهی انسان مدرن را بازتاب میدهد. شکافها و نارساییهای زبان، جهان را به مجموعهای از نشانههای پراکنده و بیمعنا فرو میکاهند و فرد را در وضعیت بیگانگی و اضطراب قرار میدهند. در کنار بحران زبان، در این رمان مفهوم «اختلال ادراکی» نیز جایگاهی ویژه دارد. اختلال ادراکی به شرایطی اشاره میکند که در آن فرد نمیتواند دادههای حسی را بهدرستی دریافت یا سازماندهی کند. نتیجه آن میشود که جهان بیرونی به صورت تکهتکه، تحریفشده یا تهدیدآمیز تجربه میشود. فرد ممکن است هر حرکتی را به نشانهای تعبیر یا اشیاء را بهعنوان پیامهای رمزی درک کند؛ در چنین شرایطی روابط علت و معلولی از دست میرود و واقعیت به مجموعهای از نشانههای پراکنده بدل میشود. در ادبیات، این وضعیت اغلب بهعنوان استعارهای برای بیگانگی، اضطراب و فروپاشی معنا به کار میرود.
******
«یوزف بلوخ نصبکار که قبلاً دروازهبان مشهوری بود، پیش از ظهر آمده بود سر کار که خبر شد اخراج است. وقتی دم در آلونکی که کارگرها داشتند در آن وقت میگذراندند پیدایش شد، تنها سرکارگر سر از نیمچاشتش برداشت، و بلوخ این نگاه را حمل بر خبر اخراج کرد و از آلونک بیرون زد. در خیابان دستش را بالا برد اما ماشینی که از مقابلش گذشت تاکسی نبود. البته بلوخ هم برای تاکسی دست بلند نکرده بود. دست آخر جلویش ترمزی شنید. همان لحظه چرخید، چون پشت سرش تاکسیای بود و رانندهاش غرولند میکرد. دوباره چرخید، سوار ماشین شد و گفت به ناشمارکت برود.»
داستان با جملات بالا آغاز میشود. نکته اول در همین مسئله اخراج نهفته است که در اکثر معرفیهایی که از این داستان موجود است، بر آن تأکید شده است؛ درحالیکه او صرفاً نگاهِ سرکارگر را به منزلهی اخراج تلقی کرده و از محل کار خود خارج میشود. این نشانهای از اختلال ادراکی اوست. در ادامه و تا انتهای داستان تمام ارتباطات او متأثر از چنین اختلالی است.
پس از خروج بلوخ از محل کار، ما با پرسههایی که او در شهر میزند همراه میشویم که از نگاه ما هدف و معنایی ندارد، به سینما میرود و هنگام خرید بلیط، رفتار و اداهای دختری که متصدی باجه است توجه او را جلب میکند. تلاشهای او برای تلفن کردن به دوستانش عمدتاً برقرار نمیشود. ارتباطاتی شکل میگیرد که از همان ابتدا گسسته و ناکام و عقیم هستند. با زنی از دوستان قدیم، قرار میگذارد اما با دختر دیگری بیرون میرود و بعد به محل قرار بازمیگردد و با آن زن بیرون میرود و باز هم در نیمههای راه، از هم جدا میشوند و بلوخ به سینما بازمیگردد. این کنشهای بیهدف و ارتباطاتِ ناتمام و اختلالات ادراکی و ارتباطی، ادامه مییابد تا اینکه مرتکب قتلی میشود که به همان اندازه بیمعنا است. سپس از شهر خارج شده و به منطقهای مرزی میرود و چند روزی هم در آنجا با با کارهای بیهدف او همراه میشویم. کل داستان میتواند به ظاهر در همین خلاصه شود و علت نمره پایینی که دریافت کرده (مقدمه دوم) شاید به همین خاطر باشد. مخاطب عمدتاً رفتارهای بلوخ را درک نمیکند و تا آخر با این سؤال درگیر است که او چرا مرتکب قتل شد! نهایتاً ممکن است به این نتیجه برسد که بلوخ یک بیمار پارانوئید است و بر همین اساس کنشهای او نامفهوم است ولذا چرا باید از پیگیری افعال و افکار او لذت ببرد!؟
بزعم من این اختلال منحصر در بلوخ نیست که اگر اینگونه بود رمان به سطح یک تکنگاری درخصوص یک بیمار پارانوئید سقوط میکرد. نکته در اینجاست که دیگران نیز با چنین مشکلاتی درگیرند و به همین خاطر، غیرعادی بودن بلوخ، آنگونه که به چشم ما میآید به چشم شخصیتهای داستان نمیآید. در این مورد مثالهایی از کتاب در ادامه مطلب خواهم آورد. همچنین دیگران هم در داستان مرتکب اقدامات بیدلیل میشوند. مثلاً قتلی که بلوخ مرتکب شد را بگذارید کنار دو بار کتک مفصلی که او میخورد؛ همگی بیوجه هستند و مخاطب را در حیرت فرو میبرند. در واقع از ابتدای داستان تا زمان وقوع قتل که حدود ده صفحه بیشتر نیست، با بیش از ده مورد ارتباط ناقص و کنش و واکنش نامعقول روبرو میشویم لذا اگر به همه این موارد دقت کرده باشیم در صحنه وقوع قتل شوکه نمیشویم.
البته که این اختلال در مورد بلوخ شکل ویژه و برجستهای دارد. او نه تنها در بیان خود به واسطه کلمات شکست میخورد، بلکه جهان را از خلال ادراکهای تحریفشده و پارانوئید تجربه میکند. اشیاء ساده برای او حامل پیامهای تهدیدآمیزند، گاه جزئینگریها او را در هر دو سو (بیان و دریافت)، تحتتأثیر قرار میدهد و در نتیجه، او به انسانی بدل میشود که دیگر نمیتواند واقعیت را بفهمد یا با آن ارتباط برقرار کند. این اختلال ادراکی، در نهایت، او را به خشونت و سرگردانی میکشاند. داستان در واقع هشداری درباره فروپاشی ادراک و زبان در جهان مدرن است.
................................
پیتر هاندکه در سال ۱۹۴۲ در اتریش به دنیا آمد. دوران کودکی او با جابهجاییهای خانوادگی و تجربهی زندگی در برلینِ اشغالشده توسط شوروی سپری شد. پدرش یک کارمند بانک آلمانی بود که هاندکه تا بزرگسالی او را ندید، و مادرش از اقلیت اسلوونیاییتبار بود. او ابتدا در دانشگاه گراتس حقوق خواند، اما خیلی زود تحصیل را رها کرد تا به نویسندگی بپردازد. نخستین شهرتش در دههی ۱۹۶۰ با نمایشنامههای «توهین به تماشاگر» (۱۹۶۶) و «کاسپار» (۱۹۶۷) به دست آمد؛ آثاری که زبان و ساختار تئاتر را به چالش کشیدند و او را به چهرهای آوانگارد بدل ساختند.
در دههی ۱۹۷۰، با رمان «دلهره دروازهبان هنگام ضربهی پنالتی» (۱۹۷۰) و سپس «زن چپدست» (۱۹۷۶) جایگاه خود را بهعنوان رماننویس تثبیت کرد. مرگ مادرش در سال ۱۹۷۱ او را به نوشتن نوولای «اندوهی فراتر از رؤیا» (۱۹۷۲) واداشت؛ اثری تلخ و شاعرانه که زندگی و خودکشی مادرش را بازتاب میدهد. هاندکه علاوه بر رمان و نمایشنامه، در سینما نیز فعال بود و در چند فیلم (از جمله فیلمی که بر اساس همین رمان ساخته شد) با کارگردان آلمانی ویم وندرس همکاری کرد. او فیلمنامهی فیلمهای The Wrong Move و Wings of Desire را نوشت که هر دو از آثار شاخص سینمای مدرن اروپا هستند.
پیتر هاندکه در طول زندگی حرفهایاش جوایز مهمی چون جایزه بوشنر (۱۹۷۳) و جایزه ایبسن (۲۰۱۴) را دریافت کرد اما بدون شک مهمترینِ آنها جایزه نوبل ادبیات در سال 2019 بود.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه کیوان خسروی، نشر خوب، چاپ سوم 1402، تیراژ 700نسخه، 108صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 گروه B (نمره در گودریدز 3.17)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: مطلب بعدی درمورد کتاب «نیمه خورشید طلایی» اثر چیماماندا گُزی آدیشی خواهد بود و پس از آن به سراغ داستان «عنکبوت» اثر هانری تروایا خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: السالوادور، یکی از کوچکترین کشورهای حوزه دریای کارائیب است که از قضا به این دریا راه ندارد! پیش از ورود اسپانیاییها، این سرزمین با نام کوزکاتلان شناخته میشد؛ واژهای که در زبان بومیان به معنای «سرزمین جواهر» بود. اما پس از مستعمره شدن در قرن شانزدهم، نام تازهای بر آن نهاده شد که از «نجاتدهنده» در زبان اسپانیایی، و برگرفته از باورهای مسیحی فاتحان بود. فاتحانی که زمینهای حاصلخیز را تصاحب کردند و بومیان را به کار در این مزارع واداشتند؛ ترکیبی که پس از استقلال نیز ادامه یافت و ساختار اجتماعی کشور را شکل داد. در دهه 1930 یک سلسله شورشهایی به وقوع پیوست که توسط ارتش به شدت سرکوب شد و حدود چهل هزار نفر کشته شدند. این کشتار در حافظهی جمعی مردمان این کشور زخم عمیقی بر جای گذاشت. خشونت در السالوادور در دهههای بعد نیز ادامه یافت و بین سالهای 1979 تا 1992 نبرد میان ارتش و جبهه آزادیبخش، حدود 75هزار قربانی بر جای گذاشت و این زخم عمیق هم بر زخمهای قبلی اضافه شد. پس از توافق صلح و در دو سه دههی پس از آن، کشور بیشتر زیر سلطه باندهای مافیایی قرار داشته است بطوریکه در سال 2015 به واسطه نرخ قتل بالا، در زمره خطرناکترین نقاط دنیا قرار گرفت. البته پس از ثبت این رکورد، دولت با شدت عمل وارد میدان شد و نرخ جنایت را به میزان قابل توجهی کاهش داد اما نتیجه آن شد که از حیث نرخ زندانیان، رکورددار جهان شد. دانستن این نکات برای فهم و درک انزجاری که در رمان حاضر موج میزند ضروری است و بد نیست بدانیم که این رمان طنزگونه نه صرفاً یک روایت ادبی، بلکه بازتابی از تاریخ خونین و هویت زخمخوردهی السالوادور است؛ کشوری که نامش وعدهی نجات میدهد، اما حافظهاش سرشار از خشونت و بدبختی است.
مقدمه دوم: نام فرعی رمان،«توماس برنهارت در سان سالوادور» آشکارا ادای دین به این نویسنده اتریشی است. برنهارت، بهخاطر مونولوگهای طولانی، زبان تند و گزنده، و نگاه بدبینانهاش به جامعه شناخته میشود. همین اواخر در مورد رمان ارزانخورها مطلبی نوشتهام که اینجا میتوانید بخوانید؛ کتابی که از مونولوگی طولانی تشکیل شده بود. کاستیانوس مویا در انزجار همین شیوه را به کار گرفته است. شخصیت اصلی در قالب یک مونولوگ خشمآلود، موطنش را به تمامی (این یک قید اغراقآمیز نیست! دقیقاً به تمامی و از سر تا پا)، با لحنی سرشار از تحقیر و بدبینی توصیف میکند. عصبانیت راوی، طنز تلخ، و جریان رگباری کلام، خواننده را در فضایی خاص فرو میبرد؛ فضایی که ناشی از قرارگیری توماس برنهارت در سانسالوادور با آن پیشزمینهای که در مقدمه اول آمد، میباشد!
مقدمه سوم: کاری که مویا در انزجار انجام میدهد برای ما غریبه نیست. علاوه بر ادبیات و یادداشتهای اجتماعی، در زندگی روزمره ما نیز گاهی نمود پیدا میکند. در واقع با گسترش شبکههای اجتماعی، خیلی پیش میآید که ما با انفجار انزجار روبرو شویم! به قول دوست عزیزی این شاید یک مکانیزم دفاعی است. همانطور که مویا در انزجار با زبان تند و گزنده، جامعهی السالوادور را به نقد میکشد، نویسندگان ایرانی نیز بارها کوشیدهاند با قلمی بیپروا، خلقیات ما را به چالش بکشند و آینهای در برابر جامعه بگیرند و تناقضها و ضعفهای فرهنگی را بیپرده نشان دهند. از نخستین نمونهها میتوان به محمدعلی جمالزاده و کتاب خلقیات ما ایرانیان اشاره کرد؛ اثری که با طنز تلخ و نگاه انتقادی، رفتارهای اجتماعی ایرانیان را بر اساس مشاهدات اروپاییان و تجربههای شخصی نویسنده بررسی میکند. پیش از او صادق هدایت نیز با نوشتههایی چون نیرنگستان و توپ مرواری، به نقد خرافات، ریاکاری و تناقضهای فرهنگی پرداخته بود. در دوران معاصر، حسن نراقی با کتاب جامعهشناسی خودمانی این سنت را ادامه داد. او با زبانی ساده و صریح، آسیبهای اجتماعی و فرهنگی ایرانیان را برشمرد و به یکی از پرخوانندهترین آثار انتقادی بدل شد. انزجار مویا نمونهای از همین سنت جهانی نقد بیپرده است.
******
«ادگاردو وگا» بعد از هجده سال دوری از وطن برای شرکت در مراسم تشییع جنازه مادرش به السالوادور بازگشته است. او که در ابتدای جوانی به کانادا مهاجرت کرده است، اکنون استاد دانشگاه در رشته تاریخ هنر است. او پس از اتمام مراسم، به منظور فروش خانه مادری و تعیین تکلیف سهمالارث خود، مجبور شده است تا علیرغم میل باطنی، چند روزی را در زادگاه خود بماند. او ابتدا در خانه برادرش ساکن شده لیکن به دلایلی که در داستان ذکر میشود به هتلی نقل مکان میکند. زمانِ آغاز روایت دو هفته پس از ورود او به سانسالوادور است؛ او به همراه مویا، دوستِ دوران مدرسهاش که اکنون نویسنده است، در کافهای نشسته و بین ساعت 5 تا 7 عصر، به صورت مسلسلوار از صدر تا ذیل مملکت را به باد انتقاد میگیرد. داستان انزجار در واقع مونولوگی طولانی است که ادواردو وگا (که نام خود را بعد از مهاجرت عوض کرده) خطاب به دوستش، با حالتی خشمآلود و سرشار از انزجار بیان کرده است. طبیعتاً محتمل است که در میان صحبتهای ادواردو، جملاتی هم از دهان طرف مقابل بیرون آمده باشد اما داستان فقط شامل حرفهای اوست؛ یک تکگویی سرشار از تمسخر، نفرت و خشم نسبت به کشور، مردم، فرهنگ و حتی خانواده خودش. نویسنده با الهام از سبک توماس برنهارد، روایت را یکنفس پیش میبرد و از این لحاظ نام فرعی رمان کاملاً بامسما است.
این رمان کوتاه فقط بیان نفرت و انتقادات یک شخص نیست، بلکه بازتابی از بحران هویت ملی و ناتوانی در آشتی با گذشته است و از این حیث خواندنش برای ما خالی از لطف نیست.
................................
اوراسیو کاستیانوس مویا در سال 1957 در پایتخت هندوراس از مادری هندوراسی و پدری السالوادوری به دنیا آمد و از چهار سالگی به همراه خانواده در سرزمین پدری ساکن شد. مویا در سال ۱۹۷۹ برای ادامه تحصیل به دانشگاه یورک در تورنتو رفت، اما در بازگشتی کوتاه به السالوادور شاهد سرکوب خونین یک تظاهرات دانشجویی شد و این واقعه مسیر زندگی او را تغییر داد؛ تحصیلات دانشگاهی را نیمهکاره رها کرد و بهجای آن، به کاستاریکا و سپس مکزیک رفت و روزنامهنگاری را آغاز کرد؛ حرفهای که به او امکان داد خشونت و سیاست آمریکای لاتین را با قلمی تند و بیپروا نقد کند.
نخستین رمانش را در سال 1988 در مکزیک و درباره تبعید سالوادوریها در دوران جنگ داخلی نوشت. انتشار انزجار در سال 1997 واکنشهای شدیدی در السالوادور برانگیخت که گوشههایی از آن در انتهای همین کتاب به قلم نویسنده ذکر شده است. تاکنون بیش از دوازده رمان و مجموعه داستان از مویا به چاپ رسیده و به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان معاصر السالوادور شناخته میشود.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه حسین ترکمننژاد، نشر خوب، چاپ چهارم 1403، تیراژ 600نسخه، 76صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.2 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.91)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: کاملاً برایم قابل تصور است که نویسنده پس از چاپ این کتاب چه واکنشهایی را تجربه کرده است! کافی است یادمان بیاید که کمی آن طرفتر، یک مدافع فوتبال به خاطر یک گل به خودی سهوی، جانش را از دست داد!
پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب « ترس دروازهبان از ضربه پنالتی » اثر پیتر هانتکه خواهد بود و پس از آن به سراغ داستان «نیمه خورشید طلایی» اثر چیماماندا انگزی آدیچی خواهم رفت.
ادامه مطلب ...

مقدمه اول: یکی از بزرگترین خطراتی که نویسندگان حوزه ادبیات گمانهزن در نگاهی فانتزی به آیندهی دور، در مورد انسان و جامعه هشدار میدهند؛ خالی شدن آدمیان از سؤال و یا امتناع پرسشگری در جامعه است. وقتی چشمها از دیدن جزئیات زندگی عاجز باشد، وقتی گوشها دیگر به صداهای کوچک اطراف حساس نباشد، آرامآرام توانایی اندیشیدن را از دست میدهیم. جامعهای که مردمش از مشاهده و جستوجوی حقیقت بازبمانند، از تفکر خالی میشود. تفکر یک فعالیت انتزاعی برای اوقات فراغت یا فضیلتی اضافهبرسازمان نیست! نبود آن جامعه را به پذیرش شرارت و بیمسئولیتی سوق میدهد. اندیشیدن یک مسئولیت اخلاقی است. بدون تأمل و تفکر، ما به ماشینهای مطیع بدل میشویم و دیگران برای ما تصمیم خواهند گرفت و ما تنها تماشاگرانی خاموش خواهیم ماند. تاریخ نشان داده است که شرارتهای بزرگ از آدمهایی سر میزند که فکر کردن را تعطیل و اطاعت کورکورانه را انتخاب کردهاند! جامعهی بدون سؤال ممکن است آرام به نظر بیاید اما این آرامشی نیست که بشر همواره در پی آن بوده است؛ خواب عمیقی است که بیداری از آن به معجزه شبیه است. این همان خطری است که فارنهایت ۴۵۱ به ما هشدار میدهد: خاموشیِ پرسش، خاموشیِ انسانیت است. این هشدار تنها به آیندهی دور مربوط نیست؛ در وضعیت امروز ما نیز مصداق دارد.
مقدمه دوم: با توجه به مقدمه اول روشن است که راه رسیدن به آزادی و کرامت انسانی و حفظ آنها، از دل پرسشگری میگذرد، اما در این مسیر موانع بسیاری وجود دارد. برخی از آنها در فارنهایت ۴۵۱ تصویر شده است: رسانههایی که به جای بیدار کردن ذهن، سرگرمیهای سطحی و بیپایان عرضه میکنند؛ نظامهای قدرتی که پرسش را تهدیدی برای ثبات خود میدانند؛ و مردمی که بهتدریج به سکوت و بیتفاوتی خو میگیرند. وقتی انسانها به جای پرسیدن و تأمل کردن، تنها به مصرف بیپایان محتوا بسنده کنند؛ ذهنها به کتابخانههایی بدل میشوند که قفسههایشان یکییکی خالی میشود. کتابسوزی در این رمان نمادی از خالی شدن همین قفسههای ذهنی است؛ هشداری است که میگوید اگر جامعه به این موانع تن دهد، پرسش به جرم و اندیشیدن به خطر بدل میشود. در چنین فضایی، انسانیت رنگ میبازد و جای خود را به اطاعت کورکورانه میدهد. البته نباید کتابسوزی حتماً به صورت فیزیکی رخ دهد؛ اینگونه که ما به شبکههای اجتماعی، بازیهای بیپایان و جریانهای سرگرمکننده پناه بردهایم، چندان بیشباهت به کتابسوزی نیست!
مقدمه سوم: نظام اخلاقی و آرمانی، نظامی است که منافع حاکمیت در راستای منافع مردم باشد. طبعاً در جوامع مختلف بین این دو، تضادهایی مشاهده میشود؛ جایی کمتر و جایی بیشتر، و متاسفانه برخی جاها خیلی بیشتر! حکومتها همیشه از همشکل کردن مردم سود بردهاند. وقتی همه یکسان فکر کنند و یکسان رفتار کنند، کنترل آسانتر میشود و قدرت بیچالش تداوم مییابد. این یکسانسازی همانند رنگی خاکستری است که بر همهچیز پاشیده میشود؛ هیچکس دیگر دیده نمیشود و فقط شبحی از افراد به چشم میآید. خود بودن و مستقل اندیشیدن در جهانی که مدام میخواهد تو را چیز دیگری کند، بسیار سخت است. فردیت یک امتیاز نیست، بلکه جوهرهی انسان بودن است. وقتی فردیت خاموش شود، انسان دیگر انسان نیست؛ فقط سایهایست که راه میرود. نکته حائز اهمیت این است که در فرایند همشکل شدن، عامل اصلی همیشه خواست و اراده حکومت نیست؛ گاهی این مردم یا «اکثریت» هستند که با فشار یا بیتفاوتی خود، راه را برای سرکوب باز میکنند. بیسبب نیست که برخی اندیشمندان هشدار دادهاند قدرت اکثریت میتواند خطرناکتر از استبداد فردی باشد. جامعهای که در فارنهایت451 خلق شده است، بسیار وحشتناک و عجیب به نظر میرسد. کابوسی است که اکثریت در آن، به مرور اوضاع را به چنین سطحی رساندهاند و به حفظ آن یاری میرسانند.
******
داستان فارنهایت451 در آیندهای نامشخص جریان دارد؛ آیندهای که در آن انسانها اسیر رسانههای تصویری شدهاند و کسی برای خودش وقت ندارد، چه رسد به دیگری! کتاب در این جامعه، کالایی ممنوع است. با این استدلال که هر کتابی ممکن است گروهی را برنجاند ولذا با حذف همهی کتابها، جامعهای شادتر به وجود خواهد آمد. در چنین جهانی، «گای مونتاگ» مرد جوانی است که در آتشنشانی مشغول به کار است. خانهها و ساختمانها کاملاً ضدحریقاند و وظیفه آتشنشانی دیگر خاموش کردن آتش نیست، بلکه حفاظت از جامعه از طریق کشف کتابهای مخفی شده در خانهها و سوزاندن آنهاست.
مونتاگ، همانند مردمان دیگر، همیشه لبخند بر لب دارد و ظاهراً خوشحال است. اما در ابتدای داستان با دختری هفده ساله به نام کلاریس برخورد میکند؛ همسایه نوجوانی که با معیارهای روز جامعه، عجیب و متفاوت است. او پیادهروی میکند، عاشق نگاه کردن به مردم و گفتوگو با آنهاست، به جنگل میرود و به پرندگان و بوی گیاهان توجه میکند، به طلوع ماه و خورشید نگاه میکند و از همه مهمتر، فکر میکند و سؤال میپرسد. خانوادهی او هم کارهای غریبی میکنند: به جای غرق شدن در تلویزیون، دور هم مینشینند و با هم حرف میزنند! در همان دیدار ابتدایی که از ایستگاه مترو تا خانه ادامه دارد، کلاریس چند سوال ساده اما تکاندهنده از مونتاگ میپرسد: آیا راست است زمانی آتشنشانها به جای آتش زدن، کارشان خاموش کردن آتش بوده است؟ آیا تا حالا کتابهایی را که سوزانده، خوانده است؟ و از همه مهمتر، آیا خوشحال است؟! همین پرسشها تلنگری برای آغاز تحول درونی مونتاگ میشود.
او پس از این گفتگوی کوتاه وارد خانهی تاریک خود میشود؛ خانهای که در تضاد کامل با روشنایی خانه کلاریس است. آنجا با جسم نیمهجان همسرش روبرو میشود که در اثر مصرف بیش از حد قرصهای خواب و شادیبخش به اغما رفته است. همسری که روزگارش را با دیدن سه تلویزیون همزمان میگذراند و تنها آرزویش نصب تلویزیون چهارم بر دیوار باقیماندهی اتاق نشیمن است. با این وضعیت بدیهی است که مونتاگ برخلاف تصریح اولیه خودش بر خوشحال بودن، از ته دل احساس میکند که خوشحال نیست.
این تردیدها در ادامه با صحنهی تکاندهندهی دیگری شدت میگیرد؛ در اولین ماموریت پس از دیدار با کلاریس، با زنی کتابخوان مواجه میشود که حاضر نیست از کتابهایش جدا شود، و خودخواسته همراه آنها میسوزد. این انتخاب، مونتاگ را به لرزه میاندازد و کنجکاو میکند تا بفهمد در کتابها چه چیزی نهفته است که ارزش جان دادن دارد. همین کنجکاوی او را در وضعیت خطرناکی قرار میدهد و...
رمان فارنهایت ۴۵۱ یکی از برجستهترین آثار پادآرمانشهری قرن بیستم است؛ رمانی که جهانی هولناک را به تصویر میکشد. در ادامه مطلب به برخی برشها و برداشتها از داستان خواهم پرداخت.
................................
ری داگلاس بردبری (1920–2012) در شهر واکیگان ایالت ایلینوی آمریکا به دنیا آمد. پدرش کارمند شرکت برق و مادرش خانهدار بود. بردبری از نوجوانی به نوشتن داستانهای کوتاه پرداخت. او در سال ۱۹۳۸ از دبیرستان فارغالتحصیل شد و تحصیلات دانشگاهی رسمی را ادامه نداد؛ کتابخانههای عمومی را «دانشگاه واقعی» خود میدانست. برای گذران زندگی، مدتی روزنامهفروشی کرد و سپس به نوشتن حرفهای روی آورد. نخستین داستان منتشرشدهاش در سال ۱۹۳۸ و نخستین مجموعهی جدی او، در ۱۹۴۷ به چاپ رسید.
شهرت بردبری با انتشار وقایعنامه مریخی (۱۹۵۰) آغاز شد، اما مهمترین اثر او رمان فارنهایت ۴۵۱ (۱۹۵۳) است. این رمان بهسرعت به یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم بدل شد. آثار او بارها به سینما و تلویزیون راه یافتند؛ از جمله اقتباس مشهور فرانسوا تروفو از فارنهایت ۴۵۱ در سال ۱۹۶۶ و مجموعههای تلویزیونی بر اساس داستانهای کوتاهش. او در زمینه نوشتن فیلمنامه نیز فعالیت کرده است که از آن جمله میتوان به نوشتن فیلمنامه موبیدیک برای جان هیوستون اشاره کرد.
بردبری داستان فارنهایت 451 را ظرف 9 روز و در یک کتابخانه عمومی و با یک ماشین تحریر اجارهای نوشته است. وقتی بعد از چند دهه از او سوال شد که چه میزان از پیشبینیهایش در این رمان تحقق یافته است با هوشمندی اشاره کرد این داستان را برای پیشگیری و محافظت، و به نوعی جلوگیری از تحقق آن نگاشته است. او در طول زندگیاش جوایز متعددی دریافت کرد، از جمله مدال ملی هنر آمریکا (۲۰۰۴) و جایزهی ویژه پولیتزر در سال 2007. ری بردبری در ۹۱ سالگی در لسآنجلس درگذشت.
...............................
مشخصات کتاب من: ترجمه علی شیعهعلی، انتشارات سبزان، چاپ پنجم 1397، تیراژ 400نسخه، 190صفحه.
پ ن 1: نمره من به کتاب 4.4 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.97 از مجموع نزدیک به سه میلیون رای)
پ ن 2: نمره من به ترجمه 7 از 10 میباشد.
پ ن 3: دو اقتباس سینمایی از داستان را بلافاصله بعد از خواندن کتاب، دیدم. ابتدا فیلمی به کارگردانی فرانسوا تروفو محصول 1966 و دیگری به کارگردانی رامین بحرانی در سال 2018 که در ادامه مطلب به آنها اشاراتی خواهم کرد.
پ ن 4: مطلب بعدی درمورد کتاب «انزجار» اثر کاستیانوس مویا خواهد بود و پس از آن به سراغ داستان «ترس دروازهبان از ضربه پنالتی» اثر پیتر هانتکه خواهم رفت.
ادامه مطلب ...