X
تبلیغات
زولا

روانکاو ماشادو دآسیس

چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390

 

این کتاب که شامل داستان نسبتاً بلند روانکاو (67 صفحه) و 11 داستان کوتاه دیگر است , اثریست از نویسنده قرن نوزدهم برزیلی ژوآکیم ماریا ماشادو د آسیس که اسمش ما پیرمردها را یاد آلوسیو دآسیس ادر فوتبالیست قهار برزیلی می اندازد و همینجا تا یادم نرفته یادی هم بکنم از دکتر سوکراتس کاپیتان آن تیم دوست داشتنی که در شب تاسوعای حسینی از دنیا رفت (چه سعادتی! یادش گرامی... ولی کاش اون پنالتی گل می شد و گریه ما در نمیومد...). بگذریم و برگردیم سراغ ماشادوی نویسنده که الحق بعد از خواندن کتاب خاطرات پس از مرگ براس کوباس, هنگ کرده بودم که در قرن نوزدهم چطور چنین نویسنده ای در برزیل وجود داشته است! حالا 9 رمان و دویست داستان کوتاهی که نوشته , یا اینکه اولین رییس آکادمی ادبیات برزیل بوده هیچ, اینکه در اون زمان اساساً آکادمی ادبیات در برزیل به وجود آمده آدم را به حسرت وامی دارد. فقط می تونم بگم ما مستعمره نشدیم اما تمام مضرات مستعمره شدن شامل حالمان شد و یک دونه و محض رضای خدا یک دونه از مزایاش شامل حالمون نشد که نشد! که خود قصه دیگریست...

روانکاو

پزشکی خوش اصل و نسب از اروپا به زادگاهش در برزیل برمی گردد و در شهرش آدم سرشناس و قدرتمندی می شود. او جهت بررسی علمی جنون و پیدا کردن علل آن, یک تیمارستان بنا می کند:

دکتر باکامارته که مرید سرسخت سنت علمی اعراب بود , آیه ای در قرآن پیدا کرد با این مضمون که مجانین موجوداتی مقدس اند, زیرا خداوند ایشان را از قوه تشخیص محروم کرده تا از گناه برکنار بمانند. جناب پزشک این آیه را هم زیبا و هم عمیق یافت و دستور داد که آن را بالای نمای ساختمان بر سنگ حک بکنند. اما از آن بیم داشت که این کار مایه رنجش خاطر کشیش و با سعایت کشیش, مایه رنجش خاطر اسقف بشود. پس آن گفته را به بندیکت هشتم نسبت داد.

او مشغول نظریه پردازی و اقدام می شود, ابتدا سراغ مالیخولیایی ها و خل و چل ها و وسواسی ها وغیره می رود و کم کم دامنه مشمولین گسترده تر می شود و وحشت سراسر شهر را فرا می گیرد و...

تا امروز فکر می کردند جنون یک جزیره تک افتاده میان اقیانوس سلامت عقل است. من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که جنون به هیچ وجه جزیره نیست, یک قاره درست و حسابی ست. (خوب)

بازوان آن زن

پسری 15 ساله که منشی و پادوی یک وکیل است و در خانه او زندگی می کند, هرگاه چشمانش به بازوان زن وکیل می افتد, خلاصه , به هپروط می رود و...

...منصفانه بگویم, لخت گذاشتن بازوها از لوندی و عشوه فروشی نبود, مسئله خیلی ساده, این بود که تمام پیرهن های آستین بلند خانم کهنه و نخ نما شده بود. (متوسط)

آینه

چهار پنج آقای محترم در مورد روح بشر صحبت می کنند, یکی می گوید انسان دارای دو روح, یکی روح درونی و دیگری روح بیرونی است (مثلاً برای یک آدم پول دوست, پول روح بیرونی است) و این نظریه اش را با بیان یک خاطره شرح می دهد...

مثلاً آقایانی هستند که روح بیرونی شان در ایام بچگی یک زنگوله یا اسب چوبی ست, اما بعدها, مثلاً ریاست افتخاری یک بنگاه خیریه. من خودم خانمی را می شناسم –یک خانم واقعاً دوست داشتنی- که سالی پنج شش بار روح بیرونی اش را عوض می کند. (متوسط )

در نهانخانه دل

گارسیا که یک پزشک تازه فارغ التحصیل شده است به طور تصادفی با فورتوناتو آشنا می شود و بعدها با هم یک بیمارستان تاسیس می کنند. فورتوناتو که خیلی خونسرد و سخت دل است به تازگی با یک زن ظریف و حساس ازدواج کرده است. تقابل این دو روحیه کاملاً متفاوت دستمایه این داستان است...

تنبیه بدون خشم , نیاز به احساس لذتی که فقط عذاب موجودی دیگر نصیب آدم می کند – این سویدای دل این مرد است. (متوسط)

ترکه عدالت

طلبه ای نوجوان از مدرسه کشیشی فرار می کند و به خانه معشوقه پدرخوانده اش پناه می برد و از او می خواهد کاری کند که او از رفتن به این مدرسه معاف شود... ما می خواهیم از عذابی خلاص شویم اما حاضر می شویم موجبات عذاب دیگری را فراهم کنیم, این درونمایه این داستان کوتاه است. (خوب)

بازی حیوانات

کارمندی که درآمدش کفاف زندگی خانوادگی راحت را نمی دهد به قمار روی می آورد... وضعیت روانی انسان درهنگام قمار دستمایه این داستان کوتاه است.

از آنجا که هر دو جوان و عاشق بودند, هوای توفانی صرفاً آن دو را به یاد آسمانی هماره آبی می انداخت. (متوسط)

عشای نیمه شب

راوی خاطره ای از 17 سالگی اش تعریف می کند که به خانه یکی از اقوام دور در شهر رفته بود و می خواست در نیمه شب در مراسم عشای ربانی شرکت کند. مرد خانه که سر و گوشش می جنبیده کمتر به خانه می آید و در این نیمه شب راوی و زن جوان صاحبخانه با هم صحبت می کنند...

هیچ وقت نتوانستم از گفت و گویی که سالها پیش با خانمی داشتم سر دربیاورم. (چه توقعاتی داشتند در قرن نوزدهم!!). (متوسط)

پدر در برابر مادر

مردی که در ابتدای زندگی مشترک به کارهای مختلف روی آورده و به جایی نرسیده به شغل دستگیری برده های فراری مشغول می شود اما کماکان در فلاکت زندگی می کند و در این گیر و دار صاحب بچه ای می شود که توانایی سیر کردن شکمش را هم ندارد و می بایست تصمیم دردناکی بگیرد... این خصلت انسان که خطای دیگران را می بیند ولی همان خطا را اگر خودش مرتکب شود نمی بیند, درونمایه این داستان است. (خوب)

آموزش جناب از مابهتران

گفتگویی جدی و بدون رودربایستی بین پدر و پسر در شب تولد 22 سالگی پسر, پدر می خواهد راه و رسم موفقیت را به پسشر نشان دهد. گفتگویی که بزعم پدر هر کلمه اش به اندازه شهریار ماکیاولی ارزش دارد...

...باید در انتخاب عقیده ای که در مورد دیگران و همین طور در مورد خودت داری خیلی احتیاط به خرج بدهی. بهترین حالت این است که اصلاً عقیده ای نداشته باشی. (متوسط)

تعطیلات

خواهر و برادری از مدرسه توسط عمویشان به صورت غیر منتظره مرخص می شوند تا به ده و خانه پدری شان بروند. آنها در ذهنشان رویای مهمانی خاصی را دارند و در مورد تفریحاتی که پیش رویشان است صحبت می کنند... (متوسط)

شب دریاسالار

مرد جوان از سفر ده ماهه دریایی بازگشته است و می خواهد بلافاصله به دیدار دوست دخترش که قبل از سفر با هم قسم یاد کرده اند برود...

قسم من راست بود. وقتی قسم می خوردم , راست بود... (خوب)

آخرین خواست

مرد سرشناسی وصیت کرده که تابوتش را یک نجار بخصوص بسازد و این مایه تعجب اطرافیان است. زندگی این مرد روایت می شود تا علت این آخرین خواسته مشخص شود...

توی ده هر روز صبح... روزنامه ای به دستش می رسد که من داده ام چاپ کرده اند تا خوشایند ترین خبرها را به او برساند, تک تک خدماتی که به مجلس موسسان کرده اسم ببرد, و کلی ماجراهای پرشور عاشقانه و اقدامات دلیرانه را با زبانی پر آب و تاب به او نسبت بدهد... (خوب)

***

در کل حسی که نسبت به داستانهای این مجموعه داشتم و داخل پرانتز (رویه سابق در معرفی مجموعه داستان) بیان کردم را اگر جمعبندی کنم باید بگویم که مجموعه قابل قبولی بود. این احساس را در کنار ترجمه خوب عبدالله کوثری که قرار دهیم اوضاع بهتر می شود (البته قرن نوزدهم و ادر و سوکراتس هم بی تاثیر نیستند!). غیر از یکی دو غلط تایپی هم , چیزی برای اصلاح وجود ندارد. این کتاب را انتشارات لوح فکربه چاپ رسانده است.

(مشخصات کتاب من: چاپ اول سال 1382 در 2200 نسخه با 232 صفحه و قیمت 1800 تومان)

نظرات (17)
این قسیم بندیتون بالاترین حدش خوبه یا خیلی خوب ؟
دلم خواست کتاب را بخونم
پاسخ:
سلام
خیلی خوب هم داره...منتها باید دیگه تهش باشه...فکر کنم از خیلی خوب در یکی از مجموعه ها استفاده کردم! اما داستان کوتاه خوب هم چیز خوبی است متوسط هم داستان کوتاهی است که قابل خواندن و به پایان بردن است ولی چندان درخشان نیست! ضعیف هم پایین ترین لول است...حالا کم کم صیقل باید بخوره دیگه
بخونید تا بعد بلکه سیستم ارزشیابیمون با هم کالیبره بشود...
خاطرات ِ فوتبالیت رو که می گی تاز ه می فهمم که از من هم پیرمردتری ...
...
یادته استیلی بعد از دربی گفته بود فقط چون به مادرم فحش دادن ناراحت شدم ! ؟
شنیدم که پریشب تو نود ایشون گفتن که : مادرم گفته ایرادی نداره اونا هم مثه بچه های خودم می مونن و از شون به دل نمی گیرم !
نتیجه : بچه های خود مادر ِ استیلی هم یحتمل همچین برخورد فحش آمیزی ( از نوع کش دار ) باهاش داشتن !!
پی نوشت : نگو که این کامنت زشته و این حرفا ... استیلی حقشه ! حقا که این چنین آدمهای حقیری را باید ...
پاسخ:
سلام
یعنی فقط از روی خاطرات فوتبالی مشخص می شود!!!؟ دست بردار خیس جان
من چیزی از دربی و قبل و بعدش یادم نمیاد
...
والله می دونی که اصلاً خوشم نمیاد....به خصوص که ...آره...اما نکنه از سه نقطه آخر اینه که باید من رو که میله باشم حواله کرد به جایی که امثال ایشون رو آره و اینا!!! دستت درد نکنه
چه خوب چه ارزون
پاسخ:
سلام
ارزون تر از این هم پیدا می شود
و خوب تر هم
وای ! وای ! وای !
خوش به حالت رفیق ! یعنی الان مردم و زنده شدم که چرا نتونستم این کتاب رو پیدا کنم. از ارادت شدید من به جناب ماشادودآسیس که فکر می کنم آگاهی ...حالا با خوندن یادداشت شما قبل از این که حتی بخونمش ازش خوشم اومد ، دقیقن همون فضاییه که دوست دارم مترجمش هم که اصلن حرف نداره. راستی کتاب رو خریدی ؟! 1800 تومان ؟!!! آخه یکی از دوستان که چاپ جدیدشو گرفته بود بهم می گفت 7500 شده ...آقا اگه این کتاب های قدیمی رو جایی سراغ داری که با همین قیمت های قدیمی بدن ، به ما هم معرفی کن حالشو ببریم... !!!
پاسخ:
سلام
بله کاملاً آگاه هستم
بله خریدم... و اگه بگم چند کفت می بره! من این کتاب رو با 40 درصد تخفیف به قیمت 1040 تومان خریدم!!!! دست دوم هم نبودا...
یه جایی توی کرج بود که من تهشو درآوردم اما مثلاً از این کتاب چند تای دیگه داشت پارسال , الانو نمی دونم...
کرج کتابفروشی بهمن (من از شعبه سر درختی گرفتم - چون یه شعبه هم توی چهارراه طالقانی داره)...
تو کجایی؟؟
...................
۷۵۰۰ تومان خیلی زیاده
در حقیقت سه تا وبلاگه برادر
یه روز باهات یه برنامه می ذارم با برو بچ بشینیم مونوپولی بازی کنیم. تابستونم دارم برنامه ریزی می کنم بریم هفت سنگ. کلی هم تیله دارم..... به هرحال که خدا به دادت برسه
پاسخ:
سلام
یا خود خدا
.......................
واقعاً
خدا به دادم برسد
سلام
به ققنوس خیس:
آخه فوتبال ایران هم دیدن داره؟ می دونستی خیلی از پسر بچه ها به عشق یاد گرفتن همون فحش ها می رن استادیوم؟ من می گم هیچ کس حقش نیست فحش بشنوه...
به میله بدون پرچم:
ادبیات داستانی ایران هم وارد یه جور فعل و انفعالات مافیایی شده. من واقعاً بعضی وقتا از کارهای بعضی ناشرا و آدماشون حالم بد می شه. هی نگیم دولت دولت. دولت شاکله ش مشخصه... خود ناشرا هم باند بازی دارن...وضعیت خیلی وخیم تر از اونیه که ما فکر می کنیم...
طرح جلدش رو هم باید روانکاوی کرد...این کتاب هم اضافه می شه به لیست...
پاسخ:
سلام
از طرف ققنوس (بدون اجازه) : به هر حال در جای خودش دیدن داره, هرچند اعصاب خردکنه... اما من به شخصه بعید می دونم که کسی به عشق یادگیری فحش به استادیوم بره. ممکنه که در فضای آزاد اونجا و در میان جمع همفکران, شرم استفاده از آموخته های قبلی بریزد و آنها به زبان بیایند...
از طرف میله!: باندبازی که همه جا هست اینجا هم یک جایی مثل باقی جاها... مطمئنم که اینجوریه...
البته این کتاب برای داستان کوتاه خوان ها خوبه... ذائقه اگر عادت به خواندن داستان کوتاه نداشته باشه زیاد ممکنه خوشش نیاد...
خوب پس ایکاش ما هم یک مستعمره بودیم؟
خوب بعضی از مستعمره ها که وضعشون حسابی توپه مثل کانادا و استرالیا که هنوزم که هنوزه حاضر نیستن از زیر بیرق روباه پیر بیان بیرون.
بعدش این روانکاوه عجب آدم کاردرستی بوده که اون آیه قرآن رو نسبت داده به بندیکت هشتم. یعنی دقیقن همین کاری که ماها می کنیم.
باید کتاب خوبی باشه.
پاسخ:
سلام
ما وضعمان از مستعمره جات خیلی بدتر بود... واقعاً... اونا که مستفیذ شده اند حسابی...
مجدداً توضیح ذیل کامنت فرواک در مورد داستان کوتاه را یاداوری می کنم.
اصلاً شاید یکی از داستان ها را اجرا کردم که خودتان تصمیم بگیرید
سلام دوباره.
بعید دونستن یعنی بکل از بیخ زدن. یک درصدی هم احتمال بدین بد نیست...
قبول دارید که آدم حسابی نمی ره استادیوم؟ البته همون ستاره هاشونم بی ادبن...
پاسخ:
سلام
حالا نوبته منه بگم که داری از بیخ می زنی! یه درصد هم احتمال بده که آدم حسابی ها هم دوست داشته باشند و بروند استادیوم... نه؟
من البته خودم که حسابی نیستم ولی تا سالهای آخر دانشگاه هم استادیوم می رفتم و الان هم اگه پا بده و پا باشه می رم آهای ققنوس ردیف کن با هم بریم استادیوم
گیلکا اینجور موقع ها میگن : آآآآآآآآآآ اووووووووووو
برار ای پیچه یواشتر ! بدا امن فاره سیم ده !

برای بار چندم عرض کنم خدمت تون داداش چشم ما شور نیست .
میرم چها رتا پست قبل تر رو شروع کنم به خوندن
تا بعد ....
اه وای سلام !
پاسخ:
سلام!
هر 3 الی 4 روز یه پست می نویسم... دیگه فکر نکنم این سرعت بالایی باشه
اختیار دارید این چه حرفیه...
سلام
اینقد که من ندید بدیدم ها وقتی مالزی رو زیارت میکردم دلم بد جور مستعمره گی خواسته بود ... خیلی زیاد ! بعد به همه ی اونهایی که جان شیرینشان را دادند تا مستعمره نشویم فاتحه نخواندم ...
......................
این کامنت یعنی که من خوندم همه رو میتونید ادامه بدین . خسته نباشی برار جان ...
پاسخ:
سلام
اون بندگان خدا هم نمی دونستند... یعنی قرار هم این نبود که اینجوری بشه... منطقاً هم نباید این جوری می شد... اما به واقع ما یه چیزی بد تر از مستعمره شدیم ...خیلی بد تر
..........
ممنون... فکر کنم یک شنبه پست جدید را بگذارم...
سلام حسین آقا .ما که همیشه مستعمره ایم .مستعمره ی خودمون.خودمون خودمونو میبندیم و محدود میکنیم .داستان کوتاه خوبه .حداقل واسه ما که همش کمبود وقت داریم.ایده ی رییس تیمارستان واسم جالب بود .عین همون توجیه کردن و مدرک آوردن هست که فنونشو بخوبی فرا میگیرند .میدونید که کیا!راستی چه خوب که تو خونه ی ما هیشکی فوتبال نمیبینه .شوهرم تو عمرش نود دقیقه فوتبالم ندیده!
پاسخ:
سلام
قضیه اون چالهه است توی جهنم که برای عذاب بود و بالای چاله یه نگهبان که بیرون نیاد کسی... چاله ایرانیا نگهبان نداشت, پرسیدند چرا؟ گفت ایرانیا خودشون نمی گذارند کسی از چاله بیاد بیرون و احتیاجی به نگهبان نیست...! متاسفانه!
................
یاللعجب حتماً از هر نود دقیقه 89 دقیقه اش رو میبینه و اینا ... البته از شوخی گذشته من هم دو سه تااز دوستانم این گونه اند اما خب نادرند دیگه
از این جمله خوشم اومد:
باید در انتخاب عقیده ای که در مورد دیگران و همین طور در مورد خودت داری خیلی احتیاط به خرج بدهی. بهترین حالت این است که اصلاً عقیده ای نداشته باشی.
پاسخ:
سلام

البته در متن داستان یک بار فرصت طلبی و منفعت طلبی خاصی دارد...
سلام بر میله.
سوژه‌های جالبی داره. منتها خاطرات پس از مرگش در اولویته. بلاخره "هرگز ترکم نکن" دستم رسید و بعد از خوندنش می‌رم سراغ ماشادو.
آقا اگه یه روز قرار استادیوم گذاشتین، به منم بگین. تاحالا استادیوم نرفتم و بدم نمیاد تجربه کنم و چند تا فحش تازه یاد بگیرم
پاسخ:
سلام درخت جان
بله سوژه هایی که یه کم درونی و روانی است و...
اوه! پس با ترجمه غبرایی به دستتون رسیده, من ترجمه سهیل سمی یعنی هرگز رهایم نکن رو خوندم...
حتماً... فکر کنم اونور سال بریم که هوا مطلوب تر باشه و یادگیری فحش هم راحت تر باشه
منیر میگه شما دختر ندارین. دلتون دختر میخواد .آره؟
پاسخ:
سلام
دختر که ندارم... دوست داشتم که داشته باشم...اما خب حالا که دو تا پسر دارم و دلم هم اگه بخواد یه کم یه جوراییه
مگه این که بگیم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب
سلام میله جان گی گفته پیری تازه اول جونیت
در ضمن من زیاد داستان کوتاه نمیخونم ولی فک کنم این ارزش داشته باشه چ کتاب ارزونی منم میخوام
پاسخ:
سلام
اون که بله
البته فکر نکنم با این قیمت پیدا بشه...
ذائقه داستان کوتاه یه کم متفاوته ها ...دقت داشته باشید.
مثل زیتون می مونه اوایل کمی آزار دهنده است
ا جان میله پس واس همین کامنتم رسوندی به 100 تا سکته بزنم
امروز یا فردا مینویسم منم خوبم مشغول کار عزیز میخوای انقد بیام سر بزنم تا بش 100 تا
پاسخ:
سلام
عزیز اینم از ی متن جدید بیا
پاسخ:
سلام

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل