X
تبلیغات
رایتل

پوست انداختن (4) کارلوس فوئنتس

شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391

  

قسمت چهارم

1- کتاب با نقل پراکنده ای از نحوه ورود فاتحان اسپانیایی به شهر مقدس چولولا در اوایل قرن شانزدهم آغاز می شود (با نقل همزمان ورود این چهار نفر و ورود راوی و ورود آن شش راهب نوازنده در زمان حال). ارنان کورتس اسپانیایی با شعار صلح بر لب وارد شهر می شود و بزرگان شهر به استقبالش می آیند و قرار است در روزهای آتی ضیافتی هم برپا کنند. او از بزرگان می خواهد که به تبعیت از پادشاه اسپانیا گردن نهند و همچنین دین مسیحیت را بپذیرند. بزرگان با خواسته اول مشکلی ندارند اما رها کردن خدایان امر ساده ای نیست. شب قبل از ضیافت شایعه ای به گوش کورتس می رسد و بر اساس آن شایعه , مردم شهر قتل عام می شوند... در تکه های مهمی از داستان هم به وقایع هولوکاست پرداخته می شود (جنایتی که به قول راوی اگر یک قربانی هم داشت باز ننگ آور بود)... در قسمتهایی هم جسته و گریخته به ویتنام و بمب های ناپالم اشاره دارد...شاید از نظر نویسنده وجود این خشونت ها در طول تاریخ بیانگر آن است که شرارت یک صفت انسانی است که در درون همگان به نوعی وجود دارد (بند3 همین مطلب)و لذا با مقابله این خشونتهای عام و خشونتی که خاویر به صورت انفرادی و نرم اعمال می کند , به گونه ای به ما می گوید که حتا دومی چند درجه از اولی هم بدتر است! و این را به زیبایی هم در ذهن خواننده جا می اندازد.(همینجا داخل پرانتز بگم که راوی وقتی شهر چولولا را در زمان حال به زیبایی توصیف می کند و از مردمان درب و داغون آن که نوادگان تجاوزهای سربازان اسپانیایی هستند می گوید و یا از ساخته شدن چهارصد کلیسا بر خرابه های چهارصد معبد, توصیفش به فروشگاه بزرگ شهر می رسد که در ورودی اش بر روی یک مقوا نوشته شده "شایعه پراکنی موقوف, حتا شما" ... این را خیلی پسندیدم... )

2- با هر نوع خوانشی باز هم به نظر می رسد که خاویر گناهکار است... به نظرم حتا گزینه ای مثل فرانتس که به صورت غیر مستقیم نقشی در هولوکاست داشته است , صرفاً جهت مقایسه با خاویر خلق شده است. شاید در ابتدا به نظر برسد که خاویر در مقایسه با فرانتس واقعاً پاک است اما وقتی به انتها می رسیم به نوعی با روایت در این زمینه همدلی می کنیم(صفحات درخشان 591 الی 593). بحث دیکته نوشته شده و دیکته ننوشته است ...ما درست مثل همیم. با این تفاوت که در او عمل بود و در من احتمال...

3- یکی از حرف های اساسی رمان (با آن طرح پیچیده اش) با توجه به دو مورد بالا از نظر من جایی است که شخصیت نقش وکیل مدافع چنین می گوید:

شما این را نمی فهمید چون امروز احساس می کنید حقانیت و تقدس خودتان را در مقابله با جنون آشکار متهم ثابت کرده اید. با همه این ها او منجی شماست. جنون پر برکت او چیزهایی را که شما همگی فراموش کرده اید به یادتان می آرد, این که هر کدام از ما ازش برمی آید که تا آنجا که شقاوت پیش می رود شقی باشد, غرور محض داشته باشد, حتی قادر است کمی رنج ببرد. (ص527)

4- به همین دلیل است که اتفاقاً برعکس ظاهر نظر راوی باید به گفته های وکیل مدافع توجه کرد. و آن نظر راوی در باب این که هیچ کس به حرفهای او توجه نمی کند چون کار وکیل بافتن دروغ است هم با توجه به علامت سوالی که در انتهای اون فراز گذاشته است (ص515) و مدافعات او , به نظرم در همان راستای بازی هایی است که سر خواننده بیچاره پیاده می شود.

5- ... هستی آدمیزاد در نهایت یک راهپیمایی سخت و انفرادی است که برنده اش نه آدم تیزپاست و نه آدم شجاع یا حتی آدم مریض و وامانده بلکه آن کسی است که تصوری از عظمت احتمالی خودش دارد و آن قدر دلیر هست که به خاطر آن عظمت زندگی کند. راز آلمان هم این بود که هر فرد آلمانی, خودش تک و تنها , چنین تصویری از خودش دارد. مهم ترین کار رایش سوم این بود که این تصویر پنهان و فردی را به یک مقصد ملی تبدیل کرده بود, چیزی مایه ستایش و ارضا کننده. مشابه این تحلیل را در چند جای دیگر هم دیده بودم اما این نحوه گفتن فوئنتس واقعاً چسبید.

6- در مورد نقش پررنگ اسطوره ها در داستان در کامنتهای پستهای قبلی صحبت شد. فقط اضافه کنم آیا می دانستید که آلمانهای دوره باستان اجازه داشتند بچه های دیوانه یا ناقص الخلقه خود را بکشند!؟ خیلی جالب است وقتی این را در کنار همین رفتار در رایش سوم قرار دهیم...

7- در دوران ما و در فرهنگ ما, عمل نوشتن همواره عملی انقلابی است. نویسنده دارد ساختارهای ذهنی را درهم می شکند, عادات ذهنی را درهم می شکند, نقبی به دل خاموشی می زند, که خود واقعیتی نمایان در آمریکای لاتین و, فکر می کنم , در کل دنیای اسپانیایی زبان است. این هم دلیل این که چرا این قدر ساختار رمان , غریب و عجیب است.(نقل از فوئنتس ص625)

8- این هم بدون شرح: و من دلم می خواهد ریشخندشان کنم. راست توی صورتشان بگویم که به من دروغ گفته اند. مگر ادعا نمی کردند که این بازی کوچک زندگی را تنهایی به عهده می گیرند؟ این که دنیا را همان طور که هست قبول می کنند, و این که هر کدام از ما به نوعی به خاطر تقصیری که به دیگران نسبت می دهیم مقصریم؟ دلم می خواهد این حرف ها را بزنم توی صورتشان... (ص592)

9- چیزی که آواز پر مفهوم آنها به من می دهد این هشدار آرامش بخش است که داستان ما یگانه داستان نیست, داستانی بزرگ تر هم هست که در درون آن داستان ما چیزی کمتر از کابوسی کوتاه است که برای چند لحظه بی تابی در خواب جاودانی مرگ ذخیره شده. (غیر از نثر ادیبانه فوئنتس در بخش هایی که انتخاب کردم ترجمه خوب کوثری را هم دارید دیگه) 

*** 

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

در بخش ادامه مطلب پست های قبل به چند مورد از مواردی که منجر به این می شود که عشق تبدیل به نفرت شوند را با توجه به کتاب ذکر کردم (تکراری شدن , داشتن تصویری رویاگونه , معنایابی افراطی , از دست رفتن رازگونگی یا کشف شدن یا همان افزایش شناخت) حالا به ذکر یکی دو مورد دیگر که به ذهنم می رسد اکتفا می کنم و مطلب را درز می گیرم: 

وقف و انکار هویت فردی

بعضاً در یک رابطه دونفره دیده می شود که یک طرف خودش را وقف رویاهای طرف مقابل می کند و بدین ترتیب نیازها و رویاهای خودش را انکار می کند. این کار را هم عاشقانه انجام می دهد ... اما تا کجا این داستان ادامه خواهد داشت؟ آیا روزی نخواهد رسید که انباشت نیازهای انکار شده سد عشق را بشکند و سیل نفرت را روانه شهر غفلت کند؟ (هوووم ...آورین!)

در داستان هم می بینیم که دو طرف دچار این مشکل شده اند.در چند جا هر دو طرف نسبت به این موضوع اذعان دارند. به عنوان نمونه خاویر اینگونه می گوید:

... تو وادارم کردی باور کنم چیزی مهم تر از نوشتن وجود دارد. باور کنم که عشقبازی با تو و انکار خودم به خاطر تو مهم تر است...(ص442)

و یا این جمله الیزابت: ما خودمان را به همدیگر می بندیم , تا همدیگر را هلاک بکنیم. تا هویت فردی مان را از هم بدزدیم.(ص 440)

تمایل به تغییر دیگری هم در ادامه همین موضوع است و چندان نیاز به توضیح هم ندارد که به کجا ختم می شود. آن قدر واضح است که وقتی اصرار برخی به انجام آن را می بینیم تعجب می کنیم اما یکی از مبتلابهات ماست...

حالا فراتر از اینها جایی در کتاب چنین سوالی طرح می شود: آیا آدم عاشق وجود خودش را بر دیگری تحمیل نمی کند , مانع آن نمی شود که دیگری آن چیزی بشود که می تواند بشود...؟  

خرج نکردن احساسات

این هم دیگر نیازی به توضیح ندارد!! فقط نگاه قشنگ الیزابت را به این موضوع تکرار می کنم که در طول داستان چند بار به صور مختلف طرح می شود:

عشق برای این است که مصرف بشود, خرج بشود. ما فقط وقتی مصرفش کنیم می توانیم بهش دوام ببخشیم. فقط وقتی تمام بشود خودش را تجدید می کند... فقط وقتی می دهی می گیری. (ص351)

نکته تستی!

عشق چیزی است میان دو نفر و فقط دو نفر, حتی اگر بی رمق باشد, تظاهر باشد, بی معنی و پوچ باشد. منظورش این است که قابل بیان یا نوشتن یا توضیح دادن برای دیگران نیست و همچون صندوق پاندورا , در صورتی که باز شود معجزه اش از بین می رود.

بندهایی صرفاً برای پرهیز از نوشتن قسمت پنجم!!:

1-  فراموش نکنیم که به قول راوی قرار نیست چیز غیر منطقی توضیحی داشته باشد.

2- در مورد خاویر هم چندان قرص و محکم نباید قضاوت کرد. حداقل به سبب دستنوشته هایش در صفحات 262 الی 266)

3- دو توجیه یک شرکت کننده در فجایع جنگ دوم: الف) به اطاعت کردن عادت کرده بودم. ب) اجازه داده بودند که خودم را قهرمان حس کنم. خوب است به این دو مورد دقت کنیم... خیلی دقت کنیم.

4-  در باب عناوین فصل ها و پیش درآمد هر فصل هم می شد یک پست جداگانه نوشت!

5- ما عشق می ورزیم و کلمات عاشقانه را می گوییم و می نویسیم فقط به این خاطر که غیر واقعی بودن دنیا را بیشتر کنیم. به این خاطر که زندگی را تبدیل به دروغ بهتری بکنیم. (ص353)

6- برخی سرنوشت ها هم بسیار قابل تامل هستند. به عنوان نمونه سرنوشت خانه پدری خاویر و تختخواب مادر قدیسه مآب او !!!

7- قسمت های دیگری را هم می خواستم به صورت صوتی دربیاورم که ... فعلاً صفحاتش را می نویسم که خودم لااقل یادم باشد که این تکه ها مهم بودند: (ص 174 الی 180) , (ص 327و328) , (ص354 الی 360) , (ص 421 الی 454) , (ص591 الی 594)

8- خاویر علیرغم نازایی و عادات تکراری الیزابت , در نهایت او را ترجیح می دهد چرا که لیگیا خشن است و اهل افراط و تفریط , و هر چیزی غیر از این ملال آور و بی مزه است... و او با هر زن دیگری فقط کارش منحصر می شود به نفس کشیدن و, جویدن, بلعیدن, هضم کردن, دیدن, لمس کردن, بو کشیدین, همان لوله درازی که از دهان تا مقعد کشیده شده و اسمش آدم است.(ص 504) و در ادامه اش هم چیزی می گوید که خودش را می توان پست جداگانه ای کرد...: من ازم ساخته نیست که خودم را عوض کنم یا دنیا را عوض کنم تا همه ما , زن و مرد مثل همدیگر, بتوانیم تنها و مجرد باشیم, وقتی می خواهیم تنها باشیم, و وقتی نیاز داریم برویم پیش دیگران, همیشه آزاد در انتخاب و تصمیم گیری, این جور یا آن جور بودن, تعلق به کسی داشتن یا کسی را به تملک درآوردن...(ص 504)

9- عشق , حتی وقتی پر غصه هم باشد خوب است. ما کسانی را که بیشتر از همه اذیتمان می کنند بیشتر از همه دوست داریم, چون می دانیم که دست کم برای آنها اهمیت داریم. (ص543)

10- ... شما رویاتان را می دهید و واقعیت تان را می گیرید.

نظرات (8)
یکی از مزایای این مطول نوشتن اینه که آدم رو بدجوری وسوسه می کنه واسه خوندن
من هنوز از تو فکر اون بند ۵ بیرون نیومدم.
پاسخ:
سلام
مقاومت کن ...تو می تونی
بند 5 قسمت اصلی یا بند 5 ادامه مطلب؟ هر دو فسفر سوزند
خیلی طولانی بود!!!
حس کردم دوباره باید برم این رمان سفر به انتهای شب رو بخونم
ولی ادم وسوسه میشه بره بخره بخونه! ولی باید حسو حالش باشه!!!
پاسخ:
سلام
خلاصه باید ببخشید زمان کافی نداشتم که مطلب کوتاه تری بنویسم

...........
اون رمان هم که از نظر من و بوکوفسکی بهترین رمان دوهزارسال اخیره
.........
حس و حال رو باید ساخت! وگرنه همه مون بای دیفالت وضعمون بده
سلام
این مزمزه کردن کتاب رو بعد تموم کردن کتاب دوست دارم. انگار آدم باهاش زندگی کرده باشه.
پاسخ:
سلام
طولانی شد ...مثل زندگی
سلام.
آقا، خسته نباشی. می‌بینم که هرجا تونستی، اشاره‌ای به میل به پست گذاشتن بیش‌تر در مورد پوست انداختن داشتی
یه نتیجه هم می‌شه گرفت: تقریبا هرچیزی که به بشر مربوط بشه مسئله‌داره و هرچی عمومی‌تر باشه (مث عشق) بیش‌تر.
فرصت کنم، حتما می‌رم سراغش.
یه سوال: حین خوندن کتاب، به نظرت نیومد که این رمان می‌تونست مختصرتر باشه از نظر حجم؟
پاسخ:
سلام
سلمت باشی درخت جان... گفتیم با شلوغ کاری کارمون رو پیش ببریم که مثلاً یعنی آره
واقعاً کوتاه نوشتن هنره که من ندارم یا هنوز به دستش نیاوردم
...
حتماً برو ... منتها به وقتش
..........
والللا اتفاقاً خلافش به ذهنم رسید... یعنی به نظرم اومد انگار واقعاً هیچ چی اضافه نیست...تازه شاید یه چیزایی کمه!!... چند بار بعضی جاهاش رو خوندم و بسته به زمانش یه جورایی متفاوت بود برام!
یاد اون آئورا را چگونه نوشتم فوئنتس افتادم که خودش اندازه آئورا بود! موندم اگه می خواست برای این بنویسه همچین چیزی چی می شد...
من کلا نفسم کًرفت با خوندن این ٤ قسمت شما :/ حالا با خوندن کتاب جه به سرم بیاد الله اعلم :))) به نظر میاد از نوشته هاتون که از اوناش باشه که هی وسط قصه نویسندش توضیح میده :/
باید اعتراف کنم قسمت سوم و جهارم رو کلا تا ٢/٣ مطلب رو خوندم حالا واقعا کتاب هم اسنقدر سخته یا شما سختش کردی :))
پاسخ:
سلام
راوی گاهی حرفهایی می زنه ولی کلاً نه از اوناش نیست...
این چهار قسمت صرفاً ساده سازی و کمک به ساده سازی کتاب بود!!

من اعتراف صادقانه رو دوست دارم
هی وای من الان کشف کردم این قسمتها ادامه مطلب هم داشته :))) حالا مونده تا من کتاب خون قهاری بشم :))
پاسخ:
سلام

گفتم که ، اعتراف صادقانه رو دوست دارم
شایعه پراکنی موقوف... حتی میله بدون پرچم
پاسخ:
سلام
واقعاً چه کلاهی رفت سر مکزیکی ها...
سلام
جدا خسته نباشید. خیلی متن سنگینه. بعضی قسمتهای این نوشته شما رو چند بار خوندم تا بفهمم. بخش 5 و بخش 9 رازآمیز و عجیب بود.
همه قسمتها خیلی جالب بودند اما این قسمت خیلی به دلم نشست:عشق چیزی است میان دو نفر و فقط دو نفر, حتی اگر بی رمق باشد, تظاهر باشد, بی معنی و پوچ باشد. منظورش این است که قابل بیان یا نوشتن یا توضیح دادن برای دیگران نیست و همچون صندوق پاندورا , در صورتی که باز شود معجزه اش از بین می رود.
پاسخ:
سلام
گاهی اوقات نثر کاملاً شاعرانه و رازآلود می شود... یعنی یکی از اثرات راوی دوم شخص هم می تواند باشد...
اما در مورد اون قسمتی که چشمتان را گرفته باید گفت که اون قسمت کتاب واقعاً عالی بود و این کوتاه شده ای که من آوردم حق مطلب را ادا نمی کند...

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل