X
تبلیغات
رایتل

بخور، دعا کن، عشق بورز الیزابت گیلبرت

شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392

 

الیزابت نویسنده و خبرنگاری است که در کار و زندگیش موفق به نظر می رسد. کاری که به او اجازه می دهد در راستای علاقه او به سفر و ارتباط با دیگران ، چهار گوشه جهان را کندوکاو کند. هشت سال است که با همسرش زندگی می کند و شش سال از ازدواج رسمی شان می گذرد. حالا او مطابق قرارهای قبلی شان تصمیم دارد که پس از گذراندن سی سالگی اش و در ابتدای ورود به دهه چهارم، بچه دار شود. در واقع چند ماه است که در این راستا تلاش می کند اما در عین حال دچار تردید است ، به گونه ای که هر بار با شروع عادت ماهانه آشکارا خوشحال می شود. وقتی شادی دیگران را از بچه دار شدن می بیند به این فکر می کند که آیا می تواند همان قدر که از به دست آوردن یک ماموریت کاری (مثلن سفر به نیوزلند و نوشتن در خصوص ماهی مرکب) شاد می شود از بچه دار شدن هم ، چنین احساسی داشته باشد؟... تردیدش از این موضوع به جاهای دیگر سرایت می کند: همسرش را دوست دارد اما تحملش را نیز ندارد! زندگی اش آن طور که می خواهد به نظر نمی رسد و به این نتیجه می رسد که می بایست هرچه سریع تر از در پشتی تاهل ،بی سروصدا خارج شود. طبیعتن درخواستش برای طلاق، همسرش را شوکه می کند و فرایند طلاق کشدار و عذاب آور می شود.لیز پس از جدایی فیزیکی از همسرش بلافاصله درون رابطه ای عاشقانه شیرجه می رود و پس از گذشت چندین ماه وقتی این رابطه نیز به شکست می انجامد، افسرده و درب و داغان، از خودش می پرسد که چه کار می خواهد بکند؟ و جوابش در دو گزینه خلاصه می شود: 1- یادگیری زبان ایتالیایی (از علایق قدیمی اش) 2- فعالیت در زمینه علاقه جدیدش یعنی یوگا و مدیتیشن.

زمانی که طلاق نامه اش امضا می شود، او تقریبن همه دارایی اش را از دست می دهد. اما بلافاصله به ایتالیا می رود زیرا ، کتابی که در مورد سفر سه گانه آتی اش (ایتالیا 4ماه ، هند 4 ماه، اندونزی(بالی) 4ماه) خواهد نوشت را ناشر پیش خرید می کند و بدین ترتیب هزینه این سفر استثنایی مهیا می شود.

این کتاب ، شرح و حاصل تجربیات این سفر است ؛ جستجویی که این زن برای شناخت خود و یافتن تعادل در زندگی و افکارش انجام می دهد.

در صورت صلاحدید به ادامه مطلب مراجعه کنید. 

 

من کیستم؟

در زندگی زخم هایی است که مثل خوره...نه این نه، در زندگی همه ما پیش می آید که از خودمان می پرسیم ... نه! راستش واقعیت اینه که گاهی آدم در موقعیتی قرار می گیرد که درون آینه تصویری را می بیند که هنگ می کند! (این آینه همان آینه معمول نیست، می تواند یک دوست باشد می تواند یک رهگذر باشد یا حتا یک دژمن یا حتا یک گاو و...). این تصویر درون آینه کیه؟ منم!؟ بعد ممکن است بعد از رو کردن به آینه ، آدم رو کنه به خودش و با یه آواز خاصی بگه: این آینه است یا که منم!؟

در فرازی از این خودزندگینامه ، لیز اشاره می کند که در یک مهمانی ، یکی از حاضران که چندان نزدیک و صمیمی هم نبوده است به او می گوید: حالا که دوست پسر تازه ای پیدا کرده ای شبیه یک آدم دیگر شده ای.معمولاً قبلاً شبیه شوهرت بودی...جمله ساده ای است اما در عین سادگی مثل پتک می ماند! این جمله به زعم من یکی از محرک های اصلی نویسنده برای تغییر مسیر زندگی اش می شود و این که تلاش کند بدون ادغام شدن و محو شدن در فردی دیگر ، کشف کند که واقعن چه شکلی است.به قول یکی از فلاسفه: فرد دانا همیشه شبیه خودش است.

اما ما بیشتر از این که بخواهیم خودمان را بشناسیم و ببینیم ، دوست داریم تصویر خاصی از خودمان را ببینیم (و ببینند) که معمولن وجود خارجی ندارد (ما یعنی خودم و میله!).یکی از رموز موفقیت نویسنده در این سفر استثنایی به زعم من ، صداقتی است که او با خودش دارد و بیراه نیست که کتاب با این جمله تقدیمی شروع شده است که: راست بگو،راست بگو، راست بگو. لیز به گونه ای زندگی می کند که در موقعیت دروغگویی قرار نمی گیرد (به خودش و دیگران).او ناجی خودش است و این سبک زندگی است که منتهی می شود به:

در مورد زنی فکر می کنم که اخیراً به آن تبدیل شده ام، در مورد زندگی ای که الان زندگی می کنم و اینکه چه قدر همیشه دوست داشتم چنین شخصیتی باشم و چنین زندگی داشته باشم، رها از هرگونه نمایش مضحک متظاهرانه یک نفر دیگر بودن.

تعادل

چندماه قبل از شروع زمانی داستان در ایتالیا،لیز جهت نوشتن مطلبی برای مجله ، درخصوص تعطیلات توام با یوگا برای دو هفته به بالی اعزام می شود (کار خوب یعنی این!! ،نه ما که نهایتن با ترس و لرز مرحوم ساعدی اعزام می شویم قزوین!) و در آنجا با یک پیرمرد حکیم ملاقات می کند که او ضمن پیشگویی آینده اش , در مورد آرزوی واقعیش می پرسد و او با این که دوست دارد طلاقش به سرانجام برسد یا دوست پسرش دوباره عاشق او بشود خواسته اش را به صورت خلاصه این گونه بیان می کند که می خواهد با تمام لذات دنیوی و خوشی ها دم خور باشد و در عین حال تجربه ای ماندگار از خداوند را نیز داشته باشد.

غذا و خوردن (و یادگیری زبان) ، نماد لذات دنیوی در سفر ایتالیا است اما منحصر در آن نیست.سبک زندگی ایتالیایی ها در لذت بردن از همه چیز حتا چیزهای کوچک و ناچیز مدنظر است... به دنبال زیبایی های زندگی بودن...

در هند هم که ... شاید من آدم مناسبی برای قضاوت در خصوص سفر معنوی لیز نباشم که حتمن نیستم!... به هر حال ایشان دستاوردهایی داشتند که این دستاوردها در بالی خودش را به صورت یک انحراف! خودش را نشان داد و این انحراف با این جمله حکیمانه اصلاح شد:

گاهی از دست دادن تعادل به خاطر عشق، بخشی از یک زندگی متعادل است

 

کتاب و فیلم

احتمالن آشنایی اکثر ما با الیزابت گیلبرت و اثرش متاثر از فیلمی است که بر اساس این کتاب ساخته شد. در نظر داشته باشیم که این کتاب پس از انتشارش , هفته ها در صدر لیست پرفروش ها بود و همین امر مقدمه ای برای ساخته شدن فیلم بود. فکر کنم دو سه سالی است که این فیلم در کنار دستم بود و فرصتی و انگیزه ای برای دیدن نداشتم! تا اینکه دوست ارجمندم جناب آقای مهرداد بازیاری , لطف فرمودند و نسخه ترجمه خودشان از کتاب (که سه سال است در مراجع ذی صلاح! گیر کرده است) را در اختیارم قرار دادند و همین انگیزه ای شد که هم کتاب را خواندم و بلافاصله فیلم را هم دیدم.

فیلم نه اینکه خیلی درپیت باشد اما به هر حال, ابتهاجی در من ایجاد نمود از این بابت که چه شانسی آوردم اول کتاب را خواندم!  

قلم نویسنده

گیلبرت جهانگرد قهاری است و قلم خوبی هم دارد (حداقل برای سفرنامه نویسی) نوع طنز و نوع نگاهش را به مسائل می پسندم. شجاعت و صراحت عجیبی دارد که گاهی آدم را شوکه می کند! حداقل ما آدم هایی که در فرهنگ متفاوتی نفس کشیده ایم. 

در انتها به دو نمونه از کتاب اشاره می کنم :

...فکر می کنم فراموش کردن آن مرد به این علت واقعاً دشوار است که جداً اعتقاد دارم, او جفت روحی من بود. (ریچارد تگزاسی که اتفاقن در سایت نویسنده دیدم که اخیرن از دنیا رفته است اینگونه جواب می دهد): ...یک جفت روحی واقعی مثل آینه است. فردی است که تو را متوجه این موضوع می کند که می توانی زندگی ات را تغییر دهی... احتمالاً مهمترین فردی است که با او آشنا می شوی, زیرا دیوارت را ویران و ترا بیدار می کند. ولی زندگی کردن دائمی با یک جفت روحی؟ نه , خیلی دردآور است.جفت روحی , باید وارد زندگی ات شود و لایه های شخصیتت را آشکار کند و بعد به راه خودش برود.

زنان بالیایی بسیار مهربان و سخاوتمند هستند و قدرشناس...یکی از آنها بابت لطفی که نویسنده به او نموده است اینگونه تشکر می کند: ...لیز, چه طور می توانم ازت تشکر کنم؟ هرچه بخواهی به تو می دهم. اگر شوهری پیدا کردم که عاشقش بودم, و تو به یک مرد احتیاج داشتی , حاضرم او را به تو بدهم.

***

پ ن 1: باز هم تشکر از مهرداد بازیاری عزیز ...

پ ن 2: این کتاب در سایت کتابخانه ملی با نام 7 مترجم عجین شده است که حداقل 2 تا از آنها به مرحله انتشار رسیده است اما این که کیفیت ترجمه آنها چگونه است , اطلاعی ندارم.

پ ن 3: کتاب های بعدی که خواهم خواند به ترتیب: یکی مثل همه (فیلیپ راث) و سیمای زنی در میان جمع (هاینریش بل)

نظرات (37)
دمت گرم بابا به من هم یه سر بزن
پاسخ:
سلام
یه سر زدم!
سرت سلامت
درود فراوان بر حسین خان کتاب خوان
کتاب را نخوانده ام. ولی فیلم را دیده ام.
کاش می شد به راحتی شادی کرد.
دلم برای صدای قهقهه بی بهانه تنگ شده است.
پاسخ:
سلام
خب همین الان کتاب بعدی را تمام کرده ام و لذا تحت تاثیر آن باید بگویم که اگر الان نتوانیم شادی کنیم فردا خیلی دیر است! بجنبیم!
سلام و خسته نباشید
این یکی از بهترین کتابایی بود که خوندم. البته نسخه انگلیسیش رو خوندم، و شنیده بودم ترجمه داغونی داره! راستش گزیده هایی که آوردین رو خوندم زیاد به دلم نچسبید، لحن خود لیز رو بیشتر دوست داشتم.
فیلمش هم چنگی به دل نمیزد.
چقدر الان دلم می خواد دوباره بخونمش...

+ اگه دوست داشتین می تونید در قسمت "کتاب" وبلاگم پست های مربوط به این کتاب رو بخونید. :)

Eat, Pray, Love
پاسخ:
سلام
البته ترجمه ای که من خوندم رو کسی ندیده...
کتاب خوبی بود ... از فیلمش خیلی بهتر بود
احتمالن کتاب هایی که اومده بیرون سانسور هم شده دیگه صد در صد...
سلام
اینم که فیلمش را دیدم
خیلی طولانی بود
با اینکه موضوع عامه پسنده اما فقط جذابیت نداره و حرفهایی هم برای گفتن داشت
پاسخ:
سلام
آره دو تا شد پشت سر هم! مطمئنن بعدی این گونه نخواهد بود! چون فیلمش ساخته نشده...
کتاب حرف های بیشتری داشت
ممنون
خب من مثل دوستان باسواد شما نیستم. این کتاب رو نخوندم فیلمش رو هم ندیدم. حقیقت تلخیه. اما الان تنها حسی که دارم اینه که: کاش من هم می تونستم مثل الیزابت زندگی کنم... کاش می شد برای خرید همه این کتابهای خوب یه شب به یه بانک دستبرد میزدم!
بی نهایت از شما سپاسگزارم بخاطر حس های خوبی که با معرفی این کتابها به من میدید.
پاسخ:
سلام
اختیار دارید این حرفو نزنید خوانده ها و دیده های ما در مقابل نخوانده ها و ندیده هامون همیشه نزدیک به صفر است!صرف خواندن و دیدن مزیتی ایجاد نمی کند (تجربه خودم!)
مثل الیزابت زندگی کردن آسان نیست... نگاه آدم به دنیا و زندگی و خودش باید عوض بشه که کم تغییری نیست...
خوش به حالتان اگر برای خواندن کتابهای خوب فقط نیاز به زدن بانک دارید! ... این ساده ترین مشکل در این وادیه...
خواهش می کنم ...لطف دارید
ممنون
سلام
چه ساده و خودمانی و واقعی به نظر میرسه
ممنون .
پاسخ:
سلام
این کفار خیلی ساده تر به نظر می رسند معمولن!مثل ما پیچیده و هزارلایه نیستن ظاهرن...
این جمله ها البته فقط حسی است که از نوشته ها دریافت کردم وگرنه افتخار آشنایی نزدیک باهاشون رو نداشتم
متاسفانه من فیلمش رو دیدم. همینجوری هم از جولیا رابرتز خوشم نمی مد. توی این فیلم هم که اصلا.
به هر حال منتظر ترجمه ی دوست شما می مانم
پاسخ:
سلام
این کلمه متاسفانه گاهی بسیار کاربرد به جایی دارد!
بعید می دانم این ترجمه راهی به بیرون پیدا کند... حداقل برداشت من این گونه است.
استاد میشه من چند تا رای خارج از کاندیداهای مورد تایید شورای نگهبانت بدم؟ بوکوفسکی، براتیگان، ونه گات، موراکامی. اینا تو اون 1001 یا 101 تا نیستن؟
البته ازون کاندیداهاتم یوستین گوردر و یوسا (نصفه) خوندم ها ...
پاسخ:
سلام
چرا نمیشه (ویرگول) حتمن میشه... منتها خودت را بگذار جای من , با بیش از 100 رمان خوانده نشده در کتابخانه ... آن وقت گزینه ها از کجا تایید می شوند؟ می دانم حق می دهی که از همین قفسه ها... ممنون!
از این چهار عزیز هیچ کتاب نخوانده ای در کتابخانه ام نیست! (یه کم سیاستمدارانه بود این جمله)... از بوکوفسکی و موراکامی تا حالا چیزی نخوانده ام!!
خوشبختانه من جوع خرید رمان هم دارم که خب موجب گسترش دایره کاندیداها خواهد شد!
ممنون
بر چه اساسی کتابا روانتخاب میکنید؟از کجا میدونید مثلن اون 2 تا کتابی که تو صف موندن برای خوندن،کتابای خوبی اند؟من خودم باید از اینو اون بپرسم یا اینجا شما چیزی رو معرفی کرده باشید تا همونو بخونم.اما انتخابای شما بر مبنای چه معیاریه که خوبم از آب درمیاد؟
پاسخ:
سلام سوال خوبیه اول این که ده درصدی هم خوب از آب در نیومده (یا لااقل به مذاق من خوش نیومده) ... انتخاب های من از بین کتاب های کتابخانه ام انجام می شود که طی این سالها خریده ام, اما نحوه خرید معمولن این گونه بوده است: 1- لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند 2- توصیه دوستان 3- شهرت نویسنده 4- چشمک زدن کتاب از قفسه کتابفروشی 5- شهرت مترجم 6- ناشر خوب 7- عدم اقبال عمومی به کتاب!!(در برخی موارد البته)
"حالا که دوست پسر تازه ای پیدا کرده ای شبیه یک آدم دیگر شده ای.معمولاً قبلاً شبیه شوهرت بودی" دور از سر و صداهای فمینیستی باید عرض کنم کلا زنها خیلی اینجوری اند، وقتی تغییر در رفتارشون میدن یعنی یه رابطه ی جدید دارند یا فردی که باهاش در رابطه بودن عوض شده!
قصه ی "عزیزم" چخوف!
پاسخ:
سلام
دور از سر و صداهای فمینیستی من هیچی در این مورد نمی گم!!
ولی ممنون از نظرتان... دوست دارم بازم چخوف بخونم جدی...آخرین باری که چخوف خوندم دبیرستانی بودم...فکر کنم البته... دوشچکا بود!؟
فیلم رو دیدم و به محض منتشر شدن نسخه ای از کتاب، خواهمش خواند که خواندنش واجب عینی به نظر می رسد!
خیلی ها با شعار راست بگو وارد میدان می شوند اما دیدن چهره ی واقعی خود آدم، کار خیلی سختی ست و همه مثل لیز، آخر داستان خوشحال نمی شوند.
فکر می کنید ترجمه ی جناب بازیاری کی منتشر می شود؟
پاسخ:
سلام
اول این که ترجمه ایشان در مراجع ذیربط خاک می خورد و این طور که شنیدم آن ترجمه های دیگر هم اجازه تجدید چاپ ندارند... این که زمانش را نمی شود پیش بینی کرد...
اصولن کسی را ندیدم با شعار راست نگو یا دروغ بگو وارد میدان بشود!
بین گاردر و راث تاس انداختین؟
(دبیر نظارت بر صحت انتخابات)
پاسخ:
سلام
حقیقت امر این است که زمانی که می خواستم شروع به خواندن کتاب کنم تعداد آرای راث بیشتر بود و دقیقن در آخرین لحظات قبل از بسته شدن صندوق آرا مساوی شد! یکی از دوستانم به نام مسعود که گاهی کامنت هم می گذارد تلفنی رایش را به راث داد و قال قضیه را کند!! چون من 50 صفحه را از این کتاب جلو رفته بودم...
در هر حال کتاب راث تمام شد و بعد از کتاب بل حتمن به سراغ دختر پرتقال گوردر می روم
ممنون از توجهتان
شعار من از ابتدای ورود قانون مداری بود!
آقا این سوال منم هست چرا به مشکلات ما رسیدگی نمیشه؟ما هم منتظر گوردر بودیم ؛قضیه چیه
پاسخ:
سلام بر مهرداد گرامی
من اینجا نشستم که به مشکلات رسیدگی کنم... (آیکون لبخند)
توضیحاتی در کامنت بالایی دادم که امیدوارم کفایت کند
قضیه خاصی نیست مراقب باشید در دام انقلابهای رنگی نیافتید!!
من نه کتاب رو میشناختم نه فیلم رو. آلان دارم لینک یوتیوب میبینم راجع به failure and forgiveness . چقدر دوست داشتنیه . حتی معتقده تصمیم به ازدواجش اون زمان هم اشتباه نبود و چطور میتونیم ما خودمون رو به خاطر شکستهامون ببخشیم ... خیلی تاثیر گذار بود. به خصوص ک خواهرم ۱۰ دقیقه پیش گفت میخواد از همسرش جدا بشه!!!

مرسی دوست عزیز
پاسخ:
سلام
خب من فقط تونستم گیلبرت و اون آقا مجریه رو پشت میز ببینم!! لذا به همین تعاریف شما اکتفا می کنم (البته سیاستمدارانه بود این حرف!! دانلود هم میشد با این زبان ضعیف من احتمالن چیزی عاید نمیشد اما خب بهتر اینه که بندازیم گردن اینترنت ذاقارت خودمون)
...
تصمیم به ازدواج اولش رو می گه؟ هووم... آره حتا یه جایی توی هند یه بساطی رو به صورت معنوی ترتیب می ده که روحش روح شوهر سابقش رو ملاقات کنه و ببخشند همدیگرو! صرفن به خاطر مسایل پیش آمده در هنگام جدایی....
واقعن تاثیرگذار بوده با اون خبر بمب گونه!!
همچنین مرسی از شما
سلام
ممنون از کتاب معرفی شده و معرفی و.....جفت روحی ؟من بعدا سر فرصت اشکالات خودم رو بر این نوشته مینویسم
پاسخ:
سلام
البته که منتظر سر فرصت می مانم
اما این را در نظر داشته باش که کجای متن این صحبت می شود:
این زن نمی تواند آن مرد را فراموش کند و بهانه را عالی بودن و متعالی بودن و ال و بل می داند... پیرمردی که آن صحبت را می کند جهت رهایی آن زن و جلوگیری از مبدل شدن قلب آن زن به گورستانی که یاد آن مرد در آن آرمیده است این حرف را زد...
حالا منتظر حرف شما هستم
سلام میله جان. خدا قوت
اگه ممکنه توضیح بدید که ریچارد تگزاسی کیه ؟ من فیلم رو دیدم اما به خاطر نمی آرم که از جفت روحی صحبت شده باشه. آیا شخصیت های فیلم همه واقعی بودند و ریچارد تگزاسی وبلاگ داره؟ آن پاسخ را در فیلم می دهد یا در وبلاگ؟سپاسگزارم
پاسخ:
سلام بر شما همه شخصیت ها واقعی هستند ولی اسامی در کتاب عوض شده است. تنها اسمی که عوض نشده همین ریچارد از تگزاس...همان پیرمرد آمریکایی است که در معبد (هند) با الیزابت (جولیا رابرتز) خیلی صحبت می کند... متوجه دو سوال آخر نشدم! موفق باشید
فیلم رو بعد از یک دوره تبلیغات آنچنانی که معمولا به صورت فوق حرفه ای برای هر فیلمی راه میندازن دیدم. فکر میکردم با حضور جولیا رابرتز و باردم یه 2 ساعتی رفتیم به عرصه حس ناب انسانی ....
یه عهدی با خودم کرده بودم که1000 بار شکوندمش. تا کتابی رو نخونی، فیلمش رو نبین.
پاسخ:
سلام
آره یه موجی به وجود اومد و رفت... فیلم ضعیف بود ... اما نه این که فکر کنی کتاب هم خیلی استخوان دار و قوی بوده ها...اما قوی تر از فیلم بود (اتفاقن حسن کتاب این است که نشان می دهد با همان برداشت های نه چندان عمیق لیز از یوگا و مدیتیشن یه جورایی باز جواب گرفت!)
عهد خوبی است نشکانید آن را...
اولن که اون ویرگولت در حلقم گیر کرد! شگفت زده شدیم از نکته سنجیت. ثانین اکثر این نویسنده ها نازک نویسن یعنی حجم کتاباشون جوریه که شب موقع خوابیدن میشه یه مقداریشو مثلن تا نصف خوند. ثالثاً بچسب به همون کتابخونت این درسته! رابعاً این جوع خرید رمان خیلی بد دردیه، اتفاقن تو این پست آخری نوشته بودم ازش! همدردی ما را پذیرا باش!
خامسن چون کامنت مخفی نمیشه گذاشت مجبوریم علنن بگیم که درخت هم میگه موافقه و در هفته های آتی اگر فرمودید در رکابیم!
پاسخ:
سلام خیلی روی این نکته سنجی حساب باز نکن رفیق! گاهی پیش میاد...اتفاقن بعدها در جهت معکوس شگفت زده خواهی شد!! اصولن حسن من اینه که شگفت زده می کنم (آیکون هم نداریم به مولا این چه وعضیه آخه) درد این جوع زمان اسباب کشی خودش رو نشون می ده و یه جورایی فرو میره توی چشم آدم... من در خدمتم به قول علما :سراً و علانیه
سلام. راستش کمی در مورد خوندش تردید دارم.
پاسخ:
سلام
اشکال نداره ... فکر کنم کلی کتاب هست که در موردش تردید نداری
این که بخاهیم مثل خود درونی امان زندگی کنیم فکر میکنم بستگی به خیلی از عوامل داره از جمله محیطی که در اون هستیم، نوع زندگی و وابستگی هایی که داریم و خیلی عوامل دیگه و شاید شعاری بیش نباشه که بگیم میخام مثل خودم (مطابق میل دلم) زندگی کنم. اما با تغییر به سمت اون ایده آل موافقم. جمله ای که راجع به جفت روحی صحبت کرده بود برای من بسیار جذاب بود. شاید به این خاطر که تجربه اش کردم
پاسخ:
سلام
بله ...موافقم... عوامل زیادند و خیلی هاشون هم تبدیل به موانع می شوند... اتفاقن یه سری موانع درونی هستند...و از اتفاق اونا مهمترین موانع هم هستند.
تجربه بالاتر از علم که می گن این جور جاها معنا پیدا می کنه
سلام

این کتاب رو چند روز پیش یا شایدم چند هفته پیش خریدم. چند صفحه بیشتر نخوندم. کلن کتاب نخون شده ام اخیرا". کاش یکی بیاد منو به راه راست هدایت کنه.

ترجمه من یه چیز دیگه است. غذا دعا عشق
پاسخ:
سلام
امیدوارم که ترجمه خوبی باشد یا حداقل قابل تحمل...
اما در باب آمدن یکی و هدایت به راه راست و اینا:
کسی می آید ! ...
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
الی آخر
نجات دهنده در گور و اینا هم فراموش نشود
و در آخر...شما می توانید... با اطمینان
ممنون
من بی شک باید این کتاب رو بخونم برای اینکه با همین توضیحات شما احساس شباهت بسیاری با نویسنده میکنم.
پاسخ:
سلام
حتمن این کار را بکنید... مطمئنم که پشیمان نخواهید شد... و روزی خواهید آمد و از خواندن کتاب اظهار رضایت ویژه و اینا... (آیکون هم نداریم ولی همون که کله شو هی به علامت تایید حرکت می ده)
ممنون
سلام
میله جان چنان که از این پست و چند پست اخیرت بر می آید انگار به قول یکی از دوستان موتور جدیدی در تو روشن شده است.
هم نوشته تو حسادت بر انگیز است هم شغل الیزابت.
پاسخ:
سلام فی الواقع از این نظر خوشحال شدم... خیلی شبیه موج سینوسی شده ام و بالا پایینم زیاد شده و گاهی خودم هم تعجب می کنم! امیدوارم این موتور جدید همیشه روشن بمونه!
ممنون
ترجمه ی ندا شادنظر رو دیدم. ترجمه ش افتضاحه!!
پاسخ:
سلام
هوووم چه بد!
ممنون از این اطلاع رسانی... مرسی
آقای بدون پرچم بنویسین و ما منتظران را از انتظار رهایی بدین.
پیر شدم بس که هر روز اینجا رو چک کردم و پست جدیدی نبود!
پاسخ:
سلام
مشکل سخت افزاری در خانه پدید آمده است! و باصطلاح پول در گلوی مونیتور گیر کرده بود که دارم درش میارم! علی ای حال تا دو روز دیگه سیستم دوباره راه میافته و می تونم پست جدید رو تایپ کنم...
شرمنده
سلام
کتابائی که شمااینجا معرفی میکنید گیرم نمیاد.امروز هر کتابیو که عید معرفی کردین،از کتابخونه خواستم نداشتند.
پاسخ:
سلام احتمالن کتابخانه اش در زمینه رمان قوی نیست...کتابخانه بهتری را می توانید پیدا کنید؟
سلام
من چندین سال پیش یه کتاب خوندم از یه نویسنده ژاپنی که به نظرم تمش شباهت هایی به "خاطره روسپیان سودا زده من" مارکز داشت. نه اسم کتاب یادمه، نه اسم نویسنده، نه اسم مترجم. لطفا پیدا کنید پرتقال فروش را!
شما می دونین چه کتابی رو می گم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
سلام احتمالن خانه خوبرویان خفته است... احتمالن که نه حتمن!
اثر یاسوناری کاواباتا برنده ژاپنی نوبل ادبیات 1968
مترجمش هم رضا دادویی است
الیزابت با شعار راست بگو وارد شده و از اول تا آخر دروغ گفته و شما هم فریبشو خوردید.همتون.
سلام.
پاسخ:
سلام
فانی داری از عدم وجود آیکون برای جواب دادن سوء استفاده می کنی!! می دونی که ما ذاتن! دوست داریم فریب بخوریم و این توی خونمونه!!! هممون!!!! اساسن اگه می شد قانون رو عوض می کردیم و یه دور دیگه الیزابت رو می خوندیم... من از الان دلم برای الزابت تنگ شده... دوسش دارم... !!!
هوراییییییییییییی... بالاخره یک کتاب رو که خونده بودم دیدم :)))
این کتاب رو به عربی خوندم اتفاقا خیلی هم قشنگ بود...به دلم نشست
پاسخ:
سلام
چه عجب!!! هل انت بخیر؟پسرها چطورند؟ خوبید جمیعن؟
به عربی...آورین
طعام صلاه حب !؟
مع السلامه

خوبی؟
یه چیزایی می خوام بگم که در قالب کلمات نمی گنجه!
چی کار کنم؟
پاسخ:
سلام
نگو! چیزی که در قالب کامات نگنجه را اگر بخواهی بگویی تلف می شود... این فقط یک پیشنهاد است!
بله همون طعام صلاه حب!

اجمعین گودیم
پاسخ:
های! وری خوب جید جداً ...کم ساعت الان؟!
سلام میله جان
به نظر من لیز یک اشراف زاده ی بودایی است. این تعبیر رضا براهنی از سهراب سپهری است در کتاب طلا در مس! اما درباره ی لیز هم مصداق دارد.
وقتی فیلم را می دیدم به چشم یک فیلم هالیوودی بهش نگاه می کردم اما انگار کتاب هم خیلی پرفروش بوده! ارزش ادبی نوشته رو با توجه به ترجمه ی بد شاد نظر نمی شود تشخیص داد. هرچند با مطالعه ی قسمت هایی از متن اصلی، انگار سبک کتاب کاملن ژورنالیسیتی است و شاید دلیل محبوبیت کتاب، داستان عامه پسند و لحن روان آن باشد نه ارزش های ادبی.
در هر صورت فریب این ادبیات امپریالیستی را نباید خورد!
(نیش پشه و اضافه وزن ناشی از خوردن بستنی و پیتزا و خود محروم نمودن از سکس با پسرهای رمی و مهمانی و پارتی نرفتن و پوشیدن تی شرت و شلوار جین بجای آرمنیا گونه لباس پوشیدن و حتی پرداخت پول زور به ازای طلاق گرفتن ارادی.....قطعن سنخیتی با ما ندارد!!البته لیز نازک نارنجی پاداش خوبی هم می گیرد از اینهمه ریاضتی که متحمل می شود. آنهم در این دنیا! نقد!)
پاسخ:
سلام بر شما
تعبیر به جایی است این اشراف زاده بودایی...
ممنون که هم ترجمه را دیدید و هم متن اصلی را...با توجه به ژورنالیست بودن نویسنده گریزی از ژورنالیستی شدن اثر نیست و عامه پسند است از نوع خوب آن... چه بد که ترجمه موجود در بازار ضعیف است....
فکر نکنم زیاد به کار ما بیاید جزئیاتش!! فریب دهنده است!
یه جاهایی به نظرم خیلی مصمم آمد و این خصیصه جالب و آموزنده ایست... پاداش دنیوی اش هم به خاطر همین مصمم بودن است!البته فی الواقع با توجه به تفاوتهای محیطی مقایسه خودمان با ایشان مع الفارغ است!
ممنون
سلام.
این کتاب رو یه بار دیدم و نظرم رو جلب کرد و نخریدم و دیگه ندیدمش. از تبلیغات پشت جلد کتاب هم خوشم نیومد. کلا بااحتیاط با کتاب‌های پرفروش رفتار می‌کنم.
اما از حق نگذریم که نویسنده‌های خوب ژورنالیست‌های خوبی هم هستن. هنر گزارش‌نویسیه.
پاسخ:
سلام
فکر کنم درخت جان بیخیالش شو... مگر این که روزی بخواهی به زبان اصلی بخوانی ... یا معجزه ای رخ داده باشد و ...
موافقم
ممنونم حتما کتاب را میخونم .از اینکه خلاصه اش رو گذاشتین سپاسگزارم
پاسخ:
سلام
از این که کامنت گذاشتید ممنونم.
امیدوارم بخوانید و راضی باشید از خواندنش...
سلام
من امروز این فیلم رو دیدم!
و حالا دلم می خواد کتابش رو بخونم و متأسفانه زبان انگلیسی ام در حدی نیست که با یه کتاب اینجوری شروع کنم.
یه خواهش دارم که می دونم تو این اوضاع نبود کپی رایت اگر قبول نکنید هم ذره ای آزرده نمی شم حق با شماست از ذرفی من در آستانه طلاق هستم دوستی پیشنهاد کرد این فیلم رو ببینم و الان خیلی دلم می خواد کتابشو بخونم!
بهتون اطمینان میدم اگر ترجمه رو لطف کنید و در اختیار من قرار بدین هرگز کپی اش نکنم و فقط بخونمش!
بازم هر جور صلاح می دونید من از سرچ گوگل به وبلاگ شما رسیدم.
با احترام
الناز مدنی
پاسخ:
سلام
بابت تاخیر در پاسخگویی متاسفم.
به شما در این زمینه ایمیل زدم و توضیحات...
موفق باشید
سلام.ممنون بابت این توضیحات دلنشین.من فیلم رو با مادرم دیدم و چون ایشون علاقه به خوندن کتابش دارند میخواستم کتاب رو براشون بخرم.میشه بپرسم چه ترجمه ای بخرم؟
با تشکر
پاسخ:
سلام بر شما
الان شش هفت ترجمه از این کتاب در بازار هست. و تقریباً من هیچ‌کدوم از اونا رو نمی‌شناسم و ازشون کاری نخوندم. واقعن نمی‌تونم راهنمایی مفیدی در این مورد بکنم.
من خودم پیش‌نویس ترجمه آقای مهرداد بازیاری رو خوندم. توی فهرست کتابخانه ملی که اومده نشر هرمس اون رو منتشر کرده... ولی تا جایی که یادمه مدتها توی ارشاد مونده بود. حالا شاید بیرون اومده. می‌تونید در همین ایام نمایشگاه از هرمس پرس‌وجو کنید. اگر نشده بود از خود همونا هم سوال کنید ببینید کدوم رو پیشنهاد می دهند.
شرمنده که نتونستم راهنمایی موثرتری بکنم.
ممنون از مطالب شما
منم تصمیم گرفتم این کتاب رو بذارم تو لیست برای خوندن
پاسخ:
سلام
امیدوارم از خواندن آن استفاده و لذت ببرید دوست عزیز

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل