X
تبلیغات
رایتل

بارداری بی هنگام آقای میم محمدرضا مرزوقی

شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1391

 

آقای میم یک سرمایه دار است که شرکت بزرگی و خانه ای و ماشینی و راننده ای دارد. آدم با نفوذی است چون وقتی ناغافل و بر اثر احساس درد در ناحیه شکمش پایش به بیمارستان باز می شود ، دو وزیر و سه وکیل مجلس و سران حزب به ملاقاتش می آیند. بعد از انجام آزمایشات دکتر به او خبر باردار بودنش را می دهد و بعد از آن اتفاقاتی رخ می دهد که آقای میم مجبور به فرار از شهر خود می شود و....

هدف نویسنده خلق داستانی در ستایش امر زایش و مادر شدن است و از شنیدن خبر باردار شدن یک مرد چینی این ایده به ذهنش می رسد و این داستان پدید می آید. یک مرد با  همه صفات و خصوصیات مردانه باردار می شود و این امر موجب تحول در او می شود همانگونه که این تحول در زنان به وقوع می پیوندد.

... 

در این کتاب ، تغییراتی که در زمان بارداری برای زنان حادث می شود ، به خوبی برای آقای میم بازسازی شده است (مثلاً ویار خوردن کاهگل یا دمدمی شدن یا حساسیت نسبت به بوی آقایان و... و...).  

نکات مثبت و منفی در ادامه مطلب آورده شده است.

قسمتهای زیبا و قابل تامل از متن

بعد از سی و هفت سال زندگی حالا دیگر می دانست هرچه کمتر درباره دیگران بداند، شناختش نسبت به آنها کامل تر است. او حد و مرزها را رعایت می کرد. می دانست اگر از حد و مرز شناخت فراتر برود، دیگر در پیرامونش چیزی برای کشف و شهود باقی نمی ماند. دوست داشت همیشه دور و اطرافش را در هاله ای از ابهام ببیند، خصوصاً آدم ها را. در زندگی اش فقط دو بار سعی در شکستن این حد و مرز کرده بود که هر دو بار هم با نومیدی مواجه شده بود. بعدها به این نتیجه رسید که شناخت کامل و دقیق هر انسانی که خود نام آن را شناختی رئالیستی گذاشته بود ، به ویران کردن تصاویر زیبا و مقدسی که می توانیم از آن ها در ذهن خود بسازیم ، نمی ارزد.آدم ها همین که هستند ، خودش کافی است- چه شناختی بالاتر از این؟

این قسمت را به عنوان یک متن قابل تامل و زیبا در هنگام مطالعه انتخاب کرده بودم و تا همین الان هم بر این باور بودم اما حالا که برای بار چندم می خوانم می بینم خالی از اشکال نیست. هرچه کمتر دانستن منجر به شناخت کامل تر نمی شود بلکه ممکن است به آرامش بیشتر منتهی بشود... آرامشی که در نتیجه حفظ تصاویر ذهنی خودمان حاصل می شود...تصاویر ذهنی ای که در اثر شناخت کامل ممکن است خدشه دار شود.  

***

 مشخصات کتاب: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان ، چاپ اول 1388 ، تیراژ 1000 نسخه ، 158 صفحه ، قیمت 3500 تومان 

.

پ ن 1: بعضی کتاب ها خوش شانس اند و بعضی بدشانس! مثلاً من اسم این را بدشانسی می گذارم که نوشتن این مطلب مصادف شد با تمام شدن کتاب استخوان داری همچون گفتگو در کاتدرال و هر چه قدر هم آدم بخواهد آن روی این تاثیر نگذارد نمی شود. به همین ترتیب کتاب قبلی خوش شانس بود که جست


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

خیلی خوشبختم خانوم صادقی علیرضا مجابی

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391

 

دیگر نه مثل سابق دل و دماغ درس خواندن داشتم نه پیزی کار کردن , به یک سر به هوای تمام عیار تبدیل شده بودم و دایم پایم به چیزی گیر می کرد...

رسول نوجوان پانزده شانزده ساله ای است که بعد از جدایی پدر و مادرش با مادربزرگ خود در یکی از شهرستانها زندگی می کند. او متوجه تغییرات دوران بلوغ در خود شده است و از صحبتهای درگوشی بزرگترها می فهمد که بالغ شده است و حالا می خواهد بداند این بالغ شدن یعنی چی...سوالات خود را با اطرافیان در میان می گذارد و طبیعتاً چون اینجا ایران است و در این زمینه پرده پوشی های خنک و بی موردی انجام می پذیرد , جوابهای پرت و پلایی دریافت می کند... به اقتضای این دوران و علاقه اش به نویسندگی, شروع به نامه نگاری برای دختر عمویش رعنا که در تهران است می کند. با شروع تعطیلات تابستانی به خانه عمویش می رود تا به رعنا که در درس زبان تجدید شده است کمک کند و....

***

داستان ساده و سرراست و کم حجمی است که با زبان طنز به چند ماهی از زندگی یک نوجوان تازه بالغ و مسائلی که با آنها دست به گریبان است می پردازد. مسائلی که به صورت خود به خودی برای هر آدمی پیش می آید و البته هیچکس (خانواده – بزرگترها و...) هم از پیش به راه حل آنها فکر نکرده است و البته اگر خوش شانس باشیم , این مسائل خودشان به همان صورت خود به خودی حل می شوند وگرنه که هیچ... حسابش با کرام الکاتبین است.

ما که اصولاً مردمان پنهان کاری هستیم اما وقتی پای مسائل جنسی و امثالهم در میان باشد , شورش را در می آوریم و یا بهتر است بگوییم گندش را در می آوریم. راه حل عمومی خانواده های ایرانی در مواجهه با بلوغ فرزندانشان در همین جمله معلم دینی خلاصه می شود:

خیر , فعلن هرچی کمتر در این باره بدونه بهتره!

یا

نباید توی خونه تنها باشه بیشتر به صرافتش میفته , مسافرت براش خوبه , چند وقت دیگه مدارس تعطیل میشه , ببریدش یه گوشه کناری از سرش بپره! که به قول همین رسول الکل که نبود زود از سر آدم بپره!

***

برای ما که کلاً در غم و غصه غوطه وریم و بیشتر با این فضاها دم خوریم بد نیست که گاهی یک داستان طنز بخوانیم بلکه به صورت خود به خودی فرجی شد و قدری خندیدیم. این داستان طنز قابل قبولی دارد و تا نیمه داستان هم به خوبی پیش می رود اما به نظرم در نیمه دوم کمی تحلیل رفت....

***

مشخصات کتاب: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان , چاپ اول 1385 , 160 صفحه , تیراژ 2000 نسخه و قیمت 2000 تومان.

***

پ ن 1: در حال خواندن گفتگو در کاتدرال هستم. مطالب بعدی به ترتیب "بارداری بی هنگام آقای میم" محمدرضا مرزوقی و "نوای اسرارآمیز" امانوئل اشمیت خواهد بود. امیدوارم که به زودی این فاصله پر شود.

پ ن 2: بعد از کتاب یوسا به سراغ "امید" آندره مالرو می روم.(رای دوم دوستان)


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

پوست انداختن (4) کارلوس فوئنتس

شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391

  

قسمت چهارم

1- کتاب با نقل پراکنده ای از نحوه ورود فاتحان اسپانیایی به شهر مقدس چولولا در اوایل قرن شانزدهم آغاز می شود (با نقل همزمان ورود این چهار نفر و ورود راوی و ورود آن شش راهب نوازنده در زمان حال). ارنان کورتس اسپانیایی با شعار صلح بر لب وارد شهر می شود و بزرگان شهر به استقبالش می آیند و قرار است در روزهای آتی ضیافتی هم برپا کنند. او از بزرگان می خواهد که به تبعیت از پادشاه اسپانیا گردن نهند و همچنین دین مسیحیت را بپذیرند. بزرگان با خواسته اول مشکلی ندارند اما رها کردن خدایان امر ساده ای نیست. شب قبل از ضیافت شایعه ای به گوش کورتس می رسد و بر اساس آن شایعه , مردم شهر قتل عام می شوند... در تکه های مهمی از داستان هم به وقایع هولوکاست پرداخته می شود (جنایتی که به قول راوی اگر یک قربانی هم داشت باز ننگ آور بود)... در قسمتهایی هم جسته و گریخته به ویتنام و بمب های ناپالم اشاره دارد...شاید از نظر نویسنده وجود این خشونت ها در طول تاریخ بیانگر آن است که شرارت یک صفت انسانی است که در درون همگان به نوعی وجود دارد (بند3 همین مطلب)و لذا با مقابله این خشونتهای عام و خشونتی که خاویر به صورت انفرادی و نرم اعمال می کند , به گونه ای به ما می گوید که حتا دومی چند درجه از اولی هم بدتر است! و این را به زیبایی هم در ذهن خواننده جا می اندازد.(همینجا داخل پرانتز بگم که راوی وقتی شهر چولولا را در زمان حال به زیبایی توصیف می کند و از مردمان درب و داغون آن که نوادگان تجاوزهای سربازان اسپانیایی هستند می گوید و یا از ساخته شدن چهارصد کلیسا بر خرابه های چهارصد معبد, توصیفش به فروشگاه بزرگ شهر می رسد که در ورودی اش بر روی یک مقوا نوشته شده "شایعه پراکنی موقوف, حتا شما" ... این را خیلی پسندیدم... )

2- با هر نوع خوانشی باز هم به نظر می رسد که خاویر گناهکار است... به نظرم حتا گزینه ای مثل فرانتس که به صورت غیر مستقیم نقشی در هولوکاست داشته است , صرفاً جهت مقایسه با خاویر خلق شده است. شاید در ابتدا به نظر برسد که خاویر در مقایسه با فرانتس واقعاً پاک است اما وقتی به انتها می رسیم به نوعی با روایت در این زمینه همدلی می کنیم(صفحات درخشان 591 الی 593). بحث دیکته نوشته شده و دیکته ننوشته است ...ما درست مثل همیم. با این تفاوت که در او عمل بود و در من احتمال...

3- یکی از حرف های اساسی رمان (با آن طرح پیچیده اش) با توجه به دو مورد بالا از نظر من جایی است که شخصیت نقش وکیل مدافع چنین می گوید:

شما این را نمی فهمید چون امروز احساس می کنید حقانیت و تقدس خودتان را در مقابله با جنون آشکار متهم ثابت کرده اید. با همه این ها او منجی شماست. جنون پر برکت او چیزهایی را که شما همگی فراموش کرده اید به یادتان می آرد, این که هر کدام از ما ازش برمی آید که تا آنجا که شقاوت پیش می رود شقی باشد, غرور محض داشته باشد, حتی قادر است کمی رنج ببرد. (ص527)

4- به همین دلیل است که اتفاقاً برعکس ظاهر نظر راوی باید به گفته های وکیل مدافع توجه کرد. و آن نظر راوی در باب این که هیچ کس به حرفهای او توجه نمی کند چون کار وکیل بافتن دروغ است هم با توجه به علامت سوالی که در انتهای اون فراز گذاشته است (ص515) و مدافعات او , به نظرم در همان راستای بازی هایی است که سر خواننده بیچاره پیاده می شود.

5- ... هستی آدمیزاد در نهایت یک راهپیمایی سخت و انفرادی است که برنده اش نه آدم تیزپاست و نه آدم شجاع یا حتی آدم مریض و وامانده بلکه آن کسی است که تصوری از عظمت احتمالی خودش دارد و آن قدر دلیر هست که به خاطر آن عظمت زندگی کند. راز آلمان هم این بود که هر فرد آلمانی, خودش تک و تنها , چنین تصویری از خودش دارد. مهم ترین کار رایش سوم این بود که این تصویر پنهان و فردی را به یک مقصد ملی تبدیل کرده بود, چیزی مایه ستایش و ارضا کننده. مشابه این تحلیل را در چند جای دیگر هم دیده بودم اما این نحوه گفتن فوئنتس واقعاً چسبید.

6- در مورد نقش پررنگ اسطوره ها در داستان در کامنتهای پستهای قبلی صحبت شد. فقط اضافه کنم آیا می دانستید که آلمانهای دوره باستان اجازه داشتند بچه های دیوانه یا ناقص الخلقه خود را بکشند!؟ خیلی جالب است وقتی این را در کنار همین رفتار در رایش سوم قرار دهیم...

7- در دوران ما و در فرهنگ ما, عمل نوشتن همواره عملی انقلابی است. نویسنده دارد ساختارهای ذهنی را درهم می شکند, عادات ذهنی را درهم می شکند, نقبی به دل خاموشی می زند, که خود واقعیتی نمایان در آمریکای لاتین و, فکر می کنم , در کل دنیای اسپانیایی زبان است. این هم دلیل این که چرا این قدر ساختار رمان , غریب و عجیب است.(نقل از فوئنتس ص625)

8- این هم بدون شرح: و من دلم می خواهد ریشخندشان کنم. راست توی صورتشان بگویم که به من دروغ گفته اند. مگر ادعا نمی کردند که این بازی کوچک زندگی را تنهایی به عهده می گیرند؟ این که دنیا را همان طور که هست قبول می کنند, و این که هر کدام از ما به نوعی به خاطر تقصیری که به دیگران نسبت می دهیم مقصریم؟ دلم می خواهد این حرف ها را بزنم توی صورتشان... (ص592)

9- چیزی که آواز پر مفهوم آنها به من می دهد این هشدار آرامش بخش است که داستان ما یگانه داستان نیست, داستانی بزرگ تر هم هست که در درون آن داستان ما چیزی کمتر از کابوسی کوتاه است که برای چند لحظه بی تابی در خواب جاودانی مرگ ذخیره شده. (غیر از نثر ادیبانه فوئنتس در بخش هایی که انتخاب کردم ترجمه خوب کوثری را هم دارید دیگه) 

*** 

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

پوست انداختن (3) کارلوس فوئنتس

سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391

 

قسمت سوم

1- برخی از قطعات به نوعی نقیضه برخی قطعات دیگر هستند و این یکی از بازی هایی است که بر سر خواننده می آید. خاویر و الیزابت به نوعی در حال نوشتن رمان زندگی خود هستند یا نوشتن سناریوی فیلم زندگی خود... گاهی آدم به برخی گفتگوها شک می کند! (تازه این را بگذاریم در کنار یکی از قول هایی که آنها به هم داده اند; این که دلیل واقعی چیزها را نگویند!!)

خاویر نویسنده سترونی است که بعد از موفقیت اولین کتابش دیگر نتوانسته است بنویسد (اگر کتاب دوم را که در اثر فداکاری الیزابت , ایده اش به دست آمده را حساب نکنیم!!!)و مدام ایده هایی را در ذهن می پروراند اما دریغ از خلق... دریغ از عمل... اما به هر حال آدمی هست که بتواند همه جور دیالوگ و جمله ای را خلق کند. در طرف مقابل الیزابت است که علاوه بر داشتن قوه تخیل بسیار قوی , دلبستگی عمیقی به سینما و کلاً دنیایی که به قول خودش دنیایی که "بهش می گویند پارامونت تقدیم می کند" دارد (و به قول طعنه آمیز خاویر بخش اعظم زندگی خود را در یک فیلم طولانی گذرانده است). او از سفر رویایی به یونان می گوید و اتفاقات آن , که چند بار مچش را راوی می گیرد و چند بار هم با انکار همسفرش مواجه می شویم!... پس از این دو نفر بر می آید که برخی از دیالوگ هایشان صرفاً برای خلق داستانی جدید باشد...

به عنوان مثال به صفحات 430 به بعد می توان نگاه کرد... دیالوگ های این قسمت به نظرم ابتدایش این گونه است و البته از یک جایی به بعد جدی می شود و بالاخره الیزابت به صورت واقعی رودرروی خاویر می ایستد و ...

2- یک صحنه در قسمت انتهایی دارد که راوی و ایزابل در کافه ای نشسته اند و نوازنده ها روبرویشان... ایزابل از شنیدن صحبتهای الیزابت به خاویر می گوید مبنی بر اینکه زندگی باید ادامه داشته باشد ...اساساً وجود این صحنه خودش جالب است چون گویی کسی دوباره از عدم پا به وجود گذاشته است... اما جالبیش این است که راوی کاری می کند که انتهای این صحنه کاملاً مشابه همان صحنه پایانی مهمانی های معروفی است که الیزابت و خاویر با هم می رفتند... منظورم بیان بازی های تودرتویی است که سر خواننده می اید...

3- در لابلای این داستانی که به ظاهر سمت و سویش یک مسئله عاطفی است تحلیل های ظریفی از جامعه مکزیک ارائه می شود که بعضاً دلنشین هستند. در چندین جای مختلف این مضمون تکرار می شود که علیرغم اینکه مکزیکی ها نسبت به آمریکایی ها بد و بیراه می گویند اما همیشه مشغول تقلید از آنها و ادای آنها را درآوردن هستند. این چند بار بیان می شود تا بالاخره در یک تکه ای این عمل ناموفق را خیلی قشنگ توضیح می دهد که خلاصه اش می شود این: تو پیش از این که بخواهی ادای دیگری را دربیاری , باید خودت یک کسی باشی.

در قسمت قبل از این هم الیزابت با ذکر خاطره جالبی ,فساد و دزدی در جامعه و حکومت را بیان می کند تا می رسد به این که : توی مکزیک یک وقت کارت به جایی می رسد که می بینی داری به خودت رشوه می دهی. عجب جنونی. و راوی هم بلافاصله این تحلیل را ارائه می دهد که:

این همان هرم قدرت قدیمی است, دراگونس, همین و بس. یعنی تو می توانی زیبایی اش را تحسین نکنی؟ توی مکزیک همه چیز به شکل هرم است. سیاست, اقتصاد, عشق, فرهنگ. تو ناچاری پات را روی آن حرامزاده بدبختی بگذاری که زیر توست و بگذاری که آن مادر به خطای بالایی پاش را روی تو بگذارد. بده و بستان. و آن آدمی که بالاست همیشه مشکل را برای این پایینی حل می کند, تا برسد به آن پدر والاجاهی که بالای همه استو اسم جامعه را روی خودش گذاشته. ما همه مان صورت های بدلی داریم, وقتی به پایین نگاه می کنیم یک صورت , وقتی به بالا نگاه می کنیم یک صورت دیگر.

4- لذت می برم ... اما شاید دیگران لذت نمی برند... اما گاهی هم سهم دل خود را باید ادا کرد...اما به قول حافظ: در بزم دور یک دو قدح درکش و برو ... یعنی طمع مدار وصال دوام را ...!!!!

 فکر کنم یک قسمت دیگر هم بنویسم که حداقل اگر روزی برگشت کردم روی این مطالب خاطراتی زنده شود... این هم یک قسمت صوتی که ادای دینی به ماکیاولی است... اینجا

5- باقی مطلب قسمت قبل در خصوص اینکه چگونه عشق به نفرت تبدیل می شود را در ادامه مطلب دنبال نموده ام.

6- مطابق آرای دوستان کتاب گفتگو در کاتدرال اثر ماریو بارگاس یوسا را شروع نمودم... من اگر بخواهم به خودم آنتراکت آمریکای لاتینی بدهم باز هم دوستان می گویند کجا کجا!!!؟   

*** 

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم 

لینک قسمت چهارم


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

پوست انداختن (2) کارلوس فوئنتس

جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391

 

قسمت دوم

1- تلاش زیادی انجام دادم که یادداشتهایم را دسته بندی کنم و در قالب یک متن منسجم بیاورم, اما ظاهراً این روزها روزهای من نیست! اما به هر حال یک زورآزمایی مذبوحانه در ادامه مطلب انجام می دهم و شما دوست عزیزی که قصد کرده ای کتاب را بخوانی لطفاً به ادامه مطلب نیا چون به قول معروف!! می خواهیم چراغ ها را خاموش کنیم و مقداری لخت بشویم و سینه ای بزنیم , ممکن است داستان برایتان لوث شود... هرچند این از اوناش نیست (واقعاً هم الان که دوباره مطلب را می خوانم چندان خطرناک هم نیست!) ...اما به هر حال ... خطر لوث شدن در ادامه مطلب 

2- طی این مدتی که با این کتاب محشورم سوالات زیادی برایم ایجاد شده که فکر کنم بیشترش رو باید بگذارم تا دوستان دیگری از سرزمین پارس که در آینده ظهور می کنند , دست یابند و در این طرف و آن طرف این دنیای مجازی نکته ای را بگشایند و ما هم استفاده ای ببریم...اما برخی را در لابلای متنی که در ادامه مطلب (به خصوص قسمت بعد!) خواهم آورد از شما خواننده صبور خواهم پرسید و در کامنتها جوابهای شما را خواهم خواند...

3- یکی از موانع فهم کتاب , مسلماً این سنت ادبیات آمریکای لاتین در استفاده از حجم بالای اسامی است , اسامی مختلفی که بعضاً به گوش خواننده ناآشناست... این کتاب هم در این زمینه برای خودش رکورد دار است. حجم بالای اسامی اشخاص حقیقی, فیلم ها و هنرپیشه ها, کتاب ها و مکان ها و اساطیر یونانی و مکزیکی, نمادها و... توصیه من این است که بعد از خواندن هر تکه از روایت , اسامی مورد نظر را در گوگل سرچ کنید و در موردش بخوانید... فایده دارد, حتماً این کار را بکنید...نه در مورد این کتاب بلکه در همه موارد... در هر صورت این کتاب با این حجم بالا از اسامی که در روند داستان هم موثر هستند را نمی شود هورتی بالا انداخت باید مزه مزه کرد... می دانم که مزه مزه کردن یک گالن چهار لیتری حوصله می خواهد!

4- یک نقد خوبی هم در انتهای کتاب هست که کمک زیادی می کند...از مترجم گرانقدر هم بابت این نقد باید ممنون بود و هم بابت ترجمه خوب کتاب... البته من فقط از دید یک خواننده در این زمینه اظهار نظر می کنم , بحث تکنیکال قضیه می ماند برای صاحب نظران... اما چون راضی بودم به یک مورد اشکال/سوال اشاره می کنم که البته قسمت انتخابی خودش به تنهایی خواندنش خالی از لطف نیست در ص550 راوی رو به خواننده کتاب این گونه می گوید:

و تو , تماشاگر صبور, ناظری که در تمام این سفر شبانه طولانی دنبال ما آمدی, من به تو اعتماد دارم, با ما همراهی کن تا سپیده , تو خواننده مهربان , پر سخاوت , ضروری , آیا خبر داری که خانم های ایالات متحد هر سال ...

بله , منظورم همین کلمه "ضروری" است که احتمالاً ترجمه Necessary است و فکر می کنم که باید معنای دیگری در این جمله داشته باشد. این را از این جهت آوردم که بار چندم است که در کتابهای مختلف یا مقالات مختلف با نچسبی واژه "ضروری" در یک متن مواجه شده ام. من که متاسفانه در زمینه زبان تعطیلم اما دوستان نظرشان چیست؟ من با توجه به متن فارسی اگر می خواستم صفتی را برای خواننده اضافه کنم "محرم راز" , "همدل" یا چیزی توی این مایه ها به کار می بردم ...

5- جا داره همین جا عذرخواهی مبسوطی از یکی از دوستان بکنم که پارسال وقتی یه بار این کتاب اومد توی انتخابات (و رای نیاورد) ابراز علاقه ای نسبت به فوئنتس کرد و در ادامه گفت این کتاب رو از نصف رد نشد و ... من هم در جواب شوخی و طنز که این چه علاقه ایست!؟ ... نخوانده بودم و از روی نادانی چیزی گفتم... از کلاغ شورشی طلب بخشش دارم... دو ماهه درگیر این کتابم!!

6- این دو قسمت صوتی از کتاب را هم گوش کنید بد نیست... لینک اول ... لینک دوم ... تقریباً مرتبط با ادامه مطلب است.

7- مشخصات کتاب من: مترجم عبدالله کوثری , انتشارات آگاه , چاپ چهارم , زمستان 1388, تیراژ2200نسخه , 632 صفحه (داستان حدود 600 صفحه) , قیمت 12000 تومان)

*** 

لینک قسمت اول 

لینک قسمت سوم لینک قسمت چهارم

برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل