X
تبلیغات
رایتل

سرباز خوب - فورد مادوکس فورد

پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1395

راوی آقای "داول" یک ثروتمند آمریکایی میانسال است. او چند وقت قبل همسرش "فلورانس" را از دست داده و در شروع روایت در انگلستان به سر می‌برد. آنها دوازده سال قبل بلافاصله بعد از ازدواج جهت سفری اروپایی از آمریکا خارج شده‌اند. ظاهراً سفر دریایی به‌گونه‌ای بوده است که پزشکان به راوی اکیداً توصیه نموده‌اند که نباید به خاطر قلب همسرش دوباره چنین سفری را تجربه کند لذا آنها در اروپا ماندگار و در پاریس مستقر شده‌اند. البته فصلی از سال را نیز در منطقه‌ای به نام نواهایم که آب‌گرم شفابخشی دارد می‌گذرانند. آنها نه سال قبل در همین مکان با خانواده اشبرنهام آشنا شدند؛ ادوارد، سروان و ملاک انگلیسی و همسر زیبایش لئونورا که آنها نیز نمونه‌ای از آدم‌های خوب و نازنین هستند. این دوستی و آشنایی عمیق و عمیق‌تر می‌شود... حالا در شروع روایت، ادوارد و فلورانس از دنیا رفته‌اند و راوی گیج و منگ از وقایع و روابط نامشروعی که اخیراً از آنها مطلع شده است داستان خود را برای ما می‌نویسد... داستانی که ضمن نشان دادن شرایط اجتماعی اروپا در آغاز سده بیستم، به مسائلی همچون روابط انسانی، شناخت پیچیدگی‌های انسان و امکان آن و... می‌پردازد.

روایت به نوعی غیرخطی است و اگر بخواهم تمثیلی به کار ببرم به دایره‌های هم‌مرکزی اشاره می‌کنم که واقعیت در مرکز آن است و در هر دور روایت، اندکی به مرکز نزدیک می‌شویم و بخشی از حقایق برای ما آشکار می‌شود اما هربار چیزهای دیگری هم روایت می‌شود و بعضاً قضاوت‌های متناقضی نیز مطرح می‌شود که گاه اطمینان خواننده را به راوی، سست می‌کند. او نمی‌خواهد حقی از اشخاص داستان ضایع شود و تلاش می‌کند آن‌ها را همانطور که بوده‌اند به ما معرفی کند لیکن مشکل اینجاست که آیا اصولاً شناخت کامل آدم‌ها میسر است!؟ نزدیک بودن آدم‌ها (حتا به نزدیکی دستکش و دست) آیا تضمینی برای شناخت عمیق آنها می‌دهد؟ واقعیات و اتفاقات پیرامون چطور؟ آیا می‌توان واقعیت را همانگونه که هست درک و آن را بازنمایی نمود!؟ اینجاست که می‌توان به مبحث رئالیسم و امپرسیونیسم ورود کرد. به‌زعم من روایت در پی بازنمایی واقعیت نیست (رئالیسم) بلکه انعکاسی از واقعیت در ذهن راوی است که روی کاغذ می‌آید، ضمن اینکه نویسنده می‌کوشد با جابجا کردن منبع نور (پرتوافکنی‌های حساب‌گرانه به واقعیت) و ترسیم خطوط کلی و رقیق و غلیظ کردن برخی اتفاقات و رنگ‌ها، توهمی از واقعیت را در ذهن خواننده ایجاد کند.

انگیزه راوی از نوشتن، شاید به قول خودش استفاده نسل‌های بسیار دور خود باشد که با توجه به شناختی که ظاهر متن از راوی می‌دهد احتمالاً نسلی از ایشان به جا نخواهد ماند! لذا به نظر انگیزه‌اش خلاص نمودن ذهنش از سنگینی اتفاقاتی است که بر او گذشته است. ظاهراً او چنان دچار گیجی شده است که نمی داند چطور این چیزها را کنار هم بچیند و بنویسد. گاهی عنوان می‌کند که همه‌چیز را خیلی واضح تعریف کرده است و گاهی اعتراف می‌کند که: "داستان را آن‌قدر آشفته و درهم گفته‌ام که پیدا کردن مسیر از میان حرف‌هایی که شاید یک‌جورهایی هذیان‌اند برای شما سخت است. چه می‌شود کرد! چاره‌ای نیست." و در انتها افسوس می‌خورد که ای کاش می‌توانست این‌ها را پشت سرهم، به صورتی که اتفاق افتادند، می‌نوشت.

*****

فورد مادوکس فورد (1873 -1939) نویسنده و فعال ادبی انگلیسی است که معروفترین اثرش سرباز خوب. در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ می‌بایست خواند حضور دارد. از این کتاب دو ترجمه در زبان فارسی موجود است. ترجمه اول توسط مرحوم ابراهیم یونسی (انتشارات معین) و مطابق اطلاعات کتابخانه ملی در سال 1384 اولین چاپ آن وارد بازار شده است و ترجمه‌ی دوم توسط خانم زهرا نصرالهی (نشر نون) در سال 1394 منتشر شده است.

..........

پ ن 1: نمره کتاب از نگاه من 4.1 از 5 است. (در سایت گودریدز 3.7 از مجموع 16595 رای و در سایت آمازون 4)

پ ن 2: در ادامه مطلب مختصری در مورد راوی و اندکی هم در مورد ترجمه‌های این اثر نوشته‌ام. چون مطلب طولانی شد بخش دیگری در خصوص کتاب را که در حال آماده شدن است در قسمت بعدی و جداگانه خواهم نوشت.

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

راه گرسنگان - بن اُکری

یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1395


"آزارو" کودکی اثیری است؛ از آن دست کودکانی که بنا به اعتقاد بومیان آفریقایی، به دنیا می‌آیند اما به دلیل علاقه به عالم ارواح و تعهدی که برای بازگشت سریع از دنیا داده‌اند، زود از این دنیا می‌روند... تا زمانی که دوباره اراده بر این قرار بگیرد که به دنیا برگردند. و این چرخه همین‌طور ادامه می‌یابد.

آزارو این‌بار در خانواده‌ای فقیر در نیجریه به دنیا آمده است. پدر به واسطه زور بازویش، باربری می‌کند و مادر نیز در خیابان‌ها دستفروشی می‌کند. در اتاقی اجاره‌ای در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنند و به زحمت خرج شکمشان را درمی‌آورند.

آزارو به واسطه‌ی اثیری بودنش ارواح و موجودات عجیب و غریبی را که همراه آدمیان بر روی زمین زندگی می‌کنند، می‌بیند. ارواح نیز مدام در تلاش هستند تا تعهد او را به بازگشت به عالم ارواح، به او یادآوری کنند و گاه کارشان از یادآوری می گذرد و خودشان دست به کار می‌شوند و شرایطی را فراهم ‌می‌کنند تا آزارو برگردد! آزارو راوی داستان است؛ داستان حضورش در دنیا، در متن جامعه‌ای که درگیر فقر همه‌جانبه و تلاطمات سیاسی و درگیری احزاب و استعمار سفیدپوستان و پروژه استقلال و... است. حضوری توأم با کشمکش میان ماندن یا رفتن... با این وصف طبیعی است که غلظت حضور ارواح و اتفاقات محیرالعقول در داستان بالا باشد.

******

بن اُکری متولد سال ۱۹۵۹ در نیجریه است.او از ۱۹ سالگی در انگلستان ساکن شده است. این کتاب در سال ۱۹۹۱ منتشر وبرنده  جایزه بوکر شده است. این کتاب حجیم سه بار به فارسی ترجمه شده  که اگر سه بار نمی‌شد جای تعجب بود!:

محمدعلی آذرپیرا - انتشارات کیهان - سال ۱۳۷۸ با نام جاده گرسنه

محمدجواد فیروزی - نشر اشتاد - سال ۱۳۷۹ با نام جاده‌ی گرسنه (یک عدد ی برای تمایز اضافه شده است)

جلال بایرام - نشر نیلوفر - سال ۱۳۸۳ با نام راه گرسنگان  

 من ترجمه‌ی سوم را خواندم و از حیث ترجمه اشکال خاصی مشاهده نکردم.

مشخصات کتاب منِ:جلال بایرام - نشر نیلوفر -  چاپ اولَ زمستان ۱۳۸۳َ - تیراژ ۲۲۰۰ نسخه - ۶۰۲ صفحه

..............

پ ن ۱: نمره کتاب از نگاه من 3 از ۵ است (در سایت گودریدز 3.7 از مجموع 8492 رای و در سایت آمازون 4 ). علیرغم نمره‌ای که من به کتاب داده‌ام و مواردی که در ادامه مطلب نوشته‌ام و علیرغم وسوسه ارواح خبیثه‌ای که تلاش می‌کردند تا فتنه‌ای در این وبلگ ایجاد نمایند چیزی از ارادت نویسنده و کتاب نسبت به من کاسته نشد!

پ ن ۲: بین این مطلب و مطلب قبلی کمی فاصله افتاد که دلیل اصلی آن چغر بودن کتاب و اتفاقات ریز و درشتی بود که مدام برای من رخ می‌داد. 

پ ن ۳: در این فاصله اتفاقات زیادی در اطرافمان رخ داد که شدیداْ می‌طلبید تا درباره آن‌ها چیزی نوشت و اظهار نظری کرد... در واقع همین طلبیدن است که عده‌ای را به فیلمبرداری و گرفتن عکس و ازدحام در وقایع و فجایع می‌کشاند و عده‌ای را به فیگور گرفتن جلوی دوربین وامی‌دارد و عده‌ای را نیز به تحلیل سریع رفتار دو گروه قبلی ترغیب می‌کند و عده‌ای را به انجام واکنش‌های بیهوده و خنک برمی‌انگیزاند و گروه آخر را به غرغر کردن و شایعه‌سازی و تحلیل‌های صدتا یه غاز رهنمون می‌سازد. آقا با این طلبیدن باید چه بکنیم!؟ من هم به شدت وسوسه شدم خاطره‌ای از جنبش مشروطه که در کتاب مستطاب کسروی ثبت و ضبط شده است را واگو کنم و حتماْ پس از خوابیدن غائله‌ها اگر یادم بماند و آن «طلبیدن» هنوز پابرجا باشد! در موردش خواهم نوشت تاهم از جماعت سلفی‌بگیرعقب نمانم! (سلفی گرفتن فقط شامل آنها که عکس می‌گیرند نمی‌شود و طبعن همه گروه‌های فوق و از جمله راقم این سطور در حال گرفتن سلفی با فجایع هستیم)... چه غرغری کردم من!!! 

  


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

شبِ ممکن - محمدحسن شهسواری

سه‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1395

"مازیار" ویراستاری 34ساله و باسواد و اهل‌مطالعه و همه‌چیزدان است. او به عنوان راوی اول شخص، با لحنی محزون و حسرت‌آلود و رمانتیک، داستان را آغاز می‌کند. مخاطب او در این روایت، دختری به نام هاله است که حدود شش ماه قبل از دنیا رفته است. هاله دختری است که به‌زعم راوی در فصل اول، دختری محترم و ماخوذ به حیا بود که ناگهان به یک دیوانه‌ی پیش‌بینی‌ناپذیر که مرز شوخی و جدی‌اش معلوم نیست، تبدیل می‌شد. مازیار در فصل اول، ماجراهای شبِ تولدش را تعریف می‌کند؛ شبی که راوی با هاله و سمیرا به رستوران بوف رفته‌اند، شبی که مسخره‌بازی‌های هاله و همراهی‌های سمیرا با او و انفعال راوی، منجر به بروز حوادثی می‌گردد، شبی که با توجه به این ماجراها به "شبِ بوف" معروف شده است. عنوانی که بر تارک فصل اول نشسته است.

فصل دوم با عنوان "شبِ شروع" و فصلِ پس از آن با عنوان "شبِ واقعه" هرکدام به نوعی ساختار ذهنی خواننده درخصوص شخصیت‌های داستان و ماجراهای پیرامون ارتباط آنها با یکدیگر را در هم می‌ریزد. اتفاقی که در فصل چهارم و پنجم، "شبِ کوچک" و "شبِ شیان" تکرار می‌شود.

شب‌هایی ممکن‌الوقوع و ممکن‌التصور! من اگر بخواهم تیتری برای معرفی این کتاب انتخاب کنم این عنوان را انتخاب می‌کنم: "در ستایش جعلِ‌ واقعیت" که می‌شود همان در ستایشِ داستان‌پردازی. یکی از دوستانم می‌گفت که از مارکز پرسیدند برای نوشتن داستان چه چیزی برای شما اهمیت و اولویت دارد؟ ایده یا تصویر؟ و ایشان قاطعانه پاسخ داده بود که  تصویر. در واقع این رمان مصداق خوبی برای این ارجحیت است. چند تصویر کوتاه... و تخیل یک ذهن خلاق که داستانی را بر قامت آن تصاویر استوار می‌کند. داستانی که استمرارش بر جعل واقعیت توسط راوی استوار است. یک داستان تکنیکی و دقیق. دقت کار آنجا اهمیت پیدا می‌کند که توجه کنیم فرم کار بسیار مستعد خطاست... من خطایی ندیدم و از این جهت به عنوان یک خواننده شگفت‌زده شدم.

*****

محمدحسن شهسواری متولد 1350 در بیرجند، نویسنده و روزنامه‌نگار است. از دیگر آثار او می‌توان به پاگرد، شهربانو، وقتی دلی، میم عزیز و... و دو مجموعه داستان کلمه‌ها و ترکیب‌های کهنه، و تقدیم به چند داستان کوتاه اشاره کرد. از نگاه ایشان ادبیات داستانی در کنار "کشف بخشی از زندگی بشر، سرنوشت و سرشت او" می‌بایست به دنبال "مطالعه روایت به عنوان محمل اصلی ادبیات" باشد. به نظر می‌رسد در این کتاب، کفه‌ی دومی اندکی سنگین‌تر باشد.

مشخصات کتاب من: نشر چشمه، چاپ چهارم 1390، 160 صفحه

پ ن 1: نمره کتاب از نگاه من 4 از 5 است. (در گودریدز از مجموع 239 رای نمره 2.75 را به دست آورده است)

پ ن 2: در ادامه مطلب نامه یکی از آشنایان خانوادگی‌مان را آورده‌ام! فردی که در فصل پنجم وارد داستان می‌شود و از دوستان نزدیک راوی اصلی داستان است. البته ایشان نقش بسیار مهمی در انتخاب رشته‌ی تحصیلی من داشت و در واقع من را به مهندسی مکانیک علاقمند کرد و پس از آن هم ادبیات و حواشی آن.

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

منطقه مصیبت زده (شهر) جی.جی.بالارد

یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390

 

وظیفه نویسنده صرفاً اختراع واقعیت است.

برای این نویسنده از دست روانپزشکان کاری ساخته نیست! کتابهای او را چاپ نکنید! (یک منتقد)

این کتاب مجموعه ای از نه داستان کوتاه در ژانر علمی-تخیلی است. البته نوع علمی تخیلی بالارد با برخی نویسنده های دیگر متفاوت است; در اینجا از رباتها و ماشینهای آنچنانی و سفر در زمان و غیره خبری نیست و بیشتر در مورد وضعیت هایی است که انسان از طرف جهان بیرونی و درونی خود در معرض خطر قرار می گیرد.

بالارد در گفتگو با تایم در خصوص داستانهای علمی تخیلی چنین می گوید:  

به نظرم ادبیات علمی‌تخیلی نقش یک پیشگو را دارد و بسیاری از پیش‌بینی‌هایش به حقیقت پیوسته است. البته منظورم این نیست که امروز نقش اصلی این ادبیات پیشگویی است. به نظرم دیگر وظیفه نویسنده این ادبیات پیش‌بینی کردن شیوه جدید سفر فضایی و ماشین لباس‌شویی نیست. به نظرم ارزش والای ادبیات علمی‌تخیلی وابسته به مسائل تکنولوژی نیست.

به نظرم داستان علمی‌تخیلی در وادی روانشناختی کاربرد پیشگویی و هشدار دارد چون کارش فرستادن احساسات به آینده است. به واکنش‌های خودآگاهانه و نیمه‌آگاهانه ما به تمامی اموری که از آینده به سوی ما می‌آید نگاه می‌کند. به نظرم در پیش‌بینی ما از دنیای غریب ذهنی آینده، ادبیات علمی‌تخیلی امروز بیشترین اهمیت را دارد.

این مجموعه داستان در سال 1967 منتشر شده است و شامل داستانهای زیر می باشد:

شهر:

فرانتس دانشجوی جوانی است که در خواب خودش را در محوطه گسترده ای دیده است در حالتی که دستهایش را به دو طرف باز کرده و در هوا معلق است و لذا فکر پرواز و امکان آن به مغزش خطور کرده است. تعجب می کنید؟! حتماً می گویید خوب که چی! چیز عجیبیه؟ موضوع جالب داستان زمان و مکان آن است ; زمان آن آینده ای خیلی دور است که در آن شهر چنان در سه جهت گسترش یافته است و مطابق نظریات پذیرفته شده هیچ حد و مرزی ندارد! (خودت می دانی زمان آغاز و انجام نداره. شهر هم مثل زمان بی آغازه و ادامه داره) طبیعتاً وقتی شهر چنان حالتی پیدا کرده است و فضاها به صورت مترمکعبی محاسبه و خرید و فروش می شود, فضایی به نام فضای آزاد معنا ندارد و رویای جوان دانشجو در مورد وجود فضای آزاد رویایی متناقض نماست.

... اینجا (یک جلد اطلس خیابانهای شهر که البته بخشی از مجموعه کاملش میلیونها جلد می شود!) هزار سطح (یعنی سطح به سطح به سمت آسمان – در جهت ارتفاع هم گسترش بدون حد و مرز است) را نشان می ده. ناحیه KNI صدهزار کیلومتر مکعب , جمعیت سی میلیون... دویست و پنجاه ناحیه از جمله ناحیه KNI با هم منطقه 493 را تشکیل می دهند و مجموعه هزار و پانصد منطقه کنار هم , اتحادیه محلی شماره 168 را تشکیل می دهد... کنار این اتحادیه , اتحادیه های دیگر و الی آخر...

خوب! حالا فکر کنم حق می دهید که در چنین فضایی طبیعیست که رویای پرواز داشتن چیز عجیبی است. فرانتس در بخشی از داستان به همراه دوستش به موزه زیست شناسی می رود و به پرنده ای اشاره می کند و می گوید: در بعضی از این پرنده ها هنوز هم بقایای استخوان ترقوه وجود داره و این از نظر فرانتس و یکی از اساتیدش به معنای آن است که در زمانی دور (سه میلیون سال قبل!) این موجودات قدرت پرواز داشته اند...

داستان ماجرای تلاش فرانتس برای رسیدن به رویای خود و مسافرتش برای رسیدن به مرزهای شهر است...(خیلی خوب)

انسان ناخودآگاه:

تابلوهای تبلیغاتی جدیدی در اتوبانهای 10 بانده کار گذاشته شده اند و یکی از دوستان دکتر فرانکلین در خصوص کارکرد آنها هشدار می دهد.تبلیغات رسانه ها و تابلوها چنان پیشرفته شده اند که ناخودآگاه انسانها را هدف قرار می دهند و آدمیان چنان شده اند که بدون تفکر به دنبال خرید و مصرف هستند... (خوب)

... شبی اتومبیل خود را برای گریس کاری به گاراژ نزدیک بیمارستان سپرده و همان شب پشت فرمان اتومبیل تازه ای نشسته بود. فروشنده به او قبولانده بود که اگر اتومبیلی را که دو ماه سوار شده بود با مدل تازه ای تعویض کند , تفاوت قیمت کمتر از هزینه گریس کاری می شود و فرانکلین هم قرارداد خرید را امضا کرده بود, و ده دقیقه بعد که در بزرگراه می راند ناگهان متوجه شد اتومبیل تازه ای خریده است.!

اکنون دریا بیدار می شود:

مردی که شبها صدای نزدیک شدن دریا را می شنود و از خانه خارج می شود و داخل امواج می شود در حالیکه نزدیک ترین دریا هزار کیلومتر با آن شهر فاصله دارد...و سرانجام عجیب این مرد. (متوسط)

منهای یک:

یکی از بیماران بستری در یک تیمارستان مجهز ناپدید شده است و هیچ ردی باقی نگذاشته است. جایی که تاکنون کسی موفق به فرار از آنجا نشده است... چه چیزی اثبات کننده وجود یک انسان است؟ مدارک و اسناد؟ با حذف مدارک و اسناد وجود او نیز قابل انکار است؟... (متوسط)

آقای اف به ابتدای خود باز می گردد:

مردی بیمار شده است و همسر باردارش از او نگاهداری می کند اما او رشدی معکوس و سریع دارد و به سمت ابتدای خلقتش باز می گردد... (شبیه بنجامین باتن – البته اون شبیه اینه!) (متوسط)

منطقه وحشت:

مهندسی که در اثر کار شدید دچار خستگی روانی شده و از طرف شرکت به همراه یک روانپزشک به ویلاهای بیابانی شرکت جهت تمدد اعصاب اعزام شده است. در آنجا توهمات مرد از ذهنش خارج می شود و شکل واقعی به خود می گیرد و...(متوسط)

پستوی شماره 69:

دکتر نیل طی یک جراحی آزمایشی روی سه نفر کاری کرده است که آنها نیازی به خوابیدن ندارند و نمی خوابند و بدین ترتیب زمان خواب را که عمر مفید تلقی نمی کند را به زمان عمر آنها می افزاید اما در نتیجه...

آیا ذهن آدمی می تواند به صورت پیوسته در حالت خودآگاه باشد؟ واکنش چه خواهد بود؟! (خوب)

مرد ناممکن:

نوجوانی که در یک سانحه تصادف یک پای خود را از دست می دهد و می خواهند پای مرد راننده را که در حادثه از دنیا رفته به او پیوند بزنند...

زمانی است که در اثر پیشرفت عمل های پیوند عمر مردم زیاد شده است و80 درصد مردم پیرها هستند و آنها همه دوست دارند زودتر بمیرند و در نتیجه رجوع به بیمارستان خیلی کم شده است و... (ضعیف)

مرغ توفان, خوابگرد توفان:

پرندگان در اثر استفاده کشاورزان از سموم جدید دچار مرگ شده اند و آنهایی که زنده مانده اند از آنجا رفته اند و بعد از سه سال به صورت غول آسا بازگشته اند و نبرد انسانها با آنها برای ادامه حیات... (خوب)

***

از جیمز گراهام بالارد  هفت کتاب در مجموعه 1001 کتاب (به زبان انگلیسی) موجود است که سه کتاب (امپراتوری خورشید , برج, و همین کتاب حاضر که البته در مورد این احتمالاً اشتباهی صورت پذیرفته است چون ردیف 439 از این لیست The Drowned World است که در سال 1962 منتشر شده است و این کتاب ارتباطی با The disaster area که کتاب حاضر است و در سال 1967 منتشر شده است ندارد  ) از آنها به فارسی ترجمه شده است و البته کتابهای دیگر این نویسنده پادآرمانشهری نظیر کابوس چهاربعدی , دنیای بلور و ساحل پایانی نیز به فارسی برگردانده شده است.

دو اقتباس سینمایی مشهور از کتابهای بالارد شده است: Crash توسط دیوید کراننبرگ از رمان مشهور بالارد با همین نام و امپراتوری خورشید هم توسط اسپیلبرگ.

این کتاب توسط علی اصغر بهرامی ترجمه و انتشارات جوانه رشد آن را منتشر نموده است.(کتاب من چاپ اول 1380 با تیراژ 3150 نسخه که هنوز هم در بازار موجود است! در 240 صفحه و به قیمت 1400 تومان)

.

پ ن1: مرگ در آند دیشب به پایان رسید و طبیعتاً مطلب بعدی خواهد بود.

پ ن2: عروسک فرنگی اثر آلبادسس پدس را شروع نمودم.

پ ن3: کتاب بعدی را از میان کتابهای زیر انتخاب کنید (این کتابها را سالهای قبل خوانده ام اما الان زمان دیگری است):

الف) مامور معتمد     گراهام گرین

ب) خاطرات پس از مرگ براس کوباس  ماشادو دآسیس

ج) دوبلینی ها  جیمز جویس

د) زندگی و زمانه مایکل ک   جی ام کوتسیا

ه) شوخی  میلان کوندرا

....

پ ن 4: نمره کتاب 3.2 از 5 می‌باشد.(در سایت گودریدز 3.8 از 5 و در آمازون 3 که البته این آخری یک رای بیشتر ندارد!)

مرشد و مارگریتا(۲) میخائیل بولگاکوف

پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390

 

قسمت دوم

...انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است. خارجی]شیطان[ به آرامی جواب داد: ببخشید ولی برای آن که بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره معقولی از آینده , برنامه دقیقی در دست داشت. پس جسارتاً می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالیکه نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلاً هزار سال نیست بلکه قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟

***

آیا این کتاب متنی همدلانه با مسیحیت است؟

همانگونه که اشاره شد یکی از خطوط داستان روایتی است از روزهای آخر زندگی مسیح که در قالب رمانی که توسط مرشد نوشته شده است بیان می شود. وقتی مرشد این کتاب را برای گرفتن مجوز به شورای مربوطه تحویل می دهد با برخوردی ایدئولوژیک روبرو می شود. کتاب برای چاپ مناسب تشخیص داده نمی شود و علاوه بر آن در روزنامه ها به باد انتقاد گرفته می شود و یکی از اتهامات دین زدگی و توجیه مسیح است. در برخی مطالب نوشته شده در مورد این کتاب به فارسی هم بعضاً به شجاعت بولگاکوف در ارائه متنی همدلانه با مسیحیت در اوج دیکتاتوری استالین اشاره شده است. اما به نظر من اینگونه نیست, لااقل از برخی جهات اساسی.

روایت بولگاکف از مسیح تفاوت های بنیادینی با مسیح رسمی دارد که هر کدام از این تفاوت ها کافی است که کتاب از سوی نهادهای دینی تکفیر شود! به نظر من مسیح بولگاکف کاملاً زمینی است. کسی که نمی داند والدینش چه کسانی بوده اند: والدینم را به یاد ندارم. به من گفته اند که پدرم اهل سوریه است... مدعی است که حرف های مرا یکسر تحریف کرده اند . ترسم از آن است که این اشتباه برای مدت زیادی ادامه پیدا کند... و دلیل آن را نیز دخل و تصرفی می داند که متی در نوشته هایش دارد: این مرد همه جا با پوست بزش مرا دنبال می کرد و بی وقفه می نوشت. یک بار به پوست او نگاهی کردم و به وحشت افتادم. یک کلام از آنچه نوشته بود از من نبود. به او التماس کردم لطفاً این پوست را بسوزان! ولی او آن را از دست من قاپید و فرار کرد.

این مسیح که البته به سرشت نیک انسانها معتقد است و باور دارد که انسان شروری روی زمین وجود ندارد در مقابل این سوال حاکم که آیا این حرف را در یکی از کتب یونانی خواندی؟ جواب می دهد: نخیر خودم در ذهن خودم به این نتیجه رسیدم.

این مسیح زمینی و غیر قدسی نگاه مثبتی به انسان دارد و منادی صلح است (این قسمت همدلانه اش است).

شیطان: موجودی است با قدرتی اعجاب آور و مطلقه! که توانایی انجام هر کاری را دارد. درست است که حواریونش (مثلاً در فصل مجلس رقص) همه سوابقی شر دارند اما اعمال خود شیطان در زمان وقوع داستان شائبه خیرخواهی را به ذهن می رساند و دقیقاً مصداق همان جمله فاوست گوته است: قدرتی که همواره خواهان شر است اما همیشه عمل خیر می کند. تازه قسمت خواهان شر بودنش هم خیلی کمرنگ است و فقط در مواجهه او با متی نمود پیدا می کند: اگر اهرمن نمی بود, کار خیر شما چه فایده ای می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد؟ مردم و چیزها سایه دارند... آیا می خواهی زمین را از همه درخت ها , از همه موجودات پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟

نکته جالب این که , شیطان بولگاکوف در زمان حال است که قدرت مطلقه دارد چرا که در زمان وقایع اورشلیم اثری از او نمی بینیم (نهایت این که ناظری بیش نیست) گویی این قدرت را در دوران جدید به دست آورده است!(برداشت من با توجه به متن اینگونه است وگرنه تصریحی در این زمینه نیست).

این شیطان هیچ گونه ستیزی با مسیح ندارد (برخلاف یکی از نقدهایی که در قسمت قبل گذاشتم و بیان شده بود که از برخورد شیطان و مسیح متن به وجود می آید, تز و آنتی تز و ظهور سنتز) علاوه بر آن مسیح برای انجام کاری دست به دامان شیطان می شود و او بزرگوارانه آن را انجام می دهد! در جاودانگی متن و حتی فراتر از آن جاودانگی شخصیت ها به واسطه متن بحثی نیست اما من نبردی بین این دو موجود برآمده از متن ندیدم.

عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است. عاقبت ما را بدان سر رهبر است

یکی دیگر از درونمایه های اصلی کتاب, عشق و نقش آن در رسیدن به سرمنزل مقصود است. شخصیت مارگریتا که برگرفته از همسر بولگاکف در بازنویسی های بعدی به داستان اضافه شده است. با توصیف راوی متوجه می شویم که مارگریتا همه شرایط و وسایل نیل به خوشبختی را دارد; شوهری ایده آل دارد که او را دوست دارد و از لحاظ مالی و... در رفاه کامل است و خلاصه این که هیچ مرگش نبود الا این که عاشق نبود! و لذا خوشبخت نبود (انگار دارم قصه می گم نصفه شبی!) اما وقتی به طور اتفاقی با مرشد روبرو شد متحول شد و باصطلاح: مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم و...

حالا ممکن است که مختصات این عشق مورد پسند ما نباشد و گناه آلود باشد ولی دلیل نمی شود که آن را منکر شویم یا بگوییم مارگریتا در درجه اول عاشق متن رمان مرشد است و... اگر مارگریتا دغدغه رمان مرشد را دارد به عنوان ادامه منطقی شخص مرشد و معشوق است نه اینکه دلباخته متن است. متی هم مانند مارگریتا دلباخته است, دلباخته مسیح, اما یک تفاوت بین این دو هست و آن قضیه ترس است, ترسی که از نگاه مسیح در آخرین لحظات از بدترین گناهان است (و البته پیلاطس آن را مطلقاً بدترین گناه می داند). متی دچار ترس می شود اما مارگریتا به ترس خود غلبه می کند هرچند که طرف معامله اش شیطان است (نه مسیح و نه خدا!) و از رهگذر همین غلبه بر ترس است که به وصال معشوق می رسد و شایسته رسیدن به آرامش می شود.

***

 سخن آخر آنکه متی و مرشد (و یا بولگاکوف) هر دو روایتگرند و از منظر خود وقایع را شرح می دهند (هرچند ظاهراً متن مرشد تایید تلویحی مسیح را دارد و متن متی برعکس) اما گذشته از این طنز بولگاکف, نکته اصلی آن است که روایتهای انسانی استعداد چندگانگی را دارد حتی در مورد بدیهیات:

بعدها, وقتی که دیگر کار از کار گذشته بود, نهادهای مختلف اطلاعات خود را گرد آوردند و توصیفاتی از این مرد عرضه کردند. در یکی از گزارشها آمده است که تازه وارد قد کوتاهی داشت , دندانهایش از طلا بود و پای راستش می لنگید. در گزارش دیگری گفته شده که جثه ای بزرگ داشت و روکش دندانهایش از پلاتین بود و پای چپش می لنگید. گزارش سومی به اجمال ادعا کرده که این شخص هیچ علامت مشخصی نداشت...

***

این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد, توسط آقای عباس میلانی ترجمه شده و انتشارات فرهنگ نشر نو آن را به زیور طبع آراسته است. (443 صفحه – چاپ نهم 1388 به قیمت 7500 تومان) مقدمه کوتاه و مفیدی هم به قلم مترجم دارد که اطلاعات جالبی دارد. از جمله آنکه این کتاب پس از گذشت 25سال از فوت نویسنده برای اولین بار در تیراژ محدودی به چاپ می رسد که یک شبه همه نسخه ها به فروش می رسد و پس از آن در بازار سیاه به صد برابر قیمت پشت جلد خرید و فروش می شود. نکته جالبش همان تیراژ محدود بود : سیصد هزار نسخه!!! (واقعاً برای ما این تیراژ های محدود افسانه است رویاست نمی دونم ولی خوب بگذریم...)

پ ن 1: عشق در زمان وبا به پایان رسید و مطلب بعدی خواهد بود.

پ ن 2: کتاب بعدی خوشه های خشم اثر جان اشتین بک خواهد بود و پس از آن آناکارنینا اثر تولستوی... در بین این قطور خوانی ها سری هم به ناچار در مترو به کتب نازک خواهم زد!

پ ن 3: نمره کتاب 4.5 از 5 می‌باشد (در سایت گودریدز 4.3 )

پ ن 4: لینک قسمت اول

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل