زندگی افسانه ای است که از زبان دیوانه ای نقل شود, آکنده از خشم و هیاهو که هیچ معنایی ندارد. (مکبث ویلیام شکسپیر)
داستان,حکایت زوال یک خانواده جنوبی در آمریکای ابتدای قرن بیستم است. خانواده ای که بیشتر در گذشته زندگی می کند. خانواده ای که شامل پدر (جیسون کامپسن) مادر (کاولین باسکومپ) سه پسر به نامهای کونتین , جیسون , بنجامین و یک دختر به نام کدی و دایی آنها به نام موری و تعدادی خدمه سیاه پوست است.
کتاب چهار فصل دارد و هر فصل راوی متفاوتی دارد و البته سبک روایی هم متفاوت است. فصل اول از زبان بنجامین (بنجی) بیان می شود. بنجی عقب مانده ذهنی است (البته به نظر من که او یک بیمار اوتیسمی است که این را با توجه به تجربه خودم می گویم وگرنه تخصص آکادمیک در این خصوص ندارم ولی با توجه به متن به نظرم اوتیست آمد – به کتاب ماجرای عجیب سگی در شب که معرفی کردم مراجعه شود البته این نوع حاد است). این فصل خفن ترین قسمت داستان است بدین سبب که تشخیص زمان اتفاقات و ... این فصل خواننده را مستاصل می کند. عنوان فصل هفتم آوریل 1928 است و کل اتفاقات این روز از زبان بنجی روایت می شود(روز تولد 33 سالگی اوست) اما بنجی در خود مانده است در گذشته مانده است هر چیزی برای او تداعی گذشته و البته بخش خاصی از گذشته را می نماید. این است که روایت او مدام تغییر زمان می دهد و خواننده گیج می شود. فرض کنید من و شما با هم در حال قدم زدن هستیم, من با دیدن مکان ها یا شنیدن برخی کلمات در ذهنم خاطره ای زنده می شود و آن را مرور می کنم و شما و دیگران هم گاهی دیالوگی را برقرار می کنید. حالا اگر من چیزهای که در ذهن و بیرون در جریان است را پشت سر هم (با توجه به توالی بروز آن در ذهنم و بدون توجه به تقدم تاخر زمانی وقوع در بیرون) روی کاغذ بیاورم چه می شود؟ فصل اول می شود! تازه با یک راوی آنورمال!
کدی گفت: بگذار بگه من که باکم نیست. ورش موری را کول کن از تپه ببرش بالا.
ورش چمبک زد و من سوار کولش شدم.
لاستر گفت: به امید دیدار تا امشب موقع نمایش. بیا اینجا. باید اون ربع دلاریو بجوریم.
کونتین گفت: اگر یواش بریم تا برسیم آنجا هوا تاریک میشه.
خط اول و دوم مربوط به 5 سالگی بنجی است (بنجامین وقتی به دنیا آمد اسم موری روی آن گذاشته شد که همنام دایی اش است ولی وقتی مشخص شد که مشکل روانی دارد به خواسته مادر اسمش را عوض کردند) و خط سوم مربوط به 33 سالگی اوست و خط چهارم برگشت به همان 5 سالگی است.
چند سال قبل که این کتاب را برای بار اول دستم گرفتم وسط همین فصل ناک اوت شدم! گیج شده بودم که چی به چیه و یا به عنوان مثال نفهمیدم این کونتین پسر است یا دختر!! البته این بار عزمم را جزم کردم تا انتها بروم و از فصل یک و دو گذر کردم و در فصل سوم فهمیدم که دو تا کونتین داریم!! یکی پسر بزرگ خانواده است و دیگری دختر کدی است! لذا بعد از تمام کردن داستان دوباره فصل اول و دوم را خواندم که به مراتب از بار اول راحت تر بود.
عجالتاٌ در این فصل متوجه می شویم که بنجی نا آرام با چند چیز آرام می شود که در رتبه نخست خواهرش کدی قرار دارد (آتش و دمپایی ها و گل نرگس و مزرعه اش هم هستند). حضور او موجب آرامشش است و هنگامی که کدی به مدرسه می رود او در پشت دروازه منتظر است تا برگردد و این عادت را سالها بعد از خروج کدی از خانواده انجام می دهد و گویا در پی اشتباهی که نسبت به تشخیص یک دختر بچه انجام می دهد او را اخته می کنند. متوجه می شویم که پدر توجه ویژه ای به کدی و کونتین و بنجی دارد و مادر همیشه متمارض, توجه ویژه ای به جیسون (برادر وسطی که در بچگی هم بدجنس است) و برادر خودش موری دارد. متوجه می شویم که در تاریخ عنوان فصل, پدر مرده است, کونتین (پسر) مرده است , کدی از خانواده خارج شده است و کسی حق ندارد اسم او را ببرد و ...
فصل دوم , دوم ژوئن 1910 و راوی آن کونتین پسر بزرگ خانواده است. او را به هاروارد فرستاده اند تا درس بخواند. پول این کار را از فروش قسمتی از مزرعه که متعلق به بنجی است پرداخت کرده اند. نوع روایت مشابه فصل قبل است مضاف بر اینکه ذهن کونتین از ذهن بنجی پیچیده تر است و در این فصل وسط جمله تغییر زمان داریم! ولی خوب شما کمی نوع روایت دستتان آمده است! البته زمانهای مورد اشاره بیشتر به دو سه سال منتهی به تاریخ فصل می باشد.کونتین به کدی علاقه ویژه ای دارد و از طرفی کدی بعد از بلوغ روابط خلاف عرفی با پسران دارد و این کونتین را به واسطه همان علاقه ویژه عذاب می دهد. کدی در یکی از همین ارتباطات دچار مشکل بارداری ناخواسته می شود و کونتین در یادآوری گفتگویی که با کدی دارد سعی دارد این را از زبان کدی بشنود که آن فرد خلاف خواسته کدی به او تجاوز کرده است و این را نمی شنود. می خواهد طرف را بکشد زورش نمی رسد... مادر پس از اطلاع از بارداری دختر, او را به شهر دیگری می برد و یک شوهر دم دستی (یا مصلحتی به قول مترجم که البته به نظرم جور نمی آمد و به وقایع بعدی آن نمی خورد) برایش تور می کند. کونتین با این قضیه هم مخالف است تا حدی که حاضر است تجاوز به کدی را به عهده بگیرد و با کدی و بنجی از خانه فرار کند. همین سرخوردگی ها و نومیدی ها وقایع روز مذکور را رقم می زند.
فصل سوم ششم آوریل 1928 و راوی آن جیسون برادر دیگر است. این فصل روایت ساده ای دارد. شما گردنه ها را رد کرده اید و مناظر اطراف و اکناف داستان برایتان پدیدار می شود. حدود 15 سال است که جیسون عهده دار امور خانواده شده است. کدی بعد از ازدواج ناموفقش حق بازگشت به خانه و حتی حق دیدن دخترش را ندارد. پول می فرستد اما توسط جیسون بالا کشیده می شود. این جیسون آدم حرص در آوری است, خیلی کثافت است. حاضر است بلیط ربع دلاری را به آتش بیاندازد ولی آن را به خدمتکار سیاهپوست ندهد.
فصل چهارم هشتم آوریل 1928 و راوی آن دانای کل است و این فصل هم ساده است و خبری از جریان سیال ذهن نیست. آسوده باشید داستان را به پایان برده اید حالا فقط لازم است که برگردید و فصل اول و دوم را دوباره بخوانید تا پازل تکمیل شود...
گویا هنگامی که فالکنر برنده جایزه نوبل شد ضمیمه ای بر این داستان نوشت که کمی توضیحات جهت فهم بهتر داستان در آن فصل ارائه شده است. البته کتابی که من خواندم (نیلوفر چاپ 1384) فاقد این فصل است و به جای آن در انتها چند مقاله تفسیری دارد که یکی از آنها مقاله زمان در نظر فاکنر از ژان پل سارتر با ترجمه ابوالحسن نجفی است که جالب توجه است:
http://www.dibache.com/text.asp?id=347&cat=38
این کتاب دو ترجمه دارد: آقای بهمن شعله ور در سال های دور و آقای صالح حسینی در سال های نزدیک... من ترجمه آقای حسینی را خواندم و به نظرم باز هم نیاز به بازنگری دارد به عنوان مثال:
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند _ نه مذهب, نه غرور, نه هیچ چیز دیگر _ بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد. (متن کتاب ص 95)
فقط پس از آن که فهمیدی که هیچچیز نمیتواند کمکت کند ـ نه مذهب، نه غرور، نه هیچچیز دیگر ـ وقتی این را فهمیدی آنوقت به هیچ کمکی نیاز نداری. (از مقاله سارتر با ترجمه نجفی ص 387)
خوب به نظر من که این دو جمله خیلی خیلی خیلی با هم مغایرت دارد و ...
فالکنر در خطابه خود هنگام دریافت جایزه نوبل می گوید:
... نویسنده جوان امروزی مسائل دل آدمی را از یاد برده است, دل در کار کشمکش با خود: که مایه نوشته خوب است و بس, چه تنها همین است که ارزش نوشتن دارد و رنج و عرق ریزی روح برازنده آن است... خواستم بگویم که نویسنده مطمئناٌ رنج و عرقریزی زیادی در هنگام خلق این داستان کشیده است و خواننده در هنگام خواندن آن بیشتر! (مگر اینکه به تورقی بسنده نماید).
این کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند موجود است. من این کتاب را به کسانی که تعداد زیادی کتاب نخوانده در قفسه های کتابخانه شان دارند توصیه نمی کنم. به کسانی که به پازل های بالای 1000 تکه علاقه ای ندارند توصیه نمی شود.
...........................
پ ن: نمره کتاب 3.9 از 5 میباشد.
سلام
این کتاب هم از اون کتاباییست که نصفه رها شد ... نمی دونم چرا !
یجورایی ناک اوت شدیم و سماجت به خرج ندادیم دیگه !
البته کتابش پی دی اف بود و بنده نیز اصولن کاغذ خونم نه پی دی اف خون !!
ممنون
سلام
هیچ وقت نتونستم پی دی اف بخونم...
می دونی نویسنده می گه که بیش از 15 بار این داستان را نوشته و...
سلام
بازگشت بی هیاهو یتان البته با کتابی پر از خشم و هیاهو بخیر !
از فالکنر فقط توانسته ام رمان گور به گور را بخوانم که ظاهراً آن بعد از خشم و هیاهو نوشته و به آن پیچیدگی که خشم و هیاهو را وصف کرده اید نیست .
شاید هم به خاطر ترجمه اش باشد گور به گور را نجف دریابندری ترجمه کرده و اگر چه ظرافت هایی دارد ولی سخت خوان نیست .
حالا فالکنر نوبل را بخاطر کدام کتابش گرفته ؟
یکبار یکی یک پازل سه هزار تکه هدیه کرد به من . تابلوی جیغ مونش بود
پهنش کرده بودم روی میز هر وقت بیکار می شدم می رفتم سراغش ... همه از دستم ذله شده بودند سه چهار هفته ای طول کشید کاملش کردم .
حالا این کتاب را هم باید همین مدلی بخوانم ؟
سلام
ممنون ... واقعا به خیر گذشت چون نزدیک بود بریم ته دره!!
ترجمه هم دخیل است ولی خوب همین را هم بار دوم که بخوانی چندان پیچیده نیست مثل همان پازل که بار دوم راحت تر است.
تا آنجایی که می دانم نوبل معمولاٌ به مجموعه آثار یک نویسنده تعلق می گیرد و البته برخی موارد مثل ساراماگو علاوه بر آثار مشخصاٌ به یک اثر "کوری" هم اشاره می شود و...
بله با حوصله باید خواند و نرنجید ...
نمی دونم "خشم و هیاهو " بود یا " خوشه های خشم" که شروع کردم به خوندنش (همیشه این دو تا رو با هم اشتباه میکنم) و اینقدر ترجمش بد بود که اعصابم خورد شد(البته دنبال بهانه هم می گشتم) و گذاشتمش کنار.
اولش یکی سوار کامیون میشه و با راننده کامیون صحبت می کنن..
همین یادمه .
حالا این نمونه ای که شما از ترجمه متفاوت چند جمله از کتاب آوردین واقعاً تامل برانگیزه ..
سلام هادی جان
خوشه های خشم بود آن کتاب که تا آخر سال یک بار دیگر می خوانمش
امیدوارم البته ...
بله واقعاٌ تامل برانگیزه
wow!
باید خیلی جالب باشه، اما گمون نکنم تا آخرش برسم.
واسه ی همین کتاب نوبل برده؟
سلام هلن جان
در خصوص نوبل این کتاب تاثیر گذار بوده است... توضیحاتی در کامنت خانم فرزانه دادم... اضافه کنم مثلاٌ کامو به خاطر کتاب بیگانه در لیست کاندیداها قرار می گیرد ولی آن سال جایزه به کسی دیگر می رسد و این قضیه یکی دو بار دیگر تکرار می شود و نهایتاٌ در سالی که کتاب ویژه ای نداشت نوبل گرفت به خاطر مجموعه آثاری که نوشته بود ...
من توصیه های آخر مطلبم را تکرار می کنم!
این کتاب ممکن است ما را کتاب زده کند.
سلام.
واقعا خسته نباشی. خشم و هیاهو خوندنش سخته چه برسه به نوشتن در موردش. پوست آدم رو میکنه ولی من نذاشتم که این اتفاق کامل بیفته چون همون فصل اول گذاشتمش کنار. کلا رمانهای جریان سیال حوصله میخواد. شازده احتجاب رو هم فقط یه بار خوندم.
فکر نکنم به این زودیها برم سراغش. ممنون از این معرفی.
(یه بار کامنت گذاشتم و همه چی که تموم شد و خواستم بفرستمش اینترنت بازی درآورد. این بار اول یه کپی ازش گرفتم و بعد فرستادم!)
سلام
ممنون ... درست می فرمایید
وقتی آدم حوصله اش را نداشته باشد بهترین کار عدم لجاجت است! چون تبعات خوبی ندارد دفعه قبل من کمی لجاجت کردم نتیجه این که دو سه ماه طرف هیچ کتابی نرفتم!!
اما در خصوص پرانتز:
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
این شعر را فقط برای هزار بارش نوشتم !!!که هزار بار این بلا سرم اومده !
سلام
سه شب سرد زمستانی رو صرف خوندن این کتاب کردم با ترجمه ی خوب بهمن شعله ور.
کتاب خوبی بود. باعث شد باهاش کشتی بگیرم! خوشبختانه از قبل می دونستم چه حریف سرسختی روبرومه!
سلام
من دفعه قبل نمی دونستم و بد جور فن خوردم!!
شعله ور در 17 یا 18 سالگی این رو ترجمه کرده !!! یاللعجب!
واقعاٌ حیف که ایران نماند یعنی نشد که بماند.
من هم اولین باری که این کتاب رو خوندم همینطور گیج شدم.
خوشبختانه کتاب من اون قسمت ضمیمه رو داشت وگرنه عمرا اگر می فهمیدم چی به چیه.
در ضمن تا به حال به اوتیسمی بودن بنجی فکر نکرده بودم.
فکر کنم درست بگی.
سلام
مخصوصا اون صحنه ای که وارد اتاق میشه و صاف میره جایی که سالها پیش آینه بوده و ...این صحنه اش من رو به این فکر انداخت...و اون صحنه ای که می خواد واقعاٌ یه سری حرفا رو بزنه ولی هرچه سعی می کنه نمی تونه... این صحنه شکم رو کامل کرد...
فقط نمی دونم اون موقع اوتیسم شناخته شده بوده؟ فکر نکنم! احتمالاٌ در اطراف فالکنر یک همچین فردی بوده و او هم به عنوان عقب مانده ذهنی نسبت به او شناخت داشته است که اگر این طور باشد که شاهکار کرده است... البته بر فرض اینکه آن موقع شناخته شده نبوده باشد.
خیلی خوب بود
چرا «فالکنر» میگین؟ مث اینه که ما خاهر رو خواهر بگیم.
در مورد ترجمهی صالح حسینی یادم رفت بگم که تازه گلشیری ویرایش ادبیش کرده که این دراومده. شاید لازمه یکی بیاد ویرایش مقابلهای بکنه ترجمه رو.
سلام
نکته درستیه... فاکنر باید بگیم و توی کتاب هم همینه ولی خوب دیگه!
حتماٌ لازمه این کار... یکی دو مورد دیگه هم بود در مقایسه با همون مقاله سارتر با ترجمه نجفی ...
ممنون
طوری ازش جذاب تعریف کردی که هوس کردم دوباره برم سراغش.دفعه قبل که بی خیال شدم این دفعه اگه مبارزه شروع شد ببینم چی میشه بعدش :)
سلام
وقتی ساز و برگ مبارزه آماده شد شروع کن
موفق باشی
فعلا عرض سلام تا بعد خدمت مفصل برسم
سلام
خوش آمدید... منتظر هستیم
البته سر فرصت
خوش باشید
سلام عرض می شود
در مورد این کتاب باید بگم که از اون دست کتابهایی بود که من با خوندنش فقط نویسنده رو تشویق و تمجید کردم و به هزاران هنر اون تبریک گفتم بخصوص فصل اولش رو...
چون تقریابْ ده سال ژیش خندمش با خوندن مطلب شما جزئیات یادم نمیاد ولی درکل از حس اونموقع و الانم می تونم بگم فوق العاده بود
سلام دوست عزیز
خوش آمدید
بله وقتی بیفتد خوب می افتد!
موفق باشید
من این کتاب رو ۱۸ سالم بود خوندم. اون موقع تازه دانشگاه ادبیات انگلیسی قبول شده بودم و می دونستم این رمان یکی از مهمترین رمانهای رشته ی ادبیاته. تنها رمانیست که دو بار به فارسی خوندمش و یک بار در دوره لیسانس به انگلیسی خوندمش و یک بار هم در ارشد به انگلیسی خوندم و بعد یه تحقیقی راجع بهش نوشتم که بررسی تطبیقی این رمان با سمفونی مردگان عباس معروفی بود یه مقاله کوچیکش رو در وبلاگم گذاشتم به این ادرس
http://lilymoslemi.blogfa.com/post-43.aspx
می تونم بگم این رمان و ناطور دشت و دلبند تنها رمانهایی بودند که واقعا دوست داشتم هم به انگلیسی بخونمش هم به فارسی.
سلام
چه عالی
به نظرتان ترجمه اش چطور بود؟
البته مقاله شما را هم دارم می خوانم
با سلام
من دانشجوی ادبیاتم و اینو انگلیسی خوندم.ولی نوشته های شما خیلی برام مفید بود مخصوصا اینکه فردا امتحانشو دارم.سپاس
سلام دوست دانشجوی ناشناس من
خواهش می کنم خوشحال شدم
ممنون از محبتتان
دارم می خونمش. هر وقت تموم شد میام این پست رو می خونم.
سلام
خیلی عالیه!! چون به واسطه کامنت شما من هم دوباره ÷ستم را خواهم خواند و این بار برای من مرور می شود!!
منتظرتونم شدید
سلام میله گرامی
من خشم و هیاهو را در یک فاصله زمانی 5-6 ساله سه چهار بار دست گرفتم و نیمه کاره رها کردم تا بالاخره آن را تمام کردم.
روی جلد نسخه ای که انتخاب کرده ای یکی از طرحهای کته کلویتس نقاش مشهور آلمانی است که یکی از عناصر اصلی آن که کودکی است که تلاش می کند مادر خود را از دست مرگ برهاند حذف شده است. من مناسبت این انتخاب و علت حذف بچه را نفهمیدم. گرچه پس از سالها چیز زیادی از داستان را بخاطر نمی آورم.
سلام
کتاب سخت خوانی است و سخت جان است... باید به کسانی که آن را به پایان می رسانند تبریک گفت
در مورد طرح روی جلد هم والله من خودم اطلاعی نداشتم از این نقاشی و اینا اما حالا با توضیحی که دادی تازه فهمیدم اون قسمت سیاه رنگ پشت این آدم شبح مرگه! شاید اشاره ای دارد به سرنوشت شومی که مثل بختک روی این خانواده افتاده است و آنها را به سمت نابودی می کشاند... و چون فرزندی که بخواهد و توانایی آن را داشته باشد که نجات دهنده باشد یا حتی تلاش برای نجات دادن بکند , در این داستان وجود ندارد لذا آن بچه را حذف نموده اند...
این به ذهن من می رسد.
ممنون
خیلی لطف کردید که به آرشیو سر زدید.
سلام خوبین؟ این جمله "فقط پس از آن که فهمیدی که هیچ.." رو توی روشنایی ماه اوت مگه نمیگه؟ اصن این از کجا اومده؟ اخه توی خشم و هیاهو که میگه "بدبختی ادمی..."
سلام دوست عزیز
ممنون از توجهی که داشتید.
الان اصل کتاب به دلیل اسبابکشی و باقی گذاشتن کتابهای خوانده شده در انباری در دسترسم نیست اما خوب این موضوع یادمه:
در ضمایم کتابی که من خواندم مقاله ای از ژان پل سارتر در مورد این کتاب بود که توی اون مقاله که ترجمه اش را آقای نجفی انجام داده بودند اشاره ای به این قسمت داشت و نقل قول کرده بود آن را...
جمله نقل قول شده همان است که من با قلم قرمز نوشته ام و آدرسش را داده ام (ص387 و اشاره به مقاله) و همان جمله را در کتاب اتفاقن علامت زده بودم هنگام خواندن (چون برام قابل تامل بود) پس وقتی آن نقل قول را در مقاله ای که در همان کتاب چاپ شده بود دیدم بلافاصله رفتم سر همان جای علامت زده شده و این مقایسه را انجام دادم...
این دو تا خیلی تفاوت دارد اما هر دو ترجمه یک جمله واحد از کتاب خشم و هیاهو است.
باسلام...وسپاس از مطلب خوب و سنجیده تان درباره ی "خشم وهیاهو".من چندی پیش برگردان آقای حسینی را با برگردان آقای شعله ور مقایسه کردم،به نتیجه ای غیرمنتظر وباورناپذیر رسیدم...ترجمه ی آقای حسینی با تغییراتی اغلب توام با کژسلیقگی همان ترجمه ی شعله ور است! حالا این هم درنظر بگیرید که زنده یاد هوشنگ گلشیری برگردان حسینی را ویراسته اند...!!
سلام دوست عزیز


اول این که خیلی ممنون که نتیجه بررسی را به من هم اطلاع دادید
دوم این که ممنون که برای یکی از قدیمی ترین نوشته هام کامنت گذاشتید... خیلی ها این کارو نمی کنند...خیلی ها
...................
و اما بعد
این توصیفی که شما کردید واقعن برای من هم غیر منتظره بود! من یکی دو تا ترجمه دیگر از ایشون خوندم حقیقتن به دلم ننشسته...
باز هم ممنون
فصل 1 و 2 انقده بهم ریخته بود که من گیجه گیج شده بودم .... نادرترین نوع نویسندگی عمرم رو دیدم ..
سلام
بهتون حق می دهم... اما وقتی آدم سرنخ ها را به هم وصل می کند احساس خوبی بهش دست می دهد!
مشابه این کتاب و از جهاتی بهتر (که یکی از مورد علاقه های من است) گفتگو در کاتدرال اثر یوسا است.البته گیج کنندگی اون کمتره...
اینجا چون راوی خودش بیمار است در بخشی از کتاب کمی به هم ریخته تر است...
نادر است واقعن...
ممنون از کامنتتان
سلام
من این کتابوباترجمه آقای بهمن شعله ورخریدم وهمش نگران بودم که نکنه ترجمه بدی باشه ولی حرفای شمادلگرم کننده بود-مرسی
دوم اینکه من این کتابوبرای پروژه ام انتخاب کردم وتازه میخوام بخونمش وتوضیحاتتون منوهیجان زده کرده
من اگرکمک بخوام میتونم روی شماحساب کنم؟
سلام
امیدوارم که ترجمه ایشان از اوشان بهتر باشد... البته کتاب سختی است برای ترجمه و البته فهم...
چه حالی می دهد پروژه آدم چنین چیزهایی باشد! واقعن لذت بخش است... حسودیم می شود اساسی!
چرا که نه
در توانم باشد حتمن
ممنون رفیق
سلام
من دارم خشم و هیاهو ترجمه بهمن شعله ور رو میخونم... ولی کلا روی ترجمه خیلی حساسم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید ترجمه آقای شعله ور بهتره یا حسینی
سلام
من ترجمه شعله ور را ندیده ام ولی یادمه که ترجمه آقای حسینی هم در برخی مواقع نیاز به اصلاحات داشت هرچند به نظرم این بهترین کاری بوده که من از ترجمه های ایشان خوانده ام! همچنین به نظرم این کار یکی از سخت ترین کارهاست برای ترجمه ... و ایشان هم اکثرن به سراغ کارهای سخت می روند و البته ترجمه هایش با من سازگار نیست.
قابل توجه آقا مهرداد و با اجازهی مدیر وبلاگ
بهترین ترجمه همان شعله ور است که در دست دارید.
رمان بسیار زیبا و دلپذیری است به شرط آن که قبلن چند نقد را در باره آن خوانده باشید و به قول مدیر وبلاگ پس از اتمام کتاب، فصل اول و دوم را بازخوانی کنید.
داستان در واقع یک روز از روزهای خانواده کامپسون را نقل میکند(فصل اول 7 آوریل 1928 و فصل پایانی 8 آوریل 1928) ولی سبکِ جریان «سیال ذهنی» که فاکنر در این کتاب از آن بهره برده، خواننده را به طور مداوم در طول زمان به اینطرف و آنطرف میکشاند!
سلام
ممنون از اظهار نظرتان...
اضافه می کنم که خواندن نقدها اگر بعد از خواندن کتاب باشد هم جواب می دهد...خودم خواندن نقد قبل از خواندن کتاب را دوست ندارم چون اثر منفی روی من می گذارد...البته این کتاب پیچیده ایست ولی دست و پنجه نرم کردن با ان هم لذتی دارد که بد نیست خود خواننده تا جایی که می تواند با آن زورآزمایی کند.
ممنون رفیق
سلام
کتاب خشم و هیاهو و خصوصن فصل اول و دوم آن به همراه خانم دالووی موضوع یکی دو جلسه از کارگاه داستان کوتاه ما بود. موضوع روایت جریال سیال ذهن و تک گویی درونی آن به همراه دو مقاله ی موجود در کتاب هنر داستان نویسی دیوید لاج. پیش قراولان این نوع نوشتن جویس و وولف هستند. این کتاب را باید چندین بارخواند.
سلام
من همون موقع چند بار خوندمش...فکر نکنم دوباره فرصتی دست بدهد...اما واقعن مهم و جالب بود.
راستی در مورد تلفظ فامیل فاکنر که درخت ابدی هم در کامنتشان به آن اشاره کردند باید نکته ای اضافه کنم: پدربزرگ و برادر ویلیام (جان) تعمد داشته اند که نام خانوادگی قدیمی شان را حفظ کنند و آن را به صورت Falkner بنویسند نه با املای Faulkner که ویلیام می نوشت.
واقعن کار سخت شد
یاد حجت الاسلام فاکر به خیر که اسمش این مشکلات را نداشت.
سلام
این رمان سرشار ازعواطف و احساساتی ست که راوی و نویسنده قادر به درک و فهمشان هست که شاید خود نویسنده هم در کاراکترهایش دخالت نمی کند.من چند صفحه از آن را تازه شروع کرده ام و بسیار لذت بخش است.پیشنهاد می کنم آن را مطالعه بفرمایید.
با تشکر
سلام
ممنون از توصیهتان
قاعدتاً روی سخنتان با بنده نیست چون من که خواندهام! فصل اول احتمالاً پوستتان را خواهد کند ولی صبور باشید.
خیلی ممنون
خیلی از تکه های پازل و ذهنم پیدا شد
ولی بازم نیازه یه بار دیگه بخونمش
سلام
خوشحالم کمکتان کرد
حتماً در دور دوم میتوانید لذت بیشتری ببرید.
موفق باشید
اولا باید تشکر کنم از شما دوست عزیز
بنظرم کتاب خشم و هیاهو باید چندین بار توسط خواننده مرور شود خواندن کتابهای فاکنر نیاز به ذهنی پویا و مسلط به رموز نویسندگی دارد.
در مورد اقای جیسن بنظرم تحلیل سخت گیرانه داشته اید
سلام
بله با یکی دو بار بعید میدانم داستان در ذهن خواننده جمع و جور شود.موافقم.
در مورد جیسون تحلیل خاصی نداشتم و فقط بر مبنای داستان قضاوت کردم... واقعن آدم حرصدرآری بود! نبود!؟
من یک پیشنهاد برای کسانی که قصد خواندن این کتاب را دارند، دارم. و آن، اینکه ابتدا یک نمایشنامه رادیویی از این کتاب را که به همت آقای علی عمرانی و تلاش هنرمندان دیگر، آماده شده، گوش دهند. اینکار باعث میشود تا در زمان خواندن کتاب، از سردرگمی نجات پیدا کرده و درک بهتر موضوع کتاب، میسّر، گردد.
سلام
پیشنهاد خوبی است... حداقل بین دو نوبت خوانش کارآیی دارد... این کتابی نیست که با یک بار خواندن در ذهن جمع و جور شود.
این نمایشنامههای رادیویی عالی هستند. من چند کار از ایشان را گوش کردهام... واقعاً این کار را دوست دارم... دوست داشتم چنین کارهایی بکنم!
من قبلا نمونه های وطنی شازده احتجاب و سمفونی مردگان خونده بودم و با آمادگی قبلی رفتم سراغش، با تموم کردن مطالعه این کتاب تازه کارت شروع میشه! کاش میشد مستقیم به زبان اصلی خوندش....
سلام
بله حق با شماست... تازه کار خواننده شروع می شود...
آرزوی انتهایی هم خیلی قابل دسترس نیست! حداقل برای من!
سلام. داشتم درباره تفاوت ترجمه شعله ور و حسینی جست و جو می کردم و اتفاقی این جا رو دیدم و کل مطلب و کامنت های دوستان رو خوندم. همین دیروز یک چالش با دوستی بر سر اینکه کدام ترجمه درست است را داشتیم و من همیشه طرفدار حسینی بودم و خب همه فاکنرها را با ترجمه های ایشون خوندم اما قانع شدم که شعله ور در ترجمه خشم و هیاهو بهتر عمل کرده. هرچند سال ها پیش که دبیرستان بودم، کتاب را با ترجمه شعله ور خوانده بودم و بعدها همه کتاب های فاکنر را که با ترجمه حسینی بودند، از نشر نیلوفر خریدم. کار به جایی رسیده که می خوام ترجمه شعله ور رو پیدا کنم و بعد از سال ها دوباره بخونم کتاب رو. از آشنایی با این گوشه پاک و پر نور خوشحال شدم. (گوشه پاک و پر نور، نام یکی از داستان های همینگوی است)
سلام
ممنون از لطفتان و به اشتراک گذاشتن نظرتان
در مورد برتر بودن این به آن یا آن به این به نظرم کمی در نوشتهام خامی کردهام! چون اطلاعاتم راجع به موضوع کامل نبود و نیست. من هم ترجمه شعلهور را نخواندهام اما کاستیهایی در این ترجمه دیدم که مرا به سمت چنین نظر دادنی سوق داد اما الان که سالها از آن تاریخ گذشته است و داستانهای بیشتری خواندهام و ترجمههای زیادی را دیدهام (در حد توان خودم البته) به نظرم کار آقای حسینی در خشم و هیاهو جای تقدیر دارد.
حالا منتظر خواهم ماند تا بعد از خواندن مجدد این کتاب با ترجمه شعلهور، نظر شما را در این خصوص (مقایسه ترجمهها) که حتماً صائبتر است بخوانم.
موفق باشید دوست من
خیلی خیلی خیلی غامض و پیچ در پیچ بود.هر چه بیشتر خواندم، کمتر فهمیدم.البته یکی از دلایلش نبود کتاب کاغذی بود...
سلام
ابتدایش همینطور است. دقت کن که بخش ابتدایی توسط یک راوی غیرنرمال روایت میشود. زمان ها در هم فرورفته است و... برای اینکه بتوانی از این مرحله عبور کنی باید خودت را کاملاً در موقعیت بنجی قرار بدهی. با این روش یک تلاش مجدد بکن.
من خودم سومین بار توانستم
سلام و درود من در حال حاضر دارم این کتاب رو میخونم و اعتراف میکنم که تا به حال هیچ کتابی اینقدر خسته و کلافه م نکرده ولی قصد ندارم ناتمام رهاش کنم الان اواخر فصل دوم هستم و این توضیحات شما خیلی خیلی بهم کمک کرد برای فهم بیشتر کتاب چند مورد رو من واقعا متوجه نشده بودم مثلا اخته شدن بنجی و یا اینکه کوئینتین واقعا با کدی رابطه ای نداشته.... باز هم ممنونم از شما بابت توضیحاتتون
سلام
برای شما آرزوی موفقیت میکنم.
خوشحالم که این نوشتهها به کارتان آمده است.
سلامت و شاد باشید دوست من
معمولا بعد از تموم کردن یک کتاب شروع میکنم به جستجوی اطلاعات در موردش و خوندن نقدها و نظرها. ولی این کتاب جوری بود که از همون اولش مجبور شدم هر شب در مورد مطالبی رو بخونم تا بهتر شه شرایط خوندنش. هنوز اواسط فصل دومم و امیدوارم تا آخرش زنده بمونم
سلام
همین فرمان را جلو بروید...
برایتان آرزوی موفقیت در اتمام این داستان قدرقدرت میکنم
راه خوبی را در پیش گرفتهاید
امیدوارم نکاتی که به آن اشاره کردهام بتواند کمک کند...
منتظر خبرهای بعدی درخصوص به پایان رسیدن این کتاب توسط شما هستم
کتاب رو همون فروردین تموم کردم. خیلی خوب بود که قبلش اینجا در موردش خوندم و از اون به بعد برام بهتر پیش رفت همه چی. به عنوان کسی که تازه یکی دو ساله کتابخون شده ازت ممنونم که اینقدر وبلاگ خوبی داری. هر رمانی رو سرچ میکنم سر از وبلاگت در میارم.
مرسی ازت.
به سلامتی


خوشحالم که به کار آمده است این یادداشت
ممنون از لطف شما
سلام
من دیشب کتابو شروع کردم و فکر کردم که من مشکل تمرکز یا کم هوشی دارم الان خیالم راحت شد
سلام
منتظر اعلام تمام شدن کتاب توسط شما هستم
با خیالی راحت و با قدرت و تمرکزی بیش از پیش ادامه بدهید
سلام
من ترجمه. مرضیه خسروی رو دارم میخونم. رمان به اندازه کافی گیج کننده و سخت هست که یه ترجمه ی بد نیاز نداشته باشه. کاش ترجمه شعله ور رو داشتم
سلام
کاش بتوانید آن ترجمه را از کتابخانهای جایی پیدا کنید... مقایسهاش هم به کار شما میاید و هم به کار من و دوستان دیگر
بله واقعاً رمان سختی است.
اتفاقا میخوام این رو تموم کنم تا ترجمه دیگش رو گیر بیارم. فصل دومم خیلی جاهاش رو نمیدونم کی گفته و منظورش چی هست
اما بعد که دیدم همه همینطورن علاقه مند شدم به خوندن و فهمیدنش
قبلا هم دوبار سعی کرده بودم بخونم ولی بیشتر از صد صفحشو نتونسته بودم بخونم
فکر بسیار خوبی است. مطمئن باش در نوبت بعدی خیلی مسائل برایت روشنتر خواهد بود. کونتینها را به راحتی از هم تشخیص خواهید داد و فضا کمی روشنتر خواهد شد.
پس منتظر مقایسه شما خواهم بود
یعنی خودش به خواهرش تجاور نکرده؟؟
پس من چی برداشت کردم
سلام دوست عزیز
نه... کونتین به کدی تجاوز نکرده است...
هرچند هشت نه سالی از خواندن کتاب گذشته است اما این را دقیقاً به خاطر دارم.
سلام من نسخه ی سال۵۳را گیرآوردم جالبه بدونیدکه این کتاب ازسال۳۸ تا۵۳ به چاپ چهارم رسیده ودرسال۵۳هزارنسخه ازآن چاپ شده واقعا الان توایران هزانفرخواهان این کتاب پیدا میشه؟
سلام
بله واقعاً اوضاع خوبی نیست... داریم به قهقرا میریم متاسفانه. البته نه صرفاً به این خاظر بلکه کتابهای قوی و جدیدتر را که ببینیم داستان به همین ترتیب است.
سلام بر میله گرامی
بسیار سپاسگزارم بابت مقاله زیبایی که برای این کتاب غامض نوشتهاید.
https://t.me/BashgaheAdabiyat/15046
این لینک اسکن باشگاه ادبیات از ترجمه شعلهور است (آن ضمیمهای که در متن مقاله به آن اشاره کردهاید در انتهای این ترجمه موجود است.)
یک سوال فنی:
در برنامهام است که این رمان را مطالعه کنم. منتها در دو راه شعلهور یا حسینی گیر کردهام. با توجه به پیامهای موجود در صحفه بهنظر میرسد که هفت سال بعد از نوشتن مقاله نظر خود را در این رابطه تغییر دادهاید. میخواستم جدیدترین نظرتان را در این رابطه جویا شوم.
شعلهور یا حسینی. این است پرسمان...
یک سوال خارج از متن:
تصویر فلامینگو که زینت بخش ابتدای صحفه است، را به دلیل خاصی قرار دادهاید؟
پ. ن: شدیداً منتظر مقاله مرتبط با ملکوت...
با تشکر
پاینده باشید
سلام
دوازده سال گذشته است و چه زود!!
ممنون از لطف شما
فکر کنم یک زمانی پی دی اف ترجمه شعله ور را دانلود کرده باشم. به هر حال امیدوارم فرصتش پیش بیاید. ممنون.
من اگر وقتی که کتاب را میخواندم این پی دی اف را در اختیار داشتم حتماً در نوبت دوم ترجمه شعله ور را میخواندم. چون یادمه که دو نوبت پشت سر هم خواندم و برخی قسمتهای آن را بیشتر هم خواندم. توصیه من به شما طبعاً در نظر داشتن هر دو ترجمه است. تجربه جالبی خواهد شد. این کتاب اصلاً کتاب یک نوبت خواندن نیست. پس چه بهتر که با دو ترجمه متفاوت آن را پشت سر هم بخوانید.
......
فلامینگو قاعدتاً مرا باید مدام به یاد تعادل و مسئولیتپذیری بیاندازد. از این بابت انتخاب کردم این قالب را... حالا اگر قالب مناسبتری دیدم تنوع را در دستور کار قرار خواهم داد
....
واقعاً مدتی است که از لحاظ کاری در فشار هستم و شرایط هم به گونهایست که دست و دل آدم به نوشتن نمیرود! البته تا الان هزار کلمهای تایپ کردم و ایشالا تا آخر هفته تکمیل کرده و خواهم گذاشت.
ممنون از پیگیری شما
هیی (با صدای کشیده و از انتهای گلو خوانده شود)
کتابی که دانلود کردهاید، جلد خاکستری داشت؟ اگر چنین است، نسخهای که لینک آنرا را برایتان گذاشتم مرغوبتر و با کیفیتتر است.
بسیار سپاسگزارم بابت نظرتان
چقدر جذاب و عالی!
در حال گذراندن روزهای سخت و غریبی هستیم. و متاسفانه هیچ روزنه نوری در این شب تاریک وجود ندارد. اما باز امیدوارم روزهای بهتری در پیش داشته باشیم.
بسیار سپاسگزارم
سلام مجدد
ممنون. دوباره دانلود کردم. مجموعه کتابهای داخل گوشیام برای یک زندان ششماهه کفایت میکند به شرط آنکه در دسترسم باشد
در این شرایط سخت و غریب من روزنه نوری میبینم ولی نمیدانم منبع نور خورشید است که از ورودی تونل در دوردست به چشم میآید یا اینکه منبع نور قطاری است که وارد تول شده و به سمت ما میآید!
امیدوارم نور خورشید باشد.