کرگدن اوژن یونسکو

جمعه 10 آذر‌ماه سال 1391

 

در صحنه اول , برانژه و ژان جلوی کافه ای مشغول حرف زدن هستند و در اطرافشان هم چند نفر دیگر مشغول کار خود هستند.ناگهان یک کرگدن دوان دوان از آنجا عبور می کند و توجه همه را به خود جلب می کند. چند دقیقه بعد یک کرگدن دیگر (یا همان کرگدن قبلی!) از آنجا می گذرد. در ادامه متوجه می شویم که آدم ها تبدیل به کرگدن می شوند و لحظه به لحظه به تعداد کرگدن ها افزوده می شود... 

برداشت ها:

1-      چرا کرگدن؟ کرگدن حیوانی است که راست شکمش را می گیرد و به راه خود می رود و به دیگران توجه چندانی ندارد. در جامعه گاهی آدم حس می کند , آدمها چندان انسان نیستند و بیشتر به کرگدن هایی می مانند که سرشان را پایین انداخته اند و به سمت هدف خودشان در حرکت اند و در این راه اگر به دیگران یا به محیط زیست و...آسیبی رسید, اهمیتی ندارد.

2-      همنوایی: برخی رفتارها در جامعه , غیر عادی و کجروی محسوب می شود اما در شرایطی خاص (فروپاشی ارزش های اجتماعی , تضعیف روابط بین افراد , افزایش میزان از خودبیگانگی و...) این رفتارها عادی می شوند و افراد جامعه بدون توجه به نتایج آن به آن مبادرت می ورزند و نتیجه این همنوایی, تغییر در ارزش ها است به گونه ای که حتا اگر هنوز آن رفتار مذموم باشد اما در بطن جامعه هرکس پیروی نکند به نوعی کجرو محسوب می شود. به عنوان مثال به پارتی بازی یا رشوه توجه کنید.

3-      شخصیت های مختلف نمایشنامه هرکدام به دلیلی کرگدن می شوند: دودار روشنفکر و اندیشمند , بوتار حزب گرا , پاپیون بروکرات , ژان خودرای و منضبط , منطق دان سفسطه گر و... جامعه کم کم به طویله ای پر از کرگدن تبدیل می شود. کرگدن هایی که در کنار هم هستند اما تنهایند (اتفاقن کرگدن هم چندان اجتماعی نیست) ...

4-      جامعه شکل گرفته در داستان تقریبن مولفه های یک "جامعه توده وار" را به ذهن می آورد: افرادی که شکل هم هستند اما هویت فردی هم ندارند, دچار زندگی تکراری و کار یکنواخت شده اند , کمرنگ شدن ارزش های اخلاقی در جامعه (با این تذکر که توده ها در این جوامع مستعد پیروی هیجانی از تعصبات فرقه ای یا ایدئولوژیک  هستند) و در آخر هم انفعال انسانها...

5-      برانژه مرد جوان و بی حوصله, ژولیده و نامرتب, بدون اعتماد به نفس و کمی هم الکلی است که از کار سنگین و نداشتن تفریح می نالد و معتقد است که برای این نوع زندگی ساخته نشده است. مدعی است که برای هر اتفاقی که می افتد خودش را مسئول احساس می کند و نمی تواند نسبت به آن بی اعتنا باشد. این مرد احساساتی قضاوتهای عجولانه ای دارد و همچنین شجاعت انجام هیچ کاری را علیرغم ادعاهایش ندارد. این که برانژه به کرگدن تبدیل نمی شود به نظرم صرفن به همین مشخصاتش مربوط است و لذا این برداشت ها که برانژه , نماد "انسان روشنفکری" است که "علمدار آدمیت" است و "آخرین مبارز" در این زمینه است و یا "حامل خودآگاهی خلاقانه روشنفکری انسانی" است و ... به نظرم بی ربط است. برانژه ای که جرات کشیدن دوشاخه از پریز تلفن را ندارد!!(ص186) چگونه می تواند آخرین مبارز باشد؟! عمده کسانی که چنین برداشت هایی داشته اند به آخرین تک گویی برانژه استناد می کنند که می گوید: من از شما پیروی نخواهم کرد. من حرف شما را نخواهم فهمید. من همانی که هستم می مانم. من یک آدمیزادم. یک آدمیزاد! ... و در آخر : در مقابل همه تان از خودم دفاع می کنم. در مقابل همه تان. من آخرین نفر آدمیزادم. و تا آخر همین جور می مانم. من تسلیم نمی شوم. اما من با توجه به خصوصیات برانژه چنین برداشتی ندارم. در همین تک گویی انتهایی سه بار صراحتن چنین اعترافی دارد: آخ که چقدر دلم می خواست مثل آنها باشم (ص197) ... افسوس که هیچ وقت کرگدن نمی شوم (ص198)... خیلی خجالت می کشم! (ص199 از این که کرگدن نشده است) و قبل از آن جمله انتهایی مورد استناد هم دون کیشوت وار (یا دایی جان وار) دوبار داد می زند که تفنگم کو! ... خلاصه این که بیشتر هجو آدمهای مدعی مبارزه است.

***

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ ترجمه جلال آل احمد, انتشارات مجید, 199 صفحه, چاپ چهارم 1384, تیراژ 3500 نسخه ,قیمت 2000 تومان

پ ن 2: این کتاب توسط پری صابری (نشر قطره) و مدیا کاشیگر (نشر فردا) نیز ترجمه شده است.

نظرات (20)
عجیبن غریبا!
پس چرا کرگدنی که من دانلود کردم همش 40 صفحه بود؟؟ یعنی که چه؟ من و باش فکر کردم یه بار با برنامه ی بدون پرچم پیش می رم!!
امان از این وبسایت 98یا
:(
پاسخ:
سلام
یونسکو ابتدا به صورت یک داستان کوتاه (در همان حدود صفحات) این کار را ارائه داده بود و بعدها به صورت نمایشنامه دراورد... ممکن است شما آن ورژن داستانی را دانلود کرده باشید.
اینی که من خواندم نمایشنامه بود.
آیا این گونه بود؟
................
ممنون که همراهی که
شما چقدر نترسید.اگه دکتر کامیابی بفهمه کسی از ترجمه آل احمد حرف زده می کشدش. معمولن توی هر ترم سه جلسه مون به فحش دادن به این ترجمه می گذشت.
پاسخ:
سلام

جمله اول رو که خوندم گفتم شاید یه بند هم در مورد خانم ستوده نوشتم و از کرگدن شدن خودم و این ملت نالیدم که لایق عنوان نترس شده ام
و اما بعد:
اون نظر ایشان در خصوص ترجمه و آل احمد را شنیده ام که حقیقتش الان برام چندان اهمیتی ندارد... چیزی که اهمیت داره اینه که بدونم برداشت ایشان از کرگدن یونسکو چی بوده
ممنون (یعنی اگه می دونید یا جایی میشه دسترسی داشت لطف کنید)
نه فکر می کنم که همون داستان کوتاه بود. بله این طور بود.

آخه اگه بدونین این تایپیستهاشون چه می کنن. تازه مرشد و مارگریتا رو گذاشتم زمین. فقط خدای دو عالم می دونه که اینا نه تنها ویراستار ندارن که لااقل غلط املاییاشونو بگیره بلکه واسه چسبوندن قسمتهایی هم که تایپ کردن انگار هیچ قاعده ای ندارن. فکر کنم بایستی که با مقاماتشون صحبت کنم اقلن بگم بدن دست خودم براشون بچسبونم به هم که انقد روان مردم و به هم نریزن!!!

واسه همین من کلن اعتمادمو بهشون از دست دادم. اینه که فکر می کنم هر چیزی ازشون برمیاد. که ییهو کتاب 200 صفحه ای رو واسه خلاصی یکی دو تا درمیون تایپ کنن بزنن تنگ هم!!

خلاصه که باعث افتخاره که بتونیم برنامه ها رو دنبال کنیم. حیف که کتابهای بزرگ در نت پیدا نمی شن. مثلن همین اگنس آینده. پیدا نشد که نشد
پاسخ:
سلام
یعنی یه عده نشستند و کتاب رو تایپ می کنند اونم کتابی مثل مرشد و مارگریتا رو و بعد اونو میذارن در دسترس همگان ؟؟ مفتی!
آدم نمی دونه چی بگه! یاد اون دزدی که اموال دزدیش رو به فقرا می داد افتادم رابین هود نه ها ... چون رابین از اشراف می دزدید نه از چارتا ناشر لاجون...
البته برای دوستان خارج نشین و برای کتابهای ممنوع الچاپ و نایاب و اینا دستشون درد نکنه
این از این
در کل نباید زیاد ازشون توقع داشت...
.........................................
فکر کنم کتابهای جدیدتر هنوز زوده بیان توی فضای مجازی.
کتاب بعدی اما روسپیان سودازده است که هست ...
اگنس رو من تعریف می کنم براتون
ممنون
در آفریقای جنوبی در بازدید از یکی از پارکهای حیات وحش بعد از گرفتاری عجیب و ترسناکی که با یک گله شیر داشتیم برای دیدن نقاشیهای بوشمن ها از ماشین مان دور شدیم و در برگشت با یک کرگدن مادر و بچه اش در فاصله دو _ سه قدمی
ماشین مواجه شدیم. رنجر همراهمان که خانمی ورزیده بود اول توصیه های لازم را در صورت حمله کرگدن به ما کرد( که مهم ترینشان این بود که در چنین وضعیتی اگر زمین دارای پستی و بلدی باشد باید حتما روبه بالا دوید و نه رو به پائین)، و بعد طی عملیات شجاعانه ای به تنهایی کرگدن را از ماشین دور کرد.
این را گفتم تا شاید در برخورد با وضعیتی مشابه اوژن یونسکو به کار بیاید.
پاسخ:
سلام

کتاب رو بیخیال , عجب هیجانی بوده اونجا
به کار آمد
ممنون
سلام. مثل همیشه بی نقص بود. اگه زندگی مجال بده میرم سراغش.
پاسخ:
سلام
ممنون هژیر جان
من به این نتیجه رسیدم که معمولن زندگی به آدم مجال هیچ کاری رو نمیده حتا نفس کشیدن
سلام رفیق... می‌خونم ات هم‌چنان...
پاسخ:
سلام
تو زنده ای پسر
ما رو آوردی اینجا ول کردی! این بود رسم رفاقت بیست ساله
مسیحایتان مسیحایی :)

ناشرید ؟
پاسخ:
سلام
ممنون
حالا چرا ناشر؟
شبیه ناشر ها مینویسید و شاید چون من به دنبال ناشری بودم این سوال در ناخودآگاهم آمد.

کارگاه فلسفه 5 روزه و هر روزش 4 تا 5 ساعته

پنجشنبه 23 آذر, یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه ی بعدیش و یکشنبه 3 دی 8:30 تا 1:30
پاسخ:
سلام
شاید...
..........
ممنون از اطلاع رسانی در مورد کارگاه فلسفه کودک
رفیق... تو که استادی خودت...
بعدش‌ام که اومدم خب...
پاسخ:
سلام
ای بابا...
به هر حال خوش آمدی رفیق
سلام.
فهرست قابل تاملیه.
من اعتمادی به ترجمه‌های آل احمد ندارم.
حتمنا ترجمه‌های بهتری هست ازش.
پاسخ:
سلام
به خاطر قابل تامل بودن موضوع کتابه...
...
خرید بدون بررسی قبلی همینه دیگه! ولی لذت خرید بدون بررسی قبلی هم کم چیزی نیست
البته خب دو مترجم دیگر زیاد نیاز به معرفی ندارند اگه می دونستم هستند بدون مقایسه نمی خریدم.
سلام
دیروز درباره ی این نمایشنامه با دوستی حرف می زدم برداشت جالبی ازش داشت. می گفت این نمایشنامه در هرصورت جامعه ای توتالیتر را نشان می دهد و به هر نحو حالا اگر اسمش را بگذاریم مبارزه یا گریز برای رهایی از مناسبت هایی که جامعه به انسان تحمیل می کنه در نهایت باز خواه ناخواه به سمت توتالیتری مطلق پیش خواهد رفت. همون طوری که ابتدا یک کرگدن استحاله شده بود و بعداً همه ی جامعه. حتا برانژه هم با توجه به جملات نهایی ش به اون نتیجه می رسند.
راستی کتاب من برا پری صابری بودش که غیر از خود نمایشنامه دو تا مصاحبه هم ازش داره.
روز خوبی داشته باشید
پاسخ:
سلام
جامعه توده وار از مقدمات جامعه توتالیتر است و آن دوست گرامی صحبتش صحیح است...
چون اساساً در نمایشنامه اشاره چندانی به حکومت نمی کند من هم بیشتر از لفظ جامعه توده وار صحبت کردم.
فکر کنم اون ترجمه بهتر باشه
ممنون
شما هم به همچنین
هنوز کرگدن نشدیم. الان در مرحله تغییر پوست انسانی به پوست کرگدنی هستیم و گرنه درد ستار و نسرین و خیلی های دیگر ته دلمان را مچاله نمی کرد.
وای به روزی که این تغییر پوست تمام بشود...
نمایشنامه کرگدن را ایشون هم ترجمه کرده و انتشارات دانشگاه تهران چاپش کرده. توی این کتاب مقالاتی از خودشون و مصاحبه اختصاصی شون با یونسکو رو می تونید بخونید.
راستش نظراتشون محدود به این کتاب نیست و خیلی زیاده و گفتنش زمان بره. ببخشید که کمک زیادی ازم بر نمیاد.
توی مجله شماره 38 هنرهای زیبا هم یک مقاله در باره سیر تحول برانژه دارند.
پاسخ:
سلام
پوستمان که کلفت شده است... وگرنه برای مچاله شدن و اینا کم نداشتیم
........................
با این توصیفات فکر کنم ترجمه ایشون قابل تامل تر باشه.
ولی چرا در فهرست کتابخانه ملی ایران اثری از این ترجمه نبود؟!!!
ممنون همین که من رو آشنا کردید با یه سرنخ جدید و خوب کفایت لازم رو داره ... باقیش دیگه به عهده دانشجوست
ممنون
دیگه واقعا بهت حسودیم میشه
پاسخ:
سلام
تئاترش را هم دیده ام و چقدر قوی بود
پاسخ:
سلام رفیق
کار آئیش؟؟
فک می کنم رسانه در وهله ی اول و کارکتر انفعالی در قدم بعدی نقش تعیین کننده دارند در زندگی کرگدن وار انسانهاـ
درود..
پاسخ:
سلام
برخی خلق و خوی ها هم خصلت مسری گونه ای دارد...مثلن منفعت طلبی...
کلن بیماری های اجتماعی اینگونه اند مثل سرطان ریشه می دوانند
سلام
این کتاب شباهت عجیبی به کوری از ساراماگو داره
یک نفر که با بقیه فرق داره .در کوری آن یک نفر می شود رهبر گروه و در کرگردن یک نفر شدیدا احساس تنهایی میکند. درست گفتم؟
...
حسرت می خورم به حال شما فقط از این جهت که وقت رمان خوانی دارید
پاسخ:
سلام
یه روزی کوری رو دوباره خواهم خواند ... اون اوایل وبلاگ نویسی در موردش نوشتم و احساس می کنم حق مطلبش ادا نشده
ولی به هر حال جزء رمان های مورد علاقه منه
...
شباهت از نظر اپیدمی شدن یک بیماری یا یک تغییر و تفاوت , بله وجود دارد و خوب هم وجود دارد. اما اون یک نفرش در این دو داستان خیلی با هم متفاوتند اون خانم و این آقا...
اما همسویی بین کرگدن شدن و کور شدن وجود دارد.در جایی از کوری داشتیم که:
"فکر نمی کنم ما کور شدیم , فکر می کنم ما کور هستیم , کور اما بینا , کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند."
اینجا هم قطعن کسی کرگدن نمی شود اما انسانهایی داریم که کرگدن وارند... من کوری را بیشتر می پسندم.
سلام
چنین حسی رو که در این داستان توصیف کردید در متروی تهران تجربه می کنم وقتی آدمها گروه گروه از قطارها بیرون میان و گروه گروه داخل می شن یه عده بالا می رن یه عده پایین. به متروی تهران میگم (کنسرو انسان)
خوب که نگاه میکنی هیچ شباهتی به ایران ما نداره نه؟!
پاسخ:
سلام
واللللا چه عرض کنم
منحصر به مترو نیست
سلام
اصلن یادم نمیاد چونصد سال پیش ( چ مثل همیشه به جای پ نوشته شد پونصد شد چونصد . دیدم چونصد سال پیش گویا تر از پونصد سال پیش هست تغییر ندادم همیشه باید حواسم باشه گاهی خدا بدادم میرسه خیلی وقتها جابه جایی پ و چ در معنای جمله فاجعه به بار میاره هنوز بلد نیستم چه آیکونی بهتر تره )
بعله یادم نمیاد چونصد سال پیش که با رفتن به دانشگاه پایتخت دلیر شدیم و رفتیم از کتابخونه دانشگاه کتاب امانت بگیریم با ترجمه کی گرفتیمش. ولی چون جان ساق رو ندیدم احتمالن آل احمد نبود . به هر حال وقتی قراره از یک کتاب همون یک پاراگراف اولی که شما نوشتید ادم یادش باشه خیلی فرقی نمیکنه ترجمه کی باشه . نه ؟
اون موقع خیلی جذبم نکرد ولی پارسال که "مسخ " رو میخوندم یاد این کتاب افتادم و تلفظ اسمش به فرانسه : قی نُ سٍ قُس .

حالا آل احمد کجای این کتاب گفت جانت ساق ؟ یا جانش ساق ؟
پاسخ:
سلام
اتفاقن به این لغت که رسیدم یاد شما افتادم و با خودم گفتم آل احمد که شمالی نبود! یا بهتره بگم گیلک نبود... بعد گفتم شاید در طالقان هم چنین کلمه ای رواج داشته...یا این که اون موقع در محافل ادبی رواج داشته (به علت تفوق گیلک های روشنفکر)
جای دقیقش را بخواهی باید وایسی تا موقعی که می رسم خونه! علامت زدم ...کار یه دقیقه است
یادداشتی بر نمایشنامه‌ی "کرگدن":

اوژن یونسکو در مصاحبه ای اعتراف کرده که شیفته‌ی کافکا و داستان مسخ وی بوده است. اما در داستان مسخ، کسی که تغییر شکل می‌دهد و از هیات انسانی خود خارج می شود شخصیت اصلی داستان است (یعنی گرگور سامسا)، و تنها همین یک نفر است که دچار دگرگونی و استحاله می‌شود. اما در نمایشنامه‌ی یونسکو قضیه کاملا برعکس است. به طوری‌که این‌بار، همه‌ی آدم‌ها به هیات کرگدن در می‌آیند و تنها این برانژه (شخصیت اصلی) است که انسان باقی می‌ماند و دچار تغییر نمی‌شود.
البته، همانطور که در داستان مسخ، تبدیل شدن گرگور سامسا به حشره ای غول پیکر در نهایت باعث انزوا و هلاکت وی شد، در نمایشنامه‌ی یونسکو نیز برانژه در نهایت یکه و تنها و در انزوای اتاق‌اش باقی می‌ماند و خشم و استیصال بر او چیره می‌شود.
در مسخ، قهرمان داستان کافکا، با تبدیل شدن به حشره و بیرون آمدن از شکل انسانی‌اش - برای اجتماع - وصله ای ناجور می‌شود؛ اما دقت کنیم که در نمایشنامه‌ی کرگدن، برانژه، با انسان ماندن‌اش، بدل به وصله‌ی ناجور می‌شود و کسی را شبیه به خود نمی‌یابد.
هم کافکا و هم یونسکو، به فردیت ء از دست رفته ی انسان مدرن اشاره دارند. جامعه ی مورد نظر کافکا در مسخ، جامعه ای صنعتی است و اجتماع یونسکو در کرگدن، اجتماعی بورژوا. صنعتی شدن و بورژوازی، هر دو، از جنبه های مدرنیته و گذر از زندگی سنتی هستند.
کافکا در مسخ، از طریق آفریدن ء تراژدی است که به (پوچی) می‌رسد، و یونسکو در کرگدن، به کمک کمدی است که به (پوچی) ء مورد نظرش دست پیدا می‌کند.
در دنیای واقع، کرگدن موجودی منزوی و گوشه‌گیر است، ولی کرگدن‌های یونسکو چندان هم گوشه نشین و اهل ء انزوا به نظر نمی‌رسند. در پایان نمایشنامه و در صحنه ای عجیب، کله‌های بی‌شماری از کرگدن‌ها، در قاب پنجره‌ها پیدا می‌شوند و در خیابان رژه می‌روند. آنها مکان‌های عمومی را به تسخیر خود در آورده اند. ولی آن کس که منزوی و گوشه‌گیر باقی می‌ماند برانژه است، یعنی "تنها انسان ء باقی‌مانده" در دنیای نمایشنامه.
یونسکو به "پوست کلفتی" و "بی‌تفاوتی" و "حالت ء تخریبی‌داشتن" ء کرگدن نظر داشته است، و با تبدیل کردن ء انسان‌ها به کرگدن، به ما گوشزد می‌کند که آدم‌ها در حال عوض شدن اند و دیگر از حساسیت و لطافت و منطق زندگی در ایشان اثری نیست. شخصیت ء عجیب وغریب ء "منطق دان" را در این نمایشنامه به یاد آوریم که نماینده‌ی "بی‌منطقی" و "منطق ء جفنگ" در دنیای اثر است.
آدم‌های نمایشنامه، یکی یکی، به کرگدن تبدیل می‌شوند و با کرگدن‌شدن‌شان، مسئولیت و احساسات نیز در وجودشان از بین می‌رود. در نمایشنامه، مدام این هشدار را می‌شنویم که: "اگر می‌خواهید از آسیب کرگدن‌ها در امان باشید از سر راه آنها کنار بروید و کاری به کارشان نداشته باشید، وگر نه آنها شما را له خواهند کرد.
برانژه در سرتاسر نمایشنامه، دنبال یک مکان آرام برای حفظ فردیت و خلوت خصوصی برای خود می‌گردد. او خیال دارد دست از میگساری بردارد و آدم منظمی بشود. حتا علاقه اش نسبت به دختر جوان (دیزی، منشی شرکت) هم، برای رسیدن به همان خلوت و آرامش مورد نظر است.
در صحنه‌ی نهایی ء نمایشنامه، و درست پس از اینکه به نظر می‌رسید برانژه به عشق دیزی دست پیدا کرده است، ناگهان رفتار دیزی هم عوض می‌شود و (با تغییری ناگهانی) دیزی نیز به جماعت کرگدن‌ها می‌پیوندد. دیالوگ‌های دیزی و برانژه در صحنه‌ی پایانی اهمیت زیادی دارند. آنها قرار گذاشته اند که با عشق ازدواج کنند و با عشق صاحب فرزند شوند و با همین عشق نیز در برابر جماعت کرگدن‌های تخریب‌گر، ایستادگی کنند و به زانو درشان بیاورند. منتها، با از دست رفتن ء دیزی، آخرین حلقه‌ی امیدواری برای برانژه نیز ازهم می‌گسلد و نمایشنامه در موقعیتی سرگیجه آور و آخرزمانی به پایان می‌رسد: "یک انسان در برابر "یک دنیا کرگدن"!
برانژه مردد است؛ هم می‌خواهد انسان باقی بماند و مبارزه کند؛ و هم میل به کرگدن شدن دارد و از تنهایی می‌هراسد. بدین گونه یونسکو، با فریادهای برانژه در آخر نمایشنامه‌اش، مخاطب خود را در موقعیتی متناقض و مبهم قرار می‌دهد.
نمایشنامه‌ی "کرگدن"، مرثیه‌ای است بر پایان تمدن بشری؛ و تلخی‌اش وقتی دوچندان می‌شود که دریابیم یونسکو، با یاری گرفتن از کمدی، این مرثیه را سروده است.

(پایان مطلب - شهاب الف. - فروردین 93)
پاسخ:
سلام رفیق
ممنون که آرشیو را هم در می یابی و با نوشتن مطلب کیفیت کامنتدونی را بالا می بری و همچنین من رو هم ترغیب می کنی لااقل یک بار دیگر مطلب خودم را بخوانم و با خواندن کامنت شما یک بار دیگر در فضای قضیه قرار بگیرم.
ممنون
استفاده کردم

............
چند روزه که دارم به این جمعیت 73 میلیون نفره یارانه خواه فکر می کنم!! از عدم اعتماد و کاهش سرمایه اجتماعی که بگذریم واقعن خجالت آوره!! کرگدن شدن یعنی همین
الان شبکه یک مناظره برای کتاب و نشر و اینا بود...سوال این بود که قیمت کتاب چقدر در میزان مطالعه شما تاثیر دارد و 75 درصد فرمودند زیاد!!! کتابخانه ها دارند مگس می پرانند یا مقایسه قیمت کتاب با چیزای دیگه ...بگذریم...می خواستم بگم الان مرثیه لازم شده ایم... واقعن باید یکی برای ما مرثیه بخونه...من که دوست ندارم ناامید باشم اما اگه دستم برسه ترجیح می دم بزنم برم یه گوشه قایم شم زیر دست و پای کرگدن جماعت نروم که دور و برم فراوانند
سلام حسین جان
کرگدن رو به تازگی خوندم.در میان کتاب ها و نمایش نامه های زیادی که شاید در این یک ساله خوانده ام کمتر پیش آمده که پستی را به معرفی یا نقد نمایشنامه یا کتابی اختصاص بدهم.یکی از دلایل این نوشتن ها شاید برمی گردد به اینکه به وبلاگت سری میزنم و دنبال نوشته ی تو درباره ی همان کتابی می گردم که خوانده ام.اگر نوشته ای از تو بود،می خوانمش و من را وامی دارد بر نوشتن.
تمام پنج بند را بدقت خواندم.یادم هست که پیشتر هم خوانده بودم.بند پنجم نگاه ویژه ای را می طلبید که بدرستی کاویده ای آن را.
مرسی
پاسخ:
سلام بر مهران عزیز
وقتی یکی از دوستان یا حتا رهگذران در یکی از مطالب قبلی کامنت می گذارند من بالطبع یک بار مطلب خودم را می خوانم و خود همین نگاه دوباره غیر از این که گاهی یک جور کیف به آدم می دهد! حداقلش موجب یاداوری بخشی از داستان و امهات کتاب می شود... و این خیلی عالی است. ممنون.
........
بند پنجم واقعن نگاه ویژه ای می طلبد. اکثر مطالبی که در این خصوص نوشته شده برداشتی عکس نظر من داشته اند.

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل