X
تبلیغات
رایتل

تیمبوکتو پل استر

شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389

 

داستان روایتی است از زندگی یک سگ پیر به نام مستر بونز و البته صاحبش ویلی و...:

"اگر مستر بونز از نژاد مشخصی بود شاید در مسابقه روزانه سگ های خوشگل , صاحب پولداری تور می کرد, اما رفیق ویلی ملغمه ای از نژادها بود...و برای فضاحت قضیه از پوست پشمالویش خارخسک هایی هم بیرون زده بود, دهانش بوی بدی می داد و چشمانش هم همیشه خون گرفته بود. هیچ کس رغبت نمی کرد نجاتش دهد, به قول دارودسته بی خانمانها عاقبت کار ردخور نداشت..."

او به همراه صاحبش ویلی سالها دوره گردی کرده است. ویلی هنگامی که دانشجویی جوان و معتاد بود با توجه به تاثیر مواد و زمینه های دیگر متعاقب یک شوک به نوعی بیمار شیزوفرنیک تبدیل می شود. پس از آنکه یک روز پای تلویزیون از طریق بابا نوئل به او الهام می شود شیوه زندگی خود را تغییر و تصمیم گرفت که به کل کشور مسافرت کند و خود را وقف انتقال پیام کریسمس کند.

"مستر بونز همه آرزویم این بود که دنیا را بهتر کنم...هر کاری توانستم کردم، اما خب، گاهی هر کاری از دست آدم برمی آید، کافی نیست."او دوره گردی فقیر و شیرین عقل است و البته به نویسندگی هم می پردازد و گاهی هم با فروش شعر هایش امرار معاش می کند اما فلسفه خاص خود را دارد.

" گاهی آدم از تعجب شاخ در می آورد یک کسی پیدا می شود و فکری دارد که تا به حال به فکر هیچ کس دیگر خطور نکرده ... مثلا چمدان چرخ دار . چقدر طول کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدان های مان را به زحمت حمل کردیم ، عرق ریختیم و به خودمان فشار آوردیم و تنها چیزی که از آن نصیب مان شد درد عضلانی ، کمر درد و خستگی مفرط بود. منظورم این است که چرخ داشتیم، مگر نه؟ این مرا گیج می کند چرا باید تا آخر قرن بیستم برای این یارو صبر کنیم تا بتوانیم چیزی به این کم اهمیتی را ببینیم؟... مسئله آن طور که به نظر می آید ساده نیست. فکر آدم تنبل است و اغلب برای مراقبت از خودمان آن قدر ها هم بهتر از کرم های بی ارزش باغچه نیستیم."

ویلی به همراه مستر بونز با پای پیاده مسافرت ها کرده اند و حالا ویلی سخت مریض است و به نظر می رسد که روزهای آخر عمر خود را می گذراند. او دو آرزو بیشتر ندارد یکی اینکه خانم سوانسون معلم ادبیات دوران دبیرستان خود را که همیشه او را در امر نوشتن تشویق می کرد (به قول ویلی: "هیچ کس در زندگی بدون وجود فردی که به او ایمان داشته باشد به جایی نمی رسد.") ,پیدا کند تا کلید صندوق اماناتی که دستنوشته هایش را در آن گذاشته است را به او بدهد.

"نوشته های آن صندوق همه چیزی بود که او به آن افتخار می کرد. اگر آن نوشته ها گم می شد مثل این بود که او هرگز وجود نداشته است"

 و دوم اینکه جای مناسبی برای مستر بونز بیابد. آنها پیاده به شهر بالتیمور رفتند و در آنجا به دنبال آدرس خانم سوانسون می گردند اما در کنار خانه ادگار آلن پو حال ویلی رو به وخامت می گذارد:

"نمی شه روی زندگی قیمت گذاشت و وقتی دم مرگ باشی هیچ قدرتی در جهان نمی تواند جلو آن را بگیرد"

مستر بونز در کنار ویلی است و خاطرات و پندها و اندرزهای ویلی را در ذهنش مرور می کند. او به ویلی ایمان دارد و مطابق گفته های او می داند که ویلی به زودی به تیمبوکتو می رود:

"آدم‌ها بعد از مرگشان به آنجا می‌رفتند. وقتی روح آدم از بدنش جدا می‌شود، جسمش را خاک می‌کنند و روحش به آن دنیا می‌رود. هفته‌های گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف می‌زد و حالا دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود دارد. اسمش تیمبوکتو بود ...جایی که دنیا تمام می‌شود تیمبوکتو شروع می‌شود."

مستر بونز به زندگی بدون صاحبش فکر می کند و احساس می کند که با توجه به صحبت های ویلی وضعیت خوبی در انتظارش نیست:

"سر هر خیابان یک رستوران چینی هست و اگر فکر می کنی وقتی از کنارشان رد می شوی دهن شان آب نمی افتد باید بهت بگم که از خوراک خاور دوری ها هیچ چیز سرت نمی شود."

اتفاقاتی که در نیمه دوم برای مستر بونز به وقوع می پیوندد بعضاٌ موجب بروز شک نسبت به افکار و رفتار ویلی در ذهن مستر بونز می گردد. او مطابق تز ویلی که یک سگ تنها با یک سگ مرده فرقی ندارد به دنبال آن است که به گونه ای از تنهایی درآید و به حیاتش ادامه دهد. در این راستا به نظرش می آید زندگی در رفاه که ویلی همیشه با تمسخر از آن یاد می کرد زیاد هم چیز بدی نیست . اما متعاقب آن از اینکه در خواب ویلی را می بیند که عصبانی است و به او طعنه می زند که پی زندگی بورژوایی رفته و... دچار عذاب وجدان می شود. ولی در نهایت تصمیم می گیرد به تیمبوکتو برود و به ویلی بپیوندد:

"بی تردید جانوران هم تیمبوکتوی خود را دارند, جنگلهای پهناوری که بدون ترس از شکارچی و تله می توانند در آن بگردند, اما سگ با شیر و پلنگ فرق دارد و مخلوط کردن اهلی و غیر اهلی در آن دنیا کار عاقلانه ای نیست. قوی ها ضعیفترها را می بلعند و بعد از مدت کوتاهی همه سگ ها می میرند و آنها را به دنیای بعدی می فرستند, بعد بعد بعد , معنی چنین کاری چیست؟ اگر عدالتی در کار دنیا هست, اگر خدای سگ ها هم قدرت تصمیم گیری راجع به مخلوقاتش را دارد, پس سگ که بهترین دوست آدم است بعد از اینکه هر دو ریق رحمت را سر کشیدند کنار آدم می ماند... اما مگر می شود مطمئن بود که عدالت یا منطق در آن دنیا تاثیری بیش از این دنیا دارد؟"

قسمتهای پایانی داستان زیباست. به نظر می رسد که بیشتر از حد معمول داستان را توضیح دادم ولی نگران نباشید این کتاب از آن تیپ داستانهایی نیست که دانستن انتهای آن لطمه ای به لذت مطالعه آن وارد کند.

 این جمله را هم از کتاب و بدون ارتباط به عنوان حسن ختام ذکر می کنم :

"داداش می خوای بدونی فلسفه زندگی یه سگ چیه؟ بهت می گم. فقط یک جمله است: اگه نمی تونی بخوریش یا ترتیبش رو بدی , بشاش روش."

اگر ضمیر "ش" را به مملکتمان ارجاع دهیم می بینیم که این جمله خیلی غلطه چون بعضی ها هم می خورند هم ترتیب می دهند و هم کار سوم را انجام می دهند! 

پی نوشت۱: این کتاب جزء لیست ۱۰۰۱ کتابیه که قبل از مرگ باید خواند که به نظر من هم انتخاب خوبیه.راستی برای اینکه قبل از مرگمون این تعداد کتاب رو بخونیم باید به مدت ۲۰ سال هفته ای یک کتاب بخونیم پس بجنبید بچه ها.  

پی نوشت 2: این کتاب را خانم شهرزاد لولاچی ترجمه نموده و نشر افق آن را منتشر کرده است.

پ ن 3 : نمره کتاب 4 از 5 می‌باشد.(نمره در سایت گودریدز 3.6)

عادت می کنیم زویا پیرزاد

پنج‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1389


  آرزو زن میانسالی است که سالهاست طلاق گرفته و با دخترش آیه زندگی می کند. او شخصیتی قدرتمند دارد و پس از مرگ پدر شغل او را که بنگاه معاملات ملکی بود ادامه می دهد. او بچه مایه دار بوده است اما پس از مرگ پدر متوجه قرض های پدر می شود و با ادامه کار نه تنها قرض های پدر را می دهد بلکه خرج مهمانی ها و ریخت و پاش های مادرش (و البته دخترش) را نیز می دهد. مادر از آن تیپ های اشرافی (افاده ها و چشم و همچشمی و تظاهر و....) است که احساس می کند همه باید در خدمت او باشند.

دختر آرزو هم از آن تیپ های مصرف کننده امروزی است که فقط دنبال کیف و حال خودش است و از همین اندک کنترل هایی هم که مادرش روی او اعمال می کند نالان است و دغدغه اش لباس اسکی جدید و ... است.

شیرین  همکار و نزدیک ترین دوست آرزوست که یک شکست عشقی در n سال قبل خورده است و به نظر می رسد که شخصیتی ضد مرد باشد. آرزو زیر فشارهای مختلف احساس خستگی می کند و شیرین برای رفع این مشکلات مسکنی توصیه می کند و آن هم پیدا کردن یک دوست پسر مناسب است تا به او آرامش دهد و بهترین فرد در این زمینه را یکی از مشتریان می داند که مشخص است این مرد نسبت به آرزو احساساتی هم نشان می دهد.

این مرد (سهراب) مردی کامل است. آخر اعتماد به نفس و دارای دوست و آشنا و نفوذ در هر زمینه ای ... اطلاعات کامل در مورد هر چیزی که به فکرتان می رسد و همچنین فردی نیکوکار و اجتماعی و همه خصوصیات مثبتی که به ذهن می رسد البته با ذکر این که شغل او واردات و فروش قفل و دستگیره است.

آرزو و سهراب با هم آشنا می شوند و ... الی آخر.

داستان برای من کشش مناسبی داشت و زود به پایان رسید. اما از طرف دیگر هم ماندگاری زیادی در ذهنم نداشت یعنی ذهن من به چالشی کشیده نشد. آدم های داستان همه سطحی هستند . شاید چنین آدمهایی که در شمال شهر تهران زندگی می کنند همینگونه سطحی باشند که به تبع آن این شخصیت ها هم این چنین اند و به عبارتی ما همینیم که هستیم... ولی در واقعیت همه آدم ها حتی ساده ترین آنها هم پیچیدگی های زیادی دارند که نوعاٌ رفتارشان زیاد قابل پیش بینی نیست. یا آدم هرچه خوب باشد هم بالاخره ضعف هایی دارد .

شخصیت آیه برای من قابل درک نبود با اون رفتار انتهای داستانش تکرار می کنم قابل پیش بینی بود ولی قابل درک نبود. اگر نسل جدید ببخشید اینقدر لوس و خودخواه و... باشند که حسابمون با کرام الکاتبین است ! یعنی نوشتن وبلاگ و دانشگاه رفتن و ... هیچ تاثیری نداشته ؟ (داخل پرانتز بگم این آیه در ابتدای وبلاگش نوشته با اسم مستعار می نویسم چون مادرم گیره و می ترسم بفهمه و مطالبم را بخونه اما با همه این ترس نحوه لو رفتن وبلاگ شاهکاره !! کاشکی برای این قسمتها با یک وبلاگ نویس مشورتی می کرد خیلی ....بگذریم)  به هر حال روی این شخصیت در رمان خیلی سطحی کار شده است به گونه ای که من در دید خوشبینانه می توانم بگویم عمدی در کار بوده و نویسنده می خواهد بگوید که شناخت نسل قبل از نسل جدید بسیار سطحی است!( اما باقی شخصیت های کلیشه ای را چگونه باید توجیه کنیم!)

شخصیت سهراب هم قابل درک نیست مگر مرد می تواند این قدر خوب باشد!!؟ آن هم با این توانایی و حوصله واحاطه ای که در امر مخ زنی دارد! : "زن بدون چروک زیر چشم مثل شراب یک ساله است. به درد نخور!"

این داستان زن محور هست ولی به نظرم ضد مرد نیست ولی از طرفی هم وقتی چهره مرد خوب اینقدر مثبت باشد آدم به ذهنش می رسد که مرد  باید واجد چنین شرایطی باشد وگرنه به درد لای جرز دیوار می خورد! و البته در مورد زنان هم در جاهای دیگر همین امر صادق است.

از این جمله خوشم آمد: " پریروزها یک جایی خواندم اگر روزنامه را رستوران فرض کنیم وبلاگ چراگاه است"

توصیه ویژه ای ندارم فقط متذکر می شوم که هر کتاب ممکن است ارزش یک بار خواندن را داشته باشد به خصوص اگر وقت گیر نباشد.

پی نوشت: این کتاب را نشر مرکز به چاپ رسانده است.

پ ن 2: نمره کتاب 2.6 از 5 می باشد.

قصه های از نظر سیاسی بی ضرر جیمز فین گارنر

چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1389


 

داستان های قدیمی کودکانه یادتان هست؟ مثلاٌ شنگول و منگول یا شنل قرمزی و... الان ممکنه که جذابیت این داستانها یادتان رفته باشد ولی اگر فرزند کوچک داشته باشید دوباره یادتان می آید! نیاز به توضیح زیادی نیست که این داستانها در شکل گیری شخصیت کودک خیلی تاثیر دارد. این طور که در مقدمه این کتاب نوشته شده است تعدادی از روانشناسان کودک در آمریکا زمانی اعلام کردند که بازنویسی داستان های کلاسیک کودکان با توجه به شرایط فعلی ضرورت دارد و لازم است که هر گونه نشانه های تبعیض نژادی و تبعیض جنسیتی و... که بد آموزی دارد از این داستانها حذف شود و باصطلاح بی ضرر شود.همین موضوع دستاویزی شد برای طنزنویس جوانی به نام گارنر تا با نگاه طنز به این بازنویسی اقدام کند.

گارنر در بی ضرر سازی این داستانها علاوه بر دستکاری موارد جنسیتی و نژادی از تکنیک کاربرد کلمات دو پهلو که مورد استفاده مسئولین و مقامات حکومتی است نیز استفاده کرده است. مثلاٌ در مقدمه اشاره شده است که مسئولین در خصوص انفجار هسته ای در یکی از نیروگاه های هسته ای حادثه مذکور را "پاشیدگی انرژی " اعلام کردند تا از تبعات اجتماعی آن بکاهند. در این باز نویسی مشابه این متد اینگونه به کار رفته است: به جای کلمه کوتوله از "طولاٌ محروم" و به جای فقیر از اصطلاح "اقتصاداٌ کم بهره" و یا به جای بدجنس از اصطلاح "فاقد الرافت" و... استفاده شده است.

با این متد نویسنده به سراغ 13 قصه معروف کودکان رفته است تا با این بازنویسی آنها را کاملاٌ بی ضرر نماید البته برای جامعه آمریکایی چون ظاهراٌ 3 تا از داستان ها از فیلتر این طرف رد نشده است و همچنان ضرر دارد.

به عنوان مثال بخش هایی از داستان شنل قرمزی :

"در روزگاری دور خانم کم سن و سالی بود به اسم شنل قرمزی که با مادرش در جنگل بزرگی زندگی می کرد. روزی مادرش از او خواست یک سبد میوه و کمی آب معدنی برای مادر بزرگش ببرد. البته قصد او این نبود که بگوید این کارها را باید فقط زن ها انجام دهند, بلکه این بود که چنین عملی حس همدردی اجتماعی را در انسان تقویت می کند...خیلی ها این جنگل را بسیار خطرناک می دانستند...اما شنل قرمزی در اوج شکوفایی جسمی آن قدر به خود اعتماد داشت که توجهی به این تهدیدات که آشکارا از تخیلات فرویدی ناشی می شد , نداشته باشد. 

...آقا گرگه ... از رختخواب پرید پایین و شنل قرمزی را توی پنجه هایش گرفت و خواست قورتش دهد. شنل قرمزی جیغ کشید ، نه از این که آقا گرگه جرات کرده بود و لباس زن ها را پوشیده بود بلکه به خاطر تجاوز آشکار او به حریم شخصی اش . صدای فریاد او را یک هیزم شکن ( البته خود او ترجیح می دهد که به او تکنسین سوخت جنگلی بگویند) شنید . دوید توی کلبه و دید که آن دو با هم گلاویز شده اند.هیزم شکن خواست که دخالت کند. همین که تبرش را بلند کرد شنل قرمزی و گرگ یک دفعه ایستادند.

 شنل قرمزی پرسید: اصلا معلوم است چه کاری می کنی؟

هیزم شکن پلک هایش را به هم زد و خواست جوابی بدهد اما نتوانست . شنل قرمزی این بار با عصبانیت گفت : سرت را انداخته ای پایین و مثل آدم های وحشی آمده ای تو و تبرت را بلند کرده ای که چی؟ ای مردسالار متعصب. به چه جراتی فکر کرده ای که زن ها و گرگ ها نمی توانند بدون کمک مرد ، مسئله های خودشان را حل کنند؟

مادربزرگ همین که نطق پرشور شنل قرمزی را شنید از توی شکم آقا گرگه بیرون پرید و تبر هیزم شکن را از دستش قاپید و کله اش را با آن قطع کرد. پس از این ماجرا شنل قرمزی و مادربزرگ و آقا گرگه احساس کردند که به نوعی نقطه نظر مشترک رسیده اند. تصمیم گرفتند خانه ای مشترک بر اساس احترام و تعاون متقابل بنا کنند. آن ها تا آخر عمر با شادی در آن خانه زندگی کردند."

امیدوارم بخوانید و لذت ببرید .

پی نوشت: این کتاب را آقای احمد پوری ترجمه و نشر مشکی آن را منتشر کرده است.

***

پ ن 2: نمره کتاب 3.7 از 5 می باشد.

خاطره ای از من و اخوان ثالث!

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1389

امروز به جای معرفی کتاب یک خاطره تعریف می کنم . (علت یاد آوری این خاطره هم یکی از دوستان شد که در وبلاگش بحث اخوان بود و گند زدن و...) 

سالها قبل وقتی مشغول خدمت سربازی در شهر مشهد بودم  یکی از روز های آخر پاییز هوس کردم بروم یک سری به مزار اخوان و البته فردوسی بزنم. ظهر که از پادگان زدم بیرون تا رسیدم خونه لباس ها رو عوض کردم و رفتم طرف طوس ... وقتی رسیدم و رفتم داخل غیر از من کسی نبود! فکر نکنید این جمله معنیش اینه که خلوت بود , نه من تنهای تنها بودم و هیچ احد الناسی نبود... خلاصه رفتیم و چرخی زدیم و شعری خواندیم و ... نزدیکای غروب یک جمع خانوادگی وارد مجموعه شده بودند و بلیط خریده بودند و رفته بودند پایین که بروند داخل آرامگاه فردوسی دیده بودند در بسته است نگو نزدیک اذان طرف در را قفل کرده که بروند برای نماز و ... خلاصه مرد اون جمع خانوادگی داشت با مسئول بلیط فروشی بحث می کرد که بلیط فروختی بیا در را باز کن و طرف هم می گفت وقت تمامه و ما هم وارد بحث شدیم و بالاخره طرف رضایت داد چند دقیقه در را باز کند (طرف بلیط فروخته بود و برای دادن خدمات داشت ناز می کرد عجب مملکت گل و بلبلیه!) خلاصه در خلال این جریان کمی با اون مرد که حدود 35 تا 40 سالش بود رفیق شدیم و ایشون بعدش برام شرح داد که آقا ما قدر میراث فرهنگیمون رو نمی دونیم مثلاٌ ما عید رفته بودیم تخت جمشید اینجوری بود و چنین و چنان ... من هم در همین باب یکی دو خاطره گفتم و ... خلاصه اینها رفتند داخل و من هم کم کم آماده رفتن می شدم که اون خانواده اومدند بیرون و صاف رفتند طرف در خروجی ... من توی دلم گفتم که اینها حتماٌ نمی دونند مزار اخوان ثالث هم غریبانه اون گوشه قرار داره وگرنه اون آقای فرهنگی که من دیدم و شنیدم .... خلاصه تند کردم و کمی نزدیک جمع شدم و اون آقا هم که من را دیده بود کند کرد و از جمع جدا شد که از من خداحافظی کنه. در خلال خداحافظی بهش گفتم مزار اخوان هم اون طرفه و با دست محل را نشان دادم ... با قیافه ای تعجب زده منو نگاه کرد و تشکر کرد و دوید طرف خانواده که اطلاع بده و من هم از اون لبخندهای معروف روی لبم بود (لبخند رضایت از کار نیک مثل گرفتن زنبیل از دست یک خانم مسن) ... طرف چند لحظه ای صحبت کرد و اومد طرف من و همزمان اون جمع خانوادگی به سمت در خروج رفتند که البته مایه تعجب من شد! طرف رسید و دست دراز کرد برای خداحافظی و گفت که دیر شده و وقت نیست و دفعه بعد ایشالله , خوشحال شدیم از آشناییتون راستی اسم اون بنده خدایی که گفتی قبرش اونجاست چی بود؟!!!!

آقا انگار یک تن آب سرد روی من ریخته باشند, وا رفتم ... نگاهی کردم و گفتم هیچی زیاد مهم نیست برید دیرتون نشه اخوان بود....

هنوزم که هنوزه هر وقت شعری از اخوان می خونم یا می رم سر قبرش اولین کاری که می کنم بابت اون روز ازش معذرت خواهی می کنم و واقعاٌ خجالت می کشم نگاهش بکنم ! همش احساس می کنم به من می گه:

مرد حسابی این هم شد کار که زورکی از دست پیرزن مردم زنبیل می گیری!

دنیای سوفی یوستین گردر

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1389

 

 

"کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد"

سوفی دختر بچه ای است که در آستانه 15 سالگی با نامه هایی مواجه می شود که از طرف یک فیلسوف ناشناس برای او فرستاده می شود. در این نامه ها مسائل فلسفی و تاریخ فلسفه با زبان ساده و روانی بیان می شود. البته دوستانی که این کتاب را نخوانده اند فکر نکنند که فقط با یک کتاب درسی روبرو می شوند نه اتفاقاٌ پیچ و تاب داستان خیلی جذاب است.

نویسنده کتاب  (که من ازش راز فال ورق و زندگی کوتاه است را خواندم) سالها فلسفه تدریس کرده و به گفته خودش همیشه در فکر متن فلسفی ساده ای بوده که به درد شاگردان جوانش بخورد و چون متن مناسبی نیافت خودش آستین ها را بالا زد و نشست  دنیای سوفی را نوشت که به بیش از 30 زبان ترجمه شده و میلیونها نسخه از آن چاپ شده (که اکثر آن یعنی بیش از 30 هزار نسخه آن به زبان فارسی است !! یعنی هر بیش از 2000 نفر یک نسخه!!! الان دارم کتاب ماجرای عجیب سگی در شب را می خوانم که در انگلستان به ازای هر 40 نفر یک نسخه چاپ شده علیرغم اینکه نویسنده اش قبل از این کتاب شهرتی نداشته ... بگذریم قصه پر دردی است وضعیت کتابخوانی) .

 حالا با هم بخش هایی از اوایل کتاب که درباره موضوع و اهمیت فلسفه است را مرور کنیم:

"آیا چیزی هست که همه به آن علاقه مند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه ـ صرف نظر که کی هستند و کجای جهان زندگی می کنند ـ باشد؟ آری، مطالبی هست که قطعا مورد علاقه همگان است. و موضوع بحث ما دقیقا همینهاست.
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدمها.
ولی هنگامی که این نیاز های اولیه برآورده شد ـ آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی....و آن این است که بدانیم که ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم؟"


"... بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن یکی چند پرسش فلسفی است:
جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می دهد اراده و مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟ آدمیان در طول سالها و سده ها این پرسشها را کرده اند. فرهنگی وجود ندارد که نخواسته باشد بداند بشر چیست و جهان از کجا آمد.
... امروزه نیز هر فرد باید برای اینگونه پرسشها پاسخ خود را بیابد. برای درک این که آیا خدایی وجود دارد یا پس از مرگ حیات هست، نمی توان به دایره المعارف مراجعه کرد. هیچ دایره المعارفی به ما نمی گوید که چگونه باید زندگی کرد. اما بررسی اعتقادات دیگران می تواند یاری رساند که دید خود را از زندگی سر و سامان بخشیم.
جستجوی فیلسوفان برای حقیقت بی شباهت به داستانهای جنایی نیست. بعضی فکر می کنند فلان کس قاتل است، دیگران این یا آن را مسئول می دانند. پلیس گاه موفق به کشف حقیقت می شود. ولی گاهی نیز با وجود آنکه جواب مسئله جایی نهان است، به اصل قضیه پی نمی برد. پس اگر هم پاسخ مطلب دشوار باشد، پاسخی احتمالا هست، و پاسخ درست فقط یکی است. یا نوعی هستی پس از مرگ هست یا نیست.
... هنگامی که تردستی شعبده باز را می نگریم. نمی دانیم این کارها را چگونه می کند. پس می پرسیم : چطور توانست از دو دستمال ابریشمی سفید خرگوشی زنده در آورد؟ شعبده باز کلاه را کاملا نشان تماشاگران می دهد، کاملا تهی است، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد. بسیاری از آدمها به جهان با دیده تعجب و ناباوری همسان می نگرند.
در مورد خرگوش خوب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است. و دلمان می خواهد بفهمیم این کار را چگونه می کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. می دانیم که جهان چشم بندی و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم، بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید. تفاوت ما و خرگوش سفید تنها این است که خرگوش نمی داند در ترفند شعبده باز شرکت دارد. ولی ما می دانیم در چه چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم از ساز و کار آن سر در آوریم.
... شاید هم بهتر باشد کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا به سر می بریم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آییم. فیلسوفها سعی دارند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند"

"مهمترین وظیفه فلسفه این است که انسان ها را از نتیجه گیری سریع برحذر کند، زیرا این نتیجه گیری های سریع میتواند به خرافات منجر شود.مثلاً گربه سیاهی را در خیابان می بینی؛ چند دقیقه بعد زمین می خوری و دستت می شکند. میان آن گربه ی سیاه و زمین خوردن تو هیچ رابطه علّی وجود ندارد. در علم هم مسئله همین طور است. نتیجه گیری سریع در علم نیز خطاست. اگر بسیاری از مردم دارویی را مصرف کنند و سلامتی خود را به دست آورند، باز هم نمی توان ادعا کرد که آن دارو درمان قطعی بیماری آنها بوده است. در این مورد آزمایش هایی روی گروهی از مردم انجام شده است که فکر می کردند با فلان دارو درمان می شوند. به جای آن دارو به آنها آرد و آب داده اند. آیا بعد از این که آنها هم سلامتی خود را به دست آوردند، می شد ادعا کرد که آن دارو این کار را کرده است؟ در این مورد احتمال سومی به درمان آنها کمک کرده است؛ مثلاً اعتقاد به موثر بودن آن دارو."

" اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در می آوردیم , هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم " 

"زندگی پر از اندوه و شادی است. ما به این دنیا می آییم؛ یکدیگر را می بینیم؛ با هم آشنا می شویم؛ لحظه ای را با هم می گذرانیم. سپس از هم دور می شویم و با همان شتابی که آمده ایم، دوباره می رویم. بدون آنکه بدانیم چرا آمده ایم و رفتن مان برای چیست؟"

" اگر به حرکت دستی کلاف به انتهایش برسد پس این تکاپوی خلاق بی انتها از بهر چیست؟"

در قسمتی از کتاب فیلسوف و سوفی در رابطه با هنر و بحث تخیل و تعقل صحبت می کنند که فیلسوف حکایت جالبی را تعریف می کند که (داستان لاک پشت و هزارپا):

هزارپا رقاص حرفه ای بود و همه حیوانات جنگل از رقص او لذت می بردند غیر از لاک پشت که دوست نداشت یا حسودی اش میشد ... لاک پشت نامه ای به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم چنین و چنان و یه سوال داشتم شما موقع رقص اول پای راست شماره 43 را برمی دارید بعد پای چپ 73 را یا اینکه اول چپ 123 را شروع می کنید و راست 843 را پعد از آن می آورید... هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاٌ موقع رقص چه می کند؟... می دانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ وقت نرقصید!...تخیل که به بند تعقل درآمد نتیجه همین است.

یا در یک  قسمتی در نامه پدر از لبنان در خصوص مسلمانان و مسیحیان و یهود مطلب خیلی زیبایی بیان شده : "... این هر سه دین از ابراهیم سرچشمه گرفته اند. پس ظاهراٌ خدای واحدی را می پرستند ولی هابیل و قابیل در اینجا هنوز از کشتن یکدیگر دست نکشیده اند"

این کتاب هم ترجمه های مختلفی دارد! به قول یکی از طنزنویسان  نمی دانم داستان فلان نویسنده به 60 زبان ترجمه شده است یا خیر اما می دانم که فلان داستانش توسط 60 نفر به فارسی ترجمه شده است!!

یک نکته هم در باب طرح روی جلد , چون ترجمه ها متعدد است خواستم مطابق روال خودم طرح جلد چاپ غیر فارسی کتاب رو بگذارم دیدم چه طرح های باحالی بود در کشورهای مختلف یکی را انتخاب کردم...بگذریم نمی خواهم گناه کتاب نخواندن را گردن طرح روی جلد بیاندازم.

 من این کتاب رو امسال در تولد دختر برادرم که 17 سالش شده هدیه دادم . می خوام ببینم سطحش چه جوریه ... هر کس که نخوانده به نظرم بد نیست که در برنامه اش بگذارد. 

پی نوشت: این کتاب تا الان و با توجه به اطلاعات من سه تا ترجمه دارد. آقای حسن کامشاد با انتشارات نیلوفر , آقای مهرداد بازیاری با نشر هرمس (از زبان اصلی- نروژی) و آقای کوروش صفوی با انتشارات مرکز پژوهش های فرهنگی.

***

پ ن 2: نمره کتاب 3 از 5 می باشد.

( تعداد کل: 531 )
<<    1       ...       103       104       105       106       107    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل