خیلی طول و تفصیلش نمی دهم: چند روز قبل, صبح که از خواب پا شدم نوشتم که امروز اگر روز خوبی باشد در مورد سه تا از مشکلاتم دوتا خبر خوب خواهم شنید! طبعن یکی از آن سه موضوع ماشین به سرقت رفته بود (اینجا) و من برای اینکه اون روز حتمن روز خوبی باشد شرط دو از سه را گذاشتم!!
حدود ساعت 8 صبح وقتی در محل کار به سمت یکی از مشکلاتم یورش برده بودم موبایلم به صدا درآمد... یک شماره ناشناس: "شما فلانی هستید"... "بله من فلانی هستم"... "شما ماشینتون به سرقت رفته بود"... "بله"... لطفن به همین شماره زنگ بزنید.
زنگ زدم. مامور کلانتری بود. ماشین پیدا شده بود...البته منهای برخی وسایل آن!. لطف کرده بود با موبایل شخصی زنگ زده بود تا بتواند شیرینی مورد نظر را هم از کانال غیررسمی دریافت نماید! حالا که کل قضیه سرقت به پایان رسیده این امکان فراهم شده تا به برخی از وجوه آن بخندیم!!
1- وقتی ماشین شما به سرقت می رود, برای ثبت شکایت دو الی سه روز باید بدوید. اگر شانس بیاورید که پیدا شود نیز دو الی سه روز برای دریافت آن باید بدوید! هزینه های جانبی این کار به مراتب بیش از مجهز نمودن خودرو به انواع قفل و سوییچ مخفی و غیره و ذلک است, پس هر هزینه ای که در این رابطه انجام می دهید هزینه نیست بلکه سرمایه گذاری است!!
2- مکانهایی که باید بروید کلانتری, دادسرا و آگاهی است... امیدوارم که هیچگاه تجربه زیارت این اماکن نصیب شما نشود!
3- برای تشرف به این مکانها توصیه بنده این است که از هرچه به عقلتان می رسد و از هرچه که به عقل جن می رسد چند نسخه کپی به همراه داشته باشید چون در این اماکن یا دستگاه کپی نیست و یا اگر هست صفی دارد که یاداور صفهای نان در سی سال قبل است!
4- اصلن به فکر استدلال و بحث نباشید چون این دوستان گوششان پر است... در واقع چیزی که آنجا زیاد است مراجعینی مثل شماست. در واقع به همین خاطر گفتم امیدوارم گذرتان به اینجاها نیفتد چون مثل خوردن سیب توسط آدم و حوا می ماند!!! به مجرد خوردن خواهید فهمید چقدر لخت و عریان هستید و در برابر این همه اتفاقات ناجور بی دفاع.
5- اگر این دوستان هم چیزی گفتند که با هیچ منطقی همخوان نبود عصبانی نشوید؛ شما هم گوشتان را پر کنید! به عنوان مثال: من با دیدن یک ماشین دیگر در جایی که ماشین خود را پارک نموده بودم شوکه شدم, در آن حد که شماره پلاک خودرو از ذهنم در رفت و قبل از اعلام سرقت به 110 به یکی از بستگان زنگ زدم تا بلکه شماره را از ایشان بگیرم (مالک قبلی خودرو بودند و نقل و انتقال رسمی انجام نشده بود). همان زمان خودروی گشت پلیس داشت از آنجا رد می شد که طبعن پریدم جلو... ماجرا را گفتم و گفتم که شماره پلاک را الان به من خواهند گفت (آهان یادم رفت بگویم که کارت ماشین و برخی مدارک داخل خودرو بود!) و اتفاقن همان لحظه مالک قبلی زنگ زد و شماره را خواند و من به مامور گشت اطلاع دادم. فردای آن روز در اتاق افسر تجسس به انتظار امضای آخر نشسته بودم. ایشان سوال نمود چه زمانی پارک کرده بودی و چه زمانی متوجه سرقت شدی (سوال فرمالیته بود چون همه موارد را شب قبل در کلانتری نوشته بودم و در پرونده ثبت بود). جواب دادم فلان و فلان... ناگهان فرد دیگری که در اتاق بود پرید وسط که نخیر! شما خودت خودرو را پارک نکرده بودی!! در جواب تعجب و انکار من فرمود به این دلیل که شماره پلاک را از شخص دیگری پرسیدی!!! بعد بلافاصله اضافه نمود که بیست سال است که افسر اطلاعات است و تا کسی بگوید ف او تا فرحزاد رفته است!... خب دقیقن در چنین لحظاتی است که شما نباید عصبانی شوید!! توصیه من این است که اینجور مواقع زیر لب چندبار بگویید "ف"... بلکه طرف برود فرحزاد و شما خلاص شوید! در ادامه سیر پرونده شما خواهید فهمید که نتیجه بیست سال افسری ایشان چه بوده است و با خیل عظیم مالباختگان آشنا خواهید شد!
6- در مسیر پرونده مطمئنن برخی افراد به شما آدرس اشتباه می دهند. چاره ای نیست! حتا اگر به ایشان تذکر بدهید و راه درست را یاداور شوید آنها از حرف اولشان کوتاه نخوهند آمد... بله می دانم! وقتتان تلف می شود لیکن چاره ای نیست! به عنوان مثال مسئول دفتر قاضی در دادسرا وقتی پرونده را به من داد گفت برو آگاهی فلانجا... درحالیکه من اطمینان داشتم باید بروم آگاهی بهمانجا... دوبار به ایشان عرض نمودم که اشتباه می کند (با نرم ترین قول ممکن) لیکن ایشان به جای اینکه لحظه ای تردید نماید, می خواست مرا همانند قطعنامه های سازمان ملل جر بدهد. طبعن من رفتم آگاهی فلانجا و آنجا به من فرمودند که باید بروم آگاهی بهمانجا!!!
7- برای رفتن از آگاهی به دادسرا و بالعکس توصیه من این است که از موتورسیکلت هایی که جلوی این اماکن خدمات رسانی می کنند استفاده کنید. به خاطر هیجانش یا زودتر رسیدن نمی گویم بلکه این عزیزان می توانند بهترین راهنمایی ها را به شما بدهند و از زمان علافیت شما بکاهند. در این قضیه شک نکنید!
***********
همین هفت مورد کفایت می کند. امیدوارم که هیچوقت به کارتان نیاید.
.
پ ن 1: کتابهایی که پشت خط نوشته شدن مطالبشان مانده اند زیاد شده است که به مرور در موردشان خواهم نوشت: بلم سنگی ساراماگو, خشم راث, رویای تبت وفی. یک کتاب قطور را شروع کردم تا این مطالب نوشته شود: برادران کارامازوف.
پ ن 2: بواسطه درگیریهای فوق الاشاره! کامنتهای پست قبل بدون جواب ماند که الان می روم سروقت آنها. این "نیم فاصله" را هم ندارم (با ویندوز 7 گویا مشکل دارد و نصب نمی شود که باید بروم دنبال رفعش!) و فرم نوشتاری مطلب زشت شده است.

گاهی اوقات، فکر میکنم چیزهایی را که به یاد میآورم واقعیتر از چیزهایی هستند که میبینم.
.
یک "گیشا" از خاطراتش میگوید! از زمانی که دختربچه کوچکی بود و در کلبه پدر پیر و ماهیگیرش به همراه خواهر و مادر بیمارش زندگی میکرد. از آن بعدازظهری میگوید که بهترین و بدترین روز زندگیش بود. از دیداری که او را در مسیری قرار داد که در انتهایش بنشیند و برای ما داستان زندگیش را بازگو کند...
گیشا کیست؟ شاید در فیلمهای ژاپنی دیده باشید که در مهمانیهای اشراف، زنان جوانی با آرایشهای خاص، ساز میزنند و رقصهای سنتی را اجرا میکنند و چای و ساکی برای مهمانان میریزند. صورت سفید شده و آرایش نقابوارشان بیش از هرچیز جلب نظر میکرد. وظیفهی آنها شادیآفرینی و سرگرم نمودن مهمانان بود. البته در معدودی از موارد محتمل بود که این سرگرمی محدود به مواردی که گفتم نباشد اما این دلیل نمیشود که سادهسازی کنیم و آنها را روسپی یا نظیر آن بخوانیم... در واقع در سیستم سنتی ژاپن روسپیان گروه دیگری بودند و اسم دیگری هم داشتند.
"گی" به معنای هنر است و معنای کلمه "گیشا" میشود هنرمند یا صاحبهنر. گیشاها از کودکی تحت آموزشهای سخت و سنگین در خصوص زدن سازهای مختلف, انجام رقصهای مختلف, خواندن آواز, یادگیری آداب و ادب شغل آینده خود و... قرار میگرفتند و همانطور که در کتاب میخوانیم سختترین تنبیهات به بد ساز زدن و یا فراموشکردن ابیات و کلمات هنگام آواز خواندن نبوده است بلکه عدم رعایت ادب و آداب و آراستگی (مثل عدم رعایت شئونات و احترام به کسانی که ارشدترند یا کثیف بودن زیر ناخن) منجر به مجازاتهای سنگینی میشد.
پس اگر بخواهم جمعبندی کنم, شما در این کتاب علاوه بر یک خط داستانی جذاب, وارد یکی از زیرسیستمهای پیچیده و پر رمز و راز ژاپن خواهید شد. البته... البته این که ما خوانندگان غیرژاپنی هیچ اطلاعاتی از این قشر نداریم به نویسنده و خواننده کمک می کند که بدون دستانداز جلو برویم!
*******
در ادامه مطلب در مورد کتاب کمی خواهم نوشت اما چنانچه میخواهید این کتاب را بخوانید این دو نکته را آویزه گوشتان قرار دهید:
اول اینکه یادداشت پشت کتاب فاجعه است... یک فاجعه داستانی!!... من هرگاه در نوشتههایم میخواهم به گوشهای از یک داستان اشاره کنم دست و دلم میلرزد حتا اگر میزان آن یکهزارم این چیزی باشد که در یادداشت پشت جلد این کتاب "لو" میرود! در واقع یادداشت پشت جلد مهمترین گره داستان را رو میکند! خیلی ساده و در قالب چند خط! من این شانس را داشتم که دوستی، قبل از خواندن کتاب به من این موضوع را گوشزد نموده بود و اساسن تجربیاتم به من ثابت نموده است که قبل از خواندن هر کتابی به هیچ وجه به پشت جلد, مقدمه, یادداشت نویسنده و ناشر و مترجم نگاهی نیاندازم. این موارد را همیشه میتوان بعد از داستان خواند اما گاهی داستان را نمیشود بعد از اینها خواند!! وقتی کتاب را به پایان بردم و پشت جلد را نگاه کردم به واقع دقایقی چشمانم گرد شده بود...
نکته دوم یادداشت نویسنده است یا چیزی که تحت این نام در ابتدای کتاب آمده است. طبعن با توجه به تجارب پیشگفته، این قسمت را بعد از اتمام کتاب خواندم. این یادداشت در واقع تمهیدی از طرف نویسنده برای شروع داستان میتواند باشد یا چیزی که بیشتر احتمال آن را میدهم این است که در چاپهای متاخر کتاب این بخش اضافه شده باشد به دلایلی که در ادامه مطلب خواهم نوشت. پیشنهاد من این است که این قسمت را نیز بعد از اتمام کتاب بخوانید.
*******
آرتور گلدن نویسنده آمریکایی, این کتاب را در سال 1997 روانه بازار نمود. این کتاب به مدت دو سال در لیست پرفروشهای نیویورک تایمز بود و موفق به فروش چهار میلیون نسخه شد. علاوه بر آن, کتاب به 32 زبان ترجمه شد. این کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ میبایست خواند حضور دارد. در سال 2005 نیز بر اساس این داستان فیلمی به همین نام ساخته شد که 3 جایزه اسکار به دست آورد.
طبق اطلاعات سایت کتابخانه ملی, این کتاب با ترجمه خانم مریم بیات در سال 1380 و توسط انتشارات سخن منتشر شده است و در سال 1381 نیز به چاپ سوم رسیده است. کتابی که من خوانده ام افست است و همانطور که در تصویر می بینید عنوانش نیز "خاطرات گیشا" درج شده است و کتاب فاقد نام ناشر و... است.
.......................
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه مریم بیات, 640 صفحه , قیمت بازار 30000 تومان
پ ن 2: نمره کتاب 4.1 از 5 می باشد.
پ ن 3: همانطور که گفتم کتاب من افستی است و... صفحات کتاب همه دارای نظم و ترتیب و توالی است، اما در صفحات 239 و 240 یک وقفه یا یک پرش یا یک جاافتادگی احساس میشود.
ادامه مطلب ...
در شرایط فعلی، وبلاگنویس اگر وبلاگنویسیاش را مثل سابق بتواند ادامه دهد یا کرگدن است، یا احساس ندارد و تغییرات را حس نمیکند، یا گوشی هوشمند ندارد، یا کاردرست است، یا به یک حس خودبسندگی و حقیقتیافتگی خاصی رسیده است، یا به درجاتی از عرفان دست یافته است که علماء اصطلاحن به آن میگویند دنیا به تخم، یا چند حالت دیگر. مطمئنم غیر از این نیست!
صاحب این وبلاگ البته بویی از عرفان نبرده است! در واقع برنامه ده روز گذشته را اگر روی کاغذ بیاورم شما هم تصدیق خواهید کرد که واقعن شرایط تغییر کرده است.
ده روز قبل، هیئتی از آلمان آمده بود. خیلی خوشحال بودند که اولین گروهی هستند که خودشان را به من رساندهاند. حرفشان این بود که میخواهند مثل سابق (یعنی شرایط قبل از قبل) در وبلاگستان حضور داشته باشند... که میخواهند ما بخشی از بازار رمانمان که در سالهای اخیر دربست در اختیار رمانهای چینی و روسی بوده است به آنها بدهیم. نمیدانم ظریف در مذاکرات چه به خورد اینها داده است که فکر میکنند ما بیست و چهار ساعته داریم رمان چینی میخوانیم. سرآخر هم موقع خداحافظی یک کارتپستال از خانه هاینریشبل به من دادند که پشتش را پیتر اشتام امضاء کرده بود و جمله کوتاهی به آلمانی نوشته بود که بیشتر به فحش شبیه بود (1) یعنی: تو مشتری خوب مایی، یا یک چیزی توی این مایهها.
چند روز بعد یک خانم جالب توجه آمد به نام موگرینا فدریکولینی یا چیزی شبیه به این. خیلی اصرار داشت که ما بهطور کلی روی خوشی به رمانهای اروپایی "اصل" نشان بدهیم. ظاهرن رمانهایی از کوندرا و چند نویسنده دیگر را کارشناسان اروپایی از بازار ما خریدهاند و رفتهاند به زبانهای اصلی برگرداندهاند و نظر کارشناسی دادهاند که این رمانها "چینی" هستند! اینجا بود که فهمیدم منشاء نظرات هیئت آلمانی، کار ظریف نبوده بلکه کار ضخیمهای وطنی بوده است، ولی به روی خودم نیاوردم و کلی در باب اینکه با خروجشان از ایران موجب بروز چه جنایات ادبیای شدهاند، سخن گفتم. طفلکی موگرینا آب شده بود. البته خیلی هم طفلکی نبود، چون به بهانه تجدید وضو از جلسه رفت بیرون و من دیدم چیزی را کف دست آبدارچی وبلاگ گذاشت. وقتی رفتند، آبدارچی را احضار کردم و به طرق معمولی که خودتان میدانید به حرفش آوردم و آن چیز را گرفتم. خوشم آمد. زرنگ خانوم مدام میگفت نماینده کل اروپاست ولی لیستی به آبدارچی ما داده بود از نویسندگان ایتالیایی!
آخر هفته قبل، هیئتی از فرانسه آمده بود که رئیسشان یک آقایی بود به نام فابین لورا ، یا چیزی شبیه به این... اسمش خیلی آشنا بود. سریع رفتم توی به قول آنها فضای مجازی (یا به قول ما فضای مزاجی) و جستجو کردم. گفتم آهان شما همان خانم آوازخوانی(2) نیستید که دوستپسرتان شما را رها کرد و شما لکنت گرفتید و کارتان به آسایشگاه روانی کشید و عاقبت پس از ده سال مردم در یک تالار جمع شدند و شما جلوی جمعیت زبانتان باز شد و خواندید!؟ خندید و گفت: تو چهقدر طنازی! نه من ایشان نیستم... ولی خداییش اینها رو از کجاتون درمیآورید!؟ ما آمادهایم قرارداد ببندیم و امتیاز ترجمه و نشر این داستانهای سورئال فضای مزاجی شما را یکجا بخریم. من کمی روی خوش نشان دادم و او هم زود پسرخاله شد... ظاهرن مطالب اخیر وبلاگ را دیده بود... چون آندره ژید آندره ژید گویان خودش را هی میچسباند به ما... البته میخواست بچسباند که من احساس خطر کردم و خودم را رهانیدم. شما هم اگر کسی پرسید، بگویید رهانید!
البته همانطور که همه میدانیم یک عده دلواپس و کاسب تحریم و صهیونیست هستند که این فضای شیرین و شرایط و افقهای پیش روی ما را نمیپسندند و به انحاء مختلف میخواهند کارشکنی کنند. من متوجه این مارموزبازیها هستم. همینجا به اون سارق صهیونیستی که صبح روز جمعه، ماشین بنده را به همراه مدارک و لوازم موجود در آن سرقت نمود عرض مینمایم: با این کارها نمیتوانی شیرینیهای پساتحریمی را در کام من تلخ نمایی و جلوی کتابخوانی مرا بگیری. الهی بمیری عوضی!!
پ ن 1: du bist ein guter kunde
پ ن 2: فابیا لارن
پ ن 3: این مطلب را در داستان-خاطرهها دستهبندی کردم چون روزی این وقایع خاطره خواهند شد!
داستان با شرح کوتاهی از کاتب آغاز میشود. کاتب خیلی مختصر و مفید به ما میگوید که دستنوشتههای دوآرته را در داروخانهای در سال 1939 یافته است و مدتها با خودش و این نوشتهها کلنجار رفته است. چون خیلی ناخوانا و گنگ بوده، آن را بازنویسی کرده تا قابل فهم شود و در این راه البته چیزی به داستان اضافه نکرده و فقط مواردی خام را که در ندانستن آنها چیزی از دست نمیرود را حذف کرده است. حالا وقت انتشار این دستنوشته است و از نظر کاتب میتواند به عنوان نمونهای همانند آن حکایت ادب آموختن لقمان حکیم مد نظر قرار گیرد.
پس از این توضیح مختصر, نامهای از پاسکوآل دوآرته به شخصی به نام "دونخوآکین بارهرا لوپس" آمده که در آن دوآرته اعلام میکند که به زودی اعدام خواهد شد (به خاطر قتل دونخسوس ارباب دهکدهشان و این آقایی که بهش نامه نوشته هم یکی از دوستان مقتول بوده است) و همراه نامه، شرح اتفاقاتی است که بر او رفته... در این نامه پاسکوآل تاکید کرده که تقاضای لغو حکم ندارد، چون ممکن است در صورت آزادی, در آینده همین کارها از او سر بزند (من ضعیف تر از آنم که در مقابل غرایزم مقاومت کنم) پس چه خوب که قانون اجرا خواهد شد و...
بعد از این نامه که در سال 1937 نوشته شده است, بخشی از وصیتنامه گیرنده نامه آورده شده است که در آن اشاره کرده که در کشوی میزش یک بسته کاغذی است که رویش نوشته شده پاسکوآل دوآرته... و چون این نوشتهها ماهیتی ناامید کننده و خلاف عرف دارد بدون اینکه بازش کنید بیاندازیدش داخل آتش! اما اگر مشیت الهی بر این قرار گرفت که پس از 18 ماه از تاریخ این وصیت, این دستنوشته ها سالم ماند, دست هرکسی بود بنا به میل خودش با آن رفتار کند. تاریخ این وصیت چند ماه بعد از نامه اولی است.
بعد از این مقدمات کوتاه, اصل مطلب آغاز می شود. پاسکوآل از کودکی اش شروع می کند و...
*****
در داستان دو چیز را بیشتر از مقولات دیگر دیدم: یکی دانههای نفرت که کاشته میشود, بعد از مدتها جوانه میزند و سر از زمین دلمان بیرون میآورد. وقتی بیرون آمد, بیرون میآید بیرون آمدنی! موضوع دوم جبر و تقدیر است؛ این بذرها گاهی زمانی کاشته میشود که ما به هیچ وجه کنترلی بر آن نداریم. حالا این دو مورد را نقدن نوشتم, در ادامه مطلب بیشتر خواهم نوشت.
قبل از رفتن به ادامه مطلب به زمان و مکان وقوع داستان اشاره کنم: طبق محاسبات! من, پاسکوآل حدودن در اوایل دهه 1880 به دنیا آمده است و برخی اتفاقات اصلی دستنوشته در دهه اول و دوم قرن بیستم میگذرد. اما نامههای ابتدایی داستان در اوج جنگهای داخلی اسپانیا نوشته شده است... زمانی که برخی مناطق دست به دست شده است ولذا پاسکوآل به دلیل جنایتی که در زمان ورود شور انقلابی به دهکدهشان مرتکب شده است, محاکمه و اعدام میشود. گیرنده نامه هم اینطور که من حدس میزنم گرفتار نیروهای جمهوریخواه میشود (چون وصیتش در شب مرگش تنظیم شده است این حدس را میزنم).
********
این نویسنده اسپانیایی در سال 1989 برنده جایزه نوبل شد. البته به قول مقدمه کتاب سلا نیز به مانند مالاپارته ایتالیایی و سلین فرانسوی جزء نویسندگان نفرین شده است. بخشی از این نفرین البته به خاطر مواضع سیاسی و دست راستی بودن آنهاست! و بخشی دیگر به زبان پر از خشونت آنها برمیگردد. از این نویسنده اسپانیایی (برنده نوبل در آستانه فروپاشی شوروی!) هیچ کتابی در لیست 1001 کتاب حضور ندارد. خانواده پاسکوآل دوآرته در سال 1942 منتشر شده است. این کتاب با ترجمه مرحوم فرهاد غبرایی یک بار در دهه شصت به چاپ رسیده است و بار بعد با بازنگری برادرش مهدی غبرایی, توسط نشر ماهی و در قطع جیبی منتشر شده است.
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ چاپ چهارم پاییز 1392, تیراژ 1500 نسخه, 193 صفحه, 6000 تومان
پ ن 2: ادامه مطلب اندکی خطر لوث شدن وجود خواهد داشت.
پ ن 3: نمره کتاب از دیدگاه من 4.1 از 5 می باشد. (در گوگل بوک 5 از 5)
پ ن 4: این هم لینک مصاحبهای با نویسنده کتاب
ادامه مطلب ...

"برنار" جوان حدودن 18 ساله ایست که به تازگی متوجه شده است که فرزند نامشروع مادرش است. به همین سبب با نوشتن نامه ای تند و تیز به ناپدری از خانه بیرون می زند... شب اول به نزد دوستش "اولیویه" می رود و طبعن با قضایای مرتبط با اعضای آن خانواده بیشتر آشنا می شود. فردای آن روز دایی ناتنی اولیویه به نام "ادوار" وارد پاریس می شود و طی ماجرایی این شخصیت ها به یکدیگر لینک می شوند و...
ادوار شخصیت محوری داستان است. او رمان نویسی است که در حال نوشتن رمانی با عنوان "سکه سازان" است و در دفترچه شخصی اش در مورد وقایع مختلف دور و برش و چیزهایی که در رمانش باید مد نظر قرار بدهد می نویسد. بخشی از داستان از زاویه دید دانای کل و بخشی دیگر از زاویه دید اول شخص روایت می شود که این قسمت اخیر در واقع همان دستنوشته های ادوار است.
داستان بر اساس دو ماجرای واقعی پرورده شده است: یکی باند جاعلین سکه که از نوجوانان برای رواج آن در بازار بهره می برد و دیگری هم خودکشی عجیب یک ... اما تم اصلی داستان "ریاکاری" است. دنیای آلوده و پرفریبی که آدمها مدام سکه های تقلبی به یکدیگر قالب می کنند: تظاهر و ریاکاری.
*****
ترجمه رمان شصت سال قبل و توسط مرحوم حسن هنرمندی انجام شده است و مترجم تلاش نموده همان نثر خاص ژید را دربیاورد, به همین دو دلیل شاید برای خواننده امروزی در برخی قسمت ها کمی غیرملموس باشد...البته این ترجمه کفاف کار را می دهد و خواننده پیگیر تاریخ رمان کارش راه می افتد. این رمان در سال 1925 نگاشته شده است. نویسنده در سال 1947 برنده جایزه نوبل شد..."به پاس نوشته های تاثیرگذار و هنرمندانه که در آنها به توصیف شرایط و مشکلات انسان ها و احساساتی چون عشق به حقیقت و حالات روانی پرداخته است"... این کتاب حاوی یک مقدمه درخصوص جهان داستانی ژید و یک مقدمه درخصوص قرابت های موجود بین برخی افکار ژید و اشعار زبان فارسی و یک موخره جالب که دستنوشته های ژید در زمانی که مشغول نوشتن این رمان بوده است...یعنی حدود پنج سال! از آندره ژید 4 کتاب در لیست 1001 کتاب حضور دارد که هر چهارتا به فارسی ترجمه شده است (هرچند در لیست های ترجمه فارسی شده از قلم افتاده اند) : سکه سازان, در تنگ, رذل, مائده های زمینی.
پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ نشر ماهی, چاپ دوم 1388, تیراژ 1100 نسخه, 479 صفحه, 5900 تومان.
پ ن 2: ادامه مطلب خطر لوث شدن ندارد.
پ ن 3: نمره کتاب در سایت آمازون 4.3 , در گودریدز 3.9 , در گوگل بوک 4 و نمره من 3.3 از 5 می باشد.