X
تبلیغات
رایتل

کبوتر پاتریک زوسکیند

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389

 

"هنگامی که ماجرای کبوتر برای یوناتان نوئل اتفاق افتاد و ظرف مدت کوتاهی زندگی او را زیر و رو کرد, بیش از 50 سال از عمرش می گذشت و درست یک دوره 20 ساله از زندگیش را با یکنواختی تمام پشت سر گذاشته بود و هرگز تصورش را هم نمی کرد که زمانی حادثه ی مهم دیگری جز مرگ در زندگیش اتفاق بیافتد و البته همین وضع هم برایش کاملاٌ مناسب بود; چون او از حادثه بیزار بود و حتی از اتفاقاتی که آرامش درونی را به هم می زدند و نظم بیرونی زندگی را از بین می برند نفرت داشت."

داستان روایت یک روز از زندگی یوناتان (نگهبان بانک) است. با اتفاقاتی که در دوران کودکی در ایام جنگ برایش پیش آمده و اتفاقی که پس از ازدواج زودهنگامش رخ داده او کوچ کرده و به شهر آمده است و زندگی خود را در حالتی کاملاٌ منزوی در اتاقی کوچک در طبقه ششم یک ساختمان سپری می کند. و حالا پس از سپری شدن سالها زندگی منظم و تکراری,اتفاقی زندگیش را دگرگون می کند. چه اتفاقی؟ حضور یک کبوتر در راهرو ساختمان به فاصله دو سه متری در اتاقش! او همیشه قبل از رفتن به دستشویی راهرو را می پاید که در مسیر به طور اتفاقی با همسایه ها برخورد نکند (شدت انزوا طلبی) اما این بار هنگام خروج از در با یک کبوتر که احتمالاٌ از پنجره ای نیمه باز به داخل آمده روبرو می شود. توصیف کبوتر با چشمهای وحشتناک و... در ذهن او به صورت یک هیولا در می آید و.... تصمیم می گیرد که چمدانش را بردارد و به هتلی برای اقامت برود و مطمئن است دیگر نمی تواند به آن اتاق برگردد. برای اولین بار در روشویی اتاقش ادرار می کند و بالاخره با مکافات از خانه خارج می شود. با توجه به دارایی هایش مطمئن است که بعد از گذشت مدتی به کارتن خوابی خواهد افتاد.  وقتی سر کارش حاضر می شود همه ذهنش تحت تاثیر این اتفاق است به طوریکه برای اولین بار متوجه آمدن ماشین رییس بانک نمی شود و... کلاٌ کارش که همیشه بدون اشکالی به آن می پرداخت برایش بی معنی می شود. هنگام خوردن ناهار کارتن خواب همیشگی را می بیند و فلاکت خود را مجسم می کند. به صورت اتفاقی شلوارش پاره می شود و او همه این اتفاقات را نشانه سقوط خود می بیند و  ...

نویسنده انزوا و روزمرگی زندگی یوناتان را با تشبیه آن به خون و گردش آن در یک دایره بسته نشان می دهد:"خون یا همان زندگی او که در دایره تماماٌ بسته درونش جریان داشت" که اگر این تشبیه را ادامه دهیم می توانیم نتیجه بگیریم همانگونه که با باز شدن راه خروج خون از مدار گردش آن بدن دچار ضعف و... می گردد برای چنین فردی نیز کوچکترین اتفاقی که زندگی او را از ریل بسته همیشگی خارج کند او را با بحران مواجه می سازد. در جاهای مختلف یوناتان در وضعیتی رنج آور گرفتار می شود ولی هیچ عملی برای خروج از وضعیت انجام نمی دهد و همیشه فقط تحمل می کند یا حداکثر به نوعی خود را توجیه می کند:

"وقتی حتا همین حیاتی ترین آزادی هم از کسی گرفته می شود, یعنی آزادی این که هنگام قضای حاجت از دیگران فاصله بگیرد, هر آزادی دیگری بی ارزش و بنابراین زندگی بی معنی است. در چنین وضعیتی مردن بهتر بود. وقتی  یوناتان به این نتیجه  رسید که روح آزادی انسان حتا در داشتن یک دستشویی آپارتمان هم وجود دارد و او از این آزادی حیاتی بهره مند است احساس خشنودی عمیقی وجودش را فرا گرفت."

"آن کلاه باید درست مثل در یک زودپز مدام سر یوناتان را در خود نگه می داشت, مثل یک حلقه آهنی دور تا دور شقیقه هایش را در بر گرفته بود, حتی اگر در این حین مغزش متلاشی می شد, نمی خواست هیچ کاری برای تسکین رنجی که می کشید انجام بدهد."

"آن روز بعد از ظهر نفرت یوناتان نوئل آنقدر عمق و شدت و وسعت پیدا کرده بود که دلش می خواست به خاطر پاره شدن شلوارش دنیا را به خاک و خون بکشد!" اما چرا چنین کاری نکرد؟ " البته نه به این دلیل که چنین جنایتی از نظر اخلاقی زننده به نظرش می رسید ; بلکه در اصل به این خاطر که او تماماٌ از اظهار وجود در قالب هرگونه عمل یا حرفی عاجز بود, او اهل عمل نبود. اغلب وضع را تحمل می کرد."

"ابوالهول به کسانی که برای نبش قبر و سرقت می آمدند می گفت باید از مقابل من بگذری هرچند نمی توانم تو را از رفتن باز دارم اما با این حال باید از مقابل من بگذری و اگر به خودت اجازه چنین کاری را بدهی مجازات خدایان و روح مقدس فرعون بر تو نازل خواهد شد! و اما نگهبان چه می تواند بگوید: باید از مقابل من بگذری اما اگر به خودت اجازه چنین کاری را بدهی باید با اسلحه ات مرا از پای دربیاوری و در این صورت مجازات دادگاه با محکومیت به قتل بر تو جاری خواهد شد! البته حالا یوناتان به خوبی می دانست که ابوالهول نسبت به یک نگهبان مجازات های موثر تری در اختیار دارد."

"برایش خیلی عجیب بود که نزدیک بینی اش حالا در دوران پیری دوباره او را تا این حد به زحمت بیاندازد, در جایی خوانده بود که انسان در پیری به وسعت دید می رسد و کوته بینی او کاهش پیدا می کند!"

خوب آدمی با سطح درکی پایین که از جمله بالا مشخص است و نوع زندگیی که شرح داده شد متحول شدنش کمی غافلگیر کننده و غیر قابل هضم بود ولی شد:

"خدایا آدمای دیگه کجان؟ من که نمی تونم بدون آدمای دیگه زندگی کنم!"

البته انتخاب کبوتر هم با توجه به تصور بی آزاری و نماد صلح طلبی که در ذهن همه از این حیوان هست برای این نقش خیلی جالب بود.

کتاب کم حجم و روان است و در لیست 1001 کتاب هم حضور دارد.

پی نوشت: این کتاب را آقای فرهاد سلمانیان ترجمه و نشر مرکز آن را منتشر کرده است.

پ ن 2: نمره کتاب 3.4 از 5 می‌باشد.

آیا هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد ؟

سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1389

دوست عزیزی در یکی از معرفی کتابها نظری داده است که قابل تامل است. دوست دارم که باقی عزیزان هم در این بحث مشارکت کنند لذا اینجا عین مطلب را می آورم . از این که در بحث مشارکت می کنید متشکرم.

"نکنه مزخرفات فهیمه رحیمی و هزاران اراجیف گو مثل اون که فرصت انتشار اباطیلشون رو پیدا کردند رو هم باید یه بار خوند؟؟
نه! هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو نداره..فرصت زندگی محدوده..قرار نیست خوراک روحمون رو از هر اسنک فروشی پیدا کنیم و بگیم هر جایی ارزش یه بار آزمایش رو داره.. باید اصول خوندن رو دونست و از بهترین ها انتخاب کرد..."

و از زاویه دیگر:

سلام دوست عزیز

قطعاٌ خواندن مزخرفات با توجه به اینکه زندگی کوتاه است توصیه نمی شود وهمچنین ما عموماٌ امکان انتخاب داریم و باید سعی کنیم بهترین ها را انتخاب کنیم ... اما معمولاٌ از روی جلد نمیشه تشخیص داد که داخلش چیه... میشه؟ یا اینکه می شود از روی جلد و باز نکرده حکم به قتل و ارتداد داد؟

یک نکته قابل توجه در نظراتتون هست که چنین نویسندگانی " فرصت انتشار اباطیلشون رو پیدا کردند" یعنی نظر شما این است که نباید فرصت انتشار داشته باشند؟ آیا در این صورت گزک دست مستبدین نمی دهیم که جلوی هر کتابی را به اسم مبتذل بودن و سطحی بودن و مزخرف بودن بگیرند؟ سلایق مردم متفاوته خوراک روح من با خوراک روح مادرم متفاوته هر کدام با توجه به اطلاعاتمون و نیازمون کتاب مورد نظرمان را انتخاب می کنیم  در همه جای دنیا نویسندگان عامه پسند به قول شما اباطیل نویس هست و مشتری خاص خودشون رو هم دارند. من از فهیمه رحیمی چیزی نخوندم ولی وقتی نوجوان بودم از ر. اعتمادی و یا قاضی سعید خوندم پشیمون هم نیستم چون شاید چه بسا همان اباطیل هم به علاقه مند شدن به کتاب موثر بوده (حتی در حد اپسیلون ) اگر آن زمان کتابهای مناسب تری در دسترسم بود حتماٌ می خواندم حتی حالا هم اگر جایی گیر کنم که هیچ کتاب دلخواهی در دسترسم نباشه و زمان خالی در حد نیم ساعت هم داشته باشم مطمئنم که هر کتابی که در دسترسم باشه دستم می گیرم و اگر پسندیدم ادامه می دهم وگرنه خیر! هیچ اجباری هم نیست که کتابی را که دست گرفتیم تا انتها بخونیم به همین سادگی ... از طرف دیگر اومدیم و آفتاب از مغرب طلوع کرد و همین خانم رحیمی کتابی نوشت تو مایه های دمت گرم ! چه جوری باید بفهمیم ارزش خواندن دارد یا نه ؟ یا خودمان باید ارزیابی کنیم یا شخص مورد اعتمادمون اما با فرض اینکه تمام افراد مورد اعتمادمان به حکمی که کردیم (ارزش یک بار دیدن هم ندارد) توجه کنند لذا هیچکدام برای خواندن کتاب پیشقدم نمی شوند چون ارزش ندارد!! اصلاٌ این فرمول در مورد هر نویسنده ای صادقه بالاخره باید یا خودمان یا افراد مورد اعتمادمان با خواندن کتاب در مورد آن ارزش داوری کنیم .جمله ای که من گفتم تشویق مطالعه کتاب است به خصوص در جایی که سرانه کتابخوانی در سال به دقیقه محاسبه میشود!!!!

در کل , ما برای انتخاب خوراک روح شکی نیست که وظیفه داریم به بهترین عرضه کننده ها مراجعه کنیم ولی اگر سهواٌ گذرتان به اسنک فروشی درپیتی هم افتاد نگران نباشید به این فکر کنید که اگر به دلیل امساک از خوردن اشتهایتان را از دست بدهید چنانچه به بهترین رستورانهای صد ستاره هم به مهمانی دعوت شوید گرسنه برمی گردید.

برچسب‌ها: کتاب خوانی

ماجرای عجیب سگی در شب مارک هادون

دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389

 

 

کریستوفر راوی داستان , نوجوانی مبتلا به بیماری اوتیسم است.

اوتیسم نوعی اختلال رشدی است که با رفتارهای ارتباطی ، کلامی غیر طبیعی مشخص می شود . علائم این اختلال در سال های اول عمر بروز می کند و علت اصلی آن ناشناخته است. این اختلال در پسران شایع تر از دختران است.

افرادی که مبتلا به اوتیسم هستند اغلب در سه زمینه با مشکل مواجه هستند؛ این مشکلات موسوم به «اختلال سه وجهی» هستند.

  • مراوده اجتماعی (دشواری در ایجاد روابط اجتماعی، بعنوان مثال منزوی از دیگران و یا بی تفاوت نسبت به آنان بودند).
  • ارتباط اجتماعی (دشواری در ابجاد ارتباط لفظی و غیر لفظی، بعنوان مثال اینکه بطور کامل مفهوم حرکات و اشارات، حالات صورت و لحن صحبت دیگران را نفهمیدن).
  • تخیل (دشواری در یادگیری بازی هایی که چند نفر در آنها درگیر هستند و یا باید از قدرت تخیل برای فهم آنها استفاده کرد، بعنوان مثال محدودیت در فعالیت هایی که به قدرت تخیل فرد مربوط می شوند، یا اینکه احتمالا آنها را فقط بطور خشک و مکرر تقلید کردند).

علاوه بر این اختلال سه وجهی، رفتار تکراری و مقاومت در مقابل تغییر روال کار و زندگی نیز جزو خصوصیات فرد اوتیستی است.

خوب نیاز به توضیح نیست که اطلاعات بالا در خصوص این بیماری از سایتهای مختلف پزشکی اخذ شده است.

کریستوفر و پدرش در شهر کوچکی در انگلستان زندگی می کنند. در ابتدای داستان سگی در همسایگی آنها کشته می شود و او تصمیم می گیرد که قاتل سگ را پیدا کند و داستانی در این خصوص بنویسد ولذا مشغول می شود و این کتاب روایتی است که این پسر از اتفاقات پیرامون خود با منطق و نوع نگاه خود ارائه می کند و نتیجه اینکه داستانی خواندنی شکل می گیرد.

طبق اطلاعاتی که در خصوص بیماری خواندیم کریستوفر هر سه وجه بیماری را بروز می دهد :در مراودات اجتماعی از غریبه ها دوری می گزیند و منزوی است و در ارتباطات اجتماعی حالات چهره ها را متوجه نمی شود , استعاره ها و شوخی ها و برخی ارتباطات بین آدم ها را درک نمی کند. او نمی تواند دروغ بگوید و موقع صحبت کردن مستقیم به اصل موضوع اشاره می کند و حاشیه نمی تواند برود. دقت ویژه ای در پاره ای مسائل دارد مثلاٌ کوچکترین جابجایی در وسایل خانه و یا مدرسه را (در حد سانتی متر) به سرعت متوجه می شود. در ریاضیات و حل مسائل ریاضی تبحر ویژه ای دارد و به داستانهای کارآگاهی علاقمند است و به ویژه شرلوک هلمز را دوست دارد. لذا راویی با این خصوصیات داستانی را روایت می کند که بسیار جالب از کار در آمده است.

چیز بیشتری از داستان نمی گویم که لذت مطالعه کتاب از بین نرود این هم بخش هایی از کتاب که نشانگر طرز تفکر کریستوفر است (قبلش بد نیست که بگویم انیشتین و نیوتون و برخی از نوابغ مبتلا به این عارضه بوده اند و همچنین یکی از بستگان نزدیک من) :

"آدم ها گاهی خودشان دوست دارند که احمق باشند و نمی خواهند حقیقت را بدانند"

"مردم به این دلیل به خدا اعتقاد دارند که دنیا خیلی پیچیده است و به نظر آنها بعید است که چیزهایی به پیچیدگی سنجاب بالدار یا چشم آدمی یا مغز به طور اتفاقی به وجود آمده باشد. اما باید منطقی بود و اگر مردم منطقی فکر کنند متوجه می شوند که فقط به این دلیل می توانند بگویند خدا هست که این چیزها در جهان اتفاق افتاده است و وجود دارد. در حالی که میلیاردها سیاره وجود دارند که در آنها حیات جریان ندارد اما کسی در آن سیاره ها زندگی نمی کند که مغز داشته باشد و به این موضوع توجه کند. و این درست مثل این است که همه آدمهای دنیا با سکه شیر یا خط بیاندازند و ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدمی استثنایی است در صورتی که واقعاٌ این طور نیست چون از طرف دیگر میلیون ها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند."

"...و آدم هایی که به خدا اعتقاد دارند فکر می کنند خدا به این علت انسان را در زمین قرار داده چون بهترین حیوانات است اما انسانها نیز نوعی حیوان هستند و به مرو زمان به حیوان دیگری تبدیل می شوند و آن حیوان از انسان باهوش تر خواهد بود و انسان را در باغ وحش خواهد گذاشت. همان طور که ما شامپانزه ها و گوریل ها را در باغ وحش می گذاریم. و یا اینکه انسانها مبتلا به یک بیماری می شوند و در اثر آن می میرند و نسل شان منقرض می شود و یا این که آن قدر آلودگی ایجاد می کنند که سرانجام خودشان قربانی آن می شوند. و در چنین حالتی تنها حشرات در دنیا به حیات خود ادامه خواهند داد و آنها اشرف مخلوقات خواهند شد."

داستان خیلی روان و جذاب است و مطمئنم که همه از خواندنش لذت می برند. به همین دلیل به حق در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند قرار گرفته است.

پی نوشت: این کتاب را خانم شیلا ساسانی نیا ترجمه و نشر افق آن را منتشر نموده است.

پ ن 2: نمره کتاب 4.1 از 5 می‌باشد.

شعری از شاملو و دیگر هیچ

یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1389

 

 

اندیشیدن 

در سکوت 

آن که می اندیشد  

بناچار دم فرو می بندد 

اما آنگاه که زمانه 

زخم خورده و معصوم  

به شهادتش طلبد 

به هزار زبان سخن خواهد گفت

برچسب‌ها: شاملو، سکوت

تیمبوکتو پل استر

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389

 

داستان روایتی است از زندگی یک سگ پیر به نام مستر بونز و البته صاحبش ویلی و...:

"اگر مستر بونز از نژاد مشخصی بود شاید در مسابقه روزانه سگ های خوشگل , صاحب پولداری تور می کرد, اما رفیق ویلی ملغمه ای از نژادها بود...و برای فضاحت قضیه از پوست پشمالویش خارخسک هایی هم بیرون زده بود, دهانش بوی بدی می داد و چشمانش هم همیشه خون گرفته بود. هیچ کس رغبت نمی کرد نجاتش دهد, به قول دارودسته بی خانمانها عاقبت کار ردخور نداشت..."

او به همراه صاحبش ویلی سالها دوره گردی کرده است. ویلی هنگامی که دانشجویی جوان و معتاد بود با توجه به تاثیر مواد و زمینه های دیگر متعاقب یک شوک به نوعی بیمار شیزوفرنیک تبدیل می شود. پس از آنکه یک روز پای تلویزیون از طریق بابا نوئل به او الهام می شود شیوه زندگی خود را تغییر و تصمیم گرفت که به کل کشور مسافرت کند و خود را وقف انتقال پیام کریسمس کند.

"مستر بونز همه آرزویم این بود که دنیا را بهتر کنم...هر کاری توانستم کردم، اما خب، گاهی هر کاری از دست آدم برمی آید، کافی نیست."او دوره گردی فقیر و شیرین عقل است و البته به نویسندگی هم می پردازد و گاهی هم با فروش شعر هایش امرار معاش می کند اما فلسفه خاص خود را دارد.

" گاهی آدم از تعجب شاخ در می آورد یک کسی پیدا می شود و فکری دارد که تا به حال به فکر هیچ کس دیگر خطور نکرده ... مثلا چمدان چرخ دار . چقدر طول کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدان های مان را به زحمت حمل کردیم ، عرق ریختیم و به خودمان فشار آوردیم و تنها چیزی که از آن نصیب مان شد درد عضلانی ، کمر درد و خستگی مفرط بود. منظورم این است که چرخ داشتیم، مگر نه؟ این مرا گیج می کند چرا باید تا آخر قرن بیستم برای این یارو صبر کنیم تا بتوانیم چیزی به این کم اهمیتی را ببینیم؟... مسئله آن طور که به نظر می آید ساده نیست. فکر آدم تنبل است و اغلب برای مراقبت از خودمان آن قدر ها هم بهتر از کرم های بی ارزش باغچه نیستیم."

ویلی به همراه مستر بونز با پای پیاده مسافرت ها کرده اند و حالا ویلی سخت مریض است و به نظر می رسد که روزهای آخر عمر خود را می گذراند. او دو آرزو بیشتر ندارد یکی اینکه خانم سوانسون معلم ادبیات دوران دبیرستان خود را که همیشه او را در امر نوشتن تشویق می کرد (به قول ویلی: "هیچ کس در زندگی بدون وجود فردی که به او ایمان داشته باشد به جایی نمی رسد.") ,پیدا کند تا کلید صندوق اماناتی که دستنوشته هایش را در آن گذاشته است را به او بدهد.

"نوشته های آن صندوق همه چیزی بود که او به آن افتخار می کرد. اگر آن نوشته ها گم می شد مثل این بود که او هرگز وجود نداشته است"

 و دوم اینکه جای مناسبی برای مستر بونز بیابد. آنها پیاده به شهر بالتیمور رفتند و در آنجا به دنبال آدرس خانم سوانسون می گردند اما در کنار خانه ادگار آلن پو حال ویلی رو به وخامت می گذارد:

"نمی شه روی زندگی قیمت گذاشت و وقتی دم مرگ باشی هیچ قدرتی در جهان نمی تواند جلو آن را بگیرد"

مستر بونز در کنار ویلی است و خاطرات و پندها و اندرزهای ویلی را در ذهنش مرور می کند. او به ویلی ایمان دارد و مطابق گفته های او می داند که ویلی به زودی به تیمبوکتو می رود:

"آدم‌ها بعد از مرگشان به آنجا می‌رفتند. وقتی روح آدم از بدنش جدا می‌شود، جسمش را خاک می‌کنند و روحش به آن دنیا می‌رود. هفته‌های گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف می‌زد و حالا دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود دارد. اسمش تیمبوکتو بود ...جایی که دنیا تمام می‌شود تیمبوکتو شروع می‌شود."

مستر بونز به زندگی بدون صاحبش فکر می کند و احساس می کند که با توجه به صحبت های ویلی وضعیت خوبی در انتظارش نیست:

"سر هر خیابان یک رستوران چینی هست و اگر فکر می کنی وقتی از کنارشان رد می شوی دهن شان آب نمی افتد باید بهت بگم که از خوراک خاور دوری ها هیچ چیز سرت نمی شود."

اتفاقاتی که در نیمه دوم برای مستر بونز به وقوع می پیوندد بعضاٌ موجب بروز شک نسبت به افکار و رفتار ویلی در ذهن مستر بونز می گردد. او مطابق تز ویلی که یک سگ تنها با یک سگ مرده فرقی ندارد به دنبال آن است که به گونه ای از تنهایی درآید و به حیاتش ادامه دهد. در این راستا به نظرش می آید زندگی در رفاه که ویلی همیشه با تمسخر از آن یاد می کرد زیاد هم چیز بدی نیست . اما متعاقب آن از اینکه در خواب ویلی را می بیند که عصبانی است و به او طعنه می زند که پی زندگی بورژوایی رفته و... دچار عذاب وجدان می شود. ولی در نهایت تصمیم می گیرد به تیمبوکتو برود و به ویلی بپیوندد:

"بی تردید جانوران هم تیمبوکتوی خود را دارند, جنگلهای پهناوری که بدون ترس از شکارچی و تله می توانند در آن بگردند, اما سگ با شیر و پلنگ فرق دارد و مخلوط کردن اهلی و غیر اهلی در آن دنیا کار عاقلانه ای نیست. قوی ها ضعیفترها را می بلعند و بعد از مدت کوتاهی همه سگ ها می میرند و آنها را به دنیای بعدی می فرستند, بعد بعد بعد , معنی چنین کاری چیست؟ اگر عدالتی در کار دنیا هست, اگر خدای سگ ها هم قدرت تصمیم گیری راجع به مخلوقاتش را دارد, پس سگ که بهترین دوست آدم است بعد از اینکه هر دو ریق رحمت را سر کشیدند کنار آدم می ماند... اما مگر می شود مطمئن بود که عدالت یا منطق در آن دنیا تاثیری بیش از این دنیا دارد؟"

قسمتهای پایانی داستان زیباست. به نظر می رسد که بیشتر از حد معمول داستان را توضیح دادم ولی نگران نباشید این کتاب از آن تیپ داستانهایی نیست که دانستن انتهای آن لطمه ای به لذت مطالعه آن وارد کند.

 این جمله را هم از کتاب و بدون ارتباط به عنوان حسن ختام ذکر می کنم :

"داداش می خوای بدونی فلسفه زندگی یه سگ چیه؟ بهت می گم. فقط یک جمله است: اگه نمی تونی بخوریش یا ترتیبش رو بدی , بشاش روش."

اگر ضمیر "ش" را به مملکتمان ارجاع دهیم می بینیم که این جمله خیلی غلطه چون بعضی ها هم می خورند هم ترتیب می دهند و هم کار سوم را انجام می دهند! 

پی نوشت۱: این کتاب جزء لیست ۱۰۰۱ کتابیه که قبل از مرگ باید خواند که به نظر من هم انتخاب خوبیه.راستی برای اینکه قبل از مرگمون این تعداد کتاب رو بخونیم باید به مدت ۲۰ سال هفته ای یک کتاب بخونیم پس بجنبید بچه ها.  

پی نوشت 2: این کتاب را خانم شهرزاد لولاچی ترجمه نموده و نشر افق آن را منتشر کرده است.

پ ن 3 : نمره کتاب 4 از 5 می‌باشد.(نمره در سایت گودریدز 3.6)

( تعداد کل: 510 )
<<    1       ...       98       99       100       101       102    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل