سرانجام بازگو کیستی
ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام
قدرتی که همواره خواهان شر است
اما همیشه عمل خیر می کند. (گوته , فاوست)
قسمت اول
مرشد و مارگریتا ساختاری خلاقانه و نو دارد و آکنده از شخصیت های محوری است. همین که یک گروه از شخصیت های اصلی داستان شیطان و همکارانش باشد نشان دهنده فضای خاص یا سورئال آن است. فضایی که در لفافه آن نویسنده حرفهای خود را بیان می کند. داستان دو خط موازی را پی می گیرد: یکی وقایع مربوط به حضور شیطان در سفری چند روزه به مسکو است (زمان تقریبی آن مقارن حکومت استالین است) و دیگری وقایع مربوط به تصلیب مسیح در شهر اورشلیم.
در ابتدای داستان سردبیر یک نشریه ادبی که ریاست یک شورای نویسندگان (محفلی رسمی و دولتی) را به عهده دارد با یکی از اعضای هیئت تحریریه که شاعری جوان است , در حال قدم زدن در پارکی در مسکو هستند. سردبیر قبلاً سفارشی برای سرودن شعری ضد مسیح را به شاعر داده است و حالا پس از سروده شدن شعر در حال گرفتن ایرادات کار است. از نظر او مسیح موجود در شعر علیرغم تیره بودن شخصیتش, مسیحی واقعی از کار درآمده حال آنکه از نظر او مسیح اساساً وجود خارجی نداشته است و همه مطالب نقل شده در مورد او جعلیات ناسخان متاخر است. سردبیر که تاب دیدن پدیده های غیر طبیعی را ندارد, در حین صحبت دچار توهمات غیر طبیعی می شود و در همین زمان شیطان در قالب پروفسوری پیر و خارجی مآب وارد صحبت با آن دو می شود. سخنان عجیبی نظیر صبحانه خوردن با کانت! بیان می کند یا افکار آنها را می خواند و... در خلال صحبت شروع به تعریف داستان محاکمه و مصلوب کردن مسیح در زمان حکومت پونتیوس پیلاطس (حاکم اورشلیم منصوب سزار) می نماید و دلیل خود برای صحت این روایت را حضور خود در آن زمان بیان می نماید! سردبیر که پیرمرد را دیوانه ای می پندارد می خواهد از پارک خارج شود و به اداره اتباع خارجی تلفن بزند که دچار سرنوشتی می شود که پیرمرد برای او پیش بینی کرده بود و داستان به همین ترتیب ادامه پیدا می کند ... نیمه اول داستان شرح فعالیت های شیطان و دستیارانش در مسکو در قالب گروهی نمایشی که کارهای جادو و چشمبندی و از این قبیل امور را انجام می دهند, است و البته در پس زمینه آن نویسنده نقد ظریف و طنزگونه ای به شرایط اجتماعی, سیاسی و فرهنگی جامعه دارد.
در اواخر نیمه اول, مرشد وارد داستان می شود (در فصلی به نام قهرمان وارد می شود, مرشد برگرفته از شخصیت خود بولگاکف است). نویسنده ای که چندی قبل رمانی در مورد پونتیوس پیلاطس نوشت و آن را تحویل شورای مذکور برای اخذ تاییدیه چاپ داده بود که البته کتاب نه تنها چاپ نشده بود بلکه منتقدین در مقالات خود دمار از روزگار این نویسنده گمنام درآوردند تا اینکه مرشد پس از سوزاندن نسخه های دستنویس و بدون اطلاع معشوقه خود (مارگریتا) , خودش را به تیمارستان معرفی می کند و...
نقد فضای ایدئولوژیک حاکم بر هنر و ادب
بولگاکف نمایشنامه نویسی است که اکثر کارهایش در دهه بیست به روی صحنه می رود اما در اواخر دهه بیست همانند مرشد دچار حمله منتقدین رسمی می شود و به اصطلاح خودمان نیمه پنهانش در کیهان مسکو منتشر و نزدیک بود ملقب به سلمان رشدی شوروی شود که به دلیل به دنیا نیامدن رشدی این کار میسر نشد ولیکن بعدها رشدی با تاثیر گرفتن از این کتاب ,آیات شیطانی خود را نوشت. این کتاب حاصل 12 سال پایانی عمر بولگاکف است و یک بار آتش زدن و 8 بار بازنویسی را از سر گذرانده است. وقتی در سال 1940 بولگاکف از دنیا رفت , همسرش (که شخصیت مارگریتا برگرفته از اوست) و چند تن از دوستان نزدیکش از وجود این رمان مطلع بودند و در نهایت 25 سال بعد این رمان با حذف 25 صفحه و تغییراتی چاپ شد.
با این مقدمه, طبیعی است که نویسنده از مصائبی که متحمل شده (و شاید هم با مصائب مسیح قابل قیاس است) در داستانش ذکری بنماید و بانیان آن را به اشد مجازات برساند. یکی به طرز مضحکی جان می بازد و سرش را از دست می دهد, برخی به تیمارستان و برخی هم افشا و بی آبرو می شوند. نویسندگانی که فقط به تکرار مواضع رسمی و اجرای سفارشات رسمی می پردازند و در قبال این قلمفروشی از مواهبی بهره مند می شوند که در بخش مربوط به شرح ساختمان گریبایدوف که خانه هنر یا محل کانون نویسندگان است نمودار می گردد: رستورانی با قیمت های بسیار ناچیز برای اعضا , کلبه تعطیلات آخر هفته با ماهیگیری, دریافت کاغذ , تهیه مسکن (مشکل مسکن در مسکو ظاهراً خیلی مهم بوده است چرا که علاوه بر این کتاب نویسنده در رمان دل سگ هم به آن پرداخته است) برای اعضا که همیشه صفی طولانی دارد, و یا اقامت در ویلاهای با صفا برای تعطیلات نویسندگی از دو هفته (داستان یا رمان کوتاه) تا یک سال (رمان , تریلوژی) در شهرهای خوش آب و هوای شوروی که معمولاً مقابل این اتاق صف , چندان طولانی نبود فقط حدود صد و پنجاه نفر!
مسکو – اورشلیم
شیطان در صحنه نمایش از دستیارش می پرسد: بگو ببینم, فاگت عزیز, آیا فکر می کنی مردم مسکو خیلی تغییر کرده اند؟ ...قربان گمانم تغییر کرده باشند... حق با تو است مسکوییها تغییر زیادی کرده اند, منظورم تغییر ظاهری است... اما چند پاراگراف بعد اینگونه ادامه می دهد: علاقه من به مسئله بسیار مهمتری است: آیا مسکوییها تغییر درونی هم کرده اند یا نه؟
به نظرم رسید شاید یکی از درونمایه های اصلی داستان که نویسنده از تقابل دو داستان اورشلیم- مسکو مد نظر داشته است همین موضوع مردم و افکارشان باشد. هنگامیکه از عموم مردم درباره مدرنیته سوال شود , پاسخ خواهند گفت که جهان ما جهانی کاملاً متفاوت است و این تفاوت در عرصه های علم و صنعت و هنر و... با چشم قابل تشخیص است( هواپیما و ماشین و سینما و اینترنت و همین وبلاگ و....) اما نوعی نو شدن هم در عالم افکار داریم که در حقیقت زیربنای تغییرات دیگر است و چه بسا و قطعاً صرف استخدام و به کارگیری وسایل مدرن نشانه مدرنیته نیست. چنانکه در همین مسکو می بینیم که پس از روی کار آمدن کمونیسم روسی, مردم همچنان همان خصلت های دنیای قدیم را حفظ کرده اند:
خوب, اینها هم مثل همه آدمهای دیگرند...از پول زیادی خوششان می آید, ولی خوب همیشه همینطور بودند... انسان عاشق پول است,خواه پول از چرم باشد خواه از کاغذ و خواه از برنز یا طلا. البته بی فکر هم هستند...ولی گاهی احساساتی هم می شوند...آدمهایی ساده اند, در واقع مرا یاد اسلافشان می اندازند; با این تفاوت که البته مسئله کمبود مسکن عصبی شان کرده...
این مردم هنوز دنبال معجزه اند و اگر کسی کاغذ را برایشان به پول تبدیل کند مریدش می شوند . منتظر جادوگران افسانه ای و منجیان آنچنانی هستند در حالی که راه نجات را گم کرده اند! در اورشلیم مسیح که دم از صلح و عشق به انسان ها می زد مصلوب شد و مردم با فراغت خاطر به تماشا آمدند. مردمی که پیلاطس چنین درموردشان صحبت می کند:
اما امان از دست اعیاد و جادوگران و ساحران و شعبده بازان و گله های متعدد زوار! همه متعصبند. همه شان همینطورند. و این منجی ای که انتظارش را می کشند و منتظرند همین امسال ظهور کند...
در جهان امروز هم که از نگاه نویسنده عشق تنها راه رسیدن به آرامش است و باصطلاح راه نجات ,مرشد و مرشدها سلاخی می شوند ولی مردم کماکان به انتظار منجی هستند و وقتی هم سحر ساحران جلوی چشمشان ناپدید می شود باز هم از خواب بیدار نمی شوند و شایعات و افسانه ها را روز به روز پر و بال بیشتر می دهند.
شهر پر شده بود از شگفت انگیزترین شایعات که در آنها هسته ناچیزی از حقیقت با هزاران شاخ و برگ و وهم و خیال پوشانده شده بود.
.
.
پ ن 1: چند مطلب قابل توجه در مورد این کتاب برای مطالعه بیشتر:
نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا به بهانه چاپ پنجم نشریه ادبی جن و پری
نگاهی به «مرشد و مارگریتا» اثر «میخاییل بولگاکف »؛تنها متن است که می ماند روزنامه اعتماد
رمان مرشد و مارگریتا و فیلمنامه گاهی به آسمان نگاه کن
نگاهی به عوامل سازنده بولگاکف و اثری چون مرشد و مارگریتا
پ ن 2: در قسمت بعد در خصوص صف بندی شخصیت های داستان و اینکه آیا داستان متنی همدلانه با مسیحیت است یا خیر و... می نویسم.
پ ن 3: به اواسط عشق در زمان وبای مارکز رسیدم.
پ ن 4: کتاب های بعدی خوشه های خشم و آناکارنینا هستند. البته این کتاب های قطور را نمی توانم این طرف و آن طرف ببرم لذا باید مابینش چند تا نازک زیرآبی بروم.
پ ن 5: نمره کتاب 4.5 از 5 میباشد. (در سایت گودریدز 4.3)
همیشه فکر میکردم که همه انسانها مخالف جنگاند، تا آنکه دریافتم کسانی هم هستند که موافق آناند، بخصوص کسانی که خود مجبور نیستند در آن شرکت کنند.(رمارک)
پل بومر و دوستانش جوانان هجده نوزده ساله ای هستند که از پشت میز مدرسه و به تحریک معلمشان, داوطلبانه وارد جنگ می شوند (جنگ جهانی اول) , جایی که آلمان در جبهه های غربی با فرانسویان و انگلیسی ها درگیر هستند. این رمان که یکی از مشهورترین رمان های ضد جنگ است شرحی است که پل از وضعیت جبهه و غول نفرت انگیز جنگ ارائه می کند. شرحی که گاه حال ما را دگرگون می کند یا موهای تنمان را سیخ می کند و حالت اشمئزاز به ما دست می دهد. البته قرار نیست ما از خواندن این کتاب لذت ببریم یا ما را سرگرم کند بلکه قرار است اگر از نزدیک با جنگ آشنا نیستیم و یا اگر سرمست از حماسه سرایی ها و قهرمان سازی ها و جومونگ بازی های تبلیغی هستیم لااقل از راه دور کمی با تبعات جنگ روبرو شویم.
خیانت به نسل جوان , نسل سوخته یا جوانی بر باد رفته:
جوانانی که در ابتدای راه عمر می بایست راه و رسم زندگی کردن را بیاموزند و تجربه کنند, تحت تاثیر تبلیغات بزرگترها (در اینجا معلم در جاهای دیگر نظام فرهنگی تبلیغاتی حاکم) اسلحه به دست می گیرند و مشغول نابود کردن زندگی و دنیا می شوند! این جوانان چگونه پس از جنگ زندگی خواهند کرد؟ (آنها که البته زنده می مانند!) جوانانی که در بیست سالگی پیر و فرسوده شده اند و ...:
ما آن قدر سطحی و بی مایه شده ایم که حتی به درد خودمان هم نمی خوریم. سالها خواهد گذشت و پیری فرا خواهد رسید, و بعضی با محیط سازش می کنند و همرنگ جماعت می شوند; بعضی دیگر راضی به رضای خدا می شوند و به هر کاری تن در می دهند; و عده زیادی بین زمین و هوا بلاتکلیف و سردرگم می مانند. آری سالها خواهد گذشت تا مرگمان فرا رسد.
بیگانگی نسل ها:
بزرگتر ها (نسل قبل) با یقین های اغراق آمیز خود فکر می کنند که تنها یک راه درست وجود دارد و آن هم راهیست که آنها می روند, نصیحت می کنند, جملات قصار می سازند , بر طبل وطن پرستی یا عقاید دیگر می کوبند اما این نسل جوان است که باید جانش را کف دستش بگذارد. گفتن همیشه از عمل کردن ساده تر است. در صحنه عمل این جوانان هستند که باید گلیمشان را به تنهایی از آب بیرون بکشند, تازه نتیجه آن که پس از جنگ:
مردم زبان ما را نخواهند فهمید , چون نسل پیش از ما گرچه در کشاکش جنگ با ما شریک بود ولی پیش از آن خانه و زندگی و کار و پیشه ای به هم زده بود. آن نسل به سر کارش بر می گردد و جنگ را فراموش می کند , و نسلی که بعد از ما رشد کرده است با ما بیگانه و ناآشناست و ما را از خود خواهد راند.
در محاق رفتن اندیشه:
طبیعی است که در زمان جنگ نظامیان و نظامی گری حاکم می شود و سیستم نظامی هم مبتنی بر اطاعت کورکورانه و بی چون و چرا از مافوق است (ارتش چرا ندارد!! را زیاد شنیده ایم). وقتی چنین رابطه ای نهادینه شد لاجرم اندیشیدن و پرسشگری جرم می شود.
در مرکزِ پادگان، ده هفته تعلیمات نظامی دیدیم. چه ده هفتهای که بیش از ده سال مدرسه رفتن روی ما اثر گذاشت. کمکم متوجه شدیم که یک دکمهی براق نظامی اهمیتش از چهار کتاب فلسفه شوپنهاور بیشتر است. اول حیرت کردیم، بعد خونمان به جوش آمد و بالاخره خونسرد و لاقید شدیم؛ و فهمیدیم که دور دورِ واکس پوتین است نه تفکّر و اندیشه. دورِ نظم و دیسیپلین است نه هوش و ابتکار؛ و دورِ مشق و تمرین است نه آزادی ... بعد از سه هفته برای ما روشن شد که اختیار و قدرتِ یک پستچی که لباس یراقدار گروهبانی به تن دارد از اختیارات پدر و مادر و معلم و همهی عالَمِ عریض و طویل تمدن و عقل، از دوره افلاطون گرفته تا عصر گوته بیشتر است... مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد چشمها را مالیدیم و دیدیم که مفهوم کلاسیک کلمه وطن که در مدرسه یاد گرفتهایم اینجا عوض شده است. در اینجا کلمه وطن، یعنی نداشتن شخصیت فردی و تن دادن به کارهایی که پستترین بنده زر خرید هم از انجام آن ابا دارد. سلام خبردار، رژه، پیشفنگ، به راست راست، به چپ چپ، پاشنه کوبیدن، فحش، توهین و هزار زهرمار دیگر. معلوم شد که ما را مثل یابوهای سیرک برای زورآزمایی و فداکاری تربیت میکنند. اما خیلی زود به این هم خو گرفتیم و دانستیم بعضی چیزها به راستی به جا و لازمند. اما بقیه فقط ظاهر سازی و نمایش است.سربازها این چیزها را خوب میفهمند.
کینه توزی و دشمنی احمقانه:
در این مورد زیاد احتیاج به توضیح نیست چرا که خیلی برایمان ملموس است. در شروع جنگ بر سر میزی چند نفر که ما آنها را نمی شناسیم ورقه ایی را امضاء کردند و سالیان دراز آدم کشی و جنایت را برجسته ترین شغل و هدف زندگی ما کردند و در حین جنگ هم طبیعی است وقتی کشت و کشتار می شود کینه ها شکل می گیرد و عمیق می شود. بیگناهان بسیاری به جان هم می افتند و می کشند و کشته می شوند. طبیعت جنگ این است نکشی می کشنت! عاطفی ترین قسمت مرتبط با این مورد مربوط به زمانی است که پل با یک فرانسوی روبرو می شود و او را با سرنیزه می زند و جوان فرانسوی چند ساعتی جلوی چشمش در حال جان کندن است و از دست پل که بین دو خط گیر افتاده کاری بر نمی آید. در این قسمت واگویه های جالبی دارد:
تو قبلا برای من فقط یک وهم بودی . یک موجود خیالی که در ضمیرم جا گرفته بود . و به دفاع از جان وادارم می کرد من آن موجود خیالی را کشتم . ولی حالا برای نخستین بار می بینم که تو هم آدمی هستی مثل خود من. من همه اش به فکر نارنجک هایت ، بفکر سرنیزه ات ، و به فکر تفنگت بودم ؛ ولی حالا زنت جلوی چشمم است و خودت و شباهت بین من و تو . مرا ببخش رفیق . ما همیشه وقتی به حقایق پی می بریم که دیگر خیلی دیر شده است . چرا هیچ وقت به ما نگفتند که شما هم بدبخت هایی هستین مثل خود ما مادر های شما مثل مادر های ما نگران و چشم براهند و وحشت از مرگ برای همه یکسان است و مرگ و درد جان کندن یکسان – مرا ببخش رفیق . آخر چطور تو می توانی دشمن باشی ؟ اگر این تفنگ و این لباس را به دور می انداختیم آن وقت تو هم مثل کات و آلبرت برادر من بودی . بیا بیست سال از زندگی مرا بگیر و از جایت بلند شو – بیست سال و حتی بیشتر چون من نمی دانم با باقیمانده این عمر چکاری می توانم بکنم...
***
البته جنگ تبعاتی بیش از این دارد که همه منفی هستند اما شاید یک نتیجه مثبت داشته باشد و آن هم حس رفاقتیست که در زمان سختی ها پدید می آید. رفاقتی که خوراک حماسه سازی ها و قهرمان پروری ها می شود و بر دور باطل آتشین جنگ بنزین می پاشد.
***
عنوان اصلی کتاب "در جبهه غرب خبری نیست" است که به نظرم با کج سلیقگی به "در غرب خبری نیست" تبدیل شده است که کاملاً گمراه کننده است. این کتاب که در فهرست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند قرار گرفته است به 55 زبان ترجمه شده و میلیونها نسخه از آن فروش رفته است. جالب آن که این کتاب به دلیل توهین و خیانت به جوانان در آلمان (زمان به قدرت رسیدن نازی ها) ممنوع و در مراسم کتابسوزان نازی ها نسخه های باقیمانده از آن به آتش کشیده شد. این رمان در سال 1929 منتشر و سال بعد از روی آن فیلمی ساخته شد که جایزه اسکار بهترین فیلم و کارگردانی (لوییس مایل استون) را دریافت کرد.
پ ن 1 : مطلب بعدی خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ خواهد بود و پس از آن آئورای فوئنتس...
پ ن 2: امروز و فردا کتابی نمی خوانم چون به شدت از لحاظ کاری سرم شلوغ است و تازه نوشتن مطالب بند 1 هم هست! رای گیری کتاب بعدی تا فردا بعد از ظهر پابرجاست. لطفاً دوستانی که رای نداده اند بجنبند.(ضمناْ به همین دلیل مشغله کاری نتوانستم خدمت دوستان برسم که همینجا عذر خواهی می کنم...در اولین فرصت خدمت خواهم رسید...دوستانی که به خاطر فیلترینگ نقل مکان می کنند حتماْ به من اطلاع بدهند)
پ ن 3: گزینه جیم 4 رای (ندا – ناآشنا! – رضا شبگردی – سفینه غزل) گزینه دال 4 رای (آزاد – نعیمه – محمدرضا – Niiiiz) گزینه ه 2 رای (لیلی – طبیب چه)... البته گزینه جیم 2 رای منفی هم دارد! که البته بهتر است که دوستان با رای دادن کار را جلو ببرند... منتظر حضور سبزتان در پای صندوق ها هستم.
پ ن 4: کتاب بعدی را از بین گزینه های زیر انتخاب کنید:
الف) آبروی از دست رفته کاترینا بلوم هاینریش بُل
ب) جاز تونی موریسون
ج) عشق در سال های وبا گابریل گارسیا مارکز
د) مرشد و مارگریتا میخائیل بولگاکف
ه) رهنمودهایی برای نزول دوزخ دوریس لسینگ
............
پ ن 5: نمره کتاب 4.6 از 5 میباشد.
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
قسمت اول
در مرگ قسطی سرگذشت کودکی و نوجوانی فردینان را خواندیم که به نوعی برگرفته از خاطرات خود نویسنده است. در آنجا دیدیم که در انتهای راه تصمیم می گیرد وارد ارتش شود. در سفر به انتهای شب که البته هیچ ارتباطی از نظر داستانی (هرچند هر دو برگرفته از خاطرات نویسنده هستند) با مرگ قسطی ندارد , ما با فردینان جوان روبرو هستیم که در حال تحصیل طب است و روزی با همکلاسی خود در کافه ای نشسته و مشغول صحبت که دسته ای نظامی از جلوی کافه عبور می کند و ناگهان تصمیم می گیرد وارد نظام شود! این تصمیم درست در زمان بروز جنگ جهانی اول است و...
در همین ابتدای کار نقل قولی از مترجم کتاب مرحوم فرهاد غبرایی ذکر می کنم:...سفر به انتهای شب کتاب آسانی نیست, نه فقط از لحاظ ترجمه , -که بماند- تعبیر و تفسیر اثر از آن هم سخت تر است. حتی خواندنش هم آسان نیست. مرد سفر می خواهد...حالا با این مقدمه تلاش می کنم برداشت های خودم را بنویسم!
هر چند تقریباٌ کتاب به اثری ضد جنگ معروف است اما به نظر می رسد درونمایه این اثر زندگی و مسائل بنیادی مرتبط با انسانها ست که البته جنگ هم یکی از همین مسائل است که ناشی از حماقت انسان ها و کینه توزی آنهاست که در قسمت دوم به آن خواهم پرداخت. محوریت انسان است , انسانهایی که نه می توانند شیوه زندگی و نه عقاید خود را تغییر دهند و چنان نکبتی گریبانگیرشان شده است که توان تکان خوردن را ندارند.
زندگی:
فردینان از بی هدفی زندگی وحشت دارد و در سرتاسر سفر به انتهای شب به دنبال پیدا کردن هدفی قوی است که به زندگی معنا بدهد. در همین راستاست که به نحوی کمیک وارد جنگ می شود. در جنگ با رذالت آدم ها روبرو می شود و انسان هایی لاشخور و پست را می بیند که لازم است تا قیام قیامت آنها را فراموش نکند! در پشت جبهه نیز با فضایی سرشار از کلاشی و دروغ و چاپلوسی و ... روبرو می شود لذا سعی می کند از این فضا فرار کند تا بلکه آن هدف را در جای دیگر پیدا کند. به مستعمرات فرانسه در آفریقا و از آنجا به آمریکا می رود و مجدداً به فرانسه باز می گردد. او هرچند نگاهی تیره و تار دارد اما آدم منفعلی نیست, امید دارد که جایی در انتهای شب روشنایی خفیفی باشد که به زندگی روشنی ببخشد. صرف نظر از سرانجام جستجوهای فردینان , او مانند آدم های اطرافش نیست. آدم هایی که غم و غصه برایشان اصالت دارد و پایه زندگی است:غم و غصه همیشه شنونده دارد در حالیکه لذت و احتیاجات طبیعی ننگ به حساب می آید. نمونه بارز آن خانواده هانروی است (البته در اطرافمان چنین مواردی موج می زند!) همیشه به اندازه حالا ناراضی بود, ولی در عین حال لازم بود که خیلی زود دلیل معتبر دیگری برای نارضایتی اش پیدا کند. آنقدرها هم که از ظاهر امر بر می آید کار ساده ای نیست. مسئله فقط سر این نیست که به خودت بگویی من آدم بدبختی هستم. باید به خودت ثابت کنی , به خودت بقبولانی. هانروی چیزی غیر از این نمی خواست که بتواند برای ترسش انگیزه محکم و مستدلی بتراشد. بنا به گفته دکتر فشارش 22 بود. 22 خودش کلی ست. دکتر راه مرگ را پیش پایش گذاشته بود. فردینان علیرغم بی تفاوتی خاصش, غصه دار می شود اما همچون دیگران به چسناله کردن نمی پردازد. غصهدار بودم، برای اولین بار واقعا غصهدار بودم، به خاطر همه، به خاطر خودم، به خاطر او، به خاطر همه آدمها. شاید همین است که آدم در زندگی دنبالش میگردد، فقط همین، یعنی دنبال بزرگترین غصه ممکن تا قبل از مردن کاملا در قالب خودش جا بیفتد.
جوانی آدمها شتابیست برای پیر شدن و پیری نیز چیزی نیست جز در انتظار مرگ بودن, وقتی جوان هستند چنان برای لذت بردن عجله دارند که روی جنبه های احساسی توقف و تاملی ندارند درست مثل مسافرهایی که هرچه در دکه های ایستگاه راه آهن جلوشان بگذارند کافی است و با دمب شان گردو می شکنند و وقتی پیر می شوند هنوز می خواهند به این امید تلاش می کنند که البته قابل درک است. آدمیزاد پست است. تقصیر دیگران نیست. کیف و لذت در درجه اول. عقیده من این است.
شاید به نظر برسد همین موضوع کیف و لذت بتواند به عنوان هدف زندگی فردینان را راضی کند. هرچند که او اعتراف می کند که آدم هرزه و کثیفی است و هرگز دست از هرزگی برنداشته است اما این دو گزینه (لذت – غصه) نیز برایش مشگل گشا نیست:
... کار با غصه دار شدن به آخر نمی رسد , دوباره باید راهی پیدا کرد که همه قصه را از سر گرفت و به غصه های تازه تری رسید... ولی بگذار دیگران برسند!...همه بی آنکه بروز بدهند دنبال برگشت جوانی شان هستند!... بنازم به این رو!... ولی من دیگر برای تحمل کردن آمادگی نداشتم!... مسلم بود که موفق نشده ام. من نتوانسته بودم نیت سفت و سختی برای خودم دست و پا کنم... نیتی بسیار زیبا و شکوهمند و بسیار راحت برای مردن...
طبیعی ست که زندگی بدون کیف و لذت و غم و غصه نمی شود , اگر سرمان به چیزی گرم نباشد ملال به سراغمان می آید و نسخه مان را می پیچد لذا چه بسا لازم باشد همانند توپ های بیلیارد قبل از وارد شدن به سوراخ (مرگ) قر و غمزه ای بیاییم. از طرفی زندگی ما کوتاه است و این که در حال تردید بمیریم وحشتناک است چون در این صورت برای هیچ و پوچ دنیا آمده ای. و این واقعاً از هر بدی بدتر است.
واقعیتی که پیش روی ماست مرگ است اما همانگونه که در سراسر کتاب مشخص است جان کندن نیست که کم داریم, نه. مسئله این است که به راهی که به مرگ بی دغدغه منتهی شود نرسیده ایم. این دقیقاً هدفی است که فردینان در پی آن است, راهی که از پوچ بودن زندگی خلاصیش دهد. اما به نظر می رسد ظاهراً چندان در این راه به موفقیتی نمی رسد هرچند اهمیت آن را گوشزد می نماید:
شاید نسبت به بیست سال پیش کمی بهتر باشد, نمی شد گفت که سر سوزنی پیشرفت نکرده ام, ولی هیچ امیدی نبود که من هم ... سرم را با یک فکر واحدپر کنم, فکر درخشانی به مراتب پر قدرت تر از مرگ. هیچ امیدی نبود که فقط در اثر همین فکر همه جا تخم شادی و بی غمی و شهامت بپاشم. بشوم قهرمان تخم پاشی.
در این صورت سرتاسر وجودم شهامت می شد. از سر تا پام شهامت می بارید و زندگی به یک اندیشه متمرکز شهامت بدل می شد, شهامتی که هر چیزی را ممکن می کرد, هرچیزی را به راه می انداخت, همه انسانها و همه اشیاء زمین و آسمان را. بعلاوه عشق آنقدر قدرتمند می شد که مرگ وسط عشق و محبت گیر می افتاد و آن تو آنقدر جایش گرم و نرم بود که بی شرف کیفور می شد و بالاخره او هم مثل بقیه به نوایی می رسید. چه خوب می شد! قیامت می شد!
پ ن 1: در قسمت بعد در حد توان به جنبه های دیگر رمان می پردازم. البته جنبه های راحت تر آن! مثل جنگ , مدرنیسم و ...
پ ن 2: در غرب خبری نیست را از امروز شروع می کنم.
پ ن 3: این کتاب هم در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند موجود است. این کتاب در حال حاضر با توجه به لغو مجوز انتشار مجددش کمیاب و یا به عبارتی نایاب است. چاپ اول آن سال 1373 و چاپ آخر(چهارم) سال 1385 بوده است.
پ ن 4: البته در حال حاضر (یعنی دو سه سال بعد از نوشتن این مطلب) کتاب به صورت افستی در بازار یافت میشود.
پ ن 5: نمره کتاب از نگاه من 5 از 5 میباشد. (در گوگل بوکس 4.5 از 5 )
پ ن 6: لینک قسمت دوم اینجا و قسمت سوم اینجا
پ ن 7: الان که یازده سال از نوشتن مطلب میگذرد و مطلب را میخوانم متوجه میشوم که باید دوباره خواند این کتاب را و در مورد آن بهتر نوشت. اگر عمری باشد این کار را خواهم کرد. هنوز هم این کتاب جزء 10 رمان برتر من است. در فضای مجازی حتماً نوشتههای بهتری در مورد این رمان خواهید یافت. بگردید!
قسمت اول
در ابتدای قرن بیستم دورنمایی که در تصورات اهل نظر در خصوص جوامع آینده شکل می گرفت عموماً جوامعی ثروتمند ,آزاد و قانون مدار, در رفاه نسبی و... بود ولیکن روند حوادث چنین نبود. دو جنگ خانمانسوز در گرفت و حوادث دیگر از جمله روی کار آمدن استالین و وقایع پس از آن و ... جورج اورول در چنین فضایی (اندکی پس از جنگ دوم جهانی و در طلیعه پدیده جنگ سرد) در رمان 1984 اقدام به ترسیم دورنمای دنیا در آینده نه چندان دور (چهل سال بعد) می کند; زمانی که حکومت (حکومت های!) توتالیتر و تمامیت خواه حاکم بلامنازع جهان خواهند بود.
وینستون اسمیت مردی است در آستانه 40 سالگی که در شهر لندن یکی از مراکز کشور اوشنیا (اقیانوسیه) زندگی می کند. جهان به سه قدرت عمده تقسیم شده است; اقیانوسیه شامل آمریکا و انگلیس و... اوراسیا شامل شوروی و اروپا, ایستاسیا (شرقاسیه!) شامل چین و آسیای جنوب شرقی و... باقی قسمت ها زیاد مهم نیستند و گاهی بین این قدرت ها دست به دست می شوند! ظاهراً این سه قدرت در حالت جنگ دایمی با هم به سر می برند. تصویر ارائه شده از لندن شهری جنگ زده , قحطی زده, سیاه, با ساختمان های قدیمی زهوار در رفته است. مردم هم به سه دسته تقسیم شده اند: اعضای حزب مرکزی (مرکزیت حزب؟ حزب داخلی! در برخی ترجمه ها) حدود 2% اعضای عادی حزب حدود 13% و رنجبران که 85% مردم را تشکیل می دهند.
وینستون عضو عادی حزب است و منصبی دولتی دارد. دولت به 4 وزارتخانه تقلیل یافته است : وزارت حقیقت که کارش راست نمایی اکاذیب و تحریف تاریخ است, وزارت صلح که امور جنگ را رتق و فتق می کند , وزارت فراوانی که در امور جیره بندی فعالیت می نماید و وزارت عشق که از طریق شکنجه و کنترل شدید اعمال و رفتار و افکار وظیفه برقرای نظم را به عهده دارد. وینستون در وزارت حقیقت کار می کند و اخبار و اسناد (روزنامه هایی که قبلاً منتشر شده است) را با توجه به وقایع حال (مطابق دستورات) تغییر می دهد.
این رمان نقدی هجوگونه بر حکومت های توتالیتر است و تقریباً به صورت کامل همه مشخصات و ویژگی های چنین حکومتی را بیان می کند که در ادامه سعی می کنم به این موارد اشاره کنم:
انحصار کامل قدرت ; همانگونه که در سراسر کتاب موج می زند تمام قدرت سیاسی در دست گروه حاکم قرار دارد (سیستم تک حزبی) و شخص ناظر کبیر (برادر ارشد) به عنوان رهبر در راس هرم حاکمیت قرار دارد و همه جا حضور غیر مستقیم دارد و مورد ستایش همگانی است (و می بایست باشد!). هیچ چیز یارای محدود نمودن قدرت حزب را ندارد حتا قانون! در عمل فقط یک قانون تغییر ناپذیر و لازم الاجرا وجود دارد و آن هم حفظ قدرت است, هرچیزی که با این موضوع تضاد و تداخل داشته باشد تغییر می یابد لذا هر قانونی موقتی و ناپایدار است و لذا وینستون در جایی با اشاره به اینکه نوشتن خاطرات جرمی است که مجازات مرگ دارد! می گوید: هیچ چیز غیر قانونی نبود چون قانونی وجود نداشت... بدین ترتیب همگان باید به صورت غریزی حس کنند که در هر زمان چه کاری خوب است و چه کاری بد!
در جای دیگر با اشاره به نحوه سقوط هیئت حاکمه چنین اشاره می شود: فقط با چهار روش قدرت حاکم از قدرت ساقط می شود. یا مغلوب قدرت خارجی می شود, یا با ناکارآمدی خود موجبات شورش عمومی را فراهم می نماید. یا زمینه شکل گیری یک طبقه متوسط را فراهم می نماید یا اراده و تسلط لازم را برای حکومت کردن را از دست می دهد. این عوامل به صورت جداگانه عمل نمی کنند...هر حکومتی که بتواند با هر چهار مورد به صورت مداوم مقابله نماید می تواند در قدرت بماند. مورد اول را با توضیح شرایط جهانی رنگ باخته تلقی می کند. مورد دوم نیز بیشتر جنبه نظری دارد و اشاره می کند که وقتی معیاری برای مقایسه وجود نداشته باشد (یعنی مردم نتوانند مقایسه کنند که دستگاه های حکومتی ناکارآمد هستند...توضیحات بیشتر در ادامه خواهد آمد) این مورد نیز منتفی می شود. مورد سوم هم که در نطفه خفه شده است و لذا در نهایت تنها عامل تعیین کننده طرز تفکر خود هیئت حاکمه می باشد.
نظارت همه جانبه ; در شهر و در همه جا عکس های بزرگی از ناظر کبیر نصب شده است و گویی با چشمانش همه را نظاره می کند, همچنانکه زیر عکس ها این عبارت به چشم می خورد: ناظر کبیر تو را می پاید. در خانه ها و معابر و مکان های عمومی دستگاه های تله اسکرین (تلویزیون های دوطرفه که علاوه بر انتقال صدا و تصویر به بینندگان, صدا و تصویر بینندگان را نیز به مرکز کنترل انتقال می دهد) نصب شده است.در همه جا امکان وجود میکروفون متصور است و پلیس اندیشه امکان تحت نظر گرفتن هر فردی را هر موقع اراده کند دارد (تنها دستگاه کارآمد حکومت همین پلیس اندیشه است!). بدین ترتیب عملاً چیزی به عنوان عرصه خصوصی وجود ندارد, آدم ها چیزی نداشتند جز چند سانتی متر فضا در داخل جمجمه شان! که البته هدف دستگاه های تبلیغاتی و پلیس اندیشه تسخیر همین چند سانتی متر است. البته این نیاز به نظارت دایمی مخصوص افراد عادی حزب است (یک عضو حزب از تولد تا مرگ تحت نظارت پلیس اندیشه است) و مردم عادی (رنجبران) را شامل نمی شود چرا که از جانب رنجبران هیچ خطری نظام حاکم را تهدید نمی کند. اگر به حال خود رها شوند , از نسلی به نسل دیگر, از قرنی به قرن دیگر کار می کنند, بچه به دنیا می آورند و می میرند. نه تنها انگیزه ای برای عصیان ندارند بلکه نمی توانند بفهمند که دنیایی متفاوت از دنیای فعلی می تواند وجود خارجی داشته باشد در کل به این افراد می توان آزادی اندیشه داد چون اساساً اهل اندیشه نیستند.
قالبی کردن انسانها بر مبنای ایدئولوژی (یکسان سازی) ; جهت کاهش هزینه های نظارت همه جانبه و کارآمد تر شدن آن و همچنین بیمه نمودن قضیه حفظ قدرت, حکومت توتالیتر تلاش می کند تا بر مبنای ایدئولوژی خود ,جامعه و مردم را به شکل مورد نیاز خود دربیاورد لذا نیاز به ساخت انسان جدید دارد و این مهم را عمدتاً از طریق سیستم آموزش و پرورش و رسانه های همگانی نهادینه می کند.
از مهمترین مولفه های رسیدن به انسانهایی که اصول حزب را درونی نموده و بدان اعتقاد متعصبانه داشته باشند, فرایند شستشوی مغزی و پاکسازی حافظه تاریخی است. و البته تحریف تاریخ هم جزء مواد اولیه این فرایند است. در کتاب های تاریخ مدارس ,وضعیت قبل از انقلاب را اسفناک توصیف می کردند و مواردی که لازم نبود به کل حذف می شد : گذشته پاک می شد, پاک شدن از یاد می رفت, دروغ حقیقت می شد. با فاسد نشان دادن شرایط پیشین و قطع ارتباط مردم با واقعیت گذشته و همچنین قطع ارتباط با دنیای خارج از حیطه حکومت, در اصل معیاری برای مقایسه وجود نخواهد داشت و حکومت توتالیتر می تواند ادعا کند که وضعیت روز به روز بهتر می شود. کارکرد دیگر تحریف تاریخ , پاسداری از اصل خطاناپذیری حزب است. در جای جای کتاب می بینیم که برای نشان دادن اینکه پیش بینی های حکومت یا ناظر کبیر درست بوده است آمارهای ارائه شده در گذشته و سخنرانی های گذشته آنها را تغییر می دهند! دروغ به حوزه تاریخ وارد می شد و تبدیل به حقیقت می گشت. شعار حزب می گفت هرکس گذشته را کنترل کند آینده را کنترل می کند و هر کس حال را کنترل کند گذشته را کنترل خواهد نمود...
نکات مربوط به این بخش حاوی طنز سیاهی ست که فراوانی زیادی در کتاب دارد , کاریکاتور گونه ترین مورد مربوط به جایی است که وینستون حتی اطمینان ندارد که چه سالی ست و از روی حدس سال تولدش و اینکه تقریباً مطمئن است که 39 سال دارد , حدس می زند که سال 1984 است! این روزها هیچ تاریخی را نمی شد دقیق و بدون یکی دو سال جابجایی تعیین کرد.
از دیگر ابزار یکسان سازی انسانها تغییرات در زبان و کلمات و یا اساساً ساخت زبان جدید است که هدف آن محدودیت اندیشه است و حتا توانایی از بین بردن جرم اندیشه را دارد! (وارونگی مفاهیم و حذف کلماتی خاص که موجبات جرم اندیشه را فراهم می کند). در این راستا ورژن های جدید پی در پی توسط دستگاه مربوطه تولید می شود.
ادامه دارد.
پ ن 1: در قسمت دوم باقی ویژگی های حکومت توتالیتر که از این کتاب می توان استخراج نمود ارائه می شود. (سرکوب مخالف /اصالت وجود دشمن /ایزوله کردن انسانها /وحشت دایمی /مناسک گرایی و...) و در نهایت جمع بندی رمان.
پ ن 2: کتابی که الان در حال خواندن هستم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین است. البته به خاطر پاره ای مسائل از جمله شرکت در مسابقات شطرنج سرعت خواندن به شدت پایین است!
پ ن 3: برای کتاب بعدی تا کنون کتاب موعظه شیطان 4 رای آورده است و باقی بدون رای هستند.
پ ن 4: این کتاب هم ترجمه های متعددی دارد, شش عدد را من سراغ گرفتم. آیا بیشتر هم هست؟
پ ن 5: نمره کتاب از نگاه من 4 از 5 میباشد. (نمره کتاب در سایت گودریدز 4.1)
همه حیوانات با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند!
میجر پیر خوک مسن متفکری است که در روزهای آخر عمر خوابی می بیند و همه حیوانات مزرعه منر (متعلق به ارباب جونز) را شبی جمع می کند و برای ایشان از رویاهای خود می گوید. در خصوص مفهوم زندگی حیوانات و اینکه بشر از دسترنج آنها استفاده می کند و اینکه تمام نکبت زندگی حیوانی زیر سر بشر است صحبت می کند. اسارت حیوانات را با نظام طبیعت مرتبط نمی داند و می گوید این مزرعه توانایی آن را دارد که رفاه کامل حیوانات را فراهم کند مشروط به اینکه انسانها را از آن بیرون کنیم و در این صورت ریشه گرسنگی و بیگاری برای همیشه از بین خواهد رفت و... این متفکر خوش طینت به حیوانات وقوع حتمی انقلاب را نوید می دهد و از آنها می خواهد که در این راستا تلاش کنند و در این تلاش اصول تغییر ناپذیری را همیشه مد نظر داشته باشند: هرچه که روی دو پا راه می رود دشمن است و هرچه که روی چهارپا راه می رود و یا بال دارد دوست است...هیچ حیوانی نباید به انسانها تشبه کند مثلاٌ نباید در خانه زندگی کنند , یا در بستر بخوابد, یا لباس بپوشد , مشروبات الکلی بنوشد یا توتون دود کند, یا به پول دست بزند و تجارت کند... هیچ حیوانی نباید نسبت به همنوع خود ظلم کند , همه حیوانات زیرک یا نادان, ناتوان یا نیرومند همه با هم برابرند و هیچ حیوانی نباید حیوانات دیگر را بکشد و ... سپس خواب خود را تعریف می کند که در آن خواب سرود قدیمی حیوانات انگلستان را که همه از یاد برده اند را به یاد آورده است که در این سرود نوید جامعه ایده آل حیوانی گوشزد شده است.
چند شب بعد, میجر پیر از دنیا می رود و گروهی از خوک ها که از باقی حیوانات باهوش ترند تعلیمات او را به صورت یک نظام کامل فکری که بر آن نام انیمالیسم نهاده بودند, در می آورند و در راستای انقلاب شروع به آموزش و اگاهی دهی به حیوانات می کنند. انقلاب خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردند رخ داد و مزرعه تحت کنترل حیوانات در آمد و از این پس روند تبدیل انقلاب به نظام آغاز شد که روایتی بس آموزنده و خواندنی پدید می آورد.
پس از انقلاب نام مزرعه به مزرعه حیوانات تغییر می یابد و تعلیمات میجر پیر در هفت فرمان تغییر ناپذیر خلاصه می شود و روی دیواری ثبت می شود. روزهای اول همه در عین برابری و برادری در کنار هم زندگی می کنند اما روند تحولات به سمت حاکم شدن گروهی خاص شکل می گیرد و طبعاً مزایایی خاص شامل این گروه (خوکان) خاص می گردد. در این هنگام ارزش ها (مثلاٌ برابری) با توجیه و تذکر این که امکان بازگشت به گذشته وجود دارد تقلیل داده می شود; هیچ حیوانی دوست ندارد که آقای جونز بازگردد! بعد از حاکم شدن این گروه, روند ناب گرایی و تصفیه شدن مدام ادامه می یابد و این خاصیت تمامیت خواهی است. در این راستا اعدام ها و اعترافات روی صحنه می رود و جو جامعه هر روز پلیسی تر می شود و برای توجیه این اعمال تاریخ و ارزش ها تحریف می شود. در این میان عوام قادر به تحلیل وضع موجود نیستند (حتی قادر نیستند تشخیص دهند که وضعشان بهتر شده است یا خیر!). نا آگاهی و جهالت توده هنگامیکه با تناقضات روبرو می شوند دیدنی است, عوامی که انگار حافظه تاریخی ندارند (در حد جلبک!). ریشه این جهالت شاید در چاه مطلق گرایی فرو رفته است: دوپا بد , چهارپا خوب.
این رمان یک داستان ضد اتوپیایی به حساب می آید و نشان می دهد معمولاً آن چیزی که وعده داده می شود در عمل تحقق نمی یابد زیرا که افراد با رسیدن به قدرت و چشیدن مزه آن گذشته خود را از یاد می برند. آرمانها اگر فراموش نشوند, با حربه توجیه و تفسیر دگرگون خواهند شد و یا رندانه تغییر می یابند! بله, ما در درونمان یک موجود مستبد نهفته است و رسیدن به قدرت معمولاً این غول محبوس در شیشه (بطری یا چراغ!) درونمان را از محل خود خارج می نماید.
نویسنده تیپ سازی هایی انجام داده است که بعضاً شائبه جهانشمولی آن به ذهن می رسد, هرچند اورول این کتاب را با توجه به انقلاب روسیه و وقایع پس از آن (به خصوص دوران استالین) نوشته است ولی از آنجایی که عموماً انقلاب های ایدئولوژیک سرشت و سرنوشتی مشابه دارندبرای خوانندگان (در تمام نقاط دنیا) این حالت به وجود می آید: عجب! چه عالی!! انگار برای اینجا نوشته شده است!
همه قسمتهای کتاب جالب توجه است ولی چند نمونه آن را می آورم:
اخیراً هم گوسفندان آموخته بودند که همیشه بع بع راه بیاندازند و با این کار جلسات را منحل کنند. خصوصاً ملاحظه شده بود که در لحظات حساس سخنرانی اسنوبال را با بع بع کردن "چهارپا خوب دوپا بد" برهم بزنند.
.
دوستان تصور نکنید که رهبری لذت بخش است! برعکس, کار خطیر و پر مسئولیتی است. هیچ کس بیشتر از رفیق ناپلئون به تساوی حیوانات اعتقاد ندارد. خیلی هم خوشحال می شد که می گذاشت خودتان در امور تصمیم بگیرید. اما امکان دارد که بعضی اوقات تصمیمات غلطی اتخاذ کنید...
.
بعضی وقت ها به نظر حیوانات می آمد که در مقایسه با زمان جونز ساعات بیشتری کار کرده اند و تازه بهتر هم تغذیه نشده اند. صبح های یکشنبه اسکوئیلر در حالی که تکه کاغذ درازی را با پاهایش نگاه داشته بود, در لیست ارقامی برایشان می خواند که ثابت می کرد تولید مواد غذایی از هر نوعی که بود ; دویست درصد, سیصد درصد, پانصد درصد در موارد مختلف افزایش پیدا کرده است.
.
ناپلئون فرمان داده بود که هفته ای یک بار باید کاری که تظاهرات خودجوش نامیده می شود انجام گیرد.
.
پ ن 1: یک مسابقه با جایزه ویژه! هرکس توانست بگوید که این کتاب تاکنون چند بار و توسط چه کسانی ترجمه شده است!!؟ (جایزه کتاب محاکمه کافکا با ترجمه امیرجلال الدین اعلم!)
پ ن 2: مطلب بعدی مربوط به کتاب کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری است (مشکلات کاری من در این دو سه روز اخیر کاملاٌ مرا از کتابخوانی دور کرده است! احتمالاٌ این وسط یک شعر هم خواهیم داشت)
پ ن 3: کتاب بعدی که خواهیم خواند مطابق نتایج آرای دوستان , 1984 جورج اورول می باشد.
پ ن 4: چند پست قبل از مزایای کتاب صوتی گفتم و نمیدونستم به زودی آقا دزده میاد ترتیب سیستم صوتی ماشین رو میده! و البته چند قلم دیگه... حواستونو جمع کنید که اوضاع اصلاً خوب نیست.
پ ن 5 : این کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند موجود است.
پ ن 6: نمره کتاب 4.5 از 5 میباشد.