X
تبلیغات
رایتل

یلدا و فریدمن و انتخابات

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391

پیش ن 1:

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را     (سعدی)

این هم از حافظانه ما:

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

به هر حال این سالهای یلداگون نیز بگذرد , برای روز بعدش توشه ای اندوخته ایم؟

***

پیش ن 2:

«شوکت یک ملت در آن است که از دولت حقوق نگیرد و زندگی‌اش بر تلاش و همت و اندیشه خود استوار باشد.»   میلتون فریدمن  

***

هر نفر یک رای مثبت و یک رای منفی می تواند بدهد.

1-      تو می گی من اونو کشتم  احمد غلامی,مجموعه سه داستان,نشر افق ,96 صفحه

-          واسه چی اینجا قایم شدی؟

-          نمی بینی؟ از زمین و آسمون گلوله می باره.

-          مال کدوم گردانی؟

-          دکتر بهداری ام , دو روزه فرستادنم خط

-          دکتر راس راستکی یا وظیفه؟

2- چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد  مهدی رضایی , نشر افکار 131 صفحه

همه آدم ها دیوانه اند. فقط نوع دیوانگی آنها فرق می کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه ام. هرچند که دیگران همیشه می ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می نویسم و پایش رو امضا هم می کنم. خودم هم آن قدر جسور هستم که وقتی کسی را می بینم که رفتار و حرف هایش شبیه عاقل ها نیست در چشمش زل می زنم و می گویم دیوانه!

3- عاشقانه های یک الاغ خر  امیرعباس مهندس , نشر شاسوسا , 117 صفحه

سلام, شاید این آخرین حرف یا نامه ای است که برایت می نویسم. فکر نکنی از تو ,_بخشید_ شما دل خور شده ام. حتا اگر دیگر نگاهم نمی کنی؛ اگر رو می گردانی ؛ اگر احوالم نمی پرسی – که تا حالا نپرسیده ای- اگرچه اعتنا نمی کنی دلگیر نشده ام. اصولن من اینقدر چیزی می خورم که جایی برای دلخوری و دلگیری نیست. آخه یه الاغ عادت کرده به همه چیز شنیدن و خوردن.

4- گاوخونی  جعفر مدرس صادقی  , نشر مرکز , 110 صفحه

با پدرم و چند تا مرد جوان که درست یادم نیست چند تا بودند و فقط یکی شان را می شناختم که گلچین – معلم کلاس چهارم دبستانم- بود. توی رودخانه ای که زاینده رود اصفهان بود , آبتنی می کردیم. شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده می درخشید. فقط ما چند نفر توی آب بودیم. نه بیرون آب , نه توی آب , کس دیگری نبود.

5- من عاشق آدم های پولدارم  سیامک گلشیری ,مجموعه ده داستان, 187 صفحه

زنم داشت هندوانه قاچ می کرد. من انارها را ریخته بودم توی ظرفشویی و داشتم یکی یکی می شستم شان و می انداختم توی آبکش بزرگی که کنار دستم بود. زنم گفت:«بالاخره نگفتی»

«یادم نمی آد. باور می کنی؟ هرچی فکر می کنم یادم نمی آد.»

«مگه میشه آدم یه همچین چیزی رو یادش بره؟»

اگنس پیتر اشتام

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391

 

داستان با شروعی طوفانی آغاز می شود. راوی از مرگ اگنس خبر می دهد و عامل این مرگ را یک داستان عنوان می کند و در عین حال همان داستان تنها چیزی است که از اگنس باقی مانده است. شروع داستان هم بر می گردد به روزی در نه ماه قبل , یعنی روزی که راوی در کتابخانه عمومی شیکاگو با اگنس برخورد می کند و نطفه داستان بسته می شود. در ادامه خواهیم دید که این آشنایی به یک رابطه عاشقانه منتهی می شود.

راوی نویسنده درجه دویی است که در مورد تاریخچه سیگار و دوچرخه کتاب هایی نوشته است و حالا مشغول نوشتن در مورد تاریخچه واگن های لوکس راه آهن است. او قبلن یک بار کتاب داستانی هم نوشته است که کمتر از دویست نسخه فروش رفته است. اگنس از او می خواهد که داستانی در مورد او بنویسد. برای او کتابی که دویست نسخه هم چاپ بشود کفایت می کند چرا که هدفش از این درخواست داشتن یک پرتره از خودش است یا نشانی از این که او واقعن وجود داشته است. راوی بالاخره قبول می کند و نوشتن داستان را آغاز می کند...

خوشبختی یا جذابیت

داستانی که راوی در مورد اگنس می نویسد (داستان در داستان) بی روح و یکنواخت و درپیت است و نهایتن همان دویست نسخه را هم شاید جواب ندهد!! راوی از داستان راضی نیست و علت آن را در همان یکنواختی و رخ ندادن اتفاق می داند. آنها در کنار هم راضی و خوشبخت هستند اما توصیف خوشبختی و رضایت ساده نیست و جذابیتی در داستان ایجاد نمی کند. نقطه عطف داستان به زعم من جایی است که آنها برای دیدن تابلویی که چنین چیزهایی را به تصویر کشیده باشد به انستیتو هنر شیکاگو می روند و مدتی طولانی به اثری از ژرژ سورا نگاه می کنند ؛ تابلویی که مردان و زنانی را در حال استراحت در ساحل رودی نشان می دهد و از کنار هم قرار گرفتن بیشمار نقطه شکل گرفته است. بعد از خروج از آنجا اگنس جمله جالبی به زبان می آورد:

خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی می کنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو می خوای خوشبختی ما رو توصیف کنی, باید یک عالم نقطه های کوچک درست کنی, مثل سورا. آن وقت مردم از فاصله ای می تونن ببینن که ما خوشبخت بودیم.

اما به نظرم راوی این توصیه را جدی نمی گیرد و به دنبال اتفاق و خلق اثری جذاب و خواندنی است. این کشمکش درونی راوی را هنگامی که به دنبال پایان بندی مناسب داستان است می بینیم. اما فارغ از این که چه بهایی بابت جذاب شدن داستان می پردازد به نظرم کماکان داستان دلنشین نمی شود (منظور این که چه بسا خوشبختی ها به هوای دستیابی به جذابیت , به باد می رود و جذابیتی هم کف دست نمی ماند).

داستان خلاقانه

اما بر خلاف داستانی که راوی به سفارش اگنس می نویسد , خود کتاب (یعنی همین داستانی که ما می خوانیم) بسیار جذاب است. یک جمله کلیدی از کتاب "خاطرات روسپیان غمگین من" مارکز را برای اینجا کنار گذاشته بودم:...دریافتم که آنچه عالم را به تحرک وا می دارد عشق های کامروا نیستند بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند. حس کردم پس از اتفاقات آخر داستان تازه موتور راوی روشن شد و خلق داستان اصلی از همین جا آغاز می شود و البته این به آن معنا نیست که بزنیم همدیگرو بترکونیم!

شاید کمتر بدآموزی داشت اگر به جمله ای از تولستوی در آناکارنینا اشاره می کردم که: تمام خانواده های خوشبخت شبیه یکدیگرند, اما هر خانواده بدبختی به شکل خاص خود بدبخت است. و جذاب شدن داستان اصلی را به این موضوع ارتباط می دادم.

اما هیچ کدام از این دو موضوع علت جذابیت اگنس نیست! یوستین گوردر در جایی اشاره کرده بود که هر نویسنده با هوش متوسط می تواند داستان عاشقانه بنویسد(قریب به مضمون) و تا حدودی موافقم اما اضافه می کنم که چنان کتابی خوانندگان با هوش متوسط را هم جذب نمی کند. اما وقتی نویسنده باهوشی سراغ این تم تکراری و نخ نما برود قضیه متفاوت می شود. پیتر اشتام نویسنده باهوشی است.  

******

در ادامه مطلب به موضوعات دیگری پرداخته ام اما خواندنش را به کسانی که نخوانده اند توصیه نمی کنم. 

******

پ ن 1: تشکر از درخت ابدی که اینجا کتاب و این نویسنده سوییسی آلمانی زبان را به من معرفی کرد. و تشکر از دوستانی که رای دادند و... حالا آنهایی که نخوانده اند,خود دانند!

پ ن 2: مشخصات کتاب من ؛ نشر افق (با خرید امتیاز و حق کپی رایت که آفرین دارد) , ترجمه محمود حسینی زاد , چاپ اول 1388 , تیراژ 2000 نسخه , 156 صفحه , 3000 تومان


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

وقتی که فاجعه پهن می شود

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391

پهن پرده اول

حساب تسویه شد. طلاهای گرو گذاشته شده را تحویل گرفت. به همان اندازه که بار قرض از روی دوشش برداشته می شد , استرس حمل طلاها تا خانه روی ذهنش سنگینی می کرد. مطابق توصیه های اکید همسرش از همان داخل بانک به آژانس زنگ زد. منتظر آمدن ماشین بود. خدا خدا می کرد موقعی که ماشین رسید جلوی بانک جای توقفی باشد تا مجبور نشود مسافت بیشتری را از در بانک دور تر برود.

ماشین جلوی بانک متوقف شد. با احتیاط از در بانک خارج شد. آن دو متر را هرطوری که بود طی کرد. تازه بعد از نشستن توی ماشین بود که نفسش آزاد شد. ماشین حرکت کرد و با خیال راحت موبایلش را درآورد و به همسرش زنگ زد. ماموریت انجام شد.

جلوی بلوک از ماشین پیاده شد. محوطه سنگفرش شده مثل همیشه ساکت و آرام بود. جوانه های سبز از لابلای سنگها خودشان را به هر زحمتی که بود بیرون آورده بودند. دقت می کرد هنگام راه رفتن پایش را روی آنها نگذارد. هرچند بی موقع بیرون آمده بودند و سرمای زمستان به تلاش و نیاز آنها اعتنایی نمی کرد اما خب, او کار خودش را می کرد و زمستان کار خودش را.

از در ورودی گذشت و به نگهبانها سلام کرد. به طرف آسانسور رفت. تعمیرکاران مشغول سرویس آسانسور بودند... لبخندی به نگهبانی که این را اعلام کرد زد و به سمت پله ها رفت. سه طبقه... چه خوب که طبقه یازدهم نبودند! یکی از همسایه هایی که طبیعتن نمی شناخت, با دختر پنج ساله اش از پله ها پایین می آمدند. هنوز خیلی جدی به بچه دار شدن فکر نکرده بودند. شاید آمدن بچه روال تکراری روزهای زندگی را تغییر می داد. شاید هم نمی داد و فقط روال ساده تکراری را به روال پیچیده تکراری تبدیل می کرد.

پاگرد طبقه دوم را رد کرد. کمی نفسش به شماره افتاده بود. نشانه پیری نبود, تازه سی و یک سال را پر می کرد. جوانی پله ها را دو تا یکی بالا می آمد. این مردان جوان همیشه برای رسیدن عجله دارند. پسر یا دختر , شاید پسر را ترجیح می داد.

جوان با عجله از کنارش گذشت. به سمت او چرخید. فشار دست سنگینی رو گلو و تیغه کارد پهن و سوزش روی بازوی دست راست. یاد طلاها افتاد.

پهن پرده دوم

عطش داشت. جلوی مغازه حمید سوپر نگه داشت. از ماشین پیاده شد. حمید دو ماهی بود که از آنجا نقل مکان کرده بود اما کلمات سوپر و حمید هنوز روی دو لنگه شیشه قدی مغازه باقی بود.پانزده سال از نوشته شدن شان می گذشت. چه قدر سر این لقب با بچه ها و البته خود حمید , خندیده بودند.

محله دیگر مثل سابق نبود. کسی , کسی رو نمی شناخت. کم پیش می آمد که چهارتا جوان دور هم جمع بشوند و بگویند و بخندند, بازی کردن که هیچ.سگرمه ها همیشه توی هم بود. مغازه دار جدید هنگام باز کردن ایستک لبخندی زد اما لبخند کمی زورکی به نظر می رسید. شرط واجب کسب و کار. عطش فرو نشست. از کیف دستی اش پول رفع عطش و یک نخ سیگار وینستون قرمز را پرداخت کرد. فندک مثل سابق کنار در آویزان بود. سیگار را روشن کرد و از مغازه خارج شد.

کنار درخت نارون جلوی مغازه پک دوم را زد.چهار تا جوان با همان اخم های توی هم رفته به مغازه نزدیک می شدند. باز هم خوبه که لااقل کنار هم هستند!

سیگار برای زدن پک سوم به لبش نزدیک شد. همیشه اعتقاد داشت سیگار را باید در آرامش کشید. راه رفتن و رانندگی کردن آرامش آدم را به هم می زد , موقع کشیدن سیگار فقط باید سیگار کشید. متوجه نشد پک سوم را زد یا نزد ... برادرش گفته بود آمبولانس او را از جلوی خانه علی کوتول , پنجاه متر آن طرف تر سوار کرده است.

پهن پرده سوم

کنار جاده مخصوص ایستادم. کار هر روزه و البته همیشه با استرس... تشخیص مسافرکش از زورگیر هم به دغدغه های قبلی اضافه شده. سه ماه پیش محسن همین جا خفت شده بود و علاوه بر پول های همراهش و ساعت و حلقه , کارت اعتباری اش را هم گرفته بودند, البته با رمزی که به ضرب قمه از زبانش بیرون کشیده بودند. مقداری که می شد از کارت بیرون کشید رو از همین عابر بانک بعد چهارراه گرفته بودند و باقی موجودی را کارت به کارت کرده بودند. در حالیکه همان زمان محسن کف ماشین دراز بوده و به خون های خشک شده روی زیرپایی , خیره نگاه می کرده...

 پژوی آردی جلوی پام نگه داشت. به راننده و نفر کناری نگاه کردم. عادی بودند چیز قابل توجهی به نظرم نرسید. در عقب را باز کردم و مطابق معمول قبل از سوار شدن به دستگیره داخلی نگاه کردم که سالم باشه... آخه اون دفعه ای که بابک خفت شده بود , می گفت در عقب دستگیره نداشت و نمی شد در را باز کرد. دستگیره سر جاش بود.

همزمان با سوار شدن نگاهی به مسافر عقب انداختم. ام پی تری گوش می داد , دلم قرص شد, همینجوری. سوار شدم. ماشین راه افتاد. سریع از توی کیفم کتاب را بیرون کشیدم و مشغول خواندن شدم. رنج های ورتر جوان اثر گوته. مطمئنم که یک صفحه را کامل خوانده بودم , زمانی که مسافر عقب هدفون رو از گوشش درآورد. چون یادمه که موقع ورق زدن یک لحظه نگاهم از روی کتاب بلند شد و همان موقع بود که اون پسر از خیر گوش کردن چیزی که گوش می کرد گذشت. فکر کردم می خواد پیاده بشه آخه به سمت جلو خم شد و چیزی به راننده گفت. راننده سرش را به سمت عقب چرخاند و خندید. بعضی ها هنگام خنده چهره شان چه قدر تغییر می کرد.محسن تعریف می کرد که اون پنج ساعتی که کف ماشین بود فقط به این فکر می کرد که زنده بمونه , بس که خنده های خفت کنندگان بعد از کشیدن حشیش ترسناک شده بود.

رسیدیم به چهارراه , ماشین متوقف شد... راننده با بغل دستیش شروع به صحبت کرد. صحبت ها نشان می داد که با هم رفیقند. ناخودآگاه دستم به سمت دستگیره رفت. آرام دستگیره را به سمت خودم کشیدم اما خالی کرد...دوباره امتحان کردم.فایده نداشت. راننده گفت دستگیره خراب است و باید از بیرون باز شود.

از سه ماه پیش هیچ وقت کارت اعتباری ام را همراه نبرده بودم. یک ماه پیش که مجبور شدم , گذاشتمش داخل کشوی میز کارم و با خودم برنگرداندم. البته تا ظهر امروز! امشب می خواستم هدیه تولد بخرم. آذر ماه آخر پاییز... چند روز پیش توی فکرش بودم اما یادم رفته بود و امروز ظهر دوباره یادم افتاد و کارت را از کشوی میز کارم درآورده بودم. گذاشتم توی کیف بغلیم اما نمی دانم چی شد که در آخرین لحظه کارت را گذاشتم توی جورابم...الان که چند ساعتی از ماجرا گذشته هنوز در حیرت این احتیاط به موقع خودم هستم.

ماشین از چهارراه گذشت. ورتر هنوز پیش شارلوت بود , یعنی امکان نداشت که دیگه از جاش تکان بخورد. نفر بغل راننده ساکی رو به نفر عقبی داد و او ساک را گذاشت سمت چپش و به همین خاطر کمی به من نزدیک تر شد. زیپ ساک رو باز کرد. دست راستش را داخل کیف کرد و بیرون نیاورد. به محسن فکر می کردم که با یک شورت توی بیابان های اطراف شهریار رها شده بود. فقط توی ذهنم مرور می کردم ببینم محسن از درآوردن جورابهایش هم حرفی زده بود یا نه. چیزی به یادم نیومد. البته الان که زنگ زدم بهش معلوم شد جورابهای او را هم درنیاورده بودند.

من چیز دندان گیری همراهم نبود. حلقه , انگشتم را اذیت می کند. هیچ وقت عادت به بستن ساعت نداشتم. موبایلم هم چندان تحفه ای نبود , از شش سال قبل عوضش نکرده بودم و راستش دیگه وقت عوض کردنش شده بود , غصه اش را نمی خورم فقط شماره تلفن های ذخیره شده اش مهم بود که آن هم فکر کنم روی سیم کارتم ذخیره کرده ام.داخل کیفم و کارت های اعتباری متفرقه ام که برای خالی نبودن عریضه همراهم این ور آن ور می برم سعی می کنم بیشتر از سیصد چهارصد تومان نباشد. البته آن شب متوجه شدم حسابم اشتباه بوده چون واریز سود سهام هفته گذشته به یکی از کارتهایم را فراموش کرده بودم که این هم ...

 باقی در ادامه مطلب

..................

پ ن 1: امیدوارم در کنار به کنترل درآوردن "پهن پاد" کسانی هم باشند که به فکر کنترل "پهن کارد" ها باشند. در ازای فرود آمدن هر یک از آنها , هزاران عدد از اینها فرود می آید و البته دردناک...

پ ن 2: پرده ها بر اساس واقعیت پهن شده اند... محسن هم به رغم کارت به کارت شدن پولش! به جایی نرسیده است.

پ ن 3: مطالب بعدی به ترتیب در خصوص "اگنس" پیتر اشتام , "لب بر تیغ" حسین سناپور می باشد.

پ ن 4: در حال خواندن "تریسترام شندی" در خانه و "رنج های ورتر جوان" در تاکسی هستم. خدا وکیلی خفت اونایی که کتاب می خونند رو نگیرید!


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

خاطرات روسپیان غمگین من گابریل گارسیا مارکز

جمعه 17 آذر‌ماه سال 1391

 

زن مهمانخانه چی به اکوچی پیر هشدار داد مبادا رفتارش زمخت و ناپسند باشد. نباید در دهان زن خفته انگشت می کرد یا هیچ خطای مشابهی از او سر می زد. (خانه خوبرویان خفته – یاسوناری کاواباتا)

***

روزنامه نگار سالخورده ای در انتهای دهه هشتم از زندگیش تصمیم می گیرد تا اولین شب دهه نهم را با هم آغوشی دختری باکره آغاز کند. با دوست قدیمی اش که رئیس یکی از خانه های عفاف معروف شهر است تماس می گیرد و درخواستش را مطرح می کند. خانم رئیس این خواسته عجیب و سخت را اجابت می کند. پیرمرد شب آغاز نود سالگیش را در کنار دختری چهارده ساله که کارگر دکمه دوز فقیری است به صبح می رساند درحالیکه تمام شب را دخترک از فرط خستگی (و همچنین داروی گیاهی که خانم رئیس برای ریختن ترس دخترک به او داده است) در خواب سپری می کند و پیرمرد او را نظاره می کند و دلش نمی آید از خواب بیدار کند. همزمان با یادآوری خاطرات گذشته این پروسه تکرار می شود و تغییراتی در پیرمرد به وجود می آید و....

داستان روایت کوتاه و شاعرانه ایست از زندگی مردی که همه عمرش را مجرد زیسته و طعم عشق را نچشیده است اما در نود سالگی عاشق , و مسیر زندگی اش عوض می شود.

زندگی , عشق و دیگر هیچ

پیرمرد... (واقعن رویم نمی شود این شخص را پیرمرد خطاب کنم اما خب چاره ای نیست چون اسم هم ندارد) ... در نیمه اول داستان (صفحات ابتدایی) کمی از نشانه های سالخوردگی صحبت می کند ؛ مثلن این که آدم شبیه پدرش می شود یا دختران جوان شوخی های آنچنانی با آدم می کنند چون آدم را خارج از سرویس می پندارند و دردهای گاه و بیگاه جسمی و خطرهایی که طولانی شدن عمر آدم دارد!! و امثالهم. اما آدم کماکان خودش را از درون همان طور که همیشه بوده است می بیند, ولی سایرین از بیرون متوجه دگرگونی ها می شوند و دقیقن به همین خاطر است که در یک یا دو جا اشاره می کند که آدم در عکس (نگاه بیرونی) بدتر از واقعیت پیر می شود. و واقعیت از نظر او همین نگاه از درون است و احساسی که خود آدم دارد ولذا عنوان می کند که سن آدم ربطی به سال های عمرش ندارد بلکه بستگی به احساسش دارد.

پیرمرد کل وقایع مهم زندگیش را در چند صفحه خلاصه می کند و برای این که نشان بدهد آن زندگیش واقعن چیز دندان گیری نداشته است , تعمدن دهه به دهه جلو می رود و به قول خودش اگر نبودند رویدادهایی که در شرح خاطره عشق بزرگش می نویسد (همین کتاب) به واقع چیزی نداشت برای بازماندگان به ارث بگذارد.

شور زندگی به اعتراف خودش (و البته ما) در این سن و سال به معجزه می ماند , معجزه ای که عشق پدید آورده است و این گونه نمود پیدا می کند:

وقتی رفتم بهترین دوچرخه را برایش بخرم , تسلیم وسوسه ای کودکانه شدم و خواستم اول خودم امتحانش کنم و چند بار تفننی طارمی مغازه را دور زدم. در پاسخ به فروشنده که سنم را پرسید , با کرشمه کهنسالی , گفتم: به زودی نود و یک سالم می شود. مخاطبم دقیقاً همان جوابی را داد که دلم می خواست بشنوم: خب راستش, بیست سال کمتر نشان می دهید. خودم هم نمی دانستم چه طور مهارت دوران دبیرستان را حفظ کرده ام, وجودم از شور و شعفی شکوهمند لبریز شد. زدم زیر آواز. اول, آهسته, برای خودم می خواندم و سپس صدایم را ول دادم ...مردم خندان و مبهوت نگاهم می کردند, با فریاد برایم هورا می کشیدند...برایشان دست تکان می دادم و سلام می فرستادم, بی آن که آوازم قطع شود.آن هفته ...یادداشت جسورانه دیگری نوشتم:«چطور در نود سالگی سوار بر دوچرخه خوشبخت باشیم».

اما این که عشق توصیف شده در داستان در اثر رهایی پیرمرد از میل جنسی, اجازه رشد و خودنمایی یافته است یا صرفن از روی بخت و اقبال پدید آمده است ... مهم است؟ مهم نیست؟

لبریز از احساس رهایی که در عمرم نظیرش را نشناخته بودم ؛ سرانجام خود را از اسارتی در امان می دیدم که از سیزده سالگی یوغش را بر گردن داشتم.

بالاخره این که کشف کردم عشق حالتی روحی نیست بلکه بخت و اقبال است.

مرسی امید به زندگی!

در اولین روز نودسالگی ام...این اندیشه دلچسب از ذهنم گذشت که زندگی چیزی شبیه رود متلاطم هراکلیتوس نیست که جاری باشد (در حال گذر باشد) بلکه فرصت نادری بود برای از این رو به آن رو شدن در ماهیتابه, یعنی بعد از این که یک طرف کباب شد می توانی نود سال دیگر باقی بمانی تا طرف دیگر هم کباب شود.

سرانجام زندگی واقعی از راه رسید , در حالی که قلبم, آسوده و در امان , محکوم بود در یکی از روزهای پس از صدسالگی ام , در احتضاری شیرین, مالامال از عشق ناب بمیرد.

براش آرزوی سلامتی می کنم اما اگر پس فردا افتاد و مرد ورندارید لیست بفرستید که برای اینا هم آرزوی سلامتی کن! مارکز مریضه و ظاهرن وضع جسمیش خوب نیست...

برخوردهای پرت و پلا

این که این رمان محتوای غیر اخلاقی دارد فقط از جانب کسانی برمی آید که کتاب را نخوانده اند.. در این زمینه به بخشی از کتابی که هم اکنون در دست دارم اشاره می کنم که نامش با نام این کتاب هم ریشه مشترکی دارد (تریسترام و تریسته):

این بدبختی بزرگی برای این کتاب و از آن بیشتر برای «جهان ادب» است که میل شدید به ماجراها و وقایع تازه در همه چیز, چنان در عادات و احوال نفوذ کرده و ما طوری به ارضای این ناشکیبایی و شهوت معتاد شده ایم که چیزی جز بخش های خشن نفسانی و شهوانی یک تصنیف به مزاج ما نمی سازد. طوری است که اشارات ظریف و القای معرفت در این میانه چون الکل بخار می شود و به هوا می رود...نکات سنگین اخلاقی , نادیده ته نشین می شوند و دنیا از فیضشان محروم می ماند , انگار همچنان در ته دوات مانده باشند. (تریسترام شندی – ص67 – 1760میلادی!)

***

آخرین رمان مارکز که در سال 2004 منتشر شد در ایران سرنوشتی خاص داشت: یک بار در سال 1386 توسط انتشارات نیلوفر و با ترجمه کاوه میرعباسی منتشر شد. وقتی برای چاپ دوم درخواست مجوز شد , غیر قابل چاپ تشخیص داده شد. ترجمه امیر حسین فطانت در خارج از کشور چاپ شد(1384) که همین ترجمه در فضای مجازی یافت می شود.(گویا ترجمه کیومرث پارسای هم یک ماه بعد از چاپ متن اسپانیایی به ارشاد داده شده که هنوز به خانه باز نگشته است!) 

مشخصات کتاب من: نشر نیلوفر, چاپ اول1386, تیراژ5500 نسخه ,124 صفحه , قیمت 1500 تومان.

پ ن 1: آقای مهاجرانی در وبلاگش , در خصوص این کتاب و بحث اشتباهات ترجمه ای و بحث محتوایی مطالبی نوشته اندکه علاقمندان را به خواندنش توصیه می کنم . اما صرف نظر از بحث سانسور ترجمه میرعباسی, این دو ترجمه بر یکدیگر برتری ندارند و هر کدام در یک جاهایی بهتر و بدتر عمل کرده اند و ضمن تشکر از هر دو عزیز , در مقایسه این دو نتیجه می گیریم که هیچکدام حق مطلب را ادا نکرده اند.

نیاز به یک پیاله امید

سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1391

... 

احساس می کنم 

در بدترین دقایق این شام مرگ زای 

چندین هزار چشمه ی خورشید 

                                     در دلم 

می جوشد از یقین. 

احساس می کنم 

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس 

چندین هزار جنگل شاداب 

                               ناگهان 

می روید از زمین.  

...

احمد شاملو 

مجموعه آثار, دفتر یکم, ص357 , باغ آینه , ماهی

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل