X
تبلیغات
رایتل

منطقه مصیبت زده (شهر) جی.جی.بالارد

یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390

 

وظیفه نویسنده صرفاً اختراع واقعیت است.

برای این نویسنده از دست روانپزشکان کاری ساخته نیست! کتابهای او را چاپ نکنید! (یک منتقد)

این کتاب مجموعه ای از نه داستان کوتاه در ژانر علمی-تخیلی است. البته نوع علمی تخیلی بالارد با برخی نویسنده های دیگر متفاوت است; در اینجا از رباتها و ماشینهای آنچنانی و سفر در زمان و غیره خبری نیست و بیشتر در مورد وضعیت هایی است که انسان از طرف جهان بیرونی و درونی خود در معرض خطر قرار می گیرد.

بالارد در گفتگو با تایم در خصوص داستانهای علمی تخیلی چنین می گوید:  

به نظرم ادبیات علمی‌تخیلی نقش یک پیشگو را دارد و بسیاری از پیش‌بینی‌هایش به حقیقت پیوسته است. البته منظورم این نیست که امروز نقش اصلی این ادبیات پیشگویی است. به نظرم دیگر وظیفه نویسنده این ادبیات پیش‌بینی کردن شیوه جدید سفر فضایی و ماشین لباس‌شویی نیست. به نظرم ارزش والای ادبیات علمی‌تخیلی وابسته به مسائل تکنولوژی نیست.

به نظرم داستان علمی‌تخیلی در وادی روانشناختی کاربرد پیشگویی و هشدار دارد چون کارش فرستادن احساسات به آینده است. به واکنش‌های خودآگاهانه و نیمه‌آگاهانه ما به تمامی اموری که از آینده به سوی ما می‌آید نگاه می‌کند. به نظرم در پیش‌بینی ما از دنیای غریب ذهنی آینده، ادبیات علمی‌تخیلی امروز بیشترین اهمیت را دارد.

این مجموعه داستان در سال 1967 منتشر شده است و شامل داستانهای زیر می باشد:

شهر:

فرانتس دانشجوی جوانی است که در خواب خودش را در محوطه گسترده ای دیده است در حالتی که دستهایش را به دو طرف باز کرده و در هوا معلق است و لذا فکر پرواز و امکان آن به مغزش خطور کرده است. تعجب می کنید؟! حتماً می گویید خوب که چی! چیز عجیبیه؟ موضوع جالب داستان زمان و مکان آن است ; زمان آن آینده ای خیلی دور است که در آن شهر چنان در سه جهت گسترش یافته است و مطابق نظریات پذیرفته شده هیچ حد و مرزی ندارد! (خودت می دانی زمان آغاز و انجام نداره. شهر هم مثل زمان بی آغازه و ادامه داره) طبیعتاً وقتی شهر چنان حالتی پیدا کرده است و فضاها به صورت مترمکعبی محاسبه و خرید و فروش می شود, فضایی به نام فضای آزاد معنا ندارد و رویای جوان دانشجو در مورد وجود فضای آزاد رویایی متناقض نماست.

... اینجا (یک جلد اطلس خیابانهای شهر که البته بخشی از مجموعه کاملش میلیونها جلد می شود!) هزار سطح (یعنی سطح به سطح به سمت آسمان – در جهت ارتفاع هم گسترش بدون حد و مرز است) را نشان می ده. ناحیه KNI صدهزار کیلومتر مکعب , جمعیت سی میلیون... دویست و پنجاه ناحیه از جمله ناحیه KNI با هم منطقه 493 را تشکیل می دهند و مجموعه هزار و پانصد منطقه کنار هم , اتحادیه محلی شماره 168 را تشکیل می دهد... کنار این اتحادیه , اتحادیه های دیگر و الی آخر...

خوب! حالا فکر کنم حق می دهید که در چنین فضایی طبیعیست که رویای پرواز داشتن چیز عجیبی است. فرانتس در بخشی از داستان به همراه دوستش به موزه زیست شناسی می رود و به پرنده ای اشاره می کند و می گوید: در بعضی از این پرنده ها هنوز هم بقایای استخوان ترقوه وجود داره و این از نظر فرانتس و یکی از اساتیدش به معنای آن است که در زمانی دور (سه میلیون سال قبل!) این موجودات قدرت پرواز داشته اند...

داستان ماجرای تلاش فرانتس برای رسیدن به رویای خود و مسافرتش برای رسیدن به مرزهای شهر است...(خیلی خوب)

انسان ناخودآگاه:

تابلوهای تبلیغاتی جدیدی در اتوبانهای 10 بانده کار گذاشته شده اند و یکی از دوستان دکتر فرانکلین در خصوص کارکرد آنها هشدار می دهد.تبلیغات رسانه ها و تابلوها چنان پیشرفته شده اند که ناخودآگاه انسانها را هدف قرار می دهند و آدمیان چنان شده اند که بدون تفکر به دنبال خرید و مصرف هستند... (خوب)

... شبی اتومبیل خود را برای گریس کاری به گاراژ نزدیک بیمارستان سپرده و همان شب پشت فرمان اتومبیل تازه ای نشسته بود. فروشنده به او قبولانده بود که اگر اتومبیلی را که دو ماه سوار شده بود با مدل تازه ای تعویض کند , تفاوت قیمت کمتر از هزینه گریس کاری می شود و فرانکلین هم قرارداد خرید را امضا کرده بود, و ده دقیقه بعد که در بزرگراه می راند ناگهان متوجه شد اتومبیل تازه ای خریده است.!

اکنون دریا بیدار می شود:

مردی که شبها صدای نزدیک شدن دریا را می شنود و از خانه خارج می شود و داخل امواج می شود در حالیکه نزدیک ترین دریا هزار کیلومتر با آن شهر فاصله دارد...و سرانجام عجیب این مرد. (متوسط)

منهای یک:

یکی از بیماران بستری در یک تیمارستان مجهز ناپدید شده است و هیچ ردی باقی نگذاشته است. جایی که تاکنون کسی موفق به فرار از آنجا نشده است... چه چیزی اثبات کننده وجود یک انسان است؟ مدارک و اسناد؟ با حذف مدارک و اسناد وجود او نیز قابل انکار است؟... (متوسط)

آقای اف به ابتدای خود باز می گردد:

مردی بیمار شده است و همسر باردارش از او نگاهداری می کند اما او رشدی معکوس و سریع دارد و به سمت ابتدای خلقتش باز می گردد... (شبیه بنجامین باتن – البته اون شبیه اینه!) (متوسط)

منطقه وحشت:

مهندسی که در اثر کار شدید دچار خستگی روانی شده و از طرف شرکت به همراه یک روانپزشک به ویلاهای بیابانی شرکت جهت تمدد اعصاب اعزام شده است. در آنجا توهمات مرد از ذهنش خارج می شود و شکل واقعی به خود می گیرد و...(متوسط)

پستوی شماره 69:

دکتر نیل طی یک جراحی آزمایشی روی سه نفر کاری کرده است که آنها نیازی به خوابیدن ندارند و نمی خوابند و بدین ترتیب زمان خواب را که عمر مفید تلقی نمی کند را به زمان عمر آنها می افزاید اما در نتیجه...

آیا ذهن آدمی می تواند به صورت پیوسته در حالت خودآگاه باشد؟ واکنش چه خواهد بود؟! (خوب)

مرد ناممکن:

نوجوانی که در یک سانحه تصادف یک پای خود را از دست می دهد و می خواهند پای مرد راننده را که در حادثه از دنیا رفته به او پیوند بزنند...

زمانی است که در اثر پیشرفت عمل های پیوند عمر مردم زیاد شده است و80 درصد مردم پیرها هستند و آنها همه دوست دارند زودتر بمیرند و در نتیجه رجوع به بیمارستان خیلی کم شده است و... (ضعیف)

مرغ توفان, خوابگرد توفان:

پرندگان در اثر استفاده کشاورزان از سموم جدید دچار مرگ شده اند و آنهایی که زنده مانده اند از آنجا رفته اند و بعد از سه سال به صورت غول آسا بازگشته اند و نبرد انسانها با آنها برای ادامه حیات... (خوب)

***

از جیمز گراهام بالارد  هفت کتاب در مجموعه 1001 کتاب (به زبان انگلیسی) موجود است که سه کتاب (امپراتوری خورشید , برج, و همین کتاب حاضر که البته در مورد این احتمالاً اشتباهی صورت پذیرفته است چون ردیف 439 از این لیست The Drowned World است که در سال 1962 منتشر شده است و این کتاب ارتباطی با The disaster area که کتاب حاضر است و در سال 1967 منتشر شده است ندارد  ) از آنها به فارسی ترجمه شده است و البته کتابهای دیگر این نویسنده پادآرمانشهری نظیر کابوس چهاربعدی , دنیای بلور و ساحل پایانی نیز به فارسی برگردانده شده است.

دو اقتباس سینمایی مشهور از کتابهای بالارد شده است: Crash توسط دیوید کراننبرگ از رمان مشهور بالارد با همین نام و امپراتوری خورشید هم توسط اسپیلبرگ.

این کتاب توسط علی اصغر بهرامی ترجمه و انتشارات جوانه رشد آن را منتشر نموده است.(کتاب من چاپ اول 1380 با تیراژ 3150 نسخه که هنوز هم در بازار موجود است! در 240 صفحه و به قیمت 1400 تومان)

.

پ ن1: مرگ در آند دیشب به پایان رسید و طبیعتاً مطلب بعدی خواهد بود.

پ ن2: عروسک فرنگی اثر آلبادسس پدس را شروع نمودم.

پ ن3: کتاب بعدی را از میان کتابهای زیر انتخاب کنید (این کتابها را سالهای قبل خوانده ام اما الان زمان دیگری است):

الف) مامور معتمد     گراهام گرین

ب) خاطرات پس از مرگ براس کوباس  ماشادو دآسیس

ج) دوبلینی ها  جیمز جویس

د) زندگی و زمانه مایکل ک   جی ام کوتسیا

ه) شوخی  میلان کوندرا

....

پ ن 4: نمره کتاب 3.2 از 5 می‌باشد.(در سایت گودریدز 3.8 از 5 و در آمازون 3 که البته این آخری یک رای بیشتر ندارد!)

قاضی و جلادش فردریش دورنمات

سه‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1390


 

بازرس برلاخ کارآگاه پیری در دم و دستگاه پلیس سوییس است که با قتل یکی از زیردستانش روبرو می شود و این کارآگاه پیر که با سرطان و مرگ دست و پنجه نرم می کند پیگیر این پرونده است ...

تو می گفتی که عدم کمال انسانی , این واقعیت که ما هیچ وقت نمی توانیم شیوه عمل فرد دیگر را با اطمینان پیش بینی کنیم, و این که ما نمی خواهیم در برنامه ریزی هایمان عنصر اتفاق را که همه جا نقش دارد دخالت بدهیم , باعث می شود بیشتر جنایتکاران به ناچار دستشان رو بشود. می گفتی جنایت , حماقت است , چون غیر ممکن است بشود با انسانها مثل مهره های شطرنج رفتار کرد. من بر خلاف تو , کمتر از سر اعتقاد و بیشتر برای مخالفت با تو , با اطمینان می گفتم که درست همین بی نظمی روابط انسانی , جنایت را ممکن می کند , و باز به همین دلیل , تعداد بیشماری جنایت نه فقط کیفر نشده اند , بلکه بدون انعکاس هم مانده اند; انگار که فقط در ناخودآگاه اتفاق افتاده باشند... من شرط جسورانه ای بستم که در حضور تو جنایتی انجام بدهم , بدون این که تو قادر باشی جنایتم را ثابت کنی.

پیرمرد که گرفتار خاطراتش شده بود آهسته گفت: سه روز بعد وقتی با یک تاجر آلمانی از روی پل محمود می گذشتیم , جلوی چشم های من او را پرت کردی توی آب. !!

و این شرط بندی بستری است برای رقابت ...

***

این کتاب که تا کنون دو بار به فیلم درآمده است و پنج میلیون نسخه فروش داشته است, کتابی شسته رفته در ژانر جنایی است. اما نه از آن جنایی هایی که کف آدم را دربیاورد (مثل ده سیاه کوچولو آگاتا کریستی... شاید اون دوران نوجوانی این گونه بود!).

این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد , توسط محمود حسینی زاد ترجمه و نشر ماهی آن را در قطع جیبی منتشر نموده است. (کتاب من : چاپ سوم , 157 صفحه , 1389 , در 2000 نسخه و 2000 تومان)

پ ن 1: اینجا و اینجا و اینجا هم برای مطالعه بیشتر در مورد نویسنده.

پ ن 2: نمره کتاب از نگاه من 3 از 5 است. (در گودریدز 3.9 و در سایت آمازون 4.7 است. البته این آخری تعداد رایش پایین است)

درخت انجیر معابد(2) احمد محمود

چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1390

قسمت دوم

سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

.

همانگونه که در قسمت قبل اشاره شد یکی از درونمایه های داستان بحث اعتقادات و تاثیر آن بر زندگی مردم جامعه داستان است که به نظر من می تواند تحت عنوان "خرافات" جمع بندی شود. خرافه در لغت به معنی سخن بیهوده و یاوه است و به طور کلی به هر عقیده غیر عقلانی و بدون پایه و اساس اطلاق می شود (البته این موضوع از نظر زمانی و مکانی نسبی است: مثلاً در کشور فرانسه و چند قرن قبل ادعای ژاندارک مبنی بر شنیدن صدای فرشتگان مورد پذیرش اکثریت قرار می گرفت اما اگر الان کسی چنین ادعایی داشته باشد راهی تیمارستان می شود!). این عقاید بیشتر به امور ماورای طبیعت مربوط می شود و لذا پای دین و جادو نیز به میان می آید.

چرا خرافه شکل می گیرد؟

انسانهای اولیه به صورت مداوم با حوادثی مواجه می شدند که قدرت تبیین منطقی آن را نداشتند (مثلاً کسوف و خسوف یا حتی طوفان و...) و علاوه بر آن نه کنترلی روی آنها داشتند و نه می توانستند جهت تغییر و بهبود شرایط اقدامی انجام بدهند (مثلاً بیماریها) و به نوعی در برابر خطرات بی دفاع بودند. در چنین شرایطی به تبیین های غیرمنطقی که بیشتر مبتنی بر حضور امور ماوراء الطبیعه بود متوسل می شدند. وقتی زمینه آماده باشد و همزمان آدمهای خاص (با قدرت تخیل بالا و بیان مورد پذیرش!) نیز حضور داشته باشند , داستانها شکل می گیرد.

در حال حاضر (انسانهای غیر اولیه!) نیز وضع چندان فرقی نکرده است و هنوز برخی آدمیان قدرت تبیین منطقی امور را ندارند و مشکلاتی نظیر فقر و بیکاری و بیماری و البته جهل و ... هنوز زمینه پایداری خرافات پیشین و بروز خرافات جدید را پدید می آورد. لذا انتظار اینکه با پیشرفت علم و ظهور تفسیرهای منطقی بساط خرافات پیشین به صورت کامل برچیده شود , برآورده نشده است.

واقعیت این است که هم اشکال ابتدایی (مثل همین درخت انجیر) و هم اشکال پیچیده (در قالب ادیان و...) هنوز حضور دارند و اتفاقاً در جوامع سنتی نقش اساسی در زندگی اجتماعی دارند. این امر می تواند به کارکردهایی که دارند (به هر نحو- درست یا غلط) مرتبط باشد. کارکردهایی نظیر آرامش بخشی و کاهش اضطرابات درونی, ایجاد همبستگی, تحمل مصائب , هویت بخشی , نوید آینده بهتر و...

درخت انجیر معابد

در مورد شروع افسانه درخت و تبدیل آن به نوعی توتم (انواع حیوانات یا گیاهانی که گمان می رود دارای قدرت فوق طبیعی هستند) اشاره شد که چگونه از یک روایتی که صحت آن محل تردید بود یک اعتقاد شکل گرفت. بعد از ورود اسفندیارخان دیدیم که چگونه با توجه به خصلت مردمداری او اعتقاد به درخت رسمیتی یافت و چه بسا توجه افراد تحصیلکرده به آن نیز موجب رونق آن شد. دنباله رو عوام شدن آفتی است که عواقب بدی دارد. در همین زمینه افسانه در حالت خواب توصیه های مرحوم اسفندیارخان را در این خصوص می شنود:

مواظب علمدار باش. مردم حرمتش دارن! یعنی حرمت درخت انجیر معابد دارن. درست که ی باغبان بیشتر نیست ولی متولی درخت انجیرم هست ـ پدر بر پدر! انجیر معابدم یک درخت بی ثمره ولی با حرف و حدیث و حکایاتی که از علمدار اول به ذهن و دل مردم نشسته و روز به روزم بیشتر و بیشتر میشه دیگه ی درخت مثل همه ی درختای دیگه نیست! حالا دیگه تبدیل شده به نشانه ای از قدرت و اعتقاد مردم! پس هم باید حرمت علمدار داشته باشی و هم حرمت خود درخت!

و می بینیم که در آینده علمدار چگونه حرمت خانواده را نگه می دارد! یارب مباد آنکه گدا معتبر شود!

بعد از ورود مهران و شروع دوران باصطلاح مدرن, زمانی است که اعتقاد به درخت حالت نهادی پیدا می کند, چرا که بعد از اینکه مهران متوجه می شود برای ساختمان سازی نمی تواند روی آن تیکه مربوط به درخت حساب کند, برای حسن شهرت خودش اقدام به ساخت بنای زیارت می کند و خانه ای برای علمدار می سازد و خلاصه با دادن این باج سرگرم کار خودش می شود و دیگر کاری به کار درخت ندارد, غافل از اینکه اعتقادات خرافی را حتی اگر ما کاری به کارشان نداشته باشیم روزی خواهد رسید که آنها با ما کار خواهند داشت! اتفاقاً حسن خوب (!) انتخاب این درخت, همین موضوع پیش روندگی ریشه هاست که می تواند در صورت مطلوب بودن شرایط گسترش پیدا کند, که دقیقاً خصلت عقاید خرافی را به خوبی نشان می دهد.

در این دوره داستانسرایی های متعددی در باب معجزات درخت مطرح می شود و به قول فرامرز زندگی اجتماعی مردم شکل خاصی داره یعنی – کافیه تو ادعا کنی – اکثریت بی چون و چرا قبول می کنن... در این دوره تشریفات آیینی (شعایر) شکل می گیرد و گسترش می یابد. نکته مهم دیگر اشراف متولیان و قدرتهای حامی اعتقادات خرافی بر پوچ بودن آن است که به تصریح و به تلویح در داستان ذکر می شود که ملهم از واقعیتی خارجی است. وقتی علمدار چهارم در حال موت است و پسرش هم چند سالی است که قهر کرده و از شهر رفته است علمدار اینگونه درددل می کند:

چرا اینقدر عقل نداره که بفهمه زیارتگاهو نباید از دست بده؟ چرا لگد به بخت خودش و زحمت و خدمت و حرمت پدر اندر پدرش میزنه؟ کاش اینقدر شعور داشت و می فهمید که نباید این قدرت به دست غریبه بیفته!

و وقتی با واسطه یکی از همین قدرتها پسر به بالین پدر می آید او چنین توصیه می کند:

این قدرت را بشناس! نگذار از دست برود ـ زیارتگاه را به تو می سپارم ـ همینطور که مرحوم پدرم ـ علمدار سوم ـ سپردش به من ـ اگر حرمتش را داشته باشی قدرت عظیم بی انتهایی ست که سلاطین را هم به خضوع وامی دارد.

خلاصه این که اگرچه بزرگان توجهشان به درخت از باب قدرت و منفعت است اما عوام اعتقادی بی پیرایه دارند که در این زمینه مورد مصطفی پسر رمضان که به نوعی فلج دچار است و لنگ می زند قابل توجه است: مدام نذرش می کنند و... در قسمتی از داستان او را به بهداری می برند و بعد از مقداری دوا درمان و فیزیوتراپی اوضاعش رو به بهبود می گذارد حالا ببینید ننه مصطفی در جواب احوالپرسی چه می گوید:

- شکر خدا یه قدری بهتر شده

- یعنی دیگه نذر درخت نمیکنی؟

- چرا , هرچی به جای خودش! مخصوصاً ئی ساقه شرقی! از وقتی نذرش کردم, راه بهداریه گذاشت پیش پام!

همین خانواده در جای دیگر که وضعیت مصطفی خیلی خوب شده است با عمه تاجی روبرو می شوند:

بابای مصطفی: اگه به حرف ننه مصطفی رفته بودم, هنوز تا هنوز باید می بردمش پای درخت لور , رو پتو میخواباندیمش و نذر و نیاز می کردیم!

تاج الملوک: هرچیزی به جای خودش هم اون لازمه هم این!

ننه مصطفی: منم همینه میگم! اگر ئو نذر و نیازا نبود که بهداری با چارتا قرص و چار دفعه مشت و مال, کاری از دستش نمی ئومد!

اعتقاد به این خرافات ارتباطی با هوش و ذکاوت ندارد:

عمه تاجی با این همه هوش و ذکاوت, با کمال صدق و صفا, نذر یه درخت و یه مجسمه سنگی میکنه و بعدشم میره با اشک و آه و زاری نذرش ادا می کنه... انگار خرافات واقعاً علاج ناپذیره! – پدر هم زمین وقف درخت کرد...

و ارتباطی با سطح تحصیلات ندارد:

]اشاره به دکتر جمیل[ ...تحصیلات عالی هم که داره – هه! آخر مرتیکه ه ه ه اگر پلاک خانه ت را بذاری 13 آسمان به زمین میاد؟... نه! از دست تحصیلات م کاری بر نمیاد – عقل ، تفکر ، شناخت – چیزی که ما نداریم – چیزی که پیش پای احساس و عاطفه قربانی شده !... پروفسورم که باشی همینه! اتوپیای ما با دعا و زاری و التماس بنا میشه! عاشق م که میشیم نعل میذاریم تو آتیش تا معشوق سراسیمه خودش بیاد تو بغلمان... به شکارم شیرم که بریم اسلحه لازم نداریم ...  

هرچی م درماندگی و نکبت و ادبار بیشتر باشد, اعتقاد هم به این چیزا بیشتر میشه! صدبار فال میگیریم یکیش درست درنمیاد بازم میگیریم... رفته تو خونمان!

***

تا اینجای داستان ماهیت درخت و اعتقادات خرافی به خوبی نشان داده شده است و از این نظر داستان کامل است. اما فصل ششم و ورود مرد سبزچشم گرچه از نظر روایی کمی توی ذوق می زند اما درس آموزیش کم از تاریخ خوانی نیست! اینها حرفهایی است که به نظرم روی دل نویسنده مانده است و حاضر شده است حتی به قیمت خدشه وارد شدن به روند داستان آنها را به نوعی بیان کند (از قضا این هم آخرین اثر احمد محمود است).

بعد از گذشت چند سال از فعالیت مدارس و کتابخانه و بهداری و... به نظر می رسد تنور اعتقادات کمی سرد شده است, اما ورود سبزچشم نشان می دهد که آتش زیر خاکستر بوده است و این بار با هوشمندی ویرانگری که این شخص دارد, اعتقادات درختی وارد فاز انقلابی می شود و همه امور را فلج می سازد. او با هویت بخشی به نسل جوان بی هویت , آنها را به سطحی می رساند که حتی حاضرند خون خود را نثار ایمانشان کنند.

خاندان اسفندیارخان مثل دودمان قاجار می مانند و سرآخر چیزی از قدرت و ثروت برایشان باقی نمانده! اشرافیت سنتی که مضمحل شده است و جایگزینش مهرانی است که روزی جیره خوار آنها بود و حالا طی یک کودتای ازدواجاتی قدرت را در دست گرفته است. مهران مثل پهلوی ها می ماند! افکار مدرن دارد و می خواهد ملک را از حالت ملک اربابی و عمارت کلاه فرنگی به حالت یک شهرک تغییر دهد و باصطلاح مدرن کند. از نظر او با ساختن خانه های مدرن و مدرسه و سینما و بهداری و... ملک مدرن می شود, غافل از آنکه تا وقتی نحوه فکر کردن تغییر نکند چیزی تغییر نمی کند و این تغییرات باصطلاح روبنایی با بادی زیرورو می شود که می بینیم همین بادی که از طرف درخت انجیر وزیدن می گیرد همه رشته ها را پنبه می کند.

مهران در ابتدا می خواهد درخت را ریشه کن کند اما دلیلش برای این کار از زاویه کار فرهنگی نیست ولذا با یک باج دادن بی خیال موضوع می شود و همزیستی مسالمت آمیز را در پیش می گیرد. او هم قدرت اعتقادات مردم را دست کم گرفته بود. درست است که اعتقادات درختی بعد از ورود مدرنیته کمی سست شده است (درخت و متولیانش حالت رسمی و حکومتی گرفته اند که این هم بی تاثیر نیست) اما وقتی مرد سبزچشم! وارد می شود روح تازه ای به این کالبد می دمد و همه دست اندرکاران رسمی و... با دیدن اوضاع پشت مرد سبزچشم قرار می گیرند و ائتلاف فراگیر شکل می گیرد! اتفاقاً در فصل ششم می بینیم زمینه برای رشد سرطانی درخت بیش از هر زمان دیگر فراهم است و این زمینه را همان "مدرنیسم منهای تحول فرهنگی" پدید آورده است.

دورکهایم می گوید: دین تنها یک رشته احساسات و اعمال نیست, بلکه در واقع نحوه اندیشیدن افراد را در فرهنگ های سنتی مشروط می کند.

و این نظر فوئرباخ هم قابل توجه است که: دین عبارت است از عقاید و ارزشهایی که به وسیله انسانها در تکامل فرهنگیشان به وجود آمده , اما اشتباهاً به نیروهای الهی یا خدایان نسبت داده شده است. از آنجا که انسانها تاریخ خود را کاملاً درک نمی کنند , معمولاً ارزشها و هنجارهایی را که به طور اجتماعی ایجاد شده اند به اعمال خدایان نسبت می دهند... مادام که ما ماهیت نمادهای دینی ای را که خودمان ایجاد کرده ایم درک نمی کنیم, محکوم هستیم که اسیر نیروهای تاریخ که توانایی کنترل آنها را نداریم باشیم.

***

این کتاب آخرین اثر زنده یاد احمد محمود است که انتشارات معین در سال 1379 آن را در 1038 صفحه به چاپ رسانده است.(کتاب من: چاپ سوم سال 1380 در تیراژ 3300 نسخه و به قیمت 5000 تومان)

.

پ ن 1: مطالب بعدی به ترتیب در مورد "قاضی و جلادش" اثر فردریش دورنمات و "منطقه مصیبت زده (شهر)" اثر جی جی بالارد خواهد بود.

پ ن 2: کتابی که شروع خواهم کرد "مرگ در آند" از یوسا است.

پ ن 3: نام وبلاگ تاریخ خوانی با توجه به آرای دوستان به "درنگ" تغییر خواهد کرد.

پ ن 4: لینک قسمت اول اینجا

پ ن 5: نمره این کتاب 3.6 از 5 است.

درخت انجیر معابد (1) احمد محمود

شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390

 

... از تنها چیزی که همه خلایق راضی هستن همین عقل ِ که یقین دارند از روز ازل سهمشان ِتمام و کمال گرفتن و یِ چیزی م بیشتر ...

قسمت اول

داستان در یکی از مناطق جنوبی ایران (احتمالاً اهواز) و در نیمه اول قرن حاضر جریان دارد. اسفندیارخان اربابی است که برای رضایت همسر جوانش (با اختلاف سنی بیش از 20 سال) باغچه ای! به وسعت 60 هزار متر می خرد و می خواهد در آن عمارت کلاه فرنگی و... بسازد.از قضا در محوطه این باغ درخت انجیری وجود دارد که از نظر مردم محلی خصلتی مقدس دارد و مورد توجه عوام است. درخت انجیر معابد (درخت لور یا لیل ) درختی پیش رونده است که در صورت تماس شاخه ها با زمین و مناسب بودن محیط, شاخه مذکور ریشه می دواند و تبدیل به تنه می شود و بدینسان گسترش می یابد. این درخت احتمالاً خاستگاهی هندی دارد و در داستان ما نیز کسی نمی داند این درخت از کجا آمده است , می گویند شاید چند نسل قبل توسط مردی بنگالی به آن منطقه وارد شده است.

عمارت موردنظر اسفندیارخان که معمار نقشه پی آن را با گچ روی زمین مشخص کرده است, با محل رویش درخت تداخل دارد و بدین سبب مردم محل جمع می شوند و راهپیمایی سکوت! برگزار می نمایند و پس از اطلاع خان از چرایی حضور مردم , او محل عمارت را تغییر می دهد و ضمناً دستور می دهد که دور درخت را نیز نرده بکشند (باصطلاح حریم برایش مشخص می کند و رسمیتی به آن می دهد) و البته بعداً 500 متر زمین هم وقفش می کند و در برهه ای نیز, هنگام مبارزات انتخاباتی مجلس قصد استفاده از قدرت معنوی آن را نیز دارد.

داستان تشکیل شده است از روایت فراز و فرود خانواده اسفندیار آذرپاد و روایت درخت انجیر و تکامل آن که البته این دو با هم عجین شده اند. داستان با اسباب کشی عمه تاج الملوک (خواهر اسفندیار) از عمارت و نقل مکان او به دو اتاق کوچک اجاره ای که مشرف به باغ مذکور است, شروع می شود. عمه تاجی می خواهد جایی باشد که خراب شدن عمارت و افتادن درخت سرو باغ برادر را ببیند. دو سه سال قبل از این , برادرش از دنیا می رود و بیوه جوان برادر (افسانه) خیلی زود با یکی از وکلای جوان دم و دستگاه اسفندیارخان به نام مهران ازدواج می کند. فرزندان (فرامرز و فرزانه و کیوان) نسبت به این ازدواج طبیعتاً دیدی منفی دارند و هرکدام به نوعی واکنش نشان می دهند. فرامرز طی فرایندی خاص به دام اعتیاد می افتد و فرزانه خودکشی می کند و کیوان ترک دیار می کند. مهران که احتمالاً هدفمند وارد خانواده شده است به تدریج و پس از مرگ افسانه صاحب همه اموال اسفندیارخان می شود. در ابتدای داستان او می خواهد با خراب نمودن عمارت و باغ ,شهرکی مدرن که متشکل از آپارتمانهای متعدد و مدرسه و درمانگاه و سینما و تعاونی و... است را در آنجا بسازد. از قضا نقشه شهرک مهران هم با درخت انجیر تداخل دارد و کوشش او برای راضی کردن مردم از طریق قربانی گاو و گوسفند (برای رفع بدیمنی ناشی از قطع درخت) به جایی نمی رسد و بلکه با توجه به شلوغ شدن اوضاع (این بار خبری از سکوت نیست), مجبور می شود که علاوه بر حفظ درخت , جهت آرام نمودن فضا و به دست آوردن دل مردم, اقدام به ساخت بنا برای درخت می نماید (باصطلاح گنبد و بارگاه و محل اسکان متولیان و...).

داستان حاوی فلاش بک های متعددی است که به وسیله آن گذشته این خاندان و گذشته درخت انجیر را از آن طریق روایت می کند: خاطراتی که به ذهن عمه یا فرامرز می رسد و یا خاطرات فرزانه که فرامرز از روی دفترچه خاطراتش می خواند. شخصیت اصلی داستان , فرامرز است که همه کوشش او در راستای رسیدن به قدرت است تا بتواند حق از دست رفته خودش را پس بگیرد و انتقام خانواده بدفرجامش را از مسبب این ادبار که بزعم خودش مهران است, بگیرد. او در پنج فصل اول همواره به دنبال رسیدن به ثروت است چرا که منشاء قدرت را در ثروت می داند. او دست به هر کاری می زند و اساساً با توجه به حق بودن هدفش معتقد است که می تواند از هر راه و وسیله ای جهت نیل به آن هدف استفاده کند. او فردی بااحساس و بااستعداد و باهوش است که متاسفانه به دلیل از دست دادن پدر در سن 17 سالگی و ازدواج آنچنانی مادرش و  اقدامات نسنجیده و خام دستانه خودش به دام اعتیاد می افتد و استعدادش را به راه هرز می فرستد.

در کنار فرامرز , عمه تاج الملوک شخصیت دوم داستان است. او در جوانی هنگامی که در شرف ازدواج موفقی بوده است , متوجه بیماری پیسی خودش می شود و ناچاراً نامزدی اش را به هم می زند و همه عمر مجرد می ماند و دشمنی عجیبی نسبت به مردان دارد و با نفوذی که روی دختران جوان داستان دارد می کوشد این حالت سادیستی خود نسبت به مردان را ارضا نماید که البته منجر به بدبختی آنها نیز می گردد (گناه مردان در قضیه تاج الملوک چه بود؟ دلیل نفرت او کمی مبهم است: اگر مردا را سر تا پا طلا بگیرن بازم آشغالن! البته برادر و برادرزاده هایش مستثنی هستند!). تاج الملوک علیرغم تحصیلکرده بودن از معتقدین درخت است.

در کنار این دو شخصیت اصلی , شخصیت های متعددی در این داستان دراز که آخرین اثر نویسنده فقید است حضور دارند که در اینجا برای اتصال به بخش بعدی مطلب باید به "علمدار" اشاره کنم.

علمدار لقب کسی است که وظیفه رسیدگی به درخت را دارد و باصطلاح متولی آن است. ذکرها را به جا می آورد و شمع و عود می فروشد و نذر ها را اجرا می کند و از این جور امور... در ابتدای داستان (زمان حال ابتدای داستان) علمدار پنجم حضور دارد که نسل اندر نسل این کار را برعهده داشته اند. علمدار اول یکی از باغبانان این ملک بوده است که البته ذهن خلاق و خیالپردازی داشته است (به قولی اهل تجربه بوده است!) ریشه اعتقادات موجود به تعاریفی که او در مورد خواب هایش و البته تجارب بیداری هایش ,برای دیگران نموده است برمی گردد. او تعریف می کند که در شبی فلان می شود و بهمان و اینا! و فردایش وقتی یکی از ساقه های درخت را قطع می کنند از آن خون جاری می شود و هرچه قربانی می کنند افاقه نمی کند و خون بر روی زمین جاری می شود و همه خوفیده بودند که ناگهان مرد سیاهپوشی می آید و چنین می کند و چنان و اذکاری می گوید (یکی ار نقاط قوت داستان همین اذکار بی معنی است: پانچا پامارا اسورا هگاگا و...) و همه مردمی که آنجا بودند آن اذکار را تکرار می کنند (... هیچ کس از کلام مرد سیاهپوش سردرنمی آورد. هیچ کس از هیچ کسی معنی کلام آواز مرد بلند بالا را نمی پرسد...) و بعد خون قطع می شود و آن سال , بعد از هفت سال سیاه بهار, بهار سبز آمده است. درختان سه بار شکوفه کرده اند و سه بار ثمر داده اند- بهار و تابستان و پاییز , و میش ها همه سه قلو زاییده اند. شیر گاوها برکت کرده است و بیماران- همه – شفا یافته اند. این روایتی است که علمدار اول برای پسرش تعریف نموده است و او برای پسرش که علمدار سوم بوده است و این سومی کسی است که این روایت را روی کاغذ آورده است و ثبت نموده است و در زمان پنجمی و به کمک مهران این روایت روی لوحی برنجی ثبت و جایی در بارگاه نصب شده است.

داستان با محوریت تلاش های فرامرز به پیش می رود تا ... !

***

در این رمان بلند نویسنده شرایط اجتماعی را بخوبی شرح می دهد و معضلاتی نظیر بیکاری , اعتیاد, فقر, جهل و بیسوادی, خرافات و... را نشان می دهد. در قسمت بعد سعی خواهد شد که به یکی دو نکته محوری داستان از جمله مبحث خرافه نگاه دقیق تری شود.

اما در اینجا باید اشاره کنم که شاید سی چهل صفحه اول داستان کمی برای خواننده گنگ به نظر بیاید که این به خاطر آشنا نشدن خواننده به زبان و نحوه تعویض زمان داستان به وجود می آید , لذا محتمل است که برخی دوستان در شروع داستان دچار بی انگیزگی و توقف ناشی از سردرگمی و کم کششی گردند. پس از گذشتن از این مرحله و اخت شدن با زبان و زمان داستان خواندن داستان ساده می شود و اتفاقاً با کشش مناسبی که دارد شما را تا صفحه 1038 خواهد برد. احتمالاً بعد از پایان داستان اگر آن سی چهل صفحه اول را دوباره بخوانید متوجه می شوید که اتفاقاً این بخش از قشنگترین قسمتهای کتاب است.

نکته دیگر حجیم بودن کتاب است که می توانست کمتر از این باشد. بخشی از داستان که فرامرز به شهر دیگری (شهری خیالی به اسم گلشهر با مردمانی که فامیلیشان با گل شروع می شود) می رود می توانست نباشد یا خلاصه تر باشد. مثلاً مهندس وولف آمریکایی که در این بخش وارد می شود کلاً روی اعصاب است! زری خانم این بخش روی هوا باقی می ماند و یا سروان گل جالیز که از این بخش به بخش های بعدی می رود کمی داستان را از نظر من دچار اشکال می کند و توجیه حضورش در فصل آخر ثقیل و اصل حضورش نیز مایه دردسر است (که برای پرهیز از لوث شدن بازش نمی کنم!). فصل آخر اگر نبود مشکلی از لحاظ داستانی به وجود نمی آمد اما خوب نویسنده برای بیان برخی نظراتش به این فصل نیاز دارد ولی برخی از قسمتهای این فصل که حالت سورئال پیدا می کند برای من نچسب بود چرا که 1000 صفحه در فضای رئال جلو آمده ایم و به یکباره ... . علاوه بر این برخی همانندسازی های تاریخی کمی توی ذوق می زند (البته خیلی کم) و البته همینجا باید به هنرمندی نویسنده در ابراز نظرش در همین فصل ششم و نحوه رد شدنش از ایست بازرسی های احتمالی مسیر نشر اذعان نمود و به متولیان امر (همان ایست بازرسی ها) که علیرغم برخی صراحت ها اجازه عبور داده اند نیز تبریک گفت (یا ندیده اند یا چشم بسته اند به هر حال...).

در کل از خواندن این رمان رضایت دارم. لذت بردم و آن را نسبت به برخی هم حجم های قبلی  که در همین وبلاگ معرفی نموده ام ترجیح می دهم (خداییش قیاس حجمی دیده بودید؟!).

..................................................................

پ ن 1: لینک قسمت دوم اینجا

پ ن 2: نمره کتاب از نگاه من  3.6 از 5 است.

معنای نژادپرستی برای دخترم طاهر بن جلون

سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390

 

نویسنده به همراه دختر ده ساله اش در تظاهراتی (بر ضد طرحی در مورد مهاجرت) شرکت می کند و در آنجا دختر, سوالاتی درباره چرایی تظاهرات و معانی برخی شعارها می پرسد و گفتگو به موضوع نژادپرستی می رسد. بعد از این واقعه نویسنده با یادآوری سوالات دخترش شروع به نوشتن این متن می نماید : بار اول متن را با هم خواندیم و ناچار شدم که همه آن را تقریباً بازنویسی کنم و بعضی کلمات پیچیده را تغییر و مفاهیم مشکل را شرح بدهم. پس از آن نویسنده متن را در حضور دختر و دو نفر از دوستانش می خواند و با توجه به واکنش آنها تغییراتی در متن می دهد. این متن پس از پانزده بار بازنویسی نهایی می شود و مخاطبان آن اگرچه کودکان 8 تا 14 سال قلمداد شده است لیکن برای همگان مفید است.

این متن به تصریح نویسنده اش براساس اینکه "تربیت" اولین گام برای مبارزه با نژادپرستی است بنا شده است.

اهمیت موضوع

من اگر تصمیم گیر بودم این کتاب را به نحوی در سیستم آموزش و پرورشمان می گنجاندم و علاوه بر آن حتماً به جای واحدهای درپیت و به دردنخور دانشگاه , یک تک واحدی هم به این امر اختصاص می دادم. حالا که نیستم! اما به همه دوستان توصیه می کنم که این کتاب را بخوانند و زیاد بخوانند.

شاید برخی بگویند که در کشور ما که نه مهاجر آفریقایی است نه آسیایی و... نژادپرستی موضوعیت ندارد! اما باید بگویم که در کشور ما با توجه به تنوع قومیت ها این موضوع از اهم واجبات است. موضوعی که ما عموماً توجهی به آن نداریم و در کلام و رفتارمان توهین به دیگران موج می زند و به منزلت انسانی اقوام دیگر بی احترامی می کنیم و به پیامدهای آن بی توجه هستیم.

اگر در اطراف خود دوستانی از اقوام دیگر داشته باشید که دارید , به اهمیت موضوع واقفید و نیازی به تذکر بیشتر نیست.

گزیده هایی از متن برای آشنایی با نثر

کتاب اینگونه آغاز می شود:

- راستی پدر , نژادپرستی چیست؟

- نژادپرستی رفتاری اخلاقی و تا حدی همگانی است که در همه جوامع وجود دارد و متاسفانه چون مردم توجهی به آن ندارند, در بعضی کشورها عادی شده است. نژادپرستی بدبینی و تحقیر نسبت به کسانی است که خصوصیات ظاهری و فرهنگی متفاوتی با ما دارند.

- وقتی می گویی "همگانی" منظورت این است که طبیعی است؟

- نه , صرف اینکه رفتاری رایج است به آن رفتار طبیعی نمی گویند. به طور معمول انسان مایل است به کسی که با خودش متفاوت است, مثلاً فردی خارجی, بدبین باشد. چنین رفتاری سابقه ای به اندازه طول تاریخ انسان دارد و رفتاری جهانی است و همه را در بر می گیرد.

- اگر همه را در بر می گیرد, پس من هم می توانم نژادپرست باشم!

- اولاً طبیعت غریزی کودکان نژادپرست نیست. کودک , نژادپرست به دنیا نمی آید. اگر پدر و مادرش... والی آخر... 

.

نژادپرست در عمق خویش اندیشه می کند: شناختن عیب ها و حسن های شخصی یک فرد اهمیت چندانی ندارد, کافی است بدانم که او تعلق به گروه اجتماعی خاص دارد تا طردش کنم.

.

رنج بردن از بی عدالتی لزوماً انسان را عادل نمی کند. در مورد نژادپرستی هم همینطور است. انسانی هم که قربانی نژادپرستی بوده, می تواند در بعضی مواقع تسلیم وسوسه نژادپرستی شود.

.

مبارزه با نژادپرستی می باید واکنشی هرروزه باشد, نباید از هوشیاری ما کاسته شود. باید از خودمان شروع کنیم و در به کارگیری کلمات دقیق باشیم , کلمات خطرناک اند... باید به جایی برسی که در زبانت , اصطلاحاتی با مضمون های غلط و خطرناک راه ندهی. مبارزه با نژادپرستی با توجه در زبان آغاز می شود ...

.

و این هم پایان دیالوگ ها!:

- پدر یک کلمه بی تربیتی می خواهم بگویم : نژادپرست یک بی شرف است.

- کلمه ضعیفی است دخترم , ولی کفایت می کند.

***

این کتاب کوچک (68 صفحه) را خانم رویا لطافتی ترجمه و انتشارات زمستان آن را در سال 1378 در 2000 نسخه و به قیمت 500 تومان منتشر نموده است. (پول پنج نخ سیگار یا یه دونه رانی یا یه دونه ماست موسیر !!) 

***

بعداً نوشت: بد ندیدم جهت تکمیل مطلب بخش هایی از کتاب جامعه شناسی گیدنز که مرتبط با موضوع است را اینجا ذکر کنم:

1-  بخش هایی از جمعیت به واسطه سهیم بودن در ویژگی های فرهنگی مشترک که آنها را از دیگران در آن جمعیت جدا می سازد گروه های قومی را تشکیل می دهند. تفاوتهای قومی تماماً فراگرفته می شوند, هرچند گاهی ممکن است "طبیعی" به نظر برسند.

2- اعضای گروه های اقلیت اغلب دارای حس همبستگی گروهی نیرومندی هستند, که تا اندازه ای از تجربه جمعی محرومیت ناشی می شود.

3- نژاد به ویژگی های فیزیکی , مانند رنگ پوست, اطلاق می شود که اعضای اجتماع یا جامعه آنها را از لحاظ قومی مهم می دانند ; چرا که ویژگی های مشخص فرهنگی را می رساند. بسیاری از باورهای مردم درباره نژاد افسانه ای است. هیچ گونه ویژگی های مشخصی که به وسیله آنها بتوان انسانها را به نژادهای مختلف تقسیم کرد وجود ندارد.

4- نژادپرستی به معنای به غلط نسبت دادن ویژگی های موروثی شخصیت یا رفتار به افرادی با ظاهر فیزیکی خاص است. نژادپرست کسی است که معتقد است برای ویژگی های فروتری که ظاهراً افرادی از یک تبار یا تبار دیگر دارند, می توان تبیینی زیست شناختی ارائه داد.

5- جابجایی و بلاگردانی مکانیسمهای روانشناختی ای هستند که با تعصب و تبعیض ارتباط دارند. در جابجایی احساس دشمنی علیه چیزهایی متوجه می شود که منشاء واقعی این اضطرابات نیستند. افراد اضطرابات و احساس ناایمنی خود را به بلاگردان ها نسبت می دهند.

6- نگرش های قومی از دوران خردسالی توسط کودکان فرا گرفته می شوند.

7- سه مدل در مورد تحولات احتمالی آینده در روابط قومی می توان تشخیص داد; مدل نخست بر همانندگردی تاکید می ورزد , مدل دوم درهم آمیزی و سومی کثرت گرایی فرهنگی را مورد تاکید قرار می دهد. در سالهای اخیر , این راه سوم مورد تاکید زیادتری قرار گرفته , که به موجب آن هویت های قومی مختلف در زمینه فرهنگ ملی فراگیر به یک اندازه معتبر شناخته می شود.

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل