
چندی قبل یک سری برنامه درخصوص رویدادهای 57 از یکی از شبکه ها پخش شد که البته من ندیدم! اما سر میز صبحانه در محل کار، ترکش هایش به من اصابت کرد. همه یک صدا از نقش ویژه خارجی ها در آن دگرگونی می گفتند و این که ما داشتیم پله های ترقی را دو تا دو تا می رفتیم بالا اما نگذاشتند. دم دروازه تمدن جفت پا انداختند برامون... آهای مش قاسم...
همین امروز صبح یه دعوت نامه مراسم رونمایی کتاب از طرف سازمان اسناد و کتابخانه ملی اومده برام که از دو جهت هنگ کرده ام! این که چطور و چگونه این دعوت نامه به اسم من و به آدرس محل کارم ارسال شده است ...و این که تاریخ مهر پست پیشتاز چهار روز بعد از مراسمی است که به آن دعوت شده ام!!...غرض صحبت از این مجموعه تاریخ شفاهی ایران معاصر است که هر کتابی از آن به یک زاویه خاص می پردازد و آن هم از لابلای خاطرات یکی از دست اندرکاران بازه تاریخی مورد نظر (اینجا پهلوی دوم) در نقطه مقابل پاراگراف اول مطلبم می خواهم به گوشه ای از خاطرات دکتر علینقی عالیخانی که هفت سال وزیر اقتصاد بودند در آن زمان، اشاره کنم:
در کشوری که تورمش، در تمام دوره ای که ما میزان رشد بالا داشتیم، بین یک و نیم تا دو درصد بود، یک مرتبه تورمش می شود 25 درصد، بعد شاهنشاه که آریامهر شده، می آید یک فرمان صادر می کند جزو اصول انقلاب، اصل نمی دانم چندم، که افزایش قیمت ها ممنوع است، از آن حرف ها بود؛ یعنی شما می خواهید بگویید که مثلاً بالا آمدن خورشید ممنوع! نمی شود که. طبقه ای که بابت تمام زحمات شاه بهره برده بودند، شدند مخالف، یعنی کدام طبقه؟ بازاری، بازرگان، صاحب صنعت. شاه هم شروع کرد به تبعید این ها و توی سرشان زدن. آن ها چه کار می کنند؟ می روند به روحانیون متوسل می شوند. طبقه صنعتگر و این ها چه کار می کنند؟ صاحبان صنایع نو می روند با انتلکتوال های طبقه خودشان حرف می زنند. این ها همه می شوند یک جبهه. شاه هم که حالیش نبود و همیشه فکر می کرد که اگر خارج را حفظ بکند، در داخل اتفاقی نمی افتد؛ در حالیکه هیچ وقت اتفاقی از خارج نیفتاده. انقلاب صد درصد داخلی بود. در آن تردید نداشته باشید. می گویند بی بی سی فلان گفته؛ بی بی سی همان موقع درباره صدام حسین هم حرف می زد، چرا صدام حسین نیفتاد؟ چرا ما افتادیم؟
کاش برای دسته اول هم یک ارجاعی می گذاشتم، چون ممکن است ذهنتان برود به دور و برتان... همین متخصصینی که آماده همراهی و هم آوایی با امواج اند. از همان هایی که دور اول به همراه یک موج می روند به معین رای می دهند اما در دور دوم به همراه یک موج دیگه می روند به احمدی نژاد رای می دهند...منظورم اینها نبودند بلکه کسانی بود که کمی جدی تر چنان نظری داشتند.
منحرف نشوم از موضوع...موضوع چه بود؟ ریشه های دگرگونی 57 بود... چگونگی تحلیل انفجارهای اجتماعی اینچنینی که در تاریخ معاصر ما کم نبوده است (موفق و ناموفق)...از نگاه من واضح و مبرهن! است که نیروهای خارجی به انحاء مختلف در این دگرگونی ها موثر بوده اند و یکی از دلایل این وضوح، وابستگی دولت و جامعه و اقتصاد ما به اقتصاد جهانی و سیاست های قدرت های جهانی است. وقتی وابسته هستیم خواه ناخواه تحت تاثیر نیروهای خارجی قرار می گیریم.
آن نیرو های خارجی در کنار نیروهای ناشی از ساختارهای داخلی موجب بروز تنش در جامعه می شود و این تنش به صورت جنبش های اعتراضی خودش را نشان داده است که ریشه آن طبعن در مقاومت بخش های مختلف جامعه در برابر این دو نیرو می باشد.
جان فوران نقطه آغاز بررسی خود را جایی قرار می دهد که ایران هنوز وارد نظام جهانی نشده است. هنوز از وابستگی اقتصادی سیاسی خبری نیست و از جهاتی ایران، قدرتی است هم ارز برخی قدرت های اروپایی...یعنی زمانی که سلسله صفویه در اوج قدرت خودش قرار دارد. چارچوب تحلیلی خودش را هم در فصل اول کتاب توضیح می دهد که اینجا در موردش نوشته ام و سر آن دارد که نشان دهد چرا و چگونه این مقاومت ها و خیزش های امیدوارکننده جهت دگرگونی ساختار های قدرت شکل می گیرد و چرا دچار فروپاشی و شکنندگی می شود و از این رو هم نام کتابش مقاومت شکننده است.
بخوانیم، ببینیم.

آشور بچه آبادان است. پدرش سرایدار دبیرستان بود و آنها در مدرسه زندگی می کردند. جنگ که شروع شد او و خانواده اش در شهر ماندند و آشور تمام سال های جنگ را در آبادان و جبهه های جنگ ماند و جنگید و با کلکسیونی از آثار جنگ در بدنش، حالا (یعنی دو سه سال بعد از اتمام جنگ – زمان حال روایت) با عصا و ویلچیر در همان مدرسه زندگی می کند.
مالک مدرسه بعد از جنگ به ایران برگشته است و می خواهد مدرسه را تبدیل به پول کند. شریفه خواهر آشور است و او هم دلبستگی عجیبی به مدرسه دارد. او بدون اطلاع برادر آگهی گم شدن آشور را به روزنامه می سپارد تا از این طریق دوستان نزدیک برادرش را پیدا کند و از آنها کمک بگیرد. آنها شش نفر بودند که از اول ابتدایی تا انتهای دبیرستان با هم همکلاس بودند و وقتی انقلاب و پس از آن جنگ شروع شد همه از هم جدا و پخش و پلا شدند. آگهی به همراه عکس دوران مدرسه ی آشور چاپ می شود: عاشور مشعلی...اختلال حواس...گم شده...
***
شروع داستان تکنیکی است. چند فصل ابتدایی همانند رودخانه ای است که در نواحی کوهستانی جریان دارد، داستان ضرب آهنگ مناسبی دارد. اما وقتی دوستان آشور در آبادان جمع می شوند، گویی این رودخانه وارد دشتی هموار و بدون شیب می شود...آب رودخانه پخش می شود و گاه به هر سویی می رود...عرض رودخانه زیاد می شود و گاهی به نظر می رسد که آب جریان ندارد. علتش شاید این باشد که نوستال بازی این دوستان زیاده از حد است و نویسنده از طریق شخصیت هایش می خواهد ادای دین تمام عیاری به زادگاهش آبادان داشته باشد و چیزی، محله ای، مکانی از قلم نیافتد. تحقیقن این قضیه(ثبت وضعیت شهر کمی پس از جنگ و یادی از همان محلات قبل از جنگ) همین الان و سالهای بعد و برای نسل های بعدی آبادانی ها بسیار مفید خواهد بود، اما کمی به داستان از جهت سرعت داستان در فصول میانی ضربه زده است...
باقی در ادامه مطلب
***
فرهاد حسن زاده نویسنده آبادانی است که مثل برخی فوتبالیست ها که در تمام رده های تیم ملی از نوجوانان تا بزرگسالان حضور داشته اند, برای تمام رده های سنی داستان نوشته است. رمان حیاط خلوت در سال 1382 نوشته و توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است.
مشخصات کتاب من: چاپ سوم, سال 1386, تیراژ 1100 نسخه, 351 صفحه, 3800 تومان
ادامه مطلب ...
قاعدتن همگی ما وقتی کاری را نیمه تمام رها می کنیم دچار نوعی افسردگی و عذاب وجدان می شویم...حالا نمی خواهد در ذهنتان لیستی از کارهایی که نیمه تمام رها کرده اید و نه تنها ککتان نگزیده است بلکه دچار شعف ذهنی و روحی و جسمی شده اید را ردیف کنید! می خواستم نتیجه اخلاقی بگیرم! کمی رعایت کنید!! در واقع از گفتن جمله اول هدفی داشتم که این لیست شما همه چیز را به هم ریخت...بگذریم.
اگر انصاف داشته باشید لااقل حق می دهید که برخی کارهای نیمه تمام مثل دسته کلیدی می ماند که تعداد کلیدهایش زیاد است و شما به زور چپانده اید در جیب سمت چپ شلوار جین تان و تیزی این کلید کم مانده است که پوست رانتان را جر بدهد...هووم؟...از باب مثال گفتم وگرنه می دانم جای دسته کلید ... امروز کلن می خواهید حال بگیرید.
اگر از دوستان و خوانندگان قدیمی باشید یادتان هست که یک کتاب تاریخی را شروع کردیم تا با هم بخوانیم و وبلاگ گروهی هم تشکیل دادیم (همین درنگ که اون گوشه سمت چپ می بینیدش) تا وسط های کار هم رفتیم جلو و مطابق معمول, یک جایی اون شور و حال اولیه ته کشید و آن وبلاگ هم ول شد و آن کتاب هم نیمه کاره ماند و... می خواستم بگم این نیمه کاره ماندن آن کتاب چند وقتی است که روی اعصاب است (مثل کوه جادوی توماس مان و قهرمانان و گورهای ارنستو ساباتو)...شاید در روزهای آتی همینجا به اون کتاب تاریخی پرداختم و به صورت هفتگی آن کار را به سرانجامی برسانم، باشد که فتح بابی شود برای سرکشی به خیل کثیری از کتابهای نیمه تمام کتابخانه و پروژه های عمرانی نیمه تمامی که یه روز و روزگاری کلنگش را با شور و شعف بر زمین زدیم و زدند.
***
برای انتخاب دو کتاب بعدی, لطفن به ادامه مطلب بروید. در آنجا شش گزینه از ادبیات انگلستان به انتظار شماست تا دو گزینه را از میان آنها انتخاب کنید.
ادامه مطلب ...

خواندن آثار فوئنتس آسان نیست. یعنی بعد از خواندن آئورا و پوست انداختن و حالا کنستانسیا به این نتیجه رسیده ام که خواندن آثار فوئنتس برای من آسان نیست...مثل شعر می ماند, نوشته ای در مرز واقعیت و خیال, و صحبت از این مرز در این موقعیت بخصوص کار لغوی است! چون اساسن در نوشته های فوئنتس بین واقعیت و خیال مرزی نیست و بین زندگی و مرگ نیز به همچنین. آن وقت برای من ِ میله که بیشتر به دنبال خط داستان و مفهوم و محتوا هستم, کمی گیج کننده است. تشنه در کنار نهر آب و با دو دست آب را به سمت دهان بالا آوردن و در نهایت چند قطره به زبان و دهان رسیدن. دست خنک می شود و گاه لب و دهان نیز...اما تشنگی به جای خود باقی است. حتمن همگی تا الان لذتی که از خواندن شعری که چندان مفهوم هم نبوده را چشیده اید. گاه یک بیت شعر حافظ یا یک قطعه شعر نو را بارها خوانده ایم و لذت برده ایم و بعد از سالها به یکباره پی به یکی از لایه های زیرین آن می بریم...آن لحظه بی گمان "فیل کیف" می شویم و البته این به معنای آن نیست که دفعات قبل لذت نبرده ایم و احساس مان کاذب بوده است...به نظر من که اینگونه است.
اما از مولفه های سلیقه شخصی خودم در مورد رمانِ خوب، یکی این است که شعر نباشد(شعر به جای خودش البته ارزشمند است). خوشبختانه هستند دوستان کتابخوان دیگری که این گونه فکر نمی کنند و لذا این رمان ها هم نوشته می شود و هم خوانده می شود و هم از آنها لذت برده می شود...از شما چه پنهان حتا خود من هم گاهی لذت می برم!
در ادامه مطلب سعی خواهم کرد تا برخی راه های ورود (از دید خودم) به لایه زیرین کتاب را بیاورم. بدیهی است من مدعی فهمیدن این داستان نیستم ولی ضمن احترام و تشکر از کسانی که در فضای مجازی به دست و پنجه نرم کردن با این کتاب اقدام نموده اند, وقتی نوشته های موجود را خواندم, دیدم که در این زمینه من تنها نیستم.
***
از کارلوس فوئنتس نویسنده فقید مکزیکی آنطور که من دیدم اثری در لیست 1001 کتاب حاضر نیست اما نویسنده ای صاحب سبک و پرآوازه بود. این سومین کتابی بود که از ایشان خواندم و دو کتاب دیگر هم در کتابخانه ام در انتظار خوانده شدن هستند. این کتاب داستان بلندی از یک مجموعه داستان است و آن را آقای عبدالله کوثری ترجمه و نشر ماهی در قطع جیبی روانه بازار نموده است.
مشخصات کتاب من: چاپ اول, سال1389, 132 صفحه, تیراژ 2500 نسخه, 2400 تومان
ادامه مطلب ...

بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت، و آتشی هماره در چشمانش می سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبودرنگی که پیکرش را می پوشاند یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بی گاه به دهکده های پرت افتاده صحرا سر می زدند تا بر خیل کودکان نوزاد نام بگذارند و زنان و مردانی را که با هم زندگی می کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی اش ناممکن بود، اما در خلق و خوی آرام، رفتار بی تکلف و وقار برهم نخوردنی اش چیزی بود که حتی پیش از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می کشاند.
این پاراگراف ابتدایی رمان است. صرف نظر از این که وقتی شما از رمانی خوشتان بیاید، همه اجزای آن در نظرتان دلنشین است؛ این پاراگراف توصیفی دقیق، موجز و زیبا از یک شخصیت کاریزماتیک است. آدمی که توصیف شده، مردی است که در مناطق خشک و دور از ساحل ایالت باهیای برزیل به مدت یک ربع قرن از روستایی به روستای دیگر در حرکت بود. مناطقی آکنده از فقر و جهل و بی عدالتی. کارش تعمیر کلیساهای رو به ویرانی و تمیز کردن آنها بود و البته برای مردم هم موعظه می کرد. او کشیش نبود. مرد خدا بود. آنتونیو...ملقب به کونسلیرو که به فارسی "مرشد" ترجمه شده است.
از چیزهای ساده و مهم سخن می گفت، چیزهایی که در جان مخاطبانش از قبل نشسته بود. صدایش اطمینان بخش بود، بی آنکه از سر بگذرد به دل شنونده می رسید...مرهمی بود که زخم های دردناک و کهنه را شفا می داد. موعظه هایش عملی و ساده بود.از چیزهای روزمره و آشنا مثل مرگ سخن می گفت. از روز داوری و آخرالزمان...وقتی میرفت همه از او حرف می زدند. او را قدیس می دانستند و معجزه هایی از او در گفتار مردم راه یافته بود و با توجه به شخصیت کاریزمایی که داشت مورد توجه بود. به مرور همراهانی یافت، همراهانی که برای توبه و بخشوده شدن، همه چیز خود را رها و سختی همراهی با او را بر می گزیدند.
سالهای پایانی قرن نوزدهم بود.دل ها آماده قبول ندای مرشد که از نزدیک بودن آخرزمان سخن می گفت...می بایست در این فرصت اندک باقیمانده به وجه اساسی تر وجود یعنی روح شان می پرداختند. در طول سالها چرخیدن در کوه و دشت نه تنها تعداد همراهانش کم نشد بلکه به مرور بر تعدادشان افزوده شد.
نظام سلطنتی برزیل در سال 1888 به جمهوری تبدیل شد. در ابتدا به دلیل این که در آن مناطق دور افتاده واقعن چیزی عوض نشده بود این تغییر رژیم محسوس نبود اما وقتی دولت جمهوری اقداماتی نظیر ثبت ازدواج (ازدواج مدنی) و سرشماری و غیره را اجرا نمود،حضورش محسوس شد. مرشد در پاسخ به مردم به صورت خصوصی این امور را ساخته و پرداخته فراماسون ها و پروتستان ها معرفی می کرد و از مردم می خواست که به این پرسشنامه ها جواب ندهند و یا نگذارند که به جای ذرع و چارک، سیستم متریک جایگزین شود. وقتی دولت در سال 1893 سیستم مالیاتی را برقرار و شهرداری ها را خودگردان و متکی به این مالیاتها نمود، مرشد با صدای بلند با آن مخالفت کرد و اعلامیه آن را پاره نمود و جمهوری را ضدمسیح خواند...همان که ظهورش در روایات به معنای نزدیک شدن آخرالزمان است.
وقتی این خبر به مرکز ایالت رسید، دسته ای پلیس جهت دستگیری مرشد اعزام شد که با مقاومت همراهان او کار به درگیری انجامید و تعدادی از طرفین کشته شدند. مرشد از همراهانش خواست تا او را ترک کنند چون عاقبت همراهی با او مرگ و زندان است اما کسی او را ترک نکرد. آنها به ملکی رها شده به نام کانودوس وارد شدند و به دستور مرشد ساخت کلیسایی را شروع کردند تا وقتی روز آخرالزمان فرا می رسد این معبد در حکم کشتی نوح باشد.
داستان از زمانی آغاز می شود که مرشد و همراهان در کانودوس که ملکی رها شده و متعلق به مهمترین مالک و سیاستمدار ایالت است ساکن شده اند و فرماندار، گروهانی از ارتش را به سوی آنها روانه کرده است...و اینجایی که شما رسیدید تقریبن صفحه 40 است و چنانچه بخواهید در 850 صفحه پس از آن یک روایت داستانی دقیق، حرفه ای و ناب از این واقعه تاریخی بخوانید، بفرمایید!
شاید یوسا در هنگام انتخاب این واقعه برای رمان، جامعه هدفش آمریکای جنوبی بوده است؛ اما من اگر در مصدر فتوا بودم بدم نمی آمد خواندن این کتاب را برای هرجایی که (و بای نحوٍ ...!) سنت و مدرنیسم ممکن الچالش اند واجب اعلام کنم. چه بسا روزی از راه برسد که انسانها بتوانند حرف هم را بشنوند و پیش فرض های ذهنی شان مانع از عدم درک یکدیگر نباشد.
یوسا استاد روایت است و برای نوشتن این رمان تمام نوشته های مربوط به این واقعه را خوانده است. از تمام مناطقی که مرشد به آنجا سر زده، دیدن کرده و با مردم آنجا حرف زده است و در نهایت با آن دید وسیع، رمانی نوشته است که واقعن حیف است نخوانید. چی بگم دیگه!؟ هنوز نشسته زل زده به صفحه مونیتور!!!
***
این کتاب که به طرز عجیبی در لیست 1001 کتاب, حاضر نیست یکی از ساده ترین و در عین حال مهمترین رمان های یوسا است.ساده تر از این جهت که مانند گفتگو در کاتدرال اینجا و اینجا در هم ریختگی زمانی و پیچیدگی ندارد، یا مثل سال های سگی اینجا و اینجا راوی های مجهول ندارد، یک رفت و برگشت های زمانی لایتی دارد که شفاف است. با در نظر گرفتن مرگ در آند این چهارمین کتابی است که از یوسا می خوانم که هر چهارتا مورد پسندم بوده است و این هم عجیب است! در همه آنها پدیده خشونت و کثرت و گستردگی آن به چشم می خورد و این خصوصیت منحصر در آمریکای لاتین نیست. جایی در "مرگ در آند" نوشته بود که آدم کشتن مثل شاشیدن و ریدن کار هر روزه شده است. خب در هر سرزمینی که این نوع از روزمرگی به چشم می خورد خواندن آثار یوسا واجب است.این کتاب را عبدالله کوثری ترجمه و انتشارات آگاه آن را به چاپ رسانده است.
مشخصات کتاب من:چاپ پنجم , زمستان 1387 , تیراژ 1100 نسخه, 919 صفحه , 12000 تومان
ادامه مطلب خطر لوث شدن را در پی خواهد داشت.
پ ن: یک بیست صفحه ای هم از خود نویسنده در مورد این کتاب و نحوه نوشتنش در انتهای کتاب آورده شده است که به غایت خواندنی است. آدم بعد از خواندن آن می ماند که اینجا چه چیزی بنویسد که آنجا نیامده باشد.
ادامه مطلب ...