X
تبلیغات
رایتل

ابتدای حوزه استحفاظیِ (مردِ یخین می‌آید - یوجین اونیل)

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1396

وقتی به مسافرت جاده‌ای می‌روید ممکن است با این تابلو مواجه شوید: "انتهای حوزه استحفاظی استان فلان" و چند متر آن‌طرف‌تر تابلویی ورود شما را به استان بعدی خوش‌آمد می‌گوید... مسافرت همین است! حالا ما هم به انتهای حوزه استحفاظی اومبرتو اکو و آونگ فوکویش رسیدیم و ضمن حفظ خاطرات خوش این بخش از مسافرت به مسیر ادامه می‌دهیم و عنقریب تابلوی جدیدی جلوی روی‌مان سبز خواهد شد. ایناهاش: به دنیای یوجین اونیل خوش آمدید! برای آماده شدن جهت ورود به این قسمت، به نظرم رسید یک‌سری سوال طرح کنم تا نظرات شما را در این مورد بدانم تا هم زمانی جهت نوشتن مطلب بعدی بخرم! و هم این‌که شما هم به نحوی با موضوع کتاب آشنا شوید.

گاهی اوقات از روزمرگی و یکنواختی زندگی می‌نالیم و گاهی اوقات از طریق برخی آرزوها و خیالات و امیدهای کوچک و بزرگ، روزمرگی‌ها را پوشش می‌دهیم. آیا این کار مفیدی است؟! این‌که روزمرگی‌ها اموری یکسره منفی هستند یا خیر، برای خودش یک مبحث جداگانه‌ای است... بگذریم. شاید شما هم در زندگی‌تان کارها و خیالات و آرزوهای بزرگی دارید که قرار است آنها را از فردا صبح یا از اول هفته آینده یا از ماهِ بعد در دستور کار خود قرار دهید... من که چندتایی از این کارهای اساسی دارم و وقتی به یادشان می‌افتم مهره‌های پشتم تیر می‌کشد!

کمتر ممکن است خودمان معترف شویم که این‌ برنامه‌ها یک خیال یا یک امید واهی است که برای خودمان ساخته‌ایم چرا که معمولاً همین امیدهای به ظاهر واهی است که ما را سرپا نگه داشته است یا حداقل ظاهر زندگی ما را شکیل‌تر کرده است. آیا باید این خوش‌خیالی‌ها را دور انداخت؟ آیا با دورانداختن این‌ها ما به آرامش می‌رسیم؟ برخی معتقدند وقتی با حقیقت خودمان روبرو شویم آنگاه خواسته‌هایمان با واقعیت‌مان متناسب خواهد شد ولذا از جنگ با خودمان دست می‌کشیم و به آرامش می‌رسیم. در طرف مقابل آیا به نظر نمی‌رسد چنانچه خودمان را گول بزنیم راحت‌تر به آرامش می‌رسیم!؟

ما ممکن است در مورد خودمان متوجه این دروغ‌ها نشویم اما شاخک‌هایمان معمولاً در مورد دیگران حساس‌تر است، اما همه (تقریباً همه و شاید تحقیقاً همه!) بدشان می‌آید دروغ زندگی‌شان را به رویشان بیاوریم. آیا خوب است که برای دوستان‌مان همانند یک آینه باشیم!؟ آیا نشان دادن تصویر آنها بدون نقاب کار شایسته یا مفیدی است!؟

موضوع محوری نمایشنامه مرد یخین می‌آید حول‌وحوش چنین چیزهایی می‌چرخد و اگر بخواهم مابه‌ازایی برای آن در ادبیات خودمان مثال بیاورم به سراغ این بیت از مولانا خواهم رفت:

اُستن این عالم ای جان غفلت است

هشیاری این جهان را آفت است

نظرات (41)
سلام
وقتی به هنرکده استاد خوشنویسی وارد میشویم در لحظه ورود یکی از آثار زیبای استاد در دانگ درشت نستعلیق آن روبرو مستقیم در مغز فرو میرو د و ذهنمان را قلقلک میدهد
متنش این است:
دانایی رنج عظیمی ست .

حالا چرا یاد این افتادم نمیدونم،
من به شخصه با همه ی ژست ها و اداهایم باز هم هر از گاهی شخصی پیدا می شود و مثلٱ یکدفعه از یکی از ضعف هایم در گفتار یا رفتار می گوید آنجاست که آنچنان حس های مشمیز کننده و گاهی خبیث در وجودم قلیان میکند که گویی عنقریب به انفجار برسد.
و متاسفانه گویی گریزی از این نیست .
للکه این امید شاید واهی را به خود بدهم که از فردا با خود واقعی ام بهتر روبرو شوم
پاسخ:
سلام
جمله‌ی استاد خوشنویس قشنگ است ... یعنی از آن جملاتی است که آدم با دیدنش ناغافل احساس دانایی عجیبی بهش دست می‌دهد که البته مورد نظر استاد و گوینده‌ی اصلی و ناقل و شما و دوستان دیگر نیست ولی خُب یک لحظه خودم را جلوی چنین تابلویی تصور کردم و چنان حس خوشایندی به من دست داد
یک سریال معروف در دوره دبیرستانی بودن ما از تلویزیون پخش می‌شد به نام لبه تاریکی که البته ورژن‌های مختلفش در این سالها پخش شده است (از لحاظ مضمونی به گونه‌ایست که قابلیت آن را دارد حالاحالاها پخش شود!) در آن سریال یکی از شخصیت‌ها (به نام جِدبِرگ) جمله‌ای داشت با این مضمون: دانستن مردن است. جمله استاد خوشنویس ادبی‌تر است و این یکی توطئه‌اندیشانه‌
اعتراف شجاعانه‌ای کردید. انتقادپذیری کار ساده‌ای نیست و اوووه چه بشود که آدم در طول زندگی‌اش یکی دو مورد از چنین واقعه‌ای را ببیند! واقعاً سخت است. به خاطر همین علما اصطلاح نقد منصفانه را اختراع نمودند...
سلام
فکر می کنم همه به این مساله ها فکر می کنند، اما همه نمی توانند توصیف اش کنند، همان طور که می بینیم بعضی ها حالشان بد است اما فقط می توانند بگوید حالم بد است، هیچ توضیحی برایش ندارند، وقتی با خودشان مواجه شده اند، یکی مواجه شان کرده یا به هر دلیلی این بلا بر سرشان آمده است، می ریزند بهم... بزک دوزک زندگی خیال آدم را راحت می کند که همه چیز خوب است،
شلوغ کاری آدم ها هم اصلا برای همین است، برای اینکه ساکت نشوند که مبادا سکوت عالم آنها را به یاد خودشان بیاندازد...
اینطوری...
پاسخ:
سلام
احتمال ریختن به هم در تماس و مواجهه با خود قابل پیش‌بینی است... بزک‌دوزک زندگی یا هر اسمی که روی آن بگذاریم (همین‌جا بگویم که این اسم را پسندیدم) کارکردهای مثبتی دارد... گاهی موجب می‌شود غم‌ها را زودتر فراموش کنیم، گاهی موجب می‌شود حواسمان از دشمنی‌ها و کینه‌ها پرت شود و...و یکی از مهمترین آنها سرگرم شدن ذهن است و همان که سلین می‌گفت ملال یک گوشه منتظر ایستاده و ما را زیر نظر گرفته تا به محض اینکه سرمان خلوت شد یک لقمه چپ‌مان کند... اسم این کارکرد را می‌توان گذاشت گول‌مالیدن سرِ ملال!
حالا اینجوری انتخاب سخت‌تر می‌شود: با خودمان مواجه بشویم یا نشویم!؟ مسئله این است. دوست‌مان را با خودش مواجه کنیم یا نکنیم!؟
با توجه به این داستان به نظر می‌رسد وقتی فردی از لحاظ درونی آمادگی این مواجهه یا تغییر را ندارد چنانچه چنین اتفاقی بیافتد توفیقی حاصل نخواهد شد بلکه...
به قول یکی از اساتید خودم: خواب توده ها را بر هم نزنید!
سلام
من فکر میکنم که تلاش آدمها در راه رسیدن به اون چیزی که واقعا میخوان غیرقابل انکاره.. یعنی همه برای رسیدن به خواسته هاشون تلاش میکنن... اما اون موقع که "خواسته" دورتر و بزرگتر بشه و بشه آرزو اون وقت چکار میشه کرد جز اینکه فقط بشینی و نگاهش کنی و تو بهترین و سالمترین حالت ممکن حظش رو ببری... البته خیلی وقتها هم آه بکشی... یا سیگار..!
به هرحال خیلی وقتها آدم مواد اولیه میخواد وقتی نشسته توی اتوبوس و چند دقیقه ای وقت داره تا برسه، برای فکر کردن و توی خود فرو رفتن... فکر میکنم آدمی که خیره شده به یک گوشه و بینی اش را معدن کاوی میکنه در واقع داره توی رویاهاش سیر میکنه و آرزوهاش رو بالا پایین میکنه...
آدم با همین " بعدا" ها زنده است.
نه؟
پاسخ:
سلام
بله...دور و نزدیکی‌اش هم نسبی است و به تلاش آدمها بستگی دارد...خواسته‌ای که دستیابی به آن قابل تصور باشد و ما هم تلاشی برای به دست آوردن آن نکنیم طبیعتاً نشانه تنبلی و یا نادانی است و عموماً برای دست یافتن به آنها تلاش می‌کنند و برخی موفق و برخی ناموفق می‌شوند و خلاصه گاهی آه و گاهی سیگار و... و خلاصه زندگی به همین ترتیب ادامه می‌یابد... گاهی با معدن‌کاوی‌های عمیق و گاهی نیمه‌عمیق و گاه سطحی
اما نکته این جاست که چنانچه همه خیالات و امیدها واهی بشوند یا به تعبیری بی‌اعتباری همه دلبستگی‌های دنیوی یا به قول دوستمان بزک‌دوزک‌های دنیوی جلوی چشممان عیان بشود آنگاه با چه انگیزه‌ای باید تلاش کرد!؟
سلام
خواستم یه چی بگم
مولانا باشعرش دهنموبست
پاسخ:
سلام
گاهی آدم می‌ماند برخی ظرایف چگونه در آن زمان به ذهن برخی از این بزرگان می‌رسیده است.
در پاسخ به سئوالی که آیا باید این خوش‌خیالی‌ها را دور بیاندازیم؟ یاد توصیه ای (گویا از شکسپیر) افتادم که می گوید: « به اندازه ی آرزو هایت تلاش کن یا به اندازه ی تلاشت آرزو کن.»
پاسخ:
سلام
جمله قشنگی است و حتا به نظر می رسد به هر قفلی می‌خورد
منتها مشکلش آنجاست که واحد سنجش و نحوه‌ی سنجش آرزو و تلاش، خودش می‌تواند یک پروژه باشد
سلام
ضمن ارزوی سلامتی هرچه سریعتربرای شما دوست خوبم و تشکربابت مطالب خوبی که پست می کنید و باعث می شوید، آدم ازکتاب و کتابخوانی دور نماند...
متاسفانه مرد یخین را ندارم و نخواندم. اما با توضیحاتی که نوشتید شیفته شدم، تهیه کنم. یکی ازمزایای اسباب کشی رسیدگی به وضع کتابهاست. این که چندماهی تا رفتن ازاین خانه، فرصت داری بنشینی کنارکتاب ها و آنها را با نازو نوازش و احترام و خلاصه کلی تشریفات یکی یکی بچینی درون کارتون، لذت بزرگی ست. من هم اکنون مشغول جمع آوری کتابهایم هستم. به قصد جابه جایی در پایان تابستان. : )
واقعا کارلذت بخشی ست اما یک بدی هم دارد. این که جای خیلی ازکتاب های خوب را خالی ببینی. واقعیت ش من هم مثل شما شیفته کتابم. مخصوصا مجموعه داستانها، و رمانها...
اما با این جمله ازشکسپیرکه مداد سیاه نوشت بیشترموافقم تا شعرحضرت مولانا.
به نظرم جمله شکسپیر امیدوارانه تر و دردسترس ترآمد.( حالا اگر منظور مولانا از آفت هوشیاری، درد دانستن باشد و این که انسانهایی که دانا تر و آگاه ترند رنج بیشتری متحمل می شوند. موضوع فرق می کند.)
درنهایت و بعد از این همه پرگویی. می خواهم بگویم نخوانده، به این کتاب علاقمند شدم. :) ممنون ازتوضیحات و معرفی و وقتی که می گذارید.
پاسخ:
سلام
ممنون از آرزوی خوبتان...سرماخوردگی در تابستان واقعاً نهایت کج‌سلیقگی منه
این عبارت "یکی ازمزایای اسباب کشی" من را میخکوب کرد! چون تا الان برای اسباب‌کشی مزیتی قایل نبودم یعنی این واژه طنین خاصی در گوش من دارد که با "مزیت" کنار هم نمی‌نشیند و این عبارتی که شما به کار بردید نشان می‌دهد ظرفیت آدمها چقدر نامحدود است در برخی حوزه‌ها و می‌تواند از دلِ خیلی چیزها مزیت و برتری و منفعت بیرون بکشد و این قابل تقدیر است... این که دو سه ماه زودتر به استقبالش رفته‌اید هم به همین ترتیب
اما جمله مولانا و ... حتماً توصیه می‌کنم در موردش تحقیقاتی بکنید. این بیت بسیار پرمغزتر از این حرفهاست...گمانم من اولین بار آن را در مقاله ای از سروش در مجله کیان دیدم اما تئوری غفلت بحث دیرپایی است و از غزالی گرفته تا مولانا... به طور ساده عنوان می‌کند که آدمیان علی‌الاغلب متوجه ظرایف جهان هستی و زندگی نیستند و به همین واسطه می‌توانند زندگی‌بکنند و چنانچه چشمانشان به برخی امور باز شود زندگی‌شان مختل می‌شود...حالا اگر دوست داشتید در موردش جستجو کنید (مثلاً برای شروع همین بیت را جستجو کنید). فکر کنم پس از آن حتماً متوجه اختلاف تراز این دو جمله خواهید شد
امیدوارم همگی همیشه به خواندن علاقمند شویم
ممنون
راستی شما و سایر بلاگهایی که عکس کتابهای ورژن انگلیسی رو میذارن منظورشون اینه که اون کتاب رو به زبان انگلیسی خوندن؟
خیلی جاها این کار رو مزیت میدونن و در باب مزیتهاش صحبت های زیادی شده.
میشه در اینمورد یک توضیحی بدهید؟
پاسخ:
در مورد خودم که خیر... من همین ترجمه های موجود را می‌خوانم و در انتهای معرفی اشاره می‌کنم که کدام ترجمه را خوانده‌ام منتها برای تصویر کتاب گاهی تفاوت به نحوی است که برای معرفی مفیدتر و قرار گرفتن مخاطب در مسیر داستان از ورژن‌های خارجی استفاده می کنم.
اما در مورد مزیت‌های خواندن به زبان اصلی اثر طبیعتاً مزایا زیاد است ولی طبیعتاً از عهده خیلی‌ها برنمی‌آید... از جمله خودم... در این مورد می‌توان گفت:
خواندن کتاب به زبان اصلی در صورت استطاعت و توانایی خواننده جایز و بلکه احتیاط مستحب می‌باشد!
سلام
تاره کجایش را دیده اید . اگر ادامه متن که به صورت ریز در تابلوی نامبرده آمده است و من دیروز به واسطه این مطلب دوباره دیدمش را بشنوید که حتمآ این حس دانایی در شما افزون می شود . جمله کامل به این شرح است:
دانایی رنج عظیمی ست که نصیب هر کسی نمی شود.
و گویی جمله از خودشان باشد .جناب فرامرزحسن زاده.(این هم از بابت رعایت حق کپی رایت)

و استاد خوش ذوق تابلو را در کنار تابلوی زیبایی با این بیت مولانا ( مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک .... )گذاشته است که وقتی در این دو تابلو غور میکنید حس و حالی از ملکوتی بودن خود و افتخار به خود از دانا بودن این حس ملکوتی و همچنین لذت بردن از این رنج نامبرده دست می دهد که همچنان که در همین حال و احوال به سر میبرید صدای تحریرهای ریز و دلنشین شجریان که از گوشه ی هنرکده به گوش میرسد و استاد هم یک استکان چای جلوی شما می گذارد. اینجاست که دیگر همه چیز برای یک حال خوشایند تکمیل می شود.
ما که حظ لازم را می بریم گفتم برای شما هم که تجسمتان باید قوی باشد بگویم بلکه سهمی هم از حال شما را خوش کند.
هرچند و البته که حال خوش شما با این اوصاف ارائه شده از آن نوع حال خوشی که عوام می پندارند نیست .
(لازم بذکره که بگم در دو خط بالا شما جزء خواص هم شدید . پس دلیلی دیگر بر خوش احوالی این لحظه شما.)

از آن لبه تاریکی که می گویید هنوز موسیقی زیبایش در ذهنم هست .هیچ چیز از سریال در زمان پخشش طبیعتآ در ذهن نداشتم اما من در بازپخشش در سال گذشته چند قسمتی از آن را در شبکه چهار دیدم و با موسیقیش یاد گذشته برایم زنده شد و فهمیدم یه داستانی هست. و حق دارید به راستی گویی برای این زمانه ساخته شده است.
و به احتمال زیاد در آن شرایط دانستن مردن است.

راستی یک مثال از مواجهه با خود وقتی که آمادگی لازم وجود ندارد شاید جاناتان نویل زوسکیند در رمان کبوتر باشد .
پاسخ:
سلام
به‌به چه احساس رنجوری عظیمی می‌کنم! ممنون از توصیف این فضای ملکوتی
موسیقی آن سریال در انتهای دهه شصت طعم دیگری داشت
البته داستان جذاب و خوش‌ساختی هم داشت ولی حکم من در موردش همان حکم آلو است. آلو میوه مفیدی است و اساساً برای کسانی که یبس هستند خوردنش واجب است و طبعاً برای بدن‌های نرمال هم نافع است... اما خوردنش برای مبتلایان به بیرون‌روی بای نحو کان در حکم خودکشی است یاد آونگ فوکو افتادم. ما تا اطلاع ثانوی بهتر است موز بخوریم.
....
کبوتر هم مثال درستی است من از کبوتر به این طرف با شما همراه هستم.
سلام بر میله ی عزیز. امیدوارم که خوب باشید. جالبه که من فکر میکردم همین یکی دو روز پیش به وبلاگتون سر زدم و مطلب جدید نگذاشته بودید اما الان که می بینم متن پست مربوط به یکشنبه است حسابی جا می خورم!... یعنی اینقدر روزها پشت سر هم گذشته و زمان ما را گول زده؟!! بگذریم.
نمی دونم باید به تک تک سوال ها جواب داد یا یک جواب کلی به همه شون؟ به نظرم می رسه خیلی از ماها، دهه های اول زندگی مونو صرف ساختن کاخ آرزوهامون می کنیم و از دهه ی سوم و چهارم به بعد که می بینیم خیلی از این آرزوها واقعی نیست یا قدرت برآورده شدنشون رو نداریم، با واقعیت خودمون کنار می آییم. به شخصه تجربه م این بوده که داشتن این رویاها و بعضا این گول زدن ها موتور محرکه ی زندگی ما بودند. الان در نیمه ی دوم عمر، وقتی با واقعیت خودم مواجه هستم، دیگه اون تحرک و انگیزه رو ندارم. از طرفی حالا آرامش بیشتری دارم به نسبت قبل... . کمتر خودم رو آزار می دم و شاید این نتیجه ی کمتر تلاش کردن باشه یا بهتره بگم تقلای بیهوده نکردن!... خلاصه گمونم این روال طبیعی زندگی خیلی از آدم ها باشه و از این جهت نمیدونم در کتاب پیش رو، چطوری به این سوال ها پاسخ داده شده؟
پاسخ:
سلام بر بندباز گرامی
زمان شعبده‌باز قهاری است این که گفتی چیزی نیست براش تاریخ امروز رو که صبح دیدم با خودم گفتم ای وای 18 سال گذشت!!!! خیلی جا خوردم. ما را به سخت‌جانی خود و برخی گریه‌اوها که اشک تمساح ریختند این گمان نبود...
همینجوری که نوشتی خوبه.
آرزو و رویا در دهه‌های اول به‌طور طبیعی تخت تاثیر دانسته‌های ما که درآن سنین طبعاً محدود است خیلی شفاف نیستند... مبهم و یک‌جورایی در مِه... بعد که به مرور بزرگتر و باتجربه‌تر و عالِم‌تر می‌شویم رویاهای‌مان دچار قبض و بسط می شود...واقعی‌تر می‌شود و شفاف‌تر. و این البته نسبی است. و این فرایند هم طبیعی است.
اما چیزهایی که تحت عنوان دلبستگی‌های دنیوی مد نظرم بود یا به قول دوستمان بزک‌دوزک‌های زندگی همین چیزهای ساده‌ای است که روزمره با آنها مشغولیم... اگر کسی پیدا شودو برای ما اثبات کند یکی یکی این دلبستگی‌ها امری پوچ و بی‌ارزش است آن وقت چه می‌ماند؟ رنج بودن!
حالا در مورد کتاب توی پُست بعدی بیشتر حرف می‌زنیم. ولی عجالتاً پاسخ این سوالات را هر کدام از ما باید خودمان بیابیم.
سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
دنیا بدون امید و هدف خیلی سرد و تلخه.
کمتر کسی رو میبینم که در دایره ی روزمرگی باشه و راضی باشه. البته کسایی که هدف دارن و براش تلاش میکنن هم زیاد میبینم که راضی نیستن. کلا ادم راضی و خوشحال کمتر میبینم!!!!
درباره ی اینکه ارزو داشتن بهتره یا بیخیال ارزوهاشیم و با ارامش به راهمون ادامه بدیم باید بگم ادمها با هم متفاوتند و همون ادمها هم در سالهای مختلف عمرشون متفاوتند.
من از بعضی دوستانم پرسیدم و متوجه شدم منهای انچه بهش رسیده اند انهایی که هدف و امید دارن شرایط بهتری دارن.
دیروز به وسیله ی یکی از دوستانم انیمیشن کوتاه دنی بوی رو دیدم که بسیار قابل تامل و تاثیر گذار بود و بی ربط با پست شما هم نیست.
پاسخ:
سلام
ممنون از احوالپرسی شما. بهترم.
در یک حکایت مثنوی بود به گمانم که عده‌ای را تصویر کرده بود که از خدا خواستند چشمانشان را به روی حقایق دنیا یا چیزی توی این مایه‌ها باز کند و وقتی این دعایشان مستجاب شد رفتند قبرهای خودشان را کندند و بالای سر قبر به انتظار رسیدن مرگشان نشستند. این زندگی روزمره و این زلم‌زیمبوها و بزک‌دوزک‌ها خیلی هم بد نیست!
اما عدم رضایت ما دلایل و ریشه‌های زیادی دارد... منتها من خودم بشخصه در مورد اکثر اونها کاری نمی‌کنم و فقط در موردشون غرغر می‌کنم! فکر می‌کنم دیگران هم به همین سبک عمل می‌کنند و جمع جبری ما می‌شود همین وضعیتی که می‌بینیم.
دنی‌بوی جالب بود یادمه که در اوایل ظهور شبکه‌های اجتماعی و گوشی‌های هوشمند بود و کلی با دوستان در موردش فک زدیم و فسفر سوزوندیم! اگر در وبلاگ بود الان همه مباحث در دسترس بود! و این برتری وبلاگ است
در مورد تغییر آدمها و تفاوت آنها طبعاً باهاتون موافقم... همان قبض و بسطی است که در کامنت قبل اشاره کردم.
سلام
بعید می‌دونم با دور ریختن خوش‌خیالی‌ها آرامشی دست بده. به آدمش هم بستگی داره البته. به آرامش رسیدن یا آرامش داشتن خیلی متغیر و نسبیه و چنان مولفه‌های متفاوتی داره که سخت می‌شه تعریفش کرد. اما شخصا با این امیدهای کوچیک و حتا الکی موافقم و آدم رو احیا می‌کنه.
در مورد آینه‌ی دیگران بودن هم باید بگم کار گاهی به رنجش و ترک دوستی رسیده. سر همین، ترجیح می‌دم تا وقتی طرفم نخواد، چیزی نگم و گوشه‌ی ذهنم بمونه.
پاسخ:
سلام درخت‌جان
من هم بعید می‌دانم. البته به تعریف‌مان از آرامش هم بستگی دارد. ممکن است به نوعی سکون دست پیدا کنیم... در همین هم شبهه هست که بتوانیم در عرصه ذهن یک‌جور خلاء ایجاد کنیم و...
اما در مورد اینه شدن... آیا کسی هست که دوست داشته باشد دروغ‌های زندگی‌اش را به رویش بیاورند!؟ وقتی مخاطبمان هم صراحتاً از ما چنین درخواستی دارد باید دست به عصا پیش رفت!
من بهشون نمی گم "امیدهای واهی"! برای من رویا هستند و همه ی آدم ها رویا دارند، و رویاها چیزهای خوبی هستند ... رویاها اما برای این که واقعی بشوند باید حد و مرزی داشته باشند و به نظرم همین جا تفاوت بین آدم ها مشخص می شه ... آدم به رویاهاش میرسه، اما باید اهل جنگیدن باشه، وگرنه ول معطلعه!

رویاهایتان را جدی بگیرید!

اونیل عالیه مال همون دوره ی درخشان نمایشنامه نویسی آمریکا، شاهکارشو خوندم و اجرای یکی دیگه از کارهاشو دیدم، روح رنجورش کارهای برجسته ای خلق کرده، کی میگه رنج بده؟!
پاسخ:
سلام سحر عزیز
شاید واهی بودن برخی امور از غایت‌اندیشی و نوع جهان‌بینی آدم‌ها حاصل می‌شود.... "خُب که چی بشه" و "خُب حالا بعدش که چی" ... "آخرش که باید کهنه بچه بشوری!" یا این جمله معروف: "خُب که چی بشه 22 نفر دنبال یه توپ می‌دوند!!" ..."چی به شما می‌رسه" و...
توصیه شما آتش به اختیارانه است! حالا برای هر چیزی که نباید دست به اسلحه شد و از واژه‌های خشن استفاده کرد. به جای جنگیدن می‌شود از تلاش کردن هم استفاده کرد.
رنج برای ماها که حاصل رنج دیگران را می‌خوانیم و لذت می‌بریم خیلی هم چیز خوبی است!!
نمیشه اون "ول معطل" رو درست کرد؟!!
پاسخ:
نه نمی‌شود دیگه! اشکالی نداره...
به خانم سحر
سلام
رنج داریم تا رنج .تا ببینیم شما چه رنجی را می گویید.
رنج مورد بحث در اینجا البته بد نیست ودلیلش داناییست.
حتی استاد خوشنویس هم همین نظر را داشته است .
به بخش دوم جمله دقت کنید :
........ که نصیب هر کسی نمی شود.
پاسخ:
سلام
قابل توجه ایشان...
سلام
یکی از نشانه های مهم مطالعه، فکر و تآمل و سپس تحلیل و تفسیر منطقی و عقلانی یک کتاب، جمله، شعر و یا یک مقاله است.
اینکه مولانا اعتقاد داشته "هوشیاری این جهان را آفت است" دلیل بر این نمی شود که ما هم بپذیریم و شهامت نکنیم در معنی ویرانگر آن اندکی مداقه کنیم.
من جایی دیگر گفته ام که ما باید برای یک مدت، تمام کتاب های شعر و داستان را ببندیم و کتاب های فلسفه، جامعه شناسی، حقوق و روانشناسی را بگشاییم، مگر بتوانیم آهسته آهسته به شناخت خویش و جهانی که در آن بسر می بریم نائل شویم.
به نظر شما،فرهنگی که دانایی را رنج و هوشیاری را آفت بداند آیا سرنوشتی اینچنین تیره سزاوارش نیست؟
ای کاش در کنار حافظ، سعدی، مولانا و بی شمار شاعر دیگر، کانتی هم در این سرزمین می زیست تا ما را به جای ترساندن ار دانایی، از شجاعت به کارگیری فهم خویش، بدون راهنمایی دیگری فرا میخواند.
در هر صورت نه هوشیاری؛ بلکه توهم هوشیاری است که آفت است. توهم هوشیاری است که باعث شده فاصله مان با جهان هر روز بیشتر و بیشتر شود. توهم هوشیاری است که همه را دشمن می بینیم. توهم هوشیاری است که فکر می کنیم تمام اسرار کائنات در یک کتاب و تنها به ما عرضه شده است. توهم هوشیاری است که...
اگر دانایی به رنج و هوشیاری به آفت تبدیل شد، شک نکنید که دچار توهم دانایی و هوشیاری شده اید. محالست، محالست، محالست که دانایی و هوشیاری به چنین سرانجام هولناکی برسد.
دستم که به مولانا نمی رسد؛ اما آن خوشنویس را پیدا خواهم کرد و این جمله کانت را به او خواهم داد تا به زیباترین شکل ممکن بنویسد: "شهامت اندیشیدن را داشته باش".
پاسخ:
سلام رهای عزیز
نقل است که یک بنده‌خدایی را به دادگاه کشاندند به اتهام اینکه وقتی در محلشان شبانه با سگش مشغول پیاده‌روی بوده است سگ او در خیابان پاچه‌ی شاکی را گرفته است. آن بنده خدا هم در دفاع از خودش گفت آقای قاضی اول اینکه من شبها از خانه بیرون نمی‌روم... دوم اینکه من به واسطه تصادف رانندگی چند سالی است که قادر به پیاده‌روی نیستم... و سوم اینکه اساساً من سگ ندارم!
از نشانه‌هایی که برای مطالعه سراغ دارم در دست گرفتن کتاب (یا نظایر الکترونیکی آن) و نگاه کردن به آن است ولی یکی از نشانه‌های تعقل همانیست که مد نظر شما هم هست: اندیشیدن و تحقیق قبل از دادن حکم.
برای مثال پسندیده آن است که ابتدا ببینیم هوشیاری در این بیت به چه معناست و مراد شاعر از آن چیست بعد حکم به ویرانگری آن بدهیم... پس از آن ببینیم یک "متن" در سرزمینی که سطح مطالعه در آن چنین پایین است تا چه حد می‌تواند منجر به ویرانی شود... فی‌الواقع مناری که می‌خواهیم در جایی فرو کنیم اساساً در گنجشک مذکور قابلیت جایگیری دارد یا خیر.
بدیهی است که صرف خروج سخن از دهان یا قلم یک نویسنده و اندیشمند و... برای هیچ‌کس حکم "دلیل" نخواهد بود و آدمیان باید شهامت اندیشیدن پیرامون آن را داشته باشند.
هوشیاری در این بیت و در کل مطلب به معنای اندیشیدن نیست (توجه دارید که من بیت مذکور را با عنوان ما‌به‌ازای این نمایشنامه در ادبیات خودمان آوردم یعنی یکجور شاهد برای کلیت مطلبی که نوشته‌ام) و فکر نکنم جایی دقیقاً چنین معنایی را بدهد. اینجا غفلت و هوشیاری در مقابل یکدیگر قرار گرفته‌اند و بی‌خبری و باخبری منظور بوده است و آن هم خبری که با غیب و عدم و عالَم دیگر مرتبط است... اساساً بحث اندیشیدن مد نظر نیست. بد نیست قبل از حکم دادن در موردش کمی تحقیق کنیم و در دوران گوگل(ع) هیچ بهانه‌ای پذیرفتنی نیست. و از آن بالاتر چرا آن وقت چنان حکمی صادر کنیم که "ما باید برای یک مدت، تمام کتاب های شعر و داستان را ببندیم" مدتهاست که اکثریت "ما" چنین حکمی را عملاً اجرا کرده‌اند پس کجایند کانت‌های وطنی!!؟ کانت و امثالهم که از زیر بته سبز نمی‌شوند، سفارشی و وارداتی هم تولید نمی‌شود. درخصوص کاربرد کلماتی نظیر "باید" و امثالهم کمی خوددار باشید دوست من... و حالا که حرف از کانت شد امیدوارم که همگی ما از خواب دگماتیسم بیدار شویم. بیدار شویم نه اینکه توهم بیدار شدن زده باشیم. خود کانت هم با بیدار شدن از این خواب تبدیل به کانت شد...
اما طبعاً من هم موافقم که فرهنگ عمومی ما با علم و تعقل و مفاهیمی از این دست سازگاری چندانی ندارد. حتا اگر در لفظ همراهی داشته باشد در معنا چنین نیست. این موضوع را اما به گردن داستان‌نویسان و شاعران و گذشتگان انداختن چندان منطقی نیست و دردی را هم دوا نمی‌کند. الان که ماشاءالله کاربران فضای مجازی هرکدام حداقل در 10 کانال عضوند که رسالتشان ارتقای علم و تعقل است... پس باید عنقریب چو به صحرا رویم پایمان در کانت و هگل فرو برود!
امیدوارم همه‌ی ما و در صف اول خودم به توهمات هوشیاری و بیداری و حقیقت‌یافتگی و خودبسندگی و ... یا دچار نشویم یا رها شویم. من برای دستیابی به این امیدواری راهی جز خواندن سراغ ندارم...
به سرکار یا جناب رها. (باورکنید نمیدانم)

سلام
آن استاد خوشنویس که در اینجا ذکر خیرش بود میدانم که آثار پنج خورشید *ادب پارسی را در حد بضاعت خوانده است .
*پنج خورشید فردوسی،حافظ ،مولانا ،سعدی و نظامی هستند و حتی بزرگانی چون خیام و عطار و... در رده آنها نیستند.
و من به شما دوست عزیز که ادب و حکمت پارس را اینچنین مورد حجمه قرار می دهید و ما را به سمت کتابهای روانشناسی سوق می دهید .
فرمودید دستتان به مولانا نمیرسد اما اگر استاد خوشنویس را دیدید جمله ای از کانت به او می دهید .من یک سوال از شما می پرسم .
آن شخصی که این جمله را از کانت به شما گفته است که شاید خودتان از آثار استخراجش کرده باشبد . آیا همچون استاد خوشنویس آثار آنانی که درباره شان اظهار نظر می کند را خوانده است؟
اگر آن شخص شمایید و یا شخص دیگر حتما کتاب هزار صفحه ای عقل محض کانت را خوانده اید . آنجا کانت از فلسفه اولی بحث میکند و می گوید( از موجودی که حواس پنجگانه ما هیچ نشانه ای ندارد و در قالب زمان و مکان نمی گنجد ،فهم و عقل و اندیشه نمی تواند تصوری و دریافتی داشته باشد. )
و 1000 صفحه تقریبا همین را اثبات می کند.که در چیزی مثل خداوند که در زمان مکان و... نامحدود است و غیر قابل درک با حواس پنجگانه و .... وما محدود، پس تفکر و اندیشه در باره آن بیهوده است.
پس با این اوصاف که شما می گویید پس این کانت چه می گوید؟
او هم که میگوید هوشیاری بد است. مگر نه؟
اینجاست که هر هوشیاری و مستی و باده و شرابی و رنجی که شاعر و عارف و حکیم در آثارشان نام برده اند همانهایی نیست که همگان گمان می برند.
جالب است شخصی که 1000 صفحه کانت خوانده است شاهنامه فردوسی را باز کند و نه تنها لزومی ندارد 1000 صفحه شاهنامه و حتی 10 صفحه هم نه. بلکه شعر آغازگر شاهنامه را با مغز بخواند . آنوقت خواهد دید که فردوسی چیزی در حدود 700 سال پیش از کانت در چند بیت فلسفه ارایه شده کانت را بیان می کند.
و نکته به خودم هم گوشزد میکنم که درسته باید از بزرگانمون فرشته نسازیم و نقد لازم بر اونها رو بپذیریم.
اما قرار نیست سرمایه سوزی کنیم.
بیایید کمی با کتاب های شعر و ادب و عرفان و حکمت پارس آشتی کنیم .
و یا اگر این چنین نمیکنیم در دنیای امروز که بخش اعظمی از این کتابها بسته اند،حداقل کمر همت بر بسته شدن چند کتاب باقی مانده نبندیم.
موفق باشید
پاسخ:
قابل توجه رها
البته قبل از من دیده‌اند و پاسخ را نوشته‌اند.
سلام مهرداد بزرگوار و ممنون از اینکه وقت گذاشتید تا در این بحث شرکت کنید و باز هم سپاس بابت لحن مشفقانه شما.
دوست عزیز، من که توهینی به حافظ و سعدی و مولانا نکردم.حالا گیرم که گفتم اگر دستم به مولانا برسد! این که توهین نیست. مولانا که جای خود، وای به حال روزی که دستم به خدا برسد!
دقت بفرمایید ما حتی کوچکترین نقد را به ساحت این بزرگان بر نمی تابیم؛ اما همه منتظریم فصل ملال انگیز و تکراری فرهنگ و اندیشه ما ورق بخورد.
من میگویم اگر کسی سطری، شعری، کتابی و نکته ای را بدون اینکه به معنای آن پی برده باشد جایی ثبت کند و نتواند درست توضیحش دهد که منظور او از آوردن این مطلب یا شعر چیست، بر نادانی افزوده هر چند که به نیت دانایی گام برداشته باشد.
کانت میگوید: عقاید و باورهای ما همچون یک سبد است که در کودکی به ما هدیه داده اند و ما همه عمر این سبد را با خود حمل میکنیم. کانت میگوید انسانیت ما از زمانی آغاز می شود که شهامت کنیم و این سبد را زمین بگذاریم و ببینیم محتویاتش چیست؟ اصلآ این وسایلی که همه عمر با خود حمل میکنیم به دردمان می خورد؟ شاید به بیشتر آن نیاز نداشته باشیم، شاید هم به کل آن کوله پشتی با وسابلش نیاز نباشد و در گذر زمان کارایی شان را از دست داده باشند و فقط بار ما را بی جهت سنگین کنند.
به نطر من، ادبیات و شعر، بیشتر با بخش بیمار روح و روان ما دمخور است. حسرت ها، آرزوهای بر باد رفته، بی معنایی زندگی، تکرار جانکاه لحظه ها، جنایات و مکافات ها، عشق ها و خیانت ها و...
من نمیدانم از اینها چه چیز قرار است دستگیر خواننده شود؟ به نظر من بیشتر کتاب ها را نباید بست؛ بلکه باید سوزاند. می دانید چقدر از این شعر ها و کتاب ها باعث خودکشی و یا یک زندگی باری به هر جهت شده اند که خروجی آن حسی از "تهی سرشار" بود.
واقعآ آن خوشنویس با نوشتن آن جمله انتظار دارد که مردمی تا این حد بیگانه با تفکر و پرسش و آگاهی(و مطالعه به قول میله عزیز) راه دانایی در پیش گیرند و خود را به وادی رنجی اینچنین عظیم بیفکنند؟
یا همین دوست عزیزمان میله، محال ممکن است بتواند آن شعر مولانا را معنا کند و در کمال ناباوری هوشیاری را باخبری معنا میکند! در صورتی که مولانا جایی دیگر میگوید: هر که را افزون خبر جانش فزون.
که حتی همین مصرع را هم من نمیدانم یعنی چه؟ فقط میدانم در تضاد با آن بیت است. و باز در کمال ناباوری میگوید منظورش اطلاع از عالم غیب است!
پیامبر با آن عظمتش در دین اسلام، میگوید من از غیب بی اطلاعم، حال نمیدانم مولانا چه خبری از عالم غیب دارد که اینچنین از آگاه شدن دیگران به آن بیم دارد.
به به عجب خالقی و عجب دنیاهای زیبا و جذابی...
نگفتم مگر دستم بش نرسه

فرموده اید: کانت از فلسفه اولی بحث میکند و می گوید( از موجودی که حواس پنجگانه ما هیچ نشانه ای ندارد و در قالب زمان و مکان نمی گنجد ،فهم و عقل و اندیشه نمی تواند تصوری و دریافتی داشته باشد. )
دوست عزیز، منظور کانت این است که آدم هوشیار وقت خود را در این راه تلف نمیکند. به قول حافظ: چون پرده دار پرده ز رخ بر نمیکشد/ هرکس حکایتی به تصور چرا کند؟ زندگیتو بکن. به قول رضا در فیلم مارمولک ماستتو بخور
پاسخ:
سلام رهای عزیز
من به بخش‌هایی از نوشته شما که گوشه و کنایه‌اش به من است پاسخ می دهم فقط قبلش تاکید می‌کنم همانطور که در همین کامنتها و همین مطلب و مطالب دیگر جسته و گریخته نوشته‌ام ادعای انتقادپذیری ندارم ولی سعی می‌کنم از انتقادات بهره ببرم. ادعای روشنگری و کلماتی از این دست که در قد و قواره من نیست را هم ندارم. مدتهاست که دارم اینجا نون و ماست خودم رو می‌خورم و البته گاهی یه موز هم برمی دارم
فرمودید: "من میگویم اگر کسی سطری، شعری، کتابی و نکته ای را بدون اینکه به معنای آن پی برده باشد جایی ثبت کند و نتواند درست توضیحش دهد که منظور او از آوردن این مطلب یا شعر چیست، بر نادانی افزوده هر چند که به نیت دانایی گام برداشته باشد" این حرف خوبی است. من به قدر وسعم تلاش کردم و این بیت را هم در انتهای مطلب آوردم و گفتم مفهوم این بیت به تم کتاب نزدیکه و بعد از آن در کامنتهای ابتدایی فکر کنم سومین کامنت به یکی از دوستان در مورد این بیت اشاره‌ای داشتم و گفتم برای شروع می‌تواند این بیت را جستجو کند... شما هم نظرتان را نوشتید و من هم توضیحاتی دادم. اعتماد به نفس خوبی دارید دوست من چون هنوز هم ظاهراً زحمت جستجو و خواندن این شعر را به خودتان نداده‌اید... من هم که محال ممکن است بتوانم آن را برایتان معنی کنم!... حق با شماست من چنین توانایی‌هایی در خود سراغ ندارم. امیدوارم شما جستجو کنید و بیابد و به من هم انتقال بدهید. اما به قدر توانم می‌دانم هوشیاری در این بیت در مقابل غفلت است و به معنای اندیشیدن نیست و باید بگویم دوباره الان کل شعر را خواندم و در "کمال ناباوری" همان نظر پیشین را دارم!
نقدی هم به خوشنویسان دارم دوست عزیز. به قول سهراب: بر پیشانی خط طراوت اکنون نیست، غبار خسته سنت است. خوشنویسی ما در یک چرخه تکرار ملال آور گیر افتاده است. خوشنویس ما بیشتر از اینکه دغدغه معنا داشته باشد اسیر فرم و پیچش گیسوی حروف شده است. به قول میرعماد (اگر اشتباه نکرده باشم) میخواهد کافی بنویسد که به عالم بیارزد!
خوشنویس ما فقط به فکر استحکام و رعایت تناسبات طلایی در حروف و کلماتش است و اینجاست که به قول مولانا "قحطی معنا میان نامها" اتفاق می افتد.
خوشنویس ما هم چندی است که بی خیال رفتن شده و با دیگران در سایه درختی نشسته و راوی قصه های از یاد رفته شده است.
پاسخ:
سلام و صبح به خیر
من دستی در خوشنویسی ندارم... فقط به عنوان یک مشاهده‌کننده بحث برایم این سوال ایجاد شد که چه انتظاری از خوشنویسی داریم!؟ آیا خوشنویسی به غیر از فرم خط و زیبایی و خوانایی و تناسبات و مواردی از این دست باید به اموری دیگر هم بپردازد؟
برای مهرداد:

من هم همان رنج را می گویم و با بیشتر حرفهایت موافقم

در مورد نظر خانم رها درباره ی خوشنویسی و ادبیات کهن هم دلم می خواهد بگویم در سرعت و شتاب زندگی امروز خیلی چیزها ملال آور و تکراری و خارج از زمانه به نظر می رسند، روشن ترین مثالش الان به نظرم موسیقی سنتی است، اما اگر بخواهیم با این واژه ها کل مقوله ای را که عمری بسیار طولانی دارد، زیر سوال ببریم که آن وقت فقط باید به موسیقی های غربی و تلفیقی دل خوش کنیم که به هیچ روی جایگزین همدیگر و موسیقی سنتی نیستند.
حالا اصلا اون بحث میراث فرهنگی و ریشه ها و این چیزها را کنار می گذارم

خطرناک تر از جهان یک شکل چیزی وجود ندارد و به نظرم رسالت واقعی روشنفکر این زمانه همان ایستادگی بر ضد جهانی شدن است.
پاسخ:
دوستان دیده‌اند
یک سوال برای من به وجود آمد: فرضاً من اصلاً موسیقی سنتی را نمی‌پسندم و آن را ملال‌آور و تکراری و غمناک و چه و چه می‌دانم، تکلیف آنهایی که مثل من فکر نمی‌کنند چیست؟ آیا من می‌توانم در بیان نظراتم حکم بدهم که همه این سازها باید شکسته شوند؟ ساکت شوند؟ موقتاً متوقف شوند حتا برای یک لحظه!
البته خانم سحر گرامی، منظور من ابدآ جهان یک شکل نبود. بحث من نوزایی و حرکت است در تمام زمینه ها همراستا با تحولات دنیای مدرن. خواهش میکنم دقت کنید. مثلآ همین موسیقی که نام بردید. محسن نامجو با تلفیق موسیقی سنتی و مدرن توانسته سبکی نو پدید آورد. مگر همین مولانا نگفت: هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود؟ چرا این همه عاشق شمس بود؟ آیا به این خاطر نبود که شمس گونه ای دیگر می اندیشید؟
توجه داشته باشید که بیشتر این یزرگان شعر و ادب فارسی خودشان عاشق شکافتن فلک و درانداختن طرحی نو بودند. جهان ممکن نیست یک شکل شود. مگر ما آدمیان می توانیم یک شکل شویم؟ من میگویم فرهنگ، ادبیات، هنر، دین و... باید در ترازوی نقد درست و منطقی سنجیده شود و از دل همین نقدهاست که فضاهای جدید رخ می نماید. اسطوره ساختن و تقدس سازی مانع بزرگ نوآوری و تحول است.
من اگر میگویم که برای یک مدت، کتاب های شعر را ببندیم و کتاب هایی بخوانیم که قوه تحلیل و تفسیرمان را فعال کند و شناخت ما را نسبت به خودمان و جهانی که در آن بسر می بریم تقویت کند، دقیقآ به خاطر همین تک بعدی شدن روح و روان ماست که در بیشتر مواقع فقط با لالایی شعر و قصه به خواب می رود.
قبول کنیم یکی از دلایلی که باعث شده در اکثر حوزه ها شاهد این تکرار و رکود باشیم، تلاش در جهت یک شکل کردن سلایق و علایقمان بوده است.
به قول سهراب: همیشه سرمشق ما شعر بوده است و شاعر سعدی و اضافه میکند: البته سرمشق خط فقط؛ وگرنه به جان زنده دلان که دل ها آزردیم و نظر تنها بدین مشتی خاک کردیم،گل بی خار جهان نشدیم، زمام عقل به دست هوای نفس دادیم، نابرده رنج گنج خواستیم. دیگر باورمان شده بود که سعدی شعرش را برای سزمشق گفته است وگرنه بار درخت علم این نبود.

و سهراب چقدر خوب متوجه شده بود که نباید به گذشته برگشت: پشت سر نیست فضایی زنده/ پشت سر باد نمی آید/ پشت سر حستگی تاریخ است...
روحش شاد
پاسخ:
قابل توجه سحر
.........
نکات قابل توجه در کامنت شما برای من اینهاست:
1- منظور شما این نبوده است که جهان یک شکل شود اما برداشت دوستمان این بود... این اتفاقی طبیعی است و فرضاً اگر من بگویم چرا طوری نوشته‌اید که چنان برداشتی بشود راه خطا رفته‌ام! اگر بگویم به همین دلیل موجب افزایش نادانی شده‌اید خطای بیشتری مرتکب شده‌ام. منظورم روشن است؟ از دل بحث منطقی است که طرفین چیزی بر دانسته‌هایشان اضافه می‌شود.
2- بزرگان شعر و ادب پارسی از نظر شما هم دارای نکات مثبتی هستند... پس بستن یا سوزاندن کتاب‌هایشان منطقی نیست همانطور که تقدیس انها امری بیهوده است.
3- از دل همین تضارب آراست که فضاهای جدید حاصل می‌شود که درست است. مثلاً اینکه الان شما از بسته شدن کامل و سوزاندن کتاب‌ها به تعطیلی موقت رسیدید
4- تک‌بعدی و تک‌منبعی بودن امر خوبی نیست. من هم با شما موافقم.
5- سهراب خوب متوجه شده بودکه به گذشته نباید برگشت. الان اگر من بگویم شما با استناد کردن به حرف سهراب به گذشته برگشته‌اید حرف ناصوابی زده‌ام! علم از انباشت تجربه‌ها پدید می‌آید یا به جلو می‌رود و در هر زمینه علمی که نگاه می کنیم می‌بینیم که دانشمندان روی کول پیشینیان خود سوار شده‌اند و به همین سبب قدشان بلندتر به نظر می‌آید.
میله جان، پس وای به حال نمازگزاران، آن نمازگزارانی که از نماز خود غافلند
پاسخ:
رهای عزیز من الان دقیقاً نگرفتم
شاید منظورتان این باشد که غفلت در بیتی که آوردم چیز مثبتی است و در این ایه چیزی است منفی و چگونه این دو با هم قابل جمعند. در یکی غفلت ستون این جهان است و در دیگری بروز غفلت، ستون دین را نه تنها می‌لرزاند بلکه وای بر آنها... اگر منظورتان این است باید یک توضیحی مختصر بدهم که هم به کار خودم و هم به کار شما و هم به کار دوستانی که احتمالاً به دلیل قصور من متوجه حرف من نشده‌اند...شاید که با این توضیح و کنجکاوی و جستجوی خودشان اتفاق مفیدی رخ دهد:
1- اکثریت آدمیان از علت و نتیجه کارهایی که می‌کنند آگاه نیستند و فلسفه‌ی آن را نمی‌دانند یا به همه‌ی جوانب آن توجه ندارند. مثلاً عمل غذا خوردن را در نظر بگیرید؛ اینکه به مجرد ورود اولین قاشق غذا به دهان چند نوع آنزیم از طریق بزاق با آن مخلوط می‌شود، دندان‌های پیشین و پسین و اسیاب و..هر کدام دقیقاً چه عملی را انجام می‌دهند، زبان ما هنگام جویدن غذا به کدام جهات حرکت می کند یا باید حرکت کند، چندبار غذا را بجویم تا آماده بلع بشود، یک لقمه چندبار در دهان می‌چرخد یا باید بچرخد، عمل تنفس چگونه با عمل بلع ترکیب می‌شود یا چگونه باید آن را ترکیب کنیم، هنگام ورود به معده چه اتفاقی رخ می‌دهد و الی آخر... البته که علم می‌تواند برای ما بخش اعظم این اتفاقات را روشن کند اما اکثریت آدمیان بدون توجه به این امور غذا می‌خورند. اگر منِ نوعی در هنگام غذا خوردن بخواهم به تمام این سوالات فکر کنم و مو به مو همه آنها را کنترل و تصحیح کنم از غذا خوردن باز می‌مانم.
2- مثال بالا را به امور دیگر تسری بدهید. تازه سوالات معناگرایانه و اندیشه‌سوز هم در برخی امور و بلکه همه امور قابل طرح است. در یکی از کامنتها چندتایی از این سوالات را طرح کردم و می‌بینم که در کامنت بعدی خودتان نیز چنین سوالاتی را طرح کرده‌اید. اساساً چرا اینکار را انجام می‌دهم؟ به چه دردی می‌خورد؟ چه مشکلی از من دوا می‌شه؟ چه دردی از دنیا کم می‌کند؟ به عنوان مثال تصور کنید من بخواهم چنین سوالاتی را در هنگام نوشتن کامنت یا نوشتن مطلب از خودم بپرسم و تلاش کنم پاسخ آنها را بیابم! چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ بله! نه می‌توانم مطلبی بنویسم نه کامنتی... از کار باز می‌مانم.
3- مولانا در این بیت و این شعر و چند جای دیگر توصیفی از این جهان دارد که البته پیشینه هم داشته است (به عنوان مثال غزالی) آنها می‌گویند دوام و بقا و تداوم این جهان در این است که اکثریت ساکنین این جهان چنین سوالاتی از خودشان نمی‌کنند و نتیجتاً غافلند از این امور و به همین دلیل جهان پیش می‌رود و متوقف نمی‌شود.
4- خیلی دارد طولانی می‌شود! ببخشید. یاد زاد و ولد افتادم! اگر آدمیان در این قضیه به همه ظرایف توجه کنند از زاد و ولد باز می‌مانند کما اینکه شواهد نشان می‌دهد همین‌طور هم هست.
5- خُب حالا این قضیه مثبت است یا منفی!؟ غفلت را می‌گویم. به نظر خودم که نمی‌توان به راحتی گفت این قضیه مثبت است یا منفی. این توصیفی است از جهان. آیا مولانا می‌گوید هوشیار نباشید و غافل باشید؟ تا جایی که من می‌شناسم ایشان خودش به دنبال دریدن پرده‌های غفلت برای خودش و پیروانش است منتها انذار هم می‌دهد که این دریدن چه نتایجی خواهد داشت.
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

لطفا به این شعر فوق زیبا دقت کنید. عجب تخیلی داشته این مولانا؛ اما دارد از چه چیز حرف میزند؟ نمیدانیم. شاید گفتگوی خدا و انسان باشد در لحظه جدایی و هبوط انسان. خب، گیرم درست، خالق ما سعی کرده جلوی ما را بگیرد که به این سفر پر مشقت نیاییم؛ اما ما که دیگر خسته شده ایم از پرسه زدن با حوا و یا آدم در بهشت، پریدیم پایین و دیدیم ای داد بیداد اینجا نه رستگاری که هول زار تباهی است. خب حالا چکار باید بکنیم؟ اگه بگیم به قول گلزار در فیلم خشکسالی و دروغ: بیست و شیش خوریم ردیم؟ اگه بگیم بایست ما پیاده میشیم، چطور؟ الان من چکار باید بکنم؟ چطور میتونم برگردم؟ اصلآ نمیخوام برگردم. این مدت رو چکار باید بکنم؟ این شعر مولانا چه مشکلی می تونه از من حل کنه؟
آیا کسی هست مرا یاری کند؟
پاسخ:
فکر کنم به اندازه کافی حرف زدم توی کامنت قبلی.
خبر نداشتم از فیلم خشکسالی و دروغ.
همانطور که حدس زده‌اید شعر از زبان خدا و خطاب به انسان است و به نظر من این شعر مشکلی از شما حل نخواهد کرد.
اما اگر بخواهیم به واسطه یک شعر که از لحاظ فکری و اعتقادی مورد پذیرش ما نیست کلیه اشعار یک شاعر و کلیه شاعران و کتاب‌های شعر و داستان را یکجا جمع بزنیم و بعد حکمی خشونت‌آمیز در مورد آن بدهیم کار عقلایی نکرده‌ایم. مثل این می‌ماند که برخی متفکرین عصر روشنگری (مثلاً کانت) را به واسطه آرایشان در خصوص زن یکسره به کنار نهیم...
می گذارم تا صبح شود
پاسخ:
یا ابالفضل. امیدوارم این بحث کامنتی ختم به خیر شود
سلام
با عرض پوزش از میله ی عزیز بابت پرچانگی گذشته و پیش رو در این پست.
و در پاسخ خانم رها:
ما کمتر دانان از فلسفه و حکمت که البته هر دویش یکیست چیز های زیادی را یاد می گیریم ولی گویی چیزی که مردم ما آن را بسیار بهتر از باقی مباحث فلسفی می آموزند جدل است.
و شما هم بسیار این را از من بهتر آموخته اید.
اگر می توانستم کل سوالات شما را یکی یکی پاسخ دهم بی شک فیلسوف بودم . و خودم می دانم که نیستم.
در حد بضاعت به شما می گویم.
شما گفتید از شعر و ادبیات چه چیزی نصیب ما می شود؟
بگذارید داستان را ساده کنیم وکمتر از اصطلاحات فلسفی استفاده کنیم.
خوب ،شما وقتی چنین حسی دارید که از شعر و ادبیات چیزی نصیبتان نمی شود چه اصراری دارید که در این وادی گشت بزنید . به قول خودتان بروید ماستتان را بخورید و هگل و کانتتان را بخوانید .
آنکه در این وادی در حال لذت بردن است حتما چیزی نصیبش می شود . حال هر کس به حد بضاعتش.
نصیب شدن حتما پاسخ دادن به سوالات بزرگ فلسفی که نیست .
گاهی حالی خوش بزرگترین نصیب انسان در لحظه ایست که به آن نیاز دارد.
این سخنان من مبنی بر خالی بودن ادب و هنر فارسی از اندیشه نیست.
از همین مولانا
ای برادر تو همه اندیشه ای . مابقی خود استخوان و ریشه ای .
اما یک نکته اینجاست که شما با تک بیتی از مولانا و یا هر شخص دیگر نمی توانی اظهار نظر کنید گاهی این بیت کاملا با تک بیتی در شعر دیگر تناقض دارد و این طبیعیست .
همه ی این ها را بگذاریم کنار .
کامنت آخرتان
در آن جمله که خدمتتان عرض کردم کانت می گوید خدا را با خرد نمی توان شناخت چون خرد محدود است و خدا نامحدود و هیچ نا محدودی در محدود نمی گنجد ،خرد آفریده ی خداست و آفریده ی نمی تواند آفریننده را درک کند.
این است معنای حرف کانت.

شما با دلیلی از سهراب سپهری می گویید نباید به گذشته بازگشت.
می گویید خوشنویسی کشک است و استاد خوشنویس گرفتار تکرار .موسیقی اصیل ایرانی هم حتما دوغ است و در این میان آثار بزرگانی چون سهروردی و ابن سینا اگر خیلی شانس بیاورند ماست هستند و یا در اوجش پنیر.
میگویید کتابهای فرهنگ و ادب وهنر ایران هم کشک است ببندیمشان و یا حتی بعضی از آنها را بسوزانیم .

مرا یاد احوالات خوانده از ایلخانان مغول می اندازید.
اگر ما آنچه داریم بسوزانیم از چه پیش زمینه و پایه ای در فکر نوزایی عنوان شده شما باشیم.

(((هنر ها در مرحله اول باید به خود شخص کمک کند.
موسیقی ، نقاشی ،خوشنویسی و شعر و.... همه و همه اینگونه اند.))))
و نکته پایانی که در دفاع از خوشنویسان به نمایندگی از دیگر هنرها باید خدمتتان عرض کنم این است
که در عالم خوشنویسی از آغاز انسان های زیادی قلم زده اند و هنوز هم می زنند و اگر به قول شما خوشنویسی یادگیری نسبت ها و دورهای تکراریست و کاری به معنا ندارد،و اگر اینگونه باشد با تمرین زیاد دستیابی به کمال آن بسیار ممکن است ، پس چرا انگشت شمارند آنهایی که در تاریخ عرصه این هنر مطرح گردیده اند.
و نشستن در بیرون گود و سخن گفتن همون حرف حافظ هکه کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها .
و از قدمای خوشنویسی سلطانعلی مشهدی هم این را متوجه شده است :
داند آنکس که آشنای دل است . که صفای خط ز صفای دل است.
و این است دلیلش.
حالا شما عالم غیب مینامیدش یا هر چیز دیگر .
هنر به هر شکلش باشد و نوشتن شاهکار هم به همین صورت همه نیازمند (آن) هستند و آن ((آن)) یک رنج عظیمی ست که نصیب هر کسی نمی شود.
حتی نصیب کانت هم شده است که او به اینجا رسیده است.
و من هم برای خودم و شما هم آرزوی رنج مورد نظر را دارم تا بلکه این شعرمورد نظر نیز به کارتان بیاید.
در پایان
این بحث ما اگر به چند شبانه روز هم برسد به نتیجه ای نخواهد رسید که دوطرف را راضی نگه دارد . پس سخن کوتاه می کنم. و شما و خودم را به توصیه خودتان واگذار میکنم و پیشنهاد می کنم هرکدام ماست مورد علاقه خودمان را بخوریم و از آن لذت ببریم.
پیروز باشید
پاسخ:
از دوستان متشکرم که علیرغم اختلافات حرمت بحث و نقد را نگاه می دارند.
اَ... دیر رسیدم! الان منظورتون از غفلت رو متوجه شدم.
راستی سلام
بحث کردن در کامنتدونی از اصل و پایه اشتباه است. بحث باید رو در رو باشد. یک سری چیزهای کوچک در بین صحبت دوستان بود که بدم نمی آید من هم درباره شان نظر بدهم.
اول در خصوص خوشنویسی که نظر آقای مهرداد و به دست آوردن آن صفای درونی را بسیار می پسندم. گذشته از آن، خوشنویسی به هیچ وجه امروز، هنری راکد نیست. بلکه در تلفیق با نقاشی، به قوی ترین نقطه ی عطف هنر ایران در عرصه ی نقاشی مدرن بدل شده و گران قیمت ترین تابلوهای حراجی های بزرگ، از آن ِخوشنویسان است.
به نظرم اگر به گفته ی خانم رها، سنت باعث نوزایی نشده است، ایراد از ماست نه از سنت. این ما هستیم که به دلیل جهل و یا توهم دانایی مان، از ریشه ها گسسته ایم و به جایی چنگ زده ایم که از آن ِما نیست و برای درکش، ناچاریم تاریخ آنان را دوباره پیماییم و در نهایت به جایی برسیم که آنها الان در آن هستند. آیا لزوما جایگاه آن ها به واقع برتر از ماست؟ چه کسی می تواند به این سوال، جواب درستی بدهد؟
به قول جناب میله، اگر من بدانم که عشق آن چیزی نیست که حافظ و مولانا می گویند، بلکه ترشح چند هورمون است، در نهایت چه چیزی تغییر می کند؟ آیا این تغییر وضع را بهبود می بخشد؟...
و در آخر اینکه، خیلی مایلم بدانم خانم رها چند ساله هستند؟ همه ما در حال پیمودن زندگی هستیم، همه ما در سنینی فکر می کردیم که باید جهان پیرامون مان را بکوبیم و از نو بسازیم و حق داشتیم، چرا که محدوده ی دید و تجاربمان منحصر به سن مان بود. دانش مان به اندازه ی تلاشی بود که در آن مدت به خرج داده بودیم. اینکه ما شعری را ، هنری را، طرز تفکر یا زندگی یا مکتبی را درک نمی کنیم دلیل بر بی معنایی و زاید بودنش نیست. دلیل بر تلاش ارزشمند انسانهایی ست که سعی کرده اند جهان را برای آیندگانشان بهتر بشناسانند... حالا بی شمار منبع و مرجع هست برای کشف جهان... تا تو چه بخواهی.
پاسخ:
سلام
دیر رسیدن همیشه بد نیست!
بحث کردن به نظرم مفید است. در گفتگو است که نقاط تاریک روشن می‌شود... مثلاً همین الان خودتان اشاره کردید حالا متوجه غفلت شدید. البته متوجه منظور شما هستم که بحث رودررو را به بحثی که لحن کلام و خیلی چیزهای دیگرش قادر به انتقال تمامی مطلب نیست ترجیح می دهید. اما همین هم بهتر از نبودش است. من شکی ندارم که بهتر است. حتا از برخی جهات مزایایی هم بیش از آن بحث‌های رودررو دارد که یکی از مزیت‌هایش فرصت فکر کردن است... یکی دیگرش گریز از خودنمایی است... یکی دیگرش کم بودن میزان رودربایستی است! و...
..........
ممنون از شرکت‌تان در بحث و نکات قابل توجهی که اضافه کردید.
راستی این را هم یادم رفت که بگویم : موضوع پایان نامه ی ارشد یکی از دوستانم که نقاشی می خواند، نگاره های شاهنامه ی طهماسبی بود. در واقع موضوع اصلی ایشان: وجود حقوق کودک در متن شاهنامه بر مبنای نگاره های موجود شاهنامه ی طهماسبی بود. که بسیار مورد توجه اساتید دانشگاه تهران قرار گرفت.
وقتی ایشان این مطلب را به من گفتند، باورم نمی شد! مگر می شود مفادی از پیمان نامه ی حقوق کودکان و نوجوانان را که عمر زیادی در تاریخ معاصر ما ندارد، در شاهنامه پیدا کرد؟! مگر داریم؟ مگر می شود؟!!... اما هست. منتها باید طالب چیزی باشی تا بیابی!... باید محقق باشی تا دریابی که هیچ اثری بی دلیل جاودانه نمی شود.
سپاس از دوستان.
پاسخ:
با سخن شما در کامنت قبلی موافق بودم که ما در زمینه نوزایی و بازاندیشی سنت کارنامه قابل توجهی نداریم و در این زمینه ضعف داشته‌ایم. منتها پیدا کردن ردپا و سرنخی از امور مدرن در متون پیشینیان را نمی‌دانم تا چه حد راهگشا خواهد بود... تا الان که خیری از این جستجوها من ندیده‌ام... البته این جستجوها به خودی خود زیانبار نیستند اما وقتی زیانبار می‌شوند که ما دچار خطای خودبسندگی شویم در حالیکه چنین نیست. حقوق کودک و یا به طور اعم حقوق بشر دارای مبانی مدرنی است که نه ما و نه آنها در پیشینه خود چنان چیزهایی را نداشته‌ایم. احترام و تکریم و چه و چه هم ما داشته‌ایم و هم دیگران ولی "حقوق" به معنای امروزینش چیز دیگری است.
با حرفهای بندباز موافقم، کلا امشب با هر چه او گفته موافقم
پاسخ:
سلام بر دوست عزیز، جناب بند باز
اول از همه خدمتتان عرض کنم که هیچوقت برای اظهار نظر و گفتگو دیر نیست. پس با من به جمع مردم تنها خوش آمدی.
دوست خوبم، من اگر در مورد خوشنویسی نظر دادم به این خاطر است که سال ها نزد استادان خوشنویس معاصر، به فراگیری این هنر مشغول بودم. اگر حمل بر خود ستایی نشود باید خدمتتان عرض کنم که من در مقطع سوم راهنمایی توانستم در خط شکسته با دوره ممتاز را با موفقیت پشت سر بگذرانم. یادم می آید استاد کابلی که اولین بار خطم را دید. قلم برداشت و برایم نوشت: دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است/ بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی. اما من که نه اهل دعای صبح بودم و نه از آه شب خوشم می آمد و نه دلداری دیدم که به او بپیوندم و نه در خوشنویسان شور و حال و صفایی دیدم، دانستم که در این صوفی وشان دردی نیست. البته سال ها خوشنویسی را ادامه دادم، اگر الان از نمونه کارهایم یکی را اینجا بگذارم شک دارم کسی باور کند این اثر کار من است.
به قول لویی برول در کتاب کارکردهای ذهنی در جوامع عقب مانده، این ساختار ذهنی ماست که مسائل را اینگونه تفسیر و تحلیل میکنیم. در شاهنامه حقوق کودک می بینیم. در سعدی، اولین مینی مال های
پست مدرن. در حافظ، اسرار عالم غیب. در مولانا: روان شناسی مدرن. و در خوشنویسان صفای باطن! و در تابلوهایشان نقطه عطفی در هنر مدرن!
کدام صفای باطن؟ هیچ میدانید چه درگیری هایی در همین انجمن و چه حرمت شکستن هایی به صاحب نظران و استادان خوشنویسی، توسط همین پاک باطنان می شود؟ خوشنویسانی که من دیدم شرایط کنونی را بهترین فرصت دیدند برای همراهی با موج پوپولیسم و افزودن بردارایی خویش تا از موج تجمل پرستی عقب نمانند. چند خوشنویس را می شناسید که اشعار شاملو را با خط نوشته باشند و به صورت یک کتاب درآورده باشند؟ اخوان ثالث چطور؟ نیما؟ فروغ؟ سعد سلمان؟ محمد فرخی یزدی؟....
اگر نوشته های مرا خوب نمیخوانید تقصیر من نیست، اما باور کنید من میدانم چه میگویم.
واقعآ چطور ممکن است ما با این همه مدال افتخار در گذشته اینچنین در چاه ابتذال شیرجه بزنیم. شاید هم به قول سید جواد طباطبایی باید به گذشته برگردیم. از کنار خیلی چیزها ساده گذشتیم، نمیدانم... اما این برگشتن از جنس برگشتی نیست که من نقدش میکنم.
بابت خطا ها ببخشید. با عجله نوشتم.
پاسخ:
قابل توجه سرکار خانم بندباز
که البته من دیرتر از ایشان دیدم
سلام
با مزایای بحث در فضاهای مجازی، آن بخش هایی که اشاره کردید تا حدی موافقم. منتها به نظرم همین مجاز بودنش باعث به وجود آمدن سوتفاهماتی می شود که به اصل بحث آسیب می رساند. بگذریم.
به نظرم در پیدا کردن ردپاهای دنیای امروزی در گذشته، ریشه یابی مدرنیته در سنت، برای جامعه ی ما لااقل این مزیت را دارد که نخواهیم به یکباره همه ی سنت را دور بریزیم و دو دستی بچسبیم به ماحصل دیگران. درست عین پیمودن مسیری ست که آنها پیموده اند منتها در جغرافیای خودمان. دیدن احوالات و اقوال هم جغرافیایی هایمان.
با بخش دیگر صحبت تان هم در خصوص رعایت حقوق دیگران موافقم. ولی از آنجاییکه دسترسی به متن پایان نامه ی مذکور ندارم، نمی توانم قبول کنم که عنوان تحقیق تا این اندازه دور از موضوع بیان شده اش باشد.
پاسخ:
سلام
بله از سوءتفاهم گریزی نیست. گاهی لحن را به خوبی انتقال نمی دهد و چه بسیار دیده‌ایم که به نتایجی منجر می‌شود که مورد نظر ما نبوده است.
ما داخل سنت‌ها چنان غرقیم و آنها چنان در ما رسوب کرده‌اند که به این راحتی‌ها نمی توانیم آنها را کنار بزنیم و از آن طرف البته تا جایی که می‌توان باید از انرژی‌های موجود در آن بهره ببریم... کلاً ما در هدر دادن انرژی خیلی دست و دل‌باز هستیم!
دوست عزیز، اگر هم ممکن باشد که دنیای سنت را به کلی به یک سو نهیم شک نکن که مطلوب نیست. و من هرگز منظورم پاک کردن گذشته نبوده و نیست. من خواهان نقد گذشته ام. کار ما افزودن خشتی است به دیوار فرهنگ، هنر و علم و نه چسبیدن و ستایش خشتهای به جا مانده از گذشته.
مثالی هم زدم در رابطه با موسیقی و محسن نامجو که با تلفیق موسیقی سنتی و مدرن توانسته به سبک جدیدی برسد.
در هر صورت از نظرات شما و دیگر دوستان بسیار استفاده می برم و این نیست که حق فقط با من باشد و دیگران به راه باطل.
پاسخ:
بله البته همین‌طور است. من که فکر می‌کنم کنار گذاشتنش آنطور که فکر می‌کنیم آسان و ارادی نیست... یعنی اینطور نیست که بگوییم برو کنار و آنها هم کنار بروند!
چند وقت پیش با وبلاگی آشنا شدم به نام "فوسکا" که آثار نقاشی کلاسیک و مدرن را تحلیل و تفسیر می کند.
حتمآ نقاشی ها را ببینید و تفسیرها را بخوانید تا از هجوم معنا، چند شب خواب از چشمانتان برباید. آن وقت شاید بهتر بتوانیم دریابیم کجا ایستاده ایم و جایگاهمان در هنر کجاست. ( البته به احتمال زیاد این وبلاگ را دیده اید)
پاسخ:
باز هم قابل توجه بندباز
مطلب بالا خطاب به دوست گرامی بندباز بود.
پاسخ:
بله همین‌طور است. ما هم بهره می بریم.
سلام
نمی دانم چرا شما اسرار بر اثبات عقب ماندگی ما دارید.
ما که میدانیم عقب مانده ایم . اما ابتدا از خودمان عقب مانده ایم .و پس از آن از دنیا.
پس شما خوشنویس بزرگی از نظر خوشنویسان بدون صفای دل هستید .دست مریزاد به تلاشتان که با اینکه نه اهل دعای صبح بودید و نه آه دل ،باز هم ادامه دادید.اگر دلداری هم که به اون شکل که شما میگویی میدیدید که کلآ ول می کردی این عرصه رو.
اینکه خوشنویسان زیادی امروز در مسیر فقط پول قلم میزنند با شما موافقم و شکی نیست . همینطور که نویسندگان زیادی هم در این مسیر قدم میزنند و همینطور خوانندگان آواز بسیاری در این مسیر چهچه.
بگذارید از این سه ، سه مثال بگویم.
اسرافیل شیرچی را که حتما می شناسید ،شکسته نویس و نقاشی خط کار میکند .
تابلوهایش هم بسیار پر مشتری و گران هستند و بسیار مدرن. ولی معروف است به استاد بازاری.
آیا قابل مقایسه با استاد امیر خانی و آثارش هست؟
من با این اوصافی که از خود گفتید حتما تجربه ای در برابرتان ندارم.اما در 12سیزده سال گذشته این دوپارگی انجمن و وابستگی آن به دولت شکاف های جبران ناپذیری در آن بوجود آورده و این پوپولیسم از آنجا وارد شده.
من از صفا که گفتم به میرعماد ومیزا غلامرضا اصفهانی و کلهر و... اشاره ام بود . اما هستند هنوز صفاداران دل. یک نمونه اش غلامحسین امیرخانی.
یا سری به پر فروش های رمان بزنیم .چه کتابهایی اکثرآ در صدر قرار میگیرند . خوب هم می فروشند . نویسندگانش هم مشهور می شوند و با رمان های بی سر وته هزار مرید می یابند.(نام نمیبرم)
و یا در موسیقی سنتی این روزها اگر همه کسانی که ادعا میکنند را هم کنار بگذاریم. نظرتان راجع به همایون شجریان چیست؟
دست گذاشتم روی بزرگترین این روزها.
بله. بسیار زیبا میخواند و حتی از نامجو که نام بردید هم گاهی مدرن تر (و صد البته که از نامجو بهتر است) و گاهی هم در عرصه سنتی بسیار بسیار عالی.
ولی آیا قابل مقایسه با محمدرضا هست؟

اینا همه نظر شخصی منه و شاید اشتباه
اما به نظرم نه هرکه هر چه نوشت خط باشد و کتاب و هر چه خواند آواز ،
حالا چه پسر استاد باشیم وچه شاگرد امیرخانی مثل شیرچی ها و بختیاری ها. مهم صفاست که چون پیدایش نمیکنیم . می گوییم کو؟
در پایان امیدوارم به رها در حرفهایم جسارتی نکرده باشم.
میله جان با این اوصاف فکر میکنم من و خانم رها هردو باید کتاب آونگ فوگو را بخوانیم هر کدام از زاویه ای به آن نیاز داریم.
این گل هم برای میله که اینقدر کامنتهای طولانی مارا تحمل میکند.
پاسخ:
قابل توجه خانم یا آقای رها
...................
خواندن کامنت‌های دوستان برای من لذت‌بخش است. از ته دل می‌گم.
حتماً منتظرم که هر دوی شما را در بخش کامنت‌های آونگ فوکو ببینم.
سلام بر مهرداد خوشنویس دوست
نه آقا چه جسارتی، لطفی است که میکند قلمت با دل من
اینکه فکر کنیم هنری باعث صفای دل می شود، خیالی است خام که ریشه در نشناختن ساختار روحی و روانی آدمی دارد. به نظر من اگر امثال امیرخانی، شیرازی، فلسفی، بختیاری، اخوین و... خوشنویسی را ادامه دادند، علتش نه صفای باطن آنها و عشق به خط، بلکه تنها و تنها پولی است که از این راه کسب کرده و می کنند. از جوانمردی به دور است که اینجا به مواردی چند از این صفای باطن آنها اشاره کنم، فقط همین را بگویم که بیشتر این استادان، هیچگونه اعتقادی به محتوا و مفاهیم دینی نوشته هایشان ندارند.
خدمتتان عرض کنم که هوشنگ ابتهاج اجازه نداد کسی حافظی را که او 30 سال زمان به پای آن گذاشته با خط بنویسد، میدانید چرا؟ علتش این است که خط کرسی در نستعلیق و جایگاه حروف روی آن به گونه ای است که چشم را خسته میکند. من خودم اگر بخواهم دیوان حافظ را بخوانم حتمآ نسخه چاپی آن را خواهم خواند. این را یک خوشنویس دارد به شما میگوید که تا حدودی چشمش به این خستگی عادت دارد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
الان مدتی است که دیگر نمیتوانم زیبایی خاصی در خط ببینم. اینکه یک عمر وقت صرف شود تا الف سه نقطه شود و ب پنج نقطه و دال دونقطه و یک جایی ب را بکشم و یک جایی نکشم و حسن همجواری را به گونه ای رعایت کنم که هیچ حرفی را نتوان حتی یک میلیمتر جابجا کرد، واقعآ یعنی چه؟ قرار است به چه نتیجه ای برسم؟ آیا بعد از رعایت همه این اصول، مثلآ به معنای آن سطر یا شعر بهتر پی خواهم برد؟ یا اتفاقآ این زیباییف خودش سد راه فهم و رسیدن به معنا و باطن آن جمله یا شعر خواهد شد؟ باورت می شود بسیاری از خوشنویسانی که با آنها صحبت کرده ام، عاجزند حتی از درست خواندن یک شعر. من از میرزا غلامرضا و میر حسین ترک و میرعماد و سطح دانایی و آگاهی آنها بی اطلاعم و اظهار نظری نمیکنم؛ اما به این خوشنویسان که دسترسی دارم. به مصاحبه ها و حرف هایسان گوش دهید، تا اسم هنر خوشنویسی می آید شروع می کنند به محمل بافتن؛ اینکه خط تجلی عشق است بر سفیدی کاغذ و یادگار مهر است بر قلب قلم که در روز ازل، خوشنویس ازل، قلم برداشت و در بیکران آبی آسمان، عشق را نگاشت و از این توصیفات...
همین خط شکسته، شما می توانید به من بگویید در جامعه ای که حتی تحصیل کردگان دانشگاهی آن، عاجز از خواندن چند سطر ساده ی چاپی هستند، خط شکسته با آن پیچیدگی چه کاربردی می تواند داشته باشد؟
پاسخ:
قابل توجه مهرداد
.........................
راستی حالا که جمع خوشنویسان جمع است بهتر است من از فرصت استفاده کنم و یادی بکنم از این پست:
http://hosseinkarlos.blogsky.com/1395/03/18/post-584/
چطور است گاهی از تخصص شما دوستان در خواندن این اسناد استفاده کنم
در رابطه با موسیقی هم خدمتتان عرض کنم که در موسیقی سنتی، مخصوصن وقتی با بعضی اشعار همنشین شود، جان می دهد یک گوشه بنشینی و زار زار به حال و روز خودت گریه کنی که چرا اینجا به دنیا
آمده ای
حداقل در موسیقی پاپ یک نوع اعتراض و جنب و جوش دیده می شود؛ ما در حال حاضر به موسیقی و هنری نیاز داریم تا روح منجمد و راکد ما را اندکی بجنباند و به ما یادآور شود دنیای پرسرعت امروز، جای خلوتی و اندوهی جانسوز به پا کردن نیست.
البته این شرایط در حال تغییر است و نمیتوان به هیچ عنوان جلوی آن ایستاد. الان بیشتر جوانان دارند به این سمت می روند و این اتفاق خوشایندی است؛ هرچند عده ای آن را نپسندند و گاه آن را ابتذال بنامند.
فرهنگ جوامع بسته همیشه سد راه این تحولات بوده است؛ اما تاریخ گواه است که هیچ چیز نمیتواند مقابل این پویندگی بایستد.
پاسخ:
البته من یکی دو نکته کوچک به ذهنم رسید که از فرصت استفاده می کنم و وسط بحث آنها را می‌پرانم:
1- گاهی بد نیست آدم به حال و روز خودش گریه کند! برای برخی لازم است.
2- در خیلی از آثار پاپ آن خصوصیت‌هایی که اشاره کردید یافت نمی‌شود.
3- گاهی که به نتایج جنبیدن‌های خودمان نگاه می کنم، به این نتیجه می‌رسم که گاهی راکد بودن بهتر از حرکت کردن است
4- آخرش امیدوارانه بود که جای خوشحالی دارد.
سلام میله جان
آن سند با خط تعلیق نوشته شده است.
در آن دوره این خط برای نوشتن اسناد مرسوم بوده است که البته با گذر زمان به خط شکسته تبدیل شد. استاد کابلی معتقد است خط شکسته از نستلیق گرفته شده است که به نظر من اشتباه است. خط شکسته از خط تعلیق به وجود آمده است و شباهتش به خط نستعلیق بسیار کم است.
اما راجع به پاسختان به کامنت آخر:
1- چرا فقط برای برخی لازم است به حال و روز خودشان گریه کنند؟ آن برخی چه کسانی هستند؟
2- پس در موسیقی پاپ چه چیز یافت می شود؟
3- متوجه نشدم. ممنون می شوم مثال بزنید.
4- زیاد خوشحال نشو. آنکه می خندد هنوز خبر بد را نشنیده است
پاسخ:
سلام
ممنون که دیدید... البته اینکه به چه خطی نوشته شده است یک مسئله است اما مسئله خیلی خیلی مهمتر این است که چطور می‌شود خواند حالا بعدها عکس‌هایی با وضوح بیشتر از قسمت‌هایی که نمی‌توانم بخوانم را خواهم گذاشت.
1- قسمت اولش عام بود. قسمت دومش مثلاً کسانی که بنده‌ی قدرت شده‌اند. وقتی این قسمت را نوشتم تصویر ذهنی‌ام متمایل به خزان خودکامه بود.
2- جمع نبندید. در خیلی از آنها نه تنها خبری از اعتراض و ... نیست ، جنب‌وجوش هم ندارد. غمگینی و رکودش هم آنطوری نیست که آدم بخواهد باهاشون زارزار گریه کند.
3- در سطح کلانش انقلاب... در سطح خُردش مثلاً جنبیدن های اقتصادی خودم!!
4- اینجور مواقع یاد سخنرانان محافل دانشجویی بعد از دوم خرداد میفتم که یکی از ترجیع‌بندهایشان این بود که شرایط به پیش از دوم خرداد بازنمی‌گردد و هیچ چیز نمی‌تواند جلوی پویندگی مردم بایستد... ولی چون زنده ماندم و اینجا زندگی کردم، خُب دیگه... زیادی خوشحال نمی‌شوم
ببخشید یادم رفت بپرسم: در موسیقی سنتی چطور؟ به نظر شما این موسیقی چه مزیتی به موسیقی پاپ دارد؟
ممنون
پاسخ:
راستش من در زمینه موسیقی دستی ندارم که بخواهم از مزیت‌های این بر آن بگویم. فقط به عنوان کسی که گاهی در خودرو (آن هم به خاطر علایق پسر بزرگم به موسیقی پاپ) موسیقی گوش می‌دهد آن موارد را عرض کردم.
سلام
به رها:

باید با احترام به رها بگویم که دیگر مغزم را به شکلی کاملا محترمانه بجوش آوردید.
گویی ماشین را گذاشته ای روی دنده 1 و قصد تعویض دنده هم ندارید که هیچ، قفل فرمان را هم بسته اید به کلاج و خیال خود را راحت کرده اید.
یک سوال
احیانن شما رها فراستی نیستید؟ دختر یا پسر مسعود فراستی؟
جالبه کلهم شما نقد داری و چیزی پیدا نمیشه که بهش نقد نکنی و شخص مورد انتقادت هم مهم نیست کی باشه از کوچک ترین شخص شروع میشه و تا خدا پیش میره و انتقادی بدون مرز.
1- موسیقی اصیل ایرانی موسیقی زار زدن نیست . موسیقی ای آرامش بخش همراه یا شعف است . بسته به نوع شنیدنش.
2.در موسیقی پاپ هم خیلی چیز ها هم می شود یافت اما در کوزه همان برون تراود که در اوست ( پاپ از پاپیولار می آید به معنی عامه پسند)
با کتاب مثال میزنم.مثلا آثار شجریان و تولستوی کلاسیک (و کلاسیک متناسب با فرهنگ ما که می شود سنتی)محسوب می شود و آثار علی عبدالمالکی و جو جو مویز پاپ.
3.نیازی به چشم پزشک و عینک نیست ،نظرم این است که جرم گیری تهیه بفرمایید جهت دلتان چرا که مگر می شود در هنر نتوان زیبایی دید.
خدا بگم چه کار کند امانوئل رو که همه این آتش ها از گور کانت و عقل گرایی محضش زبانه می کشد که اگر آن کانت را هم خوب درک کنیم باید زیبایی را ببینیم.
تعریفت را از خوشنویسی عوض کن خوشنویس ممتاز
خوشنویسی قرار نیست پرسش های فلسفی حل کند . از یک هنر انتظارات تا به کجا؟؟؟

شما می گویید
خوشنویسی بیخود است . استادانی چون کابلی نادانند و شما چه بسا دانا تر وصاحب نظر. شجریان مداح ناله زن و آثار مولانا و حافظ و سعدی نیز افسرده و دانایی گریز که باید همه را سوزاند و نظرتان راجع به خدا نیز به همین منوال .
ما (البته در اینجا من) اینها را دوست دارم. و بهشان اعتقاد .
و تحمل نقد از اینها رو هم دارم . اما منصفانه خب.
و نکته ای که من رو اینجا آزار میده اینه که:

گاهی حرفهای شما درباره بعضی از موضوعات مورد بحث شما برای کسانی که درباره اش اطلاعات کمی دارند و متن ها را مطالعه میکنند سند می شود. و این ظلم است به هنر و آثار و نهایتن خدا.
ابتدا مایل بودم به تک تک نکته های مشروحه شما پاسخ بدم ولی از اونجا که در کامنت های قبلی این تلاش رو انجام داده ام و با توجه به ذهنیت متفاوت من و شما از دنیای پیرامونمان ره به ترکستان می بریم و آبمان هیچ رقمه بر یک جوی نمی گذرد منصرف شدم و از شما هم خواهش میکنم اگر جوابی می دهید تمام داد و بیدادتون رو سر من اینجا بکنید ولی هنر رو نکوبید .
هرچند دایه عزیزتراز مادر هنر نیستم.اما دلم می سوزه از این حرف ها . از این جور حکم صادر کردن های کیلویی.
چه ما بگوییم و چه نه . هر هنر خوب در گذر زمان خودش از خودش دفاع میکنه.
بدرود
پاسخ:
سلام
به نظر نمی‌رسد که شما دو عزیز بتوانید یکدیگر را قانع کنید اما مخاطبان دیگر استفاده خودشان را خواهند برد.
مهرداد این تویی

فلسفه به خدمت هیچ قوه ی مستقری در نمی آید. کار فلسفه ناراحت کردن است. فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و با هیچکس ضدیت نورزد فلسفه نیست...
"ژیل دلوز"

اما اینکه من خودم را بزرگ تر و پاک تر از همه بدانم؛ اصلآ اینگونه نیست. من هم یک انسانم و با هیچ چیز انسانی یی بیگانه نیستم. دقت کن، من چیزی را دارم نقد میکنم که بیشتر عمر خود را به پای آن گذاشتم. و یقین دارم از دل همین نقدها چیزی نو متولد خواهد شد.
جایی خواندم که علت اینکه غرب به قول بعضی ها دچار ابتذال می شود؛ اما سقوط نمیکند، همین نقدهایی است که خودشان آزادانه از مسائل و پدیده ها میکنند و از دل همین نقدهاست که به افق های بالاتر و بهتری دست می یابند.
دوست من، فرهنگ ما در غیاب نقد به این روز افتاده است و هر کس که در این شرایط گوشه ای امن برای خود بجوید و روزگار بگذراند و نامی برای خود دست و پا کند و بی تفاوت به لجنزاری که اطرافش را گرفته، غرق در اوهام خود دنیایی زیبا برای خود بیافریند من آن دنیای زیبای خیالی را با تیشه ی نقد بر سرش خراب خواهم کرد.
و شما مهرداد عزیز، می توانید به من ناسزا بگویید، برچسب بزنید، توهین کنید، تحقیرم کنید؛ اما محال است بتوانید از پرسش و نقد بازم دارید. من برای پرسش و نقد هیچ مرزی، تاکید میکنم هیچ مرزی نمی شناسم.
پاسخ:
آری خودم هستم.
شما که بسیار بیش از من با کتابهای روانشناسان آشنایید
انسان است دیگر . در نهایت احترام و دانایی گاهی در مواقع خاص در آن رویش شخص دیگری می شود گاهی وحشتناک.

یاد کامنت میله بدون پرچم افتادم که از ما در بالا بخاطر رعایت حرمت بحث تشکر کرده بود.
امیدوارم حالا از این حرف پشیمانش نکرده باشم.
به رها میگم که من قصدم هیچکدام از عناوینی که در پاراگراف آخر عنوان کردی نبوده است .
اگر احساس میکنید به شخص شما توهین شده پوزش میطلبم.
این نظر شما درباره وضع امروز ما بدلیل نقاد نبودن را بسیار می پسندم.
اما من و شما مختاریم به هرگونه فکر کردن و حتی نقد کردن.و بنظرم باید هم نقد کنیم.اصلن یکی از دلایل اینجا جمع شدنمان هم همین است. ومن هم جرقه های زیادی با نقد شما در ذهنم ایجاد شد که از این پس بدنبال مطالعه آنها هستم و این عالیست.
اما با همه این ها آیا این نقد اصولی ندارد؟
پاسخ:
مهرداد عزیز
من و ناراحتی!؟ آن هم از دست شما که یقین دارم آنچنان روح پاک و بی آلایشی دارید که از دل هر چیز، فقط زیبایی را بیرون می کشید.
دوست خوبم مگر می شود نقد اصولی نداشته باشد؟
از نظر من با توجه به مطالعات و دانسته ها و تجربیاتم، نقد دو اصل اساسی دارد: 1- پرهیز از توهین. 2- قدرت استدلال. اگر این دو اصل را رعایت کنید هیچ مرزی نمی تواند جلوی پرواز اندیشه و تفکر را بگیرد.
در دنیای ما انسان ها، هیچ چیز بجز پرسش، توان این را ندارد که به تکاپو واداردمان. به قول گابریل مارسل که از او پرسیدند: چرا هستیم و او پاسخ داد: تا پرسه زنیم و پرسه کنیم.(پرسش کنیم).
یادمان باشد حتی مقوله ای به فربهی دین، با پرسش آغاز شد و با خیال رسیدن به حقیقت، متوقف.
گاه می اندیشم چرا خدا آفرینش را کوچکتر و در یک چارچوب جمع تر خلق نکرد؟ یک خورشید، یک ماه، چند تا ستاره و یک سیاره مثل زمین. کافی بود، نه؟ نمی توانست؟ و بعد هم دور آن حصاری بکشد تا به جای پرستش او این همه وقت خودمان را بیهوده در جستجوی راز و رمز هستی، تا ناکجا آباد حیرت، تلف نکنیم. به نظرت نمی توانست؟ بله، بدون شک می توانست؛ اما او هم خواهان رفتن ماست.
نظامی که او خلق کرده در تضاد کامل با توقف است. همین زمین اگر چند ثانیه بایستد دیگر نه من می مانم نه تو؛ و به همین دلیل، یقین دارم که مرگ هم توقف نیست؛ بلکه رفتن است، رفتن به ابعاد دیگری از این هستی بیکران.
سپاس
پاسخ:

رای دادن در پست بعدی هم فراموش نشود لطفاً

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل