X
تبلیغات
پیکوفایل

مرگ قسطی لویی فردینان سلین

چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389

نوشتن در خصوص این کتاب هم سخت است و هم آسان! البته این هم از اون جمله های کلیشه ایست که برای شروع نوشته بد نیست. کتاب را می توان به دو قسمت تقسیم نمود در قسمت اول داستان روایتی درونی یک پزشک_نویسنده میانسال به نام فردینان از زندگی خود است. در ابتدا پزشک از مرگ سرایدار پیرش می گوید :

دوباره تنها شدیم.چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است... بزودى پیر مى شوم. بالاخره تمام مى شود.خیلی ها آمدند اتاقم.خیلی چیزها گفتند.چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند.

دیگر کسی را ندارم. دیگر حتی یک نفر هم نمانده که با روح مهربان مرده ها خوشرویی کند...دیگر باید تنهایی تحمل کرد.

در همین ابتدا متوجه افسردگی ,تنهایی و انزوای راوی و نفرتی که از سازو کارهای جامعه دارد می شویم. پزشکی که در محله ای فقیرنشین طبابت می کند و حقوق ماهیانه بخور و نمیری می گیرد و علیرغم سختی ها گلیم خود را از آب بیرون می کشد و در تنهایی خود البته می نویسد:

من که نه یهودی ام , نه خارجی, نه فراماسون , نه مدرسه نورمال دیده, بلد نیستم ارزش خود را ببرم بالا , زیادی به پایین تنه ام می رسم, اسمم بد در رفته... از پانزده سال پیش که توی این محله خراب شده عوضی ترین آشغال ها نگاه می کنند و می بینند چطور گلیمم را از آب می کشم بیرون, هر کاری دلشان می خواهد با من می کنند, هزار جور تحقیرم می کنند. همین که هنوز بیرونم ننداخته ند خودش جای شکر دارد. نوشتن جبران همه اینهاست.

افراد مرتبط با او یک پسرخاله پزشک است و منشی پیرش که وظیفه تایپ نوشته های او را هم دارد و نهایتاٌ خواهر زاده این منشی که با خاله اش زندگی می کند.با پسرخاله در مورد نوشته هایش مشورت می کند:

گوستن می گفت: می توانی گاه به گاهی چیزهای خوب و خوشایند تعریف کنی...زندگی همیشه هم نکبت نیست. از یک نظر حرفش درست است.توی کار من یک جور وسواس هست, یک جور غرض ورزی. نشان به این نشان که آن دوره ای که هر دو گوشهام وزوز داشت و از الان هم خیلی بیشتر, دوره ای که مدام تب داشتم, خیلی کمتر از الان افسرده بودم... رویاهای خیلی قشنگ می بافتم...

پزشک البته به واسطه شغلش و محل طبابتش با مردم فقیر در ارتباط است. با بچه ها رابطه خوبی دارد و همچنین حیوانات... نظر پزشک در مورد نیاز مردم برایم خیلی جالب بود چون مشابه این تحلیل را از برادرم که همین شغل را چند سال قبل در مکانی مشابه داشت شنیدم البته نه با این قدرت:

این بدبخت ها... چیزی که کم دارند سرگرمی است نه سلامتی... چیزی که ازت توقع دارند ... کاری کنی که دلشان باز بشود ... تعجب کنند ... دنبال مرض های تازه باب شده اند!... می خواهند که پدر خودت را در بیاری ... شور و علاقه نشان بدهی ... دیپلم و لیسانس را برای همین گرفته ای دیگر... هه! بشر یعنی این... یعنی در همان حالی که دارد مرگ خودش را تدارک می بیند خودش را با مرگ سرگرم کند.

به هر حال خود سلین پزشک بود و در همین شرایط کار و زندگی می کرد و این برگرفته از تجربیات خود نویسنده است. در بخش اول با درگیری های نویسنده با پیرزن منشی بر سر دست نوشته های گمشده افسانه ای که راوی تازه نوشته است مواجه می شویم. با غرغر ها و نک و نال ها... با احساس اینکه همین معدود افراد مرتبط با دانسته هایشان از ضعفهای شخصی راوی می توانند عرصه را بر او تنگ کنند... این بخش همزمان با اینکه نویسنده در حال سوختن در تب شدید است با هذیان گویی های او درباره زندگیش طی می شود.

سرنوشت باشد یا هر چیزی , بد بلایی ست پیری , دیدن اینکه توی زندگی آدم همه چیز عوض می شود, خانه ها, شماره ها, ترامواها و حتی آرایش سر آدم ها. ... دیگر هیچ دلم نمی خواهد عوض بشوم. شاید خیلی چیزها باشد که ازشان ناراضی باشم. اما دیگر با منند, مثل اینکه با اشان ازدواج کرده باشم. شاید آدم بیخودی باشم, اما همان قدر خودم را دوست دارم که می دانم آب سن گند و لجن است. کسی که تیر چراغ خمیده نبش شماره 12 این خیابان را عوض کند واقعاٌ دل من را می شکند. زندگی ما گذراست, حقیقتی است, اما تا همین جاش هم زیادی گذشته.

پزشک در حالی که در تب می سوزد و پس از مشاجره اساسی که با مادرش که برای عیادت آمده و برای منشی دارد از خوبی های پدر فردینان یاد می کند به خاطرات کودکی رجوع می کند. بازگشتی که با احساس نفرت توام است و از اینجا بخش دوم کتاب شروع می شود و ما با ریشه های این نفرت روبرو می شویم:

... نفرت واقعی از اعماق می آید از جوانی ای که با کار مظلومانه بیدفاع تباهش کرده. این نفرتی ست که آدم را می کشد. نفرت چنان عمیقی که در هر حال ازش چیزی همه جا باقی می ماند. مثل شیره ای آن قدر روی زمین پخش می شود که همه چیز را زهرآگین می کند, آن قدر که دیگر چیزی نمی روید غیر از رذالت, میان مرده ها, میان آدم ها.

بخش دوم از ابتدای قرن بیستم شروع می شود. فردینان کودکی 6 ساله است. پدرش کارمند ساده شرکت بیمه است و همیشه با دلهره از دست دادن کار خود روبروست و مادرش مغازه ای خرازی در یک پاساژ دارد و با پای لنگش همیشه در حال سگ دو زدن است ولی شرایط به گونه ایست که نه تنها آنها بلکه باقی کسبه پاساژ هم زیر فشار اقتصادی در حال له شدن هستند. فشار فقر و مشکلات اجتماعی ابتدای قرن بیستم در جوامع صنعتی طبقات فرودست را خورد می کند و صدای خورد شدن را در خلال خاطرات فردینان به خوبی می شنویم. این فشار بعضاٌ شخصیت های داستان را تا مرز جنون پیش می برد. همه با عجله در حال تلاش برای رسیدن به آرامش و خوشبختی هستند ولی به جایی نمی رسند.

روی سنگفرش های کت و کلفت مادرم دستم را می گرفت و می کشید تا ازش عقب نمانم... آن قدر عجله داشتیم که من توی همان شلوارم خودم را سبک می کردم. اصلاٌ من تا سربازی همیشه کونم گهی بود , بس که همه جوانیم عجله داشتم.

 در این میان فردینان که یک کودک ناخواسته است از سوی خانواده به خصوص پدر مسئول همه بدبختی ها قلمداد می شود. زندگی در میان کسانی که همه خود را قربانی می دانند! همه چیز از دیدگاه فردینان روایت می شود و ما از دریچه نگاه او به شخصیت ها نگاه می کنیم و همراه با او حالمان از شخصیت پدرش به هم می خورد و دلمان برای مادرش می سوزد هرچند از نصیحت های بی امان و قضاوت های نادرستشان دلگیر می شویم.

فردینان پدرش را در صفحات گوناگون اینگونه معرفی می کند:

پدرم مرد تنومند موبوری بود, برای هیچ و پوچ از کوره در می رفت, یک دماغ گرد مثل بچه شیر خوره و سبیل خیلی کلفتی داشت... فقط گرفتاری ها و بدبختی ها یادش می ماند که صد تا صد تا هم سرش آمده بود.

وحشتناک ترین چیزها را پیش خودش مجسم می کرد... با چیزهایی که توی کله اش بود می شد بیست تا تیمارستان را پر کرد.

خیلی دلم می خواست با ام حرف بزند, اما همه ش غرغر می کرد... در عمق آدم خوشقلبی بود. من هم خوشقلب بودم. اما زندگی مساله اش قلب نیست.

مادرش اما در تمام مراحل به فکر کار کردن و سختی کشیدن است و حتی با تمامی سختی هایی که کشیده در دوران پیری هم از خوبی های شوهرش حرف می زند و انگار سال به سال که از مرگ پدر می گذرد خاطره او برایش بهتر و بهتر می شود.

ته دلش می خواست جای همه کار کند... همین که کاری یا دغدغه ای از همه بدتر و سخت تر بود فوراٌ حس می کرد برای او خوب است.

خانه محقری داشتند:

مادرم میز را می چید. یک بشقاب از دستش می افتاد. پدرم عصبانی می شد, خیز بر می داشت که کمکش کند. آشپزخانه آن قدر کوچک بود که هی می خوردیم این ور و آن ور. برای آدم عصبی ای مثل بابام جا نداشت...

فردینان تک تک اعضای خانواده را معرفی می کند عموها و عمه و ... و به سبک زیبایی هم این کار را می کند و حیف که مطلب طولانی می شود... هیچ کدام به قول فردینان الگوی مناسبی نبودند تنها مادربزرگ بود که گلیمش را خوب از آب بیرون می کشید که او هم از دنیا می رود. بعد از مادربزرگ هم تنها شخصی که گاهی به داد فردینان می رسد دایی ادوار است ... در این اوضاع احوال روزها به فردینان این گونه می گذرد:

روزها خوش نمی گذشت. بندرت پیش می آمد که چند ساعت بعد از ظهر را گریه نکنم. توی مغازه بیشتر از لبخند سیلی نصیبم می شد. برای هیچ و پوچ عذرخواهی می کردم, کارم این بود که بابت هرچیز عذرخواهی کنم.

فردینان از کودکی به دلیل فقر خانواده مجبور است کار کند و کارهای مختلفی را امتحان می کند و هر بار روزگار به سختی حال او را می گیرد. بار اول کارفرما فقط می خواهد مجانی بیگاری بگیرد... در کار بعدی علیرغم تلاش بیحد دچار خیانت می شود و در همه موارد در حالیکه او گناهی ندارد همه کاسه کوزه ها سر او شکسته می شود و مدام دچار سرکوفت خانواده می گردد.

پدرم چون مطمئن بود که من در آینده دزد می شوم مدام سرم نعره می کشید...بابا آینده را می دید, تیره و تار هم می دید.

... از دور من را که یک گوشه ای نشسته بودم نشان می داد, من ناخلف! آب زیر کاه, دله ... منی که هر چه فداکاری بود به خاطر من بود... من ... من کون گهی... من جوش جوشی...قاتل جوراب ... من بودم که همه نتیجه گیری ها آخرش به من می رسید, من, بز بلاگردان همه بدبختی ها...

به هر حال این وضعیت به جایی می رسد که این باور در ذهن او می نشیند که واقعاٌ نمی تواند کار کند و همگام با دیگران که به فکر پیدا کردن راه نجات برای او هستند خودش هم سردرگم که چگونه باید توبه کند و به راه راست برگردد و سر آخر به نفرتی ریشه دار تبدیل می شود.

من از همه کارها متنفرم. پس دیگر چه فرقی بگذارم؟... آدمی نیستم که از کار ستایش کنم... اگر به من باشد می رینم به هرچه کار است...

باور نکردنی ست که بچه چه باری ست روی دوش خانواده!...من فقط باید حرف گوش می دادم و کار می کردم!...کارهایی هم که چقدر راحت بود!...باید کاری می کردم که همه خطاها و گرایش های شنیعم فراموش بشود!... غم و غصه هرچه بود مال آنها بود! آه و ناله هرچه بود برای آنها بود! آنها بودند که مفهوم زندگی را می فهمیدند! روح حساس را فقط آنها داشتند!... فقط و فقط هم آنها, تنهایی! اصلاٌ نمی خواستندمن هم با آنها باشم, وانمود کنم که می خواهم کمکشان کنم... من هم یک خرده از آن همه بدبختی بچشم ... نه, همه ش منحصراٌ مال خودشان بود! این به نظرم بینهایت ظالمانه می آمد.

خلاصه بعد از همه این بدبختی ها دایی ادوار دل نازک شگردی به کار برد و فردینان را فرستاد انگلیس تا زبان یاد بگیرد و بعد از برگشت او را معرفی کرد به یک مخترع همه فن حریف که مجله ای مثل دانستنیها در می آورد و ...... نصف بیشتر داستان از این جا به بعد است که من لام تا کام چیزی در موردش نمی گم!

سبک روایی داستان یکی از خصوصیات بارز کتاب است و سلین معتقد است بدون هیچ ادا و اصولی همانطوری می نویسد که حرف می زند و بدین ترتیب انتقال احساس را ممکن می سازد. سلین در مقابل انتقاداتی که به زبان بی ادبانه و خشونت و بی رحمی دائمی موجود در کتابهایش می شود می گوید من همانطوری می نویسم که حس می کنم... چه کنم این دنیا ذاتش را عوض کند, من هم سبکم را عوض می کنم.

اگر بپرسیم چرا این قدر تلخی و سیاهی و بدبینی و شقاوت در روایت:

سلین عمیقاٌ معتقد بود که ادبیات از بیان همه بدی های نهاد بشر طفره رفته است و نویسندگان مصرانه در کار آن بوده اند که انسان را خیلی بهتر از آنی که هست بنمایانند... در جایی گفته است همه ما آزاد تر می شدیم اگر همه حقیقت درباره بدسگالی آدم ها بالاخره گفته می شد.

 این بخش های قرمز رنگ را از مقدمه مرحوم مهدی سحابی آوردم که به نظرم ترجمه بسیار خوبی از کار در آورده است.

زبان کتاب قابل فهم است. بر خلاف آن چیزی که منتقدین نثر سلین گفته اند که زبان آرگو است و در مقدمه هم به آن اشاره شده است; من با چنین چیزی مواجه نشدم! زبان آرگو تا اونجایی که من می دانم به استفاده از کلمات و اصطلاحاتی اطلاق می شود که عموماٌ بین اعضای گروههای غیر رسمی مانند قاچاقچیان و ولگردان خیابانی و... رواج دارد و لذا اصطلاحات این زبان به نوعی برای دیگران قابل فهم نیست.طبیعی است که احتمال دارد این موارد در ترجمه هضم شده باشد ولی در جایی خواندم که خود سلین هم به این موضوع اعتقاد نداشته است. زبان روایت بیشتر محاوره ای و عامیانه است که مشابهش را در ادبیات خودمان دیده ایم.

چیز دیگری که از سبک ویژه سلین می بینیم و در عباراتی که انتخاب کرده ام نیز مشهود است سه نقطه های زیاد است که به نظرم وجودش الزامی است و از سر جنگولک بازی نیست. تصور کنید همه این جملات پشت سر هم می آمد ; احساس خفگی به آدم دست می داد. علاوه بر این ها می ماند کمی فحش که البته به میزانی نیست که ظاهراٌ منتقدین لباس زیر ایشان را سر میله بدون پرچم ما کرده اند ... البته در ترجمه فارسی هم پالایش شده و فقط حروف اول فحش ها آمده است و خواننده بنا بر تشخیص خود آن را کامل می نماید و در تکمیل متن مشارکت می نماید البته طبیعیه که اکثر این فحش ها در زبان فارسی با ک شروع می شود!

مورد قابل اشاره طنز تلخیست که بعضاٌ در عبارات انتخاب شده مشهود است و یکی دو مورد از شیرین هاش را هم این پایین می آورم:

مثل همیشه دروغگو و ریاکار باقی می ماند, عین یک دو جین سینه بند!!

 ...

این کتاب توسط مرحوم مهدی سحابی ترجمه و توسط نشر مرکز منتشر شده است.

کمی طولانی شد که اقتضای قطر و عمق کتاب بود.

کتابی بدین پایه و نبودن در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند شائبه هایی را در ذهن ایجاد می کند که رگه هایی از آن را در زندگینامه سلین می شود دید.

پی نوشت1 : چند تن از دوستانی که از این کتاب نالیده بودند در همان سی چهل صفحه اول مانده بودند. کمی باید صبور بود تا با نثر کتاب خو بگیریم. یک تشکر ویژه از حسین به خاطر معرفی این کتاب به من و یک تشکر ویژه از عباس به خاطر معرفی آن به حسین ! و یک یاد خیر مجدد هم از مترجم.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل