X
تبلیغات
رایتل

کتابخانه بابل- خورخه لوئیس بورخس

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1396

دوست عزیز

از من خواسته بودید درخصوص بورخس چند جمله‌ای برای وبلاگتان بنویسم. هرچند حقیقتاً با ادبیات وبلاگ‌نویسی آشنا نیستم اما همان تذکر شما در باب کوتاه‌نویسی را سرلوحه‌ی این نوشته قرار می‌دهم. نوشتن در مورد بورخس و داستان‌های او ساده نیست، شاید از خواندنش هم سخت‌تر باشد!

در نگاه اول ممکن است برای خواننده، برخی از این داستان‌ها اساساً داستان به نظر نیاید، همانگونه که هزارتوهای شمشادی معمولاً در نگاه اول، هزارتو به نظر نمی‌رسند و چنانچه واردشان شویم و سرگیجه بگیریم، باز هم هزارتو به نظرمان نمی‌آیند بلکه یک چیز سردرگم‌کننده‌ی خسته‌کننده به نظر می‌رسند! چنانچه بتوانیم از بالای یک بلندی به هزارتو نگاه کنیم آنگاه عظمت و پیچیدگی آن را درک می‌کنیم. برای درک بهتر هزارتو شما و خوانندگان‌تان را ارجاع می‌دهم به فیلم درخشش... جایی که جک‌نیکلسون با تبر به دنبال فرزند خردسالش در آن هزارتوی شمشادی می‌دود!

اما چگونه می‌توان از بالا به هزارتو نگاه کرد؟! این سوال در اینجا از آن‌رو اهمیت دارد که داستان‌های کتابی که خوانده‌اید همگی از جنس هزارتو هستند. و جواب من ساده است: دوباره‌خوانی. البته حتماً برخی از اهل کتاب هستند که در همان مرتبه اول، کل مسیر و خروجی آن را درک می‌کنند. شما آنطور که خودتان برایم نوشته‌اید این‌گونه نبودید  و خوشحالم که با کمی ممارست، از داستان‌ها لذت برده‌اید.

بورخس با نوشتن داستان‌های حجیم میانه‌ای نداشت و آن را عملی پرزحمت و موجب اتلاف زمان و سرمایه می‌دانست. معتقد بود برای موضوعی که پنج‌دقیقه‌ای قابل توضیح است نباید پانصد صفحه را سیاه کنیم. می‌دانید که من چند کتاب حجیم نوشته‌ام و از این زاویه نظر من به نظر ایشان نزدیک‌تر نبود! اما او نه تنها وانمود می‌کرد بلکه باور داشت این کتاب‌های حجیم از قبل وجود دارند و رسالت او تنها خلاصه‌نویسی و حاشیه‌نویسی بر آن متون است. حتماً در مجموعه‌ای که اخیراً خوانده‌اید به این سبک داستان‌های او برخورده‌اید.

علاوه بر این بورخس قدرت ویژه‌ای در زمینه‌ی تخیل داشت. خیال در نگاه او، مقدمه‌ی آفرینش است. او نشان داد که چگونه برخی تخیلات، رنگ و روی واقعیت به خود می‌گیرند و کم‌کم جهانی بر پایه‌ی آن شکل می‌گیرد که کسی یارای چون و چرا در آن ندارد. این البته برای شما به قدر کافی آشنا است! بله، بدون رویا نمی‌توان چیزی را خلق کرد. داستان ویرانه‌های مدور را به یاد شما می‌آورم (بورخس به من لطف داشت و جایی عنوان کرده بود که این داستانش وام‌دار یکی از داستان‌های من به نام گل سرخ دیروز است)،  در آن داستان مردی تمام کوشش خودش را می‌کند تا یک انسان دیگر را در رویای خودش خلق کند و به او جان بدهد... به نظر من، این به نوعی داستان خودش بود با این تفاوت که او به خلق یک نفر اکتفا نکرد و یک دنیا خلق کرد، دنیایی که نه تنها قابل رقابت با دنیای موجود است بلکه در حال حاضر عناصری از آن داخل دنیای ما شده است و به حیات خود ادامه خواهد داد.

در مورد هزارتوها و جهانِ بی‌پایانِ دَوَرانیِ او به تفصیل در مقاله‌ای که پس از مرگش نوشتم، صحبت کرده‌ام. در پایان تاکید می‌کنم میانِ انواع متعدد لذت‌هایی که ادبیات می‌تواند فراهم کند، عالی‌ترینشان لذتِ تخیل است و او در این زمینه بزرگمردی بود که هیچ آینه‌ای قادر به تکثیر کسی چون او نیست.

ارادتمند شما

هربرت کوئین

استادیار گروه نویسندگی خلاق

دانشگاه اوربیس‌ترتیوس

*************************

 

 هزارتوهای بورخس در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد. کتابخانه‌ی بابل هم یکی از آن داستانهاست. ترکیبات متفاوتی از این هزارتوها در ایران به چاپ رسیده است که بحث در مورد آن مفصل است.

مشخصات کتاب من؛ نشر کتاب پارسه، ترجمه مانی صالحی علامه، چاپ اول 1393، تیراژ 1100 نسخه، 139 صفحه.

پ ن 1: نمره کتاب بعد از خوانش دور سوم! 4.1 از 5 است. (در خوانش اول شاید حدود 3 بود)

پ ن 2: در ادامه مطلب در مورد داستانهای این کتاب (8 داستان) مختصری نوشته‌ام که البته کمی خطر لوث شدن دارد. ولی صحبت از لوث شدن برای داستانهای بورخس از آن حرف‌هاست!! مگر قابلیت لوث شدن دارد!؟



برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

کنستانسیا کارلوس فوئنتس

سه‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1393


خواندن آثار فوئنتس آسان نیست. یعنی بعد از خواندن آئورا و پوست انداختن و حالا کنستانسیا به این نتیجه رسیده ام که خواندن آثار فوئنتس برای من آسان نیست...مثل شعر می ماند, نوشته ای در مرز واقعیت و خیال, و صحبت از این مرز در این موقعیت بخصوص کار لغوی است! چون اساسن در نوشته های فوئنتس بین واقعیت و خیال مرزی نیست و بین زندگی و مرگ نیز به همچنین. آن وقت برای من ِ میله که بیشتر به دنبال خط داستان و مفهوم و محتوا هستم, کمی گیج کننده است. تشنه در کنار نهر آب و با دو دست آب را به سمت دهان بالا آوردن و در نهایت چند قطره به زبان و دهان رسیدن. دست خنک می شود و گاه لب و دهان نیز...اما تشنگی به جای خود باقی است. حتمن همگی تا الان لذتی که از خواندن شعری که چندان مفهوم هم نبوده را چشیده اید. گاه یک بیت شعر حافظ یا یک قطعه شعر نو را بارها خوانده ایم و لذت برده ایم و بعد از سالها به یکباره پی به یکی از لایه های زیرین آن می بریم...آن لحظه بی گمان "فیل کیف" می شویم و البته این به معنای آن نیست که دفعات قبل لذت نبرده ایم و احساس مان کاذب بوده است...به نظر من که اینگونه است.

اما از مولفه های سلیقه شخصی خودم در مورد رمانِ خوب، یکی این است که شعر نباشد(شعر به جای خودش البته ارزشمند است). خوشبختانه هستند دوستان کتابخوان دیگری که این گونه فکر نمی کنند و لذا این رمان ها هم نوشته می شود و هم خوانده می شود و هم از آنها لذت برده می شود...از شما چه پنهان حتا خود من هم گاهی لذت می برم!

در ادامه مطلب سعی خواهم کرد تا برخی راه های ورود (از دید خودم) به لایه زیرین کتاب را بیاورم. بدیهی است من مدعی فهمیدن این داستان نیستم ولی ضمن احترام و تشکر از کسانی که در فضای مجازی به دست و پنجه نرم کردن با این کتاب اقدام نموده اند, وقتی نوشته های موجود را خواندم, دیدم که در این زمینه من تنها نیستم.

***

از کارلوس فوئنتس نویسنده فقید مکزیکی آنطور که من دیدم اثری در لیست 1001 کتاب حاضر نیست اما نویسنده ای صاحب سبک و پرآوازه بود. این سومین کتابی بود که از ایشان خواندم و دو کتاب دیگر هم در کتابخانه ام در انتظار خوانده شدن هستند. این کتاب داستان بلندی از یک مجموعه داستان است و آن را آقای عبدالله کوثری ترجمه و نشر ماهی در قطع جیبی روانه بازار نموده است.

مشخصات کتاب من: چاپ اول, سال1389, 132 صفحه, تیراژ 2500 نسخه, 2400 تومان


 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

مونالیزای منتشر شاهرخ گیوا

پنج‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1393



این رمان 9 فصل دارد که هر کدام داستان و فضای جداگانه ای دارد اما از دو طریق عمده به یکدیگر ارتباط دارند: اول این که محور هر فصل یک رابطه عاشقانه است و دوم این که شخصیت های اصلی هر کدام از فصل ها از یک تبار و خاندان هستند. درخصوص ارتباط اول اضافه می کنم که در همه موارد, عشقِ شخصیت های اصلی به معشوقشان اولن با نوعی ناکامی همراه است و دومن موجب گونه ای مجنون صفتی می شود که با عبارت مشترکی این موضوع بیان می شود:

مردها که عاشق می شوند, انگار جنون را هم به جانشان راه می دهند.(ص17)

که البته این عبارت به فراخور زمان روایت کمی تغییر می کند چرا که داستانِ فصل اول در زمان فتحعلیشاه قاجار می گذرد و همینطور به جلو می آییم تا در فصل آخر به زمان حال, یعنی همین چند سال قبل, می رسیم.

اما درخصوص ارتباط دوم, این نکته قابل ذکر است, خصلت هایی که برای این خاندان عنوان می شود قابلیت تعمیم دارد کما اینکه هرچه به پایان نزدیک می شویم دیگرانی هم هستند که از این تبار نیستند و دچار آن سرنوشت هستند که این موضوع در فصل های هشتم و نهم مشهود است. به عبارت دیگر می شود گفت که در فصول اولیه شخصیت های اصلی (قیونلو ها) ویژه و یگانه هستند و از اطرافیان خود قابل تمایز, اما هرچه به زمان حال نزدیک می شویم این خصلت ها موجب تمایز نیست و گویی همه در خون خود ژنی از تبار قیونلوها دارند. پس بی ربط نیست اگر بگویم نام دیگر کتاب می توانست "قیونلوی منتشر" باشد.

.................

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ نشر ققنوس, چاپ سوم 1390, تیراژ 1650نسخه, 208 صفحه, 4200تومان

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

آئورا کارلوس فوئنتس

پنج‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1389


 

آه ای وضع مرگبار, ای سرنوشت رام ناشدنی بشر

زیستن به فردا را امیدی نتوانم داشت

بی آنکه خریدار مرگ خود باشم.  (فرانسیسکو د که وه دو- شاعر قرن 16 اسپانیایی)

*

همیشه دوستم خواهی داشت؟/ همیشه, آئورا, همیشه دوستت خواهم داشت./ همیشه؟ قسم می خوری؟/ قسم می خورم/ حتی اگر پیر بشوم. حتی اگر دیگر زیبا نباشم؟ حتی اگر مویم سفید شود؟/ همیشه , عزیز من , همیشه/ حتی اگر بمیرم, فیلیپه؟.../ همیشه, همیشه...

***

تو در کافه ای نشسته ای و ضمن خوردن صبحانه مشغول نگاه کردن به آگهی های استخدام هستی. با آگهی خاصی روبرو می شوی, مشخصاتی در آن ذکر شده است که کاملاً مطابق توست. به آنجا مراجعه می کنی , خانه ای قدیمی در قسمت قدیمی شهر که پیرزنی در آن زندگی می کند. پیرزنی که از تو می خواهد دست نوشته های خاطرات گونه همسرش را که سالها قبل از دنیا رفته است را بخوانی و ویرایش کنی تا آن را منتشر نماید. کاری ساده با حقوقی چندین برابر عرف! تنها شرط پیرزن ماندن و زندگی کردن تو در آن خانه است. تو ترجیح می دهی که آنجا زندگی نکنی اما دختر زیبایی به نام آئورا به عنوان برادرزاده ای که نزد پیرزن زندگی می کند وارد اتاق می شود. چشمان سبز و نگاه مواج او شما را مجاب می کند که کار را قبول نمایید.آهان! بله! شما به کارهای دقیق پژوهشی علاقمندید...یادم نبود!

اینگونه است که خواننده با توجه به روایت دوم شخص داستان, مستقیماً وارد فضایی سورئال و سرشار از سمبل ها و ابهام و انتظار می شود; داستانی با درونمایه تمایل به جاودانگی و جوانی: من به سوی جوانی ام می روم و جوانی ام به سوی من می آید.(این را یک پیرزن 109 ساله می گوید ها!)

آئورا:

تعریف آئورا یا هاله ی نورانی در فرهنگ لغات ، تجلی نامرئی یا میدان انرژی است که اطراف تمام موجودات زنده و اشیا را احاطه کرده است . چون میدان انرژی دور هر چیزی وجود دارد ، حتی سنگ یا میز آشپزخانه هم دارای هاله ی نورانی است . در حقیقت ، هاله ی نورانی نه تنها دور تا دور بدن را احاطه کرده ، بلکه جزئی از هر سلول بدن است و ظریف ترین انرژیهای حیات را منعکس می کند. در نتیجه می توان آن را به جای چیزی که بدن را احاطه کرده است ، امتداد کالبد نامید . واژه ی آئورا برگرفته از واژه یونانی آورا(Avra) به معنی نسیم است انرژیهایی که از آئوراهای بدن ما ناشی می شود شخصیت و طرز زندگی و افکار و احساسات ما را منعکس می کند . در حقیقت هاله های نورانی بوضوح سلامت ذهن و جسم و روح ما را آشکار می سازد .

عده ای ادعا می کنند آئورا صرفاً پدیده ای الکترومغناطیسی است و باید آن را نادیده گرفت . عده ای اعتقاد دارند که آئورا عبارت است از جرقه های حیات که هشیاری متعالی ما در آن ماوا دارد و انرژی لازم برای زندگی و فعالیت را به ما می دهد . با این حال عده ای معتقدند آئورا انعکاس خود ماست که ثبت کامل گذشته و حال و آینده ی ما در آن وجود دارد . در حقیقت ، آئورا می تواند از ترکیبی از تمام اینها باشد .

اعتقاد بر این است که شخص هرچه عارف تر و روحانی تر باشد، هاله ی او بزرگتر است.برای نمونه معروف است که هاله ی بودا تا چند کیلومتر امتداد داشته است!!( و هاله برخی دیگر هم در هنگام سخنرانی در سازمان ملل قابل رویت بوده است!)

فعالیتهای که آئورا را قوی و فعال می سازند:مدیتیشن،یوگا،رژیم غذایی سالم،استراحت،برقراری تعادل بین کار وتفریح.

آئورای فوئنتس:

در این داستان چهار(دو!) شخصیت داریم : فیلیپه مونترو تاریخ دان جوان (که با توجه به روایت دوم شخص, خواننده خود را در جایگاه او حس می کند); کونسئلو پیرزنی مسن که رفتاری عجیب دارد و در اتاقش که پر از موش و شیشه های دارو (گیاهی) است زندگی می کند; آئورا دختری جوان با جوانی سیال! که به عنوان برادرزاده معرفی می شود; شوهر مرحوم پیرزن ,ژنرال یورنته, که از طریق خاطراتش در داستان حضور دارد و در طول داستان شما متوجه استحاله تدریجی شخصیت ها می شوید...

فیلیپه (و شما) پس از ورود و با خواندن خاطرات و دیدن فضای خانه و البته آئورا , کونسئلو را پیرزنی شیطان صفت و عجیب می یابد که در پی بازیابی جوانی خود برادرزاده اش را استثمار می کند. او که در تمنای وصال آئورا می سوزد و حس نجات بخشیی که اینگونه مواقع در مردان زبانه می کشد! او را به این فکر می اندازد که با آئورا از این مکان فرار کند; البته پس از اتمام قراردادش و گرفتن حقوق مربوطه! اما غافل از این که وارد دنیایی سورئال و فراواقعی(اگر دوست ندارید غیر واقعی) شده است که...

تمنا هایی که همچون صخره های لورلای بازگشتی از آن متصور نیست. در افسانه های آلمانی در بخشی از رود راین صخره هاییست که معروف است دختری (پری دریایی یا...) در آن مکان زندگی می کرده که کشتیرانان با شنیدن صدای افسونگر او به آن سمت می رفتند و البته با برخورد به صخره ها غرق می شدند (مشابه این افسانه در نقاط مختلف جهان وجود دارد). فیلیپه هم در قسمتی از داستان وقتی عکس جوانی کونسئلو را می بیند , در پشت سر او در تصویر تابلویی که همین مکان در آن نقاشی شده است را می بیند.به نظر می رسد تمنای جاودانگی چنین حالتی داشته باشد.

خوب حالا این دو تا آئورایی که در بالا تیتر زده ام چه ربطی به یکدیگر دارد؟ برای یک داستان بلند یا رمان کوتاه پنجاه صفحه ای بیش از این مجال صحبت نیست, ولی ربط دارد!

فوئنتس چگونه آئورا را نوشت:

کتاب آئورا که با ترجمه خوب عبدالله کوثری و توسط نشر نی منتشر شده است شامل دو بخش است; بخش اول که خود داستان است و بخش دوم نوشته ایست از نویسنده که شرح می دهد چگونه آئورا را نوشته است. فقط می توانم ابراز شگفتی کنم و چه قدر عالیست که خواننده از پشت پرده و انگیزه ها و اتفاقاتی که به شکل گیری یک داستان می انجامد , مطلع شود. این قسمت 7 بند دارد که من در 7 جمله آن را خلاصه می کنم (برداشت آزاد!):

1- قدر لحظاتی که به انتظار آمدن شخص خاصی دراز کشیده اید را بدانید! در هر چیزی و در هر کاری ایده ها نهفته است, چشمها را باید شست.

2- وقتی جامی می زنید به تفکراتتان و حرف های دیگران احترام بگذارید و آنها را جدی بگیرید! همچنین حق شناس باشید.

3- افسانه ها را جدی بگیرید. (می توانید شرقی ها را جدی تر بگیرید)

4- حسرت کتابخانه های کشورهای انگلوساکسون را بخورید. ضمناً کتاب های نایاب خود را به یکدیگر نشان ندهید!!

5- از حضور در کافه ها غافل نشوید.

6- در همه چیز باید دقیق شد حتی صدای یک خانم مسن.

7- ما نه تنها تمنا می کنیم , بلکه این تمنا را نیز داریم که پس از دست یافتن به آنچه تمنا کرده ایم , دگرگونش کنیم.

..........

پ ن 1: نمره کتاب 4 از 5 می‌باشد.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل