X
تبلیغات
رایتل

وقایع درونیه (3) : مصاحبه

پنج‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1390

 

در انتخابات کاندید نمی شویم

حمایت ستاد تعقل از کاندیدای دقیقه نود!

همانطور که هم بدنی های گرامی در جریان هستند پس از استعفای ستاد تعقل از اداره امور بدن در ماه گذشته , این ستاد تاکنون در هیچ مصاحبه ای شرکت نکرده و از هرگونه اظهار نظری نیز خودداری نموده است. اما امروز که روز آخر نامنویسی کاندیداهاست , ستاد به سیاست سکوت خود پایان داد و سخنگوی این ستاد در مصاحبه ای با خبرنگار این روزنامه شرکت نمود.

...

روزنامه بدن امروز: از این که پس از یک دوره سکوت طولانی قبول کردید در مصاحبه با این نشریه شرکت کنید و در مورد وقایع اخیر و استعفا و انتخابات پیش رو به سوالات پاسخ دهید متشکریم. مطمئناً این شفاف سازی ها گام مثبتی در جهت پیشبرد امور و بالاخص نهادینه شدن جامعه مدنی بدنی است. در ابتدا می خواستم با این سوال شروع کنم که چه فضایی موجب شد تا شما تصمیم گرفتید از اداره امور استعفا بدهید.

با سلام خدمت همه عزیزان , ابتدا باید اشاره کنم دلیل سکوت چند هفته ای ستاد , آرام نگاه داشتن جو بدن و وارد نکردن استرس های اضافی بود , آن هم در شرایطی که گلبول های سفید , همانطور که همه می دانند , در قسمت سینوس های بینی و مفاصل زانو و شبکیه چشم و جاهای دیگر شدیداً درگیر هستند. در سالهای اخیر فشار عصبی زیادی به سیستم بدن وارد شده و ما نمی خواستیم در چنین شرایطی , اگر نمی توانیم باری را کم کنیم به افزایش آن دامن بزنیم. فی الواقع از همین جا به جواب سوال شما می رسیم , جایی که ما خودمان را در رفع این مشکلات ناتوان دیدیم. از مشکلات کاری گرفته تا بیماری های داخلی. اینها خواسته های به حقی بود که در متن استعفانامه به آن اشاره شد. تلاش زیادی برای حل مشکلات انجام شد اما نتایج راضی کننده نبود. به این نتیجه رسیدیم که تحلیل مکرر مشکلاتی که حل نمی شود, ما را از انجام وظایف ذاتی خودمان بازداشته است. قصد قورت دادن قورباغه های بزرگ را داشتیم, اما گلوگیر بودند و پایین نرفتند! از حل مشکلات کوچک هم بازماندیم. لذا بهتر دیدیم اداره امور بدن را عضو دیگری به عهده بگیرد و ما به همان وظایف ذاتی خود مشغول شویم بلکه مثمر ثمر واقع شویم.

آیا بهتر نبود رویکردتان را نسبت به حل مشکلات عوض می کردید؟ مثلاً برخی مشکلات لاینحل را بایگانی می کردید و به امور دیگر می پرداختید.

ببینید, این پیشنهاد شما به نوعی استراتژی ما در سالهای اخیر بود. مسئله این بود که برخی مشکلات هرروز به روز می شد و صاف روی اعصاب قرار می گرفتند , ما هم به محض ورود اطلاعات, درگیر بررسی و تحلیل می شدیم که علاوه بر تلف شدن زمان , خستگی هم ایجاد می شد. به هرحال در حرف ساده بود و ما هم اینگونه فکر می کردیم ولی واقعیت چیز دیگری بود.

شما وقتی از خواسته های به حق یاد می کنید ناخودآگاه خواسته های ناحق نیز مطرح می شود. چنین چیزهایی بود؟

حق و ناحق از نظر ما البته, از دید آن اعضا شاید برعکس باشد. شاید بهتر باشد بگوییم خواسته های خارج از توان یا غیرممکن.

می شود در لفافه صحبت نکنید!

غور قورباغه نه از غرض است    ترک عادت موجب مرض است

نمی خواهم وارد این بحث بشوم. فقط یک مثال از خودمان بزنم , اگر انتظار داشته باشیم حافظه مثل بیست سال پیش عمل کند انتظار درستی نیست. بالاخره شرایط سن و سال و غیره را باید مد نظر داشته باشیم. وقتی به واسطه برخی قراردادها و پیمان هایی که سالهای گذشته بسته ایم , در برخی زمینه ها در شرایط تحریم قرار گرفته ایم همه اعضا باید شرایط را درک کنند. ما هرکاری را که دوست داشته باشیم نمی توانیم بکنیم , مانع درونی هم اگر نداشته باشیم منع بیرونی داریم. این را اعضا باید درک کنند. من برخی موانع را تایید نمی کنم اما وجودشان را هم انکار نمی کنم.

من سوالم رو پس گرفتم , در این زمینه از شما نمیشه چیزی بیرون کشید! در برخی از اعتراضات مطرح می شد که شما به جای حل برخی مشکلات چسبیدید به کارهای بی ربط و بدون فایده ای نظیر کتابخوانی و وبلاگ نویسی و...

شما حرف خارج از لفافه می خواستید؟ پس بگذارید رک بگویم که این اعتراض از مزخرف ترین چیزایی بود که در آن ایام مطرح می شد. یکی از زیربنایی ترین کارهایی که در سالهای اخیر انجام دادیم همین دو کار بود. متاسفانه در بیرون از بدن ما به برخی از اصطلاحات جفا شده است, اگر نبود آن جفا ها, می گفتم که این کار از زمان مادها تا کنون بی نظیر بوده است! البته این بابت مزاح عرض شد. خودتان واقفید که زمان های مرده را اختصاص دادیم به این کار. مثلاً همین الان که داریم مصاحبه می کنیم این جناب رییس در فاصله 70 سانتی متری نیمرخ راست ما نشسته و زیر چشمی نوشتن ما را زیر نظر دارد. الان چه کار مفید دیگری می توانستیم بکنیم؟ برای مشکلات ریزش مو الان کاری می توان کرد؟ می شود خوابید؟ می شود درخواست های فست را انجام داد؟

امروز آخرین مهلت ثبت نام کاندیداهاست. واقعاً نمی خواهید کاندید بشوید؟

دلایل استعفا هنوز پابرجاست. ببینید, دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چندان عقلانی نیست, لذا وجهی ندارد که عقل در بدن اداره امور را در دست داشته باشد.

حتماً شنیده اید که احساسات هم کاندیدا نمی شود.

کار درستی می کنند! در این دنیایی که هر کس و ناکسی گند می زند به احساسات آدم , بهتر است که احساسات هم در صدر امور نباشد. بالاخره ستاد احساسات هم تجربه راهبری امور را در مقاطعی به عهده داشته است و آنها هم می دانند دنیا چگونه است.

خب! به نظر ما که دیگه عضو صاحب صلاحیتی باقی نمی مونه! به نظر شما اینجوری ممکن نیست به سیستم بدن گند زده بشه؟ خودتان که به اعتقادات و تمایلات برخی اعضا واقفید...

شما فکر می کنید همه آدم های دیگر, اختیار امورشان دست عقل یا احساساتشان است؟ این طور نیست. بعضی ها چشمانشان همه کاره است , بعضی ها گوش هایشان و برخی هم همین فست... قطعاً نمی شود گفت که آنها آدمهای خوشبختی نیستند و همه بدبختند, مهم این است که با توجه به فضایی که در آن زندگی می کنیم انتخابمان را انجام بدهیم. در مورد عضوهای مختلف هم درست است که برخی سطحی هستند و درصد بالایی از آراء را هم این تیپ اعضا دارند اما باید قبول کرد که آرای آنها را اعضای تاثیرگذار شکل می دهند. وقتی بخش های تاثیرگذار در یک موضوع, دچار یک خطای تاریخی شوند, طبیعیست که از باقی اعضا نمی توان انتظار داشت. از طرف دیگر هم برخی چیزها را نمی توان راحت عوض کرد. چیزهایی که سالهای سال قدمت دارند و باصطلاح خودمان ژنتیکی شده اند. مثلاً همین پوست لب! می دانید که آنها معتقدند که اگر کارشان را درست انجام بدهند و سلول های خوبی باشند پس از مرگشان در زندگی بعدی در جای بهتری متولد می شوند. همین دو سه سال قبل بود که شایع شد چند تا از سلول های متوفی , روی لبهای براد پیت متولد شده اند!! حالا برای این عزیزان هرچه قدر استدلال بکنیم حاضر نیستند قبول کنند. برخی از اعضا هم به این خرافات غیر مستقیم دامن می زنند. اگر یادتان باشد در همان ایام میزان اطلاعات تصویری ای که از همسر جناب براد پیت از طریق چشم وارد سیستم شد چند برابر شد. واقعاً نمی شد کار چندانی کرد. حالا خوشبختانه این نوعش زیاد ضرری نداشت...

قبول دارم. اتفاقاً با توجه به همین حرف هاست که ما نگرانیم. اگر شما در این انتخابات کناره بگیرید و حضور فعال نداشته باشید ممکن است اعضایی روی کار بیایند که... آیا قصد حمایت از عضو خاصی را ندارید؟

در این مدت که سکوت کرده بودیم, در حال رایزنی با یکی از اعضای کارآمد, که بدن ما الان به حضور ایشان احتیاج دارد بودیم. خوشبختانه توانستیم ایشان را قانع کنیم که در انتخابات شرکت کند و امروز هم ایشان ثبت نام نمودند.

امروز فقط یک عضو ثبت نام کرده!!! یعنی منظورتان تخم است؟؟

دقیقاً

عجب! گفته بودند کاندیداهای مهم همیشه در آخرین لحظات ثبت نام می کنند. اما چرا تخم؟ فکر کنم برای همه این سوال پیش بیاد...

دو دلیل مهم هست. اول این که باید به شرایط محیطی توجه کرد. اکثر کارشناسان اذعان دارند که دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تخماتیک شده است و روند پیش رو هم به سمت تغلیظ این خصلت است. پس انتخاب تخم موجب هماهنگی بیشتر با دنیای بیرون می شود و لازم به توضیح اضافه نیست که عدم هماهنگی با دنیای بیرون چه قدر مشکلات را زیادتر می کند. دلیل دوم که از این هم مهمتر است برمی گردد به توانایی های این عضو ; هیچ عضوی از بدن توانایی تحمل مشکلات بزرگ , آن هم تحملی که عوارض چندانی نداشته باشد را ,مانند تخم ها ندارد. ما چند بار این توانایی را تست کردیم و جواب گرفتیم. دایورت هایی که این اواخر انجام شد اثرات مثبتی داشت.

خب چرا به همین شیوه ادامه ندادید و استعفا دادید؟ می توانستید مشکلات بزرگ را دایورت کنید به تخم ها و خودتان مشغول امور دیگر شوید.

نکته کلیدی همین جاست. ببینید وقتی اداره امور دست ما باشد و مشکلات ابتدا وارد ستاد تعقل بشود, حتی اگر بخواهیم سریعاً آن را دایورت کنیم , مطمئناً با توجه به شرایط , زمان انجام کار بین کسری از ثانیه تا چند شبانه روز طول خواهد کشید, درحالیکه در همان کسری از ثانیه نیز کلی از سلول های مغزی درگیر می شوند و لذا دچار اثرات سوء آن می شویم. درحالیکه وقتی اداره امور به عهده تخم ها باشد مشکلات در همان ابتدا وارد تخم می شوند و اساساً از آنجا خارج نمی شوند! در این صورت ما هم می توانیم به امور مهمی که قابل حل هستند بپردازیم. اعضای دیگر نیز به همین ترتیب... ما فکر می کنیم تنها در این صورت است که همه امور می تواند در روال صحیح خود قرار بگیرد.  

جا دارد که در انتهای این گفتگو به نمایندگی از کلیه سلول های مغزی از این فداکاری که ایشان انجام داد و وارد انتخابات شد, تشکر کنم. مطمئن هستیم که در صورت تبیین درست توانایی های تخم, اکثریت آراء به این عضو شریف و کارآمد تعلق خواهد گرفت و رجاء واثق داریم که در سایه مدیریت ایشان وضعیت بهبود خواهد یافت.

.

پ ن 1: هنوز شوخی تمام نشده است و پس از آن به ترتیب سراغ فرانی و زویی و سه گانه نیویورک خواهم رفت.

وقایع درونیه1 , وقایع درونیه2 

برچسب‌ها: انتخاب

من گنجشک نیستم مصطفی مستور

یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390

  

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن! 

.

راوی (ابراهیم) چند ماه قبل, همسرش و دخترش که هرگز زاده نشد را پشت سر هم از دست داده است و همین موجب شده است سوالاتی در باب نهایت زندگی و مرگ  برایش به وجود بیاید و همین سوالات  و غم مرگ همسری که عاشقانه دوستش داشته است موجب به هم خوردن تعادل روانیش شده است و خواهرش او را به آسایشگاه روانی آورده است. آسایشگاهی که از برخی جهات خاص است (مکان داستان همانجایی است که دویدن در میدان تاریک مین در آن جریان داشت); کسانی که در آن حضور دارند ظاهراً دیوانه هستند اما بیشتر به فیلسوفان شبیهند و به تصریح متن بیشترشان معلوم نیست چرا آنجا حضور دارند. مدیر آسایشگاه (کوهی) آدم عوضی و مستبدی است و قوانین خشک و غیرمنطقی وضع نموده است (ظاهراً به صورت مستقیم از پادگان بغل آسایشگاه , به مدیریت آنجا آمده است!). او برای اداره کردن , تئوری هم دارد : گفت اینجا ترکیبی است از رفاه و فشار. گفت رفاه می‌دهیم و فشار می‌آوریم. گفت هر چه رفاه را بیشتر کنیم، فشار را هم به تناسب آن زیاد می‌کنیم. گفت از آمیختن این دو شیوه است که تعادل شما عوضی‌ها را که به‌هم خورده است دوباره برقرار می‌کنیم. او فشار را موهبتی می داند که از طریق آن می تواند روح آدمها را بازسازی کند. او همه را از تماس با زنان برحذر می دارد و بر اهمیت این موضوع جهت بهبودی بیماران تاکید دارد. با همه این احوال, مقایسه وضعیت داخل و خارج همانند مقایسه طاعون و تیفوس است و یا به قولی بیرون از داخل بدتر و داخل از بیرون بدتر ... و این البته تعریضی است بر جامعه:

 یواش یواش دارم مطمئن میشم که نمی شه کاری کرد.هیچ کاری نمی شه کرد.دارم مطمئن میشم که همه چیز غلطه. همه چیز از بیخ و بن غلطه.هیچ چیز سر جاش نیست.انگار یه مشت خوک رو بریزی توی مزرعه.یه مشت خوک مریض!

مرگ

مشکل راوی تحت عنوان ترس از مرگ مطرح می شود و اسم داستان هم به همین ترس ارتباط دارد.

از وقتی که افسانه بچه را ناخواسته سقط کرد و من دفنش کردم دائم حس اش می کنم. قبلا نبود. این را مطمئنم. با سقط بچه آمد. نمی فهمم چه ربطی به هم داشتند. نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن. از این فکر که ته این زندگی چیست؟ از این فکر که زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و تو دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیز متوقف می شود.

راوی در انتهای داستان در اثر صحبت های مرد مست متحول می شود. اما با تقدیر از سخنان مرد مست در خصوص لولو سر خرمن بودن مرگ برای ترساندن گنجشک ها , میله بلورین! به این جمله دانیال در اواسط داستان اهدا می شود:

...هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.

زن

راوی در ابتدای داستان غم مرگ همسرش را مطرح می کند و اینکه نمی تواند او را فراموش کند. او فراموش کردن زنش را (حتی پس از مرگش) همانند پاک کردن نیمی از وجود خود می داند و این کار را برای خودش امکان پذیر نمی بیند. هرچند رندانه اشاره می کند که برخی همه وجودشان را پاک می کنند و آب از آب تکان نمی خورد! این زن چه مختصاتی دارد؟ افسانه در یک کلام ساده است (ساده در مقابل پیچیده):

 افسانه عاشق زندگی و همه ی سرخوشی های آن است. یا بهتر است بگویم بود. برای من زندگی فقط می گذشت اما برای افسانه زندگی جریان داشت. هیچ چیز مثل شنیدن خبر عروسی کسی او را شاد نمی کرد. جریان ازدواج های بستگان را انگار مهم ترین وقایع تاریخی و سیاسی دنبال می کرد. طوری از عروسی های گذشته حرف می زد انگار داشت اخبار مهمی مثل فتح کره ی ماه یا کشف قاره ی تازه ای را گزارش می داد. عید نوروز برای او مهم ترین حادثه ی سال بود. از اوایل اسفند مهیای برگزاری مراسمی می شد که انگار آیینی مذهبی، مقدس بود. جزییات آن را با وسواس و حوصله به دقت انجام می داد. از برق انداختن شیشه های پنجره گرفته تا تغییر دکوراسیون خانه تا خرید مانتو و روسری و کفش و کیف برای خودش و پیراهن و شلوار برای من، تا کاشتن سبزه تا خرید ماهی قرمز- که انتخابش همیشه با سخت گیری وسواس آمیزی همراه بود- تا چیدن سفره ی هفت سین تا دید و بازدید عید- که همه ساله طبق فهرستی حساب شده و بلند بالا تنظیم می شد- تا کارت های تبریک و پشت نویسی آن ها و سیزده بدر و تا هر چه که در متن و حاشیه به این مراسم مربوط می شد. وقتی می شنید یکی از زن هایی که می شناخت آبستن است چنان ذوق می کرد که انگار در مسابقه ی مهمی برنده شده بود. پارسال که یک جفت کلاغ زشت روی چنار گوشه ی حیاط لانه کردند و یکی از تخم هاشان را باد انداخته بود کف حیاط، طوری به تخم له شده نگاه می کرد انگار جنازه ی آدمی است که تابستان همان سال در جاده چالوس با هم دیده بودیم. اشک جمع شده بود توی چشم هاش و کم مانده بود بزند زیر گریه.

امیرماهان خصوصیات مقدسی را در زنان خانه دار و دانیال آن را در تاجی (زن نظافتچی) می بیند, اما انواع و اقسام زنان مطرح شده در داستان بخشی از این خصوصیات را دارا هستند و به نوعی تقدیس می شوند, به خصوص در مقابل مردانی که دربند حقه بازی و پول و قرارداد و سود و چک بانکی و کلاً پیچیدگی های عصر جدید شده اند, مردانی که در پادگان بغلی مدام تمرین کشتن می کنند!

دانستن مردن است

زمانی که در دنیای جدید فجایعی رخ می دهد یا مردم از حل بحران ها عاجز می شوند و به بن بست می رسند; درست یا غلط, یکی از متهمین ردیف اول علم و دانش به عنوان زیربنای دنیای مدرن است. از این روست که دانیال می خواهد چراغ مغزش را خاموش کند و یا از آدمیت استعفا بدهد و سنگ و چوب و خاک باغچه را به آدمی ترجیح می دهد.

در همین رابطه در داستان , در خصوص بدترین وضعیت ممکن پرسشی مطرح می شود. در پاسخ ابتدا وضعیت مادری که فرزندش بیماری لاعلاج دارد و از دست کسی کاری بر نمی آید , توصیف می شود. در مرحله بعد , تصویر اجسادی که در اثر زلزله مرده اند به ذهن راوی می آید و وضعیت بدتر بعدی کشتار است, کشتاری که انشانها با هوشمندی علیه یکدیگر اعمال می کنند. بدتر از آن وضعیتی است که زمینه ساز کشتار می شود و در انتها بدترین وضعیت را دانستن خیلی چیزهای اضافه ذکر می کند:

بدتر از کشتن آدمها چیز هاییه که می دونیم. منظورم خیلی چیز هاست. کاش می شد همه ی درها و دریچه های دانستن رو بست. کاش می شد برگشت. می شد کسی شد مثل تاجی. مثل مادر دانیال. مثل مادر من که میاد اینجا و حتی جدول ضرب رو هم بلد نیست و حتی نمی دونه که زمین دور خورشید می چرخه.

اشکالات کوچک

راوی و زنش ظاهراً هم دانشکده ای بوده اند و از این طریق آشنا می شوند که با توجه به رشته راوی (فلسفه) و رشته افسانه (عکاسی) هم دانشکده ای بودن کمی دور از ذهن است. یا در همان صحنه آشنایی که سال 1380 است , افسانه چند تار موی بیرون مانده خود را به زیر روسری می فرستد, که با توجه به اینکه دانشجویان در محیط دانشکده مقنعه سر می کنند , کمی دور از ذهن است (دقیقش رو خانم ها بگن چون من دقت نمی کردم!). از همین تیپ گیرها , صحنه ایست که راوی از پنجره آسایشگاه به ماشینهای عبوری در اتوبان نگاه می کند و سعی می کند به آدمهای داخل اتوموبیل ها نگاه کند (سرگرمی مورد علاقه من!) و ... کاری که طبیعتاً در ارتفاع همسطح با ماشین ها ممکن است نه از طبقه نهم!

***

مطابق داستانهای قبلی مستور, شخصیت های قبلی در این داستان هم حضور دارند و دغدغه هایشان نیز طبیعتاً همان ها هستند. نویسنده جایی بیان کرده است که شخصیت هایش در این داستان حرفهای قبلی خود را تکمیل تر کرده اند.  

به نظر خودم اگر خواننده ای این کتاب را به عنوان اولین کتاب از مستور بخواند محتملاً لذت خواهد برد ولی اگر چندمین کتاب باشد , کمی برایش تکراری خواهد بود و باصطلاح فاز نمی دهد. 

این کتاب را نشر مرکز در 88 صفحه منتشر نموده است. (مشخصات کتاب من: چاپ پنجم 1387 در تیراژ 5000 نسخه و قیمت 2300 تومان) 

پ ن 1: جمله "دانستن مردن است" برگرفته از دیالوگی است که یکی از شخصیت های سریال "لبه تاریکی" در قسمت آخر بیان می کند. قریب به مضمون است چون بیش از بیست سال از زمان پخشش گذشته است! ولی سریال جالب و دوست داشتنی ای بود با اون موزیک زیبای اریک کلاپتن...

پ ن 2: نمره کتاب 2.8 از 5 است.

ساعات خوش!

چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390

پریشب یک مراسم عروسی رفتیم. پسر کوچیکه که سه سال و نیمه است با همراهان به قسمت زنانه رفت . در اتاقی که مدعوین خود را آماده حضور در مراسم می کردند نگاهی به اطراف می کند و با شوق و ذوق از عمه اش می پرسد: اومدیم استخر!؟! همگان صیحه ای زدند و ساعاتشان خوش شد...

.

پ ن 1: مطلب بعدی "من گنجشک نیستم" خواهد بود. قول می دم!

پ ن 2: نصف شوخی رو خوندم اما چند روز وقفه خواندن پیش اومد اما در اولین فرصت تمام خواهد شد.

پ ن 3: کتاب بعدی را از میان گزینه های زیر انتخاب کنید , گزینه ها همگی به نوعی با نیویورک مرتبط اند و چند روزی هم بیشتر از سالروز واقعه یازدهم سپتامبر نگذشته است...:

الف) خانم هریس به نیویورک می رود   پل گالیکو

ب) توطئه میکروبی در نیویورک   رابین کوک

ج) سه گانه نیویورک  پل استر

د) فرانی و زویی  جی دی سلینجر (متولد نیویورک)

ه) تورتیا فلت  جان اشتین بک (متوفی به نیویورک)

برچسب‌ها: کودکی

اقدام خواهد شد هاینریش بل

یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390

 

این داستان کوتاه را از کتاب وزین "یک درخت, یک صخره, یک ابر" انتخاب کرده ام. ذیل عنوان کتاب روی جلد نوشته شده است: برجسته ترین داستانهای کوتاه دو قرن اخیر. البته من با اینکه برخی داستانهای کتاب رو دوست دارم و اون رو کتاب خوبی می دانم با این کلمه برجسته ترین مشکل دارم! مخصوصاً با "ترین"...

کاش می نوشتند داستانهای برجسته دو قرن اخیر...

این کتاب با ترجمه حسن افشار و توسط نشر مرکز منتشر شده است. (کتاب من چاپ چهارم , سال 1386, در 820 صفحه و به قیمت 12000 تومان می باشد)

در مورد نویسنده هم احتیاج به توضیح خاصی نیست: اینجا و اینجا را جهت خالی نبودن عریضه می آورم.

.

فایل صوتی

عروسک فرنگی آلبا دسس پدس

چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1390


 

جولیو بروجینی یک وکیل چهل ساله است که روزی به صورت اتفاقی با ایوانای هفده ساله برخورد می کند. چیزی در درونش به تپش می افتد! همه برنامه هایش به کنار می رود و یک هدف مشخص جای همه را می گیرد: هدایت دختر به سمت تختخواب, به هر قیمتی که شده است .او یقین دارد که عاشق دختر نشده است و کشش او به سمت دختر تنها حاصل هوس و شهوت است لذا برای رسیدن به هدفش با ناملایمات و سوء ظن هایش کنار می آید. لذا هدفش را دنبال می کند و زندگیش در مسیر خاصی قرار می گیرد و...

***

داستان خیلی ساده است و طبیعتاً روان است (البته داستان ساده و غیر روان هم داریم!). روایت خطی و بدون پیچ و تاب , خیلی هم به درون شخصیت ها نمی رود. یک هدف و شعار ساده دارد:

بشر وقتی برده شهوت شود دیگر مغزش کار نمی کند و خود را به آب و آتش می زند.

و به نظرم در راستای هدفش تا حدودی موفق بوده است اما خوب , خیلی معمولی بود. به نحوی که بعد از خواندن با خودم گفتم این کتاب برای چه در لیست 1001 کتاب قرار گرفته است؟ بعد که لیست را نگاه کردم دیدم من اشتباه کردم و بنده خدا جزء لیست نبود!! و لذا کمی آرام شدم!

علاوه بر هدف فوق, کتاب یک بیانیه ایست علیه مردان و به خصوص مردان در سنین چل چلی! (عاقله مردان جهان متحد شوید!). غیر از مسیر داستان ,نویسنده یک بار از زبان جولیو چنین می گوید:

همه مردها همان منظور خاص را دارند و بس. و کسانی که آن را به زبان نمی آورند, از بقیه بدتر هستند. مدام فکرش را می کنند. (البته اینجا جولیو در پی از میدان به در کردن رقبای احتمالی است و لذا از درجه اعتبار ساقط است!)

در جای دیگر حمله را تکمیل می کند و از زبان دختر چنین می گوید:

امروزه همه از جوانان بد می گویند. می گویند که فاسدالاخلاق هستند. دیگر نمی دانند که عاقله مردها چقدر بدتر از جوان ها هستند. چیزی در سر ندارند بجز آن قضیه.

حالا من هی هشدار می دم و شما هی جدی نگیرید و زیرآب همدیگرو بزنید!...

***

از این خانم نویسنده ایتالیایی تاکنون چند کتاب (از طرف او, دفترچه ممنوع, تازه عروس, عذاب وجدان, درخت تلخ, دیر یا زود) به فارسی ترجمه شده است که اکثر آنها توسط بهمن فرزانه ترجمه شده است.این کتاب ترجمه خوبی دارد و البته از ایشان انتظاری جز این نیست (ایشان نزدیک پنج دهه است که در ایتالیا زندگی می کند). فقط در دو مورد از عطر پیچ امین الدوله یاد می کند که کمی برای خواننده ثقیل است. البته این ایراد نیست چون اسم فارسی این گل همین است, همین گل های یاس زرد و سفید که مثل پیچک رشد می کند و بوی معرکه ای دارد و معمولاً از دیوار حیاط برخی هموطنان خوش ذوق آویزان است و در فصل گلدهی خیرش به همگان می رسد. به هر حال به این واسطه یه چیزی یاد گرفتیم!

اسم کتاب هم در اصل عروسک خالی است و فرنگی اش اضافه است و وجهی ندارد و حتی کمی مثل عنوان کتاب "در غرب خبری نیست" گمراه کننده است.

.

پ ن 1: مشخصات کتاب من= نشر ققنوس , چاپ چهارم 1386 , تیراژ 1650 نسخه , 224 صفحه و قیمت 2200 تومان.

پ ن 2: نمی دانستم در کلیسای کاتولیک در موارد خاص و با اجازه پاپ , ازدواج عمو با برادرزاده امکان پذیر بوده است.

پ ن 3: آیا اینگونه است؟!

پ ن 4: نمره کتاب از نگاه من 2.8 از 5 است.

( تعداد کل: 10 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل