X
تبلیغات
رایتل

راسته کنسروسازی – جان اشتین بک

یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1395
 

نویسنده اهل شهر مونتری کالیفرنیاست و این رمان نیز در همان شهر و در محله‌ای خاص از آن شهر ساحلی جریان دارد. زمانی در این محله کارخانه‌های کنسروسازی فعالیت می‌کردند، ماهیگیران برای صید ساردین به دریا می‌رفتند و ماهی‌های صید شده در این کارخانه‌ها به کنسرو تبدیل می‌شدند. در حال حاضر،  محله فاقد این کارخانه‌هاست اما به واسطه سوابق محل و شهرت کتاب، این خیابان ساحلی راسته‌ی کنسروسازی نام گرفته است. کاراکتر اصلی داستان همین محله است؛ محله‌ای که  ساکنانش عمدتاً فرودستان جامعه محسوب می‌شوند.

اشتین‌بک قبل از نویسندگی کارهای زیادی را تجربه کرد، از کارگری و میوه‌چینی گرفته تا کار در یک فروشگاه یا آزمایشگاه حیوانات دریایی که این فقره‌ی اخیر تاثیر مستقیمی در این داستان دارد. نویسنده کتاب را به شریک و همکارش در این حرفه (اِد ریکِتز) تقدیم کرده و یکی از شخصیت‌های محوری کتاب (داک) نیز چنین شغلی دارد، شخصیت خوب و محبوبی که هر یک از ساکنان محل با دیدنش به خودش می‌گوید: من به داک مدیونم و باید کاری برای او انجام بدهم. در واقع شاید نوشتن این کتاب ادای دینی است که نویسنده نسبت به دوست و همکار سابقش انجام داده است! به هر حال، در مدخل داستان فلسفه و نقشه‌ی راهِ نوشتن و خواندن این کتاب را بر اساس تجربیات کار با حیوانات دریایی این‌گونه شرح می‌دهد:

وقتی آبزیان را جمع می‌کنید، به نوعی کرم تنبل با پوستی چنان لطیف برمی‌خورید که گرفتن‌شان تقریباً بعید است، چون زیر دست له می‌شوند. باید اجازه داد به اراده‌ی خود روی تیغه‌ی چاقو بیایند و بلولند و بعد آنها را آهسته بلند کرد و توی شیشه‌ای از آب دریا گذاشت. پس شاید تحریر این کتاب هم باید به این شیوه باشد – صفحات را ورق بزنیم و اجازه دهیم ماجراها به دلخواه خود بلولند. (ص7)

نویسنده تقریباً به همین ترتیب عمل می‌کند. قلمش را ابتدا به توصیف و تشریح مکان‌هایی نظیر خواربارفروشیِ لی‌چانگ، رستوران برفلگ (که در واقع فاحشه‌خانه است و البته در برگردان فارسی چنین کارکردی ندارد!)، آزمایشگاه وسترن بیولوژیکال، زمین بایر و خرابه مابین آنها، و... می‌پردازد و پس از آن صبر می‌کند تا ساکنین این مکان‌ها به اراده‌ی خود روی نوک قلمش بیایند و سرآخر، همه‌ی این ماجراها در کنار هم، رمان راسته‌ی کنسروسازی را شکل بدهد. لذا از این زاویه به فصل‌های کوتاه و گاه به‌ظاهر بی‌ربط کتاب می‌توان نگاه کرد... این فصل‌ها همگی به شفاف شدن کاراکتر اصلی داستان، یعنی راسته‌ی کنسروسازی، کمک می‌کند.

نویسنده با توصیف این محل با کلمات "شاعرانه"، "متعفن"، "گوشخراش" و "نورانی" و ... این سوال را طرح می‌کند که این مکان چگونه سرپا می‌ماند؟ با توجه به برداشت من علت، اعتماد و یکدلی و محبت و احترامی است که بین ساکنان این محله در جریان است و همچنین کوشش اهالی در کسب شادی‌ها و خوشی‌هایِ کوچکِ در دسترس و تمایل آنها در شاد کردن دیگران و سهیم بودن در جمع و جامعه‌ی خود... و این همان زیبایی‌هایی است که در نقاط دیگر در حال احتضار است و نویسنده را واداشته در رثای آن قلم بزند. جایی از داستان، شهر مونتری را با عبارت "دیوانگی قراضه و شتابزده" توصیف می‌کند و می‌گوید با اینکه انسان‌ها همگی تشنه‌ی عشق و دوستدار زیبایی هستند، اما شتابان و غافلانه، زیبایی‌ها را از بین می‌برند... و این سرنوشتی است که باید از آن اجتناب نمود.

*****

جان اشتین‌بک برنده نوبل سال 1962 است. قبلاً در خصوص کتاب‌های خوشه‌های خشم و ماه پنهان است در وبلاگ نوشته‌ام (اینجا و اینجا). از ایشان سه کتاب در لیست ۱۰۰۱ کتاب حضور داشت؛ که این کتاب یکی از آنها بود (در ورژن‌های بعد از 2006 این کتاب از لیست خارج شده است). راسته‌ی کنسروسازی برای اولین بار حدود نیم قرن قبل توسط سیروس طاهباز ترجمه شد و در اوایل دهه نود، این نیاز به درستی احساس شد که ترجمه‌ی جدیدی از کتاب وارد بازار نشر شود... طبق معمول این‌گونه موارد، چهار ترجمه دیگر از این اثر در فاصله‌ی سه چهار سال وارد کتابفروشی‌ها شد!

مشخصات کتاب من: ترجمه مهرداد وثوقی، نشر مروارید، چاپ اول 1391، 199 صفحه، تیراژ 1100نسخه

..........................

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.8 از 5 است (در سایت گودریدز نمره‌ی 4 از مجموع 81367 رای و در سایت آمازون نمره ی 4.5 را کسب نموده است).

پ ن 2: مطلب بعدی درخصوص کتاب "احضاریه" جان گریشام خواهد بود و البته کماکان روح پراگ ِ ایوان کلیما در کنارمان خواهد بود!

پ ن 3: انتخابات کتاب تقریباً به پایان رسید و  مطابق شمارش آرای شما عزیزان از گروه دوم کتاب "وازدگان خاک" از آرتور کستلر، انتخاب شد. در گروه اول اما دو گزینه رای یکسانی آورده‌اند... می‌خواستم با انداختن رای خودم به صندوق تکلیف را مشخص کنم اما دیدم روحِ دموکراسی با یک نیشخندی به من نگاه می‌کند ولذا یکی دو روز برای این گروه انتخابات را تمدید می‌کنم تا گره باز شود.

 

  


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

ظلمت در نیمروز آرتور کستلر

جمعه 18 تیر‌ماه سال 1389

 

 

نیکلای سلمانویچ روباشوف از انقلابیون کهنه کار روسیه است: عضو سابق کمیته مرکزی حزب, کمیسر سابق خلق, فرمانده سابق لشگر2 ارتش انقلابی, دارنده نشان افتخار انقلاب به خاطر بی باکی در برابر دشمن خلق و... و در عکس دسته جمعی رهبران انقلاب در کنگره اول حضور دارد. حالا فردی با این سابقه درخشان انقلابی به دهه 1930 رسیده است زمانی که تصفیه های خونین از غیر خودی ها به خودی ها رسیده است... داستان با کابوس چندباره دستگیری روباشوف شروع می شود که این بار به حقیقت می پیوندد. جرم!؟ همان اقدام علیه امنیت ملی خودمان است با یک کمی این طرف و اون طرفتر و چند چیز واهی دیگر. و این کتاب شرح داستان روباشوف است از بازجویی ها و نحوه شکستن و اعتراف کردن و اقرار علیه خود که البته واضح است که به کجا ختم می شود.

در شوروی نیز تیغ حذف ابتدا از دگراندیشان شروع و بعدها به جناح های داخلی کشیده شد و این روند ناب گرایی به همین صورت ادامه یافت و نظام به جایی رسید که تاب تحمل کوچکترین انتقاد را نداشت. البته انتقاد جای خود را دارد بهتر آن است بگوییم تاب تحمل کوچکترین اختلاف سلیقه را نداشت.مواردی که در داستان ذکر می شود شاید به نظر کمدی بیاید ولی برگرفته از واقعیت و منطق حاکم است.

مثلاٌ اعدام مهندس کشاورزی همراه با سی نفر از همکارانش به دلیل ترجیح کود نیترات بر کود پتاس چون شخص اول موافق کود پتاس است!! ولی استدلالات ذهنی که روباشوف در این زمینه دارد به نوعی توجیه کننده است.

یا نمونه دیگر وقتی که شخصی به نام بوگروف را از جلوی سلول روباشوف برای اعدام می برند و او با ناله روباشوف را صدا می زند. بوگروف از ملوانان رزمناو پوتمکین, فرمانده ناوگان شرق , اولین دارنده مدال انقلاب و...است و دلیل بازداشت و اعدام او اختلاف نظر با شخص اول بر سر اینکه زیردریایی کوچک بسازیم یا بزرگ !

یا در نمونه ای دیگر پس از بیان این جمله :"...تئوری دانهای مفلوک امروز فقط وظیفه شان توجیه بندبازی ها و تغییرات ناگهانی شخص اول و قالب کردن آنها به جای آخرین مکاشفه های فلسفی هستند..." به موردی اشاره می کند که شخص اول سفارش تهیه گزارشی از بحران آمریکا را به کمیته فنی هیات دبیران کنگره ارائه می دهد و آنها نیز بر مبنای تز شخص اول گزارشی 300 صفحه ای تهیه می کنند که نشاندهنده آن است که رشد سریع آمریکا ساختگی است و در گرداب رکود قرار دارد و تنها راه حل آن نیز انقلاب است که این گزارش چاپ هم می شود. چند روز پس از انتشار گزارش شخص اول با یک روزنامه نگار آمریکایی مصاحبه می کند و با بیان اینکه بحران آمریکا سپری شده است و به وضعیت عادی رسیده موجب تعجب جهان و روزنامه نگار مذکور می شود. نتیجه آنکه :

"اعضای کمیته فنی که انتظار انفصال و بازداشت احتمالی خود را داشتند, همان شب,  ندامت نامه هایی تنظیم کردند و به گناه خود در طرح تئوری های ضد انقلابی و تحلیل های گمراه کننده اعتراف کردند و قول جبران دادند. فقط ایساکوویچ هم دوره روباشوف و تنها فرد هیات دبیران از گارد قدیمی, ترجیح داد با هفت تیر خودکشی کند. بعداٌ معلوم شد که تمام صحنه سازی ها فقط با قصد نابودی ایساکوویچ از طرف شخص اول تنظیم شده بود زیرا مظنون به داشتن تمایلات مخالف بود."

روند حذف نهایتاٌ به کسانی رسید که جزء استوانه های انقلاب محسوب می شدند. همانطور که در داستان بیان می شود دو دسته محاکمه در این دوره شکل می گیرد:علنی و غیرعلنی. در دادگاه های علنی محکومان علیه خود اقرار می کنند و به خودزنی می پرداختند و عده ای که زیر بار نمی رفتند در دادگاه های اداری (غیر علنی و بدون تشریفات) محکوم می شدند و یا خودکشی می کردند.

در این کتاب هیچ جا به اسم استالین اشاره نمی شود بلکه در همه جا از او با اصطلاح شخص اول یاد می شود. کسی که او هم در عکس دسته جمعی رهبران انقلاب در کنار دیگران حضور دارد, عکسی که در تمام ادارات و مکانهای دیگر روی دیوار بود ولی مدتیست که این عکس دیگر روی دیوار نیست و به جای آن عکس شخص اول همه جا به چشم می خورد.

" بین خودشان اسم های زیادی روی او گذاشتند ولی شخص اول بهتر به او می آمد, رعبی ایجاد کرده بود, انگار حق داشت و کسانی که با هفت تیر به پشت گردنشان شلیک می شد, باید به حق او گردن می گذاشتند..."

روباشوف وجودش را در تداوم حزب می بیند و این موضوع در جای جای داستان دیده می شود: جایی که در آلمان جوان مسئول حزب را به دلیل آنکه به سیاستهای حزب مادر در روسیه انتقاداتی دارد و انتقاداتش نیز منطقی است , را قربانی می کند. یا زمانی که رهبر بخش کارگری حزب در بلژیک را در موضعی قرار می دهد که خودکشی می کند و یا زمانی که منشی و معشوقه اش را بیگناه به نحوی رها می کند تا کشته شود, در همه این موارد اهداف حزب در اولویت است و هدف وسیله را توجیه می کند. و او در همه موارد دم برنمی آورد و حالا باید تقاص پس بدهد.

"وقتی حیات کلیسا به خطر می‌افتد از تبعیت قیود اخلاقی رها می‌شود. خلاصه کلام وقتی هدف وحدت است، استفاده از هر وسیله‌ای جایز است حتی مکر و خیانت، حقه‌بازی، شدت عمل، زندان و مرگ، زیرا همه برای حفظ نظم اجتماع است و فرد را باید در برابر منافع جمع قربانی کرد." ( اسقف وردن 1411)

وقتی بازجوی او عوض می شود و به جای ایوانوف که از کادرهای قدیمی و دوست روباشوف است بازجوی جوانی کار را دست می گیرد روند بازجویی ها تغییر می کند و هدف, اعتراف گرفتن و آماده کردن زندانی برای اقرار در دادگاه علنی می شود که گفتگوها و نکات جالبی رخ می دهد(از جمله اینکه متوجه می شویم از سالها قبل تا فیها خالدون روباشوف زیر نظر دستگاه اطلاعاتی بوده است و همه چیز برای ترتیب دادن او در جریان بوده است) و در نهایت این صحبتی است که بازجو با روباشوف دارد:

"رفیق روباشوف تو اشتباه کرده ای و باید تقاص پس بدهی, حزب فقط یک قول می دهد: بعد از پیروزی, آن روزی که دیگر زیانی برای انقلاب ندارد, مطالب سری آرشیو چاپ می شود بعد از آن دنیا می فهمد که پشت این خیمه شب بازی چه بوده است و ما بایستی طبق حکم تاریخ عمل می کردیم."

روباشوف با اینکه هیچکدام از اتهامات را قبول ندارد در بازجویی ها نهایتاٌ به این نتیجه می رسد که روحش را به شیطان بفروشد به امید قضاوت تاریخ :

" فقط به پیشگوی مسخره ای به نام تاریخ متوسل می شدند تا این موضوع را روشن کند. ولی تاریخ هم معمولاٌ هنگامی رای صادر می کند که مدتهاست فک طرف به خاکستر تبدیل شده است."

نکته جالب دیگر در همین زمینه , جایی است که روباشوف سراغ ایوانوف را می گیرد و متوجه می شود که ایوانوف (بازجوی اولش) دستگیر و اعدام شده است! که حاکی از روند پرشتاب حذف است. و جالب آن است که جرم او تلویحاٌ ابراز تردید در گناهکاری روباشوف بیان می شود.

داستان پیرمردی که در سلول همسایه روباشوف زندانی است هم در جای خود خیلی جالب است. این شخص با تمایلات کمونیستی در یکی از کشورهای اروپایی دستگیر می شود و مدت 20 سال در زندان به سر می برد. او را پس از آزادی سوار قطار می کنند و به روسیه می فرستند. او پس از دو هفته دستگیر می شود. شاید به علت اینکه اسم کسانی را برده است که دیگر جزء مغضوبین هستند و یا بر مزار کسانی گل گذاشته است که دیگر از شهدا محسوب نمی شوند. قسمت جالب ماجرا صحنه ای است که این پیرمرد با روباشوف در زمان هواخوری روبرو می شود و اشاره می کند که فهمیده است که آنها او را به کشور دیگری فرستاده اند! (پیرمرد نمی تواند قبول کند که پس از گذشت 20 سال اینقدر شوروی از آرمانهای انقلاب دور افتاده است و حتماٌ اینجا کشور دیگریست و او را فریب داده اند)

ایجاد جو رعب و خفقان در خانواده ها هم در یکی از صحنه های بخش پایانی به زیبایی تصویر شده است. جایی که دختری جوان برای پدر پیرش از روی روزنامه مشروح دادگاه روباشوف را می خواند و پیرمرد که همراه با روباشوف ,فرمانده پارتیزانها ,در جنگهای داخلی جنگیده است به بالای تختش نگاه می کند که تا چند روز قبل عکس روباشوف بر روی دیوار نصب بود و حالا فقط عکس شخص اول ... و می داند که دخترش که تازه ازدواج کرده و همراه با شوهرش خانه ای ندارد و در انتظار ساخت مسکن مهر است! و چشمش به دنبال خانه اوست و منتظر است حرفی از دهانش بیرون بپرد! به یاد گفته عیسی به پطروس می افتد که تا فردا سه بار مرا منکر می شوی و در نهایت پیرمرد بیانیه انزجار از اقدامات ضد انقلابی روباشوف را امضا می کند.

و چند جمله جالب دیگر از کتاب:

"ما پیام آور حقیقتی بودیم، که توی دهانمان به دروغ تبدیل شد. برای شما آزادی آوردیم ولی در دستان ما به تازیانه تبدیل شد. ما حیات و زندگی آوردیم ولی صدای ما به هر کجا رسید گیاهان لرزیدند و صدای خش خش برگ ها بلند شد" 

"سیاست جوانمردانه در فضای عادی تاریخ تا حدی کارایی دارد ولی در مواقع بحرانی قاعده ای جز قاعده قدیمی کارساز نیست: هدف وسیله را توجیه می کند." 

"هر خطایی تبعاتی دارد که تا هفت نسل می ماند بنابراین باید بکوشیم که جلوی اشتباه را بگیریم, آن را در نطفه خفه کنیم. در طول تاریخ هیچگاه اختیار آینده بشر به دست تعداد اندکی مانند ما نبوده است... به مفتش کبیر می ماندیم که بارقه پلیدی را حتی در نیات آدمها و افکارشان دنبال کنیم, اجازه نمی دادیم حتی توی دل انسان خلوت خصوصی به وجود آید." 

"فکر می کردیم که تاریخ مثل فیزیک است. توی فیزیک یک تجربه را هزار بار هم می توانیم تکرار کنیم, اما در تاریخ فقط یک بار امکان پذیر است.دانتون و سن ژوس را فقط یک بار می شود خفه کرد و اگر معلوم شود که ساخت زیردریایی های بزرگ درست بوده است رفیق بوگروف دوباره زنده نخواهد شد." 

"انتظار داری از قربانی کردن چند صد هزار نفر برای امید بخش ترین تجربه تاریخ بشری چشم پوشی کنیم؟" این جمله ای است که ایوانوف در جواب روباشوف (جایی که به دور شدن انقلاب از آرمانها اشاره می کند و عملکرد حزب موجب از بین رفتن صدها هزار نفر شده است) بیان می کند. بله دیگر هدف وسیله را توجیه می کند!

"هدفی بدون راه نشانمان ندهید.

زیرا هدف و وسیله در روی زمین آنچنان در هم تنیده است

که با تغییر یکی , دیگری را نیز باید تغییر دهید

هر راه متفاوتی غایت تازه ای را به چشم می آورد."  (فردینان لاسای) 

 "قبلاٌ تصمیم های مربوط به خط مشی انقلاب در کنگره های آزاد گرفته می شد, حالا در پشت صحنه" که البته ما در این زمینه چند سور به آنها زده ایم چون از ابتدا در پشت پرده عمل نمودیم. 

"همه چیز را با این اصل که باید سنگر حفظ شود توجیه می کرد. اما درون این سنگر چه شکلی داشت. بهشت را نمی توان با بتن ساخت. سنگر بایستی حفظ می شداما دیگر نه پیامی برای دنیا داشت و نه الگویی برای جهان به حساب می آمد." 

"شاید بعدها خیلی بعد, جنبش نوینی برپا شودبا پرچم های نوین... شاید اعضای حزب جدید لباس راهبان را بپوشند, راهی را موعظه کنند که پاکی وسیله هدف را توجیه کند" (البته آن جمله ای که در کتاب زنگبار یا دلیل آخر در همین زمینه انتخاب کرده ام را ترجیح می دهم) 

"برای توده ها و این مردم چه اتفاقی افتاده بود؟ چهل سال تمام با ارعاب و وعده و وعید با هراس های موهوم و پاداش های خیالی آنها را در بیابان سر دوانده بودند, پس سرزمین موعود کجا بود؟" 

کتاب خوبی بود هر چند به نظر می رسد ویراستاری بهتری لازم دارد. به کسانی که به رمانهای سیاسی علاقه دارند توصیه می شود.

نام کتاب هم برگرفته از کتاب مقدس است و کنایه از بیگناه پای دار رفتن است.

........................

پی نوشت: کتاب من به وسیله آقای اسدالله امرایی ترجمه شده و توسط انتشارات نقش و نگار چاپ شده است. البته

این کتاب پنج بار به فارسی ترجمه شده‌است:

 «ظلمت و نیمروز» در سال ۱۳۳۱ توسط ناصرقلی نوذری

«هیچ و همه»   توسط علی اصغر خبره زاده   

«ظلمت در نیمروز» در سال ۱۳۶۱ توسط محمود ریاضی و علی اسلامی

«ظلمت در نیمروز» در سال ۱۳۸۰ توسط اسدالله امرایی

 «ظلمت در نیمروز»  در سال 1392 توسط مژده دقیقی

................

پ ن : نمره کتاب 4.2 از 5 می‌باشد. (نمره کتاب در سایت گودریدز 4 از 5 می‌باشد)

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل