
من وقتی می خواهم یک موضوع مهم را در یک موقعیت حساس بیان کنم (بابا...حساس!), دشوارترین بخش کارم شروع آن است...اما وقتی سر صحبت باز شود معمولن روان تر حرف می زنم. این موضوع حتا اینجا هم صادقه: برای من که از سال 1389 شروع به وبلاگ نویسی کرده ام و بیشتر هم محدود به نوشتن برداشت هایم از کتابهایی که می خوانم بوده ام, همیشه دشوارترین بخش کار, شروع آن بوده است! البته این به معنای آن نیست که بعد از شروع صحبت یا نوشته, همه چیز بر وفق مراد پیش رفته است؛ بلکه چه بسیار, در وسط مکالمه و بحث دچار قفل ذهنی می شوم و ... زنو در وجدان زنو یادتان هست؟ یکی از بیماریهایش همین مسئله بود: کمی کندتر از سرعت جریان زندگی فکر می کرد...یا همین اثر قبلی, عشق های خنده دار کوندرا, ما خودمون رو برای یک صحنه مشخص آماده کرده ایم اما بی خبر از این که, صحنه مدام تغییر می کند. سرجمع... هنوز معتقدم شروع کار سخت ترین قسمت آن است!
نمی توانم و نباید در مورد این کتاب مثل باقی کتاب ها شروع کنم و ادامه بدهم. در حقیقت تصمیم گرفته ام یک جور خاص به موضوع بپردازم؛ و وقتی می گویم یک جور خاص, گمان مبرید که طرح عجیب و غریبی در ذهنم شکل گرفته است... طرحی نیست, فقط می خواهم ذره ای از موضوع را لو ندهم که تمام و کمال از همه سطور کتاب لذت ببرید! این قید "همه" را که قبل از "سطور" آورده ام همینجوری قضاقورتکی نیست!... فقط خواستم ذوق زدگی را مد نظر داشته باشید.
لبیک یا تریسترام...لبیک...بدون شک در همان صفحات آغازین کتاب, خواننده اهل دل و آشنا با معاریف سلوک و طریقت, اشک در چشمانش حلقه خواهد زد و لبیک گویان طی طریق خواهد کرد.
هدف از سه بند بالا این است که بند اول انگشت شست پایتان وارد داستان بشود و بعد هم اگر طلبید...بند بند و آهسته آهسته وارد داستان شوید, همانگونه که نویسنده و راوی عمل نموده اند: به دور از هرگونه شتاب زدگی و به آهستگی و سر صبر...چرا که هدف یک آب تنی لذت بخش است و نه غسل تعمید.
تاد اندروز(راوی داستان) را کنار تریسترام شندی در ذهنم نگاه می دارم و گاهی جلوی آینه به او فکر می کنم و می خندم...البته نه هر آینه ای!
تصور نکنید که تاد هم مانند تریسترام شور تعویق و تعلیق را در می آورد (هرچند شور او برای من شیرین بود!)...خیر... یکی دو فصل که به او فرصت بدهید به قول خودش قلق داستان گویی دستش می آید و کمتر به بیراهه می زند. یکی دو فصل هم با توجه به کلیت کتاب که 30 فصل است چیزی نیست. مطمئن باشید که در انتهای فصل سوم, فرق سرتان هم وارد داستان می شود.
هدف راوی, روایت یک روز خاص از زندگیش است که اهمیت ویژه ای دارد. در میزان اهمیت همین بس که راوی از شانزده سال قبل تصمیم به نوشتن وقایع این روز داشته است و البته در این مدت فقط مشغول صرف فعل خواستن نبوده است بلکه 9 سال تمام فقط به نوشتن اعمال و افکارش در آن روز مشغول بوده است و 7 سبد, از آن سبدها که اونا توش میوه می گذارند, پر از این نوشته ها شده است و 3 سال هم مشغول مطالعات مرتبط (از رمان گرفته تا حقوق و فلسفه و...) و 2 سال صرف ویراستاری خاطرات آن روز و خلاصه این که راوی وقت گذاشته است ...چون آن روز, روز مهمی از زندگی اوست.
حالا که بحث سال و اینها شد بد نیست بدانید نویسنده در هنگام نوشتن این اثر 24 ساله بوده است...هبذا!...همین الان با یک ولع و ترس خاصی به سراغ لیست 1001 کتاب رفتم تا ببینم این اثر در آن لیست هست یا نه...خوشبختانه کاری نکردند که اعتمادم سلب شود!...هست.خوشحال شدم...آهان تا یادم نرفته باید بگم که در صفحه 37 و شروع پاراگراف انتهایی, تاریخِ قید شده, غلط است...به این دلیل این را ذکر کردم که در ادامه اش بگویم ترجمه خیلی خوبی داشت این کتابِ محشر.
***
اگر هنوز تصمیم قطعی به خواندن نگرفته اید می توانید به ادامه مطلب بروید هرجا خطر لوث شدن باشد از قبل هشدار می دهم.
مشخصات کتاب من: ترجمه سهیل سمی, انتشارات ققنوس, چاپ سوم 1390, تیراژ 1100 نسخه, 319 صفحه, 6200 تومان
ادامه مطلب ...
سال گذشته در چنین روزهایی درگیر پروژه ای بودم که قرار بود در بهمن ماه (ایام افتتاح کنان پروژه ها) به پایان برسد که البته بالاخره همین دو هفته قبل به صورت رسمی افتتاح شد! تازه همه از میزان کم تاخیر پروژه شاد و خندان بودند...و باید اعتراف کنم که به نوعی حق داشتند از این بابت, چون در مقیاس, در مقیاسِ...چی بگم؟ ریشتر!؟ ملی!؟...به هر حال در مقیاس های موجود به نظرم در کل خوب بود!
عارضم به خدمتتان که از دو سه ماه قبل درگیر پروژه جدیدی هستم که آن هم قرار است در همان ایام معروف, افتتاح شود...با توجه به این که من آدم بسیار خوشبینی هستم و گاهی این خوشبینی به حد افراط و بیمارگونه ای خودش را نشان می دهد, باید بگویم که یحتمل در خرداد ماه کار به پایان می رسد. همین الان که این مطالب را روی کاغذ می نویسم یکی از مدیران پروژه از پیشرفت 98 درصدی کار خبر می دهد و دارد به مدیر ارشد از احتمال یکی دو روز تاخیر سخن می گوید! ارشد مذکور به قدر چند میلیمتر ابروهایش توی هم می رود و لذا گزارش دهنده بلافاصله عنوان می کند که همکارانش با تلاش مضاعف آن را جبران خواهند کرد و ابروها دوباره به سر جای مبارک باز می گردند. خلاصه همگی در یک خودگولمالی عظیم دست به دست هم داده ایم و با قیافه های فکور, نگاه های خاصی به یکدیگر می اندازیم و حتا خود من گاهی که سرم را از روی همین کاغذ بلند می کنم کله ام را از بالا به سمت پایین چند بار تکان می دهم و همزمان لب بالا و پایین را هم کمی روی هم فشار می دهم که کمی هم محکم کاری کرده باشم! مگه من چمه!؟
درواقع بد نیست که بصورت هفتگی لامپ هایی که در این جلسه طویل الوقت در ذهنم جرقه وار روشن می شوند را روی کاغذ بیاورم تا اگر بعدها کسی پرسید در آن شرایط سخت و حساس چگونه چرخ های عظیم صنعت را به حرکت درآوردید, دستم خالی نباشد!
اقتصاددانان وضعیت فعلی اقتصاد ما را با اصطلاح "رکود تورمی" توضیح می دهند. در واقع چند سالی است که دچار این بیماری هستیم. بنا ندارم پا توی کفش اقتصادیون بکنم بلکه داشتم به یکی از بیماری های خودم فکر می کردم که به صورت تقریبن مرتبط یک عدد از همان لامپ ها روشن شد...دیدم غیر از خودم اکثر کسانی که دور همین میز نشسته اند و من می شناسمشان و چه بسا دیگرانی که نمی شناسمشان به این بیماری فرهنگی دچاریم. بله فرهنگی!...فی الواقع لامپی که روشن شد این اصطلاح بود: "رکود توهمی".
رکود توهمی از نظر من وضعیتی است که یک فرد یا یک جمع (از گروه و سازمان بگیرید بروید بالا تا برسید به یک جامعه) دچار یک انحطاط و رکود هستند اما در عین حال دچار این توهم هستند که انگار دم دروازه های تمدن بزرگ, گروهی به استقبال آمده اند و هلهله و کِل, که خوش آمدید و گروهی هم متعجب و گروهی هم ترسان و گروهی هم البته پشت دیوار مشغول توطئه...
در حوزه فردی و شخصی مثال های زیادی هست که پیش خودم محفوظ می ماند(گفتم که داشتم به بیماری های خودم فکر می کردم)! اما در جمع و جامعه وقتی این بیماری همه گیر بشود و سرریز کند در حوزه های مختلف سیاسی, اجتماعی, اعتقادی, و حتا صنعتی و...نتایجش ملموس تر می شود. طبعن اگر بخواهم مثال بزنم می روم سراغ فوتبال!! فی الواقع این فوتبال عجب پدیده خوبی است و همه جا به کار می آید! دردسر چندانی هم ندارد, نشان به آن نشان که چهل پنجاه نشریه ورزشی چاپ می شود و لباس زیر همدیگر را سر میله می کنند و آب از آب تکان نمی خورد... حالا این گزاره های فوتبالی را با هم مرور کنیم:
1- ما نزدیک به چهار دهه است که در آسیا قهرمان نشده ایم.
2- وقتی یک بازی از لیگ های اروپایی را می بینید و از قضا فردایش یک بازی از لیگ داخلی را...دچار یاس فلسفی می شوید.
3- کاهش روزافزون تماشاگران فوتبال به حدی است که می توان آنها را به صورت دستی شمارش نمود, و گویای سطح پایین بازی هاست.(حتا برای آن رده سنی که یاس فلسفی ملسفی حالیشون نیست!)
این گزاره ها را زیادتر نمی کنم...با همین ها مشخص است که کجای این دنیا هستیم اما...اما حالا این را بگذارید کنار مردمی که پس از گروه بندی جام جهانی در برنامه های مختلف رادیو تلویزیونی در نظرسنجی ها شرکت کردند و... چنان حق به جانب می تازاندند که گویی چهل سال است قهرمان بلامنازع آمریکای جنوبی هستیم و هر روز صبح که از خواب بلند می شویم یک بار آرژانتین را لوله می کنیم و بعد به سر کارمان می رویم و خلاصه اینکه وعضی بود...منصف تر ها می گفتند در گروه مان دوم می شویم!!
حالا در حوزه های دیگر را هم که خودتان واقفید. در باب صنعت هم می شود زیاد حرف زد که بماند برای هفته بعد ...فقط همین دو بیت را از مولانا می آورم و شما را دعوت می کنم که ادامه مطلب را باز کنید و در انتخابات کتاب شرکت کنید:
آن یکی پرسید اشتر را که : هی
از کجا می آیی ای فرخنده پی؟
گفت : از حمام گرم کوی تو
گفت : خود پیداست در زانوی تو
ادامه مطلب ...
بیچاره میلان! طبیعی است که با تیتر مطلب و حال و هوای اینجا کسی فکر نمی کند که منظورم حال نزار تیم میلان در این فصل کالچیو است...فی الواقع این فصل خواهد گذشت و فصل آتی وقت برای جبران بسیار است...اما این میلان چه بگوید؟! هفت داستان کوتاه را در کنار هم قرار داده است تا مجموعه ای را شکل دهد با عنوانی مستقل از عناوین داستانها, که اشاره ای مستقیم به ارتباط آنها دارد. قرار است این هفت داستان در کنار هم مجموعه عشق های خنده دار را تشکیل بدهند اما در ترجمه فارسی سه تای آنها بالکل حذف شده و باقی هم به زیور [...] مزین شده اند. حالا تا اینجایش را یک طرف دلمان می گذاریم اما...چند سال قبل دوستی در باب ستمی که بر نثر و لحن و متن داستانهای کوندرا در این مملکت رفته است برایم صحبت کرده بود ولذا چندان دلمان به سمت کوندراخوانی نمی کشید, چند وقت قبل (شاید شش ماه تا یکسال قبل) مصاحبه ای با خانم فرزانه طاهری در روزنامه شرق خواندم که این مصاحبه میخی بود بر تابوت کوندراخوانی! قریب به مضمون گفته بود که اگر رمان های منتشر شده از کوندرا در ایران را دوباره به زبان اصلی ترجمه کنند و کوندرا آنها را بخواند محال است که متوجه شود این نوشته ها از خود اوست! یک طرف دلمان که بالاتر اشغال شده بود, مطلب اخیر را هم می گذاریم آن طرف و مجددن یکصدا می گوییم بیچاره میلان! بلندتر لطفن... بلندتر...آهان... آتلتیکو مادرید این فصل شوخی نیست!
حتمن می پرسید حالا چی شد علیرغم این میخ کوبی رفتم سراغ این کتاب؟! باید بگویم که من به لوازم دموکراسی پایبندم مخصوصن اگر هزینه چندانی نداشته باشد! این کتاب رای آورد و خوانده شد و طبیعتن مطلبی هم در موردش نوشته می شود. همینجا برای بار خیلی اُم متذکر می شوم که این مطالب اسمش "نقد" نیست و من هم منتقد نیستم... کلن بهانه ایست که برداشت هایمان از کتاب را اینجا روی هم بریزیم و...
شخصیت های داستانی پل اُستر عمومن تحت تاثیر "تصادفات" قرار می گیرند و حتا می توان گفت از نگاه استر شانس و تصادف, واقعی ترین عنصر سرنوشت ساز است. به همین منوال در مورد کوندرا هم می توان گفت که "شوخی" چنان جایگاهی دارد. انسان معمولن درگیر زمان حال است و قادر به تشخیص آثار بلندمدت افعالش نیست و چه بسا درحالی که فکر می کند مشغول یک امر ساده و بدون دردسر است درحقیقت در راهی قدم گذاشته که در انتهایش وقتی به مسیر نگاه می کند چشم هایش از تعجب گرد می شود, گویی خودش با سرنوشت خودش شوخی کرده است.
زندگی اما این گونه می گذرد: انسان تصور می کند که در نمایشنامه ای معین نقش خود را ایفا می کند, و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند, و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد.
شخصیت های این مجموعه داستان, تقریبن همگی تحت تاثیر شوخی های ساده که در ابتدا در قامت یک تفریح و فان خودش را نشان می دهد, قرار می گیرند و در نهایت دچار سرنوشتی تراژیک (و حتا از زوایایی کمیک) می شوند و به قول معروف شوخی شوخی به ف.فنا می روند(حداقل سه از چهار این گونه است و می ماند داستان سوم که آن هم بسته به ذائقه مخاطب می تواند وضعیتی تراژیک باشد یا نباشد ولی حتمن وضعیتی کمیک هست).
در ادامه مطلب برداشت هایم را از داستانها می نویسم. تقریبن خطر لوث شدن وجود دارد.
***
از این نویسنده فاقد نوبل, چهار کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد که هر چهار کتاب ترجمه شده است و من دو تایشان را خوانده ام:شوخی استحقاق حضور در این لیست را دارد.
اما این مجموعه داستان (که در آن لیست نیست) را خانم فروغ پوریاوری ترجمه و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر نموده است (مشخصات کتاب من:چاپ چهاردهم, سال1392, 174 صفحه, تیراژ 1500نسخه, قیمت8000 تومان که داخلش نوشته شده است و من با توجه به برچسب پشت جلدش همین ماه قبل 5000 تومان خریدم که از اتفاقات نادر است!)
پ ن 1: در مقدمه ناشر نقل قول های خوبی از کوندرا (برگرفته از کتاب کلاه کلمانتیس ترجمه زنده یاد احمد میرعلایی) آورده شده است که در همانجا خواهید خواند! فقط این جمله را من ذکر می کنم که ذکر خوبی است چون ایام ایام ذکر است: آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد, فضاحتهای سیاسی نیست, بلکه فضاحتهای مردم شناختی است.

یک مجموعه داستان کوتاه که در آن نویسنده با زبان طنز به بیان بخشی از اتفاقاتی که در گذشته آنها را تجربه کرده است می پردازد. این نویسنده و طنزپرداز آمریکایی، همانطور که از نامش پیداست, پدری یونانی تبار داشته است که در برخی از این داستانها و به خصوص داستان مادربزرگت را از... به خانواده پدری اش اشاره می کند. داستانهای این مجموعه خوشخوان و روان هستند و می توانند لحظاتی لبخند و حتا خنده را با لبانتان آشتی دهد ولذا از این جهت بد نیست که لبانتان از سیگار و دیگر مشغولیات منشوری اندکی فارغ شود.
طاعون تیک: پسربچه ای که فرامین صادر شده از مغزش را انجام می دهد؛ ذهنی که صاحبش را یک لحظه آرام نمی گذارد و دکمه ای برای خاموش کردنش در دسترس نیست. فرامینی نظیر لیس زدن کلید چراغ های کلاس درس, فشار دادن دماغ به در یخچال و کاپوت ماشین (چه نوستالژیک!!), کوبیدن پاشنه کفش به پیشانی و کلی تیک دیگر... لذت جایی در این فرایند نداشت, باید این کارها را می کردم چون هیچ چیز بدتر از اضطراب ناشی از انجام ندادن شان وجود نداشت. موقعیت های طنز جالبی در داستان پدید آمده است و پایان خوب داستان هم مزید بر علت می شود که بگویم این داستان خیلی خوب بود.
گوشت کنسروی : استفاده مناسب از عنصر غافلگیری (خیلی خوب)
مادربزرگت را از اینجا ببر : ابتدا توصیف زندگی مادربزرگ پدری راوی در آپارتمانی بسیار کوچک که اصلن شبیه آپارتمان نیست و به قول راوی, زندگی سگشان به کودکی پدرش شرف داشته است! خانواده پدری راوی از مهاجران یونانی بوده اند و این مادربزرگ ظاهرن هیچ تغییری نکرده است (با توجه به حفظ سنن و عادات و...) بعد از این همه سال, انگلیسی را هنوز خوب حرف نمی زند و بعد از گذشت 11 سال از ازدواج پسرش هنوز به عروسش می گوید "اون دختره" و او را مستقیم مخاطب قرار نمی دهد و البته سایه یکدیگر را با تیر می زنند...خوشبختانه مادربزرگ یونانی در شهر دیگری است اما به واسطه تصادف و شکستگی لگن, این مادربزرگ به خانه آنها وارد می شود و خب حتمن می دانید که با این اوصاف چه موقعیت طنزی پدید می آید. (خوب)
غول یک چشم : پدری که وظیفه خودش می داند که همواره بچه هایش را از خطر بترساند... تا حالا از این زاویه به مضحک بودن رفتارمان نگاه نکرده بودم! (خوب)
یک کارآگاه واقعی : مادر و خواهر راوی کشش نه چندان غریبی! به سریال های تلویزیونی دارند و البته فقط سریال های پلیسی جنایی... (متوسط)
دیکس هیل : راوی وقتی در کلاس هفتم است برای کار مجانی و عام المنفعه به تیمارستان دیکس هیل می رود...(متوسط). من شیفته این سیستم آموزشی و پرورشی هستم: سیستم ما سوسول پرور شده!
حشره درام : در پی حضور یک بازیگر جهت الهام بخشی به دانش آموزان در کلاس نهم, راوی و دوستش به موضوع نمایش و بازیگری علاقمند می شوند و... (خوب). به نوعی یاد عزیز نسین افتادم و البته یاد زمان مدرسه و کلاس نهم خودمون که جهت الهام بخشی یه نفر میومد غسل ترتیبی رو آموزش می داد!
دینا : پدر عقیده دارد که هیچ چیز به اندازه کار بعد از مدرسه شخصیت آدم را نمی سازد و لذا پول توجیبی را قطع می کند و راوی و خواهرش به کار در کافه تریاها مشغول می شوند...(متوسط) اون قضیه سیستم آموزشی که در بالاتر اشاره کردم ترکیبی از نظام رسمی آموزش و سبک زندگی خانوادگی است.
سیاره میمون ها : ماجراهای اتواستاپ زدن های راوی...(خوب). اتواستاپ هم جابجایی رایگان به وسیله ماشین های عبوری که تقریبن همان "تاکسی مرسی" است و در کتاب بعدی نیز حضور دارد!
چهارضلعی ناقص : راوی و هم اتاقی معلولش در دانشگاه و باز هم اتواستاپ... منتظر بودم بالاخره یک زمانی روزنامه را باز کنم و ببینم که دولت از دانشگاه ما به عنوان یک مرکز تحقیقات کثیف و غیرانسانی استفاده می کرده برای سنجش میزان تاثیر صدای بلند و ممتد موسیقی پینک فلوید بر ذهن موجوداتی که بلد بودند از هر چیزی قُلقُلی درست کنند ولی نمی فهمیدند که نمی شود سوار مینی بوس شد و یک راست رفت اروپا! در همین راستا در یکی از داستانهای این مجموعه که برای لو نرفتن موضوعش به اینجا واگذارش کردم نقل قولی از پدرش دارد که جالب است و مرا یاد یکی از برنامه های ترک اعتیاد تلویزیون خودمون انداخت که مهمان برنامه از زمان دانشجویی اش صحبت می کرد و فی الواقع من لای پنبه درس خوندم در قیاس با این عزیزان و همینطور راوی اپرای شناور که مطلب بعد از بعدی است...: پدرم همیشه می گفت:«دانشگاه بهترین چیزیه که ممکنه تو زندگیت اتفاق بیفته». راست می گفت, چون آنجا بود که مواد و الکل و سیگار را کشف کردم...
شب مردگان زنده : راوی از شبی می گوید که جلوی در ویلای تابستانی اش ایستاده و موشی را در آب خفه می کند, مینی بوسی می ایستد و راننده از او آدرسی را می پرسد. راوی می خواهد به او کمک کند اما همه چیز شبیه موقعیتی است که معمولن در فیلهای ژانر وحشت پدید می آید...(خوب)
***
این کتاب مجموعه ای است منتخب که مترجم (پیمان خاکسار) از کتابهای مختلف این نویسنده آمریکایی برگزیده است. با توجه به جمیع جهات شاید این موضوع (به هم خوردن ترکیب مورد نظر نویسنده) در این مجموعه آسیب رسان نباشد اما علاوه بر تشکر از مترجم به خاطر سبک ویژه اش در کشف و شناسایی نویسندگانی که معمولن کشف و شناسایی نمی شوند (چون همه که نوبل نمی گیرند!!) باید اضافه کنم من با این سبک گزینش مخالفم! در مورد پازل تاکتیکی نویسنده قبلن نوشته ام (مطلب مربوط به دلتنگی های نقاش...سلینجر) و علاوه بر این موضوع باید به سرنوشت کتابهای عزیز نسین در ایران توجه کرد: بعد از این که ایشان مورد توجه قرار گرفت انواع و اقسام مجموعه ها روانه بازار شد که اکثرن اسمشان را از یکی از داستانها وام می گرفتند و اشتراکات زیادی با دیگر مجموعه ها داشتند و ما به عنوان مجموعه جدید تهیه می کردیم و کنف می شدیم! آخر سر هم با این که ده برابر تعداد عناوین کتابهایش در ایران چاپ شد بعید می دانم همه داستانهایش ترجمه شده باشد. حالا همه اینها به کنار! انتخاب تصویر کتاب برای وبلاگ هم مشکل می شود!!

زن جوانی وارد اتاقی در یک هتل در پاریس می شود و زنگ تلفن همان موقع به صدا در می آید.آن طرف خط تلفن مردی است که اطلاعات کاملی در مورد زن (باربارا) دارد. نامزد باربارا (مارتین) در سازمانی مخفی فعالیت می کند و تحت عنوان ادامه تحصیل به پاریس آمده است و در واقع این مرد (لئون) مسئول مستقیم مارتین است. لئون تحت عنوان این که جان مارتین در خطر است, باربارا را به پاریس کشانده است اما مسائل دیگری در میان است...
فرم داستان
فرم داستان نقش به سزایی در پیشبرد هدف داستان دارد! این جمله هم از آن جمله هاست!! اما منظورم این است که این فرم خاص, با محتوای داستان گره خورده است! اصلن بگذارید توصیف کنم چه خبر است: فصل اول, گفتگوی تلفنی باربارا و ماکس است که به نوعی از دید سوم شخص دانای مشاهده گر روایت می شود. فصل دوم هم از همین زاویه دید است اما بین این دو فصل یک میان فصل است و در آن به نوعی, نویسنده مخاطب قرار می گیرد و کشمکشی فکری در خواننده ایجاد می شود که چه کسی راست می گوید و به روایت چه کسی می توان اعتماد نمود. فصل سوم راوی اول شخص دارد و بعد دوباره یک میان فصل... مثلن به این نمونه از میان فصل اخیر توجه کنید:
آیا افکاری که تو همین حالا بر کاغذ آوردی به راستی افکار اویند, یا از اشتیاق خود تو سرچشمه می گیرند... اما از یک چیز مطمئنی: آن مرد دیگر, همانی که مراقب آنهاست, نمی تواند آنچه را لئون می اندیشد بشنود, نمی تواند مثل تو حال او را درک کند.
فصل ها به همین ترتیب ادامه می یابند و فضایی خاص را ایجاد می کند به گونه ای که اعتماد ما به برخی از این راویان باعث می شود داستان شکل دلخواه یا متفاوتی را به خود بگیرد؛ همانگونه که اعتماد یا عدم اعتماد شخصیت های اندک داستان به یکدیگر, سرنوشت آنها را کاملن تحت تاثیر قرار می دهد.
چند برش کوتاه در ادامه مطلب
***
آریل دورفمن متولد 1942 در آرژانتین است اما در زمان ریاست جمهوری سالوادور آلنده در شیلی به عنوان مشاور رییس جمهور فعالیت می کند و همینجا با توجه به سن کم این مشاور ناخودآگاه یاد مشاوران جوان یکی دیگه افتادم که دو سه تاشون به سازمان ما راه پیدا کردند و یکیشون...بگذریم... هرچند برای گذشتن باید پاچه های شلوار رو بالا زد و از میان این... بله, این نویسنده آمریکای جنوبیایی از کودتا جان سالم به در برد و نهایتن در آمریکا مشغول تدریس شد.
این دومین کتابی بود که از این نویسنده در یک ماه اخیر خواندم! اولی را برای بچه ها خواندم: "شورش خرگوش ها" ... در مورد این کتاب مربوط به رده کودکان هم در ادامه مطلب یک بند خواهم نوشت.
این کتاب کوچک و خواندنی (اعتماد) را عبدالله کوثری ترجمه و نشر آگاه آن را روانه بازار نموده است.
مشخصات کتاب من: چاپ سوم بهار 1389, تیراژ 2200 نسخه, 181 صفحه, 3600 تومان
پ ن 1: کتابهای بعدی به ترتیب "عشق های خنده دار" کوندرا, "مادربزرگت را از اینجا ببر" سداریس و رمان معرکه "اپرای شناور" جان بارت خواهد بود. خوندم که می گم معرکه! شاید هم دو تای اول را جابجا کردم ولی سومی را دریابند آنهایی که اعتماد دارند. البته این اعتماد را هم از دست ندهید!