X
تبلیغات
رایتل

پینوکیو، کارتونی برای تمام نُسول!

دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394

پرده اول: فرشته‌ی لاتینی

مدتی بود که یکی از جوانان فامیل، پیله کرده بود در مورد کارش با من مشورت کند. هرچه می‌گفتم فرصتم محدود است و اگر می‌شود تلفنی یا خارج از وقت اداری، به صورت حضوری صحبت کنیم، فایده نداشت. بالاخره چند روز قبل هماهنگ کردیم و به محل مورد نظر رفتم. "جوان" سر خیابان منتظرم ایستاده است. به محض این‌که از تاکسی پیاده شدم یک صدای الهام‌گونه‌ی لاتینی در کاسه‌ی سرم طنین‌انداز شد: بخوان!

گفتم: خواندن رو بلدم، چی رو بخونم!؟

الهام لاتینی: آه! ببخشید، اون مال اینجا نبود!! فقط خواستم بگم این قضیه بازاریابی شبکه‌ای نباشد!

باد سردی می‌وزید. نفس عمیقی کشیدم و خیلی مشکوک به "جوان" نگاه کردم و...

پرده دوم: کارخانه‌ی خالی، اما پُر

مثل اسلافش مدعی است "این" با موارد دیگری که قبلاً دیده‌ام فرق می‌کند. وقتی وارد شرکت شدیم متوجه می‌شوم که از برخی جهات، ادعایش درست است؛ دیدن این‌همه جوان در یک مکان، تصویری است که فقط در روزهای کنکور می‌توان دید. محل شرکت درواقع کارخانه‌ای با دو سوله‌ی بزرگ و یک محوطه و یکی دو ساختمان کوچک اداری است. داخل سوله‌ها به جای ابزار تولید، مقادیر زیادی میز و صندلی پلاستیکی است. صدای همهمه از همه‌جا به گوش می‌رسید؛ همه در حال صحبت هستند. به یک اتاق که به صورت "کلاس" درآمده، راهنمایی شدیم. نیم ساعتی معطل می‌شویم تا استاد بیاید. استاد، جوانی حدوداً بیست‌ساله است.

پرده سوم: باغ‌های معلق بابل با درهای سبزرنگ

آن‌قدر اطلاعات جالب و آمارهای جالب‌تر می‌شنوم که ناخودآگاه شروع به نت‌برداری می‌کنم. "جوان" از نت برداشتن من ذوق زده شده است!

-          دویست قانون اساسی برای ساماندهی بازاریابی شبکه‌ای توسط مجلس تصویب شده است.

-          شبکه چهار بابت هر ثانیه تبلیغ چهار میلیون تومان می‌گیرد.

-          تبلیغات فقط 2٪ بازدهی دارد.

-          چای ]...[ بهترین چای جهان است و در سری‌لانکا که یکی از شهرهای هند است تولید می‌شود.

-          و...!

استاد هر دو سه دقیقه یک‌بار می‌پرسد "سوالی نیست؟" و به حول و قوه الهی هیچ‌کس هیچ‌وقت سوال ندارد. بعد از این مقدمات شروع می‌کند به دودوتا چهارتا کردن و این‌که اگر فلان‌قدر بفروشید، فلان‌قدر درآمد خواهید داشت. چشم‌ها اندکی برق می‌زند و لبخند بر لب‌های حاضرین می‌نشیند. استاد اما بلافاصله می‌گوید نباید به این عدد رقم‌ها قانع باشید و معادلات مختلفی را روی تابلو می‌نویسد و حل می‌کند و هربار مبلغ درآمد چندبرابر می‌شود. چشم‌ها از شدت برق‌زدن به اشک افتاده است و گوشه لب‌ها خیال جدا شدن از لاله‌ی گوش‌ها ندارد.

استاد، اسامی مختلفی را ذکر می‌کند و برای هرکدام یک رقم چند ده میلیونی به عنوان درآمد ماه قبل بیان می‌کند و به عنوان تیر خلاص می‌گوید یک دختر شانزده‌ساله گنابادی در ماه گذشته 13 میلیون پورسانت گرفته است. همیشه پای یک دختر شانزده‌ساله در میان است! نگاه استاد در نگاه من گره می‌خورد و اضافه می‌کند هرکس شک دارد می‌تواند برود وزارت‌خانه درآمد این دختر را استعلام کند!

پرده چهارم: لیدر

بعد از کلاس، وارد یکی از سوله‌های پر همهمه می‌شویم. لیدرها به مسائل زیرمجموعه‌های‌شان رسیدگی می‌کنند. تشویق می‌کنند. راهنمایی می‌کنند. و برای جذب آدم‌های جدیدی که آورده شده‌اند انرژی می‌گذارند. لیدر ما، خودش را به من معرفی می‌کند. جوان مودبی است و تمام تلاشش را می‌کند که تا انتهای گفتگو مودب باقی بماند. گفتگو طولانی می‌شود و سرآخر روایتی درخصوص پیغمبر خطاب به من، و در واقع خطاب به چند جوان زیرمجموعه که شاهد بحث‌اند بیان می‌کند: فردی خدمت پیغمبر رسید و گفت اگر آن درخت خشکیده را سبز کنی ایمان می‌آورم. درخت سبز شد. گفت اگر آن را دوباره خشک کنی ایمان می‌آورم. درخت خشک شد. خشک و سبز شدن چندبار تکرار شد ولی آن مرد ایمان نیاورد!

منظورش این بود که من هر معجزه‌ای نقل کنم تو ایمان نمی‌آوری. من هم به داستایوسکی استناد کردم که ایمان از دیدن معجزه حاصل نمی‌شود بلکه معجزه، در صورت ایمان داشتن به صورت معجزه دیده می‌شود. نشست‌مان با حساب شصت-شصت به پایان می‌رسد.

پرده پنجم: ایمان به شورت‌کات

من از سرویس‌ بهداشتی که درواقع دوتا دستشویی کوچک غیربهداشتی است خارج می‌شوم. "جوان" می‌گوید هدفش جذب من نبوده و فقط قصد مشورت داشته است. می‌گویم آن اعداد و ارقام میلیونی را چگونه با کیفیت این دستشویی‌ها جمع می‌کنی!؟ می‌گوید علتش آن است که این شرکت تازه به این مکان منتقل شده است. می‌گویم تو ایمان آورده‌ای! و مشورت برای آدم مومن سودی ندارد.

پساپست‌نویسی در شرایط پساتحریم!

دوشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1394

در شرایط فعلی، وبلاگ‌نویس اگر وبلاگ‌نویسی‌اش را مثل سابق بتواند ادامه دهد یا کرگدن است، یا احساس ندارد و تغییرات را حس نمی‌کند، یا گوشی هوشمند ندارد، یا کاردرست است، یا به یک حس خودبسندگی و حقیقت‌یافتگی خاصی رسیده است، یا به درجاتی از عرفان دست یافته است که علماء اصطلاحن به آن می‌گویند دنیا به تخم، یا چند حالت دیگر. مطمئنم غیر از این نیست!

صاحب این وبلاگ البته بویی از عرفان نبرده است! در واقع برنامه ده روز گذشته را اگر روی کاغذ بیاورم شما هم تصدیق خواهید کرد که واقعن شرایط تغییر کرده است.

ده روز قبل، هیئتی از آلمان آمده بود. خیلی خوشحال بودند که اولین گروهی هستند که خودشان را به من رسانده‌اند. حرفشان این بود که می‌خواهند مثل سابق (یعنی شرایط قبل از قبل) در وبلاگستان حضور داشته باشند... که می‌خواهند ما بخشی از بازار رمان‌مان که در سالهای اخیر دربست در اختیار رمان‌های چینی و روسی بوده است به آنها بدهیم. نمی‌دانم ظریف در مذاکرات چه به خورد اینها داده است که فکر می‌کنند ما بیست و چهار ساعته داریم رمان چینی می‌خوانیم. سرآخر هم موقع خداحافظی یک کارت‌پستال از خانه هاینریش‌بل به من دادند که پشتش را پیتر اشتام امضاء کرده بود و جمله کوتاهی به آلمانی نوشته بود که بیشتر به فحش شبیه بود (1) یعنی: تو مشتری خوب مایی، یا یک چیزی توی این مایه‌ها.

چند روز بعد یک خانم جالب توجه آمد به نام موگرینا فدریکولینی یا چیزی شبیه به این. خیلی اصرار داشت که ما به‌طور کلی روی خوشی به رمان‌های اروپایی "اصل" نشان بدهیم. ظاهرن رمان‌هایی از کوندرا و چند نویسنده دیگر را کارشناسان اروپایی از بازار ما خریده‌اند و رفته‌اند به زبان‌های اصلی برگردانده‌اند و نظر کارشناسی داده‌اند که این رمان‌ها "چینی" هستند! اینجا بود که فهمیدم منشاء نظرات هیئت آلمانی، کار ظریف نبوده بلکه کار ضخیم‌‌های وطنی بوده است، ولی به روی خودم نیاوردم و کلی در باب این‌که با خروج‌شان از ایران موجب بروز چه جنایات ادبی‌ای شده‌اند، سخن گفتم. طفلکی موگرینا آب شده بود. البته خیلی هم طفلکی نبود، چون به بهانه تجدید وضو از جلسه رفت بیرون و من دیدم چیزی را کف دست آبدارچی وبلاگ گذاشت. وقتی رفتند، آبدارچی را احضار کردم و به طرق معمولی که خودتان می‌دانید به حرفش آوردم و آن چیز را گرفتم. خوشم آمد. زرنگ خانوم مدام می‌گفت نماینده کل اروپاست ولی لیستی به آبدارچی ما داده بود از نویسندگان ایتالیایی!

آخر هفته قبل، هیئتی از فرانسه آمده بود که رئیسشان یک آقایی بود به نام فابین لورا ، یا چیزی شبیه به این... اسمش خیلی آشنا بود. سریع رفتم توی به قول آنها فضای مجازی (یا به قول ما فضای مزاجی) و جستجو کردم. گفتم آهان شما همان خانم آوازخوانی(2) نیستید که دوست‌پسرتان شما را رها کرد و شما لکنت گرفتید و کارتان به آسایشگاه روانی کشید و عاقبت پس از ده سال مردم در یک تالار جمع شدند و شما جلوی جمعیت زبانتان باز شد و خواندید!؟ خندید و گفت: تو چه‌قدر طنازی! نه من ایشان نیستم... ولی خداییش اینها رو از کجاتون درمی‌آورید!؟ ما آماده‌ایم قرارداد ببندیم و امتیاز ترجمه و نشر این داستانهای سورئال فضای مزاجی شما را یکجا بخریم. من کمی روی خوش نشان دادم و او هم زود پسرخاله شد... ظاهرن مطالب اخیر وبلاگ را دیده بود... چون آندره ژید آندره ژید گویان خودش را هی می‌چسباند به ما... البته می‌خواست بچسباند که من احساس خطر کردم و خودم را رهانیدم. شما هم اگر کسی پرسید، بگویید رهانید!

البته همان‌طور که همه می‌دانیم یک عده دلواپس و کاسب تحریم و صهیونیست هستند که این فضای شیرین و شرایط و افق‌های پیش روی ما را نمی‌پسندند و به انحاء مختلف می‌خواهند کارشکنی کنند. من متوجه این مارموزبازی‌ها هستم. همین‌جا به اون سارق صهیونیستی که صبح روز جمعه، ماشین بنده را به همراه مدارک و لوازم موجود در آن سرقت نمود عرض می‌نمایم: با این کارها نمی‌توانی شیرینی‌های پساتحریمی را در کام من تلخ نمایی و جلوی کتاب‌خوانی مرا بگیری. الهی بمیری عوضی!!   

 

پ ن 1: du bist ein guter kunde

پ ن 2: فابیا لارن

پ ن 3: این مطلب را در داستان-خاطره‌ها دسته‌بندی کردم چون روزی این وقایع خاطره خواهند شد!



استراحت کوتاه است!

پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394

(چند وقت قبل، توی خانه، بچه‌ها مشغول تبلت)

پدر: پسر تو نمی‌خوای مشقاتو بنویسی؟؟

پسر (در حالیکه چشم از تبلت برنمی‌دارد): فردا تعطیلیم.

پدر: واسه چی؟؟

پسر (در همان حالت): معلم‌مون نمیاد.

پدر: چرا؟؟

پسر (کماکان!): مریضه.

(یکی دو ساعت بعد)

پدر: خودش گفت فردا نیایید؟؟

پسر (با تأنی): اوهوم

پدر (با حالت مچ‌گیرانه): خودت شنیدی!؟ دقیقاً چی گفت؟؟

پسر: نه! (با تردید) آخه آخر کلاس من رفتم دستشویی...

پدر: هم‌کلاسی‌ها گفتند؟؟

پسر (هنوز چشم از تبلت برنداشته است): نه.

پدر: پس روی چه حساب می‌گی فردا معلم نمیاد؟!!!!

پسر (برای اولین بار پدر را نگاه می‌کند): آخه معلم‌مون چند بار سر کلاس سرفه کرد!!

پدر درحالیکه شیفته نگاه عاشقانه فرزندش نسبت به معلم و تعلیم و درس و مدرسه شده است تصمیم می‌گیرد چندی بعد یک استراحت وبلاگی کوتاه به خودش بدهد و چه زمانی بهتر از پنجمین سالگرد وبلاگ!
برچسب‌ها: سالگرد وبلاگ

زنگ انشاء

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393

آقای محجوب از آشنایان قدیمی ماست. آشنا که چه عرض کنم تقریبن عضوی از خانواده ماست. خاطره ای به یادم نمی آید که به نوعی اقا یدالله، همین اقای محجوب، در آن حضور نداشته باشد. تقریبن توی تمام عکس های خانوادگی ما رد پای ایشان دیده می شود. نپرسید چه نسبتی با هم داریم یا پای ایشان چه زمانی به خانواده ما باز شد که واقعن جوابی برای این سوال ندارم. حتا پدر من که در پاسخ به هیچ سوالی در نمی ماند و برای هر موضوعی، تاکید می کنم هر موضوعی، اسبش زین است و آماده تاختن، برای این پرسش جواب قانع کننده ای ندارد. البته نه این که پدرم در این مورد حرفی نزند، نه! اتفاقن شروع می کند به تعریف تاریخ از زمان پیشدادیان تا به الان...البته یادم هست که تا چند سال قبل از زمان مادها شروع می کرد که به دلایلی که کاملن به بعضی حرف های آقای محجوب مربوط بود، مبداء تحلیلش را برد چند قرن عقب تر. من و خواهر برادرام حواسمان هست که این سوال نه از طرف خودمان و نه از طرف مهمانان غافل مان در حضور پدرم مطرح نشود...خب حق بدهید که تحمل بار سنگین چند هزار سال خیلی سخت است بخصوص که به اندازه این سریال های کره ای که پدرم عاشق آنهاست تکراری باشد.

ما به حضور آقا یدالله داخل خانه مان عادت کرده ایم، حضورش هم مثل برخی حضورها بی بو و بی خاصیت نیست؛ مادرم مطابق سلیقه ایشان غذا می پزد، آبجی فرشته مطابق سلیقه ایشان لباس می پوشد و دانشگاه می رود، پدرم مطابق نظر ایشان برنامه های تلویزیون را تنظیم کرده است و داداش محسنم هنوزم بابت تردپاپی از دست آقا یدالله دلخور است.پاپی سوم آخرین سگمان بود که همین آقای محجوب توصیه کرد بیخیالش شویم. البته ایشان برای عملیاتی کردن توصیه هایش به قول بابازرگم مبسوط الید است.

باید اعتراف کنم که برای نوشتن انشاء این هفته به ذهنم رسید که از ایشان کمک بگیرم چون هیچکس مثل ایشان نمی تواند در مورد اقتصاد خانواده و مشارکت اعضا نظر بدهد، این را به خاطر اشرافی که به دخل و خرج ما دارد می گویم. شاید باورتان نشود که پدرم اول ماهیانه او را می دهد و بعد سهم مادرم را و من هم که طبیعتن ته صف اگر چیزی ماند دریافت می کنم و البته بیشتر با نطق های پدر در مورد صرفه جویی و خاطرات کودکی و روزنامه فروشیش مواجه می شوم.اما وقتی موضوع را مطرح کردم، مستقیم به چشمانم خیره شد و گفت: دخترم من می توانم برایت بنویسم اما برای نوشتن درخصوص این موضوع من باید داخل خانه شما سرک بکشم که این اصلن کار پسندیده ای نیست!

من شیفته این حجب و حیای آقای محجوبم. آقا یدالله محجوب.

برچسب‌ها: اقتصاد، دهک های بالا

تدبیر

شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1393

دومیه نمکدان را برمی دارد و برای بار چندم از آن استفاده می کند...مادرش تذکر می دهد و او البته گوش نمی دهد...یکی از وظایف پدر این است که در این گونه موارد ورود کند و با سرانگشت تدبیر گره از کار باز کند!

پدر مدبر: پسرم نمک زیاد ضرر داره ها...ندیدی این همه توی تلویزیون تبلیغ میکنه؟! (ضربه کاری رو داشتید: اشاره به انیمیشن ها و انتقاد ضمنی از کثرت نشستن بچه ها جلوی تلویزیون و در عین حال عدم توجه به نکات آموزشی این انیمیشن ها از طرف بچه ها؛ همگی در یک تصویر کوتاه و حتمن می دانید که در روش های نوین تربیتی این تصویرهای کوتاه که یک دنیا معنا را انتقال می دهد بسیار موثر تر تشخیص داده شده است همانگونه که یک پست کوتاه وبلاگی بر یک پست طویل ترجیح بلامرجح دارد!)

با یک لبخند به خصوص به او خیره می شوم و طی پنج ثانیه ای که از منعقد شدن کلام می گذرد بر عرض این لبخند افزوده می شود.

دومیه: توی تلویزیون این همه تبلیغ می کنه در مورد ضرر سیگار تو چرا توجه نمی کنی پدر!!!؟

لبخند آماسیده شده روی چهره که معرف حضورتان هست...همون...اما ظاهرن این مقدار کفایت نکرده چون ادامه می دهد:

حکمی که می دهی بر خودت روا بدار!!!

با نوک کفشام فکم را نگه داشته ام و در درون مثل سگ پاسوخته ای که مجبور است سر جایش بنشیند زوزه می کشم.

( تعداد کل: 39 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل