X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عروس فریبکار مارگارت آتوود

سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392

پاراگراف اول

داستان زینیا را باید از وقت بسته شدن نطفه اش شروع کرد. به نظر تونی داستان زینیا خیلی وقت پیش در جایی خیلی دور شروع شد؛ جایی که صدمات بسیار خراب کرده و از هم پاشیده بودش. جایی شبیه یک نقاشی اروپایی که با دست رنگ گل اخری بدان زده باشند با آفتاب غبار آلود و بوته های انبوه که برگ های ضخیم و ریشه های کهن و درهم پیچیده دارند و در پشت آن ها چکمه ای بیرون زده از زیر خاک , یا دستی بی جان که از امری عادی ولی وحشتناک حکایت می کند.

برای شروع داستان به نظرم کمی کلیشه ای آمد. اگر نبود علم به حضور این کتاب در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند , در صورت اولین مواجهه در کتابفروشی , به قفسه باز می گشت! تنها نکته مثبتش انتقال این حس است که داستان از جایی که باید شروع بشود آغاز نخواهد شد.  

موضوع رمان (چند صفحه اول)

سه زن میانسال مطابق قرار ماهانه خود برای ناهار در رستورانی حاضر شده اند.این سه زن (تونی , کرز, رز) علاوه بر پیشینه حضور همزمان در دانشگاه و خوابگاه دانشجویی , وجه اشتراک مهم تری نیز دارند. زن دیگری به نام زینیا که هم دوره ای آنها در دانشگاه نیز بوده است در زندگی خانوادگی هر سه نفوذ کرده و به آنها ضربه زده است.آنها بعد از گذشت چند سال از مرگ زینیا , این قرارهای ماهیانه را با هم دارند. حالا هنگام صرف ناهار, ناگهان زینیا وارد رستوران می شود و سر میز دیگری می نشیند...

پس از این ملاقات , راوی (دانای کل محدود به ذهن این سه زن) به صورت جداگانه, با برگشت به صبح همان روز ,خواننده را در جریان حال و روز تک تک این سه زن قرار می دهد (حدود 170 صفحه) و پس از آن با زدن نقب به گذشته های هر کدام, داستان و نحوه ورود زینیا به زندگی هر شخصیت روایت می شود (حدود 420 صفحه) و پس از آن ماجراهای بعد از ملاقات ناگهانی و به پایان رساندن داستان... (در حدود 100صفحه).

کتاب حجیم 700 صفحه ای اما با موضوعی جذاب و پرداختی پر کشش... بعضی مواقع هم بد نیست که رمان هایی از این دست که یکی دو سطح از رمان های عامه پسند بالاتر است خوانده شود. در تعطیلات عید و هنگام مسافرت خواندم و لذت بردم. از منظر شخصیت پردازی قابل تامل بود.

رمان زنانه

در یک کلام می شود گفت رمانی زنانه ... یکی از این زنان یک دوقلوی دختر دارد که این دوقلوها علاقه دارند تمام شخصیت های داستانهایی که برایشان خوانده می شود , زن باشند , بد و خوب یا قاتل و مقتول یا... این رمان به نوعی چنین است. در نگاه اول قربانی کننده و قربانی ها , زنان هستند. هرچند به نظرم این زنان می بایست شکرگذار حضور زینیا می بودند چرا که به واقع مردان داستان همگی انگل بودند!! همه کارهای داخل و خارج خانه را این سه زن انجام می دهند (همه که می گویم اغراق نیستا , همه!) و پارتنرهایشان فقط می خورند و ... آنها در روابطشان ضعف هایی دارند و زینیا از آسیب پذیرترین قسمت قربانیانش نفوذ می کند. 

***

 مشخصات کتاب من:ترجمه خانم شهین آسایش, انتشارات ققنوس, چاپ سوم 1385, تیراژ 1100 نسخه , 702 صفحه , قیمت 8800 تومان 

چند نکته تستی در مورد کتاب در ادامه مطلب

پ ن1: از خانم آتوود پنج کتاب در لیست 1001 کتاب حضور دارد. 

پ ن2:کتابهای بعدی به ترتیب شازده احتجاب , ترس و لرز خواهد بود. انتخابات کتاب هم به زودی خواهیم داشت اصن شاید افتادیم به رقابت با شرایط موجود! بعد از نوشتن این دو مطلب, کتاب جدید به دست خواهم گرفت و به شرایط نرمال! برخواهم گشت.


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
برچسب‌ها: مارگارت اتوود

جاز تونی موریسون

سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392

  

پاراگراف اول

او را می شناسم. با دسته ای پرنده در خیابان لینوکس زندگی می کرد. شوهرش را هم می شناسم. عاشق دختری هجده ساله شد. عشقش چنان عمیق و جن زده بود که هم غمگینش می کرد و هم شاد, طوری که عاقبت برای حفظ این احساس او را با تیر زد! وقتی همسرش – اسمش ویولت است – به مراسم تشییع جنازه رفت تا دخترک را ببیند و صورت بی جانش را ببرد, پرتش کردند روی زمین و از کلیسا بیرون انداختند.بعد, از میان آن همه برف دوید و وقتی به آپارتمانش رسید, پرنده ها را از قفس درآورد و از پنجره آزاد کرد ؛ یا باید یخ می زدند یا پرواز می کردند. بین این پرنده ها طوطی ای هم بود که مدام می گفت :«دوستت دارم».

"او را می شناسم" , راوی اول شخص است و شخصیت اصلی داستان "او" (یک زن , خوب یا بد , زبان فارسی امکان این تفکیک را در ضمایر ندارد) است که با دسته ای پرنده در خیابان لینوکس زندگی می کرد. راوی در جمله دوم به بعد می خواهد شخصیت اصلی را برای خواننده معرفی کند. مهمترین خصوصیت این زن از نظر راوی همین زندگی کردن "او" با دسته ای پرنده است که اشاره سریع راوی به خلاء و تنهایی اوست که با این پرندگان پر می شود. در صفحات بعد مشخص می شود که او چندان با شوهرش حرف نمی زده و رابطه اش با پرندگانش بیشتر از رابطه اش با همسرش بوده است. لذا به همین خاطر در جمله دوم به زندگی او با دسته ای پرنده اشاره می کند و در جمله سوم است که می گوید "شوهرش را می شناسم" و به درستی , شوهر در رده بعد از پرندگان قرار گرفته است.

شوهر "او" عاشق یک دختر 18 ساله شد. اشاره به سن 18 سالگی دختر در بطن خود به ما می گوید این رابطه از لحاظ سنی نامتعارف بوده است و در صفحات بعد می بینیم که اختلاف سنی آنها بیش از سی سال بوده است. اما با این وجود عشقی به وجود آمده است عمیق و عجیب , که موجب تیراندازی مرد به سمت دختر و قتل او شده است.

"او" )ویولت( برای دیدن و گرفتن انتقام از جسد دختر به مراسم تشییع جنازه می رود و آنجا کتک می خورد. به آپارتمان برمی گردد و همه پرندگانش را آزاد می کند! یعنی مهمترین پارامتر معرفی کننده خودش را پاک می کند که حاکی از کشمکش شدید درونی است. حالا اگر بخواهیم او را معرفی کنیم باید بگوییم زنی که در خیابان لینوکس با دسته ای قفس خالی پرنده زندگی می کند. در همین جمله اشاره می کند که این پرنده ها همه عمرشان در قفس بوده اند و حالا یا باید یخ بزنند یا پرواز کنند و... که غیر از نشان دادن زمان ماجرا (زمستان) اشاره به انتخاب های پیش روی شخصیت اصلی داستان دارد: یا باید از این درد بمیرد یا یک جوری خودش را خلاص کند.

در جمله آخر این پاراگراف بیان می شود که بین این پرنده ها یک طوطی هم بوده است که مدام جمله ای را تکرار می کند: دوستت دارم. با پروسه یادگیری کلام طوطی آشناییم... صاحبش مدام این جمله را برایش تکرار کرده است لذا خلاء ویولت از نوع عاطفی است! و نکته مهمتر اشاره ضمنی است که راوی به لغو بودن تکیه بر کلمات دارد. کلماتی که ممکن است طوطی وار تکرار شود اما هیچ باری را منتقل نمی کند و صرفن فریب است.

در مورد اهمیت پاراگراف اول هر کتاب قبلن نوشته بودم. این یکی از پاراگراف های اول خوب از دید من است. همه چیز سر جای خودش است و خواننده را با خودش به درون داستان می کشد.

چهار صفحه اول

جو تریس (همسر ویولت) پس از انجام قتل ,به دلیل نبود مدارک کافی, متهم نشده است. او دیگر کار نمی کند (فروشندگی لوازم آرایشی دوره گرد) و در خانه می ماند و شب و روز گریه می کند و زندگی را برای خودش و همسرش تلخ کرده است. ویولت باید به تنهایی مشکلاتش را حل کند.

اولین راه حل او پیدا کردن دوست پسر و آوردنش به خانه جهت تحریک و انتقام از همسرش است (ویولت 50 ساله آنقدر جذاب هست که ...) اما جو ککش هم نگزید. راه حل دوم عشق دوباره به همسرش بود که راوی صرفن به این اکتفا می کند که بگوید قبل از اجرا نقش بر آب شد.تنها کاری که باقی مانده بود شستن دستمال های جو و پخت غذا و ادامه سکوت و دعوا و مرافعه بود... تا نهایتن راه حل بعدی که شناخت دورکاس (دختر 18 ساله) است را در پیش می گیرد و شروع به جمع آوری اطلاعات در مورد او می کند. از رژ لب گرفته تا گروه موسیقی مورد علاقه و نحوه رقصیدن او ... تقلید ویولت از دورکاس موجب انزجار دیگران شد:

مثل تماشا کردن کبوتر پیری بود که در خیابان به ساندویچ ساردین پس مانده گربه ها نوک بزند.

در مسیر شناخت دورکاس , به عمه اش می رسد و بالاخره موفق به گفتگو با او می شود.گفتگویی که مداومت پیدا می کند. از جمله اطلاعاتی که از عمه دریافت می کند قطعه عکسی است که ویولت آن را در خانه خودشان نصب می کند و پس از آن اوضاع داشت به گونه ای پیش می رفت که کانون خانواده حسابی سرد شود اما بهار از راه می رسد و دختر دیگری (دوست صمیمی دورکاس) وارد خانه آنها می شود و به قول راوی:

این آغاز رسوایی سه نفره خیابان لینوکس بود. فرقش این بود که این بار کدام یک , دیگری را هدف قرار می داد.

در صورت صلاحدید ادامه مطلب را بخوانید!


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

تکلیف

جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392

نور شدید بود.تنها چیزی که در وهله اول به چشمش آمد موی بلند و افشان بود. کم کم طرح تراش خورده بدن قابل تشخیص شد.نسیمی خنک در جهت نگاهش جریان داشت...شاید باد آرام.شنل روی دوش به بدن چسبیده بود. خطوط بدن گویا با ابزاری دقیق تراش خورده بود.با عادت کردن چشم ها به نور ,رنگ قهوه ای موها خودش را نشان داد. خطوط صورت کمی مبهم بود.شاید تعدادی کک و مک روی گونه ها بود... یا نبود.

-          نوبت توئه (با صدایی که کمی حالت تودماغی داشت)

به پشت سرش نگاه کرد ...کسی نبود.

-          نوبت توئه

خیره نگاه می کرد.

-          های عمو! نوبت توئه... شک نکن

گمانم داشت با خودش فکر می کرد نوبتش را به چه شکل آغاز کند. بلند شد.

-          الان که نه! صبح

بالا رفتن ابروی سمت چپ همزمان با پایین آمدن آن یکی شاید نشان از این داشت که صبح زمان مناسبی برای شروع نیست.

-          آخه کارمندا الان نیستند

حرکت همزمان دو ابرو به سمت بالا و گشاد شدن چشم ...شاید می خواست بگوید به محضر نیازی نیست.

-          کارمندهای وزارت کشور...

واکنشش می توانست افتادن گوشه های لبش باشد... اما... شاید برقی متفاوت در نگاهش دیده می شد.شاید هم نه.

***

در جمع ماهانه مان نشسته ایم. من و ابراهیم و مسعود و پرویز و مهدی. از هر دری سخنی... به موضوعات روز که می رسیم و آمدن یا نیامدن ها و احساس تکلیف ها, پرویز سرش را پایین می اندازد.اصرار می کنیم. با قید قسم و گرفتن قول نخندیدن ,اعتراف می کند. یک مرد نکره نخراشیده و نتراشیده ...خشن هم بوده. سه شب است سراغش می رود. از آن نره غول اصرار و از پرویز امتناع.

-          دکتر جان سرت رو بالا بگیر مرد! قبول کن (ابراهیم خان با همان ته لهجه کرمانشاهی)

دستانمان را جلو می آوریم و دستش را می گیریم و به این ترتیب از دکتر پرویز الاطباء می خواهیم بنا به دعوت جمعی از اساتید! ثبت نام کند. دستش را بیرون می کشد. اعتماد به نفسش پایین است. نمی خواهد قبول کند از استانداردهای موجود یک سر و گردن بالاتر است. حقش همان فرشته نره غول است.

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل