X
تبلیغات
رایتل

دوست بازیافته فرد اولمن

یکشنبه 30 مهر‌ماه سال 1391

 

 

راوی (نویسنده) داستان را از فوریه 1932 آغاز می کند , روزی در ابتدای شانزده سالگی اش که در کلاس درس نشسته است و دانش آموز جدیدی به همراه مدیر مدرسه وارد می شوند. دانش آموزی با لباس های خوش دوخت و ظاهری آراسته که بعد از معرفی اش معلوم می شود که متعلق به یکی از خانواده های اشرافی و معروف و تاریخی آلمان است. آنها با یکدیگر آشنا می شوند و دوستی عمیقی بین آنها شکل می گیرد.

اما جامعه آلمان آبستن حوادث غریب و هولناکی است که نه آدم های حاضر در داستان توانایی پیش بینی ابعاد آن را دارند و نه آدم هایی نظیر من خواننده پس از گذشت این همه سال توانایی هضم کامل آن اتفاقات بعدی را...راوی که فرزند یک پزشک یهودی معروف و مورد وثوق در منطقه است این گونه از این وضع یاد می کند:

صهیونیست از هیتلر نام برد و از پدرم پرسید که آیا این شخص اعتقاد او به آلمان را سست نمی کند؟ و پدرم در جوابش گفت: به هیچ وجه. من کشور خودم آلمان را خوب می شناسم. می دانم که قضیه هیتلر چیزی بیش تر از یک بیماری گذرا نیست. چیزی مثل سرخک است که با بهبود وضع اقتصادی کشور از بین خواهد رفت. واقعاً فکر می کنید که هم میهنان کسانی چون گوته و شیلر , کانت و بتهوون تسلیم این مزخرفات خواهند شد؟...

 و ما در این کتاب (داستان- خاطره ) چگونگی تسلیم شدن این هم میهنان و همچنین سرنوشت این دوستی پاک و صمیمی را می بینیم.

***

این کتاب کوچک و روان , با آن پایان تاثیرگذارش را قابل توصیه به دوستان می بینم. آرتور کستلر (که قبلاً در مورد کتاب خوب و خواندنی ظلمت در نیمروزش نوشته ام) در مقدمه ای بر این کتاب آن را شاهکاری کوچک خوانده است و چنین می گوید:

درباره دورانی که جسدهای آدمیان را ذوب می کردند تا از آن ها برای پاکیزگی نژاد برتر صابون بسازند , صدها کتاب بزرگ و قطور نوشته شده است. اما یقین دارم که این کتاب کوچک برای همیشه جایی را در کتابخانه ها از آن خود خواهد کرد.

.

پ ن 1: مشخصات کتاب من; مترجم مهدی سحابی , نشر ماهی , چاپ پنجم زمستان 1390 , تیراژ 2000 نسخه , قطع جیبی , 112 صفحه , 2200 تومان

پ ن 2: از دوست عزیزی که این کتاب را به من معرفی نمود سپاسگذارم. خیلی وقت است که از ایشان هم خبری نیست.

پ ن 3: این پست را هم در خصوص اطاعت از اتوریته نگاه کنید اینجا

تس (2) توماس هاردی

چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391

 

در قسمت دوم چند تکه قابل توجه از متن کتاب را بدون شرح یا با شرح انتخاب کرده ام به صورت تستی:

1- گاهی اوقات آدم یه چیزایی رو ندونه خیلی بهتره... داریم زندگیمونو می کنیم...هوووم؟... اطلاعات بیشتر ، همیشه مفید نیست. (از این جهت که اگر اون کشیش به پدر تس در مورد ریشه خانوادگی شان چیزی نگفته بود اساساً اتفاقی نمی افتاد!)

2- اما روال روزگار چنان است که زندگی همیشه با آرزوهای ما نمی خواند , آن کس که به ندایمان پاسخ می دهد همان نیست که فرایش خوانده ایم , آن کس را که باید دوست داشت , و زمان دوست داشتنش به ندرت با یکدیگر می خواندند.

3- اما از این کارگران جالبترینشان زنان بودند , چه زن هنگامی که در طبیعت قرار می گیرد با آن در هم می آمیزد , جزء جدا نشدنی آن می گردد , و این امر فریبندگی خاصی به او می دهد ; مرد در مزرعه شخصیتی جدا از آن است ; و زن بخشی از مزرعه  و گویی مرزهای بدنش را به طریقی از دست داده , جوهر طبیعت پیرامون را به خود جذب , و خود را با آن در آمیخته است.پس چندان بیراه نگفته بودند که زنان شما کشتزار شمایند!!می خواستم بگم به قولی این کجا و آن کجا... اما دیدم این هم خیلی کل گراست و هم عمومی نیست و هم تالی فاسد دارد...

4- به راستی زنان چنین پیشامدهایی را از سر می گذرانند , و پس از مدتی روحیه شان را باز می یابند , و با چشمانی علاقمند به پیرامون خود می نگرند. برخلاف آنچه تئوریسینها می خواهند به ما بباورانند , فریب خوردگان هم گاهی امید به زندگی را باز می یابند. تقریبن موافقم چون بیشتر مردان چنین نیستند و برخی زنان اینگونه هستند. یه آماری در مورد افسردگی پس از طلاق چند سال قبل دیده بودم که نشان می داد مردان بیشتر پکیده می شوند و...

5- اینکه تس گذاشته بود در آغوشش بگیرد به او اطمینان خاطر بیشتری می داد , اما نمی دانست که در کشتزارها و چراگاه ها "عشق رایگان" را کاری بیهوده نمی پندارند ; در اینجا عشق را بی حسابگری و به خاطر شیرینی خود آن می پذیرند , به خلاف دختران شهری که سنگینی آرزو و اشتیاق به سروسامان گیری احساس سالم دوست داشتن به خاطر خود آن را در آنها سرکوب می سازد. خواستم بدون شرح بگذارم دیدم ممکنه موجب بروز اشکال بشه! لذا باید به آقایون یاداوری کنم این جمله شاید در خصوص انگلستان سده نوزدهم صدق بکنه ولی در مورد باقی مکانها و زمانها راستی آزمایی نشده است لذا پس از خواندن این قسمت از مراجعه سریع به کشتزارها و چراگاه ها خودداری نمایید.

6- آنهایی که دلیلی برای غمگین بودن دارند نشانش نمی دهند , و وانمود می کنند شادند. یعنی رسمن همه ما رفتیم داخل دسته الکی غمگین ها! یا این که نه...دلیلی برای شاد بودن داریم و وانمود می کنیم غمگینیم!!

7- به همین هفت آیتم بسنده می کنم و این هفتمی که بسیار کاربردی است حسن ختام معرفی این کتاب است: نخست کوشید به اندرز مردان بزرگ و خردمند تمام اعصار گوش دهد ... اما به این نتیجه رسید که آن مردان بزرگ و خردمند هرگز تا آنجا پیش نرفته بودند که امکانپذیری اندرز خود را بیازمایند. مارکوس اورلیوس می گفت:"مهمترین چیز این ست; آشفته و پریشان نشوید". کلیر خود همین عقیده را داشت. اما آشفته و پریشان بود. خردمند نصرانی می گفت: "نگذارید قلبتان اندوهگین یا هراسناک شود". کلیر با او همصدا می شد; با اینحال قلبش اندوهگین بود. آه که چقدر دلش می خواست با آن اندیشمندان بزرگ روبرو شود , و از آنها جداً بخواهد مرد و مردانه به او بگویند چگونه به نصایحشان عمل کند.

پ ن 1: در حال خواندن کوه جادو هستم که خفانت خاصی دارد. واقعن جلو نمی رود! نمی دانم هنوز با زبان اثر خو نگرفته ام یا ترجمه اش یه جوری است یا من حالم خوب نیست یا زمین کجه و یا... به هر حال به همه کسانی که به این کتاب رای دادند سلام می رسانم! سلام گرم!

پ ن 2: طبیعتن کتاب فوق را نمی شود دست گرفت و این ور و اون ور برد ، بس که وزین است و سترگ... لذا این کتاب های کم حجم را در این مدت خوانده ام و خواهم خواند: دوست بازیافته اثر فرد اولمن ، میرا اثر کریستوفر فرانک ، آذر ماه آخر پاییز اثر ابراهیم گلستان ... و قاعدتن این لیست بیشتر خواهد شد بس که کوه جادو وزینه... 

پ ن 3: مشخصات کتاب من; نشر دنیای نو (در مورد ترجمه ها در قسمت قبل توضیح دادم) , چاپ ششم 1386 , تیراژ 1500 نسخه , 424 صفحه , 5500 تومان

تس دوربرویل توماس هاردی

یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391

 

 

"جک دوربی فیلد" روستایی فقیر و میخواره ایست که پنج شش بچه قد و نیمقد دارد. روزی یکی از کشیشان منطقه که دستی در تاریخ دارد او را در جاده ای می بیند و به او این آگاهی را می دهد که اجدادش با نام فامیل دوربرویل, شوالیه های نامداری بوده اند که املاک و دارایی های زیادی داشته اند , خاندانی که رو به زوال رفتند و در حال حاضر او یکی از تنها بازماندگان آن خاندان اشرافی است. دانستن این موضوع به کل سرنوشت این خانواده را عوض می کند... آنها خانواده ثروتمندی را با نام دوربرویل در مناطق اطراف شناسایی می کنند و به این فکر می افتند که دختر بزرگشان "تس" را به ایشان (زن مسنی که صاحب آن املاک است) معرفی کنند تا بلکه از این راه تحولی در اوضاعشان بدهند. تس به خانه این زن ثروتمند می رود و با پسر این زن روبرو می شود. پسر با دیدن زیبایی تس و سادگی و خامی او و خانواده اش به این صرافت می افتد تا از این نمد , کلاهی برای خودش بدوزد... کلاه دوخته می شود و داستان به واقع ازینجا آغاز می شود: زندگی یک زن فقیر و  آبرو بر باد رفته در جامعه ای خشن و  خشک که او را گناهکار می داند...

زن خوب و فرمانبر و پارسا

تس (و البته دیگر زنان حاشیه ای داستان) را می توان تاحدودی با تمسک به سعدی این گونه خطاب کرد! چرا که با وجود این که تمایل قلبی برای رفتن به خانه آن زن اشرافی را ندارد اما خودش را مسئول این می داند که به نحوی به خانواده کمک کند. وقتی با ذهن پلید آلک دوربرویل روبرو می شود , می ماند و به کار ادامه می دهد تا به خانواده اش خدمتی کرده باشد. وقتی ناخواسته مورد تجاوز قرار می گیرد خود را مطابق قوانین مذهبی و سنت های محکم اجتماعی, گناهکار حس می کند و هیچ گاه ذره ای به گناهکار بودن خویش شک نمی کند و همیشه سعی می کند همزمان با سخت کار کردن , صلیب خودش را نیز به دوش بکشد و تنها امیدش همان رویای معروف و جهانشمول است که مردی عاشق پیشه , سوار بر اسب سفید از راه برسد و او را از این همه مصیبت و سختی برهاند...اما غافل از آن که مردان تربیت شده در چنین جامعه ای حتا اگر از لحاظ مذهبی , بدعت طلب باشند و دارای عقاید خاص , و حتا اگر خودشان هم مرتکب عمل مشابهی شده باشند و حتا اگر عمل مشابه آنها عامدانه و فاعلانه و داوطلبانه باشد ; باز هم در گوشه ذهنشان موضوع بکارت حجتی بر پاکی و شرافت است.

مبنای داوری

شاید درونمایه داستان و هدف نویسنده را بتوان این گونه خلاصه کرد که , داوری در خصوص افراد نباید بر مبنای عمل انجام شده , صورت پذیرد بلکه برای داوری می بایست به انگیزه ها و تمایلات آن فرد توجه نمود.

زیبایی یا زشتی نهاد کسی را نباید در کارهایش , بلکه در هدفها و انگیزه هایش جستجو کرد ; تاریخ حقیقی آنرا , نه در میان کارهای انجام شده , بلکه در کارهایی که آرزوی انجامش را دارد باید یافت.

***

توماس هاردی شاعر و نویسنده انگلیسی این کتاب که به گفته خودش همه استعدادش را در نوشتن آن به کار گرفته است را در سال 1891 نوشته است. از این نویسنده  هفت کتاب در فهرست 1001 کتاب حضور دارد که این کتاب هم یکی از آنهاست.

این کتاب حداقل چهار بار ترجمه شده است:

سیروان آزاد  1362  نشر نو  (تس دوربرویل) ... سیروان آزاد نام مستعار مرحوم ابراهیم یونسی است.

مینا سرابی  1363  نشر دنیای نو  (تس) !

ابراهیم یونسی 1383  نشر فرهنگ نو (تس دوربرویل)

شهرناز محمد تقی 1386 نشر کاوش پرداز (دوشیزه تس اوربرویل)!!

محمدصادق شریعتی  1388 نشر گویش نو  (باکره دوربراویلز)!!!

در مورد تعدد ترجمه و ابداع اسامی جالب!! برای کتاب ها قبلن زیاد نوشته ام و چیزی نمی گویم...

اما ترجمه ای که من خواندم (خانم سرابی) چندان به من نچسبید و احساس کردم در مواقعی که داستان از دیالوگ خارج و حرفهای اساسی نویسنده مطرح می شد , ضعف داشت. شاهدش همان جمله بالایی یا این نمونه:

...تجربه اش در مورد زنان که در ماههای اخیر از طبقه متوسط بافرهنگ به جامعه روستایی گسترش یافته بود, به او آموخته بود که تفاوت اساسی بین زن خوب و عاقل یک قشر اجتماعی و زن خوب و بد , عاقل و احمق همان قشر یا طبقه است.(ص177) (من البته اخیرن به درک خودم مشکوکم ولی ... این جمله بالاخره یعنی چه!!!)

من البته ترجمه های دیگر را ندیده ام و قصدم هم مقایسه آنها نیست.

***

پ ن 1: این همه تلاش من برای کوتاه نویسی بود! چند قسمت کوتاه دیگر در مورد مطالب این کتاب خواهم نوشت.

حریم خصوصی

پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391

بعضی چیزها آن قدر واضح اند که صحبت در مورد آن باعث سرشکستگی است... تلخ است...زهر مار است... خودزنی است.

باید از همان ابتدا تشخیص می دادم اما ندادم... حتا می توانستم چند وقت قبل که فضای وبلاگی برخی دوستان پر بود از گلایه و انذار در خصوص تفاوت دوستان مجازی و غیرمجازی و تبعات تبدیل آنها و ...تشخیص می دادم که ندادم.

پس چندان گلایه ای نمی توانم بکنم. ناله و گلایه نمی کنم , کاریست که شده و سبویی است که شکسته و کامیست که تلخ شده... اما در موردش چند خطی می نویسم تا شاید تجربه ای باشد برای دوستان ... هرچند به قول سلین , تجربه چراغیست که فقط جلوی پای کسی که آن چراغ را در دست دارد روشن می کند...

دوست عزیز , من اگر می خواستم تصویرم را در فضای مجازی منتشر کنم بهترین مکان همین بالا یعنی گوشه دنج سمت چپ وبلاگ خودم بود نه جای دیگر...

دوست عزیز , یعنی واقعن من باید به شما در هنگام عکس انداختن تذکر می دادم که جایی منتشرش نکنید؟؟؟؟ این تذکر توهین به شما نبود؟

دوست عزیز , شما حتا تصاویر دونفره مان را هم منتشر نکرده اید , یعنی از نمایش عکس خودتان پرهیز کرده اید اما در مورد من...

دوست عزیز , تصویر من چه جذابیت بصری داشت؟ جز این که امنیت روانی مرا مختل کرده اید چه دستاوردی عایدتان شد؟

خانم عزیز , می توانستم به دلیل بازتاب ناچیز کار شما از کنار این موضوع بگذرم و به روی خودم نیاورم. اما به این نتیجه رسیدم که بنویسم و پای تبعات آن هم بایستم بلکه از این طریق اهمیت این موضوع را پررنگ کنم... به حریم خصوصی یکدیگر احترام بگذاریم و اگر از سر لطف و دوستی یا حماقت و یا هر دلیل دیگر اطلاعاتی در اختیار یکدیگر می گذاریم در حفظ آن کوشا باشیم...

خانم عزیز , نمی خواهم آبروریزی کنم ولی متاسفم که مجبورم لینک شما را اینجا قرار دهم : اینجا

و من البته پوستم کلفت تر از این حرف هاست که دیگر ننویسم...

خواهم نوشت اگرچه غمگینم.

مامور معتمد گراهام گرین

دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1391

 

 

 

همه ما وقتی بمیریم تا ابد مردگی خواهیم کرد.

***

د. مرد میانسالی است که از سوی دولت کشورش مامور شده است تا به انگلستان بیاید و با صاحبان یکی از معادن ذغال سنگ مذاکره کند و قراردادی جهت خرید ، ببندد. کشور د. دچار جنگ داخلی است (در داستان نام کشور مورد نظر عنوان نمی شود اما قراین و شواهد حاکی است که این کشور اسپانیا است) و از طرف مقابل هم آقای ل. جهت همین موضوع و جلوگیری از ماموریت د. به انگلستان می آید. این دو همزمان با یک کشتی وارد می شوند.

د. جهت معرفی خود به صاحبان معادن یک اعتبارنامه به همراه دارد و می بایست از آن ، تا زمان دیدار محافظت نماید اما از همان بدو ورود خطرات متعددی در کمین اوست و او هم هر اقدامی انجام می دهد ، ماموریتش پیچیده تر و دست نیافتنی تر می شود اما ...

"مامور معتمد" همه عناصر لازم برای یک داستان پرکشش از ژانر جنایی- جاسوسی را دارد. در مقدمه هم در خصوص عناصر تنهایی، عشق و ترس(مرگ) در داستانهای گرین مفصلاً صحبت شده است.اما من می خواهم به موضوع ویژه دیگری در این داستان بپردازم:

بی اعتمادی

از همان ابتدا چیزی که جلب توجه می کند فضای بی اعتمادی است که اطراف د. موج می زند و نویسنده به خوبی توانسته این حس را انتقال دهد ، البته نه فقط با نقل مستقیم بلکه با توصیف فضا و روابط و... اگر اعتماد را (در سطح خرد) ناشی از باور و اطمینان به دیگری به سبب تطابق اعمال دیگری با انتظاراتمان  تعریف کنیم ، اینجا کسی مطابق انتظاری که از او می رود عمل نمی کند ، از مدیره هتل گرفته تا معلم زبان تا سفیر و وزیر و... لذا چیزی به نام اعتماد شکل نمی گیرد و حتا دامنه این بی اعتمادی به خود فرد هم می رسد:

آدم فقط می توانست به خودش اعتماد کند و با این حال گاهی حتی شک می کرد که به خودش هم بتواند اعتماد کند

نکته اینجاست که این رابطه عدم اعتماد بین د. و هموطنانش بروز می یابد. نویسنده این را ناشی از وقایع داخلی کشور د. و به خصوص جنگ ، می داند. در نقطه مقابل انگلستان به عنوان جایی که سیستمش بر مبنای اعتماد شکل گرفته معرفی می شود و د. که قبل از جنگ استاد دانشگاه و محقق برجسته ای بوده با حسرت نظاره گر نتایج آن است. از انصاف پلیس در بازجویی حیرت می کند و تفاوت آن را با کشورش در ذهن متصور می شود و نهایتن ریشه آن را در صلح تشخیص می دهد:

از قرار معلوم انگلستان قرار بود که غرابت خود را تا به آخر داشته باشد: غرابت کشوری که برای دویست و پنجاه سال شاهد صلح مدنی بود.

د. که در کشور خود سابقه زندانی شدن و انتظار اعدام کشیدن را داشته است و همسرش هم تیرباران شده است و خودش نیز در اثر بمباران ساعتها در زیرزمینی زنده به گور شده است و امثال این اتفاقات ، دیگر به کسی نمی تواند اعتماد کند ،اما همه علت ها همین نیست. اعتماد اجتماعی (تعمیم یافته ; از این جهت که اعتماد ، به افراد خارج از گروه تعمیم می یابد) عبارت است از داشتن حسن ظن نسبت به اکثریت افراد جامعه فارغ از تعلق آنها به گروه های قومی و مذهبی و... که بیشتر میتنی بر نگاه ما به جهان است که از بدو تولد از والدین خود یاد می گیریم و امری ثابت و محکم است و در طول زمان و بر اثر تجارب شخصی و نمونه های اتفاقی از بین نمی رود. (این را صرفن از این جهت گفتم که هی کودکانمان را از دیگران و غریبه ها نترسانیم ، دنیای جدید شکل متفاوتی دارد و اقتضائاتی متفاوت از جامعه سنتی... بدون اعتماد در هیچ کجا نظم و ثبات و توسعه و ... شکل نمی گیرد)

جملاتی از کتاب در همین رابطه:

اعتبارنامه خود را در جیب مخفی گذاشته بود...اما اعتبار هم دیگر به معنای اعتماد نبود.

.

وزارتخانه نه به او اعتماد داشت نه به آن ها و نه به هیچ کس دیگر. خودشان هم به همدیگر اعتماد نداشتند. فقط هرکدام می دانست که آیا خودش صادق است یا کذاب (یاد بازی مافیا افتادم)... آدم نمی توانست جوابگوی اعمال کسی غیر از خودش باشد.

.

آدم چگونه می توانست که برای زندگی خود نقشه بریزد یا آینده را با چیزی به غیر از احساس تشویش و دلواپسی در نظر آورد.

.

روزنامه های عصر را برای فروش روی یک میز وسط سالن گذاشته بودند. یک بشقاب پر از سکه نشان می داد که نظام مبتنی بر اعتماد در حال عمل بود... (اما به محض این که می خواهد مفتکی روزنامه بخواند به سروقتش می رسند!)...نظام مبتنی بر اعتماد در کار بود ، اما آن ها حساب مقدار پشیزهای داخل بشقاب را نیز داشتند.

.

آدم باید به مرده ها حسادت کند. آدم های زنده از تنهایی و بی اعتمادی رنج می برند.

.

چه دختر خوبی ، آدم باید به او اعتماد کند که هر چیز را به جا و به وقت به یاد می آورد و دنبالش را می گیرد. (همیشه استثنائاتی هست!! حتا برای د.   )

***

کتاب چهار بخش دارد در بخش اول که "صید" نام دارد د. ابتکار عمل ندارد و وقایعی که خارج از حیطه اختیارش قرار دارند او را به این سمت و آن سمت می کشاند. بخش دوم اما متفاوت است و به همین دلیل "شکارچی" نام گرفته است.بخش های بعدی هم "آخرین تیر ترکش" و "پایان کار" ...

خیلی وقت بود به لیست 1001 کتاب سر نزده بودم! از گراهام گرین 8 کتاب در این لیست حضور دارد اما این کتاب جزء آنها نیست هرچند تهیه کننده لیست ترجمه شده به فارسی آن را به جای "کنسول افتخاری" در لیست گنجانده است!! 

***

پ ن 1: گرین این کتاب را در سال 1939 ظرف شش هفته نوشته است.

پ ن 2: از روی کتابهای گرین عموماً فیلم ساخته شده است...از جمله این کتاب (لینک فیلم )

پ ن 3: مشخصات کتاب من; ترجمه تورج یاراحمدی ، انتشارات نیلوفر ، چاپ اول پاییز 1380 ، 2750 نسخه ، 317 صفحه ، 1850 تومان. 

 

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل