میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. ( آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

بخش سرطان - الکساندر سولژنیتسین


مقدمه اول: شاید اگر جنگ اخیر نبود خواندن یک سری کتابهای حجیم کتابخانه به دوران بازنشستگی حواله می‌شد. به هر حال جنگ شد و این کتاب که حجیم‌ترین و سنگین‌ترین کتاب خوانده‌نشده‌ی کتابخانه بود، خوانده شد. ضمناً خود ایام بازنشستگی هم به آینده‌ای دور پرتاب شد! درواقع با این اوضاع و احوال بعید است دیگر بازنشستگی داشته باشیم! از این حاشیه که بگذریم در مورد این کتاب مقدمتاً می‌توان گفت که نویسنده، مکان داستانش (بخش سرطان یک بیمارستان) را به مثابه الگویی از جامعه‌ی آن روز شوروی ساخته و پرداخته است. ناکارآمدی‌ها و بی‌عدالتی‌های سیستماتیک و آدمهایی که به خاطر هیچ و پوچ، تبعید و نابود شده‌اند که نمونه‌هایی از آنها در میان بیماران و پزشکان و کادر درمان می‌بینیم اما از این که بگذریم، در این سیستم درمانی، عده‌ای دکتر و پرستار و کارمند با جان و دل و به سختی کار می‌کنند و عده‌ای دیگر هیچ کاری نمی‌کنند یا از زیر کار در می‌روند و بدبختانه هر دو گروه حقوق یکسانی دارند! طبعاً تا سرحد مرگ کار کردن نقطه ایده‌آل نیست اما به هرحال و بخصوص زمانی که با بیماران سروکار داشته باشیم باید حد و مرزهایی وجود داشته باشد. تا جایی‌که تجربه کرده‌ام و دیده‌ام در سیستم‌های مریض این هنجار وجود دارد: «هر کسی بیشتر کار کند، بیشتر از او کار خواهند خواست و به کسی که کارش را انجام نمی‌دهد یا بد انجام می‌دهد، کمتر کار ارجاع می‌شود.» این هم برای خودش یک سرطان است؛ سرطان خطرناکی هم هست. سرطان‌های دیگر از این دست زیادند و از داستان برمی‌آید که دغدغه‌ی نویسنده این است که چگونه وطنش با وجود غده‌های سرطانی بدخیم تداوم خواهد داشت؟ وطن و نه سیستم حکومتی.    

مقدمه دوم: انسان به چه چیز زنده است؟! انگیزه او برای ادامه حیات به چه چیز یا چیزهایی بستگی دارد؟ در طول داستان چند نوبت به این موضوع مستقیماً پرداخته می‌شود. اصول و عقاید ایدئولوژیک؟ کار خلاقانه؟ عشق و انسانیت؟ تولستوی صراحتاً این آیتم آخر را مد نظر دارد و نویسنده نیز با او هم‌نظر است و به همین خاطر در طول داستان و در داخل بخش سرطان، کتابی از تولستوی بین بیماران دست به دست می‌شود و به این سوال از زوایای مختلف ورود می‌کنند که برخی از پاسخ‌های آنان، خالی از لطف نیستند. جالب است بدانیم که تولستوی در میان کمونیست‌ها نویسنده محبوبی نبود؛ چرا که نظرات او در رابطه با کمال اخلاقی و عشق و غیره و ذالک در آن سالها (منظور سالهای قبل از انقلاب روسیه است) به منزله منحرف کردن مبارزات مردم علیه استبداد تزاری و دور کردن آنها از انقلاب ملی یا سوسیالیستی و امثالهم قلمداد می‌شد. شاید حق هم داشتند چون با انسانیت و عشق و اخلاق‌گرایی و به ویژه پرهیز از نفرت نمی‌شد انقلابی را به ثمر رساند!

مقدمه سوم:  طبیعتاً در سال انتشار اثر و حتی در حال حاضر، عموم درمانهایی که در بیمارستان و به‌ویژه در بخش سرطان ارائه می‌شود در زمره درمان‌های تهاجمی قرار می‌گیرد. از عوارض این نوع درمان‌ها کمابیش آگاه هستیم یا چیزهایی به گوشمان خورده است. در بخشی از این داستان به موضوع حق بیمار در انتخاب آگاهانه روش درمان پرداخته شده است. خودم به صورت عملیک چندین نوبت چنین درمانهایی را تجربه کرده‌ام و از تکرار آن هم گریزی نیست اما نوع ورود نویسنده به این مسئله را دوست داشتم. روش پذیرفته شده‌ی امروز می‌تواند با عوارض بدِ فردا زیر سوال برود، لذا اینجاست که حق انتخاب آگاهانه روش درمان اهمیت ویژه پیدا می‌کند. برای این انتخاب قطعاً نیاز است که بیمار کاملاً واقف باشد چه چیزهایی را از دست می‌دهد و چه چیزهایی را به دست می‌آورد. در واقع برای بیمار باید روشن باشد که چه بهایی برای زنده ماندن خواهد پرداخت. این مسئله برای حل شدن خیلی جای کار دارد. در این داستان علاوه بر پرداختن به این موضوع، رابطه‌ی پزشک و بیمار در یک سیستم کمونیستی را هم به چالش می‌کشد که جذابیت‌های! خاص خودش را دارد.

******

بدتر از همه بخش سرطان «شماره سیزده» بود. پاول نیکلایویچ روسانف هیچ گاه آدمی خرافاتی نبود و نمی‌توانست باشد، اما وقتی پای کارت پذیرشش نوشتند «بخش سیزده» قلبش یکباره فرو ریخت. مسئولین بیمارستان باید ابتکار را از خود نشان می‌دادند که از شماره سیزده برای مشخص کردن بخش‌هایی مثل ارتوپدی یا زایمان استفاده کنند نه بخش سرطان. (پاراگراف اول داستان)

داستان با ورود روسانف به بخش سرطان بیمارستانی در یکی از جمهوری‌های حاشیه‌ای در اتحاد جماهیر شوروی آغاز می‌شود. دکتر معالج به او اطمینان داده است غده‌ی روی گلویش که روز به روز در حال رشد است ارتباطی با سرطان ندارد اما دستور بستری شدن او در بخش سرطان را می‌دهد. در این بخش 9 تخت وجود دارد که کفاف همه بیماران را نمی‌دهد بطوریکه دو بیمار که یکی از آنها وضع وخیمی دارد در پاگرد بستری شده‌اند و عده زیادی نیز در نوبت ورود هستند. روسانف که پُستی سیاسی دارد با سفارش توانسته خارج از نوبت به بخش سرطان وارد شود. نگاه او به بیماران دیگر و حتی پزشکان، به مقتضای کارش نگاهی از بالا به پایین است. در میان بیماران شخصی به نام گوستوکلوتف حضور دارد که تقریباً پررنگ‌ترین نقش را در این داستان حجیم دارد. این جوان سی‌وچندساله یک تبعیدی دائمی است که تجربه حضور چند ساله در اردوگاه‌های کار اجباری را هم دارد.

زمان داستان مصادف است با ایام دومین سالگرد مرگ استالین. تمام افراد دیوان عالی قضایی عوض شده‌اند و حتی زمزمه تغییرات معنادار و گسترده‌تر شنیده می‌شود؛ امری که حسابی روسانف را ترسانده است. اینها البته حاشیه‌های داستان است و متن اصلی شامل نگرانی‌ها و تردیدهای بیماران حاضر در بخش از یک طرف و از طرف دیگر دغدغه‌ها و نگرانی‌های پزشکان معالج (نظیر وراکور نیلیونا گانگارت و لودمیلا آفاناسیونا دونتسووا) است: در زمینه کارشان، معالجه بیماران و مسائل شخصی آنها که گاه با برخی بیماران گره می‌خورد.

این داستان حجیم بارقه‌هایی از آن ادبیات وزین قرن نوزدهم روسیه را از خود نشان می‌دهد؛ ضمن اینکه در فرازی از داستان به این مسئله می‌پردازد که چرا نویسندگان میانه قرن بیستم شوروی دیگر به آن پایه و مایه قدرتمند نیستند! در ادامه مطلب به برخی نکات و برش‌ها و برداشت‌ها خواهم پرداخت.

.......

الکساندر سولژنیتسین (1918-2008)  در یکی از شهرهای ناحیه قفقاز شمالی و در یک خانواده متوسط به دنیا آمد. پدرش پیش از به دنیا آمدن او و در هنگام بازگشت از جبهه‌های جنگ جهانی اول از دنیا رفت و او سالهای نخست کودکی را در نزد خانواده مادری گذراند. از نوجوانی به ادبیات علاقه داشت ولذا در کنار رشته ریاضی فیزیک در دانشگاه، به صورت مکاتبه‌ای در زمینه ادبیات و فلسفه نیز تحصیل کرد. فارغ‌التحصیلی او با جنگ جهانی دوم همزمان شد و لذا به ارتش پیوست. در اواخر جنگ به خاطر اظهار نظری که در یک نامه راجع به تصفیه‌های استالینی کرده بود، بازداشت و به هشت سال زندان و کار در اردوگاه اجباری و سپس تبعید ابد محکوم شد. بعد از گذراندن این گولاک‌نشینی، تقریباً کمی قبل از مرگ استالین برای گذراندن تبعید به یکی از مناطق روستایی در قزاقستان رفت. در آنجا بابت ابتلا به سرطان در ایام زندان، مورد درمان قرار گرفت. در سال 1956 با تجدیدنظر در حکمش توانست از تبعید خارج شده و به تدریس فیزیک مشغول شود. اولین اثر او «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» در سال 1962 به چاپ رسید. پس از آن چند اثر دیگر از جمله بخش سرطان و چرخ سرخ از او به روش‌های متفاوت منتشر شد و در نتیجه در سال 1970 انجمن نوبل نام او را به عنوان برنده نوبل ادبیات در آن سال اعلام کرد اما او نتوانست برای گرفتن جایزه به سوئد برود. پس از آن به شدت تحت فشار و کنترل قرار داشت اما توانست نسخه دست‌نویس «مجمع‌الجزایر گولاک» را به سلامت به خارج از شوروی بفرستد. او در سال 1974 از شوروی اخراج شد و مدتی در سوئیس و سپس در آمریکا اقامت گزید. او پس از فروپاشی شوروی به روسیه بازگشت و در سن نود سالگی در مسکو از دنیا رفت.   

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه سعدالله علیزاده، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1389، تیراژ 1000نسخه، 912صفحه. قیمت 14000 تومان!

پ ن 1: نمره من به کتاب 4.2 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 4.26)

پ ن 2: امیدوارم در چاپهای بعدی غلط‌های تایپی و ویرایشی کاهش یابد. تعدادی از آنها را یادداشت کرده‌ام.

پ ن 3: این مطلب در فروردین‌ماه نوشته شده است.

 

 

ادامه مطلب ...

بازی سفید – یون فوسه

مقدمه اول: انتخاب کتاب‌ها گاهی اوقات خیلی چپکی و نابهنگام به وقوع می‌پیوندد. این کتاب را وقتی شروع کردم که یکی از عزیزان بر اثر عوارض ناشی از سکته مغزی روی تختی، دو سه متر آن‌طرف‌تر، مشغول استراحت بود و پرتابه‌های انفجاری (از اصطلاحات آن روزها – اواسط اسفند سال گذشته) در دو نوبت، دویست متر آن‌طرف‌تر، فرود ‌آمدند. نتیجه اینکه دغدغه‌های ذهنی شخصیت اصلی داستان هزاران کیلومتر از وضعیت من دور بود و به دورتر پرتاب شد! اکنون هم که اواخر فروردین است و تصمیم گرفته‌ام این مطلب را بنویسم و پرونده را ببندم؛ هنوز دور است، اما چه می‌شود کرد! در روزهایی که ما ناگزیر به دنبال کسب آخرین اخبار از اندک مجاری در دسترس هستیم خواندن متنی که به دنبال کشاندن ما به یک تجربه است آسان نیست. آن هم تجربه‌ای که منشاء آن در کشوری با مختصات کاملاً متضاد با وضعیت کنونی ماست! البته الان که با دقت بیشتری نگاه می‌کنم نقاط تشابهی در وضعیت خودم با داستان پیدا می‌کنم: همانطور که در بیشتر فضای داستان کنش بیرونی خاصی مشاهده نمی‌شود من هم روی کاناپه ولو هستم و کار خاصی نمی‌کنم!

مقدمه دوم: ما چه طرحی برای زندگی داشته باشیم چه نداشته باشیم، چه بر مبنای طرح‌مان پیش برویم یا اینکه خود را به دست امواج بسپاریم، سرانجام با مرگ روبرو می‌شویم. این رویارویی همواره ناغافل پیش می‌آید. در این داستان شخصیت اصلی با تمهیدات پیچیده و خاصی خودش را به مرز بین زندگی و مرگ و آن رویارویی می‌رساند و از این جهت با وضعیت ما اختلاف اساسی دارد؛ ما معمولاً بدون هیچ گونه تمهید خودخواسته‌ای امکان حضور در آن مرز را داریم! این را فقط از زاویه طنز نگاه نکنید، قرار داشتن در چنین وضعیتی صرفاً یک موضوع حاشیه‌ای نیست چون اصل متن را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

مقدمه سوم: داستان از جهاتی مرا به یاد کار شاخص نویسنده‌ی دیگری از دیار نروژ انداخت: گرستگی اثر کنوت هامسون. تقریباً می‌توانم بگویم اگر از آن اثر خوشتان آمده باشد احتمال اینکه از این اثر هم لذت ببرید کم نیست. بازی سپید البته خیلی خیلی کوتاه‌تر است و مستقیماً از زبان نروژی نو ترجمه شده است که بنا به گفته مترجم زبانی طنین‌دار و سرشار از ابهام شاعرانه و لایه‌های پنهان است. "بازی" در عنوان کتاب به معنای کنشی بی‌هدف، آزاد و رها از نتیجه ذکر شده است که با خواندن همین مطلب هم می‌توانید به ارتباط آن با داستان پی ببرید.

   

******

فردی بدون نام، بدون اینکه مقصد خاصی را مد نظر داشته باشد پشت فرمان ماشین خود می‌نشیند و رانندگی می‌کند؛ در دوراهی اول به چپ می‌پیچد و در بعدی به راست، و همین‌طور تصادفی ادامه می‌دهد تا در نهایت شب‌هنگام وارد جاده متروکه‌ای در جنگل می‌شود و ماشینش در جایی دور از هر آدمیزادی، در گل گیر می‌کند و راه پس و پیش ندارد. این فرد از اتومبیل خود بیرون می‌آید و در جنگل تاریک، درحالی‌که برف سپیدی از آسمان باریدن گرفته به راه خود ادامه می‌دهد و...

تمهیدات شخصیت اصلی داستان با کمی ساده‌سازی تقریباً کنایه از زندگی ما آدمیان در این دنیاست. مسیری را از میان هزاران هزار مسیر ممکن، انتخاب می‌کنیم و پیش می‌رویم (یا انتخابانده و به پیش رانده می‌شویم!). این تصمیم‌گیری‌ها (چه به اراده آزاد معتقد باشیم و چه نباشیم) ادامه می‌یابد اما در نهایت این مسیر در جایی ناتمام می‌ماند. گاهی بهانه ناتمام ماندن، گیر کردن ماشین در گل است و گاهی گیر کردن لخته در رگ! به تعداد آدمیان، بهانه برای ناتمام ماندن موجود است! به نظر می‌رسد اگر در آن شرایط فرصتی دست بدهد، حتی کسری از ثانیه، در آن لحظات نگاهی به پشت سر انداخته و مسیری که آمده‌ایم را مرور خواهیم کرد و ناخودآگاه با کنکاش در گذشته به دغدغه‌های وجودی ذهن خود معطوف می‌شویم. در نهایت می‌توان گفت که انسان در مواجهه با مرگ، با تنهایی مطلق خود در این دنیا روبرو می‌شود. در ادامه مطلب به برداشت‌ها و برش‌هایی از داستان خواهم پرداخت.

........................

یون فوسه (1959) نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویس نروژی است که در سال 2023 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. او در کودکی یک تصادف شدید و نزدیکی به مرگ را تجربه کرده است که اثر آن حداقل در این کتاب به چشم می‌آید. او تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته ادبیات تطبیقی به پایان رسانده است. اولین رمان او در سن 24 سالگی و با عنوان «قرمز، سیاه» منتشر شد و در سال 1989 با رمان قایق‌خانه به شهرت رسید. در ادامه به نمایشنامه‌نویسی هم روی آورد و به‌مرور به یکی از برجسته‌ترین نمایش‌نامه‌نویسان معاصر بدل و به شهرت جهانی دست یافت.   

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه مهرداد بازیاری، انتشارات وال، چاپ اول 1404، تیراژ 1000نسخه، 77صفحه. قیمت 150000 تومان.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.9 از 5 گروه B (نمره در گودریدز 3.48)

پ ن 2: نوشتن در مورد کتاب وقتی که وبلاگ وجود خارجی ندارد* واقعاً سخت است. با تاخیر و با ناامیدی می‌نویسم. (*این مطلب در فروردین ماه نوشته شده است)

پ ن 3: بازی سفید در سال 2023 منتشر شده است.

  

ادامه مطلب ...

کسی برای دوشیزه بِلَندیش دسته گل ارکیده نفرستاد – جیمز هادلی چِیس

مقدمه اول: وقتی ذهن تمرکز نداشته باشد خواندن هر کتابی آسان نیست. اواخر بهمن سال گذشته در حال خواندن بار هستی بودم که انتخاب مناسبی برای آن دوران نبود. نمی‌خواستم آن را کنار بگذارم اما اسفند از راه رسید و خیلی زود همه‌چیز به حاشیه رفت و بار هستی نیمه‌کاره به کتابخانه بازگشت! دیگر وبلاگی هم نبود که بخواهم در آن بنویسم و مثلاً بخواهم طبق برنامه پیش بروم. دیگر کاری هم نبود که بخواهم در هنگام رفت و برگشت به محل کار، در مترو کتاب بخوانم. در عوض، ناگهان با یک وقت قلنبه‌یِ در دسترس مواجه شدم که یک زمانی به آرزو و رویا می‌مانست اما باز هم مشخص شد فقط در رویاهاست که آدم‌ها هرکاری می‌توانند بکنند. الان که این سطور را می‌نویسم اواخر فروردین است و می‌دانم که بخش عمده‌ی آن وقت قلمبه را صرف بازی حکمِ آنلاین کرده‌ام! که شاید از خیلی کارهای دیگری که انجام دادم بهتر بود... به هر حال خواندن کتاب در این ایام کار ساده‌ای نیست. بعد از یکی دو تجربه‌ی ناکام به سراغ یک داستان جنایی رفتم؛ ژانری که در این شرایط می‌توانست تا حدودی به گرم ماندن موتور کتاب خواندن کمک کند. به سراغ نویسنده‌ای رفتم که خیلی سال پیش یکی دو کار از او خوانده بودم و سبکش به گونه‌ای بود که آن زمان مورد توجه یک نوجوان قرار می‌گرفت!  

مقدمه دوم: تقسیم‌بندی‌های مختلفی درخصوص داستانهای جنایی انجام شده است؛ اگر تمرکز روایت بر این باشد که قاتل چه کسی است؟ ما با یک داستان معمایی سروکار داریم و معمولاً با یک کارآگاه باهوش به حل مسئله مشغول می‌شویم و البته او همیشه یک قدم از ما جلوتر است و آخر سر ما را شگفت‌زده می‌کند. اگر تمرکز بر چرایی وقوع قتل و انگیزه‌ها باشد، ماحصل می‌تواند یک تریلر روانشناختی از کار دربیاید و اگر تمرکز بر فرایندهاست، ما با یک کار جنایی-پلیسی درگیر شده‌ایم. هر کدام از این گونه‌ها به زیرگونه‌های مختلفی تقسیم می‌شوند که جای بحثش اینجا نیست. این داستان در زیرگروه «هاردبویلد» قرار می‌گیرد! کارآگاهِ گروه اول، معمولاً با جمع‌آوری داده‌ها و فکر کردن و استنتاج منطقی به حل مسئله می‌پردازد اما در اینجا کارآگاه با اسلحه و مُشت، کار را به پیش می‌برد و با واقعیت‌های تلخ جامعه روبرو می‌شود. این تقسیم‌بندی‌ها، پیچیدگی‌ها و همپوشانی‌های زیادی دارد که کارآیی آن را کاهش می‌دهد! تقسیم‌بندی ساده خودم به عنوان یک خواننده معمولی چنین است: جذاب / غیرجذاب ، فاخر / غیرفاخر! شاخص جذاب بودن یا نبودن که مشخص است؛ روایت به گونه‌ایست که خواننده را تا انتها با خود همراه می‌کند. شاخص فاخر بودن هم برای من یعنی نداشتن خطا و خلل در سیر وقایع داستان و نداشتن اضافات!

مقدمه سوم: این کتاب از نظر من در دسته فاخران قرار نمی‌گیرد؛ به واسطه ضعیف بودن برخی چفت و بست‌ها، به خاطر وارد کردن بیش از اندازه برخی عناصر هیجان‌انگیز که ارتباط مستقیم با روند داستان ندارند، و به خاطر پایان‌بندی ناامیدکننده‌ی آن! در دوران نوجوانی اما این نکات، خیلی ایراد محسوب نمی‌شوند و حتی برخی از آنها برای خودشان نقطه قوتی هستند! قبل از شروع به خواندن کتاب کنجکاو بودم بدانم احساس من پس از خواندن چه خواهد بود؟! آیا مثل دوران نوجوانی است!؟ تجربه جالبی بود: توانستم کتاب را سریع به پایان ببرم که این خاصیت این ژانر است و اگر این خصوصیت را نداشته باشد به لعنت یزید هم نمی‌ارزد. داستان را با کنجکاوی و هیجان دنبال کردم اما در نهایت کمی از یکی دو خطا و همچنین مواردی که به صورت تابلو اضافه هستند و البته پایان‌بندی آن احساس رنجش کردم! به هر حال از این زاویه، فاخر نبود و من هم قصد فاخر خواندن نداشتم بلکه در آن شرایط (اوایل اسفند) بیشتر به دنبال حفظ شرایط کتابخوانی و خلاص شدن از بازی آنلاین و تحلیل‌های صد تا یه غاز از شرایط موجود بودم!

******

دوشیزه بلندیش دختر یک میلیونر آمریکایی است که تنها وارث او نیز به حساب می‌آید. خبر حضور او در یکی از رستوران‌ها به مناسبت جشن تولدش، به همراه گردنبند تازه‌ای که چند هزار دلار ارزش دارد و در این شب از آن رونمایی می‌کند، یک گروه تبهکار خرده‌پا را به این صرافت می‌اندازد که با اجرا کردن یک نقشه‌ی ساده، گردنبند را دزدیده و به زخم‌های زندگی خود بزنند. این گروه سه‌نفره، نقشه خود را اجرایی می‌کنند اما به واسطه یک خطای ناخواسته، سطح خلافی که عملاً رخ می‌دهد بسیار بالا می‌رود و درنتیجه کنترل امور از دست آنها خارج شده و پای تبهکاران حرفه‌ای‌تر به ماجرا باز می‌شود و...

کارآگاه این داستان که تقریباً از نیمه‌های داستان وارد می‌شود، فردی است که به تازگی از روزنامه‌نگاری و نویسندگی در صفحات جنایی روزنامه کنار کشیده و با قرض و وام، دفتر کارآگاهی باز کرده و عنقریب است که به واسطه بدهی و نبود درآمد، عطای این کار را به لقایش ببخشد اما میلیونری که از عملیات پلیس در چند ماه گذشته رضایت ندارد از راه می‌رسد و داستان بدین صورت ادامه می‌یابد.

.......

جیمز هادلی چیس (1906-1985) در لندن به دنیا آمد. او تا پیش از نویسندگی مشاغل مختلفی را تجربه کرد اما پس از موفقیت آثار اولیه‌اش به صورت تمام‌وقت به نویسندگی پرداخت. او بسیار پر کار بود و بالغ بر نود رمان از خود به جای گذاشته است. او بیشتر عمرش را در بریتانیا سپری کرد اما چنانچه بخواهیم بر اساس آثارش قضاوت کنیم گمان خواهیم برد که سالهای متمادی در شیکاگو و نیویورک زندگی کرده باشد! اوج شهرت او به دهه‌های چهل و پنجاه قرن پیش بازمی‌گردد. به نظر می‌رسد این کتاب یکی از معروف‌ترین کارهای او باشد که دو بار نیز بر اساس آن فیلم سینمایی ساخته شده است.

...............................

مشخصات کتاب من: ترجمه فرهاد منشوری، انتشارات ترانه، چاپ اول (فاقد تاریخ و احتمالاً 1393)، تیراژ 2000نسخه، 312صفحه. قیمت 40000 تومان.

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.3 از 5 گروه A (نمره در گودریدز 3.77)

پ ن 2: هر نمره‌ای در بالا داده باشم باید اعتراف کنم که تاحدودی از آن وضعیت ناتوانی در کتاب خواندن خارج شدم و از این حیث باید قدردان بود!

 


ادامه مطلب ...

شب هزار و یکم – بهرام بیضایی

ادامه مطلب ...

بلاگ اسکای را خدا آزاد کرد!

سلام دوستان 

امیدوارم همگی سلامت باشید. 

همین چند دقیقه قبل، مثل همه این روزهای گذشته با کمی ناامیدی، به وبلاگ سر زدم و به جای اینکه با در بسته روبرو شوم (خداییش بسته اصطلاح خوبی نیست و حس مرا دقیق منتقل نمی کند؛ در واقع کل ساختمان نبود که بخواهد در داشته باشد و درش بسته باشد)   با دری نیمه باز مواجه شدم . الان که هیجان زده هستم و عنوان را خیلی سریع و احساسی انتخاب کردم و این پاراگراف را همینجوری مستقیم داخل وبلاگ می نویسم! غرض این بود که آزمایشی کنم و از کار کردنش مطمئن شوم. 

کامنت دانی متاسفانه کماکان بسته است و امیدوارم آن هم به زودی باز شود چون وبلاگ بدون کامنت مخاطبان وبلاگ نیست و از قدیم هم گفته اند وبلاگی که وبلاگ نباشد وبلاگ نیست.  

پ ن ۱: تصادفا هنگام برچسب زدن متوجه شدم هفدهمین سالگرد وبلاگ  است. 

پ ن ۲: به زودی مطلب بعدی را که مربوط به شب هزارویکم اثر بهرام بیضایی است،  خواهم گذاشت. این مطلب پیش از جنگ نوشته شده است. کانال را هم به روز خواهم کرد. فکر کنم دو مطلب عقبتر است.