میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

تعمیر زندگان – میلیس دُکرانگال

مقدمه اول: وقتی پدرم از دنیا رفت، پزشکی که گواهی فوت را در منزل صادر کرد در قسمت مربوط به علت مرگ، عبارت «ایست قلبی» را نوشت. در واقع ایست قلبی علت مرگ نیست بلکه تعریفی از نقطه پایانی زندگی است. پس از آن هم دیده‌ام که هرگاه صحبت از مرگ می‌شود، ذهن اغلب افراد همچنان به توقف عملکرد قلب معطوف می‌شود. شاید برگرفته از این تصویر آشناست که در آن، پزشک با گوشی به سینه بیمار گوش می‌دهد (یا حتی فردی معمولی گوشش را روی سینه سوژه می‌گذارد)، بعد سرش را بلند می‌کند و به چشمان اطرافیان نگاه می‌کند و با تکان سر می‌گوید: «تمام شد»! تا دهه‌های میانی قرن بیستم، همین هم ملاک بود: «مرگ یعنی توقف برگشت‌ناپذیر گردش خون و تنفس». اما با پیشرفت دستگاه‌های احیا و تنفس مصنوعی، معادله تغییر کرد. از دهه ۱۹۵۰ به بعد، با سوژه‌هایی روبرو می‌شویم که قلبشان با کمک دستگاه می‌تپید، ریه‌هایشان با ماشین پر می‌شد، اما مغزشان دیگر هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. پزشکان با پدیده‌ای روبه‌رو بودند که در تعریف کلاسیک مرگ نمی‌گنجید. اینجا بود که تعریف دوم متولد شد: «توقف برگشت‌ناپذیر همه عملکردهای مغز». با این تعریف فردی که مغزش از کار بیفتد، حتی اگر قلبش به کمک دستگاه بتپد، مرده محسوب می‌شود. این تعریف، پس از به کار رفتن در گزارش‌ها و مقاله‌های معتبر، به تدریج رسمیت یافت و خود را به متون حقوقی و قانونی تحمیل کرد. البته پس از آن همواره پرسش‌های بنیادین در این رابطه مطرح بوده و خواهد بود. آنچه نمی‌توان انکار کرد این است که تعریف جدید، مرز میان زندگی و مرگ را از تپش قلب به سطح هوشیاری مغز منتقل کرد و همین جابجایی تاثیرات قابل توجهی داشت.

مقدمه دوم: اگر ملاک مرگ، توقف فعالیت قلب باشد، اعضای حیاتی مثل کلیه و کبد و ... پس از وقوع مرگ، بعد از زمانی اندک از بین می‌روند. اما با تعریف مرگ بر اساس فعالیت مغزی، داستان به کلی عوض می‌شود: حالا می‌توان پس از وقوع مرگ، با بدن‌هایی مواجه شد که قلب هنوز در آن می‌تپد، و جریان خون ادامه دارد، و اعضای حیاتی اکسیژن دریافت می‌کنند. این موضوع «پنجره زمانی» قابل توجهی باز می‌کند که در آن، پیوند عضو از یک آرزوی علمی-تخیلی به یک عمل بالینی ممکن تبدیل ‌شود. آیا تغییر تعریف ملاک مرگ با نیت وقوع چنین امری بوده است؟! من بعید می‌دانم. هرچند که در هر صورت مشکل فنی این قضیه را حل کرد، اما پیوند عضو فقط یک مسئله فنی نیست. پای اخلاق هم در میان است. چیزی که در حین خواندن «تعمیر زندگان» برایم جالب بود مسئله‌ی «رضایت» برای انجام عمل اهدای عضو بود. این رضایت را چه کسی باید بدهد؟ خانواده‌ای که در بدترین لحظات عمرشان باید در این مورد تصمیم بگیرد؟ خود فرد؟! در کشورهای مختلف دو رویکرد برای انجام این عمل وجود دارد: الف) وجود رضایت صریح فرد در زمان حیات یا رضایت صریح خانواده پس از مرگ. ب) عدم وجود نارضایتی صریح خود فرد در طول حیات. این دو تفاوتهای عمیقی با هم دارند و در اجرا هم بسیار تاثیرگذار هستند.

‌مقدمه سوم: حادثه‌ای که در همان صفحات ابتدایی منجر به شکل‌گیری داستان می‌شود یک تصادف رانندگی است. پلیس سرعت خودروی مورد نظر را حدود ۹۰ کیلومتر بر ساعت تخمین می‌زند. تصادف چنان شدید است که دو تن از سرنشینان که کمربند بسته‌اند جراحات سنگینی برمی‌دارند و نفر سوم با آسیب شدید مغزی به بیمارستان می‌رسد. برای خواننده ایرانی، این نقطه شاید اولین جای مکث باشد: ۹۰ کیلومتر؟ مگر ۹۰ کیلومتر سرعت زیادی است؟! این دقیقاً جایی است که تصور عمومی ما با فیزیک فاصله می‌گیرد! در ذهن بسیاری از رانندگان، ۹۰ کیلومتر در ساعت یعنی «سرعت معمولی»، نه بیشتر! چیزی که در صورت تصادف، نهایتاً باید به دفرمه شدن بخشی از بدنه منجر شود. بخش مهمی از مشکلات ما همین‌جاست: ما عادت کرده‌ایم تصادف‌های شدید و نتایج آن را به مسائلی دیگر نسبت دهیم. ۹۰ کیلومتر، ۱۰۰ کیلومتر، ۱۱۰ کیلومتر، این‌ها در ذهن ما «سرعت‌های خطرناک» نیستند. ما درکی از این موضوع نداریم که مثلاً تصادف با سرعت 120 کیلومتری معادل سقوط از طبقه نهم یک ساختمان است، تازه اگر مانع مقابل ثابت باشد؛ چنانچه مانع روبرو با همین سرعت به سمت ما بیاید که باید برویم طبقه هجدهم! کلاً آموزش درستی در این زمینه ندیده‌ایم. آدمهای مسئولین و غیرمسئول، مطابق معمول حرف مفت زیاد می‌زنند و همه حتی طنزپردازان گمنام و مشهور در شکل‌گیری چنین فضایی مقصرند؛ فضایی که در آن این تصویر ذهنی به وجود آمده که سرعت بالا اهمیتی ندارد. بد نیست بدانید سرعت خودروی مورد اشاره در داستان 20 تا بیشتر از حد مجاز عنوان می‌شود! ما معمولاً کسی را که در جاده بین شهری با سرعت هفتاد رانندگی می‌کند، به انواع و اقسام برچسب‌ها مزین می‌کنیم!!

******

«سیمُن لمبر» پسری حدوداً بیست ساله است. او در ساعت 5:50 دقیقه صبح روز یکشنبه که معمولاً جوانانی در این سن و سال تا لنگ ظهر می‌خوابند، با زنگ ساعت از خواب بیدار می‌شود و همراه دو دوستش به سمت ساحلی که دو یا سه بار در سال شرایط ویژه‌ای برای موج‌سواری دارد، حرکت می‌کنند. در سرمای صبحگاهی موج‌سواری می‌کنند و درحالیکه از سرما آلاسکا شده‌اند، سوار خودروی خود می‌شوند و بازمی‌گردند. بخاری گرم ماشین، خستگی ناشی از فعالیت، موسیقی، شور یا سهل‌انگاری جوانی و... با یکدیگر ترکیب می‌شود و سانحه رخ می‌دهد. او تنها فردی است که کمربند نبسته است. گروه امداد ساعت 9:20 دقیقه به محل حادثه می‌رسد و آنها را از داخل خودرو بیرون می‌کشند. قلب سیمن وقتی به بیمارستان می‌رسد هنوز می‌تپد اما مغز دیگر هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. همان تعریف دومی که در مقدمه اول اشاره شد: مرگ مغزی.

از این به بعد با داستانی کاملاً آشنا مواجه هستیم (البته قبل از این هم آشنا بود!) اما می‌توان گفت پرداخت آن به نسبت متفاوت است. نویسنده آن را در بیست و چهار ساعت به صورت فشرده و آن هم از زاویه نگاه آدم‌های مختلفی روایت می‌کند: پزشکان و پرستاران، پدر و مادر، دوست دختر و... و هر کدام از این آدمها گذشته‌ای دارند و علایقی و برنامه‌هایی و درگیری‌های ذهنی متفاوتی که نویسنده هرگاه زاویه دوربینش را روی یکی از آنها قرار می‌دهد، به آنها می‌پردازد. در واقع این افراد صرفاً ابزاری برای روایت نیستند. نثر دکرانگال آهنگین و شاعرانه است و علائم سجاوندی بسیاری در متن به کار برده است که این علامت‌ها برای من شبیه توقفات بسیار کوتاه قلب در حین تپیدن بود و جملات را به شکل و شمایل نوار قلب نزدیک کرده بود. در ادامه مطلب به برداشت‌ها و برش‌هایی از داستان خواهم پرداخت.

.......

میلیس دُکرانگال در سال ۱۹۶۷ در شهر تولون فرانسه به دنیا آمد ولی دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در لوآور، شهری بندری در نرماندی، گذراند. پدر و پدربزرگش بر روی کشتی کار می‌کردند. او در رشته‌ی تاریخ و فلسفه تحصیل کرده است. دُکرانگال ابتدا در بخش کودک و نوجوان انتشارات گالیمار مشغول به کار شد اما پس از انتشار اولین رمانش در سال 2000 (زیر آسمان ابری قدم می‌زنم) این امکان فراهم شد که به صورت حرفه‌ای به نویسندگی مشغول شود. انتشار رمان «تولد یک پل» در سال 2010 و ترجمه انگلیسی آن در 2014 برای او شهرت و جوایز فراوانی به همراه داشت. از دیگر آثار او می‌توان به زندگی در سفر 2003، در تنداب‌ها 2007، به سمت شرق 2012، رومیزی (آشپز) 2016 ، دنیایی در نوک انگشتان شما (زمان نقاشی) 2018، اشاره کرد. او «تعمیر زندگان» را در سال 2013 نوشت و دو ترجمه از آن به زبان انگلیسی در سال 2016 منتشر شد و جوایز مختلفی از جمله جایزه اورنج را نصیب نویسنده کرد و خیلی زود نسخه سینمایی نیز بر اساس آن ساخته شد. 

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه محمدمهدی شجاعی، نشر برج، چاپ اول 1399، تیراژ 1000نسخه، 218صفحه. قیمت 50000 تومان.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.8 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.84)

پ ن 2: خیلی مایلم بدانم که منابع ناشران برای نوشتن نیم صفحه معرفی نویسنده کجاست که بعضاً این همه غلط دارد!

پ ن 3: مطلب بعدی درخصوص زمستان سخت (اسماعیل کاداره) خواهد بود.

پ ن 4: پس از مورد بالا به سراغ نوشتن درخصوص نظریه عمومی فراموشی (ادواردو آگوآلوسا)، بار هستی (کوندرا)، حرامیان (فاکنر) و پیرمرد و دریا (همینگوی) خواهم رفت.

پ ن 5: کتاب بعدی که خواهم خواند قلب شکارچی تنها (کارسن مک کالرز) خواهد بود که پس از سر و سامان دادن به مطالب بالا و جبران ننوشتن‌ها، شروع خواهم کرد.

 

ادامه مطلب ...

وزارت درد – دوبراوکا اوگرشیچ

مقدمه اول: در هنگام خواندن وزارت درد، چندین نوبت به یاد یکی از نویسندگان مشهور منطقه بالکان، «ایو آندریچ» (برنده نوبل ادبی 1961) و شاهکارش «پلی بر رودخانه درینا» افتادم. این کتاب را در دوران دبیرستان خوانده بودم؛ داستانی پهن‌دامنه و جذاب که روایتی از همزیستی اقوام و مذاهب در منطقه‌ای به دست می‌داد که بعدها کشور یوگسلاوی از آن سر برآورد. این همزیستی طبعاً فراز و نشیب‌های بسیار داشت، تلخ و شیرین بسیار داشت، اما نکته در این بود که یک‌کاسه شدن آنها محصول یک فرایند چند قرنی بود که آندریچ به خوبی آن را روایت کرده است. او خود محصول این همزیستی پیچیده و فضای چندفرهنگی بود. از پدر و مادری کروات و کاتولیک در بوسنی به دنیا آمد. در جوانی خود را کروات معرفی می‌کرد و بعدها صرب، و در نهایت نویسنده‌ای شد که هر سه قوم او را از خود می‌دانند. در شاهکارش ما با شهری کوچک مواجهیم که رودخانه درینا از میان آن می‌گذرد و پلی که دو سوی رودخانه را به یکدیگر وصل می‌کند. این پل علاوه بر اتصال (نشانی از آن پیوستگی)، محلی برای ارتباط، داد و ستد، عشق‌ورزی و... بود. این روایت از زمان حاکمیت امپراتوری عثمانی بر منطقه تا زمان حاکمیت امپراتوری اتریش-مجارستان و تا انتهای جنگ جهانی اول ادامه دارد و به ما نمایی و شمایی از مولفه‌هایی می‌دهد که سبب شد پس از جنگ جهانی دوم کشوری به نام یوگسلاوی متولد بشود. یکی دو سال بعد از خواندن این کتاب، بلوک شرق فرو ریخت و ناگهان تمام گسل‌هایی که در آن داستان ردشان را دیده بودم فعال شد و در آستانه قرن بیست و یکم و در قلب اروپا چه فجایعی که نیافرید! وزارت درد چندین سال پس از این فجایع نگاشته شده اما نشان می‌دهد که دردهای آن، کماکان قربانیانش را رنج می‌دهد.   

مقدمه دوم: یوگسلاوی پس از جنگ جهانی دوم بر پایه ایده «برادری و وحدت» ساخته شد، اما این ایده تا زمانی دوام آورد که تیتو زنده بود. با مرگ او در ۱۹۸۰ تَرَک‌ها پیدا شد، فروپاشی بلوک شرق ترک‌ها را به شکاف بدل کرد، و شکاف‌ها وقتی عمیق شوند، جنگ آغاز می‌شود. جنگ بالکان چیزی نبود که ناگهان از راه برسد؛ از قبل در خطابه‌های ملی‌گرایانه و رسانه‌های محلی نشانه‌هایش دیده می‌شد. اما وقتی رسید، با چهره‌ای آمد که کسی باور نمی‌کرد: نسل‌کشی! جنگ بارانی شدید و سیل‌آسا نیست که بیاید و برود. تبعاتش هم فقط گریبان کسانی را نمی‌گیرد که بخت با آنها یار نبوده و در مسیر سیل قرار گرفته‌اند. جنگ حریقی گسترده است که جایی را سالم باقی نمی‌گذارد و کسی از آن قسر در نمی‌رود! در بالکان آنچه بعد از جنگ ماند ویرانه نبود؛ کینه‌ها و جدایی‌ها بود، و آدم‌هایی که تا پیش از آن با هم ازدواج می‌کردند دیگر نمی‌توانستند حتی همسایه هم باشند. این برای کسانی بود که در خانه ماندند، خانه‌ای که به قول اوگرشیچ دیگر خانه نبود، اما برای آنهایی که رفتند و مهاجرت کردند، وضعیت حتی تلخ‌تر بود. اوگرشیچ خودش متولد کرواسی است، از پدری کروات و مادری بوسنیایی؛ و سال‌ها بعد در آمستردام، همین تلخی را در وزارت درد روایت می‌کند.

‌مقدمه سوم: وقتی خوانش اول را به پایان رساندم جایی به چشمم خورد که یکی از خوانندگان کتاب اظهار تعجب کرده بود که چرا این رمان را عاشقانه عنوان کرده‌اند (گویا ناشر یا نویسنده جایی چنین نظری را طرح کرده‌اند)، راستش برای من هم این برچسب کمی ناچسب بود. اما پس از خوانش دوم نظرم تغییر کرد! راویِ داستان عاشق کشوری است که دیگر وجود ندارد؛ عاشق زبانی است که مثل همان کشور پاره‌پاره شده؛ عاشق خاطراتی است که به یاد آوردنشان با احساس گناه همراه است. این عشق، عشقی است که در فقدان تعریف می‌شود. جنسش با جنس معمول متفاوت است، چون از یک جای خالی نشئت می‌گیرد. روایتش هم متفاوت است. لذا همینجا در مقدمه عرض می‌کنم اگر به دنبال داستانی منسجم با پیرنگ سنتی هستید، این کتاب را برندارید. وزارت درد رمانی نیست که از نقطه A به B برود و در پایان همه چیز سر جایش بنشیند. روایت‌اش تکه‌تکه است، مثل همان کشوری که از آن آمده. راوی گاهی چیزی را تعریف می‌کند که ده صفحه قبل هم گفته بود و گاه آن را عیناً تکرار می‌کند. آدمی که زخم دارد، خاطره‌اش را بارها مرور می‌کند و چه‌بسا به نتیجه‌ای هم نرسد؛ که معمولاً نیز همین‌طور است.

******

راوی داستان «تانیا لودسیچ» دانش‌آموخته رشته زبان و ادبیات اسلاوی است و چند سالی را در کالج تربیت معلم زاگرب تدریس کرده است. او به همراه همسرش گوران از کرواسی خارج شده و به آلمان رفته‌اند. گوران که استاد ریاضیات است از دانشگاه اخراج و خانه‌ی آنها در زاگرب به دلیل اینکه گوران صرب بوده، مصادره و به یک افسر ارتش کرواسی داده شده است و تلاش‌های پدر گوران حتی برای بازپس‌گیری وسایل خانه (حداقل کتاب‌ها!) بی‌نتیجه بوده است.

«دوران دوران انتقام‌جویی بی‌رحمانه ناشی از سیه‌روزی همگانی بود و مردم از هر که می‌توانستند، و اغلب از مردم بی‌گناه، انتقام می‌گرفتند.»

در این دوره که اروپا پُر است از مهاجران جنگی از یوگوهای سابق، گوران به دنبال موقعیت شغلی جدیدی به ژاپن می‌رود و تانیا که نمی‌خواهد چندان از زادگاهش دور شود، پس از جدایی، ابتدا در برلین با نگهداری از بچه‌های یک زوج آمریکایی امورات خود را می‌گذراند و سپس با دریافت یک پیشنهاد، برای تدریس در گروه ادبیات اسلاو یک دانشگاه در آمستردام، به هلند می‌رود. شاگردان کلاس او عمدتاً یوگوهای جوان مهاجری هستند که اختلاف سنی چندانی با تانیا ندارند و همگی زخم‌خورده‌ی جنگ و تبعید هستند. او معتقد است که برای رهایی از گذشته، ابتدا باید با آن آشتی کرد. لذا کلاس خودش را به نوعی آیین آشتی با خاطرات تبدیل می‌کند. اما کار به این سادگی‌ها پیش نمی‌رود! داستان، روایت تانیا است از آنچه که طی دو ترم، خودش به تنهایی یا در ارتباط با دیگران، تجربه می‌کند.

در ادامه مطلب نامه ایشان را خواهیم خواند!

.......

دوبراوکا اوگرشیچ در سال ۱۹۴۹ در شهر کوتینا، در بخشی از یوگسلاوی سابق (کرواسی امروز) به دنیا آمد. او در دانشگاه زاگرب در رشته‌های ادبیات تطبیقی و زبان روسی تحصیل کرد و پس از فارغ‌التحصیلی، سال‌ها در مؤسسه نظریه ادبیات همان دانشگاه به کار پژوهشی و تدریس مشغول بود. با آغاز جنگ در یوگسلاوی سابق در سال ۱۹۹۱، اوگرشیچ موضعی سرسختانه ضدجنگ و ضدملی‌گرایی گرفت و همین موضع او را هدف حملات رسانه‌ها، سیاستمداران و همکاران نویسنده‌اش در کرواسی قرار داد. او را «خائن»، «دشمن مردم» و «جادوگر» خواندند و در نتیجه، در سال ۱۹۹۳، تحت فشار و تحریم مداوم، کرواسی را ترک کرد. اوگرشیچ یکی از برجسته‌ترین نویسندگان و مقاله‌نویسان اروپا بود که آثارش به بیش از بیست زبان ترجمه شد. از میان جوایز متعدد او می‌توان به جایزه نویشتات (۲۰۱۶)، جایزه دولتی اتریش برای ادبیات اروپا (۱۹۹۸) و جایزه ژان امری برای مقاله‌نویسی (۲۰۱۲) اشاره کرد. او در سال ۲۰۰۹ نیز نامزد نهایی جایزه بوکر بین‌المللی بود. «وزارت درد» یکی از مهم‌ترین رمان‌های اوست که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد .

اوگرشیچ سال‌ها در دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی از جمله کلمبیا، هاروارد و برلین تدریس کرد و نهایتاً در آمستردام هلند ساکن شد و تا پایان عمر همان‌جا ماند. او در سن ۷۳ سالگی در آمستردام درگذشت.

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه نسرین طباطبایی، فرهنگ نشر نو، چاپ پنجم 1402، تیراژ 1100نسخه، 316صفحه.

پ ن 1: نمره من به کتاب 4 از 5 گروه B (نمره در گودریدز 3.82)

پ ن 2: مطلب بعدی درخصوص تعمیر زندگان (میلیس دکرانگال) خواهد بود.

پ ن 3: پس از مورد بالا به سراغ نوشتن درخصوص نظریه عمومی فراموشی (ادواردو آگوآلوسا)، زمستان سخت (اسماعیل کاداره) بار هستی (کوندرا) و حرامیان (فاکنر) خواهم رفت.

پ ن 4: کتاب بعدی که خواهم خواند قلب شکارچی تنها (کارسن مک کالرز) خواهد بود که پس از سر و سامان دادن به مطالب بالا و جبران ننوشتن‌ها، شروع خواهم کرد. 

 

ادامه مطلب ...

نووه‌چنتو – الساندرو باریکّو

مقدمه اول: زیر عنوان کتاب، با فونتی کوچکتر، داخل پرانتز نوشته شده است: تک گویی. در واقع نویسنده این متن را برای یک بازیگر و یک کارگردان نوشته است و اتفاقاً پیش از انتشار به صورت کتاب، این نمایش اجرا شده است. خود نویسنده در نمایشنامه بودن این اثر تردید دارد و آن را چیزی بین نمایشنامه و داستانی برای خواندن با صدای بلند می‌داند. «تک‌گویی» هم عبارت دور از واقعی نیست، چون همه‌ی داستان را از زبان یک شخصیت می‌خوانیم؛ اما در اجرا همان تک بازیگر آن را در قالب چند شخصیت روایت می‌کند. اسمش را هرچه بگذاریم، من آن را مثل بقیه داستان‌هایی که می‌خوانم، خواندم. اتفاقاً پس از خوانش دوم (با فاصله‌ی دو سه ماه از اولی!) فیلمی را دیدم که جوزپه تورناتوره بر اساس این کتاب ساخته است. فیلم خوبی بود و تقریباً همه‌ی کتاب در آن بود و اضافه بر آن هم داشت؛ به همین خاطر کتابی که دو ساعته می‌توان خواند، به فیلمی سه‌ساعته بدل شده است!    

مقدمه دوم: آیا می‌توانیم بدون اینکه دنیا را بگردیم، دنیادیده شویم؟! در این کتاب شخصیتی وجود دارد که هنگام نواختن پیانو، روحش در سرزمین‌های مختلف سیر می‌کند؛ مکان‌هایی که هرگز به آنجا پا نگذاشته بود. چگونه؟ به قول راوی از توی چشمان دیگران! «می‌توانست گوش بدهد و می‌توانست بخواند. نه کتابها را. کتابها را هرکسی می‌تواند بخواند، اما او چیزی که می‌توانست بخواند کتاب آدمها بود: نشانه‌هایی که آدمها با خود این‌سو و آن‌سو می‌بَرند؛ جاها، صداها، بوها، سرزمینشان، تاریخشان،... که از اول تا آخر روی تن آنها نوشته شده است.» بی‌گمان دوران چنین آدم‌هایی گذشته است (اگر فرض کنیم زمانی وجود داشته‌اند). الان کتابِ معمولی را هم هرکسی نمی‌تواند بخواند، چه رسد به کتابِ آدمها!! 

‌مقدمه سوم: خیلی راحت نیست که قضاوت کنیم چه کسی خوشبخت است و چه کسی بدبخت! اما ما در عمل خیلی راحت قضاوت می‌کنیم و در حالتی بیمارگونه، ذهنمان خیلی سریع به طرف سنجش خوشبختی/بدبختی سوژه‌ی مورد نظر می‌رود. بیشتر اوقات هم این سوژه خودِ مائیم و همانطور که انتظار می‌رود، نهایتاً احساس بدبختی می‌کنیم! 

****** 

«تیم تونی» راوی داستان مردی میانسال است که در سال 1927 و در سن هفده سالگی به عنوان نوازنده‌ی ترومپت در کشتی ویرجینیَن (کشتی مسافربری بزرگی هم‌پایه‌ی تایتانیک) استخدام می‌شود و هفت سال در این شغل فعالیت و به عبارتی سالی پنج شش سفر رفت‌و‌برگشت بین اروپا و آمریکا را تجربه می‌کند. کار نوازندگان این بود که روزانه سه چهار بار اجرا داشته باشند؛ برای خرپول‌های درجه‌یک، بعد برای درجه‌دویی‌ها، و گاهی هم برای مهاجران بینوای درجه‌سه، تا آنها هم به واسطه‌ی شنیدن موسیقی و البته رقصیدن، بتوانند در این سفر طولانی دوام بیاورند. 

داستانی که راوی برای ما تعریف می‌کند، سرگذشت خودش نیست؛ داستان پیانیستی است که از بدو تولد تا آخرین دیداری که راوی با او داشته، داخل کشتی ویرجینیَن زندگی کرده و هیچ‌گاه پا بر خشکی نگذاشته است؛ پیانیستی افسانه‌ای و نابغه به نام «دنی بودمن تی. دی. لمون نووه‌چنتو». 

«یک ملوانی به اسم دنی بودمن پیداش کرده بود. در بوستون. یک روز صبح که همه از کشتی پیاده شده بودند، پیداش کرد، توی یک جعبه مقوایی. شاید ده‌روزی داشت، نه‌چندان بیشتر. گریه هم نمی‌کرد، بی‌سروصدا، با چشمهای باز توی آن جعبۀ گنده‌اش دراز کشیده بود. یکی او را توی سالن رقص قسمت درجۀ یک گذاشته بود. روی پیانو. اما ریخت و قیافه‌اش به نوزاد درجۀ یکیها نمی‌رفت. معمولاً مهاجرها این کار را می‌کنند. سرپایی، یک‌جایی روی عرشه، زایمان می‌کنند و بچه را همانجا می‌گذارند. نه که از بدذاتی باشد، نه، از بدبختی بود، از بیچارگی مطلق...» 

ملوان اسم خودش را روی بچه می‌گذارد و چون روی جعبه عبارت چاپی «تی. دی.» و «لمون» وجود داشت برای قشنگی آن‌ها را هم به اسم بچه اضافه می‌کند؛ و نهایتاً چون تازه سال 1900 شروع شده بود، «نووه‌چنتو» (به ایتالیایی همان 1900) را به آخر اسم بچه اضافه می‌کند تا اسم، پایانی باشکوه داشته باشد. راوی داستان زندگی باشکوه نووه‌چنتو را برای ما روایت می‌کند.

در ادامه مطلب بیشتر به داستان خواهم پرداخت.

.......

الساندرو باریکو یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های ادبیات معاصر ایتالیا است؛ نویسنده، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار، کارگردان تئاتر و سینما و بنیان‌گذار یک مدرسه‌ی مشهور نویسندگی. او در سال ۱۹۵۸ در شهر تورین ایتالیا به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ی فلسفه گذراند و پایان‌نامه‌اش را در حوزه‌ی زیبایی‌شناسی نوشت. همزمان در هنرستان موسیقی پیانو خواند.

باریکو فعالیت حرفه‌ای خود را به‌عنوان منتقد موسیقی در روزنامه‌های مهم ایتالیا آغاز کرد. نخستین کتابش نقدی در حوزه تئاتر و موسیقی محسوب می‌شود، اما نقطه‌ی عطف زندگی ادبی او سال ۱۹۹۱ بود، زمانی که نخستین رمانش، «قصر‌های خشم» منتشر شد. این رمان بلافاصله او را به‌عنوان صدایی تازه در ادبیات ایتالیا مطرح کرد و جوایز مهمی را برایش به ارمغان آورد. او سپس با سرعتی خیره‌کننده آثار متعددی خلق کرد که هر یک به نوعی مرزهای میان ادبیات، موسیقی و تئاتر را درنوردیدند. از آثار او می‌توان به اقیانوس دریا (۱۹۹۳)، نووه‌چنتو (1994)، ابریشم(1996)، شهر(1999) ، خون‌بس (2002) و سه بار در سپیده‌دم (2012) اشاره کرد. 

او در سال ۱۹۹۴، مدرسه‌ی «هولدن» را در تورین بنیان گذاشت؛ مدرسه‌ای نوآورانه برای آموزش فنون روایت و داستان‌گویی که امروز یکی از معتبرترین مراکز آموزش نویسندگی در ایتالیا به شمار می‌رود. او همچنین در تلویزیون برنامه‌های فرهنگی متعددی در حوزه موسیقی و ادبیات اجرا کرده است، باریکو در سال ۲۰۰۸ نخستین فیلم بلند خود را نیز کارگردانی کرد .

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه حسین معصومی همدانی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول زمستان 1385، تیراژ 33000نسخه، 76صفحه. 

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 4.18 که نشان از اقبال عمومی اثر دارد)

پ ن 2: مطلب بعدی درخصوص وزارت درد (دوبراوکا اوگرشیچ) خواهد بود.

پ ن 3: پس از مورد بالا به سراغ نوشتن درخصوص نظریه عمومی فراموشی (ادواردو آگوآلوسا)، تعمیر زندگان (میلیس دکرانگال) زمستان سخت (اسماعیل کاداره) بار هستی (کوندرا) و حرامیان (فاکنر) خواهم رفت.

پ ن 4: کتاب بعدی که خواهم خواند قلب شکارچی تنها (کارسن مک کالرز) خواهد بود که پس از سر و سامان دادن به مطالب بالا و جبران ننوشتن‌ها، شروع خواهم کرد.  

 

ادامه مطلب ...

تلگرافی نوشتن، جهت جبران عقب‌ماندگی!

خانه کج  : یکی از آن داستانهای آگاتا کریستی که در آن نه خانم مارپل حضور دارد و نه مُسیو پوآرو، و کسی که نقش کارآگاه را بر عهده دارد جوانی به نام چارلز است که در اواخر جنگ دوم در قاهره دلباخته سوفیا (یک کارمند انگلیسی که نوه یک ثروتمند مشهور است) می‌شود. آنها تصمیم می‌گیرند بعد از پایان جنگ ازدواج کنند اما مدتی پس از تمام شدن جنگ، پدربزرگ ثروتمند به طور ناگهانی از دنیا می‌رود. سوفیا ازدواج را منوط به مشخص شدن راز مرگ پدربزرگ می‌کند و چارلز که فرزند یک کمیسر باسابقه در اسکاتلندیارد است به کمک یکی از همکاران پدرش وارد عمارت محل زندگی سوفیا می‌شود تا از درون این عمارت قناس به دنبال کشف این راز باشد. مطابق معمول چند مظنون همیشگی در این خانه زندگی می‌کنند و به جذاب شدن اوضاع کمک‌هایی می‌کنند اما...

ترجمه‌های متعددی از این اثر وجود دارد! چند نوبت با عنوان خانه کج و چند نوبت با عناوین دیگر. ترجمه‌ای که من خواندم خانه کج بود (خانم صدیقه ابراهیمی، نشر دستان 1378). یادش به خیر یک زمانی می‌رفتم سایت کتابخانه ملی را برای شمارش ترجمه‌ها چک می‌کردم! داستان معمولی بود ولی در کل برای دوران جنگ و گرم نگاه داشتن موتور کتابخوانی مفید بود. در سال 2017 یک اقتباس سینمایی از این کار ساخته شده است و گمان نکنم این برای بار اول باشد. (گروه A نمره من به کتاب 3.4 ، نمره در گودریدز 4.08 )     

اَنام: این رمان کوتاه اولین اثر کریستوف باتای نویسنده فرانسوی است. انام نام دهکده‌ای کوچک در منطقه‌ای کوهستانی در ویتنام است. چند سال قبل از انقلاب فرانسه، امپراتور ویتنام که طی یک شورش از مقام خود خلع شده بود برای بازگشت به قدرت دست به دامن لویی شانزدهم شد و بدین منظور فرزند هفت ساله خود را به همراه نامه و هدایا برای رساندن پیام، به فرانسه فرستاد. لویی گرفتاری‌های خودش را داشت اما یکی از اسقف‌ها این دعوت را فرصتی مناسب برای گسترش مسیحیت ارزیابی کرد. مقداری روی مخ پسربچه کار کرد و نهایتاً از محل جمع‌آوری اعانه به منظور گسترش پیام مسیح، دو کشتی را تجهیز و به همراه جماعتی از راهبان و راهبه‌ها به ویتنام فرستاد. وقتی به مقصد رسیدند، مبداء به واسطه انقلاب، کن‌فیکون شده بود و در نتیجه این جماعت به نوعی فراموش‌شده و پا در هوا شدند؛ نه کسی از آنها خبر می‌گرفت و نه خبرهای آنان به کسی می‌رسید...

داستانی ساده و ملایم که گمانم اواخر آن جرح و تعدیلاتی داشته است. این گروه در واقع اولین فرانسویانی بودند که به ویتنام آمدند و می‌دانیم که آخرین گروه نبودند و اکثرشان سرنوشت خوبی نداشتند! به هر حال این داستان 76 صفحه‌ای با کسر نیم‌صفحه‌ها و صفحات سفید و در نظر گرفتن فاصله سطور و فونت‌ها، نهایتاً بیست سی صفحه بیشتر نیست! (ترجمه احسان قمشه، نشر دیباچه، چاپ اول 1392) (گروه A نمره من به کتاب 3.4 ، نمره در گودریدز 3.42 )      

آخرین پرونده پوآرو: آخرین رمان از مجموعه پوآرو؛ این همان داستانی است که آگاتا کریستی با کارآگاه خود وداع می‌کند. انتخاب محل وداع هوشمندانه است: همان مکانی که پوآرو برای اولین مرتبه توسط نویسنده رونمایی شد (قتل در دهکده استایلز). با اینکه حداقل دو بار این داستان را در قالب سریال دیده بودم باز هم خواندن کتابش برایم جذاب بود. تاکتیک‌های نویسنده همان همیشگی بود و جالب است که با همان همیشگی هم هنوز برایم جذاب است! چالش اخلاقی که پوآرو در این داستان خلق می‌کند برای خواننده می‌تواند جذاب باشد؛ بدین نحو که پس از پایان داستان این سوال در ذهن چرخ می‌خورد که عمل پوآرو اخلاقاً درست است یا خیر؟ به هر حال به نظرم نویسنده برای وداع با کارآگاه محبوبش و محبوبم سنگ تمام گذاشته است؛ واقعاً روزهای خوبی بود هیستیگز! این کتاب را بعد از آتش‌بس(!!) و در اولین روزهای بازگشایی کتابخانه‌ها، امانت گرفتم. این کتاب با عنوان پرده (عنوان اصلی کتاب) نیز دو بار ترجمه شده است. (گروه A نمره من به کتاب 3.7 ، نمره در گودریدز 4.1 )     

انگیزه‌های غیرطبیعی: آدام دالگلیش (کارآگاه آثار پی.دی. جیمز) بعد از اتمام یک پرونده سنگین، برای چند روز استراحت و تصمیم‌گیری درخصوص زندگی خصوصی‌اش (این‌که به دوستش دبورا پیشنهاد ازدواج بدهد یا ندهد و...) به ویلای عمه‌اش می‌رود. این ویلا در منطقه‌ای ساحلی در یکی از جاهای دنج در منطقه سافولک قرار دارد؛ جایی که به خاطر سکوتش محلی مناسب برای سکونت چند نویسنده و منتقد و البته عمه‌ی پرنده‌شناسِ کارآگاه ماست. به محض ورود یا به عبارتی قبل از ورود دالگلیش به این منطقه، جنایتی در همسایگی محل اقامت او رخ می‌دهد و یک نویسنده رمان‌های جنایی به طرز عجیب و غریبی به قتل می‌رسد و... همه چیز از شروع و نثر و از گستردن مسئله گرفته تا هیجان به نحوی عالی پیش می‌رفت اما باز هم مشکل پایان‌بندی و جمع کردن آنچه گسترده شده بود ضربه‌ای کاری به من وارد کرد! با این حال دالگلیش با کم‌حرفی و توداری و شاعرمسلکی خود برایم جالب توجه است. این کتاب را هم‌زمان با کتاب ردیف بالایی از کتابخانه امانت گرفته بودم. (گروه A نمره من به کتاب 3.5 ، نمره در گودریدز 3.89 )

در برابر استبداد: انتظار بیشتری داشتم! تاریخ قرن بیستم درس‌های بسیاری برای بشریت دارد، مثلاً برای انسان‌هایی که با قومیت و زبان و مذهب و سن و جنس و عقاید متفاوت کنار یکدیگر به صورت عادی زندگی می‌کنند این هشدار را دارد که اگر حواسشان نباشد ناگهان خود را هلهله‌کنان با اسلحه بالای یک گور جمعی خواهند یافت. جنگهای جهانی اول و دوم این را نشان داد، آلمانی‌ها این را نشان دادند (قربانیان ایشان هم به خوبی نشان دادند!)، در آفریقا هم شاهد آن بوده‌ایم (به عنوان نمونه نیمه یک خورشید طلایی) مردمان یوگوسلاوی سابق هم نشان دادند (چند پُست بعد در وزارت درد خواهیم دید) و باز هم خواهیم دید (دور باد). نویسنده کتاب تیموتی اسنایدر هم با چنین نگاهی در این کتاب کوچک (که از قضا ابتدا به صورت پست‌های فیسبوکی منتشر شده) به بیست درس از قرن بیستم اشاره دارد که برخی از آنها بسیار بااهمیت هستند. واقعاً حیف است که جداگانه در مورد آن نمی‌نویسم اما زیاد هم حیف نیست چون این مجموعه نتوانسته از قالب پستهای فیسبوکی فراتر برود و به انسجام لازم جهت «کتاب» شدن برسد، آن هم کتابی با عنوان «در برابر استبداد». همچنین نویسنده نتوانسته از حساسیت خود به شرایط سیاسی انتخاباتی فاصله بگیرد و از اواسط کتاب به همین خاطر دچار افت شدیدی می‌شود و به سطح یک‌سری توصیه‌های حزبی و محدود به شرایط آمریکا تنزل می‌یابد که البته می‌تواند دغدغه‌های به‌جایی باشد. به هر حال نمی‌شود از تکرار برخی از این نکات چشم‌پوشی کرد مثلاً: پیش‌دستی نکردن در اطاعت، اهمیت نهادهای مدنی، اهمیت سیستم چندحزبی، نقش نفرت‌پراکنی در شکل‌گیری ورژن جدیدی از استبداد، نقش زبان و رسانه، هشدار بابت به حاشیه رفتن ژورنالیسم واقعی و...   

******

پ ن 1: مطالب بعدی درخصوص این سه کتاب خواهد بود؛ نظریه عمومی فراموشی (ادواردو آگوآلوسا)، وزارت درد (دوبراوکا اوگرشیچ) و نووه‌چنتو (آلساندرو باریکو).

پ ن 2: پس از موارد بالا به سراغ نوشتن درخصوص تعمیر زندگان (میلیس دکرانگال) زمستان سخت (اسماعیل کاداره) بار هستی (کوندرا) و حرامیان (فاکنر) خواهم رفت.

پ ن 3: کتاب بعدی که خواهم خواند قلب شکارچی تنها (کارسن مک کالرز) خواهد بود که پس از سر و سامان دادن به مطالب بالا و جبران ننوشتن‌ها، شروع خواهم کرد.  

 

شعلۀ مرموز ملکه لوآنا – اومبرتو اکو

مقدمه اول: "فاشیسم" از آن اصطلاحاتی است که کاملاً مستعد به‌کارگرفته‌شدن توسط طرفین یک منازعه سیاسی اجتماعی است. گروه‌های مختلف این امکان را دارند که مخالفان خود را با برچسب فاشیست بنوازند. به نظر می‌رسد کم‌مایه بودن نسخه اصلی آن در ایتالیا از لحاظ فلسفی، بخشی از این امکان را به وجود آورده باشد. اکو در این رمان به سراغ دوره مهمی از تاریخ (نه فقط برای ایتالیایی‌ها بلکه برای تمام ما) یعنی دوران اوج و سقوط حکومت موسولینی رفته است. تصویری که اکو از دوران کودکی شخصیت اصلی داستان (و البته خودش) ارائه می‌کند حاوی وجوه متناقضی است و این تناقضات محصول رواداری نیست بلکه از نگاه او ناشی از هرج‌ومرج فکری و ایدئولوژیک این جریان است که از قضا درعین آشفتگی، کاملاً سازمان‌یافته هم بود. درست است که فاشیسم به لحاظ فلسفی مایه و پایه چندانی نداشت اما در بُعد عاطفی و احساسی مبتنی بر کهن‌الگوهای خاصی بود که هنوز هم آدمیان را قلقلک می‌دهد! همچنین به نظر می‌رسد هرچه که پیش می‌رویم با کمرنگ شدن حافظه تاریخی و دور شدن از تجربیات بشری پیشین که به بهای سنگینی هم به دست آمده، شرایط برای شکل‌گیری جریانات فاشیستی آماده‌تر از پیش خواهد شد.   

مقدمه دوم: در میان آثاری که از اومبرتو اکو به زبان فارسی ترجمه شده است، کتاب کوچکی با عنوان «فاشیست جماعت را چگونه بشناسیم» به چشم می‌خورد که طبیعتاً با عناوین دیگری هم ترجمه و منتشر شده است!! این کتاب حاوی سه سخنرانی و جستار است که بخش اصلی و مهم آن همان قسمت نخست با عنوان «نیا-فاشیسم» است. اکو در آنجا پس از مقدمه‌چینی فهرستی موجز از ویژگی‌هایی را تنظیم کرده است که در صورت حضور حتی یکی از آنها امکان انعقاد نطفه فاشیسم وجود دارد. از میان آنها می‌توان به صورت ترکیبی به این موارد اشاره کرد: عقل‌ستیزی و بدگمانی به زندگی روشنفکرانه و محدود کردن فضای عقل‌ورزی نقادانه، برنتافتن انتقاد و اختلاف عقیده، بیگانه‌هراسی و توطئه‌اندیشی و تعریف هویت ملی بر اساس وجود دشمن، مذموم بودن صلح‌خواهی و خشونت‌پرهیزی، قهرمان‌پرستی و مرگ‌پرستی و... در رمان شعلۀ مرموز ملکه لوآنا برخی از این عناصر، به نحوی که خواهیم دید در پس‌زمینه حضور دارند.  

‌مقدمه سوم: ما وقتی از خواب بیدار می‌شویم به واسطه اینکه به روز و روزهای گذشته‌ی خود واقف هستیم به زندگی خود ادامه می‌دهیم و کارها و برنامه‌های خود را به پیش می‌بریم؛ می‌دانیم کجا کار می‌کنیم و کجا درس می‌خوانیم و تا الان به کجا رسیدیم و قرار است به کجا برسیم و چه کار کردیم و چه کار باید بکنیم! تصور کنید که ناگهان یک روز از خواب بیدار شویم درحالیکه تمام حافظه فردی خود را از دست داده باشیم؛ آیا در چنین حالتی می‌توانیم کاری انجام دهیم؟! در سطح کلان اجتماعی هم وضعیت تقریباً به همین صورت است: چنانچه حافظه تاریخی ما ضعیف باشد یا خللی در آن به وجود آمده باشد طبعاً نمی‌‌توان انتظاری جز درجازدن، عقب‌رفت، تکرار و نظایری از این دست را داشت.  

****** 

«جامباتیستا بودونی» مردی حدوداً شصت ساله است که در اواخر آوریل سال 1991 پس از طی یک دوره بیهوشی، از حالت کما خارج می‌شود. این حادثه بر روی قسمت‌هایی از مغز بودونی تاثیر گذاشته است و او بخشی از حافظه خود را از دست داده است؛ بخشی از حافظه که مربوط به آموخته‌ها و مهارت‌هاست در او سالم مانده است ولذا او به خوبی می‌تواند مسواک بزند یا رانندگی کند و بنویسد و کارهایی از این دست، بخش دیگری از حافظه که به اطلاعات عمومی و محفوظات برمی‌گردد نیز کاملاً سالم است و حتی بهتر از سالم! او نه‌تنها در مورد سوالات تاریخی و عمومی که دکتر از او می‌پرسد به صورت دقیق پاسخ می‌گوید بلکه از جملات و عبارات معروف نویسندگان مشهور نیز در پاسخ‌های خود به صورت کاملاً مرتبط و به‌جا استفاده می‌کند و از این حیث یک دایره‌المعارف متحرک است. مشکل او این است که در مورد خود و خاطرات و اتفاقات زندگی خودش چیزی به یاد نمی‌آورد: 

«چشم‌هایم را باز کردم و صبح به خیر گفتم. دو زن و سه کودک نیز آنجا بودند که هرگز ندیده بودمشان. اما حدس می‌زدم احتمالاً چه کسانی هستند. وحشتناک بود. همسر جای خود دارد، اما دخترانم، خدای من، دخترها و نوه‌هایم از گوشت و پوست و خون من‌اند، چشم‌های دخترها از شادی می‌درخشید، نوه‌هایم می‌خواستند از تخت بیایند بالا، دستم را می‌گرفتند و می‌گفتند سلام بابابزرگ و من هیچ. ]...[ مثل تماشای حیوانات در باغ‌وحش بود، ]...[ البته بهشان لبخند می‌زدم و کلمات محبت‌آمیز می‌گفتم، اما درونم خالی بود. ]...[ هزاران جزئیات از زندگی مرا در ذهنم فرو می‌کردند که مثل لوبیاهای خشکی که هرچه در تابه تفت می‌خورند، باز هم خام‌اند ]...[ من از وقایع زندگی خودم طوری آگاه می‌شدم که انگار برای یکی دیگر اتفاق افتاده‌اند. ]...[ آنها رفتند و من نشستم به گریه... » 

بودونی پس از ترخیص از بیمارستان به توصیه دکتر درخصوص ثبت واکنش‌هایش به موارد مختلف، شروع به نوشتن یادداشت‌های روزانه می‌کند و در واقع کتاب ماحصل همین عمل است و ما داستان را از زبان راوی اول‌شخص می‌خوانیم.‍ راوی پس از چند روز زندگی در آپارتمانش در میلان، به توصیه همسرش برای بازیابی خاطرات کودکی به ویلایی در روستا می‌رود. او دوران کودکی خود را در این ویلا به همراه پدربزرگ و خانواده، در دهه 1930 و اوایل دهه چهل سپری کرده است، یعنی درست در اوج حکومت فاشیستی در ایتالیا. بودونی در این مکان انبوهی از دفترچه‌ها، مجلات مصور و رمان‌های کودکانه و نوجوانانه، کتاب‌های درسی، روزنامه‌ها و صفحات موسیقی به همراه متن ترانه‌ها که همگی متعلق به آن بازه زمانی است می‌کاود و برداشت‌ها و یافته‌هایش را می‌نویسد و بدین‌ترتیب نوعی حافظه کاغذی برای خودش خلق می‌کند، علاوه بر این برای خوانندگان نیز چیزی شبیه به تاریخ اجتماعی از یک دوره کلیدی شکل می‌گیرد.

در ادامه مطلب به برخی برش‌ها و نکته‌ها از داستان خواهم پرداخت.  

.......

زندگینامه اومبرتو اکو (1932-2016) در اینجا قابل مشاهده است. 

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه فرزانه کریمی، نشر خوب، چاپ دوم 1404، تیراژ 500نسخه، 447صفحه. 

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 گروه C (نمره در گودریدز 3.39)

پ ن 2: فاشیست جماعت را چطور بشناسیم، ترجمه یزدان جندقی، نشر مان‌ کتاب، چاپ دوم 1402، قطع جیبی 85 صفحه. (ترجمه‌های دیگر با عناوین "راه و رسم شناسایی فاشیست‌ها" و "فاشیسم ابدی" منتشر شده است اگر مورد دیگری از چشم من دور نمانده باشد!)

پ ن 3: خوانده شده در اوایل سال. نوشته شده در روزهای اخیر!


 

ادامه مطلب ...