
شنبه روز پرهیجانی بود. البته ما در روزهای عادی هم هیجان زیادی داشتیم: فوتبال و شطرنج! ممکن است شما فکر کنید شطرنج چه هیجانی میتواند داشته باشد؟ اگر آن روزها گذارتان به محل تحصیل ما در بوگوتا افتاده بود حتماً همان روبروی درب ورودی دانشکده با جمعی از دانشجویان روبرو میشدید که همگی دور یک صفحه شطرنج جمع شده بودند و با هیجان زیادی به دو نفری که مشغول بازی بودند حرکت پیشنهاد میدادند و بلافاصله هم پیشنهادات مطرح شده یکدیگر را نقد و تحلیل میکردند. در جذابیت آن همین بس که گاهی این جماعت به صورت برندهبهجا هفتهشت ساعت مشغول بودند و خم به ابرو نمیآوردند.
کلاسها تعطیل بود و ما مشغول شطرنج بودیم. طرفهای ظهر یکی از دوستان قدیم خبر داد که تعدادی از بچههای کومونیداد را بچههای بالا (خیلی بالا!) خواستهاند و خلاصه گوش آنها را اندکی پیچاندهاند که چرا هنوز از راهروهای دانشکده بوی افکار «دون اینفنیرو امپرِساریو» به مشام میرسد. و بعد مقرر شده بود روز یکشنبه جلوی دانشکده تریبون آزادی شکل بگیرد و نمایندگانی از دو طرف صحبت کنند و ماجرا به پایان برسد و تعطیلی کلاسها پایان یابد. بعد از صرف ناهار وقتی مطابق عادت داشتم به یکی از تابلوهای ستون آزاد دانشکده نگاه میکردم، توجهم به بریدههای «ال پریودیکو کاسموس» که شرحی از وقایع چهارشنبه در آن درج شده بود جلب شد. من و دو سه هزار نفر دیگر شاهد تمام اتفاقات بودیم اما در روزنامه، داستانی کاملاً متفاوت نقل شده بود. آن زمان هنوز افتخار آشنایی با هاینریش بل و کتاب مستطابش «آبروی از دست رفته کاترینا بلوم» نصیبم نشده بود ولی بعدها که این کتاب را میخواندم همیشه این روزنامه جلوی چشمانم بود! در داستانی که روزنامه خلق کرده بود؛ سخنرانی انجام شده و تعدادی از دانشحویان سؤالاتی را از سخنران پرسیده و او را به چالش میکشند! سپس سخنران که از عهده پاسخ به سوالات برنیامده فرار را بر قرار ترجیح میدهد و برگزارکنندگان جلسه هم به تلافی این مزاحمت بر سر سؤالکنندگان ریخته و آنها را حسابی کتک میزنند! بیخود نیست که کلمبیا در نگاه عامه پرچمدار رئالیسم جادویی در آمریکای لاتین به حساب میآید.
آن شب وقتی در خانه، پدرم جلوی تلویزیون مشغول انجام مناسکش بود، هنوز هم بدم نمیآمد که عَلم مخالفت در برابرش بیافرازم. تقریباً اواخر اخبار ناگهان خبری در رابطه با اتفاقات چهارشنبه پخش شد. خبر عیناً خلاصهای از همان مطلب کاسموس بود. پدر نگاهی پرسشگرانه به من انداخت، گویی میخواست با توجه به محل وقوع خبر، از اطلاعات احتمالی من جهت تعیین کیفیت عکسالعملش استفاده کند. کاملاً گنگ بودم و سکوت کردم. گمانم از چشمانم خواند که باید آخرین ضربه را محکمتر بنوازد!
فردای آن روز، مطابق برنامه مراسم تریبون آزاد برگزار شد. ابتدا یکی از بچههای کومونیداد در مورد اینکه خود آنها به افکار و عقاید سخنران دعوتشده در روز چهارشنبه انتقادات جدی دارند صحبت کرد و پس از آن به این مسئله پرداخت که ما باید نظرات و آرای گوناگون را بشنویم و مقابله صحیح با نظرات مخالف برخورد فیزیکی نیست. بعد از او گادبستووال پشت تریبون رفت. او گویی به میان جمعی از دشمنان مسلح خود آمده باشد چندین بار تأکید کرد که دست به عملی شجاعانه زده است و تنهای تنها برای بیان حرف حق پشت این تریبون آمده است. او سپس در واکنش به صحبتهای سخنران قبلی گفت که این آقایانی که صحبت از شنیدن نظر مخالف میزنند اعمالشان چیز دیگری است. او گفت که در شب وقوع حوادث به صورت اتفاقی با یکی از دوستانم در کنار درب خروجی دانشگاه ایستاده بودم که همین آقایان به من حمله کردند و یکی از آنها با مشت چنان به سینه من کوبید که قلب من برای لحظاتی دچار مشکل شد و یکی دیگر از آنها با وارد کردن ضرباتی محکم به خودروی من اقدام به تخریب آن کرد! او در میان سخنانش کلماتی را به عنوان فحش به کار برد که برای من در آن سن کاملاً جدید بود: سکولار و لیبرال! او بعد از به پایان رساندن سخنرانی به سمت بخشی از جمعیت رفت و همراه با آنها با خواندن سرود تشکیلاتیشان دورِ دانشکده چرخیدند و رفتند. تقریباً یکسوم جمعیت از همراهان این مردِ شجاعِ تنها! بودند که به سختی میشد در میان آنها یک دانشجو پیدا کرد.
******
در آن دوران در بوگوتا باجههای تلفن همگانی قرمزرنگی وجود داشت که با انداختن سکههای دو پزویی داخل آن به کار میافتاد. گاهی برخی سکهها توسط دستگاه خورده میشد و گاهی سکهها بدون اینکه کاری انجام بدهد از طرف دیگر خارج میشد. اگر کاربر خوششانسی بودید و دو پزویی شما هم ایرادی نداشت با انداختن آن در داخل دستگاه بوق آزاد را میشنیدید و توانایی برقراری ارتباط را پیدا میکردید. به همین خاطر ضربالمثلی شکل گرفت که مشابه آن را حتماً شنیدهاید؛ وقتی کسی بعد از طی مراحلی بالاخره متوجه موضوعی میشد میگفتند دو پزوییاش افتاد!
دو پزویی من هم بعد از این جریانات افتاد. این از خوششانسیهای من بود که برای آوردن کتانی از داخل کمدها، زمین فوتبال را ترک کردم و در مسیر وقایعی قرار گرفتم که موجب این افتادن شد. آن روز متوجه شدم که چرا برخی کلمبیاییها به مدل مویی شبیه کارلوس والدراما گرایش دارند؛ آنها با این مدل مو میخواهند شاخهایی را که بر سرشان میروید بپوشانند! بعد از اتمام این مراسمِ سرِ دستی، کلاسها دوباره برقرار شد. آن روز پس از خروج از دانشگاه وقتی مطابق معمول در «پلازا دِ لا رولوسیون» کنار دکه روزنامهفروشی ایستادم تا تیترهای روزنامهها و مجلات ورزشی را بخوانم، تیتری بر روی جلد یکی از ماهنامهها توجهم را جلب کرد: معنا و مبنای سکولاریسم. در قیاس با تیتر روزنامهها البته تیتر بسیار ریزی بود و هفتههای قبل اصلاً به چشمم نیامده بود اما با چیزهایی که شنیده بودم این بار به چشمم آمد! ماهنامه را خریدم و به سمت «کایه دو لیبرتا» حرکت کردم.
........................
پ ن 1: مطلب بعدی در مورد رمان «عامهپسند» اثر چارلز بوکوفسکی خواهد بود.

این داستان در سال 1942 در ابتدا به صورت فیلمنامه به نگارش درآمده و سپس در قالب رمان در آمریکا منتشر شده است؛ یعنی درست در اوج جنگ جهانی دوم. این نکته مهمی است که باید همین ابتدا اشاره میکردم! داستان با محوریت خانواده متوسطی شکل میگیرد که پدر را اخیراً از دست دادهاند، پسر ارشد به جبهههای نبرد اعزام شده است و برادر کوچکتر (چهارده ساله) برای کمک به معیشت خانواده به صورت پارهوقت در تلگرافخانه مشغول به کار شده است. او به فراخور کارش تلگرافهایی را به مقصد میرساند که برخی شادیآور و بعضاً غمانگیز هستند نظیر آنهایی که حاوی خبر کشته شدن فرزندانی است که به جنگ اعزام شدهاند؛ وضعیتی که هر لحظه ممکن است برای خانواده آنها نیز پیش بیاید...
فکر کنم نیاز به طول و تفصیل نیست. برخی شرایط سخت، میطلبد که فیلمها و سریالها و داستانهایی ساخته شود که توسط آنها به جامعه امید تزریق شود و یا روی خصوصیات اخلاقی مورد نیاز جامعه (انسانیت، همدردی، حفظ همبستگی و...) تأکید شود. با توجه به نکتهای که در ابتدا به آن اشاره کردم کاملاً درک میکنم چرا این داستان در آن زمان مورد توجه قرار گرفته و حتی اسکار مربوط به فیلمنامه را کسب کرده است. معمولاً در چنین شرایطی داستانهایی که عمق چندانی هم ندارند به شرط رعایت موارد مورد نیاز (تزریق امید و...) ممکن است مورد استقبال قرار بگیرند. نمیخواهم بگویم این داستان خوب نبود بلکه میخواهم بگویم واقعاً خوب نبود! دلایل من برای خوب نبودن داستان:
الف) توصیههای اخلاقی گلدرشت، شخصیتهای داستان در هر موقعیتی که دست میدهد خطابهای اصولی و اخلاقی ایراد میکنند!
ب) به نحو مبتذلی همه اعضای جامعه خوبند، عنوان اثر نیمنگاهی به کمدی الهی دانته دارد و تقریباً میشود گفت بخش بهشت آن را البته با پسوند انسانی شرح میدهد؛ جایی که همه هوای یکدیگر را دارند. علیرغم اینکه عاشق زندگی کردن در چنین فضایی هستم (حتی نصف چنین فضایی!) باید بگویم بیشتر به کمدی به معنای مصطلحش شبیه بود!
ج) مادر خانواده مانند مجریان تلویزیونی که قبل از برنامه به فراخور موضوع جملات قصاری برای ارائه انتخاب میکنند هربار که در داستان ظاهر میشود سخنسرایی میکند! مجریان تلویزیونی گوگل میکنند اما این مادر به گمانم علم لدنی داشت!
د) جامعهای که در آن تبعیض نژادی یا نیست یا اگر احیاناً ناخواسته بروز پیدا کند بلافاصله با برخورد همگانی مواجه و در نطفه خفه میشود!
ه) اسامی انتخاب شده برای شخصیتها و مکان (هومر، یولیسس، ایثاکا و...) انتظاراتی ایجاد میکند که اصلاً و ابداً متن در آن جهت حرکتی نمیکند. گو اینکه همانند عنوان فقط اشارات و ارجاعاتی به اسامی شناختهشده دارد و این اشارات فقط در سطح و در حد اسامی باقی میماند.
و) در داستان همه چیز همانگونه پیش میرود که بعد از ورود به داستان حدس میزنید.
البته علیرغم موارد فوق داستان حاوی جملات قابل توجهی است که در صورت خواندن کتاب میتوانید با بازخوانی آنها خودتان را دلداری بدهید. ترجمه کتاب هم در سال 1334 انجام شده است که طبعاً برای ما سلیس و روان نیست هرچند به نظر من فارغ از شرایط زمانی، ترجمه کاستیهایی دارد.
*******
ویلیام سارویان (1908-1981) داستاننویس و نمایشنامهنویس آمریکایی (ارمنی)، در سال 1940 برای نمایشنامه دوران زندگی نو برنده جایزه پولیتزر و در سال 1943 برنده جایزه اسکار برای فیلمنامه کمدی انسانی شده است. از معروفترین کارهای او در حوزه داستان مجموعه داستان کوتاه «نام من آرام است» (1940) میباشد.
............
مشخصات کتاب من: ترجمه سیمین دانشور، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم 1380، شمارگان 5500 نسخه، 291 صفحه
............
پ ن 1: نمره من به کتاب 2.5 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 4.02 نمره در آمازون 4.6)
پ ن 2: چرا نمرات بالا با نمره من اختلاف فاحش دارد؟! از سلایق شخصی متفاوت خوانندگان که بگذریم ظاهراً در سال 1966 نسخه اصلاح شدهای از این کتاب منتشر شده است که چهل پنجاه صفحه از آن تراشیده شده است. حدس میزنم این ویرایش خیلی مؤثر بوده است. کتابی که ما به فارسی میخوانیم نسخه اولیه اثر است. نگاهی متفاوت به این رمان را در نوشته دوستمان سعید در اینجا بخوانید. ممنون سعیدجان.
پ ن 3: اقتباس جدیدتری از این کتاب تحت عنوان «ایثاکا» در سال 2015 به فیلم درآمده است.
پ ن 4: کتاب بعدی «عامهپسند» اثر چارلز بوکوفسکی خواهد بود که فضای کتابش صد و هشتاد درجه با فضای این کتاب متفاوت است.
ادامه مطلب ...

در قسمت قبل دیدیم که صحبتهای مسئول ردهبالای کلمبیایی به جای آنکه آبی بر آتش دانشجویان باشد نمکی بود که زخم آنها را ناسور کرد. ایشان خیلی زود رفت اما این آخرین مواجههی ما نبود! دو سه ترم بعد، این شخص را به عنوان استاد درس مدیریت صنعتی! ملاقات کردم. آدم سادهدلی بود و حقیقتاً در زمینهای که برای تدریس انتخاب شده بود حرفهای زیادی برای گفتن داشت، حرفهایی که مرغ پخته را هم به خنده وامیداشت. قصهی آن درس دو واحدی مفرح داستان دیگری است که ارتباطی با افتادن دوزاری ندارد و در جای خود باید به آن پرداخت.
پس از رفتن آقای معاون و محافظینش، همه داخل دفتر جمع شدند؛ پنج شش نفری روی صندلیها و بقیه هم که حدوداً پانزده شانزده نفر بودند یا روی لبه میز و رادیاتور نشسته بودند یا در فضاهای خالی دورتادور اتاق به دیوار تکیه داده بودند. نمیدانم غیر از من فرد دیگری هم بود که عضو آن تشکل نباشد و در جلسه حاضر باشد یا خیر؟ هرچه بود کسی به حضور من واکنشی نشان نداد و من در گوشهای روی زمین نشستم و کنجکاوانه به صحبتها گوش میدادم. حالا دیگر پای چشم یکی از بچهها کاملاً کبود شده بود و هر لحظه میزان بازشدن چشمش کمتر میشد. بحث بر سر این بود که چه واکنشی باید نشان داد. آیا فقط به دادن یک بیانیه شدیداللحن و محکوم کردن این اتفاق بسنده شود؟ بچههای دانشکده فنی از یک هفته تعطیلی کلاسها کوتاه نمیآمدند و انتظار داشتند دانشکدههای دیگر هم با آنها همراهی کنند. به قول خوزه مارتی سیاستمدار یکی از کشورهای همسایه (رهبر کوباییها در مبارزات استقلالطلبانه علیه اسپانیاییها) «وقتی یک انسان سیلی میخورد، باید همه بشریت درد و سوزش آن را حس کند». لذا انتظار این بود که در قدم اول دانشکدههای دانشگاه بوگوتا این سوزش را حس کنند و در قدم بعدی باقی دانشگاههای کلمبیا با آنها همراهی کنند و به این اولین دخالت فیزیکی گروههای شبهنظامی در دانشگاه (در دوره جدید) واکنش درخوری نشان بدهند.
یکی از کسانی که فعالانه حرف میزد «آلخاندرو ایسناچو ویکتوریانو» دانشجوی پزشکی بود که از لحاظ سنی بزرگتر از باقی حاضران بود و طبعاً مواضع پختهتری داشت که البته آن زمان محافظهکارانه به نظر میرسید. او میخواست در این حال و هوا تصمیمی گرفته نشود و پس از سپری شدن دو روز تعطیلات آخر هفته، در ابتدای هفته بعد جلسهای برای اخذ تصمیم تشکیل شود ولی توفیق نیافت. ویکتوریانو چند سال بعد یک خبرگزاری مختص دانشجویان در کلمبیا تأسیس کرد و چند سالی مدیرعامل آن بود. یکی از کسانی که در جلسه مواضع تند و تیزی داشت «آبلاردو ایرناتو آربیترو» بود که از قضا یکی از همرشتهایهای من بود. خیلی بعدترها در سال 2009 این دو نفر در صفبندی کاملاً متفاوتی قرار گرفتند. آلخاندرو در کمپین انتخاباتی کسی قرار گرفت که برای تغییر در کلمبیا پا پیش گذاشته بود و آبلاردو مسئولیت ردهبالایی در خبرگزاری دولتی داشت و تندترین حملات را به نامزد مورد نظر سازماندهی میکرد! کلمبیا بالا و پایینهای عجیبی داشت. از من به شما نصیحت اگر به کلمبیا مهاجرت کردید یا در کشوری دوردست با جماعتی از کلمبیاییها دمخور شدید همواره از کسانی که شعارهای تندتری میدهند فاصله بگیرید! آنها معمولاً یک جای کارشان میلنگد.
جلسه با تصمیم به تعطیلی یک هفتهای به پایان رسید. پاسی از شب گذشته بود که از دانشکده بیرون آمدیم. در آن ساعت شب فقط دری کوچک که به خیابان هفتم دسامبر راه داشت، باز بود. در مسیرمان پرنده پر نمیزد و بچهها هم در سکوت قدم میزدند. وقتی درب خروجی در دیدرس ما قرار گرفت دو سه نفر را آنجا دیدیم که در کنار یک خودرو در حال صحبت با یکدیگر بودند. یکی از بچهها با اشاره به دو نفری که داشتند با مسئول انتظامات صحبت میکردند گفت: «این یارو گادبستووال نیست؟!» از صحبتهای بچهها در جلسه متوجه شده بودم این فرد سردسته گروه مهاجمی است که امروز هنرنمایی آنها را دیده بودم. منی که تا چند ساعت قبل مشغول گلکوچیک بازی کردن بودم به صورت اتفاقی وارد مسیری پر شتاب شده بودم. چند متر که نزدیکتر شدیم چند نفر تایید کردند که آن شخص خود گادبستووال است. دو نفر از بچههایی که علاوه بر کتک خوردن، فحشهای رکیک هم شنیده بودند به سرعت خود افزودند و چند قدم از ما جلو افتادند. یکی از آنها وقتی به موازات گادبستووال در این سوی خودرو رسید با صدایی بغضآلود او را خطاب قرار داد که من و تو هر دو به مسیح و دنیای آخرت ایمان داریم و من در آن دنیا از حق خودم نخواهم گذشت و در حال بیان این جمله متناسب با آهنگ کلماتش با کف دست چند ضربهی آرام به روی کاپوت ماشین زد. نفر دوم ماشین را دور زد و رخبهرخ همین مضمون را تکرار کرد. او هم موقع ادای این سخنان برای تأکید با چهار انگشت دست راستش سینه گادبستووال را لمس کرد. آن دو نفر بلافاصله از در عبور کرده و از دانشگاه خارج شدند اما اکثراً باقی ماندیم.
خیلی سریع بحث بین طرفین داغ شد. گادبستووال مردی حدوداً چهلساله بود که موهای وسط سرش ریخته بود. هیکل درشت و قد تقریباً بلندی داشت. مردی که همراه او بود قد به مراتب کوتاهتر و ریش بسیار بلندتری داشت و بهوضوح اضافه وزن بالایی داشت. بعدها فهمیدم نام او خوزه هرناندز است. استدلال آنها این بود که ما در جنگ با نیروهای متجاوز به کلمبیا شرکت کردهایم و خون خیلی از همراهان ما روی زمین ریخته است ولذا اجازه نمیدهیم مبانی فکری ما توسط دیگران زیر سوال برود؛ سخنرانی که شما دعوت کردهاید هرجای کلمبیا که بخواهد صحبت کند ما حضور پیدا خواهیم کرد و مانع سخنرانی او خواهیم شد. یکی از سالبالاییهای رشته مکانیک که از قضا سابقه حضور در جنگ داشت و جراحات و آثار آن در بدنش مشهود بود به قسمت اول دلیل آنها پرداخت و سؤالش این بود که چگونه شرکت در جنگ باعث ایجاد حق در آنها شده است درحالیکه او و خیلیهای دیگر در طرف مقابل نیز در جنگ شرکت داشتهاند و اصولاً چگونه این نمایندگی به آنها واگذار شده است؟ اینجا یکی از منطقیترین جوابهایی که به عمرم شنیدهام را شنیدم. بین هرناندز و رفیق ما این جملات رد و بدل شد.
هرناندز: یعنی تو در جنگ حضور داشتی؟!!
رفیقِ ما: گفتم که این به خودی خود ملاک چیزی نیست ولی حالا که میپرسی بله، بودم.
هرناندز: من فرمانده گروهان بودم!
رفیق ما: سرباز ساده هم همانقدر افتخار دارد که فرمانده دارد. این واقعاً ملاک نیست. مثلاً من که فرمانده گردان بودم چه فرقی با یک سرباز داشتم؟
هرناندز: تو فرمانده گردان بودی؟!!!
رفیق ما با لبخند تأیید کرد و آدرس دقیقتری هم داد و باز هم تأکید کرد که این موضوع ملاکی برای تفاخر نیست. هرناندز کمی دچار تیک شد اما بعد از چند ثانیه به خودش آمد و آن برگ نهایی را با اشاره به گادبستووال رو کرد: گادی فرمانده تیپ بوده!
ادامه دارد!
پ ن 1: بعدها یکی از بچهمحلهای خوزه هرناندز برایم تعریف کرد خوزه به هیچوجه سابقه حضور در جنگ را نداشته است و فقط در پارک «لا فلور» بوگوتا مشغول هنرنمایی بوده است.

«فیروز» مرد میانسال تنهایی است که دلخوشیاش جمعآوری اسکناسهایی است که روی آنها جمله یا جملاتی نوشته شده باشد. پدرش مصحح کتاب بوده و غیر از ملک و املاک برای او تعداد زیادی کتاب هم باقی گذاشته است. مدتی کارمند بانک مرکزی بوده و در چهلسالگی با توجه به اینکه به درآمدش هیچ احتیاجی نداشته است تصمیم به رها کردن کار میگیرد. در زمان حال روایت، مدتهاست که سر کار نمیرود، مدتهاست که همسرش او را رها کرده و از ایران رفته است. این اواخر چند نوبت با خانمی به قول خودش مُسن همکلام شده است و داستان دقیقاً چند روز پس از خودکشی این خانم آغاز میشود؛ زمانی که خانهی فیروز در اثر خرابی موتورخانه شوفاژ سرد شده است و او در انتظار آمدن تأسیساتچی آلبومهای اسکناسش را نظاره میکند و تحت تأثیر اتفاقاتی که پس از برگزاری مجلس ختم آن زن رخ داده برخی خاطرات را در ذهنش مرور میکند و در نهایت...
پیش از این «مونالیزای منتشر» را از این نویسنده خوانده بودم و طبعاً انتظارم بسیار بالا رفته بود. نثر استخواندار و تعابیر قوی در این داستان هم قابل مشاهده است. تنهایی فیروز به خوبی تصویر شده و تغییرِ متوالی منظرِ روایت از سومشخص به اولشخص هم به شکلگیری این تصویر کمک کرده است اما علیرغم همه تمهیداتی که به کار رفته حداقل برای من اتفاق پایانی و قدم گذاشتنِ احتمالی فیروز در مسیر تغییر و تحول چندان قابل قبول نبود. در ادامه مطلب بیشتر به این موضوع و داستان خواهم پرداخت و نامهای که در این رابطه دریافت کردهام خواهم آورد.
...................
مشخصات کتاب من: نشر ققنوس، چاپ اول پاییز 1393، شمارگان 1650 نسخه، 144 صفحه
....................
پ ن 1: نمره من به کتاب 3.4 از 5 است. گروه A (نمره در گودریدز 2.47)
ادامه مطلب ...

در طول مدتی که روی صحنه مناسکی ناهمخوان به نمایش درمیآمد، در بیرون و درون سالن اتفاقات خاصی در جریان بود. از نقاط مختلف سالن شعارهای مختلفی بلند میشد اما معدودی از آنها این امکان را داشتند که نظر مناطق مجاور خود را به تکرار آن جلب کنند. در این میان تنها شعاری که این شانس را پیدا کرد که نظر تمامی جمعیت حاضر در سالن را برای همراهی به خود جلب کند «مرگ بر فاشیست» بود؛ این شعار به شکل کوبندهای در سالن طنینانداز شد. من آدم شعارنشنیدهای نبودم! تا چشم باز کردم طنین شعارهای مختلفی را در گوشم تجربه کردم. شعارهای روی پشتبام، شعارهای توی خیابان، بعد از آن شعارهای سر صف توی مدرسه. خیلی زود هم برای پر کردن اوقات فراغت پایم به استادیوم لیبرتای بوگوتا باز شده بود تا در روزهای تعطیل هم از شعار دادن و شعار شنیدن غافل نشوم. با این سابقهی مکفی قاعدتاً به راحتی تحتتأثیر قرار نمیگرفتم اما باید اعتراف کنم انسجامی را که در آن شعار بود، قبلاً تجربه نکرده بودم. بهگمانم تعدادی از مهاجمین هم ناخودآگاه این شعار را با جمع تکرار میکردند کما اینکه به چشمان خود دیدم کسانی این شعار را با هیجان فریاد زدند و پس از آن با شعاری که در نقطه مقابل از سوی مهاجمین ارائه شد همراهی کردند!
در فاصله این قدرتنماییهای متقابل، توافقاتی بر روی صحنه در حال شکلگیری بود. میز و تریبون به جای خود بازگردانده شد و کتاب مقدس را از زیر دست و پا جمع کردند. برگزارکنندگان توانستند از جایی بیرون از سالن سیم میکروفونی را به داخل بکشند تا به جای سیستم صوتی تخریبشده بتواند انجام وظیفه کند. بالاخره بعد از کش و قوس فراوان از پشت همین بلندگو اعلام شد که انشاءالله مراسم آغاز خواهد شد و سخنگوی مهاجمان هم در سخنانی ضمن حمله شدیداللحن به سخنران مدعو و افکار و عقایدش اعلام کرد ایشان باید با ما مناظره کند و به سوالاتمان پاسخ بگوید لذا ما همینجا مینشینیم تا ایشان بیاید. بعد برای اینکه حسابی سلامت سخنران را تضمین کنند و مسالمتجویی خود را نشان بدهند همانجا روی صحنه کنار صندلی و میز سخنرانی بر روی زمین نشستند. من طبعاً این شخص سخنگو را نمیشناختم اما از نفرات کناردستیام شنیدم که اسم ایشان مارکوس سالتویلیج است. ششماه بعد او را به خوبی میشناختم، وقتی که درست روبروی دانشکده پلیتکنیک بوگوتا ایشان را پشت وانتی که چوبهی دار حمل میکرد دیدم؛ آمده بودند تا با همین سخنران مناظره بکنند و بعد به صورت نمادین او را به دار بیاویزند.
پس از نشستن مهاجمان، یکی از همکلاسیها برای قرائت چند فراز از کتاب مقدس روی صحنه رفت و بدین ترتیب یکی از طولانیترین بخشهای مراسم آن روز آغاز شد! واقعاً از حنجرهاش مایه گذاشت و میتوانم به جرئت بگویم نزول آن آیات چند ماهی زمان برده بود! کسانی که روی صحنه نشسته بودند بعد از دقایقی با عصبانیت به فرد پشت میکروفون نگاه میکردند اما شرایط به گونهای بود که هیچ واکنشی نمیتوانستند نشان بدهند. بالاخره به هلهلویای آخر رسید و همه آمین گفتیم. مجری مراسم به سمت میز رفت، میکروفون را برداشت و خیلی ساده و سریع اعلام کرد شرایط برای انجام سخنرانی مهیا نیست و از دانشجویان خواست با رعایت آرامش سالن را ترک کنند. تقریباً اواسط بیان این جمله کوتاه بود که مهاجمین از جای خود برخاسته و به سمت او حرکت کردند. من حرکت آنها را به سبک کارتون فوتبالیستها به صورت اسلوموشن میدیدم؛ حرکت دستوپا و درانیده شدن چشمان و به اخم انقلابی درآمدن ابروها و البته دهانهایی که تا نهایت امکان باز میشد (گویی مادری قاشق غذا به دست به آنها گفته باشد اَم کن خاله ببینه چقدر دهنت باز میشه!) و بسته میشد. وقتی جمله مجری به انتها رسید لگدِ اولین نفر روی پشت او نشست و او از بالای صحنه به روی افرادی که پایینِ آن روی زمین نشسته بودند پرت شد. اگر خودم را در آینه میدیدم احتمالاً حالت صورت من هم شبیه او بود که با چشمان متعجب و از حدقه بیرون زدهای به ضاربان خود خیره شده بود.
دانشجوها شروع به ترک سالن کردند درحالیکه روی صحنه دوباره عزاداری برپا شده بود. من از پایین به سمت در بالایی حرکت کردم و تقریباً آخرین نفری بودم که از سالن خارج شدم و هنوز روی صحنه همان مناسک با شور قابل توجهی در حال اجرا شدن بود.
بیرون از دانشکده گُلهگُله محافل بحث برپا بود. هوا تاریک شد و جمعیت کمکم متفرق شد. به درِ خروجیِ دانشگاه در خیابان «هفت دسامبر» که رسیدم ناگهان یک حسی مرا بازگرداند. یک حس کنجکاوی که الان هممدرسهایهای سابق و کتکخوران امروز در چه حالی هستند. به سمت دانشکده بازگشتم و وارد ساختمان شدم.
داخل اتاق انجمن و محوطه جلوی آن که زیراندازی هم برای انجام عبادت پهن شده بود، به حال و هوای مقر گروهانی میمانست که افرادش ضربات سنگینی در جنگ خورده باشند. زیر چشمان خوانکارلوس باد کرده بود و کمکم داشت کبود میشد، لوئیسفرناندز در یک گوشهای اشک میریخت چون علاوه بر کتک خوردن، حسابی فحش شنیده بود. در سالهای طولانی اقامتم در کلمبیا به تجربه دریافته بودم شنیدنِ فحشهای خاردار کم از دریافت مشت ندارد، بخصوص که اغلب آنها روی مادرانشان خیلی حساساند. این دوستان هم فحش شنیده بودند و هم مشت و لگد خورده بودند. قرار بود تا دقایقی بعد جلسهای تشکیل و در مورد اتفاقی که رخ داده و واکنش نسبت به آن، تصمیمگیری شود. در صحبتهای دو سه نفره به نظر میرسید تعطیلی یکهفتهای دانشگاه در اعتراض به این تعرض، کف درخواستها باشد.
بیشتر بچهها داخل دفتر جمع شده بودند اما هنوز جلسه پا نگرفته بود که خبر دادند یکی از معاونین وزارت داخله کلمبیا بیرونِ در مشغول صحبت با چندتا از بچههاست. به سراغ آنها رفتیم. مقامِ بلندپایه، معاون اداری-مالی وزیر بود. این عنوان ممکن است پیرمردهایی مثل مرا به یاد تلهتئاتری قدیمی با نام «یکی از این روزها» بیاندازد که در آن، رئیسجهمور کشوری خیالی ترور میشود و چون هنگام ترور، وزیر کشور نیز به همراه او کشته شده است معاون وزیر به عنوان رئیسجمهور موقت انتخاب میشود و... اما این معاون با آن معاون بسیار فرق داشت. بچهها شرح ماوقع را ارائه کردند اما معاون که لهجه غلیظ بوئناونتورایی (منطقهای ساحلی در شمال کلمبیا) داشت مدام تکرار میکرد: «یعنی اونا همینجوری ریختند و شما رو زدند!؟ مگه میشه؟! حتماً شما هم یه کارایی کردین!»
ادامه دارد!
پ ن 1: در کلمبیا یک قانون نانوشته وجود دارد که هر وقت بلایی به سر شما نازل میشود حتماً خودتان مقصر آن بودهاید. یعنی اگر ماشینتان به سرقت برود و برای شکایت مراجعه کنید حتماً مقام مسئول به شما سرکوفت خواهد زد که مقصر خودتان بودهاید و حتی از اینکه باعث شدهاید کارشان زیاد شود شما را مورد عتاب هم قرار میدهند! سرقت را مثال زدم. در مورد جرمهای دیگر، حتی قتل و تجاوز هم داستان همین است!