X
تبلیغات
رایتل

بوف کور (2) صادق هدایت

یکشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1392

 

مخاطب

راوی مخاطب خود را "سایه" اش عنوان می می کند. همین سایه ای که جلوی چراغ روی دیوار افتاده است (البته اگر چراغ جلوی راوی باشد سایه قاعدتن باید پشت راوی روی دیوار بیافتد!)...همین سایه روی دیوار که هرچه راوی می نویسد با اشتها می بلعد (پس چراغ در زاویه ایست که سایه روی نوشته ها افتاده است! این علامت تعجب ها الکی نیست!!)...همین سایه در بخشی از داستان از نظر راوی شکل یک جغد را پیدا می کند که عنوان "بوف" از همین فراز اخذ شده است و کور بودن آن هم که نیاز به کنکاش منطقی ندارد...سایه کور است , اما همین سایه کور است که از نظر راوی همه چیز را می فهمد.

همینجا به نظرم می رسد که نگاه را باید عوض کنم و آن علامت های تعجب را توضیح بدهم! بوف کور کتابی نیست که بخواهم با نگاه منطقی و کشف معما به آن بپردازم... این که با کنکاش منطقی استخراج شود که سایه چیست و اثیری کیست و لکاته و نیلوفر و شراب و پیرمرد قوزی و کوزه و آینه و سرو و نهر آب و...نماد چه هستند همه البته در جای خود ارزشمند است اما تکیه صرف به این چیزها من را به بیراهه خواهد برد. گفتم تکیه صرف! پس اگر در ادامه گاهی به اینها پرداختم خرده مگیرید.

راوی می خواهد خودش را به سایه اش معرفی کند تا شاید همدیگر را بهتر بشناسند و از این رهگذر : می خواهم خودم را بهتر بشناسم. این سایه می تواند همین سایه فیزیکی باشد یا بخشی از درون, حالا اسمش را هر چه بخواهیم بگذاریم مثلن روح. برای هر کدام دلالت هایی در متن وجود دارد. هم سایه فیزیکی که در بالا اشاره کردم و هم روح ؛ مثلن در ص23 در مورد زن اثیری می گوید: تن و سایه اش را به من داد درحالیکه چند جمله قبلش اشاره کرده بود که تنش و روحش هر دو را به من داد و یا در ص28 : جسم سرد و سایه اش را تسلیم من کرده بود. طبیعی است که از مقابله این گزاره ها می توان گفت: سایه=روح.

الان دیگه همه چی حله!؟ این که مخاطب کیست و چه چیزی است مهم است اما حقیقتن مهمتر این است که ببینیم راوی به مخاطب خود چه چیزهایی را می گوید. بیراهه ای که گفتم ماندن در همین کشف و اکتشافات است. پس ابتدا یک مرور کوتاه چند صفحه ای!! در ادامه خواهم داشت.

نقطه عطف

اولین چیزی که راوی از آن یاد می کند یک لحظه باشکوه و گذراست که مثل یک شعاع آفتاب می درخشد و زود می گذرد. پرتوی روشنی بخش که در زیر نور آن , راوی همه بدبختی های خود را می بیند و به شکوه و عظمت آن پی می برد. این تجلی به صورت یک زن فرشته گون است که در ادامه با  عنوان اثیری از آن یاد می شود.

دیدن چشم های این زن یک نقطه عطف است. قبل از وقوع آن لحظه باشکوه, راوی به صورت روزمره به حرفه خود یعنی کشیدن نقاشی روی قلمدان مشغول است. او همیشه یک صحنه ثابت همانند یکی از همین نقاشی های مینیاتوری که معمولن در کنار رباعیات خیام می بینیم را روی قلمدان ها نقاشی می کند و برای عمویش در هندوستان می فرستد. این نقاشی حاوی یک پیرمرد سپیدموی است که به حالت قوز کرده زیر یک درخت سرو نشسته است و انگشت سبابه دست چپش را به لب گرفته است و روبروی او زنی جوان به سوی او خم شده است و گل نیلوفری را به سمتش گرفته است و بین آنها جوی آبی هم روان است (شرح این نقاشی با تفاوتهای اندکی با طول و تفصیل بیشتری چندین و چند بار در داستان تکرار می شود).

راوی نمی داند این صحنه نقاشی را قبلن جایی دیده است یا نه...در خواب به او الهام شده است یا نه... اما درست در هنگام بیان همین لاادریات درخصوص ریشه این نقاشی , ناگهان قضیه ای به خاطرش می رسد که می تواند کلید جواب این ابهامات باشد اما بلافاصله ذکر می کند که این قضیه به یاد آمده "خیلی بعد اتفاق افتاد" ...یعنی قبل از این اتفاق هم این نقاشی را می کشیده است. حالا این قضیه چیست؟ همان صحنه تجلی است!(به نظر می رسد نباید می گفت ناگهانی این قضیه به خاطرم آمد...چون قبل از آن در مورد آن لحظه باشکوه صحبت کرده بود)... بگذریم, حالا این صحنه تجلی گونه چه بود:

روز سیزده نوروز است و مردم به بیرون شهر هجوم آورده اند و راوی داخل خانه اش که از اتفاق در حومه شهر است نشسته است و نقاشی می کشد.ناگهان عمویش وارد می شود. عمویی که تاکنون ندیده است و از قضا شبیه همان پیرمرد قوزی است که در نقاشی های راوی حضور دارد. راوی می خواهد برای عمویش چیزی بیاورد بخورد...چیزی در خانه نیست...یاد بطر شرابی می افتد که بالای طاقچه دارد (که خودش داستانی است)...می رود بالا بطری را بردارد از روزنه روی دیوار صحنه ای را می بیند و باصطلاح خودمان: صحنه را دیدم!...این صحنه , همان صحنه ایست که همیشه نقاشی می کرده است یعنی همان درخت سرو و پیرمرد و... و اینجاست که چشمهای این زن اثیری را می بیند و زندگی اش تغییر می کند. نقطه عطف همین لحظه تجلی گونه است.

تغییر

طبیعتن وقتی از یک نقطه عطف حرف می زنیم بلافاصله باید چرتکه بیاندازیم و تفاوت های قبل و بعد از آن را با توجه به متن استخراج کنیم :

1-     ترک کامل حرفه و جستجو به دنبال زن اثیری

2-     هر جنبش و حرکتی بی معنا و بی ارزش شده است

3-     خروج از جرگه "آدم ها" (آدم ها اینجا به معنی الکی خوش ها)

4-     پناه بردن به شراب و تریاک جهت فراموشی

5-     تولید حس پرستش در راوی

6-     احساس نیاز به چشم های زن اثیری برای حل مشکلات فلسفی و کشف رموز و اسرار هستی

یعنی من می توانم به همین ترتیب فقط به رویه داستان بپردازم و بر وسوسه حدس و گمانه زنی در خصوص همین مواردی که تاکنون به آن پرداخته ام , غلبه کنم؟!

..........

باقی مطلب در پست بعدی...

لینک قسمت اول



نظرات (8)
سلام
فلسفه ی"یونگ" میگه تحلیل شونده باید با وجه تاریک خود روبرو شود. آن وجه تاریک رو یونگ "سایه" نامیده که همان وجه ناپیدای انسان هستش. مواجهه با سایه موجب مواجهه با "دگرخویشتن" و درنهایت تلاش برای شناختنه (که البته به نظر من لزومن به شناخت منتج نمیشه) همان کاری که راوی بوف میکنه.
پاسخ:
سلام
من دست چندانی بر آتش نظریات یونگ ندارم...در حد چند مقاله و... اما عجالتن از میان همین کتابخوانی ها و نگاه به چند نقد از نقدهای موجود در فضای مجازی متوجه این موضوع شدم اما .... اما... بیشتر این نقدها در همین قضیه مانده اند... خب حالا این سایه همونی باشه که یونگ میگه، بعدش چی؟!... یه عده اومدن گفتن این همونیه که یونگ گفته قبلش و نویسنده از روی اون کپ زده و یه عده دنبال این که اثبات کنند نویسنده در این زمینه مطالعه داشته یا نداشته و اووووه بساطی شده که بیا و ببین... در حالی که این سایه چه آن چیزی باشد که یونگ گفته چه نباشد فرقی ندارد...در هرصورت این قضیه خودشناسی و مواجهه با خود خود در کتاب تم اصلی را دارد. و چه خوب شد که شما اشاره کردید چون من زیاد به این وجهش نمی پردازم ...قاعدتن اکثرن به این وجهش پرداخته اند و حرف جدیدی نمانده است... خیلی خیلی ممنون
این سبکه نقدخیلی خوبه. داریم از زبان شما داستان رو می شنویم و اینکه کجاها ایستگاههای تامله
ممنون
پاسخ:
سلام
شاید و امیدوارم این گونه باشد... البته در مورد این کتاب که همش ایستگاه تامله
فکر کنم این مطلب 4 بخش بشود!
گفتم که خلف وعده نشه چون قبلن گفتم 3 بخش! هم نیامد مطالب
سلام
هرکاری میکنم نمیتونم بدون پیش فرض این پستها رو بخونم ! چرا ؟
حالا قسمت بعدی رو هم بنویسید بلکه تونستم مث آدم بخونمشون .
البته اعتراف میکنم الکی خوش هم هستم !
پاسخ:
سلام
هوووم.... سوالای سخت می پرسی ها؟ چراش رو نمی دونم ... ولی می تونی ارتفاع بگیری و از موضع بالاتری به قضیه نگاه کنی!!!
آهان آره قسمت بعدی در مورد رجاله ها بیشتر نوشتم...تا فردا منتظر باش...فقط بگم که یه قسمت چهارم هم اضافه کردم...که امروز فردا تایپش می کنم....
من هم پدر روحانی بودنم نمیاد امروز
لزومی ندارد حکم نویسنده یک حکم مورد پسند همگان باشد...حتا من
با جناب محمد موافقم، خیلی خوب بود.
پاسخ:
سلام
ممنون لطف دارید
گمانم اینه که تمام بوف کور یک طنز تلخه که از قرار دادن اسطوره ها وبه قول این دوستان پست مدرن (بازم بحث پست مدرن شد، لا اله الا الله) ابرروایت ها در مقابل بیهودگی روزمرگی شکل گرفته. هجو موقعیت های ارزشیه که از دقت نظر راوی درکاشی های مسجد تا لکاته و دلیل عدم تمکینش (بی نمازی) و ... رفتار رجاله ها و یا الکی خوش ها بر میاد. مخصوصن وقتی توجه میکنی به کارهای دیگش مثل توپ مرواری و ...
با این حال تمام این ایده ها به یک شکل فرا واقعی و آمیخته با توهم که دردهاش در دود تریاک گم میشه بیان شده. مسلمن بوف کور یک اثر اصیله و این ربطی به پانوشت های کتاب و دیدار حسن و حسین و نرخ دلار نداره. یعنی که چه پسر خضر زمان وزیر فرهنگ باشه چه ماریو بارگاس یوسا. این اثر قابل تامله و برای من جالبه میزان تفاوت این رمان با بقیه داستان های هادی صداقت!
منتظر بخش پایانی هستیم.
پاسخ:
سلام
جمله اولت مورد پسندمه... یک ابرروایت در برابر بیهودگی روزمرگی
موافقم
در مورد عدم تمکین در قسمت چهارم توضیحی داده ام چون یه جایی دیدم تعبیر عجیبی ازش شده بود...اینو نگه دار برای اون موقع.
من رسمن معتقدم این اولین کتابیه که از هدایت خوندم! جدی می گم
خوانش های قبلی حساب نیست

پاراگراف دوم هم
فقط می ماند جمله آخرش که در مورد تفاوت آن با باقی داستانها... که آن هم با توجه به اعتراف قبلیم در همین کامنت نظری در باب تفاوت ندارم!
قسمت بعدی رو امشب می گذارم.
تقصیر خدمت هستیم بوخودا
سلام
بر ان شدم که چراغ زنبوری پیدا کنم و بگذارم تو تاقچه و در تاریکی شب نگاه کنم ببینم سایه اش کجا می افته
از انجا که نسل این چراغها منقرض شده با شمع امتحان می کنم.
نتیجه را بهتون گزارش می دهم
پاسخ:
سلام

ممنون از گزارشتان پیشاپیش
کتاب بعدی رو معرفی کن مشغول شیم.
ابر ابله دیگه
پاسخ:
سلام
ابرابله
و پس از آن
دلتنگی هی نقاش خیابان چهل و هشتم
منتظرتونم
سلام
راوی کتاب پیکر فرهاد عباس معروفی زن داستانه .از تو نقاشی میاد بیرون همه اتفاقا از نگاه اون خیلی جالبه.دارم نقد شمارو از بوف کور با دقت میخونم بعد خود کتاب و یبار دیگه بخونم .بعد با این حالم برم خودکشی احتمالن
پاسخ:
سلام
اوهوم...جالبه.
نقد که نیست مطلب من...برداشت‌هایم از داستان است. نگران خودکشی نباش! من سه بار پشت سر هم خوندم و حالمم خوب نبود اما می‌بینی که الان دارم کامنت‌ها رو جواب می‌دم

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل