تا یکی دو روز دیگر مطلب بعدی نوشته خواهد شد. علت تاخیر از قطعی تلفن به مدت ده روز گرفته تا برد شیرین یک تیم بر یک تیم دیگر تا تمدید مذاکرات و خرابی ماشین و صاب ماشین و امثالهم بوده است. فقط در باب اولی بگویم که روز اول بر این گذشت که مطمئن شویم قطعی از داخل ساختمان نیست. روز دوم زنگ زدیم و اعلام خرابی کردیم. روز سوم آمدند دیدند و رفتند. روز چهارم گفتند تا فردا اگر وصل نشد به این شماره زنگ بزنید. روز پنجم همه قضایا را به آن "شماره جدید" توضیح دادیم. روز ششم آن "شماره جدید" کشف عجیبی نمود: شماره ما سر کوچه دایر بود اما در مجموعه دو کابل ده زوج که از سر کوچه تا ساختمان ما آمده است هیچکدام مربوط به شماره ما نیست و همه این بیست خط, دایر و متصل می باشد!! خودمانی بخواهم توضیح بدهم معنایش می شود این: یا قبل از این ما به وسیله امداد غیبی در شبکه مخابرات حضور داشتیم و هر ماهه قبض مربوطه را می پرداختیم یا این که به صورت خودجوش سیمهای مربوط به خط ما توسط شماره دیگری چپو شده است. روز هفتم ما استراحت نکردیم بلکه پاس داده شدیم به ماموری که می بایست جهت کابل کشی می آمد. روز هشتم هم ایشان نیامد. روز نهم آمد اما خط نیامد. روز دهم کابل مربوطه تا این طرف در پارکینگ آمد و ما خودمان از سر کار که برگشتیم, دندمان نرم اتصال را برقرار نمودیم... و زیر لب زمزمه نمودیم که ما بدون این که مهاجرت کنیم در غرب وحشی به سر می بریم!
****
1- آینه های دردار هوشنگ گلشیری
در فرودگاه لندن, بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید, دستی هم به شانه اش خورده بود. دو پاسبان بودند, بلند قد, یکی با تاکی واکی و آن یکی که, دست بر شانه اش گذاشته بود, پرسید: اینجا چرا خوابیده ای؟
این کتاب در سال 1370 نوشته شده است و به مسائل داستان نویسی در مملکت و لزوم ماندن یا رفتن از وطن پرداخته است.
2- حیاط خلوت فرهاد حسن زاده
شریفه که آمد, آشور خواب بود. طاق باز افتاده بود وسط تخت آهنی و از شکاف لب های نیمه بازش خرناسه می کرد. تکه نخی, چسبیده به ریش و سبیل درهمش, با هر نسیم داغ نفس می لرزید و تکان می خورد. کمر شریفه تا خورد و تکه نخ را از صورت آشور جدا کرد. عقب کشید و نگاهش کرد.پیدا بود خواب آشفته دیده...
این کتاب در سال 1382 چاپ شده است و نامزد دریافت جایزه رمان اول گلشیری بود...موضوع رمان بازگشت چند دوست آبادانی به شهرشان و پیدا کردن رفیقی که هیچگاه از آبادان خارج نشد و... رمانی که ظاهرن به قدر لیاقتش قدر ندید و مورد توجه قرار نگرفت.
3- رویای تبت فریبا وفی
شیوا! بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می زنم, ایندفعه نوبت توست. کی باور می کرد شیوای متین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد. حالا می فهمم که همه یک جور تعجب نمی کنند...
این کتاب اولین بار در سال 1384 به چاپ رسید و برنده جایزه بنیاد گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه مهرگان ادب گردید. داستان تا جایی که دستگیرم شد به تقابل منطق و عشق و سست شدن پایه های خانواده می پردازد.

تا بحث گهواره گربه و موضوع علم و اخلاق گرم است یک داستان کوتاه از پریمو لوی نویسنده و شیمیدان ایتالیایی به صورت صوتی در اینجا می آورم. این داستان را با ترجمه خانم مژده دقیقی از نشریه مرحومه کیان شماره 39 (منتشر شده در سال 1376) انتخاب کرده ام. در آن شماره کیان یک مصاحبه هم با نویسنده آمده است که در اینجا می توانید این مصاحبه را بخوانید.(اگر باز نشد اینجا)
این داستان بعدها به همراه چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه ای با نام "معامله پرسود و داستان های دیگر" به ترجمه ایشان و توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است.
***
پ ن 1: مطلب بعدی درخصوص کتاب سترگ "جنگ آخرزمان" نویسنده "بزرگ ماریو بارگاس یوسا" خواهد بود.
پ ن 2: مطابق آرای انتخابات قبلی کتاب بعدی "کنستانسیا" اثر "کارلوس فوئنتس" خواهد بود. انتخابات بعدی نزدیک است!

داستان با چند نکته طنز طوفانی و متوالی به نقطه شروع می رسد. اول این که در شناسنامه کتاب و فهرست نویسی آن در کتابخانه ملی این رمان در رده داستانهای کوتاه آمریکایی قرار گرفته است و بعد آن تقدیم های طنازانه نویسنده...بخصوص دومی:
هیچ چیز در این کتاب واقعی نیست.
"با فوما زندگی کن که شجاع، مهربان، تندرست و شادمانت می سازد." اسفار باکونون 5:1
طبیعتن علاقمندید بدانید فوما با این خواص بی نظیرش چیست؟ عجله نکنید!
داستان یک طرح تقریبن دایره ای شکل دارد. راوی پس از وقوع جریاناتی که رخ داده است اقدام به روایت می کند و در اواخر داستان به زمان حال می رسیم. راوی وقتی خیلی جوان تر بوده است جمع آوری اطلاعات برای نوشتن کتابی را آغاز نموده است که قرار بود اسمش "روزی که دنیا پایان یافت" باشد و قرار بود این کتاب به صورت مستند کارهایی که کله گنده های آمریکا هنگام پرتاب بمب اتم روی هیروشیما مشغول آن بوده اند گزارش شود. یکی از این افراد "فیلیکس هوینیکر" دانشمندی است که در داستان از او به عنوان یکی از پدران بمب اتم نام برده می شود...این برنده نوبل فیزیک از دنیا رفته است و راوی به فرزندان او نامه می نویسد و پسر کوچک این دانشمند به نامه راوی جواب می دهد و خاطراتی از روز پرتاب بمب بیان می کند و بدین ترتیب سلسله وقایعی رخ می دهد که مسیر زندگی راوی را تغییر می دهد و به قول خودش به جایی می رساند که می بایست می رسید...و این کتاب همین سیر است که با طنزی نیش دار در موقعیتی غریب! نگاشته می شود.
قصد راوی بررسی همه نشانه های آشکاری است که نشان می دهند هر یک از ما برای چه روی زمین آمده ایم و در این راه به اصطلاحی باکونونیستی با عنوان "کاراس" اشاره می کند:
ما باکونونیست ها معتقدیم بشریت از گروه هایی تشکیل شده است که اراده الهی را به انجام می رسانند بی آنکه اصلاً بفهمند چه کار دارند می کنند. باکونون اسم هر کدام از این گروه ها را می گذارد "کاراس".
این کتاب البته قصد ندارد باکونونیسم را تبلیغ کند!!
باکونونیسم
باکونون پیامبری دوست داشتنی است. سرگذشتی خواندنی هم در جنگ جهانی اول و سفرهایش به دور دنیا دارد. دست تقدیر او و دوستش را به جزیره ای در دریای کارائیب به نام سن لورنزو می رساند و آنها تصمیم می گیرند مدینه فاضله مورد نظرشان را در آنجا بنا کنند لذا یکی از آنها مشغول اقتصاد و حکومت و قانون شد و دیگری به مذهب پرداخت و از آنجایی که باکونون عقیده داشت جوامع خوب فقط با بسط خیر در برابر شر و با حفظ دایمی تنش میان این دو نیرو ساخته می شوند یکی از آنها رنج ظالم بودن و دیگری رنج قدیس بودن را به دوش کشیدند! کتاب این پیامبر اسفار باکونون است که شامل شعر و حکایت و جملات قصار است و با توجه به زنده بودن باکونون مدام درحال افزایش است. این کتاب مقدس با این جمله شروع می شود:
احمق نباش! کتاب را فوراً ببند! اینها چیزی نیست جز فوما.
این آیین راهگشا بر فوما یا همان دروغ های بی ضرر بنا شده است، همانگونه که این کتاب نیز! و هرکس نمی فهمد چگونه آیینی راهگشا می تواند بر دروغ بنا شده باشد، این کتاب را نخواهد فهمید.
***
کاندیداهای انتخابات این سری, کتابهای جیبی هستند... باشد که تا پایان انتخابات فرصت کنم گهواره گربه را بنویسم. پس لطفن به یک گزینه با توجه به توضیحات و پاراگراف اولی که می آورم رای بدهید...
1- دیگر آرامشی نیست چی نوآ آچه به
این کتاب به نوعی ادامه داستان "همه چیز فرو می پاشد" است که در موردش نوشته ام و اتفاقن کار این نویسنده نیجریه ای را که به پدر رمان آفریقا معروف است و جوایز متعددی کسب کرده است را پسندیدم. این هم پاراگراف اول کتاب:
سه چهار هفته بود که اوبی اوکونکوو از فرا رسیدن این لحظه در هراس به سر می برد. وقتی آن روز صبح به جایگاه قدم گذاشت فکر می کرد کاملاً آماده است. کت و شلوار شیکی به تن داشت و اتو کشیده و خونسرد به نظر می آمد. به جریان کار توجه اندکی داشت, مگر برای لحظاتی کوتاه در ابتدای جلسه, که مشکلی بین یکی از مشاوران و قاضی پدید آمده بود.
2- زندگی من برانیسلاو نوشیچ
این نمایشنامه نویس صرب تبار یوگوسلاوی سابق در سال 1924 یعنی زمانی که شصت سال سن داشت جهت عضویت در آکادمی علوم و هنر با در بسته روبرو و مردود شد. از آنجایی که نامزدهای عضویت در آکادمی می بایست زندگینامه خود را می نوشتند او تصمیم گرفت یک زندگینامه طنزآمیز بنویسد که نتیجه, همین اثر می باشد و این هم بخشی از پاراگراف اول مقدمه نویسنده:
عقیده من این است که نوشتن مقدمه بر زندگی نامه به طور کلی کاری بیهوده و بی معنی است. اگر هم زندگی بشر مقدمه ای داشته باشد, موضوع چنان محرمانه است که معمولاً چیزی درباره اش نمی نویسند...
3- کنستانسیا کارلوس فوئنتس
از این نویسنده قبلن آئورا و پوست انداختن را خوانده ام که برای خواندن دومی حتمن پوست یدکی کنار دستتان باشد از من گفتن بود... از پاراگراف اول این داستان این طور به نظر می رسدکه نویسنده باز هم به سراغ "مرگ" رفته است:
موسیو پلوتنیکوف, بازیگر سالخورده ی روس, روز مرگش به سراغ من آمد و گفت سال ها خواهد گذشت و من روز مرگ خودم به دیدار او خواهم رفت.
درست از حرف هاش سر در نیاوردم. گرمای ماه اوت در ساوانا مثل خواب بریده بریده است...

راوی (فرانسوا سورل) فرزند یک پدر و مادر آموزگار است که در مدرسه ای روستایی سکونت داشته اند. وقتی پانزده ساله بود و در همان مدرسه درس می خواند, دانش آموز جدیدی به نام مون به کلاسشان وارد می شود. مادر مون, او را به پدر و مادر فرانسوا می سپارد و در نتیجه این دو در خانه نیز کنار هم قرار می گیرند و دوستی عمیقی بین این دو برقرار می شود. مون که یکسال از فرانسوا بزرگتر است و از لحاظ هیکل نیز از بقیه شاگردان گنده تر است به "مون بزرگه" ملقب می شود.
در یکی از روزها مون بزرگه در اثر حادثه ای راهش را گم می کند و سر از کوشکی قدیمی در می آورد که از قضا قرار است جشنی به مناسبت عروسی پسری نوجوان به نام فرانتس برپا شود. مون در آنجا با دختری زیبا به نام ایوون (خواهر داماد) روبرو می شود و شیفته او می گردد...جشن سرانجام خاصی دارد و مون نیز به همراه باقی مهمانان از قلعه خارج می شود و یکی از مهمانان شبانه او را به نزدیکی مدرسه می رساند درحالی که مون متوجه جا و مکان و موقعیت این قلعه نمی شود.
مون و فرانسوا پس از این واقعه دغدغه بازیافتن این مکان اسرارآمیز را دارند؛ جایی که گمان می کنند یافتنش موجب خوشبختی است. جایی که گمان می کنند راه یافتن به آن پیچیده و عجیب است اما...
***
آلن فورنیه این کتاب را که اولین اثرش نیز هست را در سال 1913 و در 27 سالگی منتشر نمود و با توجه به این که سال بعدش در جنگ جهانی اول کشته شد ضمن این که کتاب به آخرین اثرش تبدیل شد, طعم شهرت کتابش را نچشید. آنچنان که مرحوم مهدی سحابی در مقدمه کتاب اشاره کرده است این کتاب یکی از کلاسیک های ادبیات فرانسه در ابتدای قرن بیستم است و «شاهکاری کوچک»... مترجم البته بیراه نمی گوید (کافیست به این نکته توجه کنیم که 9 بار به انگلیسی ترجمه شده است), هرچند مطابق سلیقه من این کتاب در لیست شاهکارهایی که خوانده ام قرار نمی گیرد اما خوب بود...
داستان مملو از احساسات و گاه در عین سادگی مستعد نمادین انگاشته شدن است. به طور خلاصه برداشتهای من این چهار موضوع بود:
1- خوشبختی خیلی دور و دیریاب نیست.
2- دنیا خیلی کوچک است...البته با توجه به اتفاقات داستان باید گفت زیاده از حد کوچک است.
3- کاری که با نیت خیر انجام می دهیم لزومن منتهی به خیر نمی شود.
4- اگر کسی بخواهد خوش باشد با همین چیزهای ساده می تواند خوش باشد و اگر نخواهد خوش باشد با هر چیز ساده ای ناخوش خواهد شد.
برخی نکات در ادامه مطلب خواهد آمد که ممکن است خطر لوث شدن داشته باشد.
***
مشخصات کتاب من:ترجمه مهدی سحابی, نشر مرکز , 1381 , (در سال 1368 توسط کتابسرای بابل با همین ترجمه و با نام دوست من مون منتشر شده است) , تیراژ 2200 نسخه , 293 صفحه , 2150 تومان
پ ن 1: مطالب بعدی به ترتیب در مورد "گهواره گربه" کورت وونه گوت و "جنگ آخرالزمان" ماریو بارگاس یوسا خواهد بود. دیدم تعطیلات است و فرصت مناسب برای قطورخوانی, دوباره دست به انتصاب زدم اما این بار یوسا که مو لای درز این انتصاب نمی رود... چنین گفت باکونون!
ادامه مطلب ...