X
تبلیغات
رایتل

ممد نبودی ببینی...!

پنج‌شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1393

نوروز در راه است و بهاریه نطلبیده مراد! همان‌طور که از اسم نوروز پیداست، اجداد ما بر این عقیده بوده‌اند که در چنین ایامی همه‌چیز نو می‌شود و می‌بایست نو شود. در فواید نو شدن قبل از ما بسیار گفته‌اند و شما بسیار شنیده‌اید.

یک‌بار در ایام شباب با یکی از دوستان در چنین روزهایی نشسته بودیم (دوران مجردی بود و این امکان وجود داشت تا در چنین ایامی بنشینیم!). آن دوست مشغول ورق زدن تقویم سال بعد بود و احتمالن در خصوص تعطیلات غور می‌نمود... ناگهان با حالت برافروخته‌ای جمله‌ی نگاشته شده بر روی یکی از صفحات که نقل قولی از ژان‌پل سارتر بود را خواند که تقریبن چنین مضمونی داشت: چه‌قدر خوب بود آدم، همان‌گونه که به‌راحتی زیرپوش خود را عوض می‌کند می‌توانست عقیده خود را نیز عوض کند. طبعن آن دوست ما به شدت با این قضیه مخالف بود و البته "زندگانی و عقاید ایشان" موضوع منبر ما نیست! موضوع منبر ما همانا "صعوبت تغییر" است، همان که سارتر نیز حسرتش را می‌خورد.

باقی در ادامه مطلب

*****

پ.ن1: این هم عیدی من به همه دوستان...داستان صوتی: اینجا (قسمت1 - قسمت2 - قسمت3)

پ ن2: تعطیلات چنانچه قسمت باشد عازم اسپانیا و سپس آرژانتین خواهم بود. جای همه دوستان را خالی می‌کنم پیشاپیش...پس از بازگشت از آمریکای جنوبی به بخش سرطان سر خواهم زد. زنگها برای که به صدا در می‌آید و سپس قهرمانان و گورها و بعد اگر فرصت شد, آن رمان سولژنتسین!

پ ن3: لیست کتاب‌های باقی‌مانده کتابخانه دوست‌مان هم برای فروش در اینجا قابل مشاهده می‌میاشد.(به همان لینکی که در وبلاگ ایشان هست مراجعه شود)


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

سه گانه نیویورک (2) پل استر

چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390

 

قسمت دوم

افراد تغییر می کنند مگر نه! یک دقیقه یک چیز هستیم و دقیقه دیگر یک چیز دیگر.

ژاک لاکان

ژاک لاکان یک روانکاو پسا ساختارگراست که به نظرم رسید برای درک فضای سه گانه نیویورک یک اشاره ای به نظریاتش داشته باشم , یعنی برداشت خودم را از نظریاتش می نویسم:

ژاک لاکان می گوید یک نوزاد تا قبل از 6 تا 18 ماهگی هیچ درکی از "خود" ندارد و شاید خودش رو قسمتی از وجود مادرش بداند اما در این بازه زمانی یک روند جدیدی شکل می گیرد که به آن مرحله آیینه ای می گوید; کودک وقتی اولین بار خودش رو در آینه می بیند تازه به کلیت وجودی خودش پی می برد. تا قبل از آن حرکاتش نیز هماهنگ نیست و از این پس در پی کامل شدن و هماهنگ شدن با تصاویری است که در آینه می بیند. این آینه هم صرفاً آینه مصطلح نیست بلکه افراد دیگر نیز برای کودک همین کارکرد را دارند. این فرایند یکی شدن "خود" با "دیگری" همواره ادامه دارد چون ما همواره به دنبال کامل تر شدن هستیم.

این "خود"ی که بدین نحو شکل می گیرد به نوعی وابسته به "دیگری" است و چون این قسمت وجودی از دیدن تصویر, شکل می گیرد, لاکان این ساحت از وجود را نظم خیالی نامگذاری می کند.

در تقسیم بندی او دو ساحت دیگر هم به نام نمادین و واقعی تعریف می شود. در ساحت نمادین فرد وارد مرحله "زبان"ی می شود و آن را فرا می گیرد (از دیگری - جامعه). زبان هم صرفاً یک سری اصوات و ابزار نیست که به وسیله آن با دیگران ارتباط برقرار می کنیم, بلکه از طریق زبان تمام نشانه های اطرافمان و خودمان را می شناسیم و بیان می کنیم (هرچند عموماً معتقدند که به خاطر ضعف ها و ماهیت زبان ما هیچگاه قادر نیستیم که جهان و خودمان را اونطور که واقعاً هست درک کنیم).در این مرحله هویت فردی شکل می گیرد , هویتی که باز به نوعی به دیگری (قوانین جامعه و زبان و نمادهای دیگر) اتکا دارد و لذا با توجه به تغییر پذیر بودن این نمادها ما همواره در معرض تغییر هویت هستیم.

ساحت آخر ,ساحت واقعی یا نظم واقعی, بخش غیر قابل شناخت جهان بیرونی و درونی است. غیر قابل شناخت از این جهت که به زبان درنیامده است و قابل بیان نیستند. قاعدتاً یافتن معنا در این امور تلاشی بیهوده است.

از نظر لاکان انسان همواره به دنبال یک مطلوب گمشده است (ابژه ای که بتواند خلاء وجودی مان را پر کند) و آرامش و آسایش و رضایت فرد در گرو پیدا کردن اثری از آن است و....

سه گانه و تاثیر آینه ای و تغییر هویت

فرایند یکی شدن خود با دیگری یا تاثیرگذاری دیگری بر خود را در هر سه داستان به وضوح می بینیم ; این که ما همواره در معرض تغییر هویت قرار داریم از درونمایه های اصلی سه گانه نیویورک است.

در شهر شیشه ای , کوئین غرق در نظاره رفتار و حرکات استیلمن می شود و در این راه مارکوپلو وار (همه چیز را آنگونه که دیده شد و شنیده شد) وقایع را ثبت می کند (در گانه دیگر هم کتاب مارکوپلوحضور دارد). او خود را به یک چشم نظاره گر تقلیل می دهد تا بلکه به واقعیت دست یابد. استیلمن(پدر) همواره در پی یافتن و ساختن بهشت گمشده است (که در ادامه اشاره خواهد شد) و کوئین نظاره گر هم در پی معنا دادن به حرکات اوست, البته به زعم خود معنای جالبی هم از آن بیرون می کشد اما فی الواقع واقعیت چیز دیگریست; هر دو بر سر گوری تهی مشغول عزاداری هستند! یکی بر سر گوری که عنوانش آرمانشهر است و البته تهی است و دیگری هم متاثر از او درپی یافتن معنا در حرکات بی معنا...

در قسمتی از این داستان کوئین خودش را به عنوان پسر استیلمن به او معرفی می کند و پدر, به برخی تفاوتهایشان اشاره می کند اما در نهایت او را پسرش می داند و می گوید: افراد تغییر می کنند مگر نه! یک دقیقه یک چیز هستیم و دقیقه دیگر یک چیز دیگر.

در داستان ارواح, آبی هیچ چیزی در مورد هدف و منظور ماموریتش نمی داند و فقط می تواند حدس بزند و داستان پردازی کند (ما و زندگی هایمان؟!) تا از خلال آن بلکه راهی به واقعیت بیابد اما همانگونه که در قسمتی اعتراف می کند در آنچه تا به حال روی داده نمی توان مفهوم یا منطق خاصی را یافت. او نیز زندانی پرونده اش می شود و چنان بیکار می شود که زندگی اش تقریباً هیچ و پوچ می شود. نکته اساسی نیاز سیاه به نگاه نظاره گر آبی است زیرا که در آینه چشمان آبی است که سیاه احساس زنده بودن و وجود داشتن می کند. اینجا نیز آبی متاثر از سیاه می شود و گویی خودش می شود:

ورود به سیاه با ورود به درون خودش معادل بوده و از وقتی به درون خودش راه یافته , دیگر نمی تواند به بودن در جای دیگر بیندیشد.

در داستان اتاق دربسته نیز راوی به دنبال بیرون کشیدن واقعیت از روی دست نوشته های فنشاو است: میلیون ها اطلاعات تصادفی پیدا کردم , هزاران مسیر را که فکر می کردمبا طی آنها چیزی را درمی یابم بیهوده دنبال کردم تا مسیری را پیدا کنم که مرا به جایی که می خواستم می رساند. در خاطرات کودکی راوی تاثیر شخصیت دوست نابغه اش را می بینیم و حالا در این نظاره طولانی چنان وجودش به او وابسته می شود که حتی وقتی موفق به محو کردن خاطرات او می شود می گوید : او رفته بود و من هم با او رفته بودم.

ادامه دارد ... لینک قسمت اول: اینجا ؛ لینک قسمت سوم: اینجا

***

پ ن 1: ببخشید که قسمت دوم کمی با فاصله نسبت به قسمت اول نگاشته شد.

پ ن 2: قسمت آخر را هم در اولین فرصت خواهم نوشت. فکر کنم دیگه میشه رو وعده هام حساب کرد!! (آیکون یه میله خوش قول)

پ ن 3: بلافاصله بعد از اتمام قسمت آخر سه گانه در مورد بیشعوری این بیماری خطرناک قرن خواهم نوشت.

پ ن 4: سوء ظن فردریش دورنمات تمام شد. کماکان مشغول گزارش یک آدم ربایی مارکز هستم (همان قضیه قطر کتاب و مترو و اینا موجب شده که جانورها اثر جویس کارول اوتس رو در مترو به دست بگیرم)

پ ن 5: به فکر یکی دو تا داستان صوتی به عنوان شیرینی جابجایی محل کارم هستم. دوستان اگه پیشنهاد خاصی دارند در این زمینه به گوشم!

پ ن 6: نمره کتاب 4.1 از 5 می‌باشد. (در سایت گودریدز و آمازون 3.9)

سه گانه نیویورک (1) پل استر

یکشنبه 1 آبان‌ماه سال 1390


 

قسمت اول

کلمات عوض نمی شوند, اما کتاب ها همیشه در حال تغییرند. عوالم مختلف پیوسته تغییر می کنند, افراد عوض می شوند, کتابی را در وقت مناسبی پیدا می کنند و آن کتاب جوابگوی چیزی است, نیازی, آرزویی.

این کتاب مجموعه سه رمان (تریلوژی) از پل استر نویسنده و شاعر مطرح آمریکایی است. عموماً او را نویسنده پست مدرن می دانند اما من به دلیل اینکه اساساً فرق بین رمان مدرن و پست مدرن را نمی فهمم وارد این وادی نمی شوم, اما در این سه گانه با نوع خاصی از روایت روبرو هستیم و شاید همین خفانت (خفن بودن!) ما را ترغیب کند که بگوییم این کتاب یک رمان پست مدرن است.

هر سه داستان عموماً در نیویورک جریان دارد ; فضایی بی انتها و هزارتویی از مکان های بی انتها! و هر سه همانطور که در ادامه خواهید دید شباهت زیادی با داستانهای پلیسی دارند اما هیچ نسبتی با آن ندارند.

شهر شیشه ای

دانیل کوئین یک نویسنده 35 ساله است که چند سال قبل پس از چاپ چند مجموعه شعر و داستان به صورت ناگهانی تصمیم می گیرد که با نام مستعار ویلیام ویلسون , فقط داستانهای پلیسی کارآگاهی بنویسد. این جنایی نویس جوان , دو سه ماه از سال را می نویسد و از منافع نشر این کتاب باقی سال را می گذراند; سفر می رود و یا به پیاده روی در شهر می پردازد.

داستان از جایی آغاز می شود که در نیمه های شب تلفن او زنگ می خورد و صدایی مضطرب از آن طرف خط سراغ کارآگاهی به نام پل استر را می گیرد. پس از تکرار این اتفاق در شبهای بعد کوئین تصمیم می گیرد خود را پل استر معرفی کند و بدین ترتیب پای او به پرونده ای خاص باز می شود; زیر نظر گرفتن پیرمردی که تازه از زندان آزاد شده و احتمال می رود که درصدد آسیب رساندن به فرزندش باشد...

ارواح

آبی (آقای بلو) یک کارآگاه جوان است که به تازگی و پس از بازنشست شدن استادش (قهوه ای) خودش به صورت مستقل به کار مشغول است. روزی مردی به نام سفید با او ملاقات می کند و از او می خواهد که فردی به نام سیاه را تحت نظر بگیرد. او می بایست جهت این کار در ساختمان روبرویی آپارتمان سیاه که قبلاً توسط سفید اجاره شده است مستقر شود و به صورت دایم سیاه را زیر نظر بگیرد و به صورت هفتگی از طریق پست گزارش بدهد و از همین طریق نیز دستمزدش را دریافت نماید.

سیاه ظاهراً یک نویسنده است و بیشتر اوقاتش را به مطالعه و نوشتن می گذراند و گاهی هم پیاده روی می کند. آبی از علت و هدف ماموریتش آگاه نیست و در ذهنش به داستان پردازی و حدس و گمان می پردازد. بدین ترتیب پای آبی به پرونده ای باز می شود که زندگیش را تحت تاثیر قرار می دهد...

اتاق در بسته

راوی داستان یک مقاله نویس معمولی است و ظاهراً در کودکی دوستی به نام فنشاو داشته است که این شخص علاوه بر نابغه بودن , خصوصیات عجیب و غریبی داشته است. در ابتدای داستان راوی نامه ای از سوفی فنشاو دریافت می کند که در آن نامه سوفی خبر از ناپدید شدن شش ماهه همسرش می دهد. پلیس و حتی کارآگاه خصوصی ای که برای پیداکردن او استخدام کرده اند ردی از او نیافته اند و حتی آن کارآگاه (کارآگاهی به نام کوئین) مفقود شده است.از نظر سوفی, همسرش مرده است و او لازم می داند که در مورد موضوع مهمی با راوی ملاقات کند.

موضوع از این قرار است که فنشاو دست نوشته هایی دارد(سه رمان و چند نمایشنامه و چند مجموعه شعر و...) که قبلاً به همسرش سفارش کرده که برای چاپ آنها می تواند با راوی تماس بگیرد. راوی کتاب ها را می خواند و با توجه به معرکه بودن آنها را به ناشر می سپرد و همه چیز به خوبی پیش می رود تا این که پس از چاپ و شهرت اولین اثر, نامه ای از فنشاو به راوی می رسد و... و بدین ترتیب پای راوی به ماجراهایی باز می شود که مسیر زندگی او را تغییر می دهد...

نقاط مشترک سه داستان

راوی در گانه سوم! در جایی ذکر می کند که: همه داستان به آنچه در آخر اتفاق افتاد بستگی دارد و اگر آخر قضیه را در درونم نگاه نداشته بودم نمی توانستم این کتاب را شروع کنم. همین ماجرا در مورد دو کتاب پیش از این هم, شهر شیشه ای و ارواح حقیقت دارد. بالاخره این سه داستان یکی می شوند, اما هر کدام نشان دهنده مراحل مختلف چیزی اند که در مورد آن نوشته شده اند. که در قسمت بعدی در راستای همین چیز تلاش خواهم کرد.

اما عجالتاً به چند نقطه مشترک اشاره می کنم:

1- در هر سه داستان شخصیت اصلی به دنبال حل یک معما هستند, معمایی که معمولاً صورت مسئله مشخصی ندارد!

2- شخصیت های اصلی یا کارآگاه هستند یا نویسنده ای که در نقش کارآگاه ظاهر می شود و همه هم به نوعی زندانی پرونده هایشان می شوند. در هر حال به قول استر در همین کتاب داستان برای کسی اتفاق می افتد که قادر به نقل آن باشد.

3- شانس و رویدادهای تصادفی نقش عمده ای در سرنوشت شخصیت ها دارد.

4- بحث هویت (خود) و تغییرات آن درونمایه اصلی هر سه داستان است, به خصوص تاثیر شخصیت زیر نظر گرفته شده بر شخصیت زیر نظر گیرنده. 

ادامه دارد!  لینک قسمت دوم: اینجا ؛ لینک قسمت سوم : اینجا

***

پ ن 1: گزارش یک آدم ربایی را شروع کردم و چون مرتکب اشتباهی شده بودم برگشتم از اول! اگر کسی خواست بخواند حتماً چند برگ کاغذ لای کتاب بگذارد و اسامی را بنویسد و شرحی و... چون تعدد اسامی بالاست... مارکز است دیگر!

پ ن 2: بعد از اتمام مطالب سه گانه در مورد "بیشعوری" خواهم نوشت.

پ ن 3: بعد از مارکز سراغ دورنمات و کتاب سوءظن خواهم رفت.

پ ن 4: البته بعد از اتمام مطالب سه گانه , پستی در مورد "ته قضیه" خواهم داشت. شک نکنید!

پ ن 5: همش وعده همش وعید!!

پ ن 6: نمره سه‌گانه از نگاه من 4.1 است (در سایت گودریدز و آمازون 3.9)

درخت انجیر معابد(2) احمد محمود

چهارشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1390

قسمت دوم

سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

.

همانگونه که در قسمت قبل اشاره شد یکی از درونمایه های داستان بحث اعتقادات و تاثیر آن بر زندگی مردم جامعه داستان است که به نظر من می تواند تحت عنوان "خرافات" جمع بندی شود. خرافه در لغت به معنی سخن بیهوده و یاوه است و به طور کلی به هر عقیده غیر عقلانی و بدون پایه و اساس اطلاق می شود (البته این موضوع از نظر زمانی و مکانی نسبی است: مثلاً در کشور فرانسه و چند قرن قبل ادعای ژاندارک مبنی بر شنیدن صدای فرشتگان مورد پذیرش اکثریت قرار می گرفت اما اگر الان کسی چنین ادعایی داشته باشد راهی تیمارستان می شود!). این عقاید بیشتر به امور ماورای طبیعت مربوط می شود و لذا پای دین و جادو نیز به میان می آید.

چرا خرافه شکل می گیرد؟

انسانهای اولیه به صورت مداوم با حوادثی مواجه می شدند که قدرت تبیین منطقی آن را نداشتند (مثلاً کسوف و خسوف یا حتی طوفان و...) و علاوه بر آن نه کنترلی روی آنها داشتند و نه می توانستند جهت تغییر و بهبود شرایط اقدامی انجام بدهند (مثلاً بیماریها) و به نوعی در برابر خطرات بی دفاع بودند. در چنین شرایطی به تبیین های غیرمنطقی که بیشتر مبتنی بر حضور امور ماوراء الطبیعه بود متوسل می شدند. وقتی زمینه آماده باشد و همزمان آدمهای خاص (با قدرت تخیل بالا و بیان مورد پذیرش!) نیز حضور داشته باشند , داستانها شکل می گیرد.

در حال حاضر (انسانهای غیر اولیه!) نیز وضع چندان فرقی نکرده است و هنوز برخی آدمیان قدرت تبیین منطقی امور را ندارند و مشکلاتی نظیر فقر و بیکاری و بیماری و البته جهل و ... هنوز زمینه پایداری خرافات پیشین و بروز خرافات جدید را پدید می آورد. لذا انتظار اینکه با پیشرفت علم و ظهور تفسیرهای منطقی بساط خرافات پیشین به صورت کامل برچیده شود , برآورده نشده است.

واقعیت این است که هم اشکال ابتدایی (مثل همین درخت انجیر) و هم اشکال پیچیده (در قالب ادیان و...) هنوز حضور دارند و اتفاقاً در جوامع سنتی نقش اساسی در زندگی اجتماعی دارند. این امر می تواند به کارکردهایی که دارند (به هر نحو- درست یا غلط) مرتبط باشد. کارکردهایی نظیر آرامش بخشی و کاهش اضطرابات درونی, ایجاد همبستگی, تحمل مصائب , هویت بخشی , نوید آینده بهتر و...

درخت انجیر معابد

در مورد شروع افسانه درخت و تبدیل آن به نوعی توتم (انواع حیوانات یا گیاهانی که گمان می رود دارای قدرت فوق طبیعی هستند) اشاره شد که چگونه از یک روایتی که صحت آن محل تردید بود یک اعتقاد شکل گرفت. بعد از ورود اسفندیارخان دیدیم که چگونه با توجه به خصلت مردمداری او اعتقاد به درخت رسمیتی یافت و چه بسا توجه افراد تحصیلکرده به آن نیز موجب رونق آن شد. دنباله رو عوام شدن آفتی است که عواقب بدی دارد. در همین زمینه افسانه در حالت خواب توصیه های مرحوم اسفندیارخان را در این خصوص می شنود:

مواظب علمدار باش. مردم حرمتش دارن! یعنی حرمت درخت انجیر معابد دارن. درست که ی باغبان بیشتر نیست ولی متولی درخت انجیرم هست ـ پدر بر پدر! انجیر معابدم یک درخت بی ثمره ولی با حرف و حدیث و حکایاتی که از علمدار اول به ذهن و دل مردم نشسته و روز به روزم بیشتر و بیشتر میشه دیگه ی درخت مثل همه ی درختای دیگه نیست! حالا دیگه تبدیل شده به نشانه ای از قدرت و اعتقاد مردم! پس هم باید حرمت علمدار داشته باشی و هم حرمت خود درخت!

و می بینیم که در آینده علمدار چگونه حرمت خانواده را نگه می دارد! یارب مباد آنکه گدا معتبر شود!

بعد از ورود مهران و شروع دوران باصطلاح مدرن, زمانی است که اعتقاد به درخت حالت نهادی پیدا می کند, چرا که بعد از اینکه مهران متوجه می شود برای ساختمان سازی نمی تواند روی آن تیکه مربوط به درخت حساب کند, برای حسن شهرت خودش اقدام به ساخت بنای زیارت می کند و خانه ای برای علمدار می سازد و خلاصه با دادن این باج سرگرم کار خودش می شود و دیگر کاری به کار درخت ندارد, غافل از اینکه اعتقادات خرافی را حتی اگر ما کاری به کارشان نداشته باشیم روزی خواهد رسید که آنها با ما کار خواهند داشت! اتفاقاً حسن خوب (!) انتخاب این درخت, همین موضوع پیش روندگی ریشه هاست که می تواند در صورت مطلوب بودن شرایط گسترش پیدا کند, که دقیقاً خصلت عقاید خرافی را به خوبی نشان می دهد.

در این دوره داستانسرایی های متعددی در باب معجزات درخت مطرح می شود و به قول فرامرز زندگی اجتماعی مردم شکل خاصی داره یعنی – کافیه تو ادعا کنی – اکثریت بی چون و چرا قبول می کنن... در این دوره تشریفات آیینی (شعایر) شکل می گیرد و گسترش می یابد. نکته مهم دیگر اشراف متولیان و قدرتهای حامی اعتقادات خرافی بر پوچ بودن آن است که به تصریح و به تلویح در داستان ذکر می شود که ملهم از واقعیتی خارجی است. وقتی علمدار چهارم در حال موت است و پسرش هم چند سالی است که قهر کرده و از شهر رفته است علمدار اینگونه درددل می کند:

چرا اینقدر عقل نداره که بفهمه زیارتگاهو نباید از دست بده؟ چرا لگد به بخت خودش و زحمت و خدمت و حرمت پدر اندر پدرش میزنه؟ کاش اینقدر شعور داشت و می فهمید که نباید این قدرت به دست غریبه بیفته!

و وقتی با واسطه یکی از همین قدرتها پسر به بالین پدر می آید او چنین توصیه می کند:

این قدرت را بشناس! نگذار از دست برود ـ زیارتگاه را به تو می سپارم ـ همینطور که مرحوم پدرم ـ علمدار سوم ـ سپردش به من ـ اگر حرمتش را داشته باشی قدرت عظیم بی انتهایی ست که سلاطین را هم به خضوع وامی دارد.

خلاصه این که اگرچه بزرگان توجهشان به درخت از باب قدرت و منفعت است اما عوام اعتقادی بی پیرایه دارند که در این زمینه مورد مصطفی پسر رمضان که به نوعی فلج دچار است و لنگ می زند قابل توجه است: مدام نذرش می کنند و... در قسمتی از داستان او را به بهداری می برند و بعد از مقداری دوا درمان و فیزیوتراپی اوضاعش رو به بهبود می گذارد حالا ببینید ننه مصطفی در جواب احوالپرسی چه می گوید:

- شکر خدا یه قدری بهتر شده

- یعنی دیگه نذر درخت نمیکنی؟

- چرا , هرچی به جای خودش! مخصوصاً ئی ساقه شرقی! از وقتی نذرش کردم, راه بهداریه گذاشت پیش پام!

همین خانواده در جای دیگر که وضعیت مصطفی خیلی خوب شده است با عمه تاجی روبرو می شوند:

بابای مصطفی: اگه به حرف ننه مصطفی رفته بودم, هنوز تا هنوز باید می بردمش پای درخت لور , رو پتو میخواباندیمش و نذر و نیاز می کردیم!

تاج الملوک: هرچیزی به جای خودش هم اون لازمه هم این!

ننه مصطفی: منم همینه میگم! اگر ئو نذر و نیازا نبود که بهداری با چارتا قرص و چار دفعه مشت و مال, کاری از دستش نمی ئومد!

اعتقاد به این خرافات ارتباطی با هوش و ذکاوت ندارد:

عمه تاجی با این همه هوش و ذکاوت, با کمال صدق و صفا, نذر یه درخت و یه مجسمه سنگی میکنه و بعدشم میره با اشک و آه و زاری نذرش ادا می کنه... انگار خرافات واقعاً علاج ناپذیره! – پدر هم زمین وقف درخت کرد...

و ارتباطی با سطح تحصیلات ندارد:

]اشاره به دکتر جمیل[ ...تحصیلات عالی هم که داره – هه! آخر مرتیکه ه ه ه اگر پلاک خانه ت را بذاری 13 آسمان به زمین میاد؟... نه! از دست تحصیلات م کاری بر نمیاد – عقل ، تفکر ، شناخت – چیزی که ما نداریم – چیزی که پیش پای احساس و عاطفه قربانی شده !... پروفسورم که باشی همینه! اتوپیای ما با دعا و زاری و التماس بنا میشه! عاشق م که میشیم نعل میذاریم تو آتیش تا معشوق سراسیمه خودش بیاد تو بغلمان... به شکارم شیرم که بریم اسلحه لازم نداریم ...  

هرچی م درماندگی و نکبت و ادبار بیشتر باشد, اعتقاد هم به این چیزا بیشتر میشه! صدبار فال میگیریم یکیش درست درنمیاد بازم میگیریم... رفته تو خونمان!

***

تا اینجای داستان ماهیت درخت و اعتقادات خرافی به خوبی نشان داده شده است و از این نظر داستان کامل است. اما فصل ششم و ورود مرد سبزچشم گرچه از نظر روایی کمی توی ذوق می زند اما درس آموزیش کم از تاریخ خوانی نیست! اینها حرفهایی است که به نظرم روی دل نویسنده مانده است و حاضر شده است حتی به قیمت خدشه وارد شدن به روند داستان آنها را به نوعی بیان کند (از قضا این هم آخرین اثر احمد محمود است).

بعد از گذشت چند سال از فعالیت مدارس و کتابخانه و بهداری و... به نظر می رسد تنور اعتقادات کمی سرد شده است, اما ورود سبزچشم نشان می دهد که آتش زیر خاکستر بوده است و این بار با هوشمندی ویرانگری که این شخص دارد, اعتقادات درختی وارد فاز انقلابی می شود و همه امور را فلج می سازد. او با هویت بخشی به نسل جوان بی هویت , آنها را به سطحی می رساند که حتی حاضرند خون خود را نثار ایمانشان کنند.

خاندان اسفندیارخان مثل دودمان قاجار می مانند و سرآخر چیزی از قدرت و ثروت برایشان باقی نمانده! اشرافیت سنتی که مضمحل شده است و جایگزینش مهرانی است که روزی جیره خوار آنها بود و حالا طی یک کودتای ازدواجاتی قدرت را در دست گرفته است. مهران مثل پهلوی ها می ماند! افکار مدرن دارد و می خواهد ملک را از حالت ملک اربابی و عمارت کلاه فرنگی به حالت یک شهرک تغییر دهد و باصطلاح مدرن کند. از نظر او با ساختن خانه های مدرن و مدرسه و سینما و بهداری و... ملک مدرن می شود, غافل از آنکه تا وقتی نحوه فکر کردن تغییر نکند چیزی تغییر نمی کند و این تغییرات باصطلاح روبنایی با بادی زیرورو می شود که می بینیم همین بادی که از طرف درخت انجیر وزیدن می گیرد همه رشته ها را پنبه می کند.

مهران در ابتدا می خواهد درخت را ریشه کن کند اما دلیلش برای این کار از زاویه کار فرهنگی نیست ولذا با یک باج دادن بی خیال موضوع می شود و همزیستی مسالمت آمیز را در پیش می گیرد. او هم قدرت اعتقادات مردم را دست کم گرفته بود. درست است که اعتقادات درختی بعد از ورود مدرنیته کمی سست شده است (درخت و متولیانش حالت رسمی و حکومتی گرفته اند که این هم بی تاثیر نیست) اما وقتی مرد سبزچشم! وارد می شود روح تازه ای به این کالبد می دمد و همه دست اندرکاران رسمی و... با دیدن اوضاع پشت مرد سبزچشم قرار می گیرند و ائتلاف فراگیر شکل می گیرد! اتفاقاً در فصل ششم می بینیم زمینه برای رشد سرطانی درخت بیش از هر زمان دیگر فراهم است و این زمینه را همان "مدرنیسم منهای تحول فرهنگی" پدید آورده است.

دورکهایم می گوید: دین تنها یک رشته احساسات و اعمال نیست, بلکه در واقع نحوه اندیشیدن افراد را در فرهنگ های سنتی مشروط می کند.

و این نظر فوئرباخ هم قابل توجه است که: دین عبارت است از عقاید و ارزشهایی که به وسیله انسانها در تکامل فرهنگیشان به وجود آمده , اما اشتباهاً به نیروهای الهی یا خدایان نسبت داده شده است. از آنجا که انسانها تاریخ خود را کاملاً درک نمی کنند , معمولاً ارزشها و هنجارهایی را که به طور اجتماعی ایجاد شده اند به اعمال خدایان نسبت می دهند... مادام که ما ماهیت نمادهای دینی ای را که خودمان ایجاد کرده ایم درک نمی کنیم, محکوم هستیم که اسیر نیروهای تاریخ که توانایی کنترل آنها را نداریم باشیم.

***

این کتاب آخرین اثر زنده یاد احمد محمود است که انتشارات معین در سال 1379 آن را در 1038 صفحه به چاپ رسانده است.(کتاب من: چاپ سوم سال 1380 در تیراژ 3300 نسخه و به قیمت 5000 تومان)

.

پ ن 1: مطالب بعدی به ترتیب در مورد "قاضی و جلادش" اثر فردریش دورنمات و "منطقه مصیبت زده (شهر)" اثر جی جی بالارد خواهد بود.

پ ن 2: کتابی که شروع خواهم کرد "مرگ در آند" از یوسا است.

پ ن 3: نام وبلاگ تاریخ خوانی با توجه به آرای دوستان به "درنگ" تغییر خواهد کرد.

پ ن 4: لینک قسمت اول اینجا

پ ن 5: نمره این کتاب 3.6 از 5 است.

درخت انجیر معابد (1) احمد محمود

شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390

 

... از تنها چیزی که همه خلایق راضی هستن همین عقل ِ که یقین دارند از روز ازل سهمشان ِتمام و کمال گرفتن و یِ چیزی م بیشتر ...

قسمت اول

داستان در یکی از مناطق جنوبی ایران (احتمالاً اهواز) و در نیمه اول قرن حاضر جریان دارد. اسفندیارخان اربابی است که برای رضایت همسر جوانش (با اختلاف سنی بیش از 20 سال) باغچه ای! به وسعت 60 هزار متر می خرد و می خواهد در آن عمارت کلاه فرنگی و... بسازد.از قضا در محوطه این باغ درخت انجیری وجود دارد که از نظر مردم محلی خصلتی مقدس دارد و مورد توجه عوام است. درخت انجیر معابد (درخت لور یا لیل ) درختی پیش رونده است که در صورت تماس شاخه ها با زمین و مناسب بودن محیط, شاخه مذکور ریشه می دواند و تبدیل به تنه می شود و بدینسان گسترش می یابد. این درخت احتمالاً خاستگاهی هندی دارد و در داستان ما نیز کسی نمی داند این درخت از کجا آمده است , می گویند شاید چند نسل قبل توسط مردی بنگالی به آن منطقه وارد شده است.

عمارت موردنظر اسفندیارخان که معمار نقشه پی آن را با گچ روی زمین مشخص کرده است, با محل رویش درخت تداخل دارد و بدین سبب مردم محل جمع می شوند و راهپیمایی سکوت! برگزار می نمایند و پس از اطلاع خان از چرایی حضور مردم , او محل عمارت را تغییر می دهد و ضمناً دستور می دهد که دور درخت را نیز نرده بکشند (باصطلاح حریم برایش مشخص می کند و رسمیتی به آن می دهد) و البته بعداً 500 متر زمین هم وقفش می کند و در برهه ای نیز, هنگام مبارزات انتخاباتی مجلس قصد استفاده از قدرت معنوی آن را نیز دارد.

داستان تشکیل شده است از روایت فراز و فرود خانواده اسفندیار آذرپاد و روایت درخت انجیر و تکامل آن که البته این دو با هم عجین شده اند. داستان با اسباب کشی عمه تاج الملوک (خواهر اسفندیار) از عمارت و نقل مکان او به دو اتاق کوچک اجاره ای که مشرف به باغ مذکور است, شروع می شود. عمه تاجی می خواهد جایی باشد که خراب شدن عمارت و افتادن درخت سرو باغ برادر را ببیند. دو سه سال قبل از این , برادرش از دنیا می رود و بیوه جوان برادر (افسانه) خیلی زود با یکی از وکلای جوان دم و دستگاه اسفندیارخان به نام مهران ازدواج می کند. فرزندان (فرامرز و فرزانه و کیوان) نسبت به این ازدواج طبیعتاً دیدی منفی دارند و هرکدام به نوعی واکنش نشان می دهند. فرامرز طی فرایندی خاص به دام اعتیاد می افتد و فرزانه خودکشی می کند و کیوان ترک دیار می کند. مهران که احتمالاً هدفمند وارد خانواده شده است به تدریج و پس از مرگ افسانه صاحب همه اموال اسفندیارخان می شود. در ابتدای داستان او می خواهد با خراب نمودن عمارت و باغ ,شهرکی مدرن که متشکل از آپارتمانهای متعدد و مدرسه و درمانگاه و سینما و تعاونی و... است را در آنجا بسازد. از قضا نقشه شهرک مهران هم با درخت انجیر تداخل دارد و کوشش او برای راضی کردن مردم از طریق قربانی گاو و گوسفند (برای رفع بدیمنی ناشی از قطع درخت) به جایی نمی رسد و بلکه با توجه به شلوغ شدن اوضاع (این بار خبری از سکوت نیست), مجبور می شود که علاوه بر حفظ درخت , جهت آرام نمودن فضا و به دست آوردن دل مردم, اقدام به ساخت بنا برای درخت می نماید (باصطلاح گنبد و بارگاه و محل اسکان متولیان و...).

داستان حاوی فلاش بک های متعددی است که به وسیله آن گذشته این خاندان و گذشته درخت انجیر را از آن طریق روایت می کند: خاطراتی که به ذهن عمه یا فرامرز می رسد و یا خاطرات فرزانه که فرامرز از روی دفترچه خاطراتش می خواند. شخصیت اصلی داستان , فرامرز است که همه کوشش او در راستای رسیدن به قدرت است تا بتواند حق از دست رفته خودش را پس بگیرد و انتقام خانواده بدفرجامش را از مسبب این ادبار که بزعم خودش مهران است, بگیرد. او در پنج فصل اول همواره به دنبال رسیدن به ثروت است چرا که منشاء قدرت را در ثروت می داند. او دست به هر کاری می زند و اساساً با توجه به حق بودن هدفش معتقد است که می تواند از هر راه و وسیله ای جهت نیل به آن هدف استفاده کند. او فردی بااحساس و بااستعداد و باهوش است که متاسفانه به دلیل از دست دادن پدر در سن 17 سالگی و ازدواج آنچنانی مادرش و  اقدامات نسنجیده و خام دستانه خودش به دام اعتیاد می افتد و استعدادش را به راه هرز می فرستد.

در کنار فرامرز , عمه تاج الملوک شخصیت دوم داستان است. او در جوانی هنگامی که در شرف ازدواج موفقی بوده است , متوجه بیماری پیسی خودش می شود و ناچاراً نامزدی اش را به هم می زند و همه عمر مجرد می ماند و دشمنی عجیبی نسبت به مردان دارد و با نفوذی که روی دختران جوان داستان دارد می کوشد این حالت سادیستی خود نسبت به مردان را ارضا نماید که البته منجر به بدبختی آنها نیز می گردد (گناه مردان در قضیه تاج الملوک چه بود؟ دلیل نفرت او کمی مبهم است: اگر مردا را سر تا پا طلا بگیرن بازم آشغالن! البته برادر و برادرزاده هایش مستثنی هستند!). تاج الملوک علیرغم تحصیلکرده بودن از معتقدین درخت است.

در کنار این دو شخصیت اصلی , شخصیت های متعددی در این داستان دراز که آخرین اثر نویسنده فقید است حضور دارند که در اینجا برای اتصال به بخش بعدی مطلب باید به "علمدار" اشاره کنم.

علمدار لقب کسی است که وظیفه رسیدگی به درخت را دارد و باصطلاح متولی آن است. ذکرها را به جا می آورد و شمع و عود می فروشد و نذر ها را اجرا می کند و از این جور امور... در ابتدای داستان (زمان حال ابتدای داستان) علمدار پنجم حضور دارد که نسل اندر نسل این کار را برعهده داشته اند. علمدار اول یکی از باغبانان این ملک بوده است که البته ذهن خلاق و خیالپردازی داشته است (به قولی اهل تجربه بوده است!) ریشه اعتقادات موجود به تعاریفی که او در مورد خواب هایش و البته تجارب بیداری هایش ,برای دیگران نموده است برمی گردد. او تعریف می کند که در شبی فلان می شود و بهمان و اینا! و فردایش وقتی یکی از ساقه های درخت را قطع می کنند از آن خون جاری می شود و هرچه قربانی می کنند افاقه نمی کند و خون بر روی زمین جاری می شود و همه خوفیده بودند که ناگهان مرد سیاهپوشی می آید و چنین می کند و چنان و اذکاری می گوید (یکی ار نقاط قوت داستان همین اذکار بی معنی است: پانچا پامارا اسورا هگاگا و...) و همه مردمی که آنجا بودند آن اذکار را تکرار می کنند (... هیچ کس از کلام مرد سیاهپوش سردرنمی آورد. هیچ کس از هیچ کسی معنی کلام آواز مرد بلند بالا را نمی پرسد...) و بعد خون قطع می شود و آن سال , بعد از هفت سال سیاه بهار, بهار سبز آمده است. درختان سه بار شکوفه کرده اند و سه بار ثمر داده اند- بهار و تابستان و پاییز , و میش ها همه سه قلو زاییده اند. شیر گاوها برکت کرده است و بیماران- همه – شفا یافته اند. این روایتی است که علمدار اول برای پسرش تعریف نموده است و او برای پسرش که علمدار سوم بوده است و این سومی کسی است که این روایت را روی کاغذ آورده است و ثبت نموده است و در زمان پنجمی و به کمک مهران این روایت روی لوحی برنجی ثبت و جایی در بارگاه نصب شده است.

داستان با محوریت تلاش های فرامرز به پیش می رود تا ... !

***

در این رمان بلند نویسنده شرایط اجتماعی را بخوبی شرح می دهد و معضلاتی نظیر بیکاری , اعتیاد, فقر, جهل و بیسوادی, خرافات و... را نشان می دهد. در قسمت بعد سعی خواهد شد که به یکی دو نکته محوری داستان از جمله مبحث خرافه نگاه دقیق تری شود.

اما در اینجا باید اشاره کنم که شاید سی چهل صفحه اول داستان کمی برای خواننده گنگ به نظر بیاید که این به خاطر آشنا نشدن خواننده به زبان و نحوه تعویض زمان داستان به وجود می آید , لذا محتمل است که برخی دوستان در شروع داستان دچار بی انگیزگی و توقف ناشی از سردرگمی و کم کششی گردند. پس از گذشتن از این مرحله و اخت شدن با زبان و زمان داستان خواندن داستان ساده می شود و اتفاقاً با کشش مناسبی که دارد شما را تا صفحه 1038 خواهد برد. احتمالاً بعد از پایان داستان اگر آن سی چهل صفحه اول را دوباره بخوانید متوجه می شوید که اتفاقاً این بخش از قشنگترین قسمتهای کتاب است.

نکته دیگر حجیم بودن کتاب است که می توانست کمتر از این باشد. بخشی از داستان که فرامرز به شهر دیگری (شهری خیالی به اسم گلشهر با مردمانی که فامیلیشان با گل شروع می شود) می رود می توانست نباشد یا خلاصه تر باشد. مثلاً مهندس وولف آمریکایی که در این بخش وارد می شود کلاً روی اعصاب است! زری خانم این بخش روی هوا باقی می ماند و یا سروان گل جالیز که از این بخش به بخش های بعدی می رود کمی داستان را از نظر من دچار اشکال می کند و توجیه حضورش در فصل آخر ثقیل و اصل حضورش نیز مایه دردسر است (که برای پرهیز از لوث شدن بازش نمی کنم!). فصل آخر اگر نبود مشکلی از لحاظ داستانی به وجود نمی آمد اما خوب نویسنده برای بیان برخی نظراتش به این فصل نیاز دارد ولی برخی از قسمتهای این فصل که حالت سورئال پیدا می کند برای من نچسب بود چرا که 1000 صفحه در فضای رئال جلو آمده ایم و به یکباره ... . علاوه بر این برخی همانندسازی های تاریخی کمی توی ذوق می زند (البته خیلی کم) و البته همینجا باید به هنرمندی نویسنده در ابراز نظرش در همین فصل ششم و نحوه رد شدنش از ایست بازرسی های احتمالی مسیر نشر اذعان نمود و به متولیان امر (همان ایست بازرسی ها) که علیرغم برخی صراحت ها اجازه عبور داده اند نیز تبریک گفت (یا ندیده اند یا چشم بسته اند به هر حال...).

در کل از خواندن این رمان رضایت دارم. لذت بردم و آن را نسبت به برخی هم حجم های قبلی  که در همین وبلاگ معرفی نموده ام ترجیح می دهم (خداییش قیاس حجمی دیده بودید؟!).

..................................................................

پ ن 1: لینک قسمت دوم اینجا

پ ن 2: نمره کتاب از نگاه من  3.6 از 5 است.

( تعداد کل: 13 )
   1       2       3    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل