
گاهی که به ولایت می روم و به خانههایی که پیشینیانم در آن زندگی کردهاند نگاه میکنم تلاش میکنم احساس کنم که آنها چطور زندگی میکردند... تصورشان از دنیا چه بوده است و از این قبیل.
آخرین باری که مادربزرگم را دیدم بخشی از خاطرات قدیمیاش را بازگو کرد که سرشار از درد و رنج بود... مادربزرگم از آن تیپ آدمهایی بود که باید با منقاش از دهانش حرف میکشیدی! شاید اگر آن روزها بیشتر در کنارش بودیم میتوانستیم کلی خاطرات دستاول بشنویم که البته نشد... مختصری اینجا در موردش نوشتهام.
این اواخر مادرم مدام حسرت میخورد که چرا اطلاعات مادربزگمان در مورد سهمِ آبِ آن چند وجب زمینِ بهجا مانده از نیاکان را مکتوب نکردهایم و حالا هیچکس نمیداند که چی به چیست! و... البته این حسرت خوردنها همیشه همراه بود با یادآوری یک جعبه چوبی که حاوی کاغذهایی است که آن اطلاعات را میتوان در آن جست... البته آن روزی که نوهها ظروف مسی و سفالی و گلی مادربزرگ را از باب یادگاری بین خود قسمت کردند من چنین جعبهای را ندیده بودم و در خاطراتم نیز چنین شیئی حضور نداشت. به همین خاطر وقتی چند هفته قبل مادرم جعبهای چوبی را به من داد تا سهمِ آب را در کاغذهای داخلش بجویم چشمانم گرد شد و وقتی شروع به دیدنِ کاغذها کردم گردتر...
خوشبختانه کاملاً جا افتاد که این جعبه سهم من است و از آن خوشبختانهتر اینکه مدعی قابل توجهی هم نداشت. حالا گاهی برخی شبها نگاهی به چندتا از کاغذها میکنم... تعدادشان زیاد است و گاهی شیفتهی این مکتوبکردنها و حفظ و نگهداری آنها میشوم. از نامهی داییِ خودم به پدربزرگم در زمان سربازی که مربوط به چهل سال قبل است (که در آن به اندازه یک برگه A4 فقط اسامی فامیل و آشنایان را لیست کرده تا پدربزرگم به آنها سلام برساند و عید را تبریک بگوید!) تا قباله نکاح یکی از اجداد در 180 سال قبل (که عاقد با خطی خوش و گاه غیرقابلِفهم برای ما، ریزِ مهریه عروسخانم را شرح داده است، مهریهای که کاملاً برایم آشناست) ... شاید کاغذهایی جدیدتر و قدیمیتر هم باشد هنوز اول راهم و حس میکنم ارث اصلی به من رسیده است.
.......................
پ ن 1: کاغذی که در ادامهی مطلب آوردهام تاریخ 1253 هجری قمری را دارد.
پ ن 2: مطالب بعدی به ترتیب درخصوص کتابهای تورگنیفخوانی (ویلیام ترور) روشنی روز (گراهام سوئیفت) انتخابات الویرا (وی.اس. نایپل) خواهد بود.
ادامه مطلب ...
تاریخ ایتالیا و داستان سه نسل از یک خانواده روستایی... "پلینیو" با ظهور گاریبالدی به او و یارانش میپیوندد. هدف او خروج از جور و ستم اربابان است و چنان به گاریبالدی ایمان دارد که تصمیم میگیرد اگر فرزندش پسر شد او را گاریبالدو بنامد و اگر دختر شد آنیتا، که نام همسرِ مبارزِ گاریبالدی است. همسرش در شکم اول دوقلوی پسر به دنیا میآورد و پلینیو که نمیتواند نام هر دو را گاریبالدو بگذارد، یکی را کوارتو و دیگری را ولترنو نام مینهد که هر دو مکانهایی هستند که سفر تاریخی گاریبالدی برای فتح جنوب ایتالیا در آن مکانها شروع و خاتمه یافته و خود پلینیو نیز در آن نبرد شرکت داشته است. فرزندان بعدی او البته گاریبالدو و آنیتا نامگذاری میشوند.
داستان به سه زمان تقسیم شده است: زمان اول به پلینیو میپردازد و زمان دوم به گاریبالدو... زمان سوم به فرزند گاریبالدو که ولترنو نام دارد اما همگان او را گاریبالدو میخوانند. پس... داستان پر از گاریبالدو است! به همین خاطر روی جلد کتاب سه چهره میبینیم که در واقع یک چهره هستند که توسط پرچم ایتالیا به سه قسمت تقسیم شده است. سرنوشت شخصیتهای اصلی داستان به نحو عجیبی به یکدیگر گره خورده است و گویا از این تقدیر گریزی نیست و شخصیتها روی دایرهای میچرخند که اگرچه رنگ آن عوض شده است لیکن راه به همانجایی میبرد که قبلاً رفته است!
فرم داستان هم به همینترتیب دایرهای شکل و خاص است. تا یادم نرفته است بگویم که این هم یک رمانِ تاریخیِ عجیب و جالب دیگر، با فرمی یگانه و بینظیر... آخرین بار هنگام صحبت درخصوص "نامِ گلِ سرخ" از "ینگه دنیا"ی دوسپاسوس نام بردم و اظهار شگفتی و رضایت کردم از بیان تاریخ در یک فرم بدیع و جذاب؛ میدان ایتالیا نیز بهنوعی در کنار آنها قرار میگیرد. داستان سه فصل کلی دارد که به سه زمان فوق الذکر اختصاص دارد. هر فصل به پارههای کوچکی تقسیم شده که هر کدام یک عنوان منحصر به فرد دارد. رمان البته یک پیشدرآمد و یک ضمیمه هم دارد که به نظر من موجب شده است هم شروع و هم پایان داستان، درخشان و ماندگار شوند.
و اما میدان... در روستای محل زندگی پلینیو که در انتهای داستان شهر کوچکی شده است، میدانی است که ابتدا مجسمه گراندوک در آنجا قرار داده شده است. وقتی گاریبالدی در اتحاد ایتالیا توفیق پیدا میکند، مجسمههای جدیدی در میدان نصب میشود: مجسمه گاریبالدی، دخترکی را در آغوش داشت که روی سینهاش نوشته شده بود ایتالیا، و او را به ویکتورامانوئل پادشاه ایتالیا تقدیم میکرد. تاریخ ایتالیا را میتوان بهطور خلاصه از تحولاتی که در همین میدان رخ داد نظاره کرد...تغییر مجسمهها و تقدیر شخصیتهای داستان... بخش کوچکی با عنوان "تحولی دیگر" در همین رابطه را در زیر میخوانید:
با دو اتوموبیل آمدند و سرود جوینتزا ]سرودی که به نماد فاشیستها تبدیل شده بود[ را میخواندند. ده دوازده نفری بیسروپایان بودند که کلاه منگولهدار به سر و علامت جمجمه بر یقه داشتند. طنابی دور گردن مجسمه شاه انداختند و مجسمه بیهیچ مقاومتی به اولین تکان بر خاک افتاد و ابری از گرد و خاک به هوا بلند کرد. چند شبی گاریبالدی ایتالیا را به دکان سلمانی روبرو تقدیم میکرد.
چند هفته بعد اعلامیهای از طرف فدراسیون منتشر شد که اقدام «اشرار ناشناس» را محکوم میکرد. ضمناً در اعلامیه پیشنهاد شده بود که جای مجسمه برداشته شده پر شود. صندوق بزرگی، مثل تابوت، که برچسب شکستنی بر آن بود، با قطار رسید و در حضور شهردار فاشیست باز شد.
مجسمه دوچه بود با بالاتنه برهنه و کلاهخود بر سر و چانهای با غرور بسیار بالا گرفته، مثل این بود که گاریبالدی با تقدیم ایتالیا به او خدمت بزرگی به او میکرد.
از بدِ حادثه یکی از جاهایی که به نظرم لغزشی کوچک در ترجمه رخ داده است همین جملهی آخر است. احتمالاً نویسنده یکی از سه گزینهی زیر را مد نظر داشته است: الف) گاریبالدی با تقدیم ایتالیا به دوچه خدمت بزرگی به ایتالیا میکرد. ب) گاریبالدی با تقدیم ایتالیا به دوچه خدمت بزرگی به خودش کرده است. ج) دوچه با قبول ایتالیا از گاریبالدی خدمت بزرگی به او و ایتالیا میکرد! در این سه حالت طنز تلخ نویسنده تکمیل میشود و غرور چهره موسولینی در مجسمه معنا مییابد.
*****
از تابوکی (1943 – 2012) نویسنده ایتالیایی و استاد زبان و ادبیات پرتغالی، کتابهای زیادی به فارسی ترجمه شده است و از اینلحاظ خوشاقبال است. از ایشان یک اثر در لیست 1001 کتاب حضور دارد (پریرا چنین میگوید). این اولین اثری است که از این نویسنده میخوانم.
...........
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه، چاپ سوم 1387، تیراژ 2000نسخه، 164 صفحه.
پ ن 2: نمره کتاب 4.5 از 5 است. (در گودریدز 3.5)
پ ن 3: در ادامهی مطلب به دلیل کوتاهی جواب گاریبالدو، نامهی خودم به ایشان را هم آوردهام تا مطلب خدایناکرده کوتاه نشود!
ادامه مطلب ...

"نفرت داشت، نفرت، از بیدار شدن زورکی، آنهم در روزهای تعطیلات کریسمس. میتوانست تا ساعت ده و یازده، یا شاید هم دیرتر، در رختخواب بماند و غلت بزند. اما مجبور بود که با اولین فریاد پدرش، مثل سربازی چموش، زرنگ و آمادهبهخدمت، از تخت پایین بیاید و پشت میز صبحانه بنشیند و زیر نگاه نافذ پدر صبحانه بخورد، لباس اسکی سبزش را تن کند و راهی شود: راهی جایی که از آن نفرت داشت، کوهستان. جایی که تمام شوق تعطیلات زیر کفشهای بزرگ اسکی له میشد. ورزشی که از آن متنفر بود و از چهارسالگی، بهزور پدر، شروعاش کرده بود."
پاراگراف ابتدایی داستان به "آلیس دلاروکا" دختر هفتسالهای میپردازد که به اصرار پدرش اسکی میکند. او دوست دارد به پدرش "نه" بگوید و احساساتش را در این مورد بیان کند اما نمیتواند. او با خودش فکر میکند شاید وقتی بزرگ شود بتواند احساساتش را به خوبی بیان کند و آنگونه که دوست دارد زندگی کند. آلیس، هنگام مسابقه اسکی در یکی از روزهای سال 1983 دچار حادثه شده و توانایی حرکتیاش محدود میشود.
شخصیت دیگر داستان "ماتیا" پسری است که خواهر دوقلویی استثنایی دارد (بهلحاظ ذهنی متفاوت یا بهقولی معلولیت ذهنی). او در یکی از روزهای سال 1984 به جشنتولد یکی از همکلاسیها دعوت میشود و از اینکه میبایست خواهر خود را هم به جشن ببرد رضایت ندارد. او را در پارک میگذارد و خودش بهتنهایی میرود اما وقتی بازمیگردد اثری از خواهرش نیست.
این اتفاقات همچون زخمی بر جسم و روح آنها باقی میماند. این دو در نوجوانی با یکدیگر آشنا میشوند و...
داستان در مقاطعی خاص از سال 1983 تا 2007 به صورت موازی روایت میشود.
*****
ما بهطور معمول بابت اتفاقاتی که در گذشته رخ داده است خودمان را عذاب میدهیم. اینکه دیگران مقصر بودند و اینکه ما بابت فلان اتفاق مقصر بودهایم و از اینقبیل خودآزاریها چه تاثیری در روح و روان ما میگذارد یکی از مفاهیم مطرحشده در داستان است. شخصیتهای اصلی داستان جامعهگریزند و جامعهگریزی آنها ریشه در همین قضیه دارد.
در نقطه مقابل بهنظر میرسد برای برخی افراد، تنهایی انتخاب مناسبتری است. بر چه اساسی انتظار داریم همگان باید به دنبال پذیرفتهشدن در جامعه و چسبیدن به دیگران باشند!؟
*****
نویسندهای جوان و خوشتیپ با مدرک دکترای فیزیک و کتابی کمحجم! با عنوان و موضوعی در رابطه با تنهایی... و سادگی داستان... همه دست به دست هم میدهند تا علاوه بر پرفروش شدن، جوایز زیادی ( از جمله جایزه استرگا در سال2008 که مهمترین جایزه ایتالیایی است) را درو کند و سریعاً به زبانهای مختلف ترجمه شود و در اکثر نقاط نیز توفیق بیابد.
....................
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه بهاره مهرنژاد، نشر افراز (با رعایت کپیرایت)، چاپ اول 1392، تیراژ 1100نسخه، 119 صفحه(!؟)
پ ن 2: نمره من به کتاب 3.6 از 5 است. (نمره در گودریدز 3.6 از مجموع 29036 رای و در سایت آمازون 3.9) در همین چند روزهی اخیر نزدیک 300 رای به تعداد آراء گودریدز اضافه شده است که نشان میدهد هنوز مورد توجه است.
پ ن 3: انتخابات پست قبل تا فردا ادامه خواهد داشت منتظر نظرات شما در پست مربوطه هستم.
پ ن 4: یکی از دوستان عزیز که کتاب را به زبان اصلی خوانده است در مورد داستان و تفاوتهای ترجمهای که ما خواندهایم با اصل توضیحات روشنگری در اینجا دادهاند که لازم است خوانده شود.
ادامه مطلب ...

اخیراً کتابی را میخوانم و لذت میبرم با عنوان "از کتاب رهایی نداریم" که گفتگوی بلندی است بین اومبرتو اکو و ژانکلود کریر که هر دو در کنار مقولاتی که به آن مشهورند، کتاببازان قهاری هستند. از اومبرتو اکو که اخیراً از دنیا رفت، "نامِ گلِ سرخ" را معرفی کردهام و معرف همگان هست... کریر نیز فیلنامهنویس پُرآوازه و کارگردان تئاتر و... است و از همنشینی و گفتگوی این دو درخصوص "کتاب"؛ کتاب جالبی بهوجود آمده است. شروع گفتگو با نقل پیشبینی یکی از آیندهپژوهان که در حاشیه اجلاس جهانی داووس در سال 2008 عنوان شده است آغاز میشود. ایشان چهار پیشگویی قطعی را مطرح نموده است که یکی از آنها از بین رفتن کتاب تا یکیدودهه دیگر است و گفتگو از همینجا آغاز میشود: کتاب نخواهد مُرد.
این کتاب را خانم مهستی بحرینی ترجمه و انتشارات نیلوفر روانه بازار نشر نموده است. از این به بعد در پستهای مربوط به انتخابات کتاب، گزیدهی کوتاهی از این کتاب را نقل میکنم.
...یا کتاب همچنان وسیله خواندن باقی میماند، یا وسیله دیگری وجود خواهد داشت شبیه به آنچیزی که کتاب همیشه، حتی پیش از اختراع صنعت چاپ، بوده است. از بیش از پانصدسال پیش تاکنون، تغییرات پدیدآمده در تولید کتاب، به مثابه شیء، نه کارکرد آن را تغییر داده و نه ساختار نحوی آن را. کتاب هم چیزی مانند قاشق، چکش، چرخ یا قیچی است. اینها را پس از آنکه اختراع کردید، دیگر نمیتوانید به صورت بهتری درآورید.
*****
برگزیدگان انتخابات قبلی (تنهایی اعداد اول و میدان ایتالیا) خوانده شد و به زودی در موردشان خواهم نوشت. انتخابات اخیر بین گزینههای بریتانیایی برگزار میشود. لطفاً به دو گزینه رای بدهید. (گزینهها در ادامه مطلب)

"هیل" شغل تبلیغاتی جالبی دارد. او کارمند روزنامه است و خوانندگان او را با نام "کولی کیبر" میشناسند. وظیفه او این است که هر روز تعدادی کارت را در گوشه و کنار مکانهای مختلف شهر قرار دهد. یابندگان این کارتها میتوانند با مراجعه به دفتر روزنامه مبلغی را بهعنوان جایزه دریافت کنند. جایزه ویژه به کسی میرسد که کولی کیبر را از روی عکسهایی که در روزنامه به چاپ رسیده بشناسد و با به همراه داشتن روزنامه جملهای خاص را به او بگوید. شهرها و مناطقی که هر روز محل حضور هیل است توسط روزنامه اطلاعرسانی میشود.
جمله اول داستان چنین است: سه ساعت از ورود هیل به برایتون میگذشت و او از همان اول میدانست که میخواهند او را بکشند.
شهر کوچک برایتون عرصهی قدرتنمایی دو گروه گانگستر است و اخیراً رئیس یکی از گروهها (کایت) به دست افراد گروه دیگر کشته شدهاست. هیل بهدلایلی فکر میکند که قربانی انتقامگیری اعضای گروه کایت خواهد شد. راه فراری که به ذهنش میرسد آن است که شاهدی در کنار خودش داشته باشد و به همینخاطر تلاش میکند زنی میانسال به نام "آیدا آرنولد" را راضی کند تا همراه او باشد.
این تلاش به خاطر غیبت چند دقیقهای آیدا ناکام میماند و هیل همانگونه که پیشبینی کرده بود به قتل میرسد اما نحوه قتل بهگونهای است که پلیس آن را مرگی عادی تلقی میکند و همین موضوع آیدا را بر آن میدارد تا پیگیر موضوع شود...
*****
فضای کلی این اثر تشابه زیادی با دو اثر دیگری که از همین نویسنده خواندهام دارد: نبرد خیر و شر، تنهایی آدمها، مرگ و ترس و اضطراب... در مامور معتمد فضای بیاعتمادی شاخص بود و در قطار استانبول رسیدن آدمها به نقطهی شک و تزلزل در ایمان به صورت ویژه مد نظر بود. موضوعی که در این داستان علاوه بر موارد فوق برای خواننده قابل تامل است, نفرت انباشته شده در شخصیت پینکی است (جانشین کایت که پسری هفده ساله است)، که مرا تا اندازهای به یاد پاسکوآل دوآرته انداخت.
از گراهام گرین هشت اثر در لیست 1001 کتاب حضور داشت که در آخرین ویرایش به پنج اثر کاهش یافت. صخره برایتون کماکان در این لیست حضور دارد. این کتاب در سال 1938 نوشته شده است و دوبار در سال های 1947 و 2010 به فیلم درآمده است.
.................
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه مریم مشرف، نشر ثالث، چاپ دوم 1388، تیراژ1100 نسخه، 404 صفحه
پ ن 2: نمره کتاب از نگاه من 3.7 است. (نمره گودریدز 3.7 و نمره آمازون 4.2)
پ ن 3: در ادامه مطلب نامهای از آیدا آرنولد را خواهید خواند.
پ ن 4: مطالب بعدی درخصوص تنهاییِ اعدادِ اول (پائولو جوردانو) و میدانِ ایتالیا (آنتونیو تابوکی) خواهد بود.
ادامه مطلب ...