X
تبلیغات
رایتل

ماشین زمان - هربرت جورج ولز

سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1395

یک زمانی پرواز در آسمان رویای بشر بود و زمانی دیگر مسافرت در زمان... بشر به رویای پرواز دست یافت اما مسافرت در زمان نهایتاً توانست از داستان‌های مکتوب به عرصه‌ی فیلم و سریال و روایت‌های تصویری وارد شود که از قضا روایت‌های جذابی هم در میان‌شان یافت می‌شود. یکی از اجداد طاهرین این تم، ماشین زمان اچ.جی.ولز است.

راوی اول شخص داستان فردی است که گزارشی از تجربیات یکی از آشنایانش در رابطه با مسافرت در زمان را روی کاغذ می‌آورد. شخصیت اصلی داستان به نام زمان‌پیما یا مسافر زمان معرفی می‌شود. او ابتدا برای دوستانش (که راوی هم در میان آنهاست) در مورد مفاهیم مرتبط با زمان صحبت‌هایی را مطرح می‌کند و سپس نمونه اولیه و کوچک ماشینی را که برای رفتن به زمان‌های دیگر ساخته است به آنها نشان می‌دهد و آزمایشی هم جلوی روی آنها انجام می‌دهد که به صورت موفقیت‌آمیز منجر به غیب شدن دستگاه می‌شود. پس از آن نمونه اصلی ماشین زمان را به آنها نشان می‌دهد. طبیعتاً حاضرین در جلسه حیرت می‌کنند اما ایمان نمی‌آورند!

هفته‌ی بعد وقتی جمع در منزل این مخترع ماجراجو گرد هم آمده و مشغول خوردن شام هستند ناگهان میزبان که تا آن لحظه غایب بود با حالتی آشفته وارد اتاق می‌شود. بله... همان‌طور که حدس زده‌اید ایشان از مسافرت در زمان بازگشته و شروع می‌کند مشاهداتش را برای جمع بازگو کند. در واقع اصل داستان همین مشاهدات مسافر زمان در سال هشتصد و دو هزار و هفتصد و یک میلادی است که توسط راوی برای ما تکرار می‌شود.

دو موضوع در این کتاب دارای اهمیت است: اول همین مسئله زمان و مبتنی بودن وجود بر آن و مسافرت در زمان و... که به‌طور خلاصه می‌توانیم جنبه علمی تخیلی اثر نام‌گذاری کنیم. دوم پیش‌بینی وضعیت جامعه بشری در آینده که اهمیت این دومی بسیار بیشتر است و گمانم اساس کار ولز در همین موضوع است. نگاه نویسندگان به آینده گاهی مبتنی بر رویکردشان به جهان و روندهایی است که در حال طی شدن است و گاهی مبتنی بر علایق و عقایدی است که به آن ایمان دارند. در ادامه مطلب مختصری در این مورد خواهم نوشت. من نویسنده را علیرغم توصیفی که از آینده و فاجعه های آن ارائه می‌کند جزء نویسندگان خوشبین طبقه‌بندی می‌کنم چون به نظرم یک آدم فوق‌العاده خوشبین می‌تواند حیات بشر را در سال 802701 میلادی تصور کند!! بابا نهایتاً دویست سیصد سال دیگه همدیگر رو نابود می‌کنیم و خلاص!

*****

اچ.جی.ولز (1866 – 1946) نویسنده انگلیسی  آثاری همچون مرد نامرئی، جنگ دنیاها، ماشین زمان، جزیره دکتر مورو تقریباً برای اکثر کتابخوان ها شناخته شده است. از همین چهار اثری که نام بردم هنوز سه اثر انتهایی در لیست 1001 کتاب حضور دارد. احتمالاً به خاطر همین شناخته شده بودن، کتاب ماشین زمان تاکنون حداقل هشت بار به فارسی ترجمه شده است!

مشخصات کتاب من: ترجمه عبدالحسین شریفیان، نشر چشمه، چاپ اول 1387، تیراژ 1200 نسخه، 133 صفحه

.....................

پ ن 1: نمره من به کتاب 3.4 از 5 است (نمره گودریدز 3.9 از مجموع 275287 رای، نمره آمازون 4.3).

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

شکست در کوئینتا استانیسلاو لم

چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393


فضانورد جوانی به نام پارویس با سفینه باربری اش در یکی از بندرگاه های فضایی بر روی سیاره تایتان (از قمرهای زحل) فرود می آید. فعالیت های گسترده ای بر روی این سیاره در حال انجام است. قبل از فرود ظاهرن چند نفر از کسانی که در این ناحیه از فضا مشغول کار هستند داخل یک گودال ناپدید شده اند و آخرین آنها خلبان معروفی به نام پیرکس است که از قضا استاد پارویس نیز بوده است. پارویس تصمیم می گیرد به جستجوی استادش داخل گودال برود...

در ادامه خواهیم دید که در یک سفینه غول پیکر که ظاهرن از مدت ها قبل ساخت آن در تایتان شروع شده بود، گروهی از فضانوردان آماده حرکت به سمت سیاره کوئینتا از کهکشان بتا هستند که با توجه به مدارک به دست آمده دارای حیات و تمدن هوشمندی است...

داستان پیرامون این ماموریت و برخورد با موجودات زنده دیگر در گوشه ای از این فضای لایتناهی است و نویسنده تلاش نموده است تا مسائل مرتبط با این موضوع را بکاود که در ادامه مطلب به این موضوع خواهم پرداخت. در یک کلام به نظرم رسید آن بازه زمان-مکانی مورد نیاز برای درک متقابل من و این کتاب و ایجاد رابطه مناسب، نه الان و نه در آینده قابل دستیابی نیست. شاید جایی در گذشته این "روزنه تماس" وجود داشته است...شاید!...این قضیه روزنه تماس اصطلاح بسیار جالبی بود که از امهات این داستان است و البته نقطه درخشان این کتاب که در ادامه مطلب به آن خواهم پرداخت.

***

استانیسلاو لم نویسنده لهستانی داستانهای علمی تخیلی است که از معروفترین داستانهایش می توان سولاریس را نام برد که هم در لیست 1001 کتاب حضور دارد و هم دارای دو سه نسخه سینمایی و تلویزیونی است.

این کتاب توسط آقای پیمان اسماعیلیان ترجمه شده و انتشارات جوانه رشد آن را منتشر نموده است. (مشخصات کتاب من: چاپ اول، سال 1382 ، تیراژ 2200 نسخه ، 408 صفحه ، 2900 تومان)

  


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی را می بینند؟ فیلیپ کی.دیک

چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390

 

...مگه نمی دونی, دکارد, تو شهرک های فضایی آدم مصنوعی هایی وجود دارند که معشوقه مردها هستن... البته که غیرقانونیه. اکثر تنوع طلبی ها تو زمینه س ک س غیرقانونیه. ولی مردم به هر حال به سراغش میرن...

پیش درآمد این داستان علمی- تخیلی, خبری واقعی است که خبرگزاری رویتر در سال 1966 (یعنی دو سال قبل از انتشار همین کتاب) مخابره کرده است. خبری که در آن به مرگ لاک پشتی اشاره دارد که کاپیتان کوک (کاشف نیوزلند) به پادشاه تونگا هدیه داده بود و این حیوان بعد از 200 سال عمر از دنیا رفته است.

جنگی بزرگ و اتمی در کره زمین رخ داده است و غبارهای رادیو اکتیو در زمین پراکنده شده است. گونه های گیاهی و جانوری یا از بین رفته اند و یا در حال انقراض اند. اکثریت انسانها از کره زمین مهاجرت کرده اند و در کرات دیگر و شهرک های فضایی ساکن شده اند. قلیلی از انسانها روی زمین باقی مانده اند و البته سازمان ملل از طریق رسانه ها مهاجرت را تبلیغ می کند تا باقی مانده افراد سالم نیز راضی به مهاجرت شوند (حتی به هر فردی که اقدام به مهاجرت نماید یک آدم مصنوعی به عنوان همدم و خدمتکار جایزه داده می شود – به فکرشان نرسیده که 1000 متر زمین به هر خانوار در کره ماه بدهند که باغ و ویلا درست کنند! همین دیگه وقتی مدیریت جهان رو به اهلش ندهند همین می شود که نویسنده توصیف کرده است.یعنی در این حد ها!). کسانی که تحت تاثیر غبارهای رادیو اکتیو دچار نقص جسمی و ذهنی شده اند امکان مهاجرت ندارند, این افراد استثنایی یا عقب مانده! خوانده می شوند. ساختمان ها و آپارتمانها اکثراً خالی است (جمیعاً دلمون آب).

در چنین فضایی تصور کنید گونه های مختلفی از آدم های مصنوعی ساخته شده است که تشخیص آنها از انسان به راحتی امکان پذیر نیست. برخی از این آدم مصنوعی ها به صورت غیر مجاز وارد زمین شده اند و بخشی از پلیس وظیفه یافتن و شکار آنها را به عهده دارد.

ریک دکارد (شخصیت اصلی داستان) یک جایزه بگیر پلیس است که شغلش شکار آدم مصنوعی است و داستان درباره چند شکار آخر این فرد است...

به کجا می رویم؟

نویسنده تلاش کرده است تا دغدغه های خود نسبت به وضعیت انسان در دنیای مدرن را با توجه به سمت و سوی تغییرات جاری در جامعه, با توصیف جامعه ای فرامدرن در آینده نه چندان دور نشان دهد (در نسخه اولیه و نسخه ای که اینجا منتشر شده است سال وقوع ماجرا 1992 است که در نسخه های جدید به سال 2021 تبدیل شده است و احتمالاً باز هم میبایست تغییر کند!). نویسنده با توجه به روند ماشینی شدن و ازخودبیگانگی انسانها , آینده آدم را چیزی در نزدیکی مرز ماشین – انسان تصویر کرده است. انسان هایی که به مدد دستگاه روحیه ساز احساسات خود را شکل می دهند; دستگاهی با قابلیت کددهی و کدهای متعدد که از طریق وارد کردن سیگنال به بخش های مختلف مغز احساساتی نظیر امید, نشاط, تنفر و... را پدید می آورد. مثلاً با وارد کردن کدی به صورت روزانه علاقمندی و خلاقیت در حرفه را تقویت می کنند و یا وضعیت هایی کمیک نظیر احساس سعادت وجدآور جنسی یا احساس احترام رضایت بخش نسبت به برتری درک و فهم شوهر در همه زمینه ها !!

از طرف دیگر آدم مصنوعی های ساخت بشر که اساساً به عنوان ماشینی برای خدمت به بشر ساخته شده اند ,دل در گرو ارزشهای انسانی دارند. برخی مدل های پیشرفته از زندگی برده وار خسته شده و در آرزوی داشتن آزادی با کشتن اربابان خود و فرار, به زمین می آیند و امیدوارند که در جامعه انسانی جذب شوند و زندگی عادی داشته باشند. شور و شوق آنها به این امر وقتی مشخص می شود که بدانیم عمر مفیدشان 4 سال است اما با سرخوشی و نشاط (غیر قابل مقایسه با انسانهایی که با ضرب و زور دستگاه های روحیه ساز زندگی می کنند) در مشاغلی که نفوذ کرده اند فعالیت می کنند (به عنوان مثال آن حانم خواننده اپرا). آدم های مصنوعی به مرزهای انسانیت نزدیک شده اند.

چه کسی انسان است؟

با طی شدن این روند سوالی که در ذهن ایجاد می شود این است که واقعاً چه کسی انسان است؟! دکارد در سراسر داستان با این سوال و یا به قول معروف بحران هویت روبروست و از به یاد ماندنی ترین قسمت های کتاب, جایی است که او به انسان بودن خودش نیز شک می کند! (شرکت های سازنده این توانایی را دارند که برای آدم مصنوعی ها به فراخور حال خاطرات کودکی و... را خلق کرده و در حافظه آنها ثبت کنند و لذا برخی از آنها خودشان هم ممکن است ندانند که آدم مصنوعی هستند!). پلیس برای تشخیص آدم مصنوعی ها روش های مختلفی را ابداع کرده است که هرکدام با پیشرفته تر شدن آنها کارایی خود را از دست می دهند, در زمان وقوع, آزمون ووی- کامف متداول است, آزمونی که میزان همدلی سوژه را با موجودات زنده مورد سنجش قرار می دهد.

آزمون گیرنده سنسوری را به صورت سوژه می چسباند و سوالاتی را می پرسد و دستگاه میزان انبساط مویرگ های صورت (که به صورت غیر ارادی در مقابل شنیدن موضوعی غیر اخلاقی پدید می آید = شرم) و فشار عصبی کاسه چشم و... را اندازه گیری کرده و بدین ترتیب امکان تشخیص با توجه به دامنه تغییرات پدید می آید. سوالات مختلفی در کتاب بیان شده نظیر: فرض کنید به عنوان هدیه یک کیف که از چرم طبیعی گاو تهیه شده گرفته اید, یا از چرم پوست خالص بچه آدمیزاد! , یا واکنش سوژه به نشستن زنبور بروی دستش در هنگام تماشای فیلم و... البته سوالهای پیچیده تری هم هست نظیر این سوال که از یک سوژه خانم پرسیده می شود: در مجله ای تصویر یک دختر عریان چاپ شده است, شوهر شما آن را می بیند و خوشش می آید! در این تصویر دختر عریان, روی قالیچه ای که از پوست خرس تهیه شده است دراز کشیده است و... نکته کلیدی سوال پوست خرس است! و...

به طور خلاصه به نظر می رسد از دیدگاه نویسنده چیزی که می تواند مشخصه یک انسان باشد توانایی ما در همدلی با موجودات زنده است, اما این آدم مصنوعی ها چطور؟ موجودات بی آزاری که آرزویشان زندگی آدم وار آن هم در مدت زمان کوتاه است, موجوداتی که جنایتکارترینشان نیز ذهن ساده و بی آلایشی دارد و خواننده می ماند که اساساً چگونه مرتکب جنایت شده اند. خواننده نسبت به آنها احساس همدلی پیدا می کند.

مرسریزم یا آیین مذهبی

در دنیای تصویر شده آیینی تحت عنوان مرسریزم وجود دارد که به نوعی موجب تقویت همدلی انسانها می شود. مرسر ظاهراً! فردی بوده که توانایی زنده کردن حیوانات مرده و دستکاری زمان و... را داشته است اما مخالفینش او را دستگیر می کنند و روی مغزش کار می کنند تا این قابلیتش از بین برود و پس از آن مطابق روایت, مدام از تپه ای بالا می رود و هنگام بالا رفتن با برخورد سنگهایی که به سویش پرتاب می شود مواجه می شود. وقتی به بالای تپه رسید به واقع مجدداً پایین تپه قرار می گیرد و دوباره و دوباره...(مثل افسانه سیزیف). پیروان او پشت دستگاهی قرار می گیرند و همراه او این مسیر را طی می کنند و حتی ضربات را کاملاً حس می کنند و بدین ترتیب حس همراهی و همدلی با مرسر و تمام کسانی که همزمان در نقاط دیگر مشغول این فرایند همجوشی هستند , پدید می آید.

مطابق تعلیمات او هر انسانی می بایست از یک حیوان در خانه اش نگهداری کند. هرکس وسعش می رسد یک حیوان طبیعی می خرد و در غیر این صورت به حیوان مصنوعی اکتفا می کند (مانند دکارد که یک گوسفند برقی دارد و نام کتاب از اینجا آمده است).

این بخش ظاهراً برای ریدلی اسکات هم همچون من! جالب نبوده که در فیلمی که بر اساس این رمان ساخته است مرسر و مرسریزم را حذف نموده است (با مطالبی که در مورد فیلم خواندم و تفاوت هایش با کتاب به نظرم جالب باشد دیدنش). این فیلم با عنوان Blade Runner در سال 1982 ساخته شده است و البته نویسنده چند هفته قبل از اکران آن از دنیا می رود.

فیلیپ کی.دیک نویسنده خاصی بوده است, هنگام نوشتن آمفتامین (قرص های روانگردان) مصرف می کرده! در خانه اش به معتادان خیابانی پناه می داده و فقط پنج بار ازدواج کرده است. او در طول دوران فعالیتش 30 رمان و 100 داستان کوتاه نوشته است که تا کنون تعدادی از آنها به فیلم درآمده است که غیر از این کتاب می توان به فیلم هایی نظیر گزارش اقلیت ,یادآوری مطلق, دستمزد, مرد طلایی, screamers و a scanner darkly اشاره کرد.

این کتاب در لیست بهترین داستان های علمی تخیلی (تهیه شده در 1990) در رتبه 51 قرار گرفته است اما به نظرم به خاطر درونمایه فلسفی اش , در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ می بایست خواند گنجانده شده است.

این کتاب را آقای محمدرضا باطنی ترجمه و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان آن را منتشر نموده است. کتاب من ,چاپ اول سال 1385 در 304 صفحه و در تیراژ خیره کننده 1000 نسخه(آدم یاد محصولات بیژن می افتد و آن خصلت منحصر به فرد بودن!, کسانی که این کتاب را می خوانند جزء 1001 نفری هستند که در ایران این کتاب را خوانده اند!!) و به قیمت 3200 می باشد.

.

پ ن 1: یک مشکلات خاصی به وجود آمده که یه خورده بفهمی نفهمی ... خلاصه اگر شتابزده و کمرنگ هستم به همین خاطر است. شرمنده, درستش می کنم.

پ ن 2: مطلب بعدی در مورد کتاب خسرو شیرین کش خانم اولدوز طوفانی است.

پ ن 3: درخت انجیر معابد را شروع نکردم به همان دلیل بالا... شروعش می کنم!

پ ن 4: مقاومت شکننده را نیز به زودی شروع خواهیم کرد. (حداکثر تا یک هفته دیگر دوستانی که تهیه نکردند تهیه کنند)... هست! پیدا می شود.

پ ن 5: نمره کتاب 3.7 از 5 می باشد (در سایت گودریدز 4.1 و در سایت آمازون 4.3)

پایان ابدیت آیزاک آسیموف

دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1389

 

اندرو هارلان یک ابدی است! جهان تصور شده در این داستان علمی- تخیلی توسط آسیموف عبارت است از جهان های موازی (از لحاظ زمانی) که به دو بخش عمده تقسیم می شود: زمانی و ابدی. زمانی ها مانند ما در محدوده زمان زندگی می کنند و دنیای آنها مثل دنیای ماست. اما ابدی ها در ابدیت و مستقل از زمان زندگی می کنند هرچند که آنها نیز تحت تاثیر زمان فیزیولوژیکی قرار دارند و به طور مثال پیر می شوند و... ولی این امکان را دارند که به زمان های مختلف بروند و کار خود را انجام دهند.

اما کار آنها چیست؟ کار آنها نظارت بر واقعیت است, آنها با آنالیز واقعیت ها سعی می کنند راه هایی را پیدا کنند تا با انجام حداقل تغییرات لازم (ح ت ل) در زمان های قبل از آن واقعیت آنالیز شده, تحولی در آن واقعیت ایجاد کنند که به حداکثر پاسخ مطلوب (ح پ م) دست پیدا کنند. تنها ملاک و هدف آنها برای این تغییرات مصلحت بشریت است.

او واقعیت را دستکاری کرده بود. او در عرض دو سه دقیقه از قرن 223 , ساز و کار خاصی را از کار انداخته بود ] گیر کردن کلاچ[ و در نتیجه جوانی که می خواست در سخنرانی ای درباره علم مکانیک شرکت کند به جلسه نرسید. بدین ترتیب , هیچ وقت تمایلی به مهندسی خورشیدی نیافت و توسعه دستگاهی کاملاٌ ساده به مدت ده سال به تاخیر افتاد. در نتیجه با کمال شگفتی , یک جنگ در قرن 224 به کلی از صحنه واقعیت پاک شد.

در ادامه بحث های فلسفی جالبی به ذهن خواننده می رسد. آیا درک مصلحت بشریت امر ممکنی است؟ با علم به اینکه تغییرات کوچک در زمان A منجر به تغییرات دامنه دار در زمان های دیگر می شود آیا می توان جوازی برای ایجاد تغییر برای کسی (ابدی, انسان برتر, خدا و...) قائل شد؟! می توان با از بین بردن 1 نفر جان 1000 نفر را نجات داد؟ اگر اعتقاد داشته باشیم آینده مشخص است و از پیش مقرر شده اتفاقاتی در آینده واقع شود, انتظار ما از قدرتی فراتر از بشریت (تخیلی یا واقعی) برای دخالت در امور جاری (با توجه به تاثیر این دخالت در امر مقرر شده!) چگونه انتظاری خواهد بود؟! ممکن است؟

برگردیم به داستان!

اندرو هارلان یک ابدی است. او نیز مانند باقی ابدی ها از میان زمانی ها انتخاب شده است و پس از طی مراحل مختلف آموزشی به مقام تکنسینی ابدیت رسیده است.

بر عهده تکنسین بود که با نگاهی گذرا روی داده ها, نقطه دقیق ح ت ل را بیابد.تکنسین خوب به ندرت به اشتباه می افتاد و تکنسین برتر هرگز خطا نمی کرد. هارلان هرگز خطا نکرده بود.

مطالعه و تفکر در خصوص دوران باستان (خیلی حال خوشی به من دست داد که دوران قرن 27 به ماقبل را دوران باستان نامگذاری کرده است) از علایق اوست و گاهی چنین فکرهایی به ذهنش می رسد:

هر از گاهی خود را در دنیایی که زندگیش, زندگی واقعی و مرگش, مرگ واقعی بود گم می کرد; جایی که از وقوع پلیدی ها گریزی نبود و نیکی ها را نمی شد افزایش داد, جنگ واترلو یک بار و برای همیشه به ضرر ناپلئون به پایان رسیده بود. حتی ضرب المثلی را یاد گرفته بود که می گفت: آب رفته را دیگر نمی شود به جوی بازگرداند.

 او طی یک سلسله اتفاقات عاشق زنی در سده 482 می شود که در اثر این ارتباط حواشی جالبی نظیر این مطرح می شود:

البته با توجه به استقلال مالی زنان به اندازه مردان و در صورت تمایل خودشان , قابلیت آنها برای مادر شدن, آن هم بدون مقتضیات بارداری فیزیکی, تنها بودن آن دو نفر با هم , دست کم از دید مردم سده 482 هیچ ایرادی نداشت. با این حال هارلان خود را در مظان اتهام و خطر می دید.

 و الی آخر! که جهت کم نشدن از جذابیت کتاب داستان را زیاد باز نمی کنم. در همین راستا به دوستانی که مایلند این کتاب را مطالعه نمایند توصیه می کنم که بلافاصله پس از خرید کتاب از برادر یا خواهر کوچکتر خود یا فرزند خردسال خود بخواهید که متن پشت جلد را با ماژیک مشکی سیاه کنند! یا اگر اهل این گونه کارهای خشن نیستید بلافاصله پس از خرید اقدام به جلد نمودن کتاب به وسیله روزنامه نمایید (با عرض پوزش از دوستان روزنامه نگار). البته توضیحات پشت جلد بیشتر گمراه کننده است تا لوث کننده ولی خوب به هر جهت چیز غیر لازمی است و من هدف از نگارش آن را درک نکردم.

موضوع سفر در زمان البته ایده ای بسیار تکراری است اما فضای تصویر شده در این کتاب قابل توجه است. نمی خواهم نقد علمی بکنم به بعضی مطالب , چون به هر حال علمی – تخیلی است دیگر , اما به نظرم آسیموف زیاده روی هایی نموده است که بعضاٌ در پیشبرد داستان هم غیر ضروری است. مثلاٌ تجارت بین زمانی!! از قرنی به قرن دیگر کالاهایی صادر می شود و وارد می شود. تخیل جالبی است که سیگارهای اعلاء را از قرن 72 به قرن 575 بیاوریم و به دوستمان توصیه کنیم که حتماٌ از این سیگار استفاده کند, اما اگر در جای دیگر تحلیل می کنیم که با جابجا کردن یک قوطی نوشابه در قرن X تغییر مورد نظر در قرن Y اتفاق می افتد (همان اثر پروانه ای تغلیظ شده خودمان) آن وقت جابجایی چنین حجمی از کالا از زمانی به زمان دیگر چه حکمی پیدا می کند؟!

سده موطنش در اعماق فرو زمان , در قرن 95 بود. سده 95 قرنی بود که نیروی هسته ای را به شدت ممنوع کرده, کمی روستایی و شیفته چوب به عنوان مصالح ساختمانی و انواع خاصی از نوشیدنی های تقطیر شده را تقریباٌ به همه زمان ها صادر و تخم شبدر وارد می کرد.

یا مثلاٌ آن شخص نوآموز (کوپر) که باید به دوران باستان برود تا کاری را انجام دهد , منطق این کار کمی نچسب بود; اگر سیر تحولات از قرن بیستم تا بیست و هفتم به گونه ای بوده است که در قرن 27 واقعیتی به وقوع پیوسته است چه لزومی دارد برای وقوع همان اتفاق آدم بفرستیم و ... می شد این قسمت را به گونه ای چسبنده تر روایت نمود (البته به عنوان یک خواننده می گویم و الا پا در کفش بزرگان نمی کنم) این هم جواب آسیموف به خودم !

خیلی جالب است. وقتی کسی حرفش را با اعتراف به نداشتن تخصص در زمینه ای شروع می کند, معمولاٌ به این معناست که بلافاصله دیدگاهی سطحی را در همان زمینه ابراز خواهد کرد. (آقا من دوستت دارم این جوری ضایعمان نکن!!)

در نقطه مقابل بعضاٌ مباحث جالبی در این فضا مطرح می شود که قابل توجه است به عنوان مثال این بحث تکامل:

من اهل قرنی در حدود 30000 هستم و تو اهل قرن 95 ... اما بین ما دو نفر چه تفاوتی هست؟ من با چهار دندان کمتر از تو  و بدون آپاندیس به دنیا آمده ام. تفاوت فیزیولوژیک ما دو نفر فقط در همین است.

از جملات معترضه لعنت به زمان و یا به زمان سوگند و ... لذت بردم. همچنین مطمئناٌ بحث ازدواج موقت مطرح شده در بخشی از کتاب هم برای نمایندگان مجلس خودمان قابل توجه خواهد بود! نتیجه گیری فلسفی آسیموف از فضای تصور شده که از زبان زن در صفحه 273 بیان می شود هم قابل تامل است که نمی نویسم! و به جای آن با این جمله مطلب را به پایان می رسانم.

یک بار تویی سل ]محاسب ارشد و عضو شورای هر زمان[ پس از خنده گفته بود: یک روز وارد آن هم می شویم ] اشاره به سده های پنهان یعنی قرون 70000 تا 150000 [ فعلاٌ همین که این 70000 سال ]قرن؟[ اول را اداره کنیم خودش کار بزرگی است.

این کتاب را آقای پیمان اسماعیلیان ترجمه و انتشارات جوانه رشد آن را منتشر نموده است. این کتاب نیز در لیست معروف 1001 موجود است.

....................

پ ن: نمره کتاب 3.1 از 5 می باشد.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل