X
تبلیغات
رایتل

انتخاب کتاب در کمال خونسردی!

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1396

در خبرهای این چند روز گذشته یک مطلب بود که با لبخند برای همدیگر فرستادیم... قهرمانی تیم وزنه‌برداری یا قرار گرفتن تیم فوتبال در گروه مرگ و خبرهایی از این دست نبود بلکه قرار گرفتن کشورمان در صدر کشورهای دنیا از حیث عصبانیت! دوست داشتم بدانم شاخص‌های این ارزیابی چه مواردی بوده است... هنوزم دوست دارم! البته این نه به این معناست که بخواهم در صحت و سقم این قضیه تشکیک یا چند و چون کنم بلکه صرفاً دوست داشتم بدانم شاخص‌های اندازه‌گیری این موضوع چه چیزهایی بوده است. در واقع اگر برای محققان اجتماعی و ارزیابان و تحلیلگران این مقولات از جنس متغیرهای علمی و تحقیقاتی است برای ما از جنس خاطره است!

چند وقت قبل پشت فرمان، داشتم در یکی از اتوبانهای منتهی به تهران می‌راندم. حداکثر سرعت مجاز 100 کیلومتر در ساعت بود و من هم دقیقاً با همین سرعت در خط دو حرکت می‌کردم. گاهی از سمت چپم اتومبیل‌هایی با گذشتن از حد مجاز سرعت، اقدام به سبقت گرفتن می‌کردند که طبعاً این امری است بین خودشان و دوربین‌ها و قانون و جان خودشان و چیزهایی از این دست... البته غیرمستقیم به ما هم برمی‌گردد اما خُب فعلاً موضوع بحث ما نیست... اصولاً من در خط سبقت کمتر می‌روم چون حوصله رانندگانی که سپر به سپر می‌چسبانند و چراغ می‌زنند و بوق می‌زنند را ندارم. القصه، خط دو بودیم و حداکثر سرعت مجاز، ناگهان یکی از خودروها اقدام به گرفتن سبقت از راست کرد و از سمت شاگرد با یک حالت برافروخته‌ای مرا مورد تفقد قرار داد!

صحنه جالبی بود! آخه واسه چی!؟ سمت چپم که خالی بود!؟ این یکی از بی‌سبب‌ترین و غیرمترقبه‌ترین فحش‌هایی است که در طول عمرم دریافت کرده‌ام. مانده بودم بخندم یا اقدام متقابل بکنم یا... حال آن لحظه‌ام تقریباًً حالتی شبیه حال کافو بعد از قرعه‌کشی جام جهانی و در هنگام دیدن صفحه شخصی‌اش شده بود!

.........................................

حالا در کمال خونسردی به ادامه مطلب بروید. سه گزینه از ادبیات روسیه در انتظار شماست. به یکی از گزینه‌ها رای بدهید بلکه قسمت شد در کنار یکدیگر آن کتاب را بخوانیم و لحظاتی از این وضع و اوضاع فارغ شویم! نمی‌دانم ما چندبار دیگر باید ثابت بکنیم که در هر امری می‌توانیم بدون دلیل و یا حتی شوخی‌شوخی به حد اعلای عصبانیت برسیم و ... دشمنانِ ما چرا حالیشون نیست!؟

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

آس و پاس در پاریس و لندن- جورج اورول

پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396

خیلی از نویسندگان بزرگ و مطرح دنیا گذارشان به پاریس افتاده است؛ همینگوی، مارکز، فیتزجرالد، یوسا، کوندرا، فوئنتس، تورگنیف، آستوریاس و... در میان آنها نحوه حضور جورج اورول حکایت منحصر به فردی است. اورول در 25 سالگی به پاریس رفت و تجربه حضور چندین ماهه‌اش در آنجا، دستمایه انتشار نخستین کتابش «آس و پاس در پاریس و لندن» شد.

او با نام اصلی اریک آرتور بلر در هندوستان از پدر و مادری انگلیسی متولد شد. اجدادش از اشراف برجسته‌ انگلیسی بودند، اما از نظر مالی چیزی برایشان به‌ ارث نرسیده بود. پدرش در ادارهٔ خدمات رفاهی هندوستان کار می‌کرد. زمانی که یک‌ساله بود، مادرش او و خواهر بزرگترش را به انگلستان برد. در هشت‌سالگی با استعدادی که داشت توانست در یک مدرسه مناسب با هزینه‌ای کمتر از معمول، ثبت‌نام کند و سرانجام به یکی از دبیرستان‌های معروف کشور (ایتن) وارد شد. فارغ‌التحصیلان این مدرسه معمولاً به دانشگاه‌های معتبر وارد می‌شدند و پس از آن جایگاه‌های مناسبی را در مشاغل دولتی به خود اختصاص می‌دادند اما اریک به جای دانشگاه به خدمت پلیس سلطنتی درآمد. دلیل عدم ورودش به دانشگاه نمره‌های پایین و فقر مالی عنوان شده است.

او به برمه اعزام شد و تجربیات ویژه‌ای را از سر گذراند. زمانی که همسالانش در انگلستان در دانشگاه به سر می‌بردند، او ناچار بود مسئول امنیت ناحیه‌ای با بیشتر از دویست هزار نفر باشد. آزردگی خاطر او از این دوران در رمانی که چندین سال بعد با نام روزهای برمه منتشر کرد نمایان است. در 1927 از سمت خود به عنوان پلیس استعفا داد و به انگلستان بازگشت و کوشید به نوشتن مطلب برای روزنامه‌ها بپردازد. درآمد آنچنانی نداشت و از اندوخته‌ی خودش در زمان کار در برمه زندگی می‌کرد. وقتی پس‌اندازش رو به اتمام بود، در 1928 به پاریس که شهر ارزان‌تری نسبت به لندن بود، رفت و در منطقه‌ای کارگر‌نشین اتاقی گرفت.

او در ابتدا با بودجه‌بندی سعی در اداره زندگی‌اش می‌‌کند و با گرفتن یکی دو شاگرد و تدریس زبان انگلیسی، به هر نحوی که هست زندگی را می‌گذراند اما با از دست دادن شاگردانش در سراشیبی فقر قرار می‌گیرد. کار به گرو گذاشتن لباس‌هایش می‌کشد و  تحمل گرسنگی! در این دوران به سراغ دوستی می‌رود که سابقاً افسر ارتش تزاری روسیه بوده است و در پاریس از طریق کارهایی همچون خدمتکاری در هتل و... زندگی را می‌گذراند اما حالا او هم بیکار و وضعش بسیار بدتر از اوست. این دو نفر حکایتهای غریبی در هنگام تلاش برای یافتن کار و مبارزه با گرسنگی و فقر دارند که واقعاً خواندنی است... و قابل توصیه.

******

این کتاب اولین اثر نویسنده است که در سی سالگی و با نام مستعار جورج اورول منتشر شد. این کتاب، رمان نیست و تقریباً گزارش بخشی از زندگی نویسنده است. اگر بخواهم به نمونه‌ای از این دست اشاره کنم به یاد «وازدگان خاک» آرتور کستلر خواهم افتاد. در هر دو مورد به نوعی شباهت‌هایی با داستان و رمان می‌بینیم و شاید به همین دلیل برای خواننده بسیار جذاب هستند. جالب است که انتشارات پنگوئن در نوبت دوم چاپ این کتاب، آن را در رده رمان طبقه‌بندی می‌کند که همین امر موجب فروش خوب اثر می‌شود.

..................

این کتاب هفت هشت باری به فارسی ترجمه شده است و طبق معمول با عناوین کمی متفاوت: آس‌و‌پاس‌ها، محرومان پاریس و لندن، آس‌و‌پاس‌های پاریس و لندن و آس‌و‌پاس در پاریس و لندن. در اوایل دهه 60 سه ترجمه همزمان توسط اکبر تبریزی، علی پیرنیا و اسماعیل کیوانی؛ حدود سی سال بعد سه ترجمه تقریباً همزمان دیگر توسط زهره روشنفکر، علی منیری و کار مشترک محمد نصیری دهفان و محمود حبیب‌الهی؛ و این اواخر دو ترجمه توسط آوینا ترنم و بهمن دارالشفایی. ترجمه‌های اکبر تبریزی، آوینا ترنم و بهمن دارالشفایی به چاپ‌های مجدد رسیده‌اند. من ترجمه آقای دارالشفایی را خواندم که انصافاً ترجمه خوبی هم بود.

.........................

مشخصات کتاب من: آس و پاس در پاریس و لندن، بهمن دارالشفایی، نشر ماهی، چاپ چهارم 1396

پ ن 1: نمره کتاب از نگاه من 4 از 5 است. (نمره در گودریدز 4.1 و در سایت آمازون 4.3)

پ ن 2: می‌خواهم یک دعا بکنم که طبعاً طنازانه است ولی شما آمین را بگویید جای دوری نمی‌رود: امیدوارم نرخ رشد تعداد خوانندگان یک کتاب از نرخ رشد تعداد مترجمینش پیشی بگیرد!

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
برچسب‌ها: جورج اورول، فقر، نوشتن، پاریس

آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند - حامد حبیبی

پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1396

این مجموعه شامل نه داستان کوتاه است که می‌توان نقطه مشترک و محور آنها را در مقوله ترس و اضطراب طبقه‌بندی کرد. اگر موضوعاتی نظیر تنهایی یا روزمرگی هم در برخی از داستانها خودی نشان می‌دهد آنجا هم ترس از تنهایی و ترس از روزمرگی دستِ بالا را دارد.

ترس و اضطراب البته تفاوت‌هایی دارند. ترس، احساسی است که در تقابل با خطرات واقعی به آدم دست می‌دهد اما اضطراب، همان احساس است با منشاء ناشناخته... ممکن است تهدید خارجی وجود هم نداشته باشد و فقط در ذهن ما ریشه دوانده باشد.

من وقتی بالای یک بلندی می‌ایستم و پایین را نگاه می کنم، ارتفاع را می‌بینم، ناخودآگاه درد ناشی از سقوط در ذهنم محاسبه و برآورد می‌شود، درد را حس می‌کنم، از افتادن و سقوط وحشت می‌کنم... و خودم را کنار می‌کشم. اغلب آدمها در چنین موقعیتی احساسی مشابه را تجربه می‌کنند. اما در مواجهه با مقوله تنهایی واکنش‌ها متفاوت خواهد بود؛ برخی در آن خطرات بالقوه‌ای مشاهده می‌کنند و از آن دچار اضطراب می‌شوند، عده‌ای چیز خاصی در آن نمی‌بینند و حس ماندگاری را در این مواجهه تجربه نمی‌کنند و حتی برخی ممکن است با حسرت و یک‌جور نوستالژی در آن ببینند و زیر لب زمزمه کنند: یادش به خیر! حالا یک پله آن‌ورتر برویم و مقوله شهر و شهرنشینی را مد نظر قرار بدهیم. بدون شک تعداد کسانی که چیزهای خطرناکی در آن می‌بینند کاهش می‌یابد و بر تعداد افراد گروه‌های دیگر اضافه می‌شود. برخی از این خطرها یا احساس خطرها حاصل یادگیری است و نتیجه قدرت دید! خیلی از آدمها به راحتی در کنار این مقولاتی که به‌زعم برخی وحشتناک است زندگی می‌کنند... خیلی هم راحت... مثل کودکانی که هنوز بازخوردی از مقوله ارتفاع ندارند و رفتارهای پرخطر (از دید ما) را روی دسته مبل و صندلی و امثالهم بروز می‌دهند.

خلاصه آنکه برخی از مقولاتی که در این داستانها بیان می‌شود ممکن است برای خواننده مضطرب‌کننده نباشد... اما اگر خوب بخوانید ممکن است از این به بعد بشود!! به هر حال به قول همین کتاب و همین نویسنده احتمال هر چیزی، بیشتر از خود آن چیز، ترس دارد. به نظرم برخی از داستانها موقعیت‌های خاصی را خلق کرده‌اند که قابل تامل هستند، البته ممکن است برای خیلی از ما چیزی که قابل تامل است جذاب نباشد.

در ادامه مطلب درخصوص داستانها چند خطی خواهم نوشت.

..........

حامد حبیبی نویسنده کتاب، متولد سال 1357 است و تاکنون چهار مجموعه داستان کوتاه از او به چاپ رسیده است:

ماه و مس، مرکز، 1384

جایی که پنچرگیری‌ها تمام می‌شود، ققنوس، 1387  (چاپ چهارم 1395)

بودای رستوران گردباد، نشر چشمه، 1393

پلک ماهی، نشر چشمه، 1395

کیلومتر 11 جاده‌ی قدیم ارومیه به سلماس، نشر چشمه، 1396

او ضمن کسب جوایزی در زمینه داستان کوتاه، آثاری در زمینه شعر و ادبیات کودکان نیز دارد.

..........

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.2 است (نمره در سایت گودریدز 2.6)

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

قضیه حمار و راحت‌طلبی ما!

پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1396

یکی از مشاهدات هرروزه‌ی من، هنگام خروج از ایستگاه مترو گلشهر، ورود گله‌مانند پیاده‌ها به وسط خیابان است. تعارف را باید کنار گذاشت! تماشاگرنما و راننده‌نما و مسئول‌نما و مأمورنما نداریم... این خودِ خودِ ما هستیم: مثل گله گوسفند وارد خیابان می‌شویم و راه را بند می‌آوریم. تازه به همین هم بسنده نمی‌کنیم، بلکه گاهی هم نگاه طلبکارانه‌ای به راننده‌ی کلافه‌ای که پشت فرمان هاج و واج به ما نگاه می‌کند می‌اندازیم و زیر لب و گاهی هم بلند افکارمان را بیان می‌کنیم که مثلاً مگه سر می‌ببری! مگه نمی‌بینی دارم رد می‌شم! اگر گوشی هم پیدا کنیم از دیده‌ها و شنیده‌های خودمان از راننده‌های قانون‌مند خارجه اظهار فضلی می‌کنیم. بدبختانه وقتی نقش‌مان عوض می‌شود و مثلاً از پیاده به سواره تبدیل می‌شویم مثل آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کنیم و ...

از غر زدن که ورزش ملی ما ایرانیان شده است و فوتبال و کشتی را پشت سر گذاشته است که بگذریم، دیشب وسط همین گله با خودم فکر می‌کردم علت این رفتار چیست!؟ قبول دارم که راحت‌طلبی یک ویژگی عام در انسان‌هاست و طبیعی است که ما به دنبال کوتاه‌ترین مسیر و راحت‌ترین کار باشیم اما داشتن دید بلندمدت (در حد دو دقیقه بعد یا دو متر جلوتر را عرض می‌کنم نه دیگه آن‌قدر بلندمدت!!) و فهم و درک منافع خودمان هم عین درایت و بصیرت است که البته در این زمینه دست‌مان خالی است.

عموم راه‌های میان‌بری که ما برمی‌گزینیم خیلی زود گندش بالا می‌آید و دودش در چشم خودمان فرو می‌رود. اما آن زمان هم انگشت اشاره ما سوی دیگران نشانه می‌رود! چنانچه روزی بخواهیم در را بر روی پاشنه دیگری بچرخانیم چه مصیبتی خواهیم داشت با لولاهایی که به واسطه راحت‌طلبی و مفت‌خوری زنگ زده‌اند.


برچسب‌ها: ایرانیان

پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند-– جیمز ام. کین

دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1396

طرف‌های ظهر بود که از تو کامیونِ یونجه پرتم کردن بیرون. شب قبلش دوروبَرِ کامیونه ول گشته بودم و به محضِ این که خزیدم زیر برزنتش، خوابم بُرد. بعدِ سه هفته تو تیاجوآنا خیلی خواب لازم بودم و کماکان هم داشتم به خوابم می‌رسیدم که یه طرف برزنته رو -برا خاطرِ خنک شدنِ موتور- زدن کنار. یهو دیده بودن یه پایی از زیرش زده بیرون، پرتم کردن پایین. ولی یه سیگار بهم دادن؛ من هم دیگه زدم به جاده تا یه چیزی برا خوردن پیدا کنم.

این پاراگراف ابتدایی داستان است. راوی بعد از این اتفاق به یک غذاخوری کنارجاده‌ای برمی‌خورد و داستانی سرِ هم  می‌کند تا غذایی مجانی بخورد. اما در کمال تعجب علاوه بر غذا، صاحب یونانی غذاخوری به او پیشنهاد کار می‌دهد. "فرنک" اهل ماندن در یک مکان نیست و قصد ندارد آنجا بماند. اما بعد از دیدن "کورا" (همسر پاپاداکیس) تصمیم می‌گیرد که....

رمانی در ژانر جنایی با حجم کم و جذابیت زیاد، زبانی ساده و ریتمی عالی که خواننده را با خودش تا انتها خواهد برد. پرداخت خوب داستان به نوعی همه‌ی گوشه‌های تیز آن را از بین برده است... بدون حشو و زواید.

طبعاً ادامه مطلب خطر لوث شدن دارد.

*****

جیمز ام. کین (1892 – 1977) به همراه نویسندگانی چون داشیل همت و ریموند چندلر آغازگر نوشتن رمان در سبک نوآر آمریکایی است. کین در بیست‌سالگی  وارد عرصه‌ی روزنامه‌نگاری شد و بعد از سالها کسب تجربه در این امر به نویسندگی روی آورد. کین با دو اثر ابتدایی خود "پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند" و "غرامت مضاعف" نام خود را جاودانه کرد. او در ادامه کار به فیلم‌نامه‌نویسی هم روی آورد. بر اساس این کتاب و دیگر رمان‌های او فیلم‌های موفقی نیز ساخته شده است. این کتاب در فهرست پرفروش‌ترین کتابهای تاریخ، 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند و لیست‌هایی مشابه حضور دارد.

..............

پ ن 1:‌ نمره من به کتاب 4 از 5 است ( در گودریدز 3.8)

پ ن 2: مشخصات کتاب من؛ ترجمه بهرنگ رجبی، نشر چشمه، چاپ دوم پاییز 1393، تیراژ 1500 نسخه، 140 صفحه.

 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

( تعداد کل: 526 )
   1       2       3       4       5       ...       106    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل