میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

پیش‌درآمدی بر باغ سیمانی و برنامه‌ریزی تا شب عید!

باغ سیمانی 150 صفحه است. راوی نوجوانی چهارده پانزده ساله است. خیلی روان و ساده... وقتی به انتها رسیدم مطمئن بودم که نیاز به خوانش مجدد نیست! یک روایت ساده، شبیه انشای تابستان خود را چگونه گذراندید! آنقدر ساده که تصمیم گرفتم کتاب بعدی‌ام را از امبرتو اکو انتخاب کنم! اما وقتی به یکی دو پرش کوچک داستان فکر می‌کردم و اینکه چرا چنین داستان ساده‌ای در لیست‌های باید و باید حضور دارد؟ خب، سر همین نخ را گرفتم و به جاهایی رسیدم که مرا ملزم کرد داستان را دوباره بخوانم و بعد مطلب را بنویسم. پس چند روزی به تاخیر خواهد افتاد...

برنامه‌های آتی طبعاً تغییر می‌کند و چنین خواهد بود: صحرای تاتارها (بوتزاتی)، بادی‌آرتیست (دن‌دلیلو)، منظره پریده‌رنگ تپه‌ها (ایشی‌گورو) نام گل سرخ (امبرتو اکو).

اینها باقی‌مانده کتابهایی است که دوسه‌ماه قبل برای امسال برنامه‌ریزی کرده بودم. امیدوارم که برسم برنامه را تمام کنم. اگر فرصت شد بین کارها یکی دو کار داخلی هم بخوانم که دیگر عالی می‌شود! مقاومت شکننده هم دارد چشم‌غره می‌رود!! تازه حساب کنید خانه‌تکانی و مناسک شب عید هم هست!!! اوووه انتخابات هم هست! باید کمربندها را ...

مرد معلق - سال بلو

"ژوزف" مردی جوان، متاهل، و اصالتاً کانادایی است که نزدیک به دو دهه از اقامتش در آمریکا گذشته است. هفت ماه قبل از شروع روایت، او به سربازی احضار شده است، لذا از کارش در یک آژانس مسافرتی استعفا می‌دهد و باصطلاحِ ما اقدام به گرفتن دفترچه اعزام به خدمت می‌کند اما گیر و گورهای اداری و بررسی‌ها هنوز ادامه دارد و در شروع داستان متوجه می‌شویم که این قضیه ادامه‌دار نیز خواهد بود.او برای بازگشت به محل کارش اقدام می‌کند اما اوضاع کار خراب است و امکان بازگشت او وجود ندارد. ژوزف از نیمه دسامبر سال 1942 شروع به نوشتن خاطراتش می‌کند و درواقع داستان، روزانه‌نویسی‌های راوی اول‌شخص تا اوایل آوریل 1943 است که جمعاً کمتر از چهارماه می‌شود.

وجه تسمیه داستان معلق بودن راوی است: به سربازی احضار شده است و کارش را به همین واسطه از دست داده است اما او را به سربازی نمی‌برند! احضار او به ارتش نشانه‌ی آن است که به عنوان شهروند آمریکا پذیرفته شده است اما نبردنش به سربازی نشانه‌ایست که هنوز به عنوان یک شهروند عادی پذیرفته نشده است.

داستان رنگ و بویی اگزیستانسیالیستی دارد و مضامینی چون ارزش و معنای زندگی، فردیت و احساس بیگانگی، تنهایی و انزوا، اضطراب و دلهره وجودی، مسئولیت و آزادی و از همه مهم‌تر گریز از آزادی در آن به چشم می‌خورد.

*****

سال بلو (1915- 2005) نویسنده کانادایی-آمریکایی برنده نوبل ادبیات در سال 1976 است یعنی دقیقاً در سالی که من به سیب‌زمینی می‌گفتم دیب‌دمینی! در واقع پیش از نمره دادن و پیش از گفتن جمله‌ای که در ادامه درخصوص این کتاب خواهم گفت، خواستم جایگاه خودم را مشخص کرده باشم! وقتی در سال 2006 لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند منتشر شد، از این نویسنده 7 اثر در لیست حضور داشت که در ویرایش‌های بعدی به 3 کتاب کاهش یافت: مرد معلق (1944)، هرزوگ (1964)، هدیه همبولت (1975).

بدیهی است همه‌ی کتابهای موجود در چنین لیست‌هایی نمی‌تواند منطبق بر سلیقه یک خواننده باشد مثلاً همین مرد معلق را، من در چنین لیستی قرار نمی‌دهم. این همان جمله‌ای بود که وعده دادم منتها یک نکته‌ای را باید متذکر شد: من در مورد کتابی که در دسترسم بود صحبت می‌کنم؛ یعنی نسخه‌ی ترجمه شده... هرچند محتمل است که در صورت رفع کاستی‌های ترجمه، باز هم در لیست احراز صلاحیت شده‌‌‌هایم تجدیدنظر نکنم!

..........................

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه منصوره وحدتی احمدزاده، نشر اختران (یادش گرامی)، چاپ اول1384، 2200 نسخه، 199 صفحه

پ ن 2: نمره من به کتاب 2.7 از 5 است (در سایت آمازون 4.1 و در گودریدز 3.6).

پ ن 3: سال بلو در یک مصاحبه در سال 1998 گفته است که فقط چند نویسنده عالی هستند و بقیه سیاهی‌لشگر و ول‌معطلند!

 

 

ادامه مطلب ...

قطار استانبول - گراهام گرین

اکثر شخصیت‌های اصلی داستان با کشتی از انگلستان وارد بندری در فرانسه می‌شوند و سوار قطار سریع‌السیر شرق می‌شوند؛ قطاری که در کلن و وین و بلگراد توقف می‌کند و در نهایت به استانبول می‌رسد. "مایات" تاجری جوان، ثروتمند و یهودی است که به استانبول می‌رود تا سهام یکی از شرکت‌های رقیبش را بخرد. "کورال" دختری جوان است که برای اجرای برنامه‌های رقص و کار در این زمینه به استانبول می‌رود. شخصیت تقریباً محوری داستان مردی است که در میانه‌ی راه هویت واقعیش برملا می‌شود؛ یعنی زمانی‌که قطار در کلن توقف می‌کند، خانم خبرنگاری به نام "میبل" که برای بدرقه‌ی پارتنرش "جانت" آمده است، او را می‌بیند و یقین می‌کند که خبری دست اول را به دست آورده است، پس او هم سوار می‌شود. در وین قاتلی به جمع اضافه می‌شود، اما در بلگراد، اتفاقاتی رخ‌داده است که سرنوشت اشخاص داستان را تحت تاثیر قرار می‌دهد...

آدم‌ها در مسیر زندگی با یکدیگر ارتباطاتی برقرار می‌کنند و بواسطه برخی کنش‌ها ممکن است احساس دِینی در یکدیگر ایجاد کنند. طرف مقابل به نوبه‌ی خودش می‌تواند فراموش کند یا جبران کند. این جبران کردن گاهی انجام وظیفه است لیکن می‌تواند به "وفاداری" و عشق و دوست‌داشتن تعبیر شود و تبعاتی به دنبال داشته باشد. زندگی قطاری است که حفظ تعادل در آن مستلزم داشتن انعطاف‌پذیری و فرصت‌شناسی؛ و از آن مهمتر توانایی درک حقیقت و "اعتراف" به آن است، به‌خصوص وقتی که ما با حقیقت روبرو می‌شویم. این موضوع در روابط مایات-کورال، وارن-جانت، کورال-دکتر، دکتر-مردم، مشهود است. گرین همانگونه که خودش اشاره کرده است به ایمانِ رو به افول و آن لحظه‌ای که انسان اعتقاداتش متزلزل می‌شود علاقمند است ؛ نقطه شک و تردید. شخصیت‌های این داستان هم یک‌به‌یک به این نقطه می‌رسند و شخصیت و اعتقاداتشان در بوته آزمایش قرار می‌گیرد.

*****

این دومین کتاب گراهام گرین است که در موردش در وبلاگ می‌نویسم (مامور معتمد اینجا) که هر دو از آن نوع داستانهایی است که نویسنده از آنها زمانی با عنوان سرگرم‌کننده یاد می‌کند. از این نویسنده در سال 2006 هشت کتاب در لیست 1001 کتاب حضور داشت که در ویرایش‌های بعدی به پنج عدد تقلیل یافت (صخره برایتون، پایان رابطه، کنسول افتخاری، قدرت و افتخار، آمریکایی آرام) و سه کتاب دیگر(مرد سوم، جان کلام، انگلیس مرا ساخت) جا را برای کتابهای جدید باز نمودند.

اولین چاپ این کتاب در سال 1932 منتشر و در ایران، در سال 1364 با نام "سفر بی‌بازگشت" توسط غلامحسین سالمی و سهیلا فرزین‌نژاد ترجمه و کتابسرای تندیس آن را منتشر نموده است. چاپ جدید آن با نام "قطار استانبول" چند سالی در انتظار مجوز چاپ بود... وقتی کتاب را می‌خواندم و با صحنه‌هایی روبرو می‌شدم که احتمالاً موجب تاخیر در کسب مجوز تجدید چاپ شده است، به این فکر می‌کردم که چه سیر صعودی‌ای تا سقوط طی نمودیم!

............................................

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ چاپ اول سال 1364، 371صفحه، 650ریال!

پ ن 2: نمره رمان از نگاه من 3.3 از 5 است. (در سایت آمازون 3.9 و در گودریدز 3.5)

 

ادامه مطلب ...

خانم دَلُوِی - ویرجینیا وولف

کلاریسا د‌َلُوِی زنی میانسال و حدوداً 52 ساله است. کل داستان مربوط به یک روز از ماه ژوئنِ سال 1923 است. صبح‌ِ این‌روز خانم د‌َلُوِی درحالیکه خدمتکارانش مشغول تدارک مقدمات مهمانی شب هستند، برای گرفتن گل از خانه خارج می‌شود. کلاریسا به گلفروشی می‌رود و برمی‌گردد، در اتاقش مشغول آماده‌سازی لباس مهمانی است که دوست دوران جوانی‌اش "پیتر" که از قضا خواستگار عاشق‌پیشه و پروپاقرصش بوده، به دیدارش می‌آید. شب، مهمان ها یکی‌یکی می‌آیند و مهمانی تا بامداد برقرار است. تمام!

این تقریباً بخش عمده‌ی کنش‌های شخصیت اصلی داستان در حوزه بیرونی یا عینی است. دو شخصیت مهم دیگر داستان نیز وضعیت متفاوتی ندارند: پیتر بعد از دیدار با کلاریسا در خیابان‌ها چرخی می‌زند، روی نیمکتی در پارک چرت کوتاهی می‌زند، در یک رستوران غذایی می‌خورد و پس از آن به مهمانی خانم د‌َلُوِی می‌رود. شخصیت مهم و محوری دیگر "سپتیموس وارن اسمیت" جوانی است که در جنگ جهانی اول حضور داشته و با تاثیرات مخرب جنگ بر روح و روانش، در همین روز به‌خصوص، به همراه همسر ایتالیایی‌اش (رتزیا) عازم رفتن به مطب روان‌پزشکی معروف هستند. می‌روند، تجویز و توصیه دکتر را می‌شنوند و تحت تاثیر این توصیه و زمینه‌های قبلی، سپتیموس خودش را می‌کشد و خبر مرگش وارد مهمانی‌ای که البته به آن دعوتی نداشت، می‌شود. همین!

این تمام و همین(!) کل داستان نیست! به‌قول راوی، هیچ چیز...بیرون از ما وجود ندارد مگر وضعیتی ذهنی. کشمکش‌های اصلی داستان در ذهن شخصیت‌های داستان می‌گذرد و راوی، خودش ذهنیتی است که به اذهان این شخصیت‌ها وارد می‌شود و با هنرمندی و به تناسب، روایت می‌کند. تکنیک روایی داستان "نقل قول غیرمستقیم آزاد" است، بدین‌ترتیب که راوی سوم‌شخص، ما را درجریان افکار و احساسات شخصیت‌ها قرار می‌دهد و حتا اگر دیالوگ‌هایی برقرار می‌شود، آن بخش‌هایی روایت می‌شود که مورد توجه و تکیه‌ی ذهنی است که راوی وارد آن شده است.

پیام امید به خواننده مسئول!

فرم و محتوا به‌زعم من در این رمان به‌خوبی با یکدیگر تطابق دارند اما به‌دلیل اینکه گاهی خواننده هیچ سرنخ و مدخلی برای ورود به داستان نمی‌یابد دچار سرخوردگی و پس‌زدگی می‌شود. تجربه‌ی خودم را می‌نویسم شاید به‌کار دوستانی که می‌خواهند در آینده این کتاب را بخوانند، بیاید:

مرحله‌ی اول (ذوق‌زدگی): از این‌که یکی از رمان‌های مهم تاریخ ادبیات را در دست دارم ذوق‌زده هستم.

مرحله‌ی دوم (لذت اکتشافی): از این‌که در صفحات ابتدایی با ممارست، خط داستان را پی می‌گیرم و نکات ریز و درشت فرمی و محتوایی را کشف می‌کنم لذت می‌برم.

مرحله‌ی سوم (حیرانی): کم‌کم حالِ کاشفان اولیه‌ی قطب یا صعودکنندگان انفرادی در هیمالیا را درک می‌کنم!

مرحله‌ی چهارم (شرایط انتخاباتی): بعد از طی مرحله‌ی حیرت، با خودم می‌گویم: "این" چیه!؟ الان چی‌کار کنم!؟ وظیفه‌ام ادامه‌ی خواندن است یا کتاب را کنار بگذارم؟ ناامیدانه رای به ادامه می‌دهم.

مرحله‌ی پنجم (دودوتاچارتا): کتاب را تمام کرده‌ام. علیرغم این‌که حواشی کتابم پر از علامت و نوشته شده است، نمره‌ای که می‌دهم از 3 بالاتر نمی‌رود. به سراغ مقدمات و مؤخراتی که مترجم زحمت گردآوری آن را کشیده است می‌روم.

مرحله‌ی ششم (افتادگی): در اثر خواندن نقدها برخی زوایا روشن و برخی مقولات باصطلاح "می‌افتد"!

مرحله‌ی هفتم (کنجکاوی): برخی نکته‌سنجی‌های موجود در نقدها مرا متعجب می‌کند، کنجکاو می‌شوم دوباره کتاب را بخوانم و می‌خوانم.

مرحله‌ی هشتم (حیرانی 2 یا پررویی): از این حیرت می‌کنم که چرا در خوانشِ اول آنقدر گیج شده‌ام! این‌که خیلی هم سخت و پیچیده نیست!!

مرحله‌ی نهم (ذوق‌زدگی2): از خواندن کتاب لذت می‌برم. کتابم به پرحاشیه‌ترین کتاب کتابخانه‌ام تبدیل شده است. نمره‌ای که می‌دهم از 4 پایین‌تر نمی‌آید.

مرحله‌ی دهم (شرایط انتخاباتی2): نتیجه می‌گیریم که مداومت در امور بسیار اهمیت دارد و نباید با یک‌بار و ده‌بار به درِ بسته‌یِ اصلاحات خوردن، از این راه منصرف شد!

*****

در خصوص اهمیت نویسنده و این کتاب بسیار نوشته شده است، من اکتفا می‌کنم به این‌که در سال 2006 وقتی لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ می‌بایست خواند تهیه شد، از این نویسنده 9 کتاب در لیست حضور داشت که از این‌حیث قابل‌توجه است. البته به‌قول گزارشگران، کاهش تعداد آنها به 4 در ویرایش‌های بعدیِ لیست، چیزی از ارزش‌های این نویسنده کم نمی‌کند! خانم د‌َلُوِی در کنار "به‌سوی فانوس دریایی"، "امواج" و "اورلاندو" از حاضرین همیشگی این لیست است.

این کتاب سه‌بار به فارسی ترجمه شده است:

خانم دالووی با ترجمه مرحوم پرویز داریوش (سال 1362 – نشر رواق)

خانم دالاوی با ترجمه خجسته کیهان (سال 1386 – انتشارات نگاه)

حانم د‌َلُوِی با ترجمه فرزانه طاهری (سال 1387- نشر نیلوفر)

با توجه به عناوین این ترجمه‌ها برای ترجمه‌ی بعدی عناوین د‌الُوِی، دَلاوی، دَلاووی پیشنهاد می‌گردد! باشد که ما هم سهم خود را در راه ادبیات ادا کرده باشیم.

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ نشر نیلوفر، چاپ اول (زمستان88 – علت تفاوت سال انتشار کتاب با سال انتشار مندرج در سایت کتابخانه ملی چیست؟ معطلی در ارشاد!؟) تیراژ 2200نسخه، 435 صفحه (داستان حدود240 صفجه است و باقی، نقدها و زندگی‌نامه و نکاتی است که ما را در خواندن کتاب یاری می‌دهد)، 8500تومان.

پ ن 2: نمره‌ی من به کتاب 4.4 از 5 می‌باشد (در سایت گودریدز 3.8 و در سایت آمازون 3.9)

پ ن 3: لینکهای مفید در این زمینه؛ معرفی مداد سیاه (اینجا و اینجا)

 

ادامه مطلب ...

چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟

در گوگل به‌دنبال طرح‌ جلد مناسبی برای مطلب خانم دَلُوِی بودم که با این عکس مواجه شدم. از شما چه پنهان! با دیدن نیکول-وولف فکری به ذهنم رسید. در واقع نوشتن مطلب خانم دَلُوِی کار سخت و زمان‌بری خواهد بود. امروز برای بار دوم خواندنش را تمام کردم. تقریباً از یک‌ماه قبل درگیر این کتاب هستم! اما فکری که به ذهنم رسید چه بود!؟ این بود که چند کلمه‌ای زیر این عکس بنویسم و تبدیلش کنم به یک پُست! من هم مثل کلاریسا دَلُوِی علایق خاصی دارم... علایقی که به راحتی نمی‌توان به آنها طعنه زد! یکی از آنها همین به‌روز نگاه داشتن وبلاگ با چنگ و دندان است!

حلقه‌های سربی در هوا محو می‌شوند. این جمله از متن خانم دَلُوِی می‌تواند شرحی باشد بر این عکس. حلقه‌هایی که یک لحظه ساکن می‌ماند و بعد کم‌کم وا می‌رود مثل زمان! عکاس دقیقاً همان لحظه را جاودانه کرده است... منتها عکسش حلقه‌یِ سربی کم دارد! می‌شود گفت که آن لحظه محو شدن را جاودانه کرده است. مثل یک نویسنده‌ی خلاق که می‌تواند یک روز گرم از ماه ژوئن را، در لندن تازه سربرآورده از جنگ جهانی، جاودانه کند.

دومین چیزی که به ذهنم رسید این بود که زنانِ تجسمِ شلختگی (آن‌گونه که کلاریسا‌ دَلُوِی احتمالاً برای اشاره کردن به الکلی‌ها به‌کار می‌برد) هم زندگی را دوست دارند.

نحوه‌ی دست گرفتن سیگار این را به ذهن می‌رساند که این تن، با تمام قابلیت‌هایش، به نظرش هیچ می‌رسید- مطلقاً هیچ. احساس غریب نامرئی بودن به او دست می داد؛ دیده نشدن؛ شناخته نشدن؛ اینکه دیگر ازدواجی در کار نیست.،بچه‌دار شدنی،... البته به‌گمان کلمه ازدواج در این جمله در گذرگاه انتشار تبدیل شده است به ازدواج! که بماند... باقی این جمله‌ی کلیدی هم بماند برای خودِ مطلب!

نکته‌ی بعدی پایانِ مطلق نبودن مرگ است! وولف و کلاریسا و کیدمن و کیلمن باقی خواهند ماند و در دیگران خواهند زیست. پس: دیگر مهراس از گرمای خورشید / یا از خشمِ طوفانیِ زمستان

نکته‌ی آخر این است که به‌زعم خیلی‌ها این‌گونه سیگار کشیدن دیوانگی است! خلافِ عقل است! به این دوستان باید گفت: عقل چه اهمیت دارد در قیاس با دل!؟ و اشاره کنم به دیالوگی از فیلمی که عنوانش در تیتر مطلب آمده است: دیوانگی پناهگاهی است که وقتی دروغ‌های دنیا بر سرهای کوچک ما سنگینی می‌کند به آن پناه می‌بریم.

........................

پ ن: بدیهی است که راقمِ این سطور علیرغم انتشار این عکس و توضیحاتِ ذیلِ آن هیچ گونه مسئولیتی در قبال انسداد ریه‌هایِ شما در اثر ترغیب به کشیدنِ سیگار ندارد!

پ ن 2: جملات ایتالیک آبی‌رنگ مطابق معمول از متن کتاب استخراج شده است و این بار از متن کتاب خانم دَلُوِی.