مرشد و مارگریتا (۱) میخائیل بولگاکوف

یکشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1390


 

سرانجام بازگو کیستی

ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام

قدرتی که همواره خواهان شر است

اما همیشه عمل خیر می کند.  (گوته , فاوست)

قسمت اول

مرشد و مارگریتا ساختاری خلاقانه و نو دارد و آکنده از شخصیت های محوری است. همین که یک گروه از شخصیت های اصلی داستان شیطان و همکارانش باشد نشان دهنده فضای خاص یا سورئال آن است. فضایی که در لفافه آن نویسنده حرفهای خود را بیان می کند. داستان دو خط موازی را پی می گیرد: یکی وقایع مربوط به حضور شیطان در سفری چند روزه به مسکو است (زمان تقریبی آن مقارن حکومت استالین است) و دیگری وقایع مربوط به تصلیب مسیح در شهر اورشلیم.

در ابتدای داستان سردبیر یک نشریه ادبی که ریاست یک شورای نویسندگان (محفلی رسمی و دولتی) را به عهده دارد با یکی از اعضای هیئت تحریریه که شاعری جوان است , در حال قدم زدن در پارکی در مسکو هستند. سردبیر قبلاً سفارشی برای سرودن شعری ضد مسیح را به شاعر داده است و حالا پس از سروده شدن شعر در حال گرفتن ایرادات کار است. از نظر او مسیح موجود در شعر علیرغم تیره بودن شخصیتش, مسیحی واقعی از کار درآمده حال آنکه از نظر او مسیح اساساً وجود خارجی نداشته است و همه مطالب نقل شده در مورد او جعلیات ناسخان متاخر است. سردبیر که تاب دیدن پدیده های غیر طبیعی را ندارد, در حین صحبت دچار توهمات غیر طبیعی می شود و در همین زمان شیطان در قالب پروفسوری پیر و خارجی مآب وارد صحبت با آن دو می شود. سخنان عجیبی نظیر صبحانه خوردن با کانت! بیان می کند یا افکار آنها را می خواند و... در خلال صحبت شروع به تعریف داستان محاکمه و مصلوب کردن مسیح در زمان حکومت پونتیوس پیلاطس (حاکم اورشلیم منصوب سزار) می نماید و دلیل خود برای صحت این روایت را حضور خود در آن زمان بیان می نماید! سردبیر که پیرمرد را دیوانه ای می پندارد می خواهد از پارک خارج شود و به اداره اتباع خارجی تلفن بزند که دچار سرنوشتی می شود که پیرمرد برای او پیش بینی کرده بود و داستان به همین ترتیب ادامه پیدا می کند ... نیمه اول داستان شرح فعالیت های شیطان و دستیارانش در مسکو در قالب گروهی نمایشی که کارهای جادو و چشمبندی و از این قبیل امور را انجام می دهند, است و البته در پس زمینه آن نویسنده نقد ظریف و طنزگونه ای به شرایط اجتماعی, سیاسی و فرهنگی جامعه دارد.

در اواخر نیمه اول, مرشد وارد داستان می شود (در فصلی به نام قهرمان وارد می شود, مرشد برگرفته از شخصیت خود بولگاکف است). نویسنده ای که چندی قبل رمانی در مورد پونتیوس پیلاطس نوشت و آن را تحویل شورای مذکور برای اخذ تاییدیه چاپ داده بود که البته کتاب نه تنها چاپ نشده بود بلکه منتقدین در مقالات خود دمار از روزگار این نویسنده گمنام درآوردند تا اینکه مرشد پس از سوزاندن نسخه های دستنویس و بدون اطلاع معشوقه خود (مارگریتا) , خودش را به تیمارستان معرفی می کند و...   

نقد فضای ایدئولوژیک حاکم بر هنر و ادب

بولگاکف نمایشنامه نویسی است که اکثر کارهایش در دهه بیست به روی صحنه می رود اما در اواخر دهه بیست همانند مرشد دچار حمله منتقدین رسمی می شود و به اصطلاح خودمان نیمه پنهانش در کیهان مسکو منتشر و نزدیک بود ملقب به سلمان رشدی شوروی شود که به دلیل به دنیا نیامدن رشدی این کار میسر نشد ولیکن بعدها رشدی با تاثیر گرفتن از این کتاب ,آیات شیطانی خود را نوشت. این کتاب حاصل 12 سال پایانی عمر بولگاکف است و یک بار آتش زدن و 8 بار بازنویسی را از سر گذرانده است. وقتی در سال 1940 بولگاکف از دنیا رفت , همسرش (که شخصیت مارگریتا برگرفته از اوست) و چند تن از دوستان نزدیکش از وجود این رمان مطلع بودند و در نهایت 25 سال بعد این رمان با حذف 25 صفحه و تغییراتی چاپ شد.

با این مقدمه, طبیعی است که نویسنده از مصائبی که متحمل شده (و شاید هم با مصائب مسیح قابل قیاس است) در داستانش ذکری بنماید و بانیان آن را به اشد مجازات برساند. یکی به طرز مضحکی جان می بازد و سرش را از دست می دهد, برخی به تیمارستان و برخی هم افشا و بی آبرو می شوند. نویسندگانی که فقط به تکرار مواضع رسمی و اجرای سفارشات رسمی می پردازند و در قبال این قلمفروشی از مواهبی بهره مند می شوند که در بخش مربوط به شرح ساختمان گریبایدوف که خانه هنر یا محل کانون نویسندگان است نمودار می گردد: رستورانی با قیمت های بسیار ناچیز برای اعضا , کلبه تعطیلات آخر هفته با ماهیگیری, دریافت کاغذ , تهیه مسکن (مشکل مسکن در مسکو ظاهراً خیلی مهم بوده است چرا که علاوه بر این کتاب نویسنده در رمان دل سگ هم به آن پرداخته است) برای اعضا که همیشه صفی طولانی دارد, و یا اقامت در ویلاهای با صفا برای تعطیلات نویسندگی از دو هفته (داستان یا رمان کوتاه) تا یک سال (رمان , تریلوژی) در شهرهای خوش آب و هوای شوروی که معمولاً مقابل این اتاق صف , چندان طولانی نبود فقط حدود صد و پنجاه نفر!

مسکو – اورشلیم

شیطان در صحنه نمایش از دستیارش می پرسد: بگو ببینم, فاگت عزیز, آیا فکر می کنی مردم مسکو خیلی تغییر کرده اند؟ ...قربان گمانم تغییر کرده باشند... حق با تو است مسکوییها تغییر زیادی کرده اند, منظورم تغییر ظاهری است... اما چند پاراگراف بعد اینگونه ادامه می دهد: علاقه من به مسئله بسیار مهمتری است: آیا مسکوییها تغییر درونی هم کرده اند یا نه؟

به نظرم رسید شاید یکی از درونمایه های اصلی داستان که نویسنده از تقابل دو داستان اورشلیم- مسکو مد نظر داشته است همین موضوع مردم و افکارشان باشد. هنگامیکه از عموم مردم درباره مدرنیته سوال شود , پاسخ خواهند گفت که جهان ما جهانی کاملاً متفاوت است و این تفاوت در عرصه های علم و صنعت و هنر و... با چشم قابل تشخیص است( هواپیما و ماشین و سینما و اینترنت و همین وبلاگ و....) اما نوعی نو شدن هم در عالم افکار داریم که در حقیقت زیربنای تغییرات دیگر است و چه بسا و قطعاً صرف استخدام و به کارگیری وسایل مدرن نشانه مدرنیته نیست. چنانکه در همین مسکو می بینیم که پس از روی کار آمدن کمونیسم روسی, مردم همچنان همان خصلت های دنیای قدیم را حفظ کرده اند:

خوب, اینها هم مثل همه آدمهای دیگرند...از پول زیادی خوششان می آید, ولی خوب همیشه همینطور بودند... انسان عاشق پول است,خواه پول از چرم باشد خواه از کاغذ و خواه از برنز یا طلا. البته بی فکر هم هستند...ولی گاهی احساساتی هم می شوند...آدمهایی ساده اند, در واقع مرا یاد اسلافشان می اندازند; با این تفاوت که البته مسئله کمبود مسکن عصبی شان کرده...

این مردم هنوز دنبال معجزه اند و اگر کسی کاغذ را برایشان به پول تبدیل کند مریدش می شوند . منتظر جادوگران افسانه ای و منجیان آنچنانی هستند در حالی که راه نجات را گم کرده اند! در اورشلیم مسیح که دم از صلح و عشق به انسان ها می زد مصلوب شد و مردم با فراغت خاطر به تماشا آمدند. مردمی که پیلاطس چنین درموردشان صحبت می کند:

اما امان از دست اعیاد و جادوگران و ساحران و شعبده بازان و گله های متعدد زوار! همه متعصبند. همه شان همینطورند. و این منجی ای که انتظارش را می کشند و منتظرند همین امسال ظهور کند...

در جهان امروز هم که از نگاه نویسنده عشق تنها راه رسیدن به آرامش است و باصطلاح راه نجات ,مرشد و مرشدها سلاخی می شوند ولی مردم کماکان به انتظار منجی هستند و وقتی هم سحر ساحران جلوی چشمشان ناپدید می شود باز هم از خواب بیدار نمی شوند و شایعات و افسانه ها را روز به روز پر و بال بیشتر می دهند.

شهر پر شده بود از شگفت انگیزترین شایعات که در آنها هسته ناچیزی از حقیقت با هزاران شاخ و برگ و وهم و خیال پوشانده شده بود

لینک قسمت دوم 

.

پ ن 1: چند مطلب قابل توجه در مورد این کتاب برای مطالعه بیشتر:

نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا به بهانه چاپ پنجم نشریه ادبی جن و پری

نگاهی به «مرشد و مارگریتا» اثر «میخاییل بولگاکف »؛تنها متن است که می ماند روزنامه اعتماد

رمان مرشد و مارگریتا و فیلمنامه گاهی به آسمان نگاه کن

نگاهی به عوامل سازنده بولگاکف و اثری چون مرشد و مارگریتا

پ ن 2: در قسمت بعد در خصوص صف بندی شخصیت های داستان و اینکه آیا داستان متنی همدلانه با مسیحیت است یا خیر و... می نویسم.

پ ن 3: به اواسط عشق در زمان وبای مارکز رسیدم.

پ ن 4: کتاب های بعدی خوشه های خشم و آناکارنینا هستند. البته این کتاب های قطور را نمی توانم این طرف و آن طرف ببرم لذا باید مابینش چند تا نازک زیرآبی بروم.

پ ن 5: نمره کتاب 4.5 از 5 می‌باشد. (در سایت گودریدز 4.3)

نظرات (21)
سلام دوست عزیز. وبلاگ قشنگ و زیبا داری. یک مسابقه گذاشتم در وبلاگم بیا جواب بده شاید درست گفتی و برنده یک بنر رایگان برای وبلاگت شدی که خودم طراحی میکنم. البته من برای این که ثابت بکنم مسابقه سر کاری نیست یک بنر طراحی کردم در مطلب دوم . زود بیا همون مطلب اول یک عکس هست بطور دقیق بگو اون عکس چیه. تا حالا هیچ کس جواب درست و کاملی نداده شاید تو برنده این مسابقه باشی.........
جواب باید در صندوق نظرات داده شود................
با تشکر زود بیا نیای ناراحت میشم.............سهیل صادقی...........
خدا نگهدار................
پاسخ:
سلام
می دونستم پیشونی وبلاگم هم مثل پیشونی خودمه
خدا حافظ شما هم باشد
راستی یه کم خلاقیت داشته باشید در تعریف
حتمن می خوانمش
پاسخ:
سلام
بله توصیه می شود.
آهان یادم رفت بگم که این کتاب در لیست 1001 کتاب هست.
سلام
چون هنوز نخوندمش و قراره در آینده نزدیک بخونم. خوندن نقد شما رو فعلا به تاخیر میندازم.

شما کتاب رو به زبان انگلیسی خوندید یا با ترجمه فارسی؟
پاسخ:
سلام
خواندن مطلب من لطمه چندانی به مزه کتاب نمی زنه ...یعنی سعیم همیشه این بوده... ولی خوب بعد از خوندن کتاب منتظرتون هستم.
........
خانم مسلمی می دونند که زبان انگلیسی من در حد چیه!! نه حسین جان من به زبان فارسی می خونم. ولی طرح جلد رو معمولاً از اون طرف انتخاب می کنم چون جالبتر هستند (معمولاً)
سلام بر میله بدون پرچم
متن رو خوندم و با صدای بلند گفتم: عالی بود!
منتظر بودم ببینم چه طوری می خوای بنویسی این اعوجاج داستانی رو! به نظر من این اثر یه شاهکار واقعیه. کلاً به ادبیات روس علاقمندم. کتاب رو هنوز به آخر نرسوندم اما چون آنا کارنینا و عشق در سال وبا رو قبلاً خوندم وقت کافی دارم. البته یه مروری لازمه واسه هردوشون ولی مطمئنم زیاد وقتگیر نیست. من اینقدر از این کتابای قطور و سنگین خوشم میاد! چون تو نمی تونی جابه جاشون کنی همراه خودت و سرعتت کم میشه و من هم از فرم سیاهی لشکر خارج میشم و دیگه احساس موجودیت مرا غرق در شکوفه می سازد
چی گفتم!
پاسخ:
سلام بر همراه اول
ای وای پس دو تا کتاب از من جلوتری!!
این اثر واقعاً عالی بود... فکر کنم در مطلب هرگز رهایم مکن بود که گفتم من از کارهایی که خلاقانه است خیلی خوشم میاد و... این هم از اوناش بود! کجاشی؟
گفتم که کتاب نازک قاطیش می کنم! الان "آن گوشه دنج سمت چپ" مهدی ربی را دستم گرفتم که دوسه سال پیش خوندمش و خوشم نیومد! حالا دوباره می خونمش که بین مطالبم فاصله زیاد نشه پشتم باد بخوره
سلام
دس شما درد نکنه.
شاید این مطلب باعث بشه بشینم و این کتاب سخت خوان را تموم کنم.
موفق باشید!
پاسخ:
سلام
حتماً این کار رو بکن ...هیچی بدتر از نصفه گذاشتن کتاب جلوی مطالعه آدم رو نمی گیره.
منتظرم که خبر تموم شدنش رو برام کامنت بگذاری.
خیلی طولش ندی ها پیگیری می کنم
سلام.
اول از همه، لعنت خدا بر کسی که این کتابم رو امانت گرفت و برنگردوند و الان برای مرور دست منو تو پوست گردو گذاشت!
این رمان هم تکه‌های ناب همذات‌پندارانه از نگاه ما کم نداره. مثلا همون بخشی که پیلاطوس و مهمونش شب قبل از تصلیب در مورد مردم حرف می‌زنن و به جمله‌های آخرش اشاره کردی.
یه نکته‌ی جالب دیگه توی کتابای مربوط به تاریخ ادبیات دوره‌ی شوروی سکوت پرمعنای نویسندگان چپی در مورد بولگاکف و به‌خصوص این رمانه. انگار نه انگار که وجود داره. خیلی راحت می‌شه گفت خار چشمشون بوده و این نشون می‌ده که نویسنده دست گذاشته روی نقاط حساس.
پاسخ:
سلام
اول از همه بیش باد و کم مباد
با این پیلاطوس خیلی حال کردم مخصوصاً اون فصلی که عنوانش هم خلاقانه انتخاب شده بود: چگونه حاکم سعی در نجات جان یهودای اسخریوطی داشت (قریب به همین مضمون! منم الان دم دستم نیست!)
با مسیحش و شیطانش هم حال کردم
با ذهن خلاق و پشتکارش هم...
257 دفتر دستنوشته های این رمانه و همه تغییراتی که در طول زمان کرده تا ...جالب اینکه 300 هزار نسخه چاپ شده اش یک شبه تموم میشه در همون سال 1965
دوباره لعنت!
سلام. کتاب جالبیه. جالبیش این جاست که‌یک بار تو دوران دانشجویی بابام به خاطر خریدن این کتاب منو توبیخ کرد و نذاشت که بخونمش. دیروز دوباره خریدمش تا اینبار عزم کنم و بخونمش. حتما بعد خوندنش به پستتون سر می‌زنم.
پاسخ:
سلام
عجب! دوران دانشجویی و توبیخ و ...
منتظرم مرسی
تو فکر گاهی به آسمان نگاه کن بودم که دیدم شما هم یادش بودین.
فکر کنم باید کتابو دوره اش کنم. موندم یه بچه ی ۱۲ساله چی می فهمیده از این کتاب که نشسته و با جدیت تموم خوندتش؟؟؟

یهو احساس پیری کردم!!!!!
پاسخ:
سلام
امان از پیش افتادگی و پس افتادگی! خود من هم دچار این قضیه شدم
حالا چرا پیری!؟
با سلام
فکر میکنم توصیف شما خواننده را از اصل کتاب بی نیاز میکند.
نظرتان چیست؟
پاسخ:
سلام
من این طور فکر نمی کنم
میزانی که از داستان تعریف کردم در مقایسه با کل وقایع خیلی ناچیزه
یعنی در حد یک دهم هم نیست
اگر بخواهم کمتر بنویسم می شود در حد این که مثلاً: کتاب خوبی بود و لذت بردم!
سلام
بالاخره یه کتاب پیداشد که باهم خوندیم
فوق العاده بود
خصوصا اونجایی که شیطان می گه شما وجود شیطان روهم قبول ندارید؟واونا نمی دونن شیطان روبروشونه

من اون تیکش رودوست دارم
پاسخ:
سلام
چه خوب
کلاً موقعیت های جالب زیاد داشت
ممنون
من با این کتاب از طریق فیلم گاهی به آسمان نگاه کن آشنا شدم... یادمه توی نقدی بر این فیلم خوندم که اقتباسی از این کتابه و بعدها کتابشو تهیه کردم و خوب تم هایی که شما در زمینه مدرنیته مطرح کردید دقیقا چشمگیرترین تم است چون با توجه به ارجاعاتی که به نمایشنامه فاوست هم داره میشه دقیقا اینگونه برداشت کرد که در فاوست هم تقابل میان رنسانس و مدرنیسم است ... قرن شانزدهی که داره وارد قرن ۱۷ و مباحث کلاسیسم و در آمدی بر مدرنیسم میشه ... در این داستان هم تقابل دقیقا میان مدرنیته و پست مدرنیته است... اذهانی که در این میان دچار دوگانگی و چند گانگی در باورهای مذهبی- اقتصادی- متافیزیک و ... می شوند ... و با این تفاوت که در این عصر باور به منجی خیلی کمرنگ شده و تنها چیزیه که در فیلمها و کتابها خودش رو خیلی بروز میده ولی در عالم واقع عملا ما ادمها منتظر منجی نیستیم بیشتر منتظر تموم شدنیم.
پاسخ:
سلام خانم مسلمی عزیز
ممنون از توضیحاتتان
ادبیات روس همیشه با ادبیات سایر کشورها متفاوت است. برای من همیشه پر بودن از تعریفات با نکته بینی و ظرافت تمام.
این کتاب سرشار از نکات ارزشمند و تقابلهای جالب بود. تقابل مسکو و اورشلیم از همه بیشتر به چشم می اومد.
مرسی که این کتاب خوب رو خلاصه اش رو گذاشتی
پاسخ:
سلام
من هم علاقه خاصی به ادبیات روس دارم. (بعد از خوشه های خشم آناکارنینا در راه است!)
البته مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد : وقتی این کتاب در تیراژ محدود!! (سیصد هزار نسخه ای!!) در شوروی چاپ می شود و یک شبه تمام می شود و در بازار سیاه به 100 برابر پشت جلد خرید و فروش می شود طبیعی است که ادبیاتشان پیشرفت می کند و الی آخر (در مقایسه با اینجا منظورم بود)
ممنون
هیچی دیگه! دو برابر شدم نسبت به اون موقعم!! هیییییییی
پاسخ:
سلام
چشم به هم بزنی مثل من سه برابر میشی!! پس لحظه را دریاب
سلام مجدد. خوشحالم که پست جدیدم را پسندیدید.
و اما مرشد و مارگریتا عجب کتابی است؟! الان فصل دهمم اما تازه می فهمم بابام چرا توبیخم کرد. فکر کنم می‌ترسید به خرافات یا عقاید شیطان پرستی علاقه پیدا کنم.( یا مثلا برم سراغ آیات شیطانی!)
پاسخ:
سلام مکرر
من هم خوشحالم که تعداد همراهان در سال جدید بیشتر شده است.
واقعاً خوشحالم

خوب واقعاً شیطانش که دوست داشتنی هست
راستی خیلی خیلی ممنون که لینکم کردی بابا ایول
پاسخ:
من مردم از انتظار برای اناکارنینا
پاسخ:
سلام
تازه امروز عشق در زمان وبا را تمام کردم! فردا خوشه های خشم را شروع می کنم و بعدش آناکارنینا ...
فکر کنم کمی بیشتر باید صبر داشته باشید
سلام و هنوز بهاره پس همچنان سلا م بهاری

موندم من که به فرمایش شما آخر کارمه میام اینجا چیکار ؟
اطلبوالعلم من المهد الی الکلن!؟
ولی دانسته الی الکن بشم بهتره که ندانسته ! تازه اونم دانسته از دست نوشته های شما برادر عزیز که از جان مایه میزارین تا خواننده رو در هر سطحی بهره مند کنید
جانتان آباد !
ما هم قدر میدونیم شاید نکیر منکر ما هم اهل کتاب باشند
پاسخ:
سلام
ای وای!!!!
حدیث رو اشتباه نوشتم البته اول ز گهواره تا گور مد نظرم بود و به همین دلیلی که نوشتید صرف نظر کردم و رفتم سراغ این حدیث:
اطلبو العلم حتی بالصین که همان چین خودمان است
ولی نمی دانم چی شد نصف شبی این دو حدیث مخلوط شد و شد اینی که نوشتم
بعداْ نوشت:
نه خواهر معلومه که بی خوابی حواسم را پرت نکرده! دوباره اومدم اونجا توضیح بدهم که دیدم حدیث را هم درست نوشتم!
این "من المهد الی" در حدیث من نبود که خاخورجان!!!
سلام
ای واای !
این یعنی همون
من المهد الی الکلن
یعنی آخرشه
پیری و کم سویی چشم
پاسخ:
سلام
حدیثی که من نوشتم یعنی دنبال علم باشید حتی اگر در چین باشد یعنی جای خیلی دور هم اگر بود زحمت بکشید و برید بیاموزید...البته آقایونی که الان علم رو به طور خاص علم دین و یا فقه می دانند باید توضیح بدهند که چگونه برخی علوم دینی در چین بوده است آن زمان!!!
بگذریم زیاد بیراهه نزنم
من این کتابو تازه شروع کردم کتاب خوبیه ولی جذابیتش کمه،و اینکه همش در بینش از خودم میپرسم خب الان همه ی این اتفاقا هدفش چیه! صددرصد مضمون سیاسی سرراستی نداره(مثل ۱۹۸۴) و کلا من رئالیسمو بیشتر دوست دارم تا رئالیسم جادویی!
البته من هنوز ۱۳۰ صفحه خوندم و به خوندن ادامه میدم چون به هر حال تحربه جدیده
+ متن شما رو هم نخوندم حتما بعد از اتمام کتاب میخونم
پاسخ:
سلام
درک می‌کنم چی می‌گید... خیلی از دوستان نتوانستند این کتاب را به خوشی به انتها برسانند...
ولی اطمینان دارم که شما ادامه خواهید داد.
بعد از خواندن بیایید و متن را بخوانید و نظرتان را بنویسید.
امروز این کتاب رو تموم کردم
هر وقت کتابی میخونم تو وبلاگ شما دنبال نقدش میگردم
نوشته هاتون خیلی به فهم کتاب کمک میکنه
وظیفه خودم میدونم تشکر کنم
پاسخ:
سلام بر شما دوست گرامی
خوشحال می‌شوم هرگاه خواننده‌ای خاموش ردپایی از خود به جا می‌گذارد.
امیدوارم بیشتر از پیش دوستان را در کامنتدونی مشاهده کنم.
ممنون از شما
سلام بسیار عالی بود استفاده کردیم.
پاسخ:
سلام دوست عزیز
نوش جان
سلامت و شاد باشید

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل