X
تبلیغات
رایتل

شیدایی لول. و. اشتاین مارگریت دوراس

سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389


   الان که این مطلب را می نویسم مدت زیادی از زمان مطالعه این کتاب می گذرد. در کاغذ کوتاهی که نظر خودم را در مورد کتاب بعد از مطالعه نوشته ام اینگونه درج شده است:

(...نتوانستم با داستان احساس نزدیکی کنم ...شخصیت اصلی داستان برایم قابل شناخت نیست...لذتی از خواندن کتاب نبردم....اگر در عنوان به جای شیدایی از کلمه سردرگمی استفاده می شد بهتر بود...از اینکه در میان 1001 رمانی است که باید قبل از مرگ خواند تعجب کرده ام البته نه به اندازه "در قند هندوانه"!!!.....)

و البته پاره ای زیاده روی ها که دچار خود سانسوری شد.

وقتی در مورد نظر خوانندگان این کتاب در اینترنت جستجو کردم نظرات مثبت زیادی دیدم که به خودم شک کردم! خواستم دوباره دست بگیرم ولی حسی که بعد از خوندنش بهم دست داده بود اومد سراغم و دیدم اگه الان بخونم باز هم نتیجه همون میشه پس می گذارم برای بعد! بعد از خواندن "نایب کنسول" و "عاشق" از همین نویسنده که هر سه را یک جا خریده بودم!

البته نقدها و معرفی های جالبی هم پیدا کردم ولی اکثرشون تکراری و به قول یکی از همون دوستان به درد هر کتابی می خوره....یه مطلب هم بود که خیلی برام جالب بود : گفته بود که برای چندمین بار در یک هفته گذشته این کتاب رو می خونه و ....احساس همذات پنداری وحشتناکی با لول داره و ....تا اینجاش طبیعی بود اما وقتی چشمم به پست بعدی وبلاگش افتاد چشمام گرد شد :

" سالروز شهادت استاد مطهری است. بزرگ مردی که تمام زندگی علمی و فکری‌ام را به او مدیونم....."

خداییش این رو با اون نتونستم جمع بکنم که به احتمال زیاد از کج فهمی منه و یا به احتمال کم به خصلت ما ایرانی ها بر می گرده که خیلی به جمع اضداد علاقه داریم...برای همین من این کتاب را حتماٌ دوباره می خوانم و این صفحه را ویرایش خواهم کرد البته نه در کوتاه مدت.

اجمالاٌ بگم داستان در مورد زنی است(لول) که در یک ماجرای عشقی در عنفوان جوانی شکست می خوره و البته ضربه روحی شدید (کلاٌ این شخصیت در یک حالت بین خیال و واقعیت سیر می کنه که زیاد قابل تفکیک نیست و به نظرم نویسنده می خواد همون بلایی که سر لول آورده سر خواننده هم بیاره و بین واقعیت و خیال سردرگمش کنه )و بعد ازدواج می کند (عجب خوش شانسی بوده!) و مدتها از اون شهر دور میشه و بعد با شوهرش و بچه هاش برمی گرده به اون شهر و دوست قدیمیش تاتیانا رو پیدا می کنه که ازدواج کرده و از طریق دوست و همکار شوهرش به شوهرش خیانت می کنه و لول هم میاد وسط و... البته به خاطر اون قضیه استاد مطهری فکر نکنید طرف میاد وسط میگه دختر این کار رو نکن اخلاقی نیست !! نه برید بقیشو توی کتاب بخونید که هر کتابی شاید ارزش یک بار خوندن را داشته باشد.

البته فکر می کنم اهمیت داستان به قصه اون نیست که اجمالاٌ به اون اشاره کردم . به نظر من اهمیتش در شکل روایت داستانه که خیلی خاصه و کمی آدم رو گیج می کنه به این صورت که راوی قصه که تا اواسط داستان ناشناسه و از اطلاعات اشخاص دیگر در کار روایت استفاده می کنه و البته تجزیه و تحلیل خودش را هم داخل داستان می کنه اما بعد از اواسط شما می فهمید که راوی خودش یکی از شخصیت های داستانه و بعضی وقتها هم نویسنده شما رو در مورد راوی سرکار میگذاره که از این کارش خوشم اومد . بد نیست که نویسنده حرفش رو مستقیم توی چشم آدم فرو نکنه ولی به شرط آنکه حرفی باشه! (البته نویسنده هم ادعایی در این زمینه نداره)

 به هر حال من هم جزء بچه های انقلاب و جنگم و شاید زیادی به وجود پیام اهمیت می دهم . برای همین وقتی میکروفون میرسه دست یکی انتظار دارم که یه جایی توی صحبتاش بگه پیام من به ملت....حالا اگه هم مستقیم نگفت غیر مستقیم یه پیامی بفرسته!

ببخشید باز هم بین لحن محاوره ای و رسمی آونگ شدم.

همونطوری که در پست قبلی گفتم این کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند وجود داره و علاوه بر این کتاب دو کتاب دیگر دوراس که در بالا بهشون اشاره کردم توی این لیست قرار گرفته است و کلاٌ دوراس طرفداران خوفی داره !

 

پی نوشت: این کتاب را آقای قاسم روئین ترجمه و انتشارات نیلوفر آن را منتشر نموده است.

پ ن 2: نمره کتاب 2.5 از 5 می‌باشد.

کوری ژوزه ساراماگو

یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389

  

اگر می توانید ببینید , نگاه کنید , اگر می توانید نگاه کنید , مشاهده کنید.

بعد از یک تغییر و دگرگونی در نظم اجتماعی یا تغییر یکی از خصوصیات انسان یا دگرگونی موقعیت انسانی, انسانها چگونه عمل می کنند؟ ساراماگو در این داستان استادانه چنین وضعیتی را بررسی می کند.

در یک شهر , در زمان و مکان نامشخص مردی در هنگام رانندگی در پشت چراغ راهنمایی به صورت ناگهانی کور می شود. مرد دیگری به او کمک می کند تا به خانه خود بازگردد و در عوض ماشین او را می دزدد. مرد کور به همراه همسرش به نزد دکتر می رود ولی دکتر هرچه بررسی می کند علت کوری را تشخیص نمی دهد . فردای آن روز دکتر نیز کور می شود و به ترتیب کسانی که با این افراد در ارتباط بوده اند کور می شوند. در ابتدا دولت افرادی که کور شده اند و افرادی که  با آنها ارتباط داشته اند (و البته زن دکتر که خود را به کوری زده است تا همراه شوهرش باشد) را در یک تیمارستان متروک قرنطینه می کند و بالطبع یک وضعیت بدوی و بدون سازماندهی و بی قانون در آنجا پدید می آید. با ورود دسته ای جدید از کورها که افرادی شرور می باشند شکل جامعه تغییر می کند و آنها با در دست گرفتن کنترل منابع حیاتی نظیر غذا حاکم بر جان و مال و ناموس همه افراد می شوند و یک وضعیت دیکتاتوری خفن ! به وجود می آید و جماعت هم مجبورند یکی یکی به خواسته های آنها تن دهند و به قول یکی از شخصیت ها :"از تمام پله های تحقیر یکی یکی پایین رفتیم تا آنکه به خفت محض افتادیم."

شخصیت ها در این داستان اسم ندارند و همه با نشانه هایشان شناخته می شوند: مردی که اول کور شد, زن مردی که اول کور شد,  مرد ماشین دزد, دکتر و زن دکتر , دختری که عینک دودی داشت و پسرک لوچ و ...و به قولی "وقتی همه کور باشند به اسم نیازی نیست."

کوری مورد نظر ساراماگو یک نوع کوری تمثیلی است  و بیشتر به استفاده یا عدم استفاده از عقل اشاره دارد:

" فکر نمی کنم ما کور شدیم , فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند." و خودش در جایی اشاره می کند " این کوری ... کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی‌کنیم".

در این پروسه موقعیت های متفاوتی پدید می آید که اعمال انسانها معانی متفاوتی پیدا می کند. نحوه برخورد آدم ها با یکدیگر در موقعیت های گوناگون به چالش کشیده می شود و خواننده را به تامل وامی دارد. چه چیز صحیح است و چه چیز اخلاقی است؟ اینها همه به موقعیت هایی ارتباط دارد که در آن هستیم (مثلاٌ صحنه استحمام زنان در بالکن در زیر باران که مثال ساده آن است و یا صحنه ای که افراد شرور برنامه استفاده خودشان از زنان موجود در بخش ها را اجرا می کنند و دادن غذا را منوط به این کار می کنند... دیالوگ های این بخش واقعاٌ کولاکه) در کل از این زاویه معتقد است که ملاک قطعی برای قضاوت اخلاقی وجود ندارد و فعلی که در شرایط  عادی غیر اخلاقی است در شرایطی دیگر نه تنها غیر اخلاقی نیست بلکه شجاعانه نیز هست.

و زیاد پرت نیست که یاد این شعر سهراب افتادم:

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود

منطق زنده پرواز دگرگون می شد

این کتاب در بین 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند جا نداره!! البته سه کتاب دیگر این نویسنده در آن لیست هست : "تاریخ محاصره لیسبون" و "سال مرگ ریکاردو ریس" و "مرد تکثیر شده".

به هر حال مطابق سلیقه من در این لیست قرار می گیرد و در عوض کتاب بعدی که معرفی می کنم از اون لیست خارج می شود! لیست خودمه دیگه اینقدر آزادی داریم دیگه! خدایا شکرت!

اگر نمی توانیم مثل آدم زندگی کنیم دست کم بکوشیم مثل حیوان زندگی نکنیم. 

 

پی نوشت: این کتاب توسط سه مترجم به فارسی برگردانده شده است (البته تا کنون و تا آنجایی که من اطلاع دارم!): 

خانم مینو مشیری     نشر علم 

آقای اسدالله امرایی   نشر مروارید 

آقای مهدی غبرایی   نشر مرکز

پ ن 2: نمره کتاب 4.5 از 5 می‌باشد.

برچسب‌ها: ساراماگو، کوری، عقل، اخلاق

سنگی بر گوری جلال آل احمد

یکشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1389

 

 

 

هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش

در یکی دو رفت و برگشت از خانه به محل کار با مترو کتاب رو خوندم و خیلی لذت بردم از نثر آل احمد و راحتی آن... جلال در این کتاب در مورد قضیه بچه دار نشدن خودش می نویسد و بدون هیچ ملاحظه ای! یکی از مواردی که لذت بردم همین شجاعتی بود که در بیان رفتار و افکار خصوصی خودش دارد مثل قسمتی که سفر مطالعاتی به اروپا را شرح می دهد. این امر برای ما که به انواع تظاهرات و ریاکاری ها آغشته شدیم جالبه...

فشار سنت ها بر دوش انسان حتی اگه روشنفکری مثل آل احمد باشد را در جای جای کتاب مشاهده می کنیم. مثل مواقعی که نا امیدانه تلاش می کند بچه دار نشدن را توجیه کند و یا فرار کند از آزمایشگاه ها و مطب ها وهمچنین از جملات کلیشه ای و از سر دلسوزی دیگران...و مدت زمان کوتاهی پس از آن به خانه اول باز می گردد دوباره آزمایشگاه و دکترها و....  

برخی عقاید مذهبی نسل های قبل هم بسیار قابل تامل است مثل بخش هایی که از خواهر مبتلا به سرطان سینه  صحبت می کند که به دلیل عقاید مذهبی حاضر به انجام عمل نمی شود و در عوض حاضر می شود که سرب گداخته بر روی سینه خود بگذارد! انسان ظرفیت های عجیبی دارد.

دو سه پاراگراف هم برای آشنایی بیشتر از کتاب :

"...بارها به امید فرج ... به سراغ آزمایشگاه ها رفته ام و در یک گوشه کثیف خلای تنگ و تاریکشان اسپرم را دعوت به نزول اجلال کرده ام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله که مبادا قلیای صابون نفس حیوانک ها را ببرد, با پاهایی که نای حرکت نداشته است , تا کنار میز میکروسکوپ دویده ام و شناگاه موقتی حضرات را همچون سر خولی هدیه به مختار به دکتر سپرده ام..."

"و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده ای را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده شما پناه بیاورد. پناه بیاورد به این گذشتگان و این ابدیت در هیچ و این سنت در خاک که تویی و پدرم و همه اجداد و همه تاریخ. من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم ... من اگر شده در یک جا و به اندازه یک تن نقطه ختام سنتم... و این همه چه واقعیت باشد چه دلخوشی  , من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست. و خواهم بست به این طریق در هر مفری را به این گذشته در هیچ و این سنت در خاک."

*****

پ ن: نمره کتاب 2.6 از 5 می باشد.

برای شروع

پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389

خیلی قبل تر ها وقتی نوجوان دبیرستانی بودم , امکانی پیش اومد که هر هفته به مخزن کتاب کتابخانه دانشکده ادبیات دسترسی داشته باشم و چه شیرین بود...یاد به وجود آورنده اون امکان به خیر... تلخی اما وقتی پیش اومد که دوستی از من معرفی چند کتاب رو طلب کرد و در میان خاطرات شیرین خود غرق شدم و کتاب هایی که لذت وافری برده بودم را معرفی می کردم در این میان به کتاب "کجا می روی" هنریک سینکیویچ رسیدم ولی هرچه به مغزم (با فرض وجودی آن البته!) فشار آوردم هیچ چیزی از داستان به یادم نیومد که نیومد الا همون لذتی که از اون برده بودم ! صحنه دردآوری بود و این نمایش چندین بار دیگه روی صحنه اومد ...اینگونه بود که به فکر اون افتادم که نوشتن خلاصه یا معرفی گونه ای از کتاب هایی که خوندم و می خونم رو در حد یکی دو صفحه مجدداٌ شروع کنم. گفتم مجدداٌ !؟ بله 15 سال قبل هم این کار رو شروع کردم و چند کتاب از جمله "گوشه نشینان آلتونا" و "شیطان و خدا" سارتر و "پابرهنه ها" زاهاریا استانکو و"خزه" هربر لوپوریه و ....رو نوشتم  ولی خوب زیاد ادامه پیدا نکرد و سال گذشته که قضیه سینکیویچ پیش اومد و تصمیم به نوشتن گرفتم هرچی دنبال این نوشته ها گشتم که در ادامه اون مطالب موارد جدید رو اضافه کنم پیدا نشد که نشد!.... بله رسم روزگار چنین است.

 به خاطر همین تصمیم گرفتم که این مطالب رو به صورت وبلاگ دربیارم که هم مثل قبلی ها ناپدید نشه و هم دیگران هم ببینند و از نظرات دوستان هم استفاده کنیم. همین تصمیم موجب شد که یک سال این قضیه عقب بیفته!! آخه از شما چه پنهون توی این یک سال دچار بازی تراوین شده بودم !!!

البته ممکن است که در کنار این مطالب , مطالب دیگری هم نوشته شود.

در مورد اسم وبلاگ هم به اولین مطلب معرفی کتاب مراجعه شود.

زنگبار یا دلیل آخر آلفرد آندرش

پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389


 

کل داستان در یک روز در یک شهر ساحلی بسیار کوچک در شمال آلمان اتفاق می افتد. زمان وقوع داستان سالهای ابتدایی روی کار آمدن نازی ها در آلمان است و هنوز جنگ جهانی شروع نشده است ولیکن جو خفقان علیه مخالفان  به خوبی قابل لمس است.

ترس‌ و اضطراب در سطر سطر داستان جریان دارد که احتمالاٌ با توجه به اینکه نویسنده در آن زمان عضو حزب کمونیست بوده و این فضاها را تجربه کرده به خوبی برای خواننده آن را قابل حس درآورده است. در کل رمان از زبان شخصیت های گوناگون, هیتلر و طرفدارانش "دیگران" خطاب می شوند. نویسنده در این داستان هر اندیشه جزم‌گرایی (هم نازیسم و هم کمونیسم و...) را به چالش می‌کشد و دنیای ایده آلش را به نوعی چنین آرزو می کند:
«ما در دنیایی زندگی خواهیم کرد که درآن پرچم‌ها همه کهنه پاره‌های مرده‌ای خواهند بود. بعدها زمانی، زمانی بسیار دور شاید، برسد که پرچم‌های تازه‌ای پیدا شود، پرچم‌های اصیل، ولی گمان می کنم که شاید بهتر باشد که دیگر هیچ پرچمی افراخته نشود. آیا ممکن است که آدم در دنیایی زندگی کند که درآن میله های پرچم خالی بمانند؟».

 داستان پنج شخصیت اصلی دارد که نویسنده به نوبت از زاویه نگاه آنها  و از طریق روایت درونیات آنها داستان را پیش می برد.

پسر : یک نوجوان 16 ساله که پدر خود را در دریا از دست داده است و شاگرد یک ماهیگیر بداخلاق است و تحت تاثیر شخصیت هاکلبری فین و خسته از امر و نهی بزرگترها می خواهد فرار کند. فرار به دلیل اینکه این شهر پدرش را از او گرفته (و احتمالاٌ می خواهد خاطره خوب پدر را هم از او بگیرد با بیان اینکه پدر به خاطر مستی در دریا غرق شد) و دوم اینکه اینجا خیلی سوت و کور است و دلیل آخر هم که بعد از کش و قوس به ذهنش می رسد وجود زنگبار (و یا دنیاهای دیگر) است.

"آدم باید از اینجا برود, اما باید به جایی هم برسد.پدر هم می خواست از اینجا فرار کنداما همه اش می رفت وسط دریا , بی هدف.وقتی آدم غیر از وسط دریا جایی نخواهد برود ناچار هر بار برمی گردد.پسر با خود می گفت آدم فقط وقتی می تواند از اینجا کنده شده باشد که آن طرف دریا به خشکی برسد"

گریگوری: از روشنفکران جوان عضو حزب کمونیست که علاوه بر اینکه اعتقاداتش به حزب سست شده است به خاطر خطراتی که تهدیدش می کند می خواهد فرار کند.

"چه بسا که خیانت او پیش از اینها شروع شده بود.شاید از همان ساعتی که ضمن گوش دادن به سخنرانی ای در آکادمی لنین ‌‌‌(مسکو) ناگهان احساس ملال کرده بود...آکادمی لنین به صومعه ای می مانست. نوآموزان اسم خود را انکار و اسم جدیدی اختیار می کردند...ضمن اینکه او در مسکو رموز پیروزی را می آموخت در برلین "دیگران" پیروز شده بودند..."

کنودسن: ماهیگیر بد اخلاق میانسال عضو حزب کمونیست که می خواهد فعالیت حزبی نکند و به زندگیش بپردازد (ایمانش به حزب ضعیف شده است).

(گریگور خطاب به کنودسن) "...تو رفیق جانت به لبت رسیده می خواهی توی سوراخ خودت بخزی و دلت خوش باشد که کمونیستی. ولی من می خواهم از سوراخ خودم بیرون بیایم و بروم جایی که آدم هنوز بتواند فکر کند.حالا هر جا که می خواهد باشد.فکر کنم به اینکه آیا هنوز اعتقاد به حزب معنایی دارد یا نه "...یا " او خود به جای اینکه مثل من پرچم را بیاندازد و فرار کند آن را پایین کشیده و به دقت تا کرده و در صندوقخانه گذاشته...هیچ پرچم تاکرده و در بقچه نهاده ای را نمی توان دوباره بالا کشید"

یودیت: دختر یهودی که برای حفظ جانش می بایست هر چه زودتر فرار کند.

"خودم هم نمی دانم که به چیزی اعتقاد دارم یا ندارم. به خدا چرا! اعتقاد دارم.اما تازه از چند سال پیش می دانم یهودی ام.بچه که بودم فکر می کردم آلمانی ام.اما مدتی است که می گویند یهودی ام"

هلاندر: کشیش جانباز! که یک پایش را سال‌های دور در جنگ با فرانسه از دست داده‌است در حال حاضر نیز ایمانش را تا حدی از دست داده است اما می خواهد یک مجسمه چوبی (راهب خواننده) را که نازی ها می خواهند از کلیسا ببرند را به نحوی فراری دهد. مجسمه ای که کنودسن آن را بت می نامد اما آن مجسمه جوانی را در حال مطالعه نشان می‌داد، جوانی که به قول گرگور اراده این را داشت که هر لحظه که دوست داشت کتاب را ببندد و به دنبال کارش برود. یا به قول یودیت چون هر کتابی که می خواست می خواند می خواهند زندانی اش کنند.

(افکار کشیش)"انسان به هیچ روی نباید خود را به این توهم واگذارد که خدا دعایش را اجابت کند.آدم فقط به آن سبب باید دعا کند که به وجود خدا یقین دارد...خدا نمرده بود ولی فریاد زدن هم کار بی حاصلی بود...خدا گاهی می خواهد از راه ریشخند نشان دهد که هنوز هست اما فرزندان خود را درخور کمک نمی داند.اگر این طور نبود نمی گذاشت دیگران پیروز شوند...و شاید روزی این بار هم از سر هوس ]دنیا[ را در دستهای گشوده فرزندانش اندازد"

اما آدم هایی که اعتقاد خود را به ایدئولوژی ها از دست داده اند و دیگر از هیچ مکتبی پیروی نمی کنند و هرگز در بند دین هم نخواهند شد و همیشه نیز خواهند کوشید که کاری را که درست می دانند بکنند; این آدمها با چه انگیزه ای و به چه محرکی این کارها را خواهند کرد؟ پاسخ نویسنده از زبان کشیش:

"محرک او >هیچ< است. آگاهی به این که در>هیچ<  زندگی می کند و سرکشی وحشیانه علیه همین>هیچ< سرد و خالی...."

کتاب روان و جذابی بود و من از خواندنش لذت بردم و فکر کنم که دیگر نیازی به بیان داستان نباشد ولی به طور خلاصه گریگوری از کنودسن می خواهد که برای فراری دادن خودش , مجسمه و یودیت همکاری کند و....به نظرم استحقاق آن را داشته که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند قرار گرفته است. این البته نشان دهنده آن است که من در مورد برخی از موارد آن لیست نظر دیگری دارم که در جای خود آن را بیان می کنم.

 

پی نوشت: این کتاب توسط آقای سروش حبیبی ترجمه و نشر ققنوس آن را منتشر نموده است.

پ ن 2: نمره کتاب 3.8 از 5 می‌باشد.

( تعداد کل: 495 )
<<    1       ...       95       96       97       98       99   
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل