X
تبلیغات
رایتل

مادربزرگت رو از این جا ببر دیوید سداریس

شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392

 

یک مجموعه داستان کوتاه که در آن نویسنده با زبان طنز به بیان بخشی از اتفاقاتی که در گذشته آنها را تجربه کرده است می پردازد. این نویسنده و طنزپرداز آمریکایی، همانطور که از نامش پیداست, پدری یونانی تبار داشته است که در برخی از این داستانها و به خصوص داستان مادربزرگت را از... به خانواده پدری اش اشاره می کند. داستانهای این مجموعه خوشخوان و روان هستند و می توانند لحظاتی لبخند و حتا خنده را با لبانتان آشتی دهد ولذا از این جهت بد نیست که لبانتان از سیگار و دیگر مشغولیات منشوری اندکی فارغ شود.

طاعون تیک: پسربچه ای که فرامین صادر شده از مغزش را انجام می دهد؛ ذهنی که صاحبش را یک لحظه آرام نمی گذارد و دکمه ای برای خاموش کردنش در دسترس نیست. فرامینی نظیر لیس زدن کلید چراغ های کلاس درس, فشار دادن دماغ به در یخچال و کاپوت ماشین (چه نوستالژیک!!), کوبیدن پاشنه کفش به پیشانی و کلی تیک دیگر... لذت جایی در این فرایند نداشت, باید این کارها را می کردم چون هیچ چیز بدتر از اضطراب ناشی از انجام ندادن شان وجود نداشت. موقعیت های طنز جالبی در داستان پدید آمده است و پایان خوب داستان هم مزید بر علت می شود که بگویم این داستان خیلی خوب بود.

گوشت کنسروی : استفاده مناسب از عنصر غافلگیری (خیلی خوب)

مادربزرگت را از اینجا ببر : ابتدا توصیف زندگی مادربزرگ پدری راوی در آپارتمانی بسیار کوچک که اصلن شبیه آپارتمان نیست و به قول راوی, زندگی سگشان به کودکی پدرش شرف داشته است! خانواده پدری راوی از مهاجران یونانی بوده اند و این مادربزرگ ظاهرن هیچ تغییری نکرده است (با توجه به حفظ سنن و عادات و...) بعد از این همه سال, انگلیسی را هنوز خوب حرف نمی زند و بعد از گذشت 11 سال از ازدواج پسرش هنوز به عروسش می گوید "اون دختره" و او را مستقیم مخاطب قرار نمی دهد و البته سایه یکدیگر را با تیر می زنند...خوشبختانه مادربزرگ یونانی در شهر دیگری است اما به واسطه تصادف و شکستگی لگن, این مادربزرگ به خانه آنها وارد می شود و خب حتمن می دانید که با این اوصاف چه موقعیت طنزی پدید می آید. (خوب)

غول یک چشم : پدری که وظیفه خودش می داند که همواره بچه هایش را از خطر بترساند... تا حالا از این زاویه به مضحک بودن رفتارمان نگاه نکرده بودم! (خوب)

یک کارآگاه واقعی : مادر و خواهر راوی کشش نه چندان غریبی! به سریال های تلویزیونی دارند و البته فقط سریال های پلیسی جنایی... (متوسط)

دیکس هیل : راوی وقتی در کلاس هفتم است برای کار مجانی و عام المنفعه به تیمارستان دیکس هیل می رود...(متوسط). من شیفته این سیستم آموزشی و پرورشی هستم: سیستم ما سوسول پرور شده!

حشره درام : در پی حضور یک بازیگر جهت الهام بخشی به دانش آموزان در کلاس نهم, راوی و دوستش به موضوع نمایش و بازیگری علاقمند می شوند و... (خوب). به نوعی یاد عزیز نسین افتادم و البته یاد زمان مدرسه و کلاس نهم خودمون که جهت الهام بخشی یه نفر میومد غسل ترتیبی رو آموزش می داد!

دینا : پدر عقیده دارد که هیچ چیز به اندازه کار بعد از مدرسه شخصیت آدم را نمی سازد و لذا پول توجیبی را قطع می کند و راوی و خواهرش به کار در کافه تریاها مشغول می شوند...(متوسط) اون قضیه سیستم آموزشی که در بالاتر اشاره کردم ترکیبی از نظام رسمی آموزش و سبک زندگی خانوادگی است.

سیاره میمون ها : ماجراهای اتواستاپ زدن های راوی...(خوب). اتواستاپ هم جابجایی رایگان به وسیله ماشین های عبوری که تقریبن همان "تاکسی مرسی" است و در کتاب بعدی نیز حضور دارد!

چهارضلعی ناقص : راوی و هم اتاقی معلولش در دانشگاه و باز هم اتواستاپ... منتظر بودم بالاخره یک زمانی روزنامه را باز کنم و ببینم که دولت از دانشگاه ما به عنوان یک مرکز تحقیقات کثیف و غیرانسانی استفاده می کرده برای سنجش میزان تاثیر صدای بلند و ممتد موسیقی پینک فلوید بر ذهن موجوداتی که بلد بودند از هر چیزی قُلقُلی درست کنند ولی نمی فهمیدند که نمی شود سوار مینی بوس شد و یک راست رفت اروپا! در همین راستا در یکی از داستانهای این مجموعه که برای لو نرفتن موضوعش به اینجا واگذارش کردم نقل قولی از پدرش دارد که جالب است و مرا یاد یکی از برنامه های ترک اعتیاد تلویزیون خودمون انداخت که مهمان برنامه از زمان دانشجویی اش صحبت می کرد و فی الواقع من لای پنبه درس خوندم در قیاس با این عزیزان و همینطور راوی اپرای شناور که مطلب بعد از بعدی است...: پدرم همیشه می گفت:«دانشگاه بهترین چیزیه که ممکنه تو زندگیت اتفاق بیفته». راست می گفت, چون آنجا بود که مواد و الکل و سیگار را کشف کردم...

شب مردگان زنده : راوی از شبی می گوید که جلوی در ویلای تابستانی اش ایستاده و موشی را در آب خفه می کند, مینی بوسی می ایستد و راننده از او آدرسی را می پرسد. راوی می خواهد به او کمک کند اما همه چیز شبیه موقعیتی است که معمولن در فیلهای ژانر وحشت پدید می آید...(خوب)

***

این کتاب مجموعه ای است منتخب که مترجم (پیمان خاکسار) از کتابهای مختلف این نویسنده آمریکایی برگزیده است. با توجه به جمیع جهات شاید این موضوع (به هم خوردن ترکیب مورد نظر نویسنده) در این مجموعه آسیب رسان نباشد اما علاوه بر تشکر از مترجم به خاطر سبک ویژه اش در کشف و شناسایی نویسندگانی که معمولن کشف و شناسایی نمی شوند (چون همه که نوبل نمی گیرند!!) باید اضافه کنم من با این سبک گزینش مخالفم! در مورد پازل تاکتیکی نویسنده قبلن نوشته ام (مطلب مربوط به دلتنگی های نقاش...سلینجر) و علاوه بر این موضوع باید به سرنوشت کتابهای عزیز نسین در ایران توجه کرد: بعد از این که ایشان مورد توجه قرار گرفت انواع و اقسام مجموعه ها روانه بازار شد که اکثرن اسمشان را از یکی از داستانها وام می گرفتند و اشتراکات زیادی با دیگر مجموعه ها داشتند و ما به عنوان مجموعه جدید تهیه می کردیم و کنف می شدیم! آخر سر هم با این که ده برابر تعداد عناوین کتابهایش در ایران چاپ شد بعید می دانم همه داستانهایش ترجمه شده باشد. حالا همه اینها به کنار! انتخاب تصویر کتاب برای وبلاگ هم مشکل می شود!!

 

اعتماد آریل دورفمن

جمعه 15 آذر‌ماه سال 1392


زن جوانی وارد اتاقی در یک هتل در پاریس می شود و زنگ تلفن همان موقع به صدا در می آید.آن طرف خط تلفن مردی است که اطلاعات کاملی در مورد زن (باربارا) دارد. نامزد باربارا (مارتین) در سازمانی مخفی فعالیت می کند و تحت عنوان ادامه تحصیل به پاریس آمده است و در واقع این مرد (لئون) مسئول مستقیم مارتین است. لئون تحت عنوان این که جان مارتین در خطر است, باربارا را به پاریس کشانده است اما مسائل دیگری در میان است...

فرم داستان

فرم داستان نقش به سزایی در پیشبرد هدف داستان دارد! این جمله هم از آن جمله هاست!! اما منظورم این است که این فرم خاص, با محتوای داستان گره خورده است! اصلن بگذارید توصیف کنم چه خبر است: فصل اول, گفتگوی تلفنی باربارا و ماکس است که به نوعی از دید سوم شخص دانای مشاهده گر روایت می شود. فصل دوم هم از همین زاویه دید است اما بین این دو فصل یک میان فصل است و در آن به نوعی, نویسنده مخاطب قرار می گیرد و کشمکشی فکری در خواننده ایجاد می شود که چه کسی راست می گوید و به روایت چه کسی می توان اعتماد نمود. فصل سوم راوی اول شخص دارد و بعد دوباره یک میان فصل... مثلن به این نمونه از میان فصل اخیر توجه کنید:

آیا افکاری که تو همین حالا بر کاغذ آوردی به راستی افکار اویند, یا از اشتیاق خود تو سرچشمه می گیرند... اما از یک چیز مطمئنی: آن مرد دیگر, همانی که مراقب آنهاست, نمی تواند آنچه را لئون می اندیشد بشنود, نمی تواند مثل تو حال او را درک کند.

فصل ها به همین ترتیب ادامه می یابند و فضایی خاص را ایجاد می کند به گونه ای که اعتماد ما به برخی از این راویان باعث می شود داستان شکل دلخواه یا متفاوتی را به خود بگیرد؛ همانگونه که اعتماد یا عدم اعتماد شخصیت های اندک داستان به یکدیگر, سرنوشت آنها را کاملن تحت تاثیر قرار می دهد.

چند برش کوتاه در ادامه مطلب

***

آریل دورفمن متولد 1942 در آرژانتین است اما در زمان ریاست جمهوری سالوادور آلنده در شیلی به عنوان مشاور رییس جمهور فعالیت می کند و همینجا با توجه به سن کم این مشاور ناخودآگاه یاد مشاوران جوان یکی دیگه افتادم که دو سه تاشون به سازمان ما راه پیدا کردند و یکیشون...بگذریم... هرچند برای گذشتن باید پاچه های شلوار رو بالا زد و از میان این... بله, این نویسنده آمریکای جنوبیایی از کودتا جان سالم به در برد و نهایتن در آمریکا مشغول تدریس شد.

این دومین کتابی بود که از این نویسنده در یک ماه اخیر خواندم! اولی را برای بچه ها خواندم: "شورش خرگوش ها" ... در مورد این کتاب مربوط به رده کودکان هم در ادامه مطلب یک بند خواهم نوشت.

این کتاب کوچک و خواندنی (اعتماد) را عبدالله کوثری ترجمه و نشر آگاه آن را روانه بازار نموده است.

مشخصات کتاب من: چاپ سوم بهار 1389, تیراژ 2200 نسخه, 181 صفحه, 3600 تومان

پ ن 1: کتابهای بعدی به ترتیب "عشق های خنده دار" کوندرا, "مادربزرگت را از اینجا ببر" سداریس و رمان معرکه "اپرای شناور" جان بارت خواهد بود. خوندم که می گم معرکه! شاید هم دو تای اول را جابجا کردم ولی سومی را دریابند آنهایی که اعتماد دارند. البته این اعتماد را هم از دست ندهید! 



برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

زندگی در پیش رو رومن گاری

شنبه 9 آذر‌ماه سال 1392

 

 

راوی نوجوانی چهارده ساله است که برای ما از آنچه پشت سر گذاشته است صحبت می کند. ما یعنی مای خواننده باضافه کسانی که در داستان مخاطب این نوجوان هستند و او دارد برای آنها به صورت شفاهی خاطراتش را می گوید...تقریبن می شود گفت که نویسنده تلاش نموده تا از زبان یک نوجوان سخن بگوید نه از قلم او , این تفاوت در نثر داستان و نظم و ترتیب حوادث خودش را نشان داده است به گونه ای که حتا مترجم را نیز نگران نموده است که مبادا این ویژگی ها به حساب ترجمه بد گذاشته شود.

این نوجوان (محمد) یک عرب فرانسوی است. در واقع وقتی او را در سه سالگی به رزا خانم سپرده اند سفارش کرده اند که او را به سبک یک عرب مسلمان بار بیاورد. رزا خانم, پیرزنی یهودی است که در یکی از محلات پست پاریس در طبقه آخر یک آپارتمان شش طبقه بدون آسانسور زندگی می کند و شغلش نگهداری از کودکانی است که غیرقانونی به دنیا آمده اند. بچه هایی که مادرانشان به قول راوی، خودشان جور خودشان را می کشند...این زنان طبق قانون حق نگهداری بچه هایشان را ندارند و حضانت آنها به خانواده های صلاحیت دار یا پرورشگاه سپرده می شود, لذا این زنان, بچه هایشان را پیش کسانی که مطمئن و رازدار هستند می گذارند.

محمد (مومو) از سه سالگی تا چهارده سالگی خود را تعریف می کند و طبیعتن بیشتر صحبت هایش پیرامون رزا خانم است که از علاقه شدید بین این دو سرچشمه می گیرد. با توجه به سن و سال و وضعیت رزا خانم می توان از این زاویه کتاب را مرثیه ای برای سالخوردگی و عمر در پشت سر, تلقی نمود اما برای راوی عمده زندگی, در پیش رو است...

باقی در ادامه مطلب...

***

این سومین کتابی است که از این نویسنده می خوانم و یکی از فصول مشترک آن با خداحافظ گاری کوپر, کثرت جملات طلایی است که از زبان شخصیت های داستان بیرون می آید...گویی لنی و مومو چند برابر سنشان تجربه کرده اند و فکر... البته اینجا مانند فصل اول و درخشان آنجا, با بیل جملات قصار را داخل کتاب نریخته است! اما در حدی هست که گاهی خواننده از غنای تجربی-فکری راوی انگشت به دهان بماند.

ظاهرن رومن گاری در زمینه انگشت به دهان نمودن مخاطبان موفق بوده است: چرا که آن مرحوم تنها کسی است که جایزه گنکور را برخلاف قوانین آن (که به هر نویسنده یک بار این جایزه تعلق می گیرد) دو بار دریافت نموده است! یک بار با اسم خودش و بار دیگر به نام امیل آژار به خاطر همین کتاب زندگی در پیش رو...گاری با چند نام مستعار, داستانهایی نوشته است و طرفه آن که در یک سال با سه اسم متفاوت سه اثر روانه بازار نموده است!

البته کسانی در زمان حیاتش به این موضوع شک داشتند اما در مصاحبه ها با رندی جماعت را می پیچاند و در نهایت با نوشتن کتاب "زندگی و مرگ امیل آژار" که پس از خودکشی اش منتشر شد پرده از این قضایا برداشت... راهش پر رهرو باد!

این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ می بایست خواند حضور دارد را خانم لیلی گلستان ترجمه و نشر بازتاب نگار روانه بازار نموده است.

مشخصات کتاب من: ویراست دوم, چاپ یازدهم 1387, تیراژ 1650 نسخه, 217صفحه, 3300 تومان   


 

نیاز به عشق

موضوع اصلی کتاب از نگاه من, رابطه زندگی و دوست داشتن است. اولین غم بزرگی که راوی از آن صحبت می کند مربوط به زمانی است که متوجه می شود رزا خانم بابت نگهداری او پولی را به صورت ماهیانه دریافت می کند. تا آن موقع احساسش این بوده است که رزا خانم او را به خاطر خودش دوست دارد و در واقع یک علاقه دوطرفه است. وقتی دچار این غم می شود از پیرمرد عرب همسایه (هامیل) می پرسد که آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟

این پیرمرد بعد از طفره رفتن (با در نظر گرفتن آن گریز کوتاه به گذشته هامیل) بالاخره جواب می دهد که "بله" (ص11)...بله ای که البته در خودش "نه" را مستتر نموده است! چرا که در فرازهای انتهایی راوی از این پیرمرد یادی می کند و می گوید حق داشت که می گفت نمی شود بدون دوست داشتن کسی, زنده ماند(ص217).

نیاز به جلب توجه

کودکان برای جلب توجه دیگران کارهای زیادی انجام می دهند, گریه کردن مشهور ترین این اعمال است. البته انحصار این روش محدود به کودکان نیست اما از کودکی است که ما شروع به کشف و عادت می کنیم.در حواشی این داستان یکی دو ترفند دیگر, قابل مشاهده است: خرابکاری, بیماری, دزدی و...مثلن مومو وقتی کشف می کند که مادر برخی از همخانه ای هایش پس از مریض شدن بچه ها پیدایشان می شود, دچار دل درد می شود تا بلکه مادرش ظهور کند.

دله دزدی کودکان هم از این منظر قابل درک است: همیشه هم منتظر می شدم که یک نفر نگاهم کند تا کارم دیده شود. وقتی مغازه دار می آمد و یک پس گردنی نثارم می کرد, داد و فریادم به هوا می رفت. اما بالاخره یکی پیدا شده بود که به من محل بگذارد.

نویسنده از همین منظر از زبان راوی علت تفنگ به دست گرفتن جوانک ها و عملیات مسلحانه را در همین عدم جلب توجه در بچگی و نیازی که هنوز سیراب نشده است بیان می کند. البته راوی این شانس را داشته است که به هرحال افراد زیادی در این محله به او توجه دارند و او را جدی می گیرند و به همین خاطر: چیزی که دوست دارم این است که کسی بشوم مثل ویکتور هوگو. آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد, بی آنکه کسی را به کشتن بدهیم.(ص100)

نیاز به احساس امنیت

ترس از بی کسی و عدم امنیت, احساسی است که راوی در اثر آن آرزوی پلیس شدن را دارد. پلیس مظهر امنیت و قدرت است. راوی حداقل دو بار اظهار می کند که ترسیدن دلیل نمی خواهد و او همیشه و بدون دلیل می ترسد, هرچند با توجه به وضعیت راوی این ترس ها دلیل موجهی دارد اما به نظر می رسد که این ترس ها عمومیت دارد...کودکی نیست که در برهه ای از زمان آرزوی پلیس شدن نداشته باشد. راوی در جایی از داستان می گوید: بچه ای که پدرش پلیس باشد, مثل این است که دو برابر بقیه پدر داشته باشد.

نیاز به احساس عدالت

این دنیا از نگاه راوی غیرعادلانه است.بخصوص وقتی سرنوشت آدمهای مهربانی همچون رزا خانم و لولا خانم و دیگران را می بیند.او در عوالم کودکی به این فکر می کند که اگر قدرت داشت این شرایط را عوض می کرد, شرایطی که در آن برخی همه بدبختی های ممکن را با هم دارند... طبعن راه حلش هم کودکانه است: اگر می توانستم, فقط به ج...های پیر رسیدگی می کردم چون جوان تر ها که جاکیش دارند اما پیرها هیچ کس را ندارند. آنهایی را انتخاب می کردم که پیر و زشت باشند و دیگر به درد هیچی نخورند, جاکیش شان می شدم, بهشان می رسیدم و عدالت را برقرار می کردم. بزرگترین پلیس و جاکیش دنیا می شدم و با این کارم, دیگر کسی ج...ی پیر تنهایی را نمی دید که در طبقه ششم یک عمارت بی آسانسور گریه کند.(ص106)

نیاز به خلاص شدن!

یکی از پرسش های مهم داستان این است که آیا مجاز هستیم که درد کشیدن یک بیمار لاعلاج را ببینیم و همه تلاش مان این باشد که او را بیشتر زنده نگه داریم تا بیشتر زجر بکشد؟ راوی به زبان خودش, به چندین شکل مختلف این موضوع را بیان می کند؛ یک بار از فشار دستان طبیعت بر حلقوم پیرها سخن می گوید و این که خلاص کردن پیرها ممنوع است و لاجرم باید نظاره کنیم تا طبیعت با ازدیاد فشار، کاری کند که چشم آنها از کاسه بیرون بزند. در جای دیگر, بیمارستان ها را عامل این شکنجه بیشتر عنوان می کند و باز هم از این عدم امکان خلاص کردن می نالد. در مهمترین فراز از این خط داستان, از بیماری آمریکایی یاد می کند که هفده سال در حالت کما زنده نگه داشته شد: فکر می کنم آن یارویی که رکورد زندگی گیاهان را در آمریکا شکسته, از عیسی هم مهمتر است. چون هفده سال و خرده ای روی صلیبش ماند.فکر می کنم هیچ چیزی کریه تر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدمهایی بچپانند که نمی توانند از خودشان دفاع کنند و نمی خواهند به زندگی کردن ادامه بدهند.(ص209).

چند نکته

1- در این محله و این خانه و این داستان, آدمها از نژادهای مختلف و با مذاهب مختلف در کنار هم زندگی می کنند و هیچکدام نژادپرست نیستند و تعصبی روی این مسائل ندارند چرا که همگی در گه غوطه می خورند و لذا با گوشت و پوستشان درک کرده اند که: با هم فرقی ندارند و برابرند (ص45).

2- وقتی راوی از بچه های دیگر خانه رزا خانم یکی یکی یاد می کند, به کوچکترین آنها می رسد که همیشه خندان بوده است: این احمق مال این دنیا نبود. چهار سالش شده بود اما هنوز خوش بود.

3- کاری که با سگش می کند نشان دهنده کاری است که دوست دارد با خودش انجام شود...بدون چشمداشت به جایی برود که رفاه داشته باشد.

4- صحنه به یاد ماندنی: زمانی که رزا خانوم مریض است و یکی از دوستانش را برای تزریق آمپول به بالین او می آورد و او به اشتباه, هروئین خودش را به رزا تزریق می کند و در نتیجه به صورت غیر طبیعی غرق شادی و خوشبختی می شود, یکی از آن صحنه هاست.راوی در ادامه این صحنه چنین می گوید: آنهایی که از این چیزها به خودشان تزریق می کنند حتماً در جستجوی خوشبختی هستند و فقط احمق ترین احمق ها برای پیدا کردن آن, چنین راهی را انتخاب می کنند... اما من میل چندانی به خوشحالی نداشتم. زندگی را ترجیح می دادم.(ص73)


وجدان زنو ایتالو اسووو

شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392


دکتری روانکاو دست نوشته های یکی از بیمارانش به نام زنو کوزینی را منتشر می کند و در مقدمه آن اشاره می کند که دلیل انتشار این شرح حال, انتقام جویی است. او همچنین ذکر می کند که علاقمند است عواید ناشی از فروش کتاب را با بیمارش نصف کند اگر زنو به پای میز معالجه بازگردد. پس از این مقدمه کوتاه ما با دست نوشته های زنو که به زعم دکتر حاوی راست و دروغ هایی است که نویسنده ی آن سرهم کرده است,روبرو می شویم. نوشته هایی که حاوی یک پیشگفتار کوتاه و فصول شش گانه ای با عناوین: آخرین سیگار (26 صفحه), مرگ پدر (32 صفحه), ماجرای ازدواج من (100صفحه), همسر و معشوقه (121صفحه), داستان یک شرکت تجاری (133صفحه), روانکاوی (37صفحه).

کتابی که مرا خواند

نوشتن درخصوص این کتاب هم سخت است و هم آسان! نمی دانم شاید همه کارها هم سخت باشند و هم آسان...اما این جمله کلیشه ای را همینجوری شکمی به کار نبردم بلکه یه دنیا دلیل پشتش خوابیده بیدار هم نمی شوند!

آسان است چرا که احتمالن غیر از من و شما (بله شما دوست عزیز) و نهایتن چند نفر دیگر, کسی آن را نخوانده است و احتمالن هم نخواهد خواند چون هم ناشناس است و هم نایاب...لذا می توان چهار خط نوشت و تعریفی و تمجیدی و آن دو الی سه نفری هم که کتاب را خوانده اند (منظور آنهایی است که گذرشان به اینجا می افتد وگرنه اگر آنهایی که چاپ اولش را در سی سال قبل خوانده اند کنار بگذاریم حداقل 2200 نسخه دیگرش که 9 سال قبل به چاپ رسیده است را بیش از این نفرات خوانده اند) تجدید خاطره ای می کنند و تایید می کنند که یک رمان بسیار قابل توجه را خوانده اند و...

سخت است چرا که نوشتن درخصوص کتابهایی که نویسنده آنها آرش وار خود را در کمان می گذارد و پرتاب می کند به آن سادگی نخواهد بود. اما قبل از شروع باید به یاد بیاورم که چگونه این کتاب به کتابخانه من راه یافت؟

در یکی از کتابفروشی های کرج دو قفسه بود که با کتابهای باصطلاح ته انباری پر شده بود که از نظر موضوعی کاملن درهم و برهم بود.روی دو تا کاغذ هم خبر از تخفیف های 30 و 40 درصدی داده بود. این دو قفسه چندین و چند بار به چشمم خورده بود اما مثل اکثر مشتریان توجهی به این دو قفسه نداشتم. این که چرا ماها توجه نمی کنیم خودش نیاز به یک روانکاوی!! دارد و جایش اتفاقن اصلن اینجا نیست. در هر صورت فکر کنم چهار سال قبل بود که بالاخره روزی دل را به دریا زدم و به تفحص در این دو قفسه پرداختم. نمی دانم درست به خاطرم می آید یا نه: با حالتی شرمناک!

خواننده عجول حتمن با خودش فکر می کند اینجا بود که این کتاب توجه مرا جلب نمود.خیر. مزد این دل به دریا زدن! کتاب آوریل شکسته اسماعیل کاداره بود که دو سالی در پی آن بودم و حتا ناشرش هم گفته بود نگرد نیست. ساعتی سپری شد و نهایتن سیزده چهارده رمان انتخاب کردم که قیمتش از سیزده چهارده هزار تومان کمتر شد!! یاد مرحوم پدر به خیر که با سیزده چهارده تومان چه کارها که نکرده بود.

مختان را داخل فرغون نمی گذارم و مستقیم می روم سراغ زنو... طی چهار نوبت هرچه کتاب به درد بخور بود از این دو قفسه بیرون کشیدم که برخی از آنها به واقع شاهکار بودند که اسم نمی برم چون درست نیست آدم در مطلب مربوط به زنو مدام روضه دیگران را بخواند. کتاب وجدان زنو طی ان چهار نوبت در این قفسه ها بود و من هر بار از روی آن گذشتم تا بالاخره بعد از انحلال آن دو قفسه (احتمالن خریدهای من در این قضیه انحلال بی تاثیر نبود!) این کتاب را دوباره در راهروی مربوط به رمان های خارجی دیدم! یعنی تا قبل از آن من متوجه نشده بودم این کتاب, رمان است!! آن را بیرون کشیدم و مقدمه مترجم را خواندم و... جریمه ام این شد که آن را به قیمت پشت جلد خریدم. البته حالا بعد از سه سال متوجه شدم که چه خریده ام.

در مورد کتاب در ادامه مطلب بخوانید.(خطر لوث شدن ندارد)

***

آن زمان قصد کرده بودم 1001 کتابی را که قبل از مرگ باید خواند را بخوانم؛ حالا نه همه آنها را بلکه لااقل آنهایی را که ترجمه شده اند... اشتباه من این بود که به لیست فارسی این کتابها که در فضای مجازی پر است تکیه داشتم که لیستی ناقص است, مثلن همین وجدان زنو ...در لیست 1001 هست و سی سال قبل توسط مرتضی کلانتریان ترجمه شده است اما در آن لیست کذایی مجازی نیست.

مشخصات کتاب: چاپ دوم , پاییز 1383, 2200 نسخه, 472صفحه, 3700تومان

چاپ دوم را خود مترجم به چاپ رسانده است...همانند نویسنده که کتاب را با خرج خودش به چاپ رسانده بود.

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل