X
تبلیغات
رایتل

بهاریه مقاومتی

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392

بهاریه نوشتن برای امثال من که با نزدیک شدن سال نو دچار آلرژی شدید فصلی می شوند و آب از چشم و چال سرخ شان راه می افتد کار بسیار سختی است و فی الواقع بهاریه را باید کسانی بنویسند که در این ایام آب از لک و لوچه شان سرازیر است... منتها اگر فکر می کنید من سنگر را به همین راحتی تقدیم رقبای خود می کنم و از خیر اظهار لحیه و وجود می گذرم باید بگویم که خوش آمدید! ظاهرن بار اولتان است که اینجا می آیید...! 

از هفته گذشته و زودتر از بازگشت پرستوها و باز شدن شکوفه بادام، فصلنمای بیولوژیکی بدنم به همان طریقی که در بالا بیان شد فرارسیدن فصل بهار را فریاد می زند و تحمل این فریاد هم کار ساده ای نیست...آنهایی که اینکاره اند می دانند. در روایات آمده است که در جهنم عقرب هایی است که آدمیان از دست آنها به مارهای غاشیه پناه می برند که حکایت ماست که از ترس هیستامین ها به کورتیکواستروئیدها پناه می بریم.

باری, پیرو رویاهای زمان بازنشستگی خودم که یکجور رویای آمریکایی است(همان مزرعه و خانه بر فراز تپه و تعمیر حصارها و باغ و گاو و گوسفند و اسب و خر و الاغ و...)، هفته قبل در باغچه ای تعداد 33 نهال به نیت سی و سه تن غرس نمودم (دو تا چهارده تن یک پنج تن) که البته در زمان کاشت جایتان خالی خیلی خوش گذشت اما یک روز پس از آن دچار کمردردی شدم که مپرس...البته نه در آن حد که از زبان شاعر گفته شود: که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس.

حقیقت امر این که غیر از کمردرد، وقایعی رخ داد که رویای استکباری مان کمرنگ شد و طبیعتن پس از این فعل و انفعال, رویای انگلیسی گوی سبقت را ربود:

-          (نمای داخلی, اتاق خواب, مردی در تختخواب مشغول خوردن صبحانه و مطالعه روزنامه است. پیشکار وارد اتاق می شود و رو به ایشان شروع به صحبت می کند) ساعت ده لرد جیم در زمین گلف منتظر شما هستند.

-          هوووم... (لرد جیم همسایه دست چپی است و گاهی با هم گپ و گلفی می زنیم و کرکری های قرمز و آبی لندنمان را هم می خوانیم)

-          لیدی ال هم برای عصرانه تشریف خواهند آورد.

-          اوهوووم ...(کلبه درویشی ما سمت چپ قصر لیدی است,  گاهی گپ و گفتی می زنیم و همیشه با دیدنش یاد بانو سیمین بهبهانی می افتم)

-          شب هم مهمانی شورا در منزل کنت مونت کریستو برقرار است.

-          اوه...(با جمعی از اهالی محل مثل مادام بواری و  سر تریسترام شندی و خانم دالووی و همسایه های چپ و راستی مان جلسات هفتگی جهت رتق و فتق امور داریم در خلال بریج...راستی شهردار کاستربریج هم هست)

-          ...

خداییش هرجور نگاه می کنم نوع بدنسازی مان در این چهل سال بیشتر متناسب با همین رویای انگلیسی است!

...

در باب بهاریه و آرزوهای سال نو و...هم اساتید مختلف نوشته اند که من به روانشاد فریدون توللی اقتدا می کنم که از آلرژی به دور بود! و فرمود:

در این سال نوم آرزوست که عشق از دل های مرده, خوشیدن گیرد و لبان افسرده خوشخند پذیرد و رنجوران بی امید شفا یابند و پیمان شکنان به وفا شتابند و یاران نیمه راه به قرار باز آیند و جنگ آوران به آشتی گرایند و مهربانان, دست در آغوش آرند و کینه وران ستیزه فراموش دارند و لاف زنان سخن گزاف نگویند و سیاستگران, طریق خلاف نپویند و صوفیان بر سر ارادت شوند و زاهدان در پی عبادت روند و قاضیان, باده ی مفت ننوشند و همسران بر سر جفت نخروشند و عجوزان داعیه جمال فرو گذارند و بی هنران غیرت کمال رها دارند و شیرین دهنان صلای بوسابوس درزنند و نسرینه تنان, جلوه طاووس درشکنند و خوبرویان برقص برخیزند و مشکمویان شکن طره فروریزند و در گردن من آویزند!

...............  

پ ن 1: تعطیلات خوشی را بسازید.سال نو مبارک.

پ ن 2: تعطیلات و عید و سال نو فرصتی است برای استراحت... در این فاصله با آغوش باز و روی گشاده پذیرای هرگونه پیشنهاد و نقد و حمد و ثنای غریبه و آشنا هستم!

برچسب‌ها: بهاریه، روضه شب عید، اسب

رمان های خوبی که این چند سال خوانده ام.

یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392

به عادت سال های گذشته اگر بخواهم از بین کتابهایی که امسال و سال های گذشته خوانده ام تعدادی را انتخاب کنم می شود لیست زیر...که آن را هم می چسبانم به لیست های سال های قبل که می شود همین لیستی که در ادامه مطلب آورده ام. کتابها را مثل پارسال سه گروه کردم ؛ اگر در هر گروه چندتایی را خوانده باشید و پسندیده باشید می توانید با احتمال زیاد از باقی همگروهی هایش نیز لذت ببرید و بالعکس!


 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

ارواح مرطوب جنگلی محسن حکیم معانی

چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392

مجموعه ای از 13 داستان کوتاه که هیچ ارتباطی با هم ندارند و صرفن طبع آزمایی نویسنده در سبک ها و ژانرهای مختلف است.هم داستان رئالیستی داریم در این مجموعه و هم داستان سورئال, هم مدرن هم پست مدرن... چینش داستان ها هم هیچ علتی ندارد جز سلیقه من!! یعنی هرچه از ابتدا به سمت انتهای مجموعه می رویم (حالا با کمی بالا و پایین) داستانها به نظرم ضعیف تر می شوند. داستان اول (همیشه سرباز) به نظرم بهترین داستان مجموعه است و داستان یازدهم(گاهی حتی یک اتفاق ساده) و سیزدهم(مرگ مولف و مولفه و تالیف) ضعیف ترین آنهاست. البته من شاخص خوبی برای سنجش کیفیت نیستم چون دارم کم کم به این باور می رسم که "مجموعه داستان کوتاه" چیزی نیست که مورد علاقه من باشد...


 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

قتل در کمیته مرکزی مانوئل باثکث مونتالبان

یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392

پس از مرگ فرانکو و باز شدن فضای سیاسی و آزادی فعالیت احزاب چپ, در یکی از جلسات کمیته مرکزی حزب کمونیست در مادرید, اتفاقی رخ می دهد. هنگام آغاز سخنرانی دبیرکل, برق قطع می شود و یکی دو دقیقه بعد, وقتی برق وصل می شود 139 عضو حاضر با جنازه غرق در خون رئیسشان روبرو می شوند... از طرف دولت, کسی مسئول پیگیری پرونده می شود که در دوران فرانکو ید طولایی در تعقیب و شکنجه مبارزین چپگرا داشته است و به همین خاطر حزب تصمیم می گیرد به موازات بررسی های مجاری رسمی از یک کارآگاه خصوصی برای کشف راز این جنایت استفاده کنند ولذا آنها به سراغ "پپه کاروایو" می روند.

کاروایو کارآگاهی خوش خوراک!

او کارآگاهی کاتالان است که از قضا در جوانی یکی از اعضای حزب کمونیست بوده است و سال هایی را نیز در حبس گذرانده است.پس از آزادی و خروج از اسپانیا, به آمریکا می رود و ابتدا به تدریس زبان اسپانیایی و پس از آن به عنوان مترجم در وزارت کشور مشغول می شود و یک روز به خودش می آید و می بیند یک مامور سیا است که نصف دنیا را سفر کرده است و رویای سپری کردن بازنشستگی در کشورش را دارد...او حالا با این سوابق, ساکن بارسلونا و یک کارآگاه خصوصی است.

او به غیر از خصوصیات عام کارآگاه های داستان های جنایی (نظیر زیرکی و حاضرجوابی و...) مشخصات ویژه ای نیز دارد:

الف) مثل اسب! غذا می خورد و بسیار به غذاها و مواد غذایی و روش طبخ و حواشی آن توجه دارد.البته این موضوع را مدیون خالقش مونتالبان است که از قضا تالیفاتی در زمینه آشپزی دارد.

ب)  آرمانباخته است و این موضوع در یاداوری خاطراتش و نوع نگاهش به این خاطرات که از قضا در این ماموریت و روبرو شدن با همرزمان سابق و کسانی که روزی الگوهای او بوده اند خودش را نشان می دهد. یکی از فعالیت های روزانه اش آتش زدن کتاب های کتابخانه شخصی اش است! در صفحه 52 می بینیم یکی از آثار انگلس را با چه ولعی آتش می زند و چون باید به ماموریت برود نگران است که روزهای زیادی از این مراسم دور خواهد بود! و در صفحه 226 در یک شرایط حساس و خطرناک چشمش به ویترین کتابفروشی می افتد و به این فکر می کند که دیر یا زود باید کتاب های جدیدی بخرد و آگاهانه بسوزاند...به جرم داشتن حقایق بی حاصل و ناقص.

***

پ ن 1: اسامی اسپانیایی سه قسمتی را دوست دارم و نام نویسنده مرا به یاد بازیکنی که دوست داشتم انداخت: رافائل مارتین واسکوئز... خواستم بگم که واسکوئز را به باثکث ترجیح می دهم!

پ ن 2: این کتاب را آقای کاوه میرعباسی ترجمه و انتشارات نیلوفر منتشر نموده است (کتاب من: چاپ اول, تابستان 1386, تیراژ3300نسخه, 336 صفحه, 4500 تومان)

پ ن 3: موزیک متن هم مربوط به آلبوم "خداحافظ لنین" یان تیرسن است که برای فیلمی به همین نام ساخته شده است.



 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل