X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی نو اورهان پاموک

یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393

راوی, پسر دانشجوی جوانی در یکی از رشته های مهندسی است که روزی در بوفه دانشکده, متوجه کتابی در دستان یکی از دختران می شود. خصوصیات فیزیکی-شیمیایی دختر سبب می شود که کتاب در ذهن راوی ثبت شود. از قضا موقع برگشت به خانه در بساط یک دستفروش آن کتاب را می بیند. کنجکاو می شود و آن کتاب را می خرد. این کتاب همانی است که در جمله اول داستان از آن یاد می شود:

روزی کتابی خواندم و کل زندگی ام عوض شد. کتاب چنان نیرویی داشت که حتی وقتی اولین صفحه هایش را می خواندم، در اعماق وجودم گمان کردم تنم از میز و صندلی ای که رویش نشسته ام جدا شده و دور می شود. اما با آن که گمان می کردم تنم از من جدا و دور شده، گویی با تمام وجود و همه چیزم، بیش از هر زمان دیگر، روی صندلی و پشت میز بودم و کتاب نه فقط بر روحم، بلکه بر همه چیزهایی که مرا ساخته بودند، تاثیر می گذاشت.

طبعن راوی پس از این تاثیرپذیری شگفت, به دنبال آن دختر می رود و با توجه به آن خصوصیات پیش گفته, عاشق جانان می شود. دختر او را به ملاقات دانشجوی دیگری به نام محمد می برد تا در مورد کتاب حرف بزنند. راوی به زندگی نویی که گویا در کتاب از آن صحبت شده, ایمان آورده است اما محمد که ظاهرن از سابقون است و سفر طولانی ای در پی این هدف رفته است و مرارت ها کشیده است به او انذار می دهد که ته این مسیر چیزی نیست و بسیار هم خطرناک است. راوی گرم تر از این حرف هاست...بخصوص وقتی از جانان می شنود که محمد به او احتیاج دارد و باید همراه او برود.

چندی بعد راوی به طور اتفاقی از پنجره کلاس صحنه ترور محمد را می بیند اما وقتی به خیابان می رود اثری از این جنایت نمی یابد. جانان هم در پی این اتفاق ناپدید می شود. راوی به دنبال دختر یا به دنبال زندگی نو, راهی سفرهای بی هدف می شود و شهر به شهر با اتوبوس طی طریق می کند تا این که به طور اتفاقی...(نگران نباشید.اینجا حدودای صفحه 50 است و شما سیصد صفحه دیگر جلوی رویتان خواهد بود)

*****

این کتاب حتمن علاقمندان خاص خودش را دارد و این که در ایران حداقل به چاپ هفتم رسیده است گویای همین است و فراتر از آن، این که در دنیا به زبانهای مختلف ترجمه و با تیراژهای قابل توجه به فروش رفته است و ...اما من چه حالی داشتم موقع خواندن کتاب؟!

واقعن با سماجت و پشتکاری مثال زدنی! توانستم خودم را به نیمه های کتاب برسانم. تقریبن سینه خیز ...البته پس از آن بلند شدم، گرد و خاک لباس هایم را تکاندم و باقی مسیر را قدم زنان طی نمودم, در حالی که به یاد کوه جادو و گرگ بیابان افتاده بودم! برای نوشتن مطلب نیاز بود که یک بار دیگر کتاب را بخوانم...واقعن نیاز بود...با این که نکات ارزشمندی در کتاب بود اما هرکار کردم نتوانستم خودم را راضی به این کار کنم و با همین اندوخته در ادامه مطلب چیزهایی که به ذهنم رسیده را می نویسم.

*****

اورهان پاموک برنده نوبل ادبی سال 2006 است. بدیهی است که مسایل جانبی در گرفتن جایزه موثر است اما مطمئنم که ادبیات در صدر این انتخاب است...کتابهای او قبل از دریافت نوبل به 46 زبان ترجمه شده بود مگر این که اعتقاد داشته باشیم این امر نیز برنامه ریزی شده و ...است در این صورت بد نیست به یک دکتر یا مشاور مراجعه کنیم!

 

مشخصات کتاب من: ترجمه ارسلان فصیحی، نشر ققنوس، 344 صفحه ،چاپ پنجم (قیمت چاپ هفتم 15000 تومان)

پ.ن : همانگونه که در پست قبلی ذکر شد یکی از دوستان اقدام به فروش کتابخانه خود نموده است که می توانید برای دیدن لیست کتاب ها به اینجا مراجعه نمایید.

 

 

نکاتی که به یاد خواهم سپرد

1-     من تشکر می کنم از مسئولین دانشگاه که بوفه ها و غذاخوری ها را از همان زمان ما اسلامی کردند و مانع شدند که خدای ناکرده ما دچار تحولات منفی و از این جور امور بشویم...ولذا مثل گاو، بلانسبت همکلاسی ها، هم دانشگاهی ها، همشهری ها، هموطنان و... به همان زندگی کهنه ادامه دادیم!

2-     ما یک کتاب می خوانیم یا در یک موقعیتی قرار می گیریم یا با عقیده ای آشنا می شویم یا یک چیز مشابه دیگر و فکر می کنیم که همه حقایق هستی و دوای همه دردها را یافته ایم. احساس می کنیم نور حقیقت بر ما تابیده است و گنجینه رازها به روی ما گشوده شده است...همانند کسی که لب چشمه ای دو دست خود را بر آب می زند و با کف دستانش مقداری آب بالا می آورد و خیره خیره به ماحصل کارش نگاه می کند و مجذوب همه آب های عالم که در دستانش جا گرفته است می شود! غافل از آن که دمی بعد چیزی کف دستش نیست و آن هم که بود چیزی نبود! (خواستم تست کنم ببینم می تونم جمله سنگین بگم!)

3-     در راستای بند2 ...از فوتبالیستی پیشکسوت در برنامه ای رادیویی خاطره ای خواستند و ایشان خاطره جالبی تعریف کرد، خلاصه اش این بود: در خیابان پاستور (محل سابق انستیتو پاستور) که دارای درختان بلند و زیبا بود (و هنوز هم زیبایی هایی در آن هست) به مربی مجارستانی ام گفتم که در تمام عالم از این خیابان زیباتر وجود ندارد، نه!؟ مربی مجار هم پاسخ داده است که بچه جان تو کجای عالم را دیده ای!؟

4-     در ابتدای داستان راوی پس از خواندن کتاب از نگاه ناظری حرف می زند که او و کارهایش را زیر نظر دارد، به نظر می رسد این نگاه را یک نگاه پاک از گناه حس می کند. داستان که جلو می رود از یک فرشته صحبت به میان می آید که می تواند تجلی همان احساس اولیه راوی باشد. اما در انتها می بینیم که بله، ناظرانی وجود داشتند، اما این ناظران یک سری آدم مزدور و تروریست بودند! و آن فرشته هم در جملات پایانی چیزی جز یک شاهد درمانده و بیرحم نیست.

5-     راوی به درستی اشاره می کند از کتابهایی که یک شبه زندگی آدم را عوض می کند باید ترسید (در پیش درآمد نقل کردم: اینجا) ...از کتاب که نه، به نظرم از این فکر خودبسندگی و حقیقت یافتگی باید ترسید. راوی هم وقتی در نهایت، کتاب های دیگر را می خواند، کتاب مذکور دیگر برایش چندان نوری ندارد. متوجه می شود که چیزهای ناب دیگری هم هست و حتا آن کتاب هم ریشه در کتاب های دیگری دارد. منتها همگان این شانس را ندارند که به این کشف برسند و یا گاهی به این کشف می رسند که دیگر فرصتی نیست. مثل راوی.

6-     عشق هم البته مثل برخی کتاب های اینچنینی عمل می کند...مسیر زندگی را تغییر می دهد که خب امر واضحی است... کتاب در ابتدای داستان جایگاه مثبتی دارد (البته برداشت من این است که در انتها جایگاهش تنزل می یابد) از کتاب، نور ساطع می شود. صورت جانان هم نوری دارد که مانند نور کتاب است و راوی را تکان می دهد. در واقع راوی تحت تاثیر نور جانان حرکت می کند، کتاب بهانه است! دنیا تصاویر و اشاراتی است که به غلط تفسیر شده اند و راوی به این نتیجه می رسد که کس دیگری جز جانان نمی تواند راه درست را نشانش دهد. سفر راوی می خواهد به نوعی به ما نشان بدهد که رفتن به دنبال سراب زندگی نو به کجا می انجامد اما واقعیت این است که راوی به دنبال چیز دیگری به سفر می رود! شاید به همین خاطر است که در حاشیه ص86 نوشته ام این کتاب مانند اتوبوسی است که ممکن است ما را به جایی نبرد!

7-     محمد تلاش می کند که راوی را قانع کند ته این قضیه زندگی نو، چیزی نیست؛ منتها بعدها می فهمیم که محمد و جانان به صورت برنامه ریزی شده و عمدن کتاب را سر راه او گذاشته اند! آیا آزار داشتند که این کار را کردند!!؟ بعدتر می بینیم که همین محمد دارد از کتاب نسخه برداری می کند و به دیگران می دهد...واقعن متوجه نشدم!

8-     مولفه های رمان پست مدرن در داستان دیده می شود. از مخاطب قرار دادن خواننده تا چیزهای دیگر...از جمله میزان بالای "تصادف" در داستان. یاد پل استر افتادم و آن جمله اش که هیچ چیز واقعی تر از شانس و تصادف نیست. اما در این داستان برخی از تصادفات، برنامه ریزی شده اند و تا آخر هم راوی اعتقاد دارد که پشت همه این خط خطی ها یک منطق وجود دارد.

9-     محمد را با تیر می زنند و راوی می بیند. اما اثری از جنازه و اینها نمی یابد. ما هم به همراه راوی(شاید!) حس می کنیم که این اتفاق در توهمات مرد رخ داده است اما بعد متوجه می شویم که این اتفاق واقعن رخ داده است و در گزارشات مزدوران دکتر نارین ثبت شده است. بعدتر متوجه می شویم که محمد زنده است!

10-  در ص87 عنوان می شود که آدم ها زندگی نو و دنیای نو را نمی خواهند و به همین خاطر است که نویسنده کتاب و حتا کسانی که آن را خوانده اند، را می کشند...در واقع خواننده با توجه به این فضاسازی ها به این سمت کشیده می شود که این تغییر و این واژه "نو" در زندگی نو یک امر مثبت است اما لزومن اینگونه نیست. این نکته مهمی است که ارزش یک امر را نمی توان از طریق مثبت یا منفی بودن مخالفینش تشخیص داد.

11-  در ص92 عنوان می شود که تنها راه آوردن دنیای دوردست به این دنیا هم عشق است...این موضوع هم به نظر مثبت می آید. نتیجه این عشق در مورد راوی که مشخص است؛ مرتکب قتل می شود و این سوال پیش می آید که کدام عشق!؟ اما این سوال و تلاش برای جواب دادن و تفکیک عشق واقعی و غیرواقعی به نظرم بیهوده است؛ بهتر است بیخیال آوردن دنیای دوردست به این دنیا شویم چه با عشق چه بی عشق. نمی خواهم تفسیر خودم را به داستان تحمیل کنم اما شاید راوی هم در انتها به چنین چیزی رسیده باشد.

12-  این که دکتر نارین با خارجی ها و مصنوعاتشان مخالف است (البته منهای ساعت و اسلحه!) و این که راوی از رواج مصرف زدگی می نالد و این که پروینِ کارامل ساز از تجددگرایی به نوعی می نالد و این که عموی آبنبات فروش از نفوذ غرب تا داخل تنبان هموطنانش حکایت می کند و...را هم از منظر جمله آخر نکته شماره 10 باید دید.

13-  در ص203 عنوان می شود که زمان وحشتناک ترین چیز است و راوی برای رهایی از آن سفر می کند. استبعادی ندارد که سفر راوی هم تحت تاثیر کتاب باشد و هم به خاطر جانان باشد و هم برای رهایی از زمان.

14-  در ص243 توصیه ای از فرشته بیان می شود که به زندگی پشت نکنید و... در انتها هم که به نظر می رسد راوی به چنین رهیافتی رسیده است، پس چرا فرشته را درمانده و بیرحم توصیف می کند؟ این طفلک که صد صفحه قبل هشدار داده بود.

15-  نور مرگ از کتاب فوران می کند(ص261)... قاعدتن آدم این نور را کنار نور جانان و نور عشق و نور زندگی قرار می دهد. من که به چیزی نرسیدم. طرح داستان با توجه به این که "کتاب" به نوعی زندگی راوی است و به نوعی همین کتابی است که ما می خوانیم، پیچیده می شود و از آن پیچیدگی هایی که برای من باز نمی شود مگر اینکه به همان چیزهایی که دریافتم بسنده کنم و دنبال معنا بخشیدن به همه جملات آن نباشم مثل راوی که در انتها به دنبال معنای عمیق بخشیدن به زندگی نیست.

16-  فکر کنم این کتاب را باید همانند آن دکتری که اون کتاب را به نحو دیگری خواند و الان خوشبخت است و با جانان ازدواج کرده و...(ص281) خواند. منتها معلوم نیست که او چطوری خواند ولی باید اونطوری خواند!

17-  من اقتدا می کنم به یک سخن از پاموک در همین کتاب: آدم های شکست خورده خواسته شان را در زندگی نمی یابند و شروع می کنند به تفسیر و تعبیر و تأویل ...به همین خاطر است که قفسه کتابخانه های مسلمین، از نگاه نویسنده، پر است از کتب تفسیری، و توی کوچه و خیابان هم پر است از آدم های شکست خورده.

18-  در ص314 می خوانیم که زندگی داستانی چرت نیست که دیوانه ای زنجیری تعریف کند (که یاد  خشم و هیاهوی فاکنر می اندازد من را از زاویه معکوس! آنجا عنوان می شود به نقل از مکبث که زندگی افسانه ای است که از زبان دیوانه ای نقل شود, آکنده از خشم و هیاهو که هیچ معنایی ندارد. ) وهمچنین زندگی خط خطی های اتفاقی یک دختربچه 3 ساله نیست که بی منطق باشد و طراحی بزرگ در پس پرده و...این نظر راوی است. در واقع به نظرم نویسنده در همان موضع فاکنر است. به نظرم نویسنده خیلی تحت تاثیر فاکنر و استر است.(در بند 13 هم می خواستم اشاره ای به ساعت و زمان در خشم و هیاهو و قرابتش با اینجا بکنم.)

19-  راوی واقعن سرگشته است. نباید توقع داشته باشم که از حدیث نفس یک راوی سرگشته بتوان به جمعبندی دقیقی دست یافت. راوی در انتها آرزویش این است که از فرشته در مورد رازهای زمان و تصادف و زندگی و آرامش و از این قبیل مقولات اندیشه سوز سوال کند.

20-  همین راوی در عین حال که از رواج مصرف گرایی می نالد در صف همبرگر و دیدن صحنه ای از مسابقه فوتبال در تلویزیون احساس می کند که دوست دارد توی خانه اش بنشیند و فوتبال ببیند و با همسرش خوش و بش کند و با بچه اش بازی کند... زندگی نو همین است.

*****

     پ . ن: برای خواندن نقدهای حرفه ای در خصوص این کتاب می توانید به لینک های زیر مراجعه نمایید:

روزنامه اعتماد مورخ 6 آبان 1385 اینجا

از سایت نشر ققنوس  مورخ 18 آبان 1387  اینجا

وبلاگ دریچه ای به داستان و نقد  مورخ 9 بهمن 1389 اینجا

از سایت آی کتاب اینجا  که برگرفته از این وبلاگ فیلتر شده است.

 

نظرات (14)
سلام
میله جان یک چیزهایی یادم آمد و فهمیدم چرا اینقدر کم در خاطرم مانده بود.
«حقیقت یافتگی» تعبیر جالبی است .
پاسخ:
سلام
واقعن بعد یه مدت بیشتر داستانها در ذهن محو می شوند... این طور نیست؟! اگر نگویم تمام داستانها... البته یک چیزهایی ته نشین می شود در ذهن و یک زمانهایی خودش را نشان می دهد. مثلن همان جمله ای که از خشم و هیاهو نقل کردم...
خودم هم الان خوشم آمد از این واژه
سلام
به سلامتی خواندید

همیشه باید دانست آن چیزی که ما فکرمیکنیم همه حقیقته فقط بخشی ازحقیقته و عشق مابخشی ازعشقه ...اما درنهایت نمیشه ونباید به خاطراینکه مابخشی از حقیقت وبخشی از عشق روداریم منکرش بشیم یا دنبالش نریم ....گمانم یه همچین چیزایی باید باشه ...شاید ...
من دیگه هیچ وقت اینو نمیخونم ولی پارسال مال من بود ...تنها دلداری من ...نه تنها دلداریم نبود ولی دلداری خوبی بود ...
پاسخ:
سلام
بله بالاخره تمام شد هم خواندنش و هم نوشتنش...
خیلی فلسفی شد مغزم نمی کشه! یعنی ذهنم رفت دنبال این که آدم می تونه کلن حرکت نکنه یا نه؟ بعد رفت سراغ این که حرکت توی چه مسیری... بعد چیزای دیگه... بعد جوش آوردم! بعد دیدم همین دیدن فوتبال جلوی تلویزیون جیز خوبیه
این قابلیت رو داره کتاب.
سلام بر میله
شدیدا به خواندن این کتاب علاقمند شدم!
راستی این کتابخونه‌ی شخصی فروشی که معرفی کردی همه رو یکجا میفروشه یا چندتایی هم می‌تونیم بخریم!؟!؟
پاسخ:
سلام
پس می تونید از همان لینک اقدام کنید.
چندتایی هم میشه خرید. بله
فقط باید بجنبید گفته باشم.
جنبیدم و هماهنگ کردم باهاشون
پاسخ:
Slm jenab.
Man khili vaghte karatono dombal mikonam nesbatan kam kar shodin.
Man benazaram khande dare ke pamok Nobel begire bad carlos fuentes nagire in yani mesle in mimone ke begim dehnamaki behtarin kargardane irane
پاسخ:
سلام قربان
گاهی که نوشته های قدیمی تر رو می خونم خودمم حس می کنم هم کم کار تر شدم و هم... مثل مورد عجیب بنجامین باتن.
با استدلال شما موافقم. واقعن خنده داره که فوئنتس نوبل نگرفت و خیلی‌های دیگر نظیر تولستوی و سلین و ایبسن و پروست و چخوف و جیمز جویس و تواین و زولا و بورخس و سلینجر و ناباکف و کنراد و کافکا و... حالا موراکامی و کوندرا و راث و...
اگر نظر من بود مثلن می‌گفتم سلین از چهار‌پنجم نوبلیست های ادبی برای گرفتن نوبل اصلح بود منتها فکر کنم اساسن کاندید هم نبوده چون موضع گیری های قبل از جنگ دوم درخصوص یهودی‌ها کار دستش داد و نه تنها نوبل نگرفت بلکه آسفالت هم شد!
منتها چنانچه به فارسی "اورهان پاموک" را در گوگل سرچ کنید و سیری در نتایج بنمایید این‌گونه به نظر می‌رسد که گویا ایشان نوبل را به دلیل حمایت از رشدی و اعتراف به کشتار ارمنی‌ها گرفته است و اصلن ادبیات مطرح نبوده است! این مسائل حاشیه‌ای بی‌تاثیر نیست اما در آن جملات آخر می‌خواستم بگویم که آن‌جور هم که در فضای مجازی ما مطرح است، هم نیست.
ممنون از توجهتان
خسته نباشید..بینظیر...!
پاسخ:
سلام
سلامت باشید
نظر من به نظر ساعد نزدیکتر است
اتفاقا داشتم کتاب گتسبی بزرگ را میخوندم و امروز تمومش کردم'' مترجمش خیلی ازش تعریف کرده بود و۰۰۰۰ اما من نه خیلی جذبش شدم و نه بدم اومد' حالا چرا تو لیست برترینی کتاب بودنیدونم:-)
پاسخ:
سلام
یکی از پاشنه آشیل های اون کتاب همین قضیه تعریف های بیش از حد در مقدمه و اون عبارت روی جلدشه که نوشته دومین کتاب قرن...
دوستانی که به زبان انگلیسی خوانده اند تعاریف مثبتی در این زمینه دارند.
مفصل تر در مطلب مربوطه و کامنتدونی اش در این مورد صحبت شده
سلام میله جان
خودت میدونی که مدت زیادی نیست که خواننده‎ت هستم، اما به نظرم یکی از یادداشت‎های خیلی خوبت تو مدت اخیر بوده ین. دلیلشم اینه که علاوه بر نقل کلیت داستان و نکته‎هایی که از داستان به ذهنت رسیده(این کارا رو تو کارای قبلی هم دیدم) اومدی و ربط‎هایی بین سبک و عناصر فکری و داستانی این کتاب یا نویسنده ش رو، با نویسنده ها و کارهای دیگه نوشتی. من شخصا این رو خیلی می پسندم
کتاب رو متاسفانه نخوندم. قرار بود این مدت آوریل شکسته رو بخونم که گرفتاری ای پیش اومد و نشد...
تا چه پیش آید.
پاسخ:
سلام بر شما
آهان از اون لحاظ اتفاقی بود
اولش تعجب کردم چون به نظر خودم کارهای بهتری داشتم...منتها ارتباط دادن و این کارهای حرفه‌ای کار من نیست. من به همین نوشتن برداشت‌ها اکتفا می‌کنم و نکاتی که به نظرم جالب می‌آیند. مثلن همین قضیه به نظرم جالب بود. ممکنه ارتباط در جایی دیگه برام جالب نباشه ای اصلن به چشمم و ذهنم نیاد. ولی خب ممنون از لطفت که دقت کردی.
آوریل شکسته را بخوان...به نظر من که داستان قابل توجهی است.
راستی میله جان، راحت و آسوده، وقتی مطلبی از نوشته های منو دوست نداری یا به نظرت بهش ایراداتی وارده، به صورت عمومی کامنتت رو بنویس برادر عزیزم. من از همین انتقادهاست که احتمال داره تمرین نوشتنم به جایی برسه. چون معمولا چیزهایی از دید خودِ نویسنده(به خصوص اگه مبتدی باشه) پنهان میمونه و اونایی که از زاویه‎های مختلف به روایت یا داستان نگاه میکنن، متوجه میشن...
دستت طلا. شاد باشی
پاسخ:
مجید عزیز
به روی چشم. ممنون.
١. این بحث نوبل از ان بحث هایی است که جان می دهد برای دنبال کردن تئوری توطئه، اما از انجا که شب عید است و وقت لازم برای پیدا کردن منشا توطئه ها وجو ندارد، نظر اصلح شما را می پذیریم!

٢. خیلی دلم می خواهد بدانم خود ترک ها چه نظری نسبت به این نویسنده ی برنده ی نوبل شان دارند و اصلا ادبیات داستانی چقدر برایشان مهم است.

٣. اصلا اطلاعات ما درباره ی این دوست یا دشمن دیرینه ( نمی دانم کدامش بهتر است) چقدر است؟ نگویید مثلا به اندازه ی همان پاکستان و اردن و بحرین. اخر ناسلامتی دلاری که هر ساله توریست های ایرانی به ترکیه وارد می کنند قابل مقایسه با هیچکدام از ان کشور ها نیست!

٤. فکر کنم به اینجای بحث که رسید باید برگردیم به همان تئوری توطئه!
پاسخ:
سلام
1- خب آخه گاهی واقعن می روند روی اعصاب با انتخابشان... مثلن وینستون چرچیل برای نوبل ادبی ... یا انتخاب های منطقه بندی شده... یا مواردی که اشاره شد که موفق به گرفتن جایزه نشدند.
2- چطور می توانیم بفهمیم!؟باید از توریست هامون بپرسیم که اونجا چه دیدند در این رابطه
3- اطلاعات ما خیلی کم است...این را می شود از خاطرات توریست هامون فهمید!!
4-
سلام
اگر یادتان باشد، من چند کتابِ سخت خوانِ خودم را معرفی کرده بودم. وقتی نوشتید که این کتاب برایتان سخت خوان بوده، تعجب کردم. من سال ها پیش Yeni Hayat را به زبانِ اصلی خوانده ام و جالب است که هیچ سینه خیز نشدم! در حالیکه اگر به سینه خیز شدن بود، من نفر اول هستم غالباً! موردِ جالبی بود برای من. نمی دانم، شاید بحثِ ترجمه در میان است، که احتمالاً هست و البته سلیقه هم.
پاسخ:
سلام
بله به خوبی یادم هست
کاملن محتمل و ممکن است حتا همین ترجمه را بسیاری با شور و شعف بخوانند اما برای من این‌گونه نبود
حالا بهتر می‌تونم حس کنم چرا نتونستی اپرای شناور رو تموم کنی! البته چرایی اون رو که نه بل‌که همین سینه‌خیز شدن را
من به سلیقه بیشتر مشکوکم احتمالن زیر سر اونه
سلام
پاموک نویسنده ی سیاسی کار در ترکیه شناخته میشود. ممکن نیست مردمش دوستش نداشته باشند. این تصور حداقل بخاطر نوبلیست بودنش می تواند باشد.
...
کدام توریست ترکیه رفته ای سراغ دارید که وقت گرانبهایش را در سواحل آنتالیا و استانبول و گشت و گذار و خرید را بگذارد و برود دنبال اینکه محبوب هست فلانی یا نه. خیلی اندکند. آنهایی هم که به کتابفروشی ها سر می زنند زبان می فهمند یا مترجمند یا سفارش آوردن کتاب گرفته اند از دوستان.
...
متاسفانه سیل ترجمه کتاب های پاموک یک زمانی مثل الان که با کتاب های مودیانو این گونه برخورد می شود بود. بازار رقابت ترجمه و ناشران به اصولی چاپ شدن کتاب های مطرح ضربه می زند.
پاسخ:
سلام
من هم این تصور را دارم...با توجه به تیراژ‌هایی که دیده و شنیده می‌شود این تصور را دارم.
...
من توریست‌هایی رو به یاد آوردم که کاخ توپکاپی را هم نرفته‌اند ببینند مسلمن به این قضیه لحظه‌ای فکر نکردم که از توریست‌های‌مان چنین اطلاعاتی را بتوانیم بگیریم
...
آخ این هجوم و مد‌شدگی بسیار تهوع آور است
من که تعارف معارف با خودم ندارم ، همون چند صفحه ى اول گذاشتمش کنار ! والله

من آدم سینه خیز رفتن نیستم
پاسخ:
سلام
پس گذاشتینش کنار
من هم نبودم منتها در دوره راهنمایی آموزش های لازم را دیدم
شما آموزش نظامی نداشتید ولی ما داشتیم
سلام
این حرفایی که در مورد جوایز گفته می‌شه جالبه. پاموک نویسنده‌ی خوبیه. یک کتاب غیرداستانی و متن سخنرانی نوبلش حرف نداشت. نگاهی داره واسه خودش و عمیقه.
من و آقای فصیحی چند ماه همکار بودیم و گفت کارهای پاموک سانسور می‌شه و همین باعث می‌شه ریتم کار از دست بره. همین اتفاق برای کارهای کوندرا هم افتاده. فیلم بار هستی با ترجمه‌ی رمانش خیلی فرق داره. یه چیزی شبیه نسخه‌ی سانسور شده یا نشده‌ی بوف کوره. ما نمی‌دونیم چقدر با ترجمه‌ی اثر اصلی روبه‌رو هستیم. مشکل از نظام حاکمه، نه نویسنده لزوما. حتا اگه کار ضعیف هم داشته باشه که باید پرسید چرا اصلا ترجمه شده.
پاسخ:
سلام
این قضیه ریتم کار خیلی مهمه
الان کمتر ترجمه ای می بینم که واقعن شاهکار باشه توی این زمینه...
سانسور که قطعن موثره
فضای بزن در رویی هم بی تاثیر نیست
و یکی از عوامل اساسی به وجود آمدن این فضا البته نبود جامعه کتابخوان قدرتمند است که استانداردها را به ناشران و مترجمان تحمیل کند.

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل