X
تبلیغات
رایتل

خدمت نظام وظیفه

پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1391

- چرا این قدر پکری؟

- از دست این تغییرات پشت سرهم قانون خدمت نظام وظیفه دایی... همه برنامه ریزی هامو به هم ریخته...

یک نگاه خیره ممتد بهش میاندازم که خودش از صد تا چیز گویاتره...

- چیه دایی؟ بهم نمی خوره برای زندگیم برنامه ریزی داشته باشم!؟

نگاه خیره ادامه پیدا می کند!

- حالا برنامه ریزی هیچی ... استرس که به آدم وارد میشه... اینو که دیگه قبول داری

- از کی تا حالا استرس زیاد باعث میشه آدم تا لنگ ظهر بخوابه!؟

- چی کار کنم ...کار گیر نمیاد

- فکر کنم مادرت باید صبح از کنار تختت تا بیرون در گلابی بچینه تا بلکه از در بری بیرون!

- این همه درس خوندم حالا که باید از این چیزایی که خوندم در محیط کار استفاده کنم باید برم سربازی اما همین دختر خاله ام ... راحت می ره سر کار...این تبعیض نیست؟

- آهان !!... پس با تبعیض مشکل داری هاااااان...دوست داری تبعیض نباشه؟

- گیر دادی ها... غلط کردم!...اما آخه اینو که دیگه قبول داری که دو سال باید علافی طی کنم اونم توی یه محیط خشک و بدون نشاط...

- پس دوست داری با نشاط هم باشه هووووم؟

- آره دیگه ... یه جوری باشه که آدم با هیجان بره به کشورش خدمت کنه... چار تا چیز مفید یاد بگیره...

- پس دوست داری چیزای مفید هم یاد بگیری ی ی ی؟

- آره دیگه... مثلاً همین که می گفتید توی مدرسه و دانشگاه به بچه ها مهارتهای زندگی کردن رو یاد نمی دن....

- ....

-....

- پس احتمالاً اگه درست فهمیده باشم دوست داری نظام وظیفه اینجوری بشه که ; پادگان ها مختلط بشود و کلاس های آموزش مهارتهای زندگی بگذارند و آداب معاشرت یاد بدهند... تا آخر خدمت زدن یک ساز رو به صورت تخصصی یاد بدهند...هفته ای یه شب مجلس بزن برقص برقرار باشه...مسافرت های دسته جمعی به مناطق مختلف کشور ببرند...آخر خدمت همراه با کارت پایان خدمت یه مدرک آیلتس هم بدهند...آموزش های مهارتی هم کامل بشود مثلاً چگونه با دوست دختر خود وسط کویر چادر بزنیم و اینا...

- آ قربون دهنت چی می شد خدمت اینجوری بود... اونوقت کسی اعتراضی نداشت

- مطمئن نباش... اون موقع هم حرف برای گفتن زیاد بود... می گی نه؟ نگاه کن...:

***

- آقا پارتی نداشته باشی کلات پس معرکه اس ... همه جا پارتی بازیه... پسر آقای وزیر فلان باشی خدمت سربازیت میافته یه پاسگاه مرزی دورافتاده که هفته به هفته براشون آب و مواد غذایی می برن و پرنده هم اون طرفا پر نمی زنه ... تازه می گن تا همین الان 36 ماه خدمت کرده!... بیخود نبود می گفتند ما تشنگان خدمتیم...

- بعله دیگه اونوقت خدمت سربازی ما افتاد 100 متر اونطرف تر از خونه بابامون... سر 24 ماه هم کارتمون رو دادن دستمون و هرررری

- بازم شما ناشکری نکنید... پارسال که من خدمت بودم یه روز مادرم حالش بد شد و رفت بیمارستان ... یه روز غیبت کردم از خدمت ... به خاطر همون یه روز یک ماه کسر خدمت خوردم ... هرچی هم اعتراض کردم دادگاه نظامی قبول نکرد...

***

- شنیدی یه باند رشوه و اختلاس و فساد دستگیر شدن؟... پول می گرفتن و سابقه خدمت رو از پرونده ها بیرون می کشیدن... به یه مرد چل ساله مشکوک شدن و اطلاعات زیر نظرش گرفت ... دیدن این بار پنجمشه که میاد خدمت ... از طریق این سرنخ ...

- آقا فقط شعار می دن... من ده سال درس خوندم رفتم دکترا گرفتم حالا که می خوام برم خدمت می بینم منم باید همون اندازه ای که یه بیسواد سربازی می ره برم خدمت... این عدالته؟... این بود حمایت از نخبگان؟... این بود اون شعارهای جلوگیری از فرار مغزها...

- بعضی ها چه رویی دارند... طرف چهل سالشه بلند شده از خارج اومده می گه می خوام به کشورم خدمت کنم... فارسی بلد نیست صحبت کنه... یکی نیست بگه خدمت به کشور مگه فقط از راه رفتن به خدمت نظام وظیفه است ...

***

- آره خواهر خدا شانس بده... ما که از دختر شانس نیاوردیم ... دختره دو سال رفت سربازی دست از پا درازتر برگشته ور دل ما... باباشم کلی خرج کرد که سربازیش بیفته وسط کویر لوت که درصد جنسیتیش چهل شصته... اونوقت دختر شهین خانم سربازیش افتاد تهران که هشتاد بیسته ... جوری خدمت کرد که پاشنه در خونشون رو درآوردن... دیدی که خونشون در نداره....

***

- هرچی می کشیم از این قوانین ناقص و تبعیض آمیزه... بهم می گن چون شما 2 تا برادر و یه خواهرت خدمت کردند از خدمت معافی... قانون از این ظالمانه تر؟!!... اونا خدمت کردند برای خودشون خدمت کردند به من چه دخلی داره... به ما که رسید آسمون تپید...

- بابا این که خوبه... به من میگن شما قدت از 140 سانت کمتره و معافی... آخه لامذهبا کجای قرآن خدا نوشته که قد کوتاها نباید خدمت کنند... من الان یقه کیو باید بگیرم, مامانم , بابام , خدا , داروین , داوکینز ... چند بارم به سرم زد مثل نورمن ویزدوم عمل کنم اما خب لعنتی ها حواسشون جمعه...

- طفلک هوشنگ... داشت کاراشو می کرد بره خدمت پدرش تصادف کرد و فوت کرد... حالا نه که تک فرزنده , به خاطر کفالت مادرش از خدمت معاف شده ... طفلک برای اینکه مادرش ناراحت نشه توی خودش می ریزه و به روش نمیاره... چند روز پیش اینجا تنها بودیم , خون گریه می کرد....  

***

- خیلی بی چشم و رویی مرد... من به خاطر توی نامرد خدمتم رو نیمه کاره رها کردم...اونوقت تو الان با دو تا بچه می خوای بری خدمت...

***

- خانم جون این جوونا حرف گوش نمی کنن... هرچی به دخترم میگم تو الان تازه 18 سالته بشین درستو بخون بعد از این که لیسانستو گرفتی برو خدمت گوشش بدهکار نیست ... پریروزا رفتم اتاقشو مرتب کنم دیدم دفترچه خاطراتش کف اتاقه... یه نگاه کردم دیدم از 14 سالگی در مورد خدمت رفتن شعر نوشته....اوووق...

- خواهر جون پسر منو بگو هنوز پشت لبش سبز نشده ... امسال عیدی هاشو جمع کرده برای خودش لباس سربازی خریده... آخه یکی نیست بگه بابا تو هنوز شونزده سالته... دهنت بوی شیر می ده...

- البته فقط جوونا نیستنا... مادر شوهر من یه پاش لب گوره ... از پارسال که پدرشوهرم به رحمت خدا رفت پاشو توی یه کفش کرده که من خدمت نرفتم می خوام برم خدمت... خدا به دور...شوهرم که شنید داشت سکته می کرد رنگش مثل گچ سفید شده بود.... میگه می خوام برم خدمت فوکس تروت و برک دنس یاد بگیرم !تا پارسال خونه ما نمیومد و می گفت از درد مفاصل نمی تونه چارتا پله رو بالا بیاد اونوقت حالا می خواد بره خدمت...

***

- ... بعضی ها شایعه کردند فلانی اگر رای بیاره پادگان ها رو جدا می کنه...پادگان مردانه و زنانه... چرا این حرفا رو می زنید...چرا دروغ می گید...یعنی مشکلات مملکت ما اینه؟!... جوونای ما عاشق خدمتند ، ما باید بسترهای خدمت رو فراهم کنیم ...

***

پ ن: همین امروز ...ای که سی و چند رفت و در خوابی ...

گلهایی به یاد آلجرنون دانیل کیز

یکشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1391

  

دوکتر استراوس میگه از این به بد هرچیزی به فکرم میرسه یا یادم میمونه و هرچیزی برام اتفاغ میافته رو بنویسم. خودم نمی دونم چرا ولی میگه مهمه برا ایکه ببینن میتونن ازم استفاده کنن یا نه...

چارلی گوردون مردی 32 ساله است که از لحاظ ذهنی (مطابق تعاریف موجود) عقب مانده محسوب می شود (با IQ معادل 68). او سالهاست که از خانواده اش جداست و به واسطه عموی مرحومش در یک نانوایی کار می کند. جاروکشی و تمیز کردن ... گاهی توسط همکاران و دیگران دست انداخته می شود اما دوستانی هم دارد و همانند همه افراد عادی دوست دارد که دوست داشته شود. او فکر می کند که اگر باهوش شود , می تواند با دیگران ارتباط بهتری داشته باشد و از این طریق دوستان بیشتری خواهد داشت. او در کلاس های ویژه شرکت می کند و به نوعی خواندن و نوشتن را فرا گرفته است, هرچند مدام باید تمرین کند تا چیزهایی که یاد گرفته را فراموش نکند. او می نویسد اما کلمات را همانگونه که می شنود می نویسد و لذا غلط های فراوانی در نوشته هایش دارد.

چارلی به واسطه همین خصوصیاتش برای انجام آزمایشی خارق العاده انتخاب می شود. دو تن از اساتید دانشگاه عملیات جراحی موفقیت آمیزی را روی یک موش (آلجرنون) انجام داده اند و شواهد حاکی از آن است که میزان هوش موش افزایش چشمگیری داشته است. آنها حالا می خواهند که این جراحی را روی یک انسان انجام دهند. از چندی قبل از شروع عمل مقرر می شود تا چارلی افکار خود یا اتفاقاتی که برایش رخ می دهد را به صورت گزارش روزانه بنویسد تا کل فرایند آزمایشات قابل بررسی باشد (کتاب در واقع مجموع همین گزارشات است). عمل جراحی روی چارلی انجام می شود و...

افلاطون, تمثیل غار و روشنایی

در تمثیل غار افلاطون (جمهور , کتاب هفتم) عموم آدمیان در غاری به سر می برند و از واقعیات فقط سایه ای و انعکاس صوتی دریافت می کنند و به نوعی اسیر جهل هستند و اگر آنها را از غار بیرون بیاوریم به واسطه عادت چشمانشان به تاریکی , در روشنایی بیرون, قادر به دیدن چیزی نیستند و چه بسا می خواهند سریع به درون همان غار بازگردند و اصولاً یافته های درون غار , برایشان حکم حقیقت را دارد و به آن خو گرفته اند. راه حل افلاطون (البته سقراط) برای جداسازی آنها از عقایدشان , خارج کردن آنها به جبر و عادت دادن چشمانشان با روشنایی است (به صورت تدریجی) که اگر چشمشان باز شود دیگر تمایل به بازگشت ندارند مگر این که برای بیرون آوردن همبندان و...

پرفسور نمور و دکتر استراوس به زعم خودشان و ما!, چارلی را از غار بیرون آورده اند و اتفاقاً خود چارلی هم در همین آرزو بوده است و تصورش هم از دنیای افراد عادی , تصویر روشن و شفاف و زلالی است. او بیرون می آید و کم کم شروع می کند به دیدن و درک مسائل پیرامون خود (تا قبل از این همانگونه که نوشتنش مطابق با شنیدنش بود , شناختش از دیگران بر مبنای همان ظواهری بود که به دیدش می آمد)... با توجه به پروسه ای که چارلی در کتاب طی می کند خواننده از خود خواهد پرسید که واقعاً چه کسی داخل غار است و چه کسی بیرون!؟

عقل و احساس

بچه که بودیم فکر می کردیم وقتی بزرگ شدیم و دانسته هایمان افزایش پیدا کرد, لاجرم دوستان بیشتری خواهیم یافت و شمع محفل هر جمع خواهیم شد و همه دوستمان خواهند داشت و ما هم همه را از دم دوست خواهیم داشت! اما یکی از پایه های ایجاد ارتباط متقابل , اعتماد متقابل است که به نظر می رسد محتملاً با افزایش مثلاً سطح تحصیلات و دانش کاهش می یابد (به خاطر بالا رفتن قدرت تشخیص ضعف های دیگران از یک طرف و بارز شدن محدودیت ها در طرف مقابل ارتباط... چون به هر حال آدمها از آشکار شدن محدودیتها و تنگناهای اطلاعاتی خود می هراسند)...

 در هر صورت یکی از تم های اصلی این کتاب همین دوگانه است و اینکه در جستجوی علم بودن می تواند جستجوی عشق را تحت الشعاع قرار دهد یا خیر؟... که توضیح بیشتری نمی دهم و فقط یادی از حمید مصدق می کنم:

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

نویسنده و کتاب

دانیل کیز نویسنده این کتاب که لااقل برای من تا قبل از خواندن این اثر ناشناخته بود, این داستان علمی-تخیلی را ابتدا به صورت یک داستان کوتاه (1959) منتشر کرد که بسیار مورد استقبال قرار گرفت و بعد بر اساس آن این رمان را نوشت و در مقابل فشار انتشاراتی ها برای تغییر پایان بندی کتاب هم مقاومت جانانه ای کرد (اینجا و اینجا) که من هم به عنوان یک خواننده بابت این مقاومت از ایشان تشکر می کنم. مترجم در مقدمه کتاب توضیحات کاملی در مورد نویسنده و موفقیت های کتاب (از جمله ساخت فیلم ها و سریال های متعدد بر اساس این کتاب یا ترجمه آن به 70 زبان و...) ارائه داده است.

به سایت کتابخانه ملی که مراجعه کردم متوجه شدم داستان کوتاه اولیه سه بار ترجمه شده است (ظاهراً مصور هم هست و با نام هایی نظیر: چند شاخه گل برای...دسته گلی برای...گلهایی برای...). رمان به صورت کامل برای اولین بار توسط آقای مهرداد بازیاری ترجمه و انتشارات معین در سال 1389 آن را منتشر نموده است (این ترجمه برنده جایزه هنر و ادبیات گمانه زن در سال 1389 گردید که نشان از اعتبار ترجمه آن دارد). و البته مطابق روال معمول ترجمه و نشر کتاب در ایران , یکسال بعد یعنی در سال 1390 این کتاب با ترجمه آقای مهدی قراچه داغی ( نشر آسیم) نیز روانه بازار شده است!!(با عنوان: چارلی، برگرفته از عنوان فیلم سینمایی ساخته شده بر اساس این کتاب)

***

پ ن 1: من از کتاب لذت بردم و به خاطر لطافت و نثر ساده و روانش و به خاطر طیف گسترده مخاطبان بالقوه داستان آن را قابل توصیه می بینم.نکات قابل ذکر زیادی در داستان وجود داشت که جهت لوث نشدن ، از خیر بیان آن گذشتم. 

پ ن 2: مشخصات کتاب من (انتشارات معین چاپ اول 1389 ، 1100 نسخه، 368 صفحه، 4700 تومان)

پ ن 3: بر اساس انتخابات پست قبل کتاب های بعدی که خواهم خواند به ترتیب : رهایی (جوزف کنراد) , رهنمودهایی برای نزول دوزخ (دوریس لسینگ) و آب بابا ارباب (گاوینو لدا) خواهد بود.

نیم به علاوه نیم

چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391

از اسبش پیاده شد... آه بلندی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

-  پیری هم بد دردیه... تا همین صد سال پیش که این مسیر رو می اومدم و برمی گشتم , اصلاً احساس خستگی نمی کردم اما الان... زانوهام داره زوق زوق می کنه.

وارد ستورگاه کاروانسرا شد.نگاهی به اطراف انداخت. تمام آخورها اشغال بود و اسب ها مشغول خوردن بودند. تعدادی جوان صد, صد و پنجاه ساله در یک گوشه نشسته و مشغول دود کردن ریشه بودند و توجه چندانی به تازه وارد نکردند. آه مجددی کشید و...:

- قدیما موی سپید حرمتی داشت...پهلوان که هیچ...

البته خیلی آرام زمزمه کرد! چرا که از واکنش این نوجوانان نگران بود و همین موضوع هم او را بیشتر رنج می داد. زمانه عوض شده بود. یکی از آخورها خالی شد و مهتر به سمتش آمد. اسبش را به او داد و یک سکه کف دستش گذاشت و با مهربانی گفت:

- باقی اش هم مال خودت.

مهتر نوجوان نگاهی به سکه انداخت و با خنده گفت:

- پدرجان هزینه اش یک سکه می شود دیگر باقیمانده ای ندارد!

سرش را کمی به سمت چپ متمایل کرد و خیره به چشمان مهتر نگریست در حالیکه ابروانش به سمت فرق سرش متمایل شده بود. متعجبانه گفت:   

- سی سال قبل که به این نواحی آمدم و یک شب در اینجا استراحت کردم هزینه تیمار اسبم و محل خواب و شام و صبحانه روی هم یک سکه شد. سکه همان سکه است و کاه و یونجه  همان ... سر گردنه هاماوران هم اینگونه نیست...

- سی سال قبل! کجایی عمو! الان دیگه قیمت ها تقریباً هر ده سال به ده سال بالا می رود...

با شنیدن این حرف گویی دو سنگ چخماق در ذهنش به هم خورد و جرقه ای ... مسئله ای مبهم در کنج ذهنش , انگار از تاریکی به روشنایی در آمده بود. دیگر سخنان مهتر را نمی شنید هرچند کلماتی نظیر جنگ و افراسیاب و توران و تحریم های بی اثر , به گوشش خورد, اما روشن شدن آن مسئله و یاداوری خاطره ای او را لحظه ای از زمان حال جدا کرده بود. یاد آخرین دیدارش با اوشنر* افتاده بود, زمانی که آن وزیر سابق در اویندژ روزهای آخر زندگی خود را می گذراند.

***

سربازی در دخمه را باز کرد و پهلوان با سری خمیده از درگاه اتاق داخل شد. وزیر نگون بخت در گوشه ای نشسته بود و در کنارش شمعی و کوزه ای و پیاله ای ... پیر دانا سر بلند کرد و به او خیره شد. بعد از لحظه ای لبخندی روی لبانش نقش بست. بالاخره گوش آشنایی برای خالی کردن درد دل هایش یافته بود... پهلوان را دعوت به نشستن نمود و پس از آن بدون مقدمه گفت:

- به این کوزه انگورینوف نگاه کن ... قیمت آن چه قدر است؟

پهلوان نگاهی به کوزه کرد و بینی اش را به دهانه آن نزدیک کرد ... 

- انگورینوفش که ظاهراً از سرزمین پارسه است , نه؟

حاشیه نرو ... وقت تنگ است , می خواهم جمله ای تلریخی ادا کنم...

پهلوان کوزه را با یک دست بلند نمود و با انگشت دست دیگر چند تلنگر به کوزه زد:

- گمانم کوزه اش ساخت کوزه گران چین باشد و ...

- پهلووووووووون!!

- آهان ... آره ... دو کوزه انگورینوف درجه یک روی هم می شود یک سکه یعنی هر کوزه به نیم سکه...

- جانم را بالا آوردی!... اگر یادت باشد , صد سال قبل که من وزارت کیکاووس را به عهده گرفتم قیمت دو کوزه از این نوشیدنی روی هم یک سکه بود و اکنون هم که رانده شده ام همین است...تو هنوز جوانی و سالهای زیادی پیش رویت هست...

پیرمرد آهی از سر رضایت کشید و از این که بالاخره موفق شده بود ناگفته هایش را به زبان بیاورد احساس سبکی می کرد و لبخند بر لبانش نقش بسته بود. لختی بعد پهلوان که از دژ بیرون می رفت چنین در خاطرش گذشته بود:

- راست می گفتند که پیرمرد عقلش را از دست داده است , همیشه دو نیم سکه روی هم می شود یک سکه و این ارتباطی با زمان ندارد...!

***

سرش را به چپ و راست تکان می داد و با خود حرف می زد. مهتر با حیرت به او خیره شده بود. پهلوان گوشه چشمانش را با پر شالش خشک کرد و دستش را روی شانه مهتر گذاشت:

- تو هنوز جوانی و سالهای زیادی پیش رویت هست ...

.

*اوشنر : وزیر دانشمند کیکاووس که در زمان خود به خردمندی شهره بود. او هم به سرنوشت دیگر صدر اعظمان مصلح این سرزمین دچار شد یا بهتر است بگوییم دیگران به سرنوشت او دچار شدند که او در این زمینه از سابقون بود. اندرزهایی از این پیر خردمند برجا مانده است. نظیر این جمله: از هر تاریکی، تاریکتر، نادانی است.

***

پ ن 1: مطالب بعدی به ترتیب در مورد کتابهای : گلهایی به یاد آلجرنون و قصری در پیرنه خواهد بود. اما پس از آن چه بخوانم؟ از میان گزینه های زیر به دو گزینه رای دهید تا سه کتاب بعدی برای مطالعه مشخص گردد:

1- آب بابا ارباب             گاوینو لدا

2- بل آمی                   گی دو مو پاسان

3- بهشت                    تونی موریسون

4- رهایی                     جوزف کنراد

5- رهنمودهایی برای نزول در دوزخ   دوریس لسینگ

6- غریبه ها در قطار        پاتریشیا های اسمیت 

پ ن 2: در مورد گزینه های فوق توضیحات زیر را اضافه می کنم تا با آگاهی بیشتری در انتخابات شرکت کنید:

1- گاوینو لدا همان بچه کوچکی است که در روستایی درجنوب ایتالیا به همراه پدرش زندگی می کرد و پدرش نمی گذاشت تا او به مدرسه برود... یادتان آمد؟ فیلمی بود به نام پدرسالار ساخته برادران تاویانی که در کودکی ما چندین بار از تلویزیون پخش شد. آن فیلم براساس این کتاب ساخته شده است. کتاب با ترجمه مرحوم مهدی سحابی منتشر شده است.

2- گی دو مو پاسان بیشتر به واسطه داتان کوتاه معروف است اما مشهور ترین رمانش همین بل آمی است که در لیست 1001 کتاب هم هست. داستانی در مورد فساد موجود در جامعه فرانسه در اواخر قرن 19. جوانی که به واسطه زیبایی چهره اش می خواهد پیشرفت کند...(دو بار ترجمه شده: علی اصغر سروش انتشارات امیرکبیر 1347 ، پرویز شهدی نشر مجید 1384)

3- تونی موریسون نویسنده فمینیست که اولین زن سیاه پوست آمریکایی بود که جایزه نوبل را گرفت (1993). از او 4 اثر در لیست 1001 کتاب حضور دارد اما این کتاب از آنها نیست. کتابی ظاهراً پیچیده که سرگذشت چند زن سیاهپوست  رانده شده از اجتماع را روایت می کند...(ترجمه گیسو پارسای، نشر روزگار1384)

4- جوزف کنراد!! زندگی واقعی اش به اندازه یک رمان پرماجرا داستان دارد... این نویسنده روس اوکراینی لهستانی زبان انگلیسی که مدتها در فرانسه به دنبال دریانورد شدن بود و دوران طفولیتش را در سیبری به همراه پدرش در تبعید بود و پس از مرگ پدر به نزد دایی اش در سوییس رفت و آنجا ... (ترجمه کیومرث پارسای، نشر کلبه 1380)

5- خانم لسینگ برنده نوبل سال 2007 است. انگلیسی و متولد شده در کرمانشاه. فردی دچار فراموشی شده و در بیمارستانی روانی بستری است. دو پزشک به صورت متفاوت او را تحت درمان دارند. ذهنی مشوش و پر اوهام دارد... و به قول یکی از دوستان این کتاب منازعه ای است بین عقل و جنون.(ترجمه علی اصغر بهرامی ، نشر ماهی 1388)

6- داستانی از ژانر جنایی که آلفرد هیچکاک هم بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته است.(ترجمه محمد حسن سجودی ، نشر فرهنگ کاوش 1381)

ژرمینال امیل زولا

جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1391

 

این سومین یا چهارمین باری است که ژرمینال را می خوانم و هربار در نظرم اعجاب انگیزتر از پیش جلوه می کند. (آندره ژید)

***

فرانسه در دهه شصت از قرن نوزدهم (دوران امپراتوری دوم – ناپلئون سوم) , دستخوش رکود اقتصادی و تبعات آن بود و داستان در این شرایط جریان دارد. "اتی ین" جوانی بیست و یکی دو ساله است که به دلیل مرافعه با کارفرمایش از کار اخراج شده است و چون در آن منطقه (لیل) کار پیدا نمی کند از شهر خارج می شود و به سوی مقصدی نامعلوم جهت یافتن کار روانه می شود. در راه به یک معدن ذغال سنگ می رسد و با خوش شانسی (مرگ یک کارگر در روز قبل) کاری پیدا می کند و به عنوان واگن کش در تونل های زیر زمینی معدن مشغول می شود. کار و جو همکاران چنان سنگین و حقوقش چنان پایین است که تصمیم می گیرد که فردای آن روز بی خیال این کار بشود و به راهش ادامه دهد. اما وجود کاترین (دختر 15 ساله ای که او هم واگن کش است و راه و چاه کار را به او یاد می دهد) باعث می شود که بماند و به کار ادامه دهد. در کنار رقابت عشقی که بین اتی ین و کارگری دیگر در جریان است, وضعیت کار و شرایط زندگی به گونه ایست که آینده نزدیک , آبستن حوادث بسیاری است...

توصیف دقیق شاعرانه و منصفانه

شاید بتوان تمام نقاط قوت کتاب را ذیل این عنوان توضیح داد. انصافاً خواننده بعد از خواندن چند صفحه , خود را در معدن و کوی معدنچیان حس می کند و با آنها همراه می شود. مکانها و منظره ها چنان استادانه توصیف شده اند که به تابلوی نقاشی می ماند و البته این همه وقتی با نثر شاعرانه و پر احساس نویسنده همراه می شود جلوه پیدا می کند, وگرنه نه هر که سر بتراشد قلندری داند (همین جا از مترجم کتاب آقای سروش حبیبی باید به نیکی یاد شود):

... لایه ها رفته رفته پر می شد. در هر طبقه در ته هر دالان جنب و جوشی شدید سینه کار را فرا می گرفت. چاه آدمخوار جیره هر روزی خود را از گوشت آدمیزاد بلعیده بود. نزدیک هفتصد نفر کارگر در آن ساعت رنج روزانه خود را در این مورلانه عظیم آغاز کرده بودند و زمین را همچون کرم در چوبی پوسیده از هر سو می کندند و سوراخ می کردند و در این سکوت سنگین , زیر فشار این لایه های عظیم خاک اگر گوش بر سنگ می گذاشتی می توانستی جنبش دامنه دار این حشرات انسان نما را ضمن تلاش خود از صعود و هبوط برق آسای کابل آسانسور گرفته تا گزش نیش تیشه هاشان که زغال را از درون احشاء خاک می کندند بشنوی. (ص44)

در حقیقت شیفته نگاه نویسنده به معدن شده ام!(که ریشه در شش ماه زندگی و تحقیق نویسنده در معادن زغالسنگ دارد) معدن همچون موجود زنده ایست که گوشت و خون کارگران را می مکد و زغال بالا می آورد...معدن جایگاهی برتر از یک موجود زنده دارد: ... خدایواره  سیری که آنجا کمین کرده بود و ده هزار نفر گرسنگی زده بی آنکه او را ببینند گوشت تن خود را نثارش می کردند.(ص80) و برای سهامدارانش هم , چنین جایگاهی دارد: ...این خدایواره ولینعمت کانون خانواده بود و آنها را در بستر نرم و بزرگ رخوتشان به نرمی تکان می داد و بر سر خوانی رنگین چاق می کرد(ص88).

نویسنده به خوبی و با دقت زندگی پر رنج و غم کارگران و بدبختی آنها را نشان می دهد و در این راه دچار احساسات چپگرایانه نمی شود. آدمهای داستان در هر دو سو (کارگران و سرمایه داران) خاکستری رنگ هستند. برخی جهالت ها و رذالت های فقرا به خوبی بیان می شود و طرف مقابلشان هم چهره های انسانی دارند که بعضاً یا دچار بی اطلاعی محض از شرایط زندگی کارگران هستند یا اسیر شرایط اقتصادی کلان هستند (رقابت و رکود و...) و به نوعی رفتارشان قابل توجیه... (این هم از منصفانه اش که البته با همدلانه بودنش نسبت به ستمدیدگان به راحتی قابل جمع است)

شرکت معدنچیان در مراسم تشییع جنازه زولا (با فریاد ژرمینال ژرمینال) نشان از احساس دین این گروه به زولا دارد که من آن را قرینه ای بر همین توصیف دقیق و همدلانه می دانم و از طرفی (و مهمتر از دید من) نشان از ارتباطی است که این کارگران با کتاب برقرار کرده اند و این را مقایسه می کنم با خودمان! (منظورم این است که اینجا اگر نویسنده ای خودش را برای یک گروهی طبقه ای چیزی, جر هم بدهد , چنین اتفاقی در تشییع جنازه اش نمی افتد! ارتباط اساساً قطع است متاسفانه...)  

من فکر می کنم اگر معضلات جامعه منصفانه و دقیق بیان شود و دورنمایی که ایجاد می کند هنرمندانه نشان داده شود, قابلیت جریان سازی را دارد. نمی دانم شاید خوشبینانه است اما به نظرم بخشی از اصلاحات و یا آن چیزی که تحت عنوان به سر عقل آمدن سرمایه داری در دهه های بعدی رخ داد حاصل چنین آفرینش های هنری است.

***

در لیست 1001 کتاب از امیل زولا پنج اثر حضور دارد که یکی از آنها همین کتاب است. این کتاب سه بار به فارسی ترجمه شده است:

سروش حبیبی  1356    امیرکبیر (همچنین بعدها نیلوفر)

نونا هجری        1363    فرزان (همچنین 1386 گوتنبرگ)

ابوالفتوح امام    1364     گلشایی

لینک های مرتبط:

ژرمینال  کتاب نیوز

بوف تنهایی من

نگاهی به ژرمینال   (آفتاب) این لینک خطر اوث شدن کتاب را دارد اما برای کسانی که خوانده اند تجدید خاطره می کند.

***

پ ن 1: مشخصات کتاب من (انتشارات نیلوفر , چاپ سوم, بهار 1386, 2200 نسخه, 552 صفحه ,6500 تومان)

ادامه ره آورد ها!

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1391

 پیرو پست قبلی برای این که سوالات بدون جواب (البته جوابی در حد خود من) نمانده باشد ,خط سیر سفر نوروزی : تهران – نطنز-  اردکان – میبد – یزد , بود. و در مورد سوالات:

1-      در هنگام ورود به شهر میبد , تابلویی است که ورود شما را به زادگاه خردسال ترین شهید دفاع مقدس خوشآمد می گوید. کودکی 12 ساله ... جنگ اصلاً چیز خوبی نیست و این هم حرف جدیدی نیست...برگشتم به 12 سالگی خودم که هنوز دو سه سالی به پایان جنگ باقی بود... در مدرسه ای بودیم که بعد از هر عملیات چندین تشییع جنازه داشتیم... برادرم متناوباً در جنگ حضور داشت اما شهید نمی شد! و ما جلوی همکلاسا کم می آوردیم !! البته دعا نمی کردم شهید بشه وگرنه ردخور نداشت!!! (اینجا و اینجا در مورد کوچکترین شهید...اولی رو از دست ندید با عکس فرهاد مجیدی!!)

2-      مسجد بنایی بی رقیب است. در یک خیابانی که دو تا مسجد قدیمی و یک مسجد نوساز است اگر دیدیم در زمینی خالی , گودبرداری شده است و تابلویی که روی آن خبر از ساخت مسجد فلان را می دهد, نباید تعجب کنیم. بعد از رسیدن به هدف هر ایرانی یک پیکان و هر روحانی یک مسجد و هر ایرانی یک ستاد ,حالا هدف بعدی هر نمازگذار یک مسجد است ... با این وضعیت که ما داریم پیش می رویم عنقریب در خبرها خواهیم خواند: در ازای صدور پانصد هزار بشکه نفت خام به چین , دو محموله دویست و پنجاه نفری نمازگزار چینی وارد کشور شد.!!

3-      اول می خواستم حتماً یه جوری بگم که ساخت داستان های آنچنانی ارتباطی با نوع دین ندارد... یعنی بیشتر به ظرف مربوط است تا مظروف , اما دیدم یه کم بی انصافی در حق خودمان است ... در ممالک دیگر هم ظرف های چندان متفاوتی نداریم (با توجه به رمان های خوانده شده می گم)... پس نتیجه ای که من گرفتم این بود که این از تبعات همان مظروف است... بماند... اما قضیه چنار: یکی از دیدنی های اردکان مکانی است به نام پیر سبز چک چک , یکی از مکان های مهم زیارتی زرتشتیان.  اینجا و اینجا و اینجا

4-      در قسمتهای مرکزی ایران تقریباً در هر روستایی یک قلعه موجود است, کاربرد این قلعه ها هم حفظ جان و مال و ... در مقابل تهدیدات بوده است. داخل بیشتر این قلعه ها, اتاق اتاق است که هرکدام متعلق به یک خانوار بوده است و همین از یک طرف نشانگر آن است که مردم هر منطقه , خودشان به فکر حفظ کلاه خودشان بوده اند. این قلعه ها عموماً متعلق به قرون 4 و5 به بعد تا همین اواخر است...دوره تاخت و تاز و غارت و... دوره ای که طبیعتاً چراغ تفکر و خردورزی کم کم , کم فروغ تر می شود. (البته قلعه هایی که متعلق به دوره پیش از حمله اعراب باشد هم هنوز هست , مثل قلعه ایرج در ورامین, اما خب کاملاً این قلعه ها کارکرد نظامی- حکومتی داشته است و داستانش سواست...ببینید بد نیست: اینجا و اینجا و اینجا)... در هر صورت احساس عدم امنیت در وجود ما ریشه تاریخی هم دارد... اما این از یک طرف بود! اون طرفش این سوال است که چرا دیگه قلعه نمی سازیم؟؟ کار از قلعه و اینا گذشته!! پولت توی جیبت مثل برف در مقابل آفتاب تموز آب میشه! قلعه به چه کار میاد...تازه موضوع سوال بعدی هم هست...

5-      امسال که به ولایت رفتم در همان بدو امر دو خبر مرتبط با دزدی شنیدم : نخست تعدادی گنجیاب زیر امامزاده را کنده اند به هوای گنج!! که دو سه تا از اهالی باقیمانده(!) متوجه صدا می شوند و خلاصه دزدان فرار می کنند (البته دزد که نه اوشکول! آخه روستایی که گردش مالی اش در تمام طول دوران حیاتش چس مثقال نبوده گنجش کجا بود؟ تمام روستای ما سوراخ سوراخ شده...واللللا) و مورد دوم که خیلی دردناک است; گله کوچک روستا که تقریباً تمام دارایی آنها محسوب می شد شبانه به سرقت رفته شده (و این دومین سال است که این اتفاق می افتد)... فکر کنم یکی دو سال دیگه همین سه چهار نفر باقی مانده در روستا هم قید آنجا را بزنند و بروند شهر پی کار نگهبانی و فعله گی و... بگذریم بزرگترین خطر برای یک گله کوچک , انسان است, انسانی که تحت شرایط اقتصادی مملکت که از دوران مادها تا کنون به این خوبی نبوده است, دست به هر کاری می زند حتا دزدی از چند تا آدم مفلوک...

6-      هر چهار گزینه و البته گزینه های دیگر می تواند درست باشد اما... گزینه الف محتملاً بیشتر به زبان می آید (در میبد یک آسیاب آبی دیدم وسط بر و بیابان که 40 متر زیر زمین بود و با آب قنات کار می کرد... من که ای ول آوردم حقیقتاً از سیستمش از دقتش از محاسباتش... من شرمم میاد پیش سازنده این آسیاب به خودم بگم مهندس!!) ... گزینه ج هم البته قابل تامل است; آدم می ماند که این هموطنان صدها سال پیش ما چرا ماندند وسط کویر و به لطایف الحیل سعی کردند بر طبیعت غلبه کنند و کردند... نمی توانستند مهاجرت کنند بروند یک جای بهتر!؟ راحت تر نبود!... گزینه دال البته بر لب جاری نمی شود بلکه اتومات خودمان دنبال اون زاویه هستیم ضمن این که دیجیتالیسم این مشکل رو حل کرده!

 

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل