X
تبلیغات
رایتل

پیش‌درآمدی بر مرگ ایوان ایلیچ و انتخابات کتاب!

دوشنبه 25 دی‌ماه سال 1396

موعد نوشتن درخصوص مرگ ایوان ایلیچ نزدیک است. شاید دوستانی درصدد همراهی باشند لذا تا آنها خواندن این رمان کوتاه و مهم را به پایان برسانند مروری کوتاه بر زندگینامه تولستوی داشته باشیم و بعد در ادامه از طریق انتخابات یکی از برنامه‌های آتی را مشخص کنیم!

................................

در تاریخ 9 سپتامبر 1828 در خانواده­ای اشرافی در دهکده‌ای واقع در 200 کیلومتری جنوب مسکو به دنیا آمد. پدر و مادرش را در کودکی از دست داد و زیر نظر خویشاوندانش بزرگ شد. در 1844 در دانشگاه قازان به تحصیل زبانهای شرقی و حقوق پرداخت اما در 1847 آن را نیمه‌تمام گذاشت.

تولستوی در سال 1851 پس از بالا آوردن قرضی سنگین در قمار، به ارتش پیوست و در جنگ‌های قفقاز و کریمه شرکت کرد. تجاربی که از زندگی نظامی کسب کرده بود، مبنای داستان‌های قفقازی او شد و با نوشتن داستان کودکی در 1852 سه‌گانه‌ای را آغاز کرد که با نوجوانی و جوانی آن را ادامه داد. او به‌خاطر ثبت گزارش‌های واقعی از صحنه‌های نبرد در کتاب قصه‌های سواستوپل، مورد توجه قرار گرفت. او پس از جنگ کریمه از ارتش کناره‌گیری کرد و به شهر خود بازگشت.

در سال 1857 به مدت پنج سال از کشورهای اروپای غربی دیدار کرد. پس از بازگشت به کشورش، براساس تجارب نوآموخته، به پیروی از عقاید روسو، به تأسیس مدارس ابتدایی در املاکش پرداخت. او برای کودکان قصه­های خواندنی بسیار نوشت که شاهکار سادگی و صراحت به شمار می­آید.

بعد از ازدواجش در سال 1862 نوشتن شاهکارش "جنگ و صلح" را آغاز کرد. این کتاب از مهمترین آثار ادبی جهان به شمار می‌آید. تولستوی با وجود شهرت و افتخاری که در این دوره نصیبش گشت، به اضطرابی روحی دچار شد که هرگز از آن رهایی نیافت. در ژانویه 1872 در یک ایستگاه راه­آهن، زن جوانی خود را زیر چرخهای قطار انداخت. بعدها معلوم شد، عشقی ناکام علت این خودکشی بوده است. مدتها با اضطراب درباره این صحنه پرشور می‌اندیشید و در ذهن خود موضوع داستانی را آماده می­کرد که نهایتاً به رمان آناکارنینا تبدیل گشت.

در سال 1879 بحرانهای عقیدتی او به اوج رسید. در کتاب "اعتراف"(1882)، سرخوردگی پیاپی خود را از زندگی آمیخته به لذت، مذهب قراردادی، علم و فلسفه بیان می­کند و تغییر روحی خود را در نوعی عرفان و زهد و ترک لذات دنیوی نمایان می­سازد و تنها لذت را در عشق به افراد انسانی و در سادگی زندگی روستایی می­داند. شاهکارهای این دوره از زندگی او سونات کرویتزر، مرگ ایوان ایلیچ، و رستاخیز هستند. در 1901 موضوع طرد او از کلیسا مطرح اما خانه­اش زیارتگاه مردم شد و سیل بیانیه­ها و مدایح به سویش روان گشت. تولستوی در بیستم نوامبر سال 1910 در سن 82سالگی چشم از جهان فرو بست و در زادگاهش به خاک سپرده شد. او در کنار کتابهای متعددی که در زمینه‌های مختلف داستانی و غیرداستانی نوشت حدوداً سیزده فرزند نیز از خود به جا گذاشت!

..............................

برای انتخاب کتاب بعدی (در واقع پس از یادداشتهای یک دیوانه گوگول) به یکی از گزینه‌های فرانسوی زیر رای بدهید:

الف) باباگوریو – اونوره دو بالزاک

ب) بل آمی – گی دو موپاسان

ج) ژاکِ قضا‌و‌قدری و اربابش – دنی دیدرو

د) فتح پلاسان – امیل زولا

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
برچسب‌ها: تولستوی

آخرین نفس – پل کالانیتی

سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1396

پل پزشک 35 ساله‌ایست که سال آخر رزیدنتی جراحی مغز و اعصاب را می‌گذراند. در آغاز روایت، او تصاویر سی‌تی‌اسکن یک بیمار را از نظر می‌گذراند؛ تشخیص سرطان راحت و واضح بود اگر بیمار کسی غیر از خودش بود:

روپوش رادیولوژی به تن نداشتم و لباس جراحی و روپوش سفید پزشکی‌ام را هم نپوشیده بودم. یکدست لباس آبی مخصوص بیمارها تنم بود. درحالی‌که به سه‌پایه سرم وصل بودم، پشت کامپیوتر پرستارهای بیمارستان نشسته بودم و اسکن‌های خودم را می‌دیدم. همسرم لوسی؛ یک پزشک امراض داخلی؛ کنارم بود. ]...[ لوسی مات و مبهوت؛ انگار که از روی یک نوشته می‌خواند؛ خیلی سریع گفت: فکر می‌‌‌‌‌کنی ممکنه چیز دیگه‌ای باشه؟ گفتم: نه.

از استاد ملکیان، مطلبی در خصوص آزمون ذهنی نیچه درخصوص مرگ خوانده بودم. نیچه در این آزمون می‌گوید فرض کنید مرگ یا فرشته مرگ جلوی شما حاضر شده است و به شما اعلام می‌کند که فقط فرصت آن را دارید تا متنی که قرار است روی سنگ قبرتان نوشته شود را آماده کنید. در این حالت به جای نوشتن جملات کلیشه‌ای "یک دنیا عشق اینجا آرمیده است!" و " یاران و برادران مرا یاد کنید" و امثالهم، فرشته مرگ از شما می‌خواهد دو جمله بنویسید، در جمله اول آرمان‌هایتان را بنویسید و در جمله دوم آنچه که تاکنون به آن دست یافتید را بنویسید. به عنوان مثال: در اینجا فردی آرمیده است که می‌خواست نویسنده بزرگی بشود اما یک متن کوتاه دو پاراگرافی بدون غلط ننوشت! یا مثلاً می‌خواست دکتر بشود اما دیپلم هم نگرفت، یا می‌خواست فقر را ریشه‌کن کند و انصافاً در ریشه‌کنی این موضوع در اطرافیانش موفق بود!، یا می‌خواست فردی متواضع باشد اما با تکبر فراوان با دیگران برخورد می‌کرد و... بعد نیچه می‌گوید روی این جمله‌های دوم‌ خط بکشید و تلاش کنید تا باقی زندگی را طبق آرمان‌هایتان ادامه بدهید و نتیجه می‌گیرد «هر که سنگ روی قبر خود را بنویسد، زندگی واقعی را آغاز کرده است.» و یا «مرگ پایان زندگی است، ولی مرگ‌اندیشی آغاز آن.»

الغرض؛ پل کالانیتی این آزمون را به صورت واقعی تجربه می‌کند. در مواجهه با مرگ، به گذشته و  آرمان‌هایش می‌اندیشد و باقی‌مانده عمر را در جهت آرزوهایش ادامه می‌دهد. این کتاب حاصل نوشته‌های او در این دوران است. طبعاً در چنین شرایطی افکار و احساسات و بیان انسان‌ها با شرایط معمولشان متفاوت است، باصطلاح از عمق جان سخن می‌گویند و شاید به همین دلیل است که این کتاب ماه‌ها در لیست پرفروش‌های آمریکا در سال 2016 و 2017 قرار داشت.

******

 پل کالانیتی پزشکی آمریکایی و هندی‌تبار است که مدارک تحصیلی کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در رشته ادبیات انگلیسی، در کنار کارشناسی رشته بیولوژی انسانی از دانشگاه استنفورد کسب کرد. کالانیتی همچنین دارای مدرک کارشناسی ارشد تاریخ و فلسفه علم و کارشناسی ارشد پزشکی از دانشگاه کمبریج است. او نهایتاً از دانشگاه ییل، دکترای پزشکی اخذ و جوایزی در زمینه پزشکی دریافت کرد. او در نهم ماه مارس 2015 از دنیا رفت و این کتاب چند ماه بعد از مرگش انتشار یافت.

..........

مشخصات کتاب من: ترجمه مهرداد بازیاری، کتابسرای تندیس، چاپ اول زمستان 1395، شمارگان 500 نسخه، 192 صفحه.

پ ن 1: نمره کتاب در گودریدز 4.33 از مجموع 198109 رای و نمره کتاب در آمازون 4.7 است. این کتاب البته داستان نیست و سیستم نمره‌دهی من خیلی کاربرد ندارد! من اگر بخواهم در این سایتها نمره بدهم به کتاب نمره‌ای حدود 4 خواهم داد.

پ ن 2: این کتاب در آمریکا باصطلاح ترکانده است، تعداد رای‌دهندگان گودریدز خود گویای این مطلب است؛ در ایران هم با فاصله‌ای کوتاه چند ترجمه از آن به بازار نشر وارد شده است. غیر از ترجمه‌ای که من خواندم:

وقتی نفس هوا می‌شود، ساناز کریمی، نشر میلکان

آن هنگام که نفس هوا می‌شود، شکیبا محب‌علی، نشر کوله‌پشتی

یک ترجمه دیگر هم توسط علی‌اکبر صالحی در کتابخانه ملی فیپا دریافت کرده است. به گمانم تعداد ترجمه‌ها از تعداد مطالبی که در وبلاگها توسط خوانندگان اثر نوشته شده است به مراتب بیشتر است!

پ ن 3: این لینک هم جالب توجه است: اینجا

 پ ن 4: کتابهای بعدی به ترتیب مرگ ایوان ایلیچ (تولستوی) و یادداشتهای یک دیوانه (گوگول) است. اتفاق عجیبی بود که آخرین نفس و مرگ ایوان ایلیچ پشت سر هم قرار گرفتند!


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

کافکا در ساحل یا کرانه! - هاروکی موراکامی

پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1396

کافکا تامورا نوجوان پانزده ساله‌ای است که همراه پدرش در یکی از محلات شهر توکیو زندگی می‌کند. مادرش در 4 سالگی آنها را رها کرده است و به همراه خواهر بزرگتر کافکا از زندگی آنها، بدون آنکه اثر چندانی برجا بگذارند خارج شده‌اند. کافکا نام مستعاری است که او برای خودش برگزیده است که علاوه بر نام نویسنده معروف چک‌تبار در زبان چکی به معنای کلاغ است. شخصیت اصلی داستان هم خود را کلاغی سرگردان می‌داند که از کمک هیچ‌کس در زندگی برخوردار نیست: رها شده توسط مادر و نفرین شده توسط پدر! او همچنین یک شخصیت خیالی یا درونی در ذهن دارد با عنوان "پسری به نام کلاغ" که در مقاطع حساس با او دیالوگ برقرار می‌کند و او را در نظم‌بخشی و بیان افکارش و... تشویق و ترغیب می‌کند.

در ابتدای داستان کافکا تصمیم می‌گیرد از خانه فرار کند و همانطور که در ادامه مطلب به آن خواهم پرداخت این فرار سرآغاز یک سفر بیرونی و البته درونی است که مقرر است نهایتاً به تحول شخصیت کافکا منجر بشود.

کتاب از دو خط داستانی موازی تشکیل شده است. خط دیگر مربوط به شخصیتی به نام ناکاتا است. ناکاتا پیرمرد عجیب و غریب و در عین‌حال دوست‌داشتنی داستان است. او در کودکی (در زمان جنگ جهانی دوم) بر اثر واقعه‌ای اسرارآمیز، گویی حافظه‌اش را از دست داده و به قول خودش به فردی کندذهن بدل شده است. این خط داستانی ابتدا از طریق گزارشات محرمانه‌ای پیرامون آن واقعه اسرارآمیز که به تازگی از طبقه‌بندی محرمانه خارج شده است پیش می‌رود و ما با کیفیت آن واقعه تا حدودی آشنا می‌شویم. سپس ناکاتای پیرمرد را می‌بینیم که با کمک‌هزینه دولتی در توکیو (همان محله‌ی کافکا) زندگی می‌کند. ناکاتا توانایی صحبت کردن با گربه‌ها را دارد ولذا به عنوان یک منبع درآمد، در پیدا کردن گربه‌های گمشده و بازگرداندن آنها به صاحبانشان فعالیت می‌کند. او در ماموریت آخرش وارد ماجرایی عجیب می‌شود و در نتیجه علیرغم اینکه توانایی خواندن ندارد و در بیشتر طول عمرش برای پرهیز از گم شدن از محله خارج نشده است، با اندکی تاخیر نسبت به کافکا، او هم سفری در همان جهت را آغاز می‌کند....

داستان، مقولات متفاوتی را برای خواننده طرح می‌کند: خودشناسی و خودسازی، بلوغ، تقدیر و سرنوشت به سبک تراژدی‌های یونانی بالاخص اودیپوس و... خواننده در این جبهه‌ها با رویا و تخیل و البته قرائت ژاپنی از روح و برخی مقولات استعاری و نمادین دست و پنجه نرم خواهد کرد.

..........................

این کتاب در سال 2002 به ژاپنی و در سال 2005 به انگلیسی منتشر و تقریباً دو سال بعد به فارسی ترجمه شد. استقبال جهانی و همچنین داخلی از این کتاب بسیار قابل توجه بوده است.

ترجمه‌های فارسی اثر:

مهدی غبرایی، نیلوفر، چاپ دهم 1396

گیتا گرکانی، نگاه، چاپ ششم 1396

آسیه و پروانه عزیزی، بازتاب‌نگار، چاپ سوم 1394

...........................

پ ن 1: نمره کتاب از نگاه من 3.9 از 5 است (در گودریدز 4.1 و در سایت آمازون 4.3)

پ ن 2: لینک قسمت قبلی در خصوص موراکامی: اینجا

پ ن 3: دو کتاب‌ بعدی به ترتیب "آخرین نفس" از پل کالانیتی و "مرگ ایوان ایلیچ" از تولستوی خواهد بود.


 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

خوابِ بعد از زلزله!

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1396

آنهایی که نزدیک به مرکز زلزله بوده‌اند احتمالاً شب گذشته تجربه خاصی از سر گذرانده‌اند؛ بیرون رفتن از خانه و فضای باز و ماشین و گپ و گفت با همسایگان و دوستان و فامیل و صد البته همرسان کردن اخبار و هشدارهای مختلف در فضای مجازی و... من هم همین موارد را تجربه کردم. فهمیدم که موقع وقوع زلزله (اگر زمانش مثل دیشب باشد) کار چندانی نمی‌توانم بکنم! بیدار کردن بچه‌ها بعد از هفت هشت ساعت خواب برای مدرسه رفتن خودش پروژه‌ایست حالا حساب کنید تازه وارد قسمت عمیقِ خواب شده باشند! فهمیدیم که در صورت شدت بیشتر زلزله و وقوع اتفاق بد، نیروهای امدادی کار خاصی نمی‌توانند بکنند چون خیلی از خیابان‌ها قفل شده بودند. فهمیدم که در ماشین خوابیدن کار هر کسی نیست!

بیایید قدر خواب را بدانیم!

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید. بپرسید که می‌تواند بخوابد یا نه؟... اگر جواب مثبت باشد، همه‌چیز روبراه است. همین کافی است. (سفر به انتهای شب – سلین)

طفلک ایوان ایلیچ هم نمی‌توانست بخوابد.

...................

https://t.me/milleh_book

این‌که یک وبلاگ‌نویس اقدام به زدن کانال کند ممکن است معناهای مختلفی به ذهن متبادر کند... یکی از آنها می‌تواند این باشد: بله! این هم بالاخره وبلاگستان را رها کرد!

اما این خبرها نیست. در این کانال قصد اینکه چیزی فراتر از مطالب وبلاگم قرار بدهم ندارم. در واقع بنا به پیشنهاد دوستان، کانال صرفاً دریچه‌ای به اینجا خواهد بود! حالا دریچه‌ی خالیِ خالی هم که نه... حداکثر دریچه با یه نون اضافه!

برچسب‌ها: زلزله

پیش‌درآمدی بر موراکامی و کافکا در ساحل

پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1396

قبل از انتخابات پست قبل انتخاباتی داشتیم که برگزیده‌ی آن، کتاب کافکا در ساحل بود. کتاب را خواندم اما زمانی که آماده نوشتن مطلب می‌شدم، طوفان‌ سرنوشت! تغییر جهت داد و من به سمت ساحلی دیگر رانده شدم و آن شد که دیدیم! حال که قرار است اوضاع بر ریل و روال سابق بازگردد طبعاً نیاز به دوباره‌خوانی آن بود که در حال انجام است. لذا امروز زمان آن است که کلنگ آن مطلب را بر زمین بزنیم و روبانی و نطقی و شامی و قس علی هذا!

موراکامی در 12 ژانویه سال 1949 در کیوتو و در یک خانواده فرهنگی به دنیا آمد. جهت اطلاع طرفردارانش که روز تولد ایشان نزدیک است. از کودکی با موسیقی محشور بود و به سمت  ادبیات و موسیقی غربی گرایش پیدا کرد که ردپای آن در همین اثری که در حال خواندن مجددش هستم مشهود است. او‌ ‌در اواخر دهه 1960 وارد رشته هنرهای نمایشی دانشگاه واسِدای توکیو شد. در همان‌جا با همسر آینده‌اش آشنا شد و در فاصله سال‌های 1974 و 1981 به همراه همسرش یک کافه جاز افتتاح و اداره کردند. نقطه‌ی عطف زندگی موراکامی سال 1978 و در هنگام تماشای یک مسابقه بیسبال، رخ داد و ایده اولین کتابش، به ذهنش رسید. خُب همین‌جا یکی از مشکلات نویسندگی در جامعه ما خودش را نشان می‌دهد: نبود لیگ بیسبال!

از آن پس هر شب بعد از کار روزانه، به نوشتن پرداخت و ده ماه بعد اولین اثرش «به آواز باد گوش بسپار» را به پایان رساند. این رمان برنده جایزه ادبی گونزو شد. موفقیت این رمان باعث شد از سال 1981 قید کافه‌داری را بزند و نویسندگی را به صورت حرفه‌ای دنبال کند... کاری که عمراً اگر ایرانی بود می‌توانست بکند! یاد فرهاد جعفری افتادم.

 موراکامی ‌‌در ادامه چندین رمان دیگر منتشر کرد و جوایز معتبر دیگری در سطح ملی به دست آورد. با انتشار رمان «جنگل نروژی»(1987) و فروش چندین میلیون نسخه‌ای آن در ژاپن، مشهور شد و موقعیت یک سوپراستار را به دست آورد. نشان به آن نشان که هنوز بر سر نام این رمان در ایران اختلاف است و برخی آن را چوب نروژی و برخی آن را جنگل نروژی می‌نامند و بدین‌ترتیب طرفداران موراکامی به دو فرقه چوبیه و جنگلیه تقسیم شدند.

فروش چندین میلیون نسخه از یک کتاب!؟ فکر کنم بهتر است ادامه ندهم... چندین میلیون نسخه!!؟   

پس از آن، همراه همسرش به اروپا مسافرت کرد... تصور کنید یک نویسنده موفق ایرانی با حق‌التالیف یک کتابش بخواهد مسافرت برود! آن هم با همسرش!! آنها سپس مدتی ساکن آمریکا شدند و او به عنوان استاد مهمان در چند دانشگاه آمریکا به تدریس پرداخت. موراکامی علاوه بر جوایز نوما، جونیچی و تانیزاکی، در سال 1996 معتبرترین جایزه ادبی ژاپن، جایزه یومیوری را گرفت. جایزه فرانتس کافکا در سال 2006 نصیب رمان او، «کافکا در ساحل» شد و در سال 2009 در صدر فهرست نویسندگان پرفروش جهان قرار گرفت.

موراکامی،‌ ‌‌مترجم آثار داستانی مدرن ادبیات آمریکا نیز هست و آثار نویسندگانی چون فیتزجرالد، کارور، کاپوتی و سالینجر را ترجمه کرده است. او آثار غیر داستانی هم دارد؛ یکی از آنها، کتاب «زیرزمین» (1997) شامل مصاحبه‌های او با قربانیان حمله با گاز سارین به مسافران متروی توکیو به وسیله اعضای فرقه افراطی آئوم در سال 1995 است. اغلب کارهای وی به بیش از 50 زبان دنیا ترجمه شده و مخاطبان بسیاری از فرهنگ‌های مختلف دارد.

...................

پ ن 1:‌ مطلب بعدی طبعاً درخصوص کافکا در ساحل یا کرانه یا لبِ دریا خواهد بود.

پ ن 2:‌ پس از آن در مورد یکی از کتابهای پرفروش این روزهای آمریکا که در ایران با نام آخرین نفس ترجمه شده است خواهم نوشت. آخرین نفس اثر پل کالانیتی.

پ ن 3:‌ مطابق آرای اخذ شده در پست قبل، مرگ ایوان ایلیچ (تولستوی) حائز اکثریت گردید اما چون یادداشت‌های یک دیوانه (گوگول) نیز با فاصله یک رای دوم شد هر دو کتاب را پشت سر هم خواهم خواند.

 
برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

برچسب‌ها: هاروکی موراکامی
( تعداد کل: 531 )
   1       2       3       4       5       ...       107    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل