X
تبلیغات
رایتل

چشمهایش بزرگ علوی

چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390

 

استاد ماکان , نقاش برجسته ایست که کارهایش در اروپا نیز خریدار و طرفدار دارد و به قولی بزرگترین نقاش ایران در صد ساله اخیر است (شخصیتش – منهای سنش- تقریباً برگرفته از کمال الملک است). او در سال 1317 در حالیکه سالهای آخر عمر کوتاهش را در تبعید گذرانده است از دنیا می رود. با توجه به اینکه استاد با دستگاه حاکمه میانه ای نداشته و بلکه دست و پنجه ای هم نرم کرده است, در افواه عمومی داستان ها و افسانه هایی در باب مرگ یا قتلش , نقل می شود. پس از مرگش , حکومت وقت از مقام استاد تجلیل به عمل می آورد و ختمی و مراسمی و سمیناری و نمایشگاه آثاری و موزه و مدرسه ای به نام استاد و... . در میان آثاری که از استاد به نمایش در می آید , یک تابلو که از آخرین کارهای استاد (که در هنگام تبعید کشیده است) جلب توجه می نماید. تابلویی با نام "چشمهایش" که در آن تصویرساده زنی با چشمهایی گیرا به تصویر درآمده بود. چشمهایی که گویا رازی را در خود مستتر کرده است. این تابلو با توجه به تجرد استاد و این که اهل این عوالم نبوده است مایه کنجکاوی و افسانه سرایی می گردد.

بعد از شهریور بیست و فضای آزاد پس از آن, زندگی نامه هایی از استاد در روزنامه ها چاپ می شود که به قول راوی همه مبتذل بودند. راوی ناظم مدرسه ای دولتیست که به نام استاد مزین شده است و نمایشگاه دائمی آثار نقاش هم در آنجا برپاست. او در پی یافتن حقیقت زندگی استاد و دانستن راز این چشمهاست و بر این باور است که صاحب این چشمها می تواند پرده از بخشی از زندگی استاد که بر همگان پوشیده مانده است بردارد. او با تمامی زنان و دخترانی که استاد را برای حتی یکی دو جلسه ملاقات کرده اند , دیدار می کند اما هیچکدام را صاحب آن چشمها تشخیص نمی دهد. تا اینکه بالاخره آن زن ناشناس را می یابد و طی یک پروسه و پروژه ای موفق می شود او را به حرف بیاورد. بخش عمده داستان , روایتیست که این زن ناشناس از استاد و خودش و رابطه شان و ...دارد.

عینکی روی چشم!

ما دنیا را آنگونه که هست نمی بینیم بلکه آنگونه که هستیم آن را می بینیم. ظاهراً از این ابتلا گریزی نیست اما به هر حال این موضوع بالا و پایین دارد. رمان ها و به خصوص رمانهایی که به مسائل اجتماعی می پردازند (حتی به صورت فرعی یا در پس زمینه) می توانند یک منبع خوب برای تاریخ اجتماعی باشند البته به شرطها و شروطها! مولانا یک بیتی در این خصوص دارد که باید با آب دلار آن را نوشت:

پیش چشمت داشتی شیشه کبود  

زان سبب عالم کبودت می نمود

ما معمولاً سفید و سیاه و رنگهای مختلف, همه را تیره می بینیم یا به همان رنگی که به چشممان زده ایم می بینیم. ما شدیداً به این مرض! (لازم است که مرض بخوانیمش) مبتلا هستیم, شاهد مدعایم را از همین کتاب می آورم ; در ص 10 پس از ذکر مراسم ختم و سوگواری حکومتی برای  استاد اینگونه می خوانیم:

اما مردم فریب نمی خوردند. آنها ساختمان باشکوه دانشگاه را هم چون به دستور دیکتاتور انجام گرفته بود, به زیان استقلال کشور و به سود انگلیس ها می دانستند, چه رسد به اینکه مرگ استاد نقاش را, آن هم در غربت...

این جمله از دیدگاه راوی بیان می شود و لزوماً نظر نویسنده نیست و حتی به نظر من نویسنده در این جمله اشاره ای ضمنی به این اشکال دارد. برگردیم به آن مرض, مشابه همان مردمی که آن موقع ساختن دانشگاه را سیاه می دیدند الان به خاطر همان بنا همه چیز آن زمان را سفید می بینند!

از دیگر موارد مثبت کتاب در زمینه ثبت زندگی اجتماعی زمان وقوع داستان , اشاراتی است که نویسنده در ذیل زندگی قهرمانان داستان به آن می پردازد: نظیر سلوک اجتماعی فرنگیس و خانواده اش به عنوان سمبلی از طبقه مرفه آن دوران (کافه, هنر, ارتباط با جنس مخالف, قیود اجتماعی و غیره و ذلک) یا چیزهای دیگر که می توانستند در این زمینه مفید باشند. اما وقتی عینک ایدئولوژیک بر چشم باشد, این قسمت ماجرا نقش بر آب می شود,همین!. شعارهایی که بعضی از اشخاص داستان می دهند مشمول این قضیه است نظیر:کسی که مزه فقر را نچشیده باشد نمی تواند هنرمند شود! یا تعریف شدن همه زندگی در ذیل مبارزه سیاسی و... البته شاید هم واقعیت جامعه ما اینگونه بوده است... در هر صورت بخشی در انتهای کتاب است با عنوان "می خواستم نویسنده شوم" که بسیار جالب است , علوی به نوعی ناکامی اش در دست یافتن به این آرزویش را همان کارهای سیاسی عنوان می کند ... واقعاً حیف.

مرعوب عشق , مرعوب قدرت

در ابتدای داستان راوی یک تصور کاریکاتور گونه ای از یک هنرمند مبارز دارد که من را به خنده انداخت, با این مضمون که کسی که مرعوب دیکتاتور نشد چگونه اسیر چشمان یک زن می شود؟!! خوشبختانه در ادامه نویسنده به خوبی غلط بودن این تصور را به خواننده ثابت می کند , امیدوارم که راوی هم متوجه شده باشد (البته بعید می دانم!). این را به خاطر قضاوتی که در انتها می کند می گویم (استاد این زن را نشناخته بود). چون اتفاقاً به نظرم خوب شناخته بود!... حالا بماند برای کامنتدونی...

***

در ادامه قسمتهایی که دوست داشتم را می آورم... (یک کم چاشنی طنز یک میله عصبانی به خاطر فشار کاری را هم به همراه دارد):

شهر تهران خفقان گرفته بود, هیچ کس نفسش درنمی آمد; همه از هم می ترسیدند, خانواده ها از کسانشان می ترسیدند, بچه ها از معلمینشان, معلمین از فراش ها, و فراش ها از سلمانی و دلاک; همه از خودشان می ترسیدند, از سایه شان باک داشتند... سکوت مرگ آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علناً بگوید که فلان چیز بد است, مگر ممکن می شد که در کشور پادشاهی چیزی بد باشد.

این بخشی از پاراگراف ابتدایی داستان است. فضای تهران در دهه دوم همین قرنی که دهه آخرش را طی می کنیم! (چه قدر تغییرات داشته ایم!...البته خداییش دیگه الان دلاک نداریم!).

.

با دیپلم , با پول, با شوهر, با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند. با قسمت اولش موافقم اما چه بسیار آدمها که درد را تحمل کردند و چشمکی ندیدند و چه بسیار کسان که همینجوری وسط چشمک با چیز پایین آمدند آمدنی! مگر این که خوشبختی را طوری تعریف کنیم که قضیه حل و فصل شود...

.

...در پاریس هر انسانی با چشم دیگری به هموطنان خود نظر می کند. من وقتی به ایران آمدم و با مردم تماس پیدا کردم مایوس شدم. من مردم عادی را هوشیارتر و بیباک تر تصور می کردم. اما در آن تهران مرگبار آن روز به چشم می دیدم که قصاب سر کوچه با تملق و تزویر به پاسبان رشوه می دهد. آنجا در پاریس حاضر شدم که زندگی خود را فدای مردمی که در تصور من وجود داشتند بکنم. این قسمت خیلی قشنگ است, من که در نگاه اول یک احسنت بلند گفتم و این قسمت را برای نوشتن مطلب انتخاب کردم. اما ما مردم عادی نیازی به جان و جانفشانی نداریم آن هم جان یک فرد روشنفکر... مثلاً اگر استاد به جای شب نامه نویسی یک سطح شعور درک هنر شاگردانش را بالا می برد و آنها هم به همچنین , نسل من جلوی یک تابلو نقاشی هنگ نمی کرد...یا در باقی حوزه ها نیز به همچنین...اونوقت شاید اوضاعمون بهتر بود...

.

... مادرم از آن امل ها بود که تصور می کرد کلمه ی عشق فقط در کتاب حافظ باید خوانده شود. جمله معترضه قشنگی است, دوسش دارم. اما به گوینده این جمله باید بگویم تو که به مامانت اینا طعنه می زنی و به فداکاری خودت می نازی (تازه فداکاری از دیدگاه خودت) طرف دیگه به چه زبانی باید حالیت می کرد؟! اون قر و اطوار ص 187 واسه چی بود؟؟ هوی! وقتی ناز بی جا می کنی دیگه حق نداری نق بزنی که منو نفهمیدند و درک نکردند!

.

البته درباره گذشته قضاوت کردن کار آسانیست. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره ای در دهان امواج مخوف پرتاب می کند, آنجا اگر توانستید همت به خرج دهید, آنجا اگر ایستادگی کردید... آن وقت در دوران آرامش لذت هستی را می چشید. این جملات را به خاطر قسمت اولش آوردم , هرچند اگر برای 100 نفر بخوانید این قسمت را 99 نفر موافق هستند اما پای قضاوت که قرار بگیریم هوووووم! ... قسمت دومش را هم حیفم آمد کات کنم, به هرحال ما همیشه یک هویج به نام دوران آرامش در پس ذهنمان هست و زمان حالمان را به باد می دهیم...

***

مرحوم مجتبی بزرگ علوی بخش اعظم زندگی خود را دور از وطن گذراند و در سال 1375در سن 92 سالگی در برلین از دنیا رفت. لینک هایی جهت آشنایی با زندگینامه ایشان در ذیل مطلب خواهم گذاشت. این کتاب را انتشارات نگاه منتشر نموده است. در یادداشت ابتدایی, ناشر از تلاش خود برای ارائه متن بدون غلط صحبت نموده است که بسیار نیکوست اما هنوز مواردی به چشم می آید: ص104 سطر15 , ص139 سطر16, ص187 سطر10 , ص200 سطر17, ص223 جمله اول و...

لینک های مرتبط:

زندگینامه بزرگ علوی اینجا و اینجا

چشمهایش بزرگ علوی ; گزینشی میان عشق یا سیاست! نشریه ادبی جن و پری

نقد کتاب چشمهایش وبلاگ محفل شبانه

.

پ ن 1: مشخصات کتاب من ; چاپ دهم 1389 تیراژ 3000 نسخه, 271 صفحه و قیمت 5000تومان.

پ ن 2: رای گیری پست قبل کماکان ادامه دارد.

پ ن 3: چند روزی فرصت آمدن به فضای مجازی را نداشتم چرا که دست و پایم در فضای غیر مجازی به هم گره خورده بود. خواهم آمد.

امیدوارم هفته خوبی بسازیم

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390

اصطلاحات و واژه هایی که می سازیم و به کار می بریم برگرفته از ذهنیات و اندیشه های ماست. مثلاً در مورد عنوان این مطلب ، معمولاً این جور مواقع ما می گوییم: امیدوارم هفته خوبی باشه! یعنی خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه یه جوری عمل کنند که برای ما خوب باشه ، همچین بی زحمت!...از این قرار است جملاتی نظیر: سال خوبی باشه براتون یا تعطیلات خوشی باشه و...

حالا چی شد بعد چند روز تعطیلی به جای نوشتن مطلب چشمهایش علوی ، ویرم افتاده به این مطلب؟ شاید چون برای تعطیلاتی که گذشت برنامه ای نداشتم و به صورت طبیعی همانطوری گذشت که این جور مواقع می گذرد! یا شاید به خاطر مکالمه تلفنی امروز صبح...

صبح امروز اول وقت اومدم سر کار و بابت هماهنگی یک پروژه زنگ زدم به یک اداره... طرف گوشی رو برداشته و من بعد از سلام بلافاصله ناخودآگاه گفتم " خسته نباشی"!! آخه آدم نرمال الفکر ساعت هفت و نیم صبح اونم بعد چند روز تعطیلی به کسی میگه خسته نباشی؟؟ آیا میشه تحت عنوان "سهو کلام" و "سوتی" کل موضوع را گل گرفت؟ یا این که ریشه آن در جایی دیگر است...

***

وداع با اسلحه را از امروز شروع می کنم و مطلب مربوط به چشمهایش بزرگ علوی و عقاید یک دلقک هاینریش بل را به ترتیب خواهم نوشت. فقط پیشاپیش به کسانی که این دومی (عقاید...) را نخوانده اند ، آن را توصیه می کنم.

لطفاً برای برنامه بعد از وداع ، از بین کتاب های زیر که به صورت رندوم از کتابخانه ام انتخاب کرده ام ، به یک گزینه رای دهید:

1- اجاق سرد آنجلا                فرانک مک کورت  (اینجا)

2- پدرو پارامو                       خوان رولفو         (اینجا)

3- پرواز بر فراز آشیانه فاخته     کن کیسی        (اینجا)

4- قصری در پیرنه                  یاستین گوردر     (اینجا)

5- گرگ بیابان                      هرمان هسه      (اینجا)

شصت چهل

سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390

سر صف می ایستادیم و مراسم طولانی صبحگاه اجرا می شد. تریبون مراسم ، روی بالکن دفتر در طبقه اول مدرسه بود. دبستان "لوح زرین" یک ساختمان جنوبی بود که حیاطش پشت ساختمان بود و محصور ، دری هم نداشت. از در مدرسه که وارد می شدیم سمت چپ ، پله هایی بود که ما رو به کلاس ها در طبقات بالا می رسوند و سمت راست ، راهرویی که به زیر ساختمان و حیاط منتهی می شد.

مدیر و ناظم و اجرا کنندگان مراسم روی بالکن می ایستادند. خانم ناظم گاهی از اون بالا اسم یکی از دانش آموزان بی انضباط رو اعلام می کرد یا با اشاره ای به طرف یا به مبصر می فهموند که باید بره پای دیوار. دیوار مجرمین روبروی صف ها و زیر ساختمان قرار داشت و از بالکن قابل رویت نبود. خطاکاران در طول مراسم کنار اون دیوار می ایستادند تا بعد از اتمام مراسم خانم ناظم بیاد پایین و اعمال قانون بکنه. قانون در اون زمان به وسیله یک خطکش چوبی اعمال می شد. البته آقای مدیر یک کابل حکومتی! مخصوص داشت که وقتی نظام مدرسه با مشکلی روبرو می شد ، باصطلاح ، با اون بحران را حل می کرد.

خانم ناظم وقتی میومد پایین ، گاهی اوقات به یک تذکر و نصیحت اکتفا می کرد و گاهی هم با خطکش یک ضربه به کف دست متخلفین می زد. اگر این قضیه خطکش نبود، همه دوست داشتند بروند کنار دیوار! چون واقعاً راحت تر بودند ، تازه می تونستند برای بچه هایی که توی صف ایستاده بودند شکلک هم دربیارن که خودش در اون زمان تفریح مهمی بود. یا مثلاً بعضی ها همونجا کنار دیوار هول هولکی مشق های نانوشته رو می نوشتند و از ضربات قطعی معلم بابت ننوشتن مشق، خودشون رو خلاص می کردند (احتمالاً این دوستان ناشناس الان دلال های خوبی شده اند).

از اونجایی که من پسر منظم و دانش آموزی درس خوان و میله قانونگرایی بودم (همون پپه خودمون!) هیچ وقت نصیبم نشده بود که برم کنار دیوار و لذا همیشه ناظر شکلک هایی بودم که بچه ها اون زیر در می آوردند ، تا این که اون روز بارونی فرا رسید.

بارون می اومد چپنگ! (یادم نمیاد اون موقع ها که کلمه خفن نبود ما چی می گفتیم به جاش اما احتمالاً چ  و پ و گافش بیشتر از الان بود) و ما طبق روال ایستاده بودیم. انصاف نبود ما ها که منظم بودیم زیر بارون خیس بشیم و یک جزء قرآن و یک باب اصول کافی و یک فقره سخنرانی کاسترو وار را گوش بدهیم و همین جور مثل شهروندان کره شمالی سیخ بایستیم و در همون زمان بچه های نامنظم زیر طاقی ولو بشوند و عشق و حال... بعدشم احتمال تنبیه بدنی شصت چهل بود ، حالا شصتش به کدوم سمت بود بعداً می گم!

اون روز زیر بارون و تحت تاثیر جو زمونه ، رگ انقلابی من بالا زد و در یک فرصت مناسب که کسی حواسش به سمت من نبود ، از صف خارج شدم و رفتم زیر سقف و کنار دیوار وایسادم... مراسم طولانی صبحگاه تمام شد و ناظم اومد پایین... بچه ها صف به صف شروع کردند به رفتن سر کلاس...

بالاخره نوبت به این گروه محکومین رسید و خانم صدرایی اون روز تصمیم گرفت به جای یک ضربه به هر نفر دو ضربه بزند ، یکی روی دست چپ و یکی روی دست راست!...بله...شانس من بود دیگه...اما خب بزرگترا می گفتن که حرکت انقلابی هزینه داره و منم خودم رو آماده کرده بودم... زد و زد تا رسید به من ... مکثی کرد و نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:

- میله!! تو اینجا چی کار می کنی؟

من فقط نگاهش کردم. شاید در ناخودآگاهم روی نگاه معصومانه ام و غریزه مادرانه اش حسابی باز کرده بودم. شایدم روی شاگرد خوب بودن...

- دستت رو بیار بالا

باید اعتراف کنم تا همین لحظه هم به تاثیر پرونده پاکم امید داشتم ; نه اختلاسی و نه حتی شادی بعد از گل ، هیچی توی پرونده ام نبود... چشمام رو بستم و دست راستم رو بالا بردم...

...

نزد؟؟ درسته... ناظم ، خانم مهربانی بود که از هر فرصتی برای یاد دادن امور مهم به دانش آموزان مستعد استفاده می کرد. به همین خاطر ایشون استثنائاً اون روز روی هر دست من دو ضربه محکم نواخت تا در همان دوران کودکی به من دو چیز رو یاد بده: اول این که گفتمان انقلابی راه به جایی نمی برد! و دوم این که من دلال خوبی نخواهم شد.

حالا فهمیدید شصتش به کدوم سمت بود؟!

تراژدی آمریکایی تئودور درایزر

جمعه 16 دی‌ماه سال 1390

 

این حدیث میلیونها بار در این دنیای دنی نوشته شده است و میلیونها بار دیگر هم در آینده نوشته خواهد شد. این حدیث تازگی ندارد و هیچ وقت هم کهنه نخواهد شد.

در ابتدای داستان خانواده ای شش نفره که کارشان خواندن سرودهای مذهبی و تبلیغ در کنار خیابان هاست, بساط خود را مانند هر شب کنار یک خیابان پهن می کنند. دختر 15 ساله خانواده شروع به نواختن ارگ می کند و همگی (پدر و مادر و دو پسر 12 ساله و 7 ساله و یک دختر 9 ساله) شروع به خواندن سرود می کنند.

عشق مسیح تمامی وجودم را نجات می دهد , عشق خداوند گامهای لرزانم را هدایت می کند. رهگذران عموماً کم توجهی می کنند و برخی هم جذب غرابت چنین خانواده بی اهمیتی می شوند و برخی هم شاید به اندام یکی دو تا از اعضای خانواده توجهی گذرا می کنند...

شخصیت اصلی داستان همین پسر 12 ساله یعنی کلاید گریفیث است. پسری با روحیه حساس با قدی بلند و چهره ای جذاب , که قطعاً از وضعیتی که در آن به سر می برد معذب است. به واسطه فقری که خانواده اش بدان دچار است , از مواهب دنیای جدید بهره مند نیست و فقط نظاره گر و آرزومند آن است.

مادر خانواده گرچه پیشینه مذهبی مستحکمی ندارد اما بعد از ازدواج , به مسیحی مومنی با اعتقادات استوار تبدیل شده است و مدام در حال دعا و شکر است... "خدا خودش روزی ما را خواهد رساند" یا " خداوند راه درست را به ما نشان خواهد داد" و از این قبیل ...در حالیکه بچه ها و به خصوص کلاید علیرغم این که نیاز شدید به اقدام خداوند در این خصوص را حس می کنند اما می بینند که او تاکنون راه چندان روشنی را نشان نداده است!

پدر و مادر مصمم هستند که تا آنجایی که می توانند به دنیا معنویت ببخشند اما واقعیت این است که بچه های خودشان از آن گریزانند. کلاید از این که می بیند شغل والدینش از نظر دیگران بی ارزش است , احساس حقارت می کند. از این که می بیند پسرهای هم سن و سالش مشغول چه خوشگذرانی هایی هستند و سر او بی کلاه است, دچار عقده می شود. از این که فقیر به دنیا آمده است و نمی تواند برای خودش کار مهمی انجام دهد , آزرده است. از این که پدر و مادرش همه امور را وابسته به مشیت الهی می دانستند اما حساب خداوند را از حساب تیره بختی و تیره روزی برخی (از جمله خودشان) جدا می دانستند, دچار تناقض می شود و...

کلاید با چنین زمینه هایی و با توجه به این که راهنمایی های مفیدی هم از خانواده دریافت نمی کند و تحصیلات درستی هم ندارد , طی دو پاراگراف در ص28 به سن شانزده سالگی می رسد در حالیکه توانایی انتخاب راه روشنی برای زندگی خود ندارد. او فقط آرزوی زندگی مرفه را دارد اما چگونه؟ نمی داند...

در شانزده سالگی اتفاق تعیین کننده ای برای او رخ می دهد: خواهرش (استا) به خاطر همراهی با یک جوان هنرپیشه از خانه فرار کرد...

 استا با وجود تربیت سفت و سخت و تعصب اخلاقی و مذهبی ظاهراً شدیدی که گاهی اوقات از صفات بارز او به نظر می آمد , دخترک احساساتی و ضعیف النفسی بود که هنوز ابداً بر امیال خود وقوف نداشت. به رغم فضایی که در آن دم می زد , اساساً به آن فضا تعلق نداشت و مانند بیشتر کسانی که جزمیات و آئین های مذهبی را تبلیغ و تکرار می کنند , استا نیز از اوان طفولیت به طرز چنان نامحسوسی وارد دنیای تکالیف و باورهای خود شده بود که تا آن زمان , و حتی تا مدتی بعد , معنایشان را نمی فهمید. زیرا ارشاد و قانون , و یا حقیقت "مکشوف" , ضرورت تفکر را برای او از میان برداشته بود , و مادام که نظریات و موقعیت ها و انگیزه های برونی , و حتی درونی , که با آن قوانین در تضاد باشند پدید نمی آمدند , دخترک ایمن بود. اما به محض پدید آمدن این انگیزه ها , عقاید مذهبی او , که بر اعتقادات و خلق و خوی شخصی اش استوار نبودند , در برابر یورش امیال تاب نیاوردند.

بعد از این اتفاق کلاید تصمیم می گیرد به هر نحو ممکن خود را از این سیکل فقر و بدبختی خلاص کند و کاری برای خودش دست و پا کند تا بتواند به آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند. لذا وارد جامعه می شود...

در صورت تمایل به ادامه مطلب مراجعه شود.

***

این کتاب در سال 1925 نوشته شده است و در سال 1949 فیلمی بر اساس آن به نام مکانی در آفتاب به کارگردانی جورج استیونس و بازی مونتگمری کلیفت و الیزابت تیلور ساخته شده است که نامزده 10 جایزه اسکار هم شده است. حالا چند تاشو برده رفیقمون هادی اشاره نکرده. این کتاب در لیست 1001 کتاب حضور ندارد اما از این نویسنده کتاب "خواهر کاری" در آن لیست حضور دارد. بد نیست بدانید کتاب خواهر کاری در اولین چاپ تنها 50نسخه فروش داشت!

این کتاب حجیم را آقای سعید باستانی ترجمه و انتشارات هاشمی آن را منتشر نموده است.

*

پ ن 1: مشخصات کتاب من: چاپ دوم 1383 با تیراژ 2200 در 1017 صفحه و با قیمت 9500 تومان که البته من با 40 درصد تخفیف گرفتم! یعنی تقریباً باقلوا!

پ ن 2: لینک های مرتبط : نوشته آقای مهدی یزدانی خرم در همشهری , دعوت علی چنگیزی به خواندن این کتاب , یک وبلاگ نویس ترک وبلاگ کرده , نویسنده در ویکیپدیا انگلیسی , کتاب در ویکیپدیا انگلیسی , طرح روی جلد در خارجه! به همراه متن انگلیسی کتاب و تحلیل ها و...اینجا و اینجا

پ ن 3: خیلی وقته انتخابات نداشتیم برای برنامه های آتی! به زودی خواهیم داشت. مطلب بعدی چشمهایش بزرگ علوی خواهد بود. الان مشغول عقاید یک دلقکم و بعدش وداع با اسلحه... برای پس از آن اینجا انتخابات خواهیم داشت مثل سابق...


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

مسیح هرگز به اینجا نرسید کارلو لوی

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1390

 

این کتاب , خاطرات تبعید دو ساله کارلو لوی پزشک ،نقاش و نویسنده ایتالیایی به یک منطقه روستایی در جنوب آن کشور در دوران حکومت فاشیستی موسولینی است (به طور دقیق سالهای 1935 و 1936).

در ابتدا نویسنده از قولی که به روستاییان بابت بازگشت خود به میان آنها داده است یادی می کند, عهدی که به آن وفا نکرده است اما حالا این پزشک تبعیدی با نوشتن این خاطرات به میان روستاییان باز می گردد. او در میان خاطراتش البته به نوعی به تحلیل اوضاع اجتماعی اقتصادی روستا می پردازد و از این حیث کتاب ارزشمندی است. خواندن این کتاب را به علاقمندان مبحث جامعه شناسی روستایی توصیه می کنم.

نام کتاب برگرفته از جمله ضرب المثل گونه ایست که مردم آن مناطق تکرار می کردند: ما مسیحی نیستیم. آدم نیستیم. آدم به حساب نیامدیم, بلکه حیوان, حیوان بارکش و حتی بدتر از حیواناتیم... مسیح در ابولی (Eboli) متوقف ماند. این جملات بدین مفهوم است که نه مسیح و نه پیشگامان تمدن نوین و نه سیاستمداران و حکومتگران , هیچکدام زحمت درک و فهم مشکلات و نیازهای این مردم را به خود ندادند:

هیچ کس به اینجا نیامد. مگر در مقام یک خریدار, یک دشمن و یا یک دیدار کننده عاجز از درک موقعیت.امروز نیز همانند سه هزار سال قبل از میلاد مسیح , فصلها بر رنج طاقت فرسای کشاورزان سپری می شود; هیچ پیام انسانی و یا الهی به این فقر تغییر ناپذیر نرسیده است. به زبان دیگری صحبت می کنیم: زبان ما اینجا غیر قابل فهم است.

لطفاً برای مطالعه بیشتر در مورد کتاب به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

***

این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند, حضور دارد , توسط محمد حسین رمضان کیایی ترجمه و انتشارات هرمس در قطع دوست داشتنی پالتویی آن را به چاپ رسانده است. نام اصلی این کتاب همانگونه که از روی تصویر نیز مشخص است مسیح در ابولی متوقف ماند ، می باشد که این تغییر به نظرم آن را برای ما ملموس تر نموده است. بر اساس این کتاب فیلمی با همین نام توسط فرانچسکو رزی کارگردان ایتالیایی (و با بازی جیان ماریو ولونته) ساخته شده که ظاهراً آنگونه که دوستان می گویند فیلم مقبولی است.

.

پ ن 1: جمعیت جوانان هوادار فاشیست از همین هویت و اوهام خود همان لذتی را حس می کردند که معمولاً در معاشقه می برند.

پ ن 2: مشخصات کتاب من: چاپ اول 1383 در 3150 نسخه 283 صفحه و قیمت 1500 تومان

پ ن 3: لینک های مرتبط : کارلو لوی (ویکیپدیا انگلیسی) ، کتاب (ویکیپدیا انگلیسی) ، فیلم (ویکیپدیا انگلیسی) ، مطلب روزنامه سرمایه ، فیلم (هنر سینما)، مسیحا


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل