صبح روز موعد مقرر جلوی 01 از ماشین پیاده شدم. جمعیت قابل توجهی از شیفتگانِ خدمت پشت دروازه پادگان جمع شده بودند. مطابق صحبت یکی دو نفر از دوستان در این مرحله همان جلوی در لباسها را تحویل میگرفتیم و برمیگشتیم تا با تجهیزات کامل به پادگان بیاییم. روی همین حساب یک پاکت مارلبروی قرمز پایهکوتاه هم توی جیب پیراهنم گذاشته بودم و اولین سیگارِ آن پاکت را با مشاهده جمعیت بیرون کشیدم و با کبریت روشن کردم و توی جمعیت دنبال پژمان گشتم.
***
از رفاقتم با پژمان بیشتر از دو ماه نمیگذشت. موقعی که آخرین روز کاری اسفند در حیاطِ مرکز نظاموظیفه ناامیدانه به انتظار گرفتن دفترچه بودیم با هم آشنا شدیم. کار هر دو در مرحلهی آخر گیر کرده بود و سربازان مسئول انجام آن کار در را بسته و مراجعان را دچار تشویش کرده بودند. یکی دو جمله بینمان در مذمت اتفاقاتی که در آنجا رخ داده بود رد و بدل شد و بعد من یاد سفارش یکی از همکارانم در شرکت بوتان افتادم که اگر کارت جایی گیر کرد به سراغ فردی به نام سرهنگ شریفی که از آشنایان اوست بروم. همین را طرح کردم و پژمان پیِ قضیه را گرفت و ترغیبم کرد که برویم سراغ این جناب سرهنگ و کارمان را پیش ببریم. وارد ساختمان شدیم. غلغلهای بود. از اطلاعات سراغ سرهنگ را گرفتیم و متصدی مذکور خیلی سریع جواب داد ما در اینجا سرهنگ شریفی نداریم! از یکی از افسرانِ در حال عبور همین سوال را پرسیدیم و ایشان جواب داد که ما اینجا سرهنگ شریفی نداریم ولی یک سرگرد شریفی هست که اتاقش طبقه بالاست. پیش خودمان گفتیم شاید همکار من کمی در میزان درجه فامیلشان غلو کرده است. به طبقه بالا رفتیم و در راهرو از یک افسر سراغ سرگرد شریفی را گرفتیم. افسر کمی فکر کرد و نهایتاً گفت ما اینجا سرگرد شریفی نداریم اما یک سروان شریفی هست که محل کارش یک طبقه بالاتر است! شاید فکر کنید من دارم یک خاطره فکاهی از خودم خلق میکنم اما به این سوی چراغ قسم هر طبقه که بالاتر رفتیم درجات جناب شریفی اُفت فاحشی پیدا میکرد. من به شوخی گفتم اگر همینجور ادامه پیدا کند پشت درِ بام یک سرباز وظیفه به نام شریفی را خواهیم یافت که در حال جارو زدن پشتبام است. البته خوشبختانه ساختمان چهار طبقه بود!
در طبقه چهارم در اتاقی که کنار درِ ورودی آن درج شده بود معاونت، متوجه شدیم سرهنگ شریفی ساکن این اتاق است و تقریباً همهکارهی این ساختمان محسوب میشود. تعجبمان را از اینکه حداقل شش هفت افسرِ شاغل در ساختمان از وجود ایشان و درجه ایشان اظهار بیاطلاعی کرده بودند، کنار گذاشتیم و با اعتماد به نفس کامل وارد دفتر شدیم. نام معرف خودمان (اسپیدانی) را به آجودان انتقال دادم و لحظاتی بعد وارد اتاق ایشان شدیم.
سلام کردیم. بعد از چند لحظه ایشان سرشان را بلند کردند و پرسیدند اسپیدانی کیه؟! من کمی جا خوردم و با تته پته توضیح دادم که ایشان یکی از همکاران من هستند. چشمانش داخل حدقه چند دوری چرخید و لبهایش هم کمی روی هم فشرده شد و بعد پرسید اسپیدانی بچه کجاست؟! کجا کار میکند؟!... خدا نصیب نکند گیر کردن در چنین موقعیتی را... کمی توضیح دادم و او نهایتاً گفت چنین فردی را نمیشناسد! توی دلم به اسپیدانی فحش میدادم که سرهنگ پرسید حالا کارتان چیست؟ کمی امیدوار شدیم. درخواست را طرح کردیم که ترجمه و خلاصه آن این بود که امروز آخرین روز کاری سال است و اگر دفترچه نگیریم غیبت میخوریم و از طرفی همه مراحل اداری را انجام دادهایم و فقط مانده بچههای فلان واحد که داخل حیاط هستند آن را صادر و به دست ما بدهند. همین! این «همین» برای ما که این طرف میز ایستاده بودیم «همین» بود اما ظاهراً قضیه برای سرهنگ که آن طرف میز بود جور دیگری بود. این اختلاف را اگر بخواهم به کمک داستانها و رمانها شرح بدهم به سراغ اولیور توییست میروم؛ وقتی به نمایندگی از کودکان دیگر درخواست غذای بیشتر کرد. عکسالعمل سرهنگ شبیه واکنش مسئولین یتیمخانه بود. کلی سرمان سرکوفت زد که کارتان را سر موقع انجام ندادهاید و باعث زیاد شدن کار ما شدهاید! ما به عنوان نمایندگان نسل همیشه مقصر لحظات سختی را سپری کردیم و خودمان را از مهلکه بیرون کشیدیم ولی همین تجربه مشترک باعث شد که رفاقتی بین من و پژمان شکل بگیرد که در مراحل بعدی عمیقتر هم شد.
***
حالا بعد از دو ماه دوتایی جلوی 01 بودیم. جمعیت زیاد بود و مسئولین مطابق معمول پیشبینی چنین شرایطی را نکرده بودند! بعد از کلی معطلی که همینجا بعد از گذشت ربع قرن بابت آن عذرخواهی میکنم، تصمیم گرفته شد که در گروههایی صدنفره به داخل پادگان هدایت شویم تا اجتماع ما موجب اذیت و آزار عابرین نگردد. حدس میزدیم که این گروهها داخل یک یگان قرار میگیرند. در نتیجه من و پژمان طوری هماهنگ کردیم که همگروهانی شویم و در کمال ناباوری موفق به انجام این کار شدیم. بعد از اینکه از دروازه پادگان گذشتیم، به خط شدیم و به حالت پامرغی نشستیم. اعلام شد که سیگار، فندک، کبریت و امثالهم هرچه دارید بیرون بریزید! یکی گفت: «آقا قرار نبود داخل بشویم و حالا که خودتان گفتهاید چرا باید این چیزها را تحویل بدهیم» و پاسخ شنید که موقع برگشتن اقلام خودتان را تحویل خواهید گرفت. از پاکت سیگارم دو نخ مصرف شده بود و کبریت هم که... رویهمرفته ارزش چندانی نداشت و آنها را جلوی پایم گذاشتم. وقتی نوبت تفتیش من رسید و سرباز مذکور دست به جیبهایم کشیدهمزمان با او متوجه فندکِ داخل جیبم شدم! فندکی که همکارانم در آخرین روز کارم در شرکت به عنوان یادگاری برایم خریده بودند. فندک بسیار معرکهای بود. بنزینش تمام شده بود و چند روز قبل داخل جیبم گذاشته بودم تا جایی آن را پر کنم.
چشمان سرباز با دیدن فندک برق زد. بلافاصله گفتم این فندک کار نمیکند. گفت به هرحال فندک است. گفتم این یادگاری است. گفت موقع برگشتن آن را تحویل خواهی گرفت. با گروه به سمتی که اعلام شد حرکت کردیم.
سلام
دمت گرم
آقا ساعت ۵ صبح نشستی خاطره نوشتی ؟
سلام
دو نیمه شب توی کانال گذاشتم وقتی لیورپول گل خورد
پنج بعد از ظهر بود
عوام میگن، سربازی آدمو مرد می کنه. یه جورایی معنی همون چیزی که قبلا نوشتم که "یک تمرین برای جدا شدن از خانواده است".
خلاصه اش اینه که واسه خیلی کارا نمیشه برنامه ریزی کرد. دورانیه که شب اصلن به برنامه ی فردا فکر نمی کنی و صبح که از خواب پا میشی نمی دونی تا شب چه کار می کنی.
سلام قربان
در گزینههایی که فعلا در دسترس است سربازی این کارکرد را دارد و با شما موافقم.
اما اگر شرایط به گونه دیگری بود و وضعیت بهتری بود گزینههای بهتری برای آن تمرین وجود دارد. ولی خُب در «اگر» نتوان نشست.
به صورت فردی این سبک برنامه نداشتن گاهی ناکارمان نمیکند و شاید منافعی هم داشته باشد مثلاً من دیرزمانی مسافرتهای بدون برنامهریزی دقیق میرفتم و اتفاقاً خیلی هم خوش میگذشت... میگفتیم بریم غرب یا بریم جنوب و همینجوری میرفتیم و... اما بدبختی اونجاست که مسئولین امور حساس بخواهند به همین سبک مدیریت کنند! که ظاهراً به همین سبک مدیریت میکنند
یه چیز دیگه. سعی کن این فندک یا چیزی شبیه این، مثل ساعت خراب و ... توی ساکی که معمولا چیزای شخصی داری و توی انبار میزارن، نزاری.
در دوران ما خیلی وقتا این چیزا گم می شد.
اون سرباز که زحمت فندک را کشید

یک سری مکتوبات قدیمی هم بود که در یکی از اسبابکشیها داخل ماشین خودم گذاشته بودم و مدتی داخل صندوق بود تا یک جایی آنها را جا بدهم و خلاصه یکی دو هفته طول کشید و ناگهان دزدان زحمت ماشین بنده را کشیدند و وقتی بعد از چهل روز ماشین پیدا شد داخل آن هیچ چیز نبود حتی آن مکتوبات قدیم!! و یک کارتن نوار کاست!!
دیگه این جوریاست دیگه
ای وای گرفتش و تمام؟
یاد یادگاریهایی که گرفتم افتادم
شاید اگه فندکه دستتون مونده بود انقدر خوب هنوز یاد اون روزا و همکاراتون و یادگاریشون نبودید
(اه این حد از مثبت نگری تو این روزا، خودمم حالم بد شد)
سلام
میتوان مثبت نگاه کرد به هر اتفاقی
و تمام!
وقتی برگشتیم از آن سربازان و افسران هیچ اثری نبود... یکی از افراد خوشبرخورد رفت داخل کیوسک و کشوها را نگاهی انداخت که طبعاً از فندک من خبری نبود.
فندک تقریباً شبیه عکس دوم از ردیف بالا (از سمت راست) بود. خوب یادمه. چرخش آتش زنهاش از بغل بود... از بالا به پایین نبود...از چپ به راست بود. طلایی رنگ بود.
بله بله
سلام میله عزیز
من رو اشیا و یادگاریها حساسیت خاصی دارم و ربطی هم به تعلق به مادیات و این شعارها ندارد. برخی اشیا اهمیت و ارزشی ورای قیمت مادی شان دارد که به شعور بعضی ها خطور نمی کند.
فقط همین را بگویم ... از خواندن ماجرا بخاطر از دست دادن فندک و رندی آن مردک چنان آهی از نهادم برآمد ... از شما چه پنهان، امیدوارم این آه دامنگیر آن آدم عوضی و بی اخلاق شود. جدی می گویم.
سلام بر پیرو گرامی
راستش من هم حساسیت دارم... نشان به آنشان که هنوز حسرت آن ندانم کاری و در جیب ماندن آن فندک را دارم.... راستش حالا که کسی نیست یک اعتراف کنم که قبل از اینکه تفتیشگر فندک را ببیند خودم متوجه شدم و خیلی ساده و گاگولانه آن را نشان دادم و گفتم کار نمیکنه و الی آخر! بلاتشبیه یاد آن گاگولهایی افتادم که اول انقلاب اعضای خانواده خود را معرفی میکردند و الی آخر...
یک دلیل دیگرکه هنوز سر دلم باقی مانده: فامیلی آن پسرک که الان مردک شده قاسمی بود...
هرچه به حافظه ام رجوع کردم یادم نیامد محل خدمتم چطور تعیین شد. به جایش جزئیات سفرم به محل خدمت با قطار و ماجراهای بعدش را چنان به یاد می آورم که انگار مربوط به یکی دو سال قبل باشد.
بالاخره از اسپیدانی نپرسیدی ماجرای شریفی چه بود؟
سلام
... بهش میخورد از این کارها بکنه
وقتی موضوع را طرح کردم خیلی قاطع گفت که نه فامیل ماست و نمیدانم چرا اینطور برخورد کرده است! به هر حال منهای حالی که در آن لحظات از ما گرفته شد تبدیل به یک خاطره شد
اتفاقاً من هم برخی از زوایا را فراموش کردهام... به قول وونهگات رسم روزگار چنین است
در اولین فرصتی که به محل کار قبلی مراجعه کردم و با دوستان و همکاران دیداری تازه کردم این مورد را پرسیدم... اعتقاد داشتم که اسپیدانی مرا سر کار گذاشته است و یک اسم به نسبت عام انداخته وسط و گفته آشنای ماست و کارت گیر کرد برو پیشش
سلام
)
)
دو تا داغ فندکی دلم تازه شد:) پدربزرگم یه فندک موزیکال داشت. خیلی رویایی بود برای ما که وقتی داری سیگارت رو روشن میکنی، آهنگ هم پخش بشه.
یدونه دیگه هم بود، از این قدیمیا که روشون نقاشی کشیده شده بود.
یه جماعتی یه عمر آرزوی این دو تا رو میکشیدن و الان حتما سرشون دعوا بود اگه که یه شخص ناشناس توی شلوغی همیشگی اونجا نمی دزدیدشون.
(از یه جنگ بزرگ خانوادگی جلوگیری کرد دزده
(این پست رو گذاشته بودم سر حوصله بخونم. تاریخ پست رو الان دیدم که نزدیک یک ماه گذشته
سلام رفیق

این داغهای اینچنینی نه خنک میشود و نه فراموش... به قول یکی از اساتید انسان شقایقی است که با داغ زاده است
ماهی را هر وقت از آب بگیری داغ آدم تازه میشود