میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

زندگی کوتاه است یوستین گوردر

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی    عشق داند که در این دایره سرگردانند 

 

گوردر داستان را این گونه آغاز می کند که در حال چرخ زدن میان کتابفروشی های جمعه بازار بوئنس آیرس به نسخه خطی قدیمیی برمی خورد که در صفحه اولش به خط لاتین اینگونه نوشته شده: "با درود از فلوریا آملیا به اورلیوس آگوستین اسقف هیپو...." (سنت آگوستین فیلسوف قدیس قرن چهارم) با توجه به اینکه این نامه قدیمی حدود 80 برگ بوده این سوال پیش می آید که این زنی که توانسته نامه ای به این بلندی بنویسد کیست؟ با مشاهده خط دوم نامه پی می برد که نامه از طرف معشوقه سابق آگوستین بوده است که به گفته خود آگوستین در کتاب اعترافاتش بعد از مدتها (حدود 12 سال) زندگی غیر رسمی ترکش کرده است. گوردر این نسخه را می خرد و این کتاب ترجمه آن است. طبیعی است که اصل نسخه را هم بدون اینکه رسیدی بگیرد به کتابخانه واتیکان بدهد و آنها هم مدعی شدند که چنین نسخه ای به دستشان نرسیده است! این کاری است که از نویسنده دنیای سوفی به راحتی بر می آید. به هر حال این نامه ایست که گوردر از نگاه این زن به آگوستین نوشته است و چه زیبا و عاشقانه در آن به نقد کتاب اعترافات او دست زده است.

این گونه که از کتاب اعترافات بر می آید آگوستین قبل از روی آوردن به مذهب مدتها با زنی به صورت غیر رسمی (ولی عاشقانه) زندگی کرده و حتی از او یک پسر هم داشته است و بر اثر فشار مادر و ... جهت ازدواج رسمی با دختری ظاهراٌ از طبقه مرفه این زن را از خود دور می کند و البته آن ازدواج هم سر نگرفته و او تصمیم می گیرد که زاهد شده و از هرچه به این دنیا مربوط است دست بشوید. در اعترافات اطلاعاتی بیش از این در خصوص این زن مطرح نشده است اما گوردر با خلق شخصیتی محکم و مطلع (فلوریا) این نامه بسیار زیبا را به آگوستین قدیس در 10 فصل در نقد 10 کتاب اعترافات می نویسد.

تنها نکته ای که زیاد به من حال نداد نفرین و ناله زیاد فلوریا نسبت به مادر آگوستین است که خیلی زیاد تر از حد لازم است (اگه آگوستین آدم بود از پس مادرش برمیومد!!) و یک نیمچه نکته هم اینکه سطح معلومات و احاطه ادبی فلوریا برای زنی در قرن چهارم میلادی کمی اغراق آمیز است (یاد سوفی در دنیای سوفی افتادم که گاهی آی کیوش حسابی می زد بالا – سعی می کنم دنیای سوفی را مجدد نگاهی بکنم و مطلبی در خصوص آن هفته بعد بزنم ). البته این معایب لطمه ای به لذت بردن از این کتاب نمی زنه فقط گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم!

مطالعه این کتاب را به همه دوستان پیشنهاد می کنم.

حالا به قسمتهایی از کتاب توجه کنیم فقط من به سلیقه خودم جملات انتخاب شده را جابجا کرده ام و با توالی این جملات در کتاب متفاوت است: 

 

"گفتی که تورا برای آن از خودم جدا می کنم که بی اندازه دوستت دارم. البته حالت طبیعی قضیه آن است که آدم در کنار یار محبوبش بماند و از او حمایت کند اما تو درست خلاف این را عمل کردی. دلیلش این بود که خوار شمردن عشق شورانگیز میان مرد و زن در تو سر زده بود. فکر می کردی که من تو را به جهان حسی می بندم. و لاجرم آرام و قرار نداشتی تا خود را وقف رستگاری روحت کنی ... نوشته ای خداوند بالاتر از همه چیز خواهان زندگی پارسایانه بنده است . چه سخت است باور به چنین خدایی...(با 30 صفحه فاصله)... نه , من به خدایی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم "

"از زمانی که از یکدیگر جدا شده ایم ، من تمام وقتم را وقف حقیقت کرده ام – همانگونه که تو کمر بستی که خود را وقف پرهیزگاری کنی.هنوز هم برای من عزیزی , هرچند باید بیفزایم که امروز حقیقت برایم عزیزتر است."

"نوشته ای که سهم تو از پسرک همان گناه بود و بس. شرمت باد, اورل, تویی که خود نام آدئوداتوس(خداداد) را برای او برگزیدی."

 

"نوشته ای بهتر بود که در جوانی در راه ملکوت اعلی خود را اخته می کردم ... آیا بهتر نبود که خود را نابینا می کردی؟... شاید هم باورت شده که چشمها و گوشهای تو بیشتر از جنسیتت از آفرینش الهی برخوردار است؟"

"در کتاب دهم خواندم که اکنون نه تنها از تمام حس ها که از هر آنچه میوه و شراب به روح ما عرضه می کند هم نفرت داری...از اینجا شروع می کنی به خداوند فخر بفروشی که متوجه شده ای چه حد از تمام آفریده های او متنفری. بعد می گویی, به این دلیل که با چشم جانت نوری را دیده ای."

"...پشتم لرزید اورل. کسی را مجسم کن که تنها به دلیل اینکه آواز زیباتری را با گوش جان شنیده می تواند آواز پرندگان را خاموش کند. یا فرد دیگری را در نظر بگیر که قادر است تمام گلها و درختان بخشکاند چرا که شمیم مطبوع تری را با مشام جانش بوییده ..."

"باشد که خداوند بر تو ببخشاید. چه بسا او در جایی تو را می پاید که چگونه به تمام آفرینش او اهانت می کنی....در اینجا ما هنوز می توانیم عشق خداوند را در گلها و گیاهان –و در ونوس ببینیم"

]نوشته ای[ "... بیشترین لذتی که حس های جسمانی , در بالاترین اوج درخشان زمینی شان به وجود می آورند, حتی در مقام مقایسه با زندگی جاوید هم نمی گنجند, چه رسد به این که مطرح شوند... لازم است نکته ای را به عرضت برسانم و آن این است که افاضات تو به سحر و جادو بیشتر شبیه است... زندگی بقدری کوتاه است که ما وقت نداریم درباره عشق داوری های محکوم کننده صادر کنیم .اورل , انسانها باید ابتدا بزیند آنگاه فلسفه بافی کنند."

"اورل , سخت وحشتم گرفته است. از آنچه مردان کلیسا زمانی بر سر زنانی چون من خواهد آورد, وحشت دارم. نه به این دلیل که زن هستیم ... بلکه به سبب آن که شما را که مرد هستید وسوسه می کنیم... آیا تصور می کنی که خداوند متعال خواجگان و اخته ها را بر مردانی که دل به زنی می بندند ترجیح می دهد؟...."

"همیشه به یاد داشته باش هر روز که طلوع می کند می تواند آخرین روز زندگی تو باشد... زندگی کوتاه است, بسی کوتاه. چه بسا اینجا و در حال است که ما زندگی می کنیم, و فقط اینجا و در حال."

"اورل , زندگی بس کوتاه است. ما مخیریم که به زندگی پس از این دل ببندیم. اما حق نداریم با خودمان و دیگران بدرفتاری کنیم, کمابیش مانند وسیله ای برای دستیابی به جهانی که چیزی از آن نمی دانیم."

و این هم جمعبندی : "... دست کم اگر مهر سکوت بر لبانت می زدی, چه بسا می توانستی خود را فیلسوف معرفی کنی."

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق    بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

با خواندن این مطالب انتخاب شده حداقل 10 را می گیرید (این هم برای دوستانی که وقت و حال خواندن کتاب ندارند).

یک نکته اضافه هم اینکه این کتاب حداقل با ۲ ترجمه در بازار موجود است و چون یکی از مترجمان از دوستان است و من ترجمه دیگر را خوانده ام! (که البته با توجه به جملات تابلو است) برای اینکه تبلیغی نباشد از تصویر چاپ انگلیسی کتاب استفاده کردم. 

پی نوشت: این کتاب حداقل دو بار ترجمه شده است ; آقای مهرداد بازیاری با نشر هرمس و خانم گلی امامی با نشر فرزان روز


پ ن 2: نمره این کتاب 3.4 از 5 می‌باشد.

خرمگس و زن ستیز حسین یعقوبی


 

"دوست عزیز خوب فکرش را بکن... حماسه و اسطوره چه دردی را از تو دوا می کند؟ اسطوره وقتی اثر می گذارد که به درد زندگی روزمره بخورد و مشکلی را از مشکلاتت حل کند اما حقیقت تلخ این است که ما قهرمان اساطیر باستانی نیستیم، بابت همین به رغم عذابی که می کشیم در اغلب موارد تنها فاجعه زده مضحکی هستیم که سبکی بار تحمل ناپذیر هستی را فقط به لطف مجموعه داستان های کوتاه طنزی مانند این مجموعه تحمل می کنیم..."

"ببینم؟ این جمله سارتر را شنیده اید؟ چیزی که میخورید تبدیل به نجاست میشود اما چیزی که میخوانی و درباره اش فکر میکنی میتواند به راحتی تبدیل به گل سرخ شودحتم دارم که منظور سارتر از چیز دوم مجموعه قصه های کوتاه طنز درجه یکی مثل همین کتابی است که در دست دارید"

این دو تا پاراگراف بالا بخش هایی از مقدمه این کتاب است که توسط آقای حسین یعقوبی (جمع آوری کننده و مترجم قصه های این مجموعه) نوشته شده و محققاٌ هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه! شیرین هست ولی نه به این شیرینی ولی در حدی هست که آدم پراکنده خوان! را راضی نگهدارد و پشیمان نشود. من از سه چهار داستانش لذت بردم که یکی از آنها را تلگرافی اینجا می آورم. "رنگ زرد" نوشته رابرت لویی استیونسن (همان نویسنده جزیره گنج):

"روزی روزگاری طبیبی بود که رنگ زرد می فروخت. این رنگ زرد خاصیت غریب و تاثیری معجزه آسا داشت و کسانی که از سر تا به پای آنها با این رنگ زرد می شد از خطرات و مهلکه های زندگی , وسوسه های گناه و ترس از مرگ برای همیشه مصون می ماندند...همه مردم به این کار مبادرت می کردند."

جوانی که به این قضیه اعتقادی نداشت بعد از کش و قوسی که در داستان اشاره شده بالاخره تن به این کار می دهد. دو ماه بعد مرد جوان را با برانکارد آوردند داخل مطب که از درد شکستگی استخوان پا عر می زد که پس این چه بلایی بود که سرم آمد؟طبیب گفت:

"فرزندم مصیبتی که بر تو وارد شده بسیار غم انگیز است...]اما[ شکستن استخوان در بدترین شکل خود در قیاس با شکست و فنای روح امری جزئی است...من با رنگ زرد خود تو را در مقابل گناه مسلح نمودم"

جوان کفش می بره و تشکر می کنه و ازش می خواد که فقط استخوانش رو ردیف کنه و طبیب می گه:

"فرزند ترمیم استخوان شکسته کار من نیست اما حاملان تخت روانت می توانند تو را به آن سوی میدان نزد محکمه جراح ببرند تا از آلام جسمت بکاهد"

سه سال بعد مرد جوان آشفته میاد پیش طبیب و می گه بابا گناهی نیست که نکرده باشم از قتل و سرقت و...طبیب گفت:

"....این رنگ زرد در حقیقت از ارتکاب گناه پیشگیری نمی کند بلکه از عواقب و آلام رنج آور آن می کاهد...و تو را در برابر مرگ شجاع می نماید..."

جوان بازم کفش می بره و تشکر و غیره و ازش می خواد که روحش رو یک جوری سبک کنه و طبیب می گه:

"فرزند! پراکندن عفریت پلیدی کار من نیست اما اگر تو به آنسوی میدان به دفتر نظمیه روی و با اعتراف به گناهان زشتت خود را تسلیم عدالت نمایی تردیدی ندارم که به آرامش واقعی دست خواهی یافت."

شش هفته بعد طبیب رو برای شنیدن آخرین سخنان یک اعدامی به زندان شهر بردند و جوان با دیدن طبیب گفت:

"... قرار بود رنگ زرد تو مرا از درد و رنج و گناه و مرگ مصون نماید , پایم شکست روحم تسلیم پلیدی شد و اینک قرار است به دار مجازات آویخته شوم و بر خلاف آنچه گفتی اینک که تنها ساعاتی چند تا مرگ مانده از شدت هراس و وحشت از فنا قادر نیستم کلمات را درست ادا کنم و طبیب فرزانه پاسخ داد: فرزندم دل قوی دار اگر پیکرت را رنگ نکرده بودم اکنون بیش از اینها از مرگ می ترسیدی! " 

پی نوشت: این کتاب توسط آقای حسین یعقوبی گردآوری و ترجمه شده و انتشارات مروارید آن را منتشر نموده است.

پ ن 2: نمره این کتاب 3.2 از 5 می باشد.

محاکمه فرانتس کافکا

 

آقای ک از خواب بیدار و متوجه می شود  که بازداشت است. به چه علتی؟ مشخص نیست! شاید به همین علت ابتدا زیاد جدی نمی گیرد . بازداشت است و روزهای یکشنبه باید برای بازپرسی به دادگاه مراجعه کند اما روزهای دیگر مشغول امور روزمره می باشد. خودش( و البته ما) , از گناه و اتهامش خبر ندارد ولی کسانی که با او برخورد می کنند همه می دانند که او متهم و پرونده اش در جریان است. عمویش در شهر دیگری مطلع می شود و به سراغش می آید تا او را به نزد وکیلی که با او دوست است ببرد. او پرونده خود را به وکیل می سپارد ولی پس از مدتی از روند امور و جلو نرفتن پرونده نگران می شود و وکیل را عزل می کند تا خودش روند امور را پیگیری کند و...

هرچند این داستان از آن داستان هایی نیست که اگر من انتهایش را تعریف کنم لطمه ای به مطالعه آن بخورد ولی به هر حال خودم دوست ندارم آخر داستانی که نخواندم را قبل از خواندن بدانم مگر اینکه برای بار دوم و...باشد. برای نوشتن این مطلب کتاب را دوباره خواندم. مرتبه اول ترجمه کتاب بسیار عذاب آور بود و موجب عدم تمرکز! اما این بار با تمرکز بیشتر خواندم و کتاب برایم بسیار جذاب بود. در سال 87 ترجمه جدیدی به بازار آمده  که شاید بهتر باشد (قضاوت درست را کسانی می توانند بکنند که هم ترجمه آقای اعلم و هم ترجمه جدیدتر آقای حداد را خوانده باشند).

و اما در مورد موضوع محاکمه : این داستان یک متن دارد و تفسیرهای زیاد ! می توان از زوایای مختلف به آن نگاه کرد شاید این امر به دلیل ابهامی است که در بطن این داستان نهفته است. ابهامی که برای شخصیت اصلی داستان تا آخر باقی می ماند. جرم آقای ک چیست؟ هیچ جا مشخص نمی شود که گناه آقای ک چه چیزی است و خودش نیز در این خصوص هیچ حدسی نمی زند اما به تدریج خودش نیز به این باور می رسد که گناهکار است!

شاید این گونه بتوان قلمداد کرد که در جایی که قانون مبهم باشد و در دسترس مردم نباشد و مجریان قانون نیز به همین منوال , در چنین فضایی همه انسانها بالقوه مجرم و خطاکارند. یا می توان گفت که در حکومت های توتالیتر اگر با جریان حاکم همراه نباشی گناه کاری (البته همراهی شرط لازم است و شرط کافی نیست) اگر بخواهی مستقل بیاندیشی باز هم خطاکاری... اما به نظر من این تفسیر نیز قابل قبول است که  همین که به دنیا آمده ای گناهکاری! این موضوع در ادیان مختلف بیان شده است. حضرت آدم مرتکب گناه  شد و از بهشت اخراج شد و انسان به جرم این گناه نخستین به زمین تبعید شده است و طی این زندگی می بایست تلاش کند تا بخشیده شود . به  همین دلیل انسان تا چشم باز می کند گناه کار است همانگونه که آقای ک در سالگرد سی سالگی اش از خواب بیدار شد و دید که بازداشت است به اتهامی که نمی داند چیست ! در دادگاهی که نمی داند کجاست ! توسط قاضیی که نمی داند کیست!

در این مسیر دادرسی با آدم ها و مکانهایی سر و کار داریم که هیچ کدام اصل نیستند. مثلاٌ همه قاضی ها دون پایه هستند اما به نقاش ها سفارش می دهند که تصویر آنها را با ابهت بیشتر و مانند قاضی های عالیرتبه نقاشی کنند. قاضی های عالی رتبه را کسی ندیده است . آنها در تاریخ و افسانه ها حضور دارند. از این زاویه آدم را یاد پیامبران و روحانیون و روز قیامت و... می اندازد.

با چنین برداشتی از زاویه مقابل می توان جور دیگر دید: آقای ک فکر می کند می شود بر سرنوشت ( یا متافیزیک) تسلط یافت یا در آن نفوذ کرد یا آن را فهمید. آقای ک خیلی  مغرور است و فکر می کند که در این دنیا خیلی با اهمیت است و همه خلایق در فکر این هستند که او را بکوبند. فکر می کند همه چیز می بایست مطابق عدالت رقم بخورد....به خاطر همین طرز فکر کلاٌ راه را خطا می رود.

در تفسیری دیگر آقای ک قدرت ها و ساز و کارهای اجتماعی را (علیرغم اینکه بعضاٌ تملق آنها را می گوید ) دست کم می گیرد. چون بعد از اعلام بازداشت خودش می تواند آزادانه زندگی کند و سر کار برود  این بازداشت را جدی تلقی نمی کند و وقتی برای بازپرسی به دادگاه می رود , مکان دادگاه که زیر شیروانی ساختمان های قدیمی در محله های فقیرنشین است او را به این فکر می اندازد که این دادگاه ها بی اهمیت هستند. وقتی در هنگام بازپرسی و قبل و بعد از آن با اعمال هرزه و فاسد صاحب منصبان دادگاه روبرو می شود نیز آنها را افرادی ناچیز و غیر جدی تلقی می کند. همیشه دنبال تصمیم گیران اصلی می گردد غافل از اینکه سرنوشت او در همین مکانها و توسط همین افراد تعیین می شود. با این طرز فکر آقای ک تا فصل های پایانی نیز کماکان فکر می کند که به صورت فردی می تواند در مقابل قانون و حکومت به زعم خود ناعادلانه (یا به تعبیر قبلی سرنوشت) بایستد و خود را تبرئه کند.(این هم موضع جالبی است که بدون اینکه بدانیم اتهاممان چیست باید به دنبال تبرئه کردن خود باشیم ... آیا وجدان پرورش یافته توسط جامعه و تاریخ  نقش چنین محکمه ای را بازی نمی کند که ما مجبوریم مدام خود را در این محکمه تبرئه کنیم؟)

آقای ک از کمک افراد دیگر نمی تواند استفاده کند چرا که  آنها را نیز ناچیز و بدون کارکرد و غیر قابل اعتماد تصور می کند: وکیلش را زیاد جدی نمی گیرد چه بسا از دست او کاری ساخته باشد (در ملاقات اول با وکیل در هنگامی که عمویش با وکیل در حال صحبت است از فرصتی استفاده می کند و از اتاق خارج می شود تا با خدمتکار وکیل راز و نیازی داشته باشد! اینجا اوج دست کم گرفتن موضوع را می بینیم ). نقاش را هم غیر قابل اعتماد می بیند در حالیکه راه حل های سه گانه ای پیش پای او می گذارد (که خداییش خیلی راهگشاست!!) اما آقای ک در سرتاسر داستان به دنبال فردی که نفوذ کامل داشته باشد می گردد غافل از اینکه چنین فرد قهرمانی فقط در اسطوره ها و افسانه ها یافت می شود.

این چیزهایی است که الان به ذهن من می رسد و مطمئناٌ بیشتر می توان ادامه داد. در همین راستا فصل کلیسا و ملاقات ک با کشیش بسیار جالب است. جایی که کشیش داستان کوتاه و ساده ای درخصوص برخورد دربان قانون و مرد روستایی بیان می کند و کشیش از زوایای گوناگون آن را تفسیر می کند که به عقل جن هم نمی رسد! وقتی داستان ساده ای را می توان از زوایای گوناگون چنین تفسیر کرد با داستان پیچیده ای چون محاکمه  کافکا .... و از آن بالاتر ... چه می توان کرد!؟

حالا بخش هایی از کتاب را می آورم تا دوستانی که نخوانده اند با نثر کتاب و نحوه ترجمه آن بیشتر آشنا شوند:

"ک باید به یاد داشته باشد که آیین دادرسی علنی نیست, اگر دادگاه ضروری می دانست مسلماٌ می شد علنی گردد, اما قانون تجویز نمی کرد که علنی گردد. از این رو پرونده های دادگاه و بخصوص ادعا نامه برای متهم و وکیلش دسترس ناپذیر بود, درنتیجه هیچکس به طور کلی نمی دانست... که در نخستین عرضحال به چه اتهامهایی باید اعتراض کند, به همین جهت تنها به تصادف محض بود که عرضحال دارای مطلبی واقعاٌ مربوط به مرافعه باشد."

"دفاع را قانون نه تصویب بلکه تحمل می کرد و حتی درباره این نکته هم اختلاف نظر بود که آیا قانون را می شد چنان تفسیر کرد که چنان تحمل را روا دارد"  .... خداییش یاد جای خاصی نیافتادید؟؟؟

" دادگاه همین که اتهامی را به کسی بست یقین استوار به جرم متهم دارد و تنها به دشواری فراوان می شود که از این یقین منصرف شود" .... ایضاٌ به طریق اولی!

" در این آیین های دادرسی همیشه چیزهایی گفته می شود که آدم دیگر ازشان سر در نمی آورد, آدم ها خسته تر و پریشان تر از آنند که فکر کنند و این است که به خرافات پناه می برند... و یکی از خرافه ها آن است که آدم می تواند از روی صورت کسی, مخصوصاٌ خط لب هایش بگوید که پرونده او چگونه از آب در می آید"

" ]عرضحال[ خیلی فاضلانه بود اما هیچ محتوایی نداشت. اول آنکه پر از اصطلاحات لاتین بود که من نمی فهمم بعد صفحه پشت صفحه درخواست های کلی به دادگاه بود, بعد خوشامدگویی از صاحب منصبانی خاص که اسمشان برده نشده بود ولی هر کسی وارد در این امور و قضایا به آسانی بجاشان می آورد, بعد خودستایی وکیل با عبارتهایی که در آنها خودش را درست و حسابی مثل سگ در پیش دادگاه حقیر و ذلیل می کرد و بالاخره تحلیل پرونده های گوناگون از قدیم قدیم ها که گویا به پرونده من می مانستند..." .... به من حق می دید که اونجوری متافیزیکی برداشت کنم ؟ از این قسمت یاد چی میافتید؟ در بخش نظرها نظرتون رو بگید لطفاٌ....

یک نمونه هم از نحوه ترجمه:

" ... ناممکن نبود که ک بتواند اندرز قاطع  و پذیرفتنی از او بگیرد که ممکن بود, مثلاٌ , راه را نه به سوی گونه ای راهبرد موثر پرونده بلکه به سوی یک جور پرهیز جستن از آن نشان دهد, یکسره گشتن از آن, یک طرز زندگی به کلی بیرون از حوزه اقتدار قضایی دادگاه باشد." خداییش نگشتم خفن ترین را پیدا کنم!!

آن بخشی که مربوط به گفتگوی نقاش و ک بر سر سه راه حل نقاش است هم جالب بود ولی دستم درد گرفته!

آن بخش مربوط به کشیش که گفتم هم خیلی جالبه با اون تفسیرهای عجیب و غریب و جالب که انگشتانم جوابگو نیست.... با عرض پوزش.

این کتاب طبیعتاٌ جزء لیست 1001 کتاب هست و ... فقط یک لحظه فکر کنیم اگر بنا به وصیت خود کافکا ,این کتاب می سوخت و چاپ نمی شد !

اگر ترجمه جدید بهتر بود این کتاب را هر دو سال یک بار بخوانید , اگر وقتش را ندارید مطلب مرا هر دو ماه یک بار بخوانید!

زیاده عرضی نیست . 

پی نوشت: تا الان و در حدی که من اطلاع دارم 4 ترجمه مختلف از این کتاب هست: 

امیر جلال الدین اعلم   انتشارات نیلوفر 

علی اصغر حداد         نشر ماهی 

سارا رحیمی             نشر قاصدک صبا 

منوچهر بیگدلی          نگارستان کتاب (این یکی در ویکیپدیا اشاره شده)


پ ن 2: نمره این کتاب 4 از 5 می‌باشد.

قاتل در باران ریموند چندلر

 

 

من گاهی با خودم درگیر میشم !! بابا دوست داشتن داستان های جنایی و کارآگاهی افت کلاس که نیست! اتفاقاٌ سروش دبستان رو که رد بکنه این جور کتاب ها رو می گذارم جلوی راهش چون حداقل حداقلش موتور علاقه به مطالعه را گرم می کنه یا از سرد شدنش جلوگیری می کنه ...  

خوب بر می گردیم به این کتاب : دو داستان کوتاه  از این ژانر

در داستان اول مرد ثروتمندی که سابقه زندان و یکه بزنی هم دارد به کارآگاه داستان (بدون اسم است فکر کنم داستان مربوط به زمانی است که چندلر هنوز فیلیپ مارلو را خلق نکرده البته به نظرم که کاملاٌ شخصیت کارآگاه این داستان همان فیلیپ مارلو می باشد) مراجعه می کند تا او کتابفروشی که با دخترش رابطه دارد را از سر راه بردارد البته این کتابفروش در کار توزیع کتابهای پورنو و گرفتن حق السکوت است و....

در داستان دوم ماجرا در هتلی می گذرد و بپای هتل (همان مدیر امنیت داخلی یا مدیر حراست فعلی) نقش اول را دارد که گانگسترها از او می خواهند تا زنی را که چند روز است به هتل آمده و از آنجا خارج نمی شود را از هتل خارج کند تا آنها با او تسویه حسابی بکنند و یا مطلبی را از زیر زبان او بیرون بکشند و ....

داستان اول تمام مشخصات یک داستان جنایی را دارد البته در قالب داستان کوتاه اما داستان دوم را نمی توان به صورت کامل جزء کتابهای جنایی طبقه بندی کرد. اتفاقاٌ داستان دوم را پسندیدم.

داستانها سریع خوان و کوتاهند و درصورتیکه می خواهید در فاصله دو کتاب جدی (مگه کتاب غیر جدی هم داریم این چه حرفیه می زنی؟ بله که داریم کتاب معادلات دیفرانسیل بویس , ریاضیات آپوستول و تمام کتب دبیرستان و دانشگاه و ....باز هم بگم!!!؟)  کمی استراحت فکری کنید و درضمن موتور مطالعه را خاموش نکنید چنین کتابهایی توصیه می شود. همچنین برای کسانی که مدتها مطالعه نکرده اند و می خواهید آنها را در مسیر مطالعه قرار دهید چنین کتابهای ساده خوانی توصیه می شود.

چون کوتاه شد مطلب یک شعر کوتاه از شاملو می گذارم!

عنوان شعر فکر کنم شعار ناپلئون در جنگهای میهنی بود. در هر صورت شعر از زبان ناپلئون خطاب به ملت بود:

برادر زنان افتخاری

آینده از آن همشیرگان شماست.

درسته که به کتاب معرفی شده ربطی نداره  ولی به چیزای دیگه ربط داره! 

پی نوشت: این کتاب توسط آقای امید نیکفرجام ترجمه و به وسیله نشر چشمه منتشر شده است.

پ ن 2: نمره این کتاب 2.8 از 5 می‌باشد.

سلاخ خانه شماره پنج کورت ونه گوت

 

بله رسم روزگار چنین است!  

داستانی با لحنی طنز آمیز و ضد جنگ با محور قرار دادن بمباران شهر درسدن در جنگ دوم جهانی که البته مشخصه اصلی آن چند پاره بودن داستان در بعد زمان است. قهرمان داستان بیلی پیل گریم (به معنی زائر) در سال 1922 در یکی از شهرهای ایالت نیویورک متولد می شود..."قیافه مسخره ای داشت , دراز و ضعیف به شکل بطری کوکاکولا"...برای خدمت نظام وظیفه در جنگ جهانی دوم فراخوانده شد...در طول مدت آموزش و قبل از اعزام به جبهه دستیار کشیش بود و مایه تمسخر همگان...به محض اعزام به اروپا و بدون اینکه اسلحه ای به دست بگیرد در حمله نیروهای آلمانی پشت آنها قرار گرفته و سرگردان می شود تا به همراه سه سربازِ دیگرِ هم وضعیتِ خود به راه ادامه می دهند و در نهایت اسیر می شود ...بعد از انتقال به درسدن در زیرزمین یک سلاخ خانه نگهداری می شوند تا بمباران درسدن انجام می شود که در آن همه شهر نابود شد ... بعد از اتمام جنگ و اتمام با افتخار خدمت سربازی در مدرسه بینایی سنجی ثبت نام و در سال آخر با دختر مدیر مدرسه ازدواج می کند...به کمک پدرزن به شغل عینک سازی که حرفه پررونقی است مشغول میشود...در 1968 در یک سانحه هوایی که همه مسافران کشته شدند فقط او زنده ماند...همان موقع همسرش در اثر مسمومیت با گاز co از دنیا رفت ...بعد از بهبودی در یک برنامه رادیویی شرکت کرد و در مورد این که چگونه زمان او را چند پاره کرده است سخن گفت و همچنین گفت که سال 1967 سرنشینان یک بشقاب پرنده او را دزدیده اند و به سیاره خود ترافالمادور برده اند جایی که ساکنانش در چهار بعد زندگی می کنند یعنی آن‌ها می توانند تمامی لحظات زندگی خود را در آن واحد ببینند ، ولی تغییری در سرنوشت خود نمی‌دهند و می‌توانند در لحظه‌ای از زندگی خود که دوست دارند، متمرکز شوند....

حالا قسمتهایی از کتاب را با هم می خوانیم:

"مهمترین چیزی که در ترافالمادور یاد گرفتم این بود که وقتی کسی می میرد تنها به ظاهر مرده است. در زمان گذشته خیلی هم زنده است , بنابراین گریه و زاری مردم در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است. تمام لحظات گذشته , حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت... ما خیال می کنیم لحظات زمان مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و وقتی لحظه ای گذشت دیگر گذشته است اما این طرز فکر وهمی بیش نیست."

موضوع جالبیه و آدم را برای فکر قلقلک می دهد ولی اشکالش در این است که کاملاٌ جبری است یعنی سرنوشت مشخص است و دخل و تصرفی در آن نمی شود برد در همین راستا یکی از اهالی ترافالمادور می گوید :" در میان 31 سیاره مسکونی که تا آن زمان دیده، تنها روی زمین حرف از اراده‌ی آزاد است." و در جای دیگر راوی چنین بیان می کند:" در میان چیز‌هایی که بیلی پیل گریم قادر به تغییر دادن آن‌ها نبود گذشته، حال و آینده هم وجود داشت."

"بله، رسم روزگار چنین است." تکیه کلام نویسنده هر گاه با مرگ روبرو می شود چه مرگ یک نفر چه مرگ هزاران نفر...و این هم برگرفته از دیدگاه ترافالمادوری در خصوص زمان است.

"من با چشم های خودم بدن دختر مدرسه ایهایی را دیدم که زنده زنده در منبع آب شهر جوشانده شده اند.این کار به وسیله هموطنان خود من که در آن زمان با غرور ادعای مبارزه با شر ناب را داشتند صورت گرفته است... و شب ها در یک زندان پیش پایم را شمع هایی روشن کرده اند که از چربی انسان ساخته شده بود و این انسانها را برادران و پدران همین دختر مدرسه ایهای جوشانده شده , سلاخی کرده بودند."

"اتوموبیل مرسدس تنها یکی از چراغ های جلویش را از دست داد اما عقب کادیلاک به چنان حال و روزی افتاده بود که هر صافکاری آن را می دید عشق می کرد." این جمله را هم صرف نظر از اینکه چه کسی راننده کادیلاک بوده آوردم که اولاٌ بگم داستان مایه هایی از طنز داره و ثانیاٌ روز زن را تبریک بگویم!! 

"به نظر می رسد منادیان خلع سلاح اتمی بر این اعتقادند که چنانچه به هدف خود دست یابند جنگ پدیده ای قابل تحمل و انسانی خواهد شد... در اثر حمله هوایی با همان سلاح های متعارف 135000 نفر در درسدن جان خود را از دست دادند ... در بمباران توکیو در شب نهم مارس 1945 به وسیله بمب های آتشزا و بمب های انفجاری نیرومند 83793 نفر مردند. بمب اتمی که روی هیروشیما انداخته شد 71379 نفر را کشت"

"بیلی به ساعت روی اجاق نگاه کرد، تا آمدن بشقاب پرنده هنوز یک ساعت وقت مانده بود، وارد سالن شد، گردن یک بطری را مثل گرز در دست گرفته بود و حرکت می‌داد؛ تلویزیون را روشن کرد. کمی در بعد زمان چند پاره شد؛ بیلی فیلم آخر شب تلویزیون را یک بار از آخر به اول و بار دوم به طور عادی از اول به آخر تماشا کرد. فیلم درباره بمب افکن‌های آمریکا در جنگ جهانی دوم بود و درباره مردان شجاعی که آن‌ها را به پرواز درمی آوردند. از چشم بیلی که فیلم را برعکس تماشا می‌کرد داستان آن چنین بود:
هواپیماهای آمریکایی، که پر از سوراخ و مردهای زخمی و جنازه بودند، از فرودگاهی در انگلستان، پس پسکی از زمین بلند می‌شدند. در آسمان فرانسه، چند جنگنده آلمانی پس پسکی پرواز می‌کردند و ترکش خمپاره‌ها و گلوله‌ها را از بدنه هواپیماها و تن خدمه آن‌ها می‌مکیدند.
گروه هواپیماها پس پسکی از روی یکی از شهرهای آلمان که در شعله‌های آتش می‌سوخت پرواز می‌کردند. بمب افکن‌ها دریچه مخزن بمب‌هایشان را باز کردند، با استفاده از یک سیستم مغناطیسی معجزه آسا شعله‌های آتش را کوچک کردند، آن‌ها را به درون ظرف‌های فولادی استوانه‌ای مکیدند و ظرف‌های استوانه‌ای را به درون شکم خود بالا کشیدند. ظرف‌ها با نظم و ترتیب در جای خود انبار شدند.
وقتی هواپیماها به پایگاه خود بازگشتند، استوانه‌های فولادی از جای خود پیاده شدند و با کشتی به ایالات متحده آمریکا بازگردانده شدند. این استوانه‌ها را در کارخانه‌هایی که شبانه روز کار می‌کردند، پیاده کردند و محتویات خطرناک آن‌ها را به مواد معدنی مختلف تجزیه نمودند. دردناک این که بیشتر این کارها را زنان انجام می‌دادند. مواد معدنی را برای عده‌ای متخصص در مناطق دورافتاده حمل کردند. این متخصصان کارشان این بود که مواد معدنی را به داخل زمین برگردانند، با زیرکی آن‌ها را پنهان کنند تا دیگر هرگز این مواد معدنی نتوانند به کسی آسیبی وارد کنند…"

داستان در زمان های مختلف در جریان است ولی این تغییر زمان به گونه ای نیست که خواننده را اذیت کند. من که لذت بردم و به نظرم حقش بوده که در لیست 1001 کتاب... قرار گرفته است. در مورد قسمتهایی که تعریف کردم نگران نباشید با این مطالب در همان چند صفحه اول روبرو میشوید و لطمه ای به لذت مطالعه نمی زند. 

پی نوشت: این کتاب توسط آقای علی اصغر بهرامی ترجمه و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان آن را منتشر نموده است.

پ ن 2: نمره کتاب 3.9 از 5 می‌باشد.