مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

 

سرش را چرخاند و چشمانش در چشمان پدرو گره خورد. همان لحظه فهمید وقتی مایه خمیر را توی روغن داغ می اندازند , چه حالی پیدا می کند.

.

تیتا دختر کوچک یک خانواده مزرعه دار مکزیکی است. پس از دنیا آمدن او پدرش از دنیا می رود و او به همراه مادر و دو خواهرش زندگی می کند. پس از مرگ پدر و بر اثر تالمات حاصل از آن!, شیر مادر خشک می شود و ناچاراٌ تغذیه تیتا به عهده آشپز خانواده که پیرزن اهل دلیست می افتد و تیتا خواه نا خواه در آشپزخانه بزرگ می شود و ... تیتا بزرگ می شود و در 16 سالگی عاشق "پدرو" می شود و او نیز همچنین ... چون داستان مربوط به چند نسل قبل است! لذا پسر بعد از عاشق شدن با پدرش به خواستگاری دختر می رود. اما در آن منطقه سنتی است که دختر کوچک خانواده حق ازدواج ندارد و می بایست تا زمانی که مادر در قید حیات است از او نگهداری کند! مادر که زن سنت گرای مستبدی است با این ازدواج مخالفت می کند و به خواستگار می گوید که اگر واقعاٌ قصد ازدواج دارد می تواند با روسورا که دو سال از تیتا بزرگتر است ازدواج کند و خوب خیلی طبیعی است که پدرو هم جواب مثبت می دهد و ازدواج سر می گیرد و محل سکونتشان می شود همین مزرعه و خودتان حسابش را بکنید که حضور عاشق و معشوق در یک مکان (البته عشقی که حالا پسوند ممنوعه را دارد) و زیر یک سقف چه اتفاقاتی را در پی دارد و ... (نگران نباشید تا اینجا که تعریف شد صفحه 20 کتاب است و داستان از اینجا به بعد است)

همانگونه که اشاره شد تیتا در آشپزخانه تربیت می شود و در نتیجه در آشپزی تبحری خاص دارد. کتاب در 12 فصل نوشته شده است و هر فصل با معرفی مواد لازم برای طبخ یک غذای مخصوص آغاز می شود و در خلال روایت و شرح ماجراها طرز تهیه آن غذا نیز آموزش داده می شود که این از نکات بارز کتاب است.

تیتا در مقابل سنت و بی عدالتی های ناشی از اقتدار سنت های غیر منطقی مقاومت هایی می کند ولی به نظر می رسد که او بیشتر نقش قربانی دارد تا قهرمان مبارزه و البته نباید هم انتظاری فراتر از این داشته باشیم چرا که:

از این که بگذریم برای تیتا تمام خوشی عالم در شکوه غذا خلاصه شده بود. برای کسی که تمام دانسته هایش از زندگی در چهارچوب آشپزخانه محدود بود فهم جهان خارج از این محدوده کار ساده ای نبود.

آیا پدرو عاشق است؟ شاید برای شمای خواننده این متن جواب ساده گزینه خیر باشد اما پدرو هم برای کار خود (ازدواج با خواهر تیتا) دلیلی دارد, او در جواب به پدرش که او را برای قبول وصلت شماتت می کند می گوید:

معلوم است که سر حرفم هستم. اما وقتی به آدم می گویند هیچ راهی برای ازدواج با دختری که دوستش داری وجود ندارد و تنها راه بودن در کنار او ازدواج با خواهرش است, اگر تو جای من بودی همین کار را نمی کردی؟

ما البته از جواب پدر آگاه نمی شویم ولی احتمالاٌ گفته است پسرم ما رو دیگه نپیچون! حقیقتاٌ این توجیه پدرو خان آدم رو قانع که نمی کنه هیچ حرص آدم رو نیز در می آورد. این آقا هیچ تلاشی نمی کنه بعد می گه هیچ راهی وجود نداشت! (من هم نشستم کنار گود و...)

بگذریم... کتاب خوب و خوشخوانی بود و صحنه هایی جالب توجه از اقتدار سنتی مادر داشت:

نمی توانست خود را از این حس خلاص کند که هر لحظه ممکن بود مجازات خوفناکی از آسمان بر سرش نازل شود: الطاف ویژه ماما النا برای او. با این احساس بیگانه نبود. همان ترسی بود که هر وقت بدون استفاده از دست نوشته آشپزی می کرد, همراهش بود. همیشه می دانست وقتی این کار را بکند, ماما النا می فهمد و به جای آن که او را برای ابتکارش تشویق کند, به دلیل خودسریهایش به باد ناسزا می گیرد و هرچه از دهانش در می آید, بارش می کند. با این همه در برابر وسوسه زیر پا گذاشتن فرامین خشک و انعطاف ناپذیری که مادرش در آشپزخانه ... و زندگی به او تحمیل می کرد, نمی توانست مقاومت کند.

از قسمت های قابل توجه کتاب نیز می توان به این مطلب کلیدی اشاره کرد:

هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می­شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همان‌طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می­آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هرنوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه­ای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته  شعله ور نگاه می­دارد. و از آنجا که یکی از عوامل آتش­زا همان سوختی است که به وجودمان ­می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعله­ور می­کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می­دارد و هیچیک از چوب کبریت هایش هیچوقت روشن نمی‌شود.

اگر چنین شود؛ روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد. غافل از آن که تنها جسمش که سرد و بی‌دفاع گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس... به همین دلیل باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم می‌تواند شعله‌ورترین آتش‌ها را خاموش کند.

کتاب این نویسنده مکزیکی که در لیست 1001 کتاب نیز حضور دارد توسط خانم مریم بیات ترجمه و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است. (کتاب من چاپ هفتم 1386 با تیراژ 5000 جلد و در 235 صفحه و به قیمت 3000 تومان)

در ویکیپدیا می خوانیم که نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه می‌شود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی است استعاره از احساسات تند و برانگیختگی جنسی . البته با تذکر خوب دوست خوبمان خانم جیران در کامنت ها همانگونه که در قسمت پخت شکلات توضیح می دهد , آب می بایست جوش جوش باشد و... و تیتا هم همانطور که در طول داستان دیدیم همین خاصیت را داشت (عشق و احساسات و...) و بدین ترتیب مثل آب برای شکلات بود.

.

پ ن 1: مطلب بعدی در مورد کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی است.

پ ن 2: کتاب بعدی که شروع به خواندن آن می نمایم مطابق آرا خنده در تاریکی اثر ولادیمیر ناباکوف می باشد امیدوارم همراهان بیشتری داشته باشیم.

پ ن 3: قبل از مسافرت اخیر اقدام به دانلود یک کتاب صوتی نمودم و هنگام رانندگی مشغول گوش دادن به اثر جاودانه جورج اورول یعنی قلعه حیوانات بودم که برای بار چندم هم خالی از لطف نبود. برای کسانی که پشت فرمان زیاد می نشینند و البته موقع شنیدن خوابشان نمی برد استفاده از همین معدود کتاب های صوتی شدیداٌ توصیه می شود. تجربه خوبی بود که گفتم دوستان هم در جریان باشند

پ ن 4: نمره داستان از نگاه من 3.8 از 5 می‌باشد.

نظرات (34)
من از خوندن خلاصه های ارائه شده از سوی شما خوشم اومد. امیدوارم که کتاب هم به اندازه خلاصه هاش خواندنی باشه.

من منتظر کتاب بعدی می مانم.
پیشنهاد کتاب صوتی هم پیشنهاد خوبی بود. سعی می کنیم پیاده سازی کنیم.
پاسخ:
سلام
من هم امیدوارم ... چون با تفاوت ذائقه ها نمی شود در مورد یک کتاب حکم کلی صادر کرد که همه از اون خوششون می آید.
پیاده سازی کردید از تجاربتون ما رو هم بی نصیب نگذارید.
ممنون
چه خوب بالاخره قراره یه کتاب معرفی کنی که من هم خوندم. منظورم همون همنوایی شبانه ارکستر چوبها است.
منتظرم.
پاسخ:
سلام

عکس قضیه هم بد نیست!
کتاب بسیار خوبی بود...اینو به عنوان پیشواز ...
سلام
اصلا اسم این کتاب را هم نشنیده بودم!
احتمالا منظور نویسنده از انتخاب پست یک ایهام در معنا بوده.
کتاب صوتی خوب است ولی نه برای ما پیاده ها!
پاسخ:
سلام
اوووه نشنیده های من خیلی زیادتره...
شما هم به زودی سواره می شوید... نگران نباشید!
اما پیاده ها هم راه هایی برای استفاده از کتاب صوتی دارند.
من عکس کتاب دوست داشتم
پاسخ:
سلام
البته عکس روی جلد کتاب چاپ شده در ایران بخشی از این تصویر است!
اون قسمتی که دخترک نشسته و ...
علت چیست؟!
سلام
این یکی از موارد نادری است که کتابی که معرفی کردید جلبم نکرد . نه موضوعش و نه شخصیت هایش تیتا و پدرو و مادر مقتدر و ...
به نظرم همه چیز دم دستی بود .

کتاب های بعدی اما هردو جذبم کرده اند. کتاب صوتی را تا حالا تجربه نکرده ام . نگرانم که صدا خوب نباشد و تصویرم از کتاب را خراب کند .کتاب را باید دست گرفت . باید ورق زد بو کرد ... نمی دانم من این طوری بیشتر دوست دارم .ولی خوب دوست دارم یک نمونه خوب را تجربه کنم . فعلاً و تا حالا که برای ماشین موسیقی و نوار شعر را ترجیح می دهم شاید بعداً نظرم عوض شد.
پاسخ:
سلام
البته فکر کنم به خاطر مطلب سر دستی من هم باشه!
و شاید هم نگاه زنانه که من فاقد اون هستم!
فکر کنم باید منتظر نیکادل بمونیم چون همزمان خوندیم و...
کتاب بدی نبود هرچند در باب موضوع اقتدار سنت ها تا اینجای وبلاگ به نظرم آوریل شکسته بهتر بود.
البته من هم نباید انتظار داشته باشم که از همه کتاب ها همه خوشمان بیاید.
در باب کتاب صوتی هم البته هیچگاه نمی تواند جایگزین کتاب شود اما تصدیق می کنید که در هنگام رانندگی نمی توان کتاب را ورق زد و بو کرد چون با این اوضاع ممکن است بلافاصله بوی بهشت و نهر شیر و عسل و دیگر محتویات آن وارد مشاممان شود
سلام
لامصب یانگومی بوده برای خودش !!
"اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعله­ور می­کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می­دارد و هیچیک از چوب کبریت هایش هیچوقت روشن نمی‌شود.
"
تو این قسمتش یاد خودم افتادم :))
هر چند که ما همیشه ، آتشی در سینه داریم جای دل !!
پاسخ:
سلام
یانگوم قهرمان بود...
راستی فیلمی هم از روی این کتاب ساخته شده که شما که اهل فیلم هستی یا یکی دو تا از دوستان دیگه برید ببینید چطوریه! فکر کنم توی فیلم یانگومی شده باشه برای خودش!
اون قسمتش قشنگه...
مواظب باش آتش درونت عسلویه را به انفجار ندهد! یه بخش دیگر در کتاب هست در مورد آتش درون که وقتی مطلب تو رو خوندم کلی خندم گرفت...
کتاب زیبائی است دوستش داشتم پیشنهادتان برای گوش کردن به داستانها را بیشتر .
ممنون .
پاسخ:
سلام

این برای اون کامنت...

این هم برای این کامنت
فقط تو رو خدا مراقب باشید مخصوصاٌ شما که سابقه دو بار حادثه منجر به شکستگی پا را در کارنامه دارید!
ممنون
سلام
هر بار به کتابفروشی رفتم مردد بودم برای خریدنش امابا خلاصه ای که نوشتید فکر می کنم حرفهائی دارد برای گفتن.

امروزتان خوش
پس چرا شما آیکون ندارید؟!‌
پاسخ:
سلام
فکر می کنم به خواندنش می ارزد...
ممنون
بعضی ها از آیکون در مطالبشان استفاده می کنند ! باید ببینیم اونا از چه روشی استفاده می کنند!
پلات داستان جالب بود. ولی من اولین بار بود که اسم نویسنده را می شنیدم. چه خوب که قراره از نابوکوف و خنده در تاریکی بنویسید. دوستش دارم نابوکوف رو. این کتاب رو من ۸ سال پیش خونده بودم و چقدر حرص خوردم. در مورد کتاب صوتی من موافق نیستم. بعضی کتابها که پلاتی پیچیده دارند مثل فرنی و زویی یا خشم و هیاهو رو نمیشه صوتی گوش داد. البته بستگی به خود فرد داره. چون من از ان دسته افرادی ام که تمرکزم به صورت دیداری بر نوشته بیشتره تا شنیداری...
پاسخ:
سلام
بله من هم اولین بار اسم ایشان را در لیست 1001 کتاب دیدم اما ظاهراٌ همین انتشارات کتاب دیگری از ایشان را به نام لحظه ای است روییدن عشق,با ترجمه خانم آذر عالی پور منتشر نموده است...
در مورد کتاب صوتی با نظر شما قطعاٌ موافقم که شاید درصد بالایی از کتابها را نتوان به صورت صوتی خواند! و همچنین هیچگاه جای کتاب را هم نمی گیرد اما حرف من این بود که در هنگام رانندگی به خصوص در جاده های کویری گوش دادن به کتاب صوتی مفید است...
ضمناٌ لیست کتابهای صوتی موجود را که نگاه کنید می بینید که تعداد کتاب های موجود و به درد بخور خیلی خیلی کم است.
ممنون
نه بنظرم عیب از نوشتار شما نبود .
به نظرم اومد شخصیت های کتاب زیادی معمولی و سر دستی اند .

شاید اگر روزی اتفاقی کتاب را بخوانم نظرم عوض شود .

آره خوب برای همین من تا حالا انتخابش نکردم . با اون اوضاعی که گفتین هم گویا از نظر ناصحان وبلاگستان قراره بوی چاه ویل به مشاممان بخورد

اگر ممکنه شما یک نمونه خوب معرفی کنید برای کتاب صوتی که اولین تجربه ام به دیوار نخورد همینی را که دانلود کردین اگر میشه آدرسش را بذارید
پاسخ:
سلام
باز هم میگم باید منتظر کامنت نیکادل باشیم... چون نگاه زنانه فاکتور مهمی است به خصوص در مورد این کتاب...
در مورد اون قضیه بو و مشام باید به اون شعر شاملو توجه کنیم که بهشتی آنچنان را ارزانی آدم های اون چنانی می دانست...
می گردم لینکش رو می گذارم (لینک جایی که موجود است) اونی که من دارم از طریق ایمیل رسید از دست محبوبی به دستم...
سلام
دیشب رفتم شهر کتاب برای خریدن این کتاب. فروشنده گفت نداریم و مدتیست تجدید چاپ نشده اما توصیه کرد دو کتاب دیگر از همین نویسنده را ببرم.
کتاب لحظه ایست روئیدن عشق را اگر خدا بخواهد امروز شروع خواهم کرد.
پاسخ:
سلام

البته فکر کنم این کتاب را هم بشود پیدا کرد... اگر جایی دیدم خبرتان می کنم.
خوب کاری کردید .خوشحال شدم. امیدوارم خوب باشد و به ما هم پیشنهاد کنید.
کتاب بعدی را ازحالا شروع می کنم به خواندن
پاسخ:
سلام
خوش آمدید به جمع همراهان
سلام بر پروفسور !
بچه که بودیم فکر می کردیم پروفسور کسی است که کتاب زیاد می خواند .
من بر عکس فرزانه از این کتاب خوشم آمد . با داستان هایی که تشابه فرهنگی با سرزمین ما دارد احساس نزدیکی بیشتری می کنم .
موفق باشید
پاسخ:
سلام استاد
چوبکاری می فرمایید... البته حالا احتمالاٌ فهمیده اید که : نه هر که سر بتراشد قلندری داند!

منتظر بازگشت شما هستیم
ما هم از این کتاب خوشمان آمد.
خب پسرک لابد می دانست که واقعا چاره ای جز ازدواج با خواهر معشوقه اش ندارد پس چندان هم کارش قابل سرزنش نبوده است!
پاسخ:
سلام
من سرزنشش نمی کنم نوش جونش!
ولی ادعای عاشق بودن رو قبول نمی کنم!
سلام میله جان
چرا نظر من رو نمی ذاری؟
اصلاً دریافتش کردی؟
پاسخ:
سلام نیکادل گرامی
نه من کلی منتظر کامنت شما هستم!!!
چیزی دریافت نشده است!!!
ظاهرا کتاب از داستان های آمریکای لاتین هست. خواهش میکنم قبل از آن که من این داستان را بخوانم شما به وبلاگ من تشریف بیاورید و متن جدیدم را بخوانید.
پاسخ:
سلام
چشم در اولین فرصت! شما تازه اومدید نمی دونید من وسط جراحیم!
ولی یک نگاهی همین الان انداختم و بعد میام مفصل
سلام. آقا حسین اون مطلبی رو که قولشو داده بودم بالاخره آپیدم. منتظرتون هستم. احساس خوبی دارم چون خیلی خوب نقدش کردم. فکر کنم دست به نقدم قوی شده. حالا شما بخون ببین نظرت چیه.
پاسخ:
سلام خانم مسلمی عزیز
خیلی ممنون و به روی چشم
سلام دوباره
راستش من نظرم روفرستاده بودم یک بار لعنت بر اینترنت این مملکت امیدوارم بتونم دوباره بدون روده درازی نظرم رو بنویسم .
اول اینکه در مورد کتاب صوتی «یکی از این روزهای» میچ آلبوم با صدای میکائیل شهرستانی رو پیشنهاد می کنم که حرف نداره.
اما در مورد کتاب :
-نویسنده هنرمندانه و بدون اینکه خواننده رو دچار کسالت کنه از زندگی معمولی ترین اقشار فرودست جامعه صحبت کرده بود و این خیلی ارزشمند و انسانیه که زبان گویای مشکلات و محدودیت های کسانی شده که نه توان و نه امکان طرح و انعکاس مصائبشون رو ندارند.
-سبک نویسنده در نوشتن خیلی بدیع بود علی الخصوص درجاهایی با طنزی به غایت اغراق شده کلام رو می آمیخت که خواننده به واقع غافلگیر می شد.
-اما نقطه قوت اصلی کتاب از نظر من این بود که بدون ضجه و مویه آشکار و مقصر دونستن زمین و زمان از بدبختی های زنان می گفت، و با محوریت بخشیدن به شخصیت های مستبدی مثل ماما النا و دختر بزرگش که راه مادر رو ادامه میداد با زیرکی یکی از اصلی ترین عوامل عقب ماندگی و محدودیت زن ها رو در درون جامعه زنان و رفتار خود زنها قلمداد می کرد. اما در عین حال هرجا که زنی اهل عصیان و تغییر وضعیت در داستان ظهور می کرد در گریز از جبر اجتماع به نهایت توفیق و ظفرمندی دست می یافت و به بالاترین حد از رشد و عزت نائل میشد و من این نگاه پرامید نویسنده رو خیلی دوست داشتم.
-موضوع حائز اهمیت دیگه به رسمیت شناختن غرائز جنسی زنان و تقابل این حقیقت طبیعی با افکار پوسیده جامعه بود. روند داستان به گونه ای بود که ایجاد یه رابطه به ظن عرف نامشروع، بین تیتا و خواهر شوهرش به دلیل بیان زمینه های ایجاد اون برای خواننده قبیح و ناروا به نظر نمی رسید و گاهی حتی حق طبیعی تیتا تصور میشد. این موضوع رو هنر نویسنده در به استهزا گرفتن قضاوتهای رایج جامعه و حاکی از خردمندی نویسنده در به تصویر کشیدن ناکارایی قیدهای مرسوم اخلاقی می دونم. البته شاید این نتیجه گیری من متاثر از دیدگاه شخصی خودم باشه که قیدهای اخلاقی رو در اغلب موارد تشریفاتی بیش نمی دونم و از نظر من این مطلوبیته که جهت گیری تصمیماتمون رو مشخص میکنه.
-نکته دیگه ای که برام جالب بود اینه که خیلی از قیدهای متداول جامعه ما به مذهبمون منسوب میشه اما دراین کتاب دیدم که در کشوری مثل مکزیک هم، حتی دختری که با تجاوز دزدان و راهزنان بکارتش رو از دست داده امیدی به تشکیل خانواده و داشتن آینده ای با یه مرد مناسب نداره.
خودم از شیوه نگارشم راضی نیستم چون اصلا تمرکز ندارم و از طولانی شدن این کامنت عذر می خوام.
پاسخ:
سلام نیکادل عزیز
اول در مورد لعنت : بیش باد و کم مباد!
دوم ای کاش زودتر کامنت می گذاشتی ... البته من منتظر درخت ابدی هستم و بازگشت فرزانه و باقی دوستان برای دیدن نظر خوب شما...و مطلب بعدی را نمی گذارم!
سوم ممنون از معرفی اون کتاب صوتی
اما در مورد کتاب:
- موافقم نثر روانی داشت و کشش داستان هم مناسب بود.
- آفرین به نقطه قوتی که اشاره کردی که جا داشت من هم به آن اشاره می کردم... اول اینکه زنان بعضاٌ خود نگهبان سنت های ضد زن می شوند که در این داستان به خوبی مشاهده می شود. دوم موردی بود که در دستنوشته هایم بود ولی به عللی در مطلب نیاوردم ولی اینجا اشاره می کنم که تیتا قربانی بود اما خواهر دوم گرترودیس قهرمان داستان بود و دیدیم که در زندگی موفق تر از خواهران دیگر بود.
- در مورد موضوع حائز اهمیت: من هم حق طبیعی تیتا را به رسمیت می شناسم اما کاش نویسنده بی خیال پدرو می شد و یکی دیگه رو میاورد وسط ...آخه آدم نبود این پسر! دیدی تا زمان زنده بودن ماما النا مرتیکه از ترس پا به جفت بود! ولی اون دکتره را خوشم اومد
- در مورد نکته آخر هم این سنت بیشتر مردانه است تا مذهبی!
من از شیوه نگارش شما راضی ام هرچند به دلیل عدم تمرکز شوهر خواهر را خواهر شوهر ذکر کرده ای که این از عوارض عشق به خواهر شوهر است!
موفق باشی
راستش من اولین بار دو روز پیش نظرم رو گذاشته بودم:-(
پدرو هم یه بدبخت منفعلی بود که جرات عصیان در مقابل سنت ها رو نداشت!
پدرو هم قربانی بود.
اما اگه تیتا سرغ یه ادم حسابی میرفت خیلی فیلم هندی میشد دیگه ؛-)
قبول نداری؟
بعضی ادما اساساً خوشه چین هستند شایدم می خواست بگه عشق حرف اول رو میزنه! واقعاً نمی دونم هدف نویسنده چی بود از عاقبت دکتر!!!
کاش نوشته ام رو اصلاح می کردی، یه وقت خوانندگانت فکر نکنند تیتا همجنس باز بوده! کل داستان عوض میشه D:
پاسخ:
سلام
من فکر کردم سرت شلوغه و... که خبری ازت نیست.
بله پدرو هم قربانی بود قربانیی که کوچکترین تکانی به خودش نداد ! اما خودخواه بود و عین خیالش نبود که برای طرف مقابل چه اتفاقی میفته و همین اخلاقش اعصاب رو خط خطی می کنه ...مثل این بچه های لوس و ننر که همه چی باید براشون مهیا باشه و ...
می تونست یه راهی پیدا کنه که هندی هم نشه مثلاٌ دهن پدرو را آسفالت می کرد و دکتر را هم در خماری می کاشت و چند نفر دیگر را هم به همین ترتیب! و به دنبال هویت گمشده اش رهسپار می شد و آخرش هم یه جور مبهم تموم می کرد که خیلی دم دستی هم نشه!!!
در مورد دکتر شاید می خواست به دو نوع عشق اشاره کنه عشقی که آدم رو رشد می ده و عشقی که آدم رو متحول(منفجر) میکنه! یا دو نوع عاشق, عاشقی که کمال معشوق مد نظرشه و عاشقی که وصال معشوق براش اولویت داره و...
اگه لازمه اصلاح کنم بگو...البته اینجوری طبیعی تره و شاید خواننده را کنجکاو هم بکند!!
سلام مجدد بر همگی
نقد نیکادل را خواندم و ممنونم که منتظر بازتاب نظرات مانده اید

نقد نیکادل موشکافانه تر بود تصویر کلیی که از داستان داده کنجکاو ترم کرد مثل همان نقطه قوتی که تاکید کردین یعنی "زنان نگهبان سنت های ضد زن "
اگر بشود چنین برداشتی از کتاب داشت مشتاقم که حتماً بخوانم همین الان به لیستم اضافه اش کردم . امروز سری به کتابفروشی خواهم زد نمی دانم از این لیست 34 تایی که روی میزم است چند تایش را بتوانم بخرم !
ممنونم اینجا واقعاً مثل کافه شده کتابی می بینیم و نظر دوستان را می خوانیم و ...
پاسخ:
سلام بر شما
تا دو سه ساعت دیگه منتظر می مونم بعد مطلب بعدی را که شعر است و آماده می گذارم!
بله کاملاٌ این حس رو داشتم که مطلبم کاستی هایی دارد و این موضوع با نگاه نیکادل تکمیل تر می شود و به همین خاطر گفتم که باید منتظر ماند...
بله وقتی چند نفر یک کتاب را بخوانیم این مزیت را دارد
ممنون
با سلام
بنده یک لایک به بند دوی نقد نیکادل می زنم ...
با بقیه ی حرفهایش هم موافقم... از اینکه دوستانی این چنین بوک وارم داریم ، خوشحالیم.
ممنون خانوم افلاطونی.
.............................. امضاء : آقای خیس
پاسخ:
سلام
با تشکر
امضاء: نیکادل
میدونی میله جان
دارم فکر می کنم اگه تیتا تکلیف دکتر رو روشن نمی کرد ممکن بود دکتر هم مثل خود تیتا عمری اسیر چیزی بشه که مال خودش نیست؟
این سوال خیلی مهمه، چون اگه جواب مثبت باشه جنبه رئالیتی داستان خیلی زیاد میشه و تا حدی میشه نتیجه گرفت امکان خریت در عشق برای هر کسی محتمله و ربطی به موقعیت و سواد و ... نداره!
.
میدونی فرزانه جان
خیلی ممنونم که از نقدم تعریف کردی و خوشحالم که عمو میله این کافه رو راه انداخته. الهی که کرکرهاش هیچ وقت پایین نیاد:)
.
میدونی ققنوس جان
من نفهمیدم لایک تو متوجه کدوم بخش نوشته من بود :(
یه خرده نیکادل خنگول غیرافلاطونی شدم :)
.
دوباره میدونی میله جان
تو و جعل امضا ! این چه حکایت باشد؟! :)
.
و
خدا میدونه
اونقدر شلوغ و بیچاره ام که تصمیم گرفتم اگه جماعت دست از سرم بردارن 5شنبه و جمعه کاملاً خودم رو توی خونه ایزوله کنم و جز کتاب و اینترنت با هیچ دیارالبشری ارتباط نداشته باشم بلکه مغز پریشونم کمی استراحت کنه!
دعا کنید هواداران (بخوانید فضولان) مانع نشوند.
پاسخ:
سلام نیکا جان
به نظرم دکتر تکلیفش روشن نشد و باز هم به نظرم عمری اسیر چیزی شد که مال خودش نبود اما راضی بود که یه جایی همون کنارا باشه و فکر می کنم حتی قریب به همین مضمون هم یه جایی اون آخرا بیان شد جایی که پسر دکتر ازدواج می کنه...!(بیشتر لو نمی دم) ... در واقع با همین مفهوم خریت که عنوان کردی موافقم!!
...
امیدوارم این عموی پیر بتونه پابپای شما جوونا راه بیاد! جالبتر این که یکی از دوستان هفته پیش پیشنهاد داد که بیخیال این کار مزخرفمون بشیم و بریم یه کافه کتاب بزنیم!
...
من هم نفهمیدم منظورش کجاش بود! فکر کنم چون به اول اشاره کردی و بعد بی خیال عددای دیگه شدی ققنوس شوخیش گرفته... نه ققنوس؟
...
دوباره: می خواستم از طرف امضا کنم نمی دونم چی شد ...فکر کنم بازم ققنوس مقصره...به هر حال یه جور مرغه که در عزا و عروسی باهاش لامبادا می رقصند... همیشه خوش باشه!
...
الهی آمین!
اگه یه جایی جنگ شد دست کسی تنگ شد
تقصیر من بود
اگه بحران آب بود هجرت سراب بود
تقصیر من بود
اگه زمستونا سردن تابستونا گرمن
تقصیر من بود
اگه جاده ها باریکن کوچه ها تاریکن
تقصیر من بود !!
بله ! بله !
همه ی تقصیرها به ققنوس ختم می شود !
فقط اینکه اگه ؛
اگه خدای نکرده یه روز من نباشم اون روز چی میشه؟
تقصیر منه چه باشم چه نباشم جور دیگه نمیشه ... بله !!!
خانوم افلاطونی به اون خط تیره های کوچولویی که خودت گذاشته ای در اول بندها دقت کن ! ای تو افلاطون و جالینوس ما ! تو را چه شده است به راستی ؟؟! خود را به ندیدن زده ای یا ما را زده ای کلن ؟
"اما نقطه قوت اصلی کتاب از نظر من این بود که بدون ضجه و مویه آشکار و مقصر دونستن زمین و زمان از بدبختی های زنان می گفت، ...."
البته ظاهرن این می شد بند سه!! که خطای دید هم وجود داره بالاخره و نمی شه منکرش شد !!
ای تو ققنوس و اتوبوس ما !! تو را چه شده است ؟! که تا سه شمردن نتوانی !!

......
اما جدای شوخی واقعن از نوع نگاهت به کتاب لذت بردم.
تشکر جدی هم از میله بابت به خاطر جدی بودن در به وجود آوردن این فضای خوب .
پاسخ:
سلام
البته حق می دهی که ققنوسی که بی جهت تر دامان شده باشد و بلکه بالاتر از آن کلاٌ خیس شده باشد می بایست در ردیف اول متهمان باشد ...
ممنون از جدی و شوخی
امضاء: خود خودم
می گم عجب کاری کرده این پسر عاشق پیشه آخرش به هم می رسند یا نه ؟ قسمت کبریتش هم خیلی جالب بود
کتاب شنیداری خیلی دلم می خواد گوش بدم ولی نمی دونم تو ایران چه کسایی این جور کتاب هایی صوتی تولید می کنند باید خیلی جالب باشه یکی بخونه و تو گوش بدی
پاسخ:
سلام
آخرش!!! هیهات که از ما چیزی در این رابطه بشنوید!
اگر بگویم آخرشو دیگه ناشر درصد منو نمی ده! نویسنده هم نفرینم می کنه...
بله جالب است اما برای موارد خاص توصیه می شود لطفاٌ کتاب چاپی فراموش نشود
آدم تو وبلاگ شما می یاد فقط مجبوره حسودی کنه. حسودی به این همه وقت برای خوندن کتاب...
موفق باشید.
پاسخ:
سلام
باور کنید من هم وقت به هدر رفته در روز زیاد دارم
درگیری کاری فراوان دارم
مشکلات کم ندارم
ولی میشه در روز یک ساعتی برای این کار کنار گذاشت
ممنون ارغوان جان
سلامت باشی
سلام و جمعه همگی به خیر و شادی

کتابهای صوتی رو می تونید از شهر کتاب تهیه کنید در تهران که همه جا شعبه های شهرکتاب هست. شهرستانها رو نمی دونم. کیمیاگر پائولوکوئیلو هم باصدای محسن نامجو به صورت کتاب صوتی دراومده و در شهر کتاب موجوده.
.
ققنوسا! کنزاللغت قاموس تو
ما همه دریا و اقیانوس تو
هر چه فردوسی بلند اوا بُوَد
چون رسد پیش تو مشتش وا بُوَد
گر نظامی نقش بند زر ناب
زر نابش پیش تو نقشی بر آب
.
گر چه ما در خلقت هستی زنیم
ما که باشیم که تو را کلن زنیم؟
.
آقا دیگه پاچه خواری از این بیشتر بلد نیستم، امید که شدت ارادتمان را تصویر کرده باشیم :-)
مرغ و لامبادا و ریشه مشکلات استعاره است که معانی نهفته در پس کلام توجه کن ققنوس جان
پاسخ:
سلام
ممنوووووووووووووون
بابت اطلاع رسانی
تا حالا توی شهرکتاب به این موضوع توجه نکرده بودم
ممنون
ضمنا اینجا پاچه دیگران را نخوارانید!!!
خودمان پاچه داریم این هوا
سلام.
این یکی از کتاباییه که حتما می‌خونمش و بعد هم فیلمش رو می‌بینم.
ماه گذشته از لحاظ کتاب‌خوونی خیلی روسیاه بودم. امیدوارم تو دی ماه بتونم تلافی کنم.
دو تا کتاب گویای خوب هست تو بازار: شازده کوچولو با صدای ایرج گرگین و غیر منتظره با صدای مهرداد ضیایی.
راستی ببخشید از غیبت صغرام. دلم تنگ شده شده بود واسه وبلاگستان. اینم از معایب لپ تاپ نداشتنه.
پاسخ:
سلامممممممم
داشتیم نگران میشدیم
امیدوارم دیماه پرباری باشه
ممنون از معرفی کتاب گویا
منم لب تاپ ندارم!
ای تو افلاطون و جالینوس ما
ای دواری نخوت و ناموس ما
کله پا گشتیم از شرمندگی
مرحبا ای دخت بی سالوس ما
رفته ام رو صندلی من توی خود
"جنبه" هر چند هست در قاموس ما
لیک کم آورده ام بد فرم ! اینک ! این چنین !
در پی واژه شدم من تا شمال روس ما
تو زنی و می زنی ما را به چوب شعر خود
سرخ رویی گشته اینک زین سبب ملموس ما
برده ای ما را سماء هفتم و ول کرده ای
زود باشد بر زمین با سر ... مکن تو لوس ما
عرض اخلاص و ارادت دارم ای دل نیک ما
می کند جبران به زودی مرغک ققنوس ما

پاسخ:
ما هیچ ما نگاه
فک کنم اولین بار اینو 13 سال پیش خوندم و از همون اول عاشقش شدم..
به خصوصو با ترجمه ی مریم بیات
ویکیپدیا طبق معمول بی سوادی کرده: تور و خدا اینو اصلاح کنین :(
تو خود کتاب تو قسمت پخت شکلاتش توضیح میده که آبّ برای شکلات باید جوش جوش باشه تو لحظه یا که ریخته میشه و اسم این کتاب هم از اون قسمت میاد..
که تیتا همش اینجور بود.. جوشان.. واقعا مثل آبّ برای شکلات...
پاسخ:
سلام جیران خانوم
نکته بسیار خوبی را اشاره کردی
اینجوری معنای دقیقتری پیدا می کنه
ممنون
از 10 سال پیش به این ور نزدیک به 24 بار به طور جدی و شونصد بار به طور غیر جدی این کتاب رو خوندم. و هربار نسبت به قسمتهای مختلفش احساس جدیدی پیدا می کنم. اما یه حس همواره ثابت بوده و اون هم همونیست که شما اشاره کردی،‌ در مورد نظر پدرو راجع به ازدواج با اورسولا. از نظر من پدرو از از روز ازل یه خرفت بی عرضه بود که تیتا خودشو بیخودی معطلش کرده بود! همیشه به جد مشکوک بودم که آیا لیاقت این همه احساساتو از طرف تیتا داشت یا نه.
البته مطمئنم که اگه همون روز اول به هم می رسیدن عمرن اون قضیه درواز‌ه بهشتو کبریت و شمع و لحاف دستباف تیتا پیش نمی اومد.

پاسخ:
سلام
باز هم ممنون
یک بار دیگر مطلب و کامنتها را خواندم
واقعاْ خرفتی بود اما خوش شانس!! داماد سرخونه ای بود واسه خودش
لیاقت نداشت و به همین خاطر من عصبانی شدم
من هم مطمئنم احتمالاْ همدیگر رو به طرف دروازه بهشت هول می دادند
کاش من زودتر اینجا آمده بودم.

من این کتاب رو یک داستان زنانه می دانم. چون با زبان عمومی زنان (آشپزی و مواد اولیه و غذا) مشکلات زنان را بیان میکند،‌رویاهای زنان (داستانی که از خواهرش تعریف می کند، بیشتر شبیه رویاهای یک دختر است تا زندگی یه زن واقعی)،‌و حتی اشتباهات زنان را که به قول نیکادل محترم خودشان پاسبان سنت های ضد زن هستند (یعنی بعضی مواقع به قدری ضعیف می شوند که نه تنها علیه سنت های ضد زن قیام نمی کنند بلکه به آن پر و بال هم می دهند)و حتی خوشبختی های یک زن

من احساس می کردم آقایون با این کتاب ارتباط برقرار نمیکنند.
پاسخ:
سلام دوست عزیز
ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه س
البته واقعاً کاش زودتر... ولی خوب از این که یک همراه پا به قرص به این کاروان اضافه شد خوشحالم.
آقایون هم بعضی مواقع آدم های مثبتی می شوند
این کتاب , کتاب خوبی در باب سنت ها و اقتدار آنهاست.
ممنون
استاد شما با این حسن سلیقه تان بیشتر از یک آدم مثبت هستید

به خصوص که سلیقه تان و توصیفاتتان در مورد کتاب ها حرف ندارد

خوشبختم که به این کاروان اضافه شدم. دلم برای آدم های کتاب خوان تنگ شده بود
پاسخ:
سلام و خوش آمد
راستش رو بخواین زیاد (مثلن این طور بگم) اون جور که باید به دلم بشینه نبودش. کتابی بود تو حد زنگ تفریح بچه مدرسه ای ها. یه کتاب متوسط الحال که مابین عامه پسند و فاخره.
توجیه پدرو اصلن منطقی نبود برای ازدواج با روسورو. و ماجراهای افسانه ای داخل داستان مثل حضور روح ماما النا و مرگ پدرو و تیتا درنهایت... دکتر هم باید می بود تو داستان که داستان پیش بره. معلوم بود سرنوشتش.
اما اینکه با دستور غذا داستان رو شروع کنی ابداع جالبی بود.
از بابت اطلاع دهی معنای عنوان مرسی. جالب بود.
....
حالا مجبورید این پستتون رو هم بخونید (نیشخند)
اما خودمونیم در مقایسه این پست با پست کالوینو یه جورایی حس می کنم کالوینو رو بیشتر پسندیدید چون بهتر درباره ش نوشتید.
پاسخ:
سلام
مقایسه که نمی شود کرد اما شاید
شاید
از این کتاب نسبت به اون کتاب بیشتر خوشم اومد
اون کتاب جالب بود و منو به چالش جدی کشوند در حوزه روایت ... و البته خیلی چیزهای دیگه
اما این کتاب از لحاظ داستان و این که خواننده حیران و سرگردان و سفیل! نمیشه بهتره...
یه داستان ساده بود که خیلی خوب روایت شده بود و این کم چیزی نیست در نظر من.
ممنون
درود
کتاب بدی نبود ولی میتونست خیلی بهتر باشه.
به نظر من ماما النا خیلی زود مرد و بقیه ی داستان یه عاشقانه ی ساده بود فقط
کارهای شخصیت ها هم قابل درک نبود،چرا همه اینقدر منفعل و پذیرا بودند؟!
در هر صورت مرسی از معرفی.
پاسخ:
سلام دوست من
عمر دست خداست که در اینجا نویسنده است
من هم یادم است انتخاب پدرو توسط شخصیت اصلی داستان برایم قابل درک نبود اما دنیا همینطوره دیگه...نیست؟
منفعل بودن شخصیت‌ها اما داستانش متفاوت است... در فضایی که نویسنده تصویر کرده است قاعدتاً شخصیت‌ها باید قدری انفعال داشته باشند وگرنه برخی سنت‌ها تبرئه می‌شوند!

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل