X
تبلیغات
رایتل

نگاه خیره

چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390

می خوانم تو را

از حنجره گذشته ای اما

از راه نای

یا

از مسیر مری؟!

...........

آذر 1390 میله

*** 

پ ن : فردا با در انتظار بربرها در خدمتتان خواهم بود

برچسب‌ها: شعر

شتاب ثانیه ها

یکشنبه 27 آذر‌ماه سال 1390

نگاهم رو از بیرون به داخل ماشین می کشونم و می گم:

- بابا اون دو تا که شبیه گنبده چیه بالای اون کوه؟

نگاهی به بیرون ماشین می کنه و می گه اونا راداره باباجون باهاش...

نگاهش رو از بیرون به داخل ماشین می کشونه و می گه:

- بابا اون دوتا که شبیه قارچه چیه بالای اون کوه؟

نگاهی به بیرون ماشین می کنم و می گم اونا راداره باباجون باهاش...

***

پ ن 1: کتابهایی که در انتظار نوشتن مطلبشان مانده اند به ترتیب: در انتظار بربرها (کوتزی) و مسیح هرگز به اینجا نرسید (لوی) هستند.

پ ن 2: شروع به خواندن تراژدی آمریکایی اثر تئودور درایزر کردم. دو جلد است و سنگین, از این جهت که واقعاً کیفم سنگین شده!... فونتش هم ریز تر از حد معمول است و به خاطر همین فکر کنم تا تموم بشه من مطلب اون دو کتاب و یه شعر و یه خاطره هم آپ کردم شایدم با دو تا نون اضافه!

روانکاو ماشادو دآسیس

چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390

 

این کتاب که شامل داستان نسبتاً بلند روانکاو (67 صفحه) و 11 داستان کوتاه دیگر است , اثریست از نویسنده قرن نوزدهم برزیلی ژوآکیم ماریا ماشادو د آسیس که اسمش ما پیرمردها را یاد آلوسیو دآسیس ادر فوتبالیست قهار برزیلی می اندازد و همینجا تا یادم نرفته یادی هم بکنم از دکتر سوکراتس کاپیتان آن تیم دوست داشتنی که در شب تاسوعای حسینی از دنیا رفت (چه سعادتی! یادش گرامی... ولی کاش اون پنالتی گل می شد و گریه ما در نمیومد...). بگذریم و برگردیم سراغ ماشادوی نویسنده که الحق بعد از خواندن کتاب خاطرات پس از مرگ براس کوباس, هنگ کرده بودم که در قرن نوزدهم چطور چنین نویسنده ای در برزیل وجود داشته است! حالا 9 رمان و دویست داستان کوتاهی که نوشته , یا اینکه اولین رییس آکادمی ادبیات برزیل بوده هیچ, اینکه در اون زمان اساساً آکادمی ادبیات در برزیل به وجود آمده آدم را به حسرت وامی دارد. فقط می تونم بگم ما مستعمره نشدیم اما تمام مضرات مستعمره شدن شامل حالمان شد و یک دونه و محض رضای خدا یک دونه از مزایاش شامل حالمون نشد که نشد! که خود قصه دیگریست...

روانکاو

پزشکی خوش اصل و نسب از اروپا به زادگاهش در برزیل برمی گردد و در شهرش آدم سرشناس و قدرتمندی می شود. او جهت بررسی علمی جنون و پیدا کردن علل آن, یک تیمارستان بنا می کند:

دکتر باکامارته که مرید سرسخت سنت علمی اعراب بود , آیه ای در قرآن پیدا کرد با این مضمون که مجانین موجوداتی مقدس اند, زیرا خداوند ایشان را از قوه تشخیص محروم کرده تا از گناه برکنار بمانند. جناب پزشک این آیه را هم زیبا و هم عمیق یافت و دستور داد که آن را بالای نمای ساختمان بر سنگ حک بکنند. اما از آن بیم داشت که این کار مایه رنجش خاطر کشیش و با سعایت کشیش, مایه رنجش خاطر اسقف بشود. پس آن گفته را به بندیکت هشتم نسبت داد.

او مشغول نظریه پردازی و اقدام می شود, ابتدا سراغ مالیخولیایی ها و خل و چل ها و وسواسی ها وغیره می رود و کم کم دامنه مشمولین گسترده تر می شود و وحشت سراسر شهر را فرا می گیرد و...

تا امروز فکر می کردند جنون یک جزیره تک افتاده میان اقیانوس سلامت عقل است. من کم کم دارم به این نتیجه می رسم که جنون به هیچ وجه جزیره نیست, یک قاره درست و حسابی ست. (خوب)

بازوان آن زن

پسری 15 ساله که منشی و پادوی یک وکیل است و در خانه او زندگی می کند, هرگاه چشمانش به بازوان زن وکیل می افتد, خلاصه , به هپروط می رود و...

...منصفانه بگویم, لخت گذاشتن بازوها از لوندی و عشوه فروشی نبود, مسئله خیلی ساده, این بود که تمام پیرهن های آستین بلند خانم کهنه و نخ نما شده بود. (متوسط)

آینه

چهار پنج آقای محترم در مورد روح بشر صحبت می کنند, یکی می گوید انسان دارای دو روح, یکی روح درونی و دیگری روح بیرونی است (مثلاً برای یک آدم پول دوست, پول روح بیرونی است) و این نظریه اش را با بیان یک خاطره شرح می دهد...

مثلاً آقایانی هستند که روح بیرونی شان در ایام بچگی یک زنگوله یا اسب چوبی ست, اما بعدها, مثلاً ریاست افتخاری یک بنگاه خیریه. من خودم خانمی را می شناسم –یک خانم واقعاً دوست داشتنی- که سالی پنج شش بار روح بیرونی اش را عوض می کند. (متوسط )

در نهانخانه دل

گارسیا که یک پزشک تازه فارغ التحصیل شده است به طور تصادفی با فورتوناتو آشنا می شود و بعدها با هم یک بیمارستان تاسیس می کنند. فورتوناتو که خیلی خونسرد و سخت دل است به تازگی با یک زن ظریف و حساس ازدواج کرده است. تقابل این دو روحیه کاملاً متفاوت دستمایه این داستان است...

تنبیه بدون خشم , نیاز به احساس لذتی که فقط عذاب موجودی دیگر نصیب آدم می کند – این سویدای دل این مرد است. (متوسط)

ترکه عدالت

طلبه ای نوجوان از مدرسه کشیشی فرار می کند و به خانه معشوقه پدرخوانده اش پناه می برد و از او می خواهد کاری کند که او از رفتن به این مدرسه معاف شود... ما می خواهیم از عذابی خلاص شویم اما حاضر می شویم موجبات عذاب دیگری را فراهم کنیم, این درونمایه این داستان کوتاه است. (خوب)

بازی حیوانات

کارمندی که درآمدش کفاف زندگی خانوادگی راحت را نمی دهد به قمار روی می آورد... وضعیت روانی انسان درهنگام قمار دستمایه این داستان کوتاه است.

از آنجا که هر دو جوان و عاشق بودند, هوای توفانی صرفاً آن دو را به یاد آسمانی هماره آبی می انداخت. (متوسط)

عشای نیمه شب

راوی خاطره ای از 17 سالگی اش تعریف می کند که به خانه یکی از اقوام دور در شهر رفته بود و می خواست در نیمه شب در مراسم عشای ربانی شرکت کند. مرد خانه که سر و گوشش می جنبیده کمتر به خانه می آید و در این نیمه شب راوی و زن جوان صاحبخانه با هم صحبت می کنند...

هیچ وقت نتوانستم از گفت و گویی که سالها پیش با خانمی داشتم سر دربیاورم. (چه توقعاتی داشتند در قرن نوزدهم!!). (متوسط)

پدر در برابر مادر

مردی که در ابتدای زندگی مشترک به کارهای مختلف روی آورده و به جایی نرسیده به شغل دستگیری برده های فراری مشغول می شود اما کماکان در فلاکت زندگی می کند و در این گیر و دار صاحب بچه ای می شود که توانایی سیر کردن شکمش را هم ندارد و می بایست تصمیم دردناکی بگیرد... این خصلت انسان که خطای دیگران را می بیند ولی همان خطا را اگر خودش مرتکب شود نمی بیند, درونمایه این داستان است. (خوب)

آموزش جناب از مابهتران

گفتگویی جدی و بدون رودربایستی بین پدر و پسر در شب تولد 22 سالگی پسر, پدر می خواهد راه و رسم موفقیت را به پسشر نشان دهد. گفتگویی که بزعم پدر هر کلمه اش به اندازه شهریار ماکیاولی ارزش دارد...

...باید در انتخاب عقیده ای که در مورد دیگران و همین طور در مورد خودت داری خیلی احتیاط به خرج بدهی. بهترین حالت این است که اصلاً عقیده ای نداشته باشی. (متوسط)

تعطیلات

خواهر و برادری از مدرسه توسط عمویشان به صورت غیر منتظره مرخص می شوند تا به ده و خانه پدری شان بروند. آنها در ذهنشان رویای مهمانی خاصی را دارند و در مورد تفریحاتی که پیش رویشان است صحبت می کنند... (متوسط)

شب دریاسالار

مرد جوان از سفر ده ماهه دریایی بازگشته است و می خواهد بلافاصله به دیدار دوست دخترش که قبل از سفر با هم قسم یاد کرده اند برود...

قسم من راست بود. وقتی قسم می خوردم , راست بود... (خوب)

آخرین خواست

مرد سرشناسی وصیت کرده که تابوتش را یک نجار بخصوص بسازد و این مایه تعجب اطرافیان است. زندگی این مرد روایت می شود تا علت این آخرین خواسته مشخص شود...

توی ده هر روز صبح... روزنامه ای به دستش می رسد که من داده ام چاپ کرده اند تا خوشایند ترین خبرها را به او برساند, تک تک خدماتی که به مجلس موسسان کرده اسم ببرد, و کلی ماجراهای پرشور عاشقانه و اقدامات دلیرانه را با زبانی پر آب و تاب به او نسبت بدهد... (خوب)

***

در کل حسی که نسبت به داستانهای این مجموعه داشتم و داخل پرانتز (رویه سابق در معرفی مجموعه داستان) بیان کردم را اگر جمعبندی کنم باید بگویم که مجموعه قابل قبولی بود. این احساس را در کنار ترجمه خوب عبدالله کوثری که قرار دهیم اوضاع بهتر می شود (البته قرن نوزدهم و ادر و سوکراتس هم بی تاثیر نیستند!). غیر از یکی دو غلط تایپی هم , چیزی برای اصلاح وجود ندارد. این کتاب را انتشارات لوح فکربه چاپ رسانده است.

(مشخصات کتاب من: چاپ اول سال 1382 در 2200 نسخه با 232 صفحه و قیمت 1800 تومان)

گزارش یک آدم ربایی (۲) گابریل گارسیا مارکز

شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390

 

قسمت دوم

وضعیت گروگانها

طبیعی است که خواندن این کتاب به دلایلی که می دانیم جلو افتاد و یکی از اهداف, کنجکاوی در مورد شرایط نگاهداری گروگانها بود... (دستش درد نکند! البته من در وقت مقتضی چند پیشنهاد معرفی کتاب به ایشان می نمایم که خالی از لطف نیست که بلکه از این طریق ,ملت هم با کتاب همنشین شود و از حالت صرفاً شعاری من یار مهربانم و اینا خارج شود ,هم دو تا چیز یاد بگیرد! کلاً امیدوارم این شخصیت ها هر از گاهی – مثلاً ماهی یک بار- به یه بهانه ای این ملت را دنبال یه کتاب به کتابفروشی ها بفرستند... خداییش! از ما که حرف شنوی ندارند که!) ... به هر حال جملات زیر در این زمینه قابل توجه است:

وضعیت آنها بسیار بدتر از زندان و اسارت بود... تنها اجازه داشتند در موارد اضطراری حرف بزنند, به این شرط که بلند صحبت نکنند... برای انجام دادن هر کاری , لازم بود از نگهبانان که در خواب نیز آنان را زیر نظر داشتند , اجازه بگیرند: برای نشستن , دراز کردن پا , حرف زدن و سیگار کشیدن... چراغ خواب اتاق به طور شبانه روزی روشن می ماند... پنجره های اتاق تخته کوب بود و نوری به داخل نمی آمد... نمی دانستند در کجا هستند... نگهبانان هم در همان اتاق حضور داشتند (مسلح) و برخی از آنان در هنگام صحبت با گروگانها آنها را با اسلحه نشانه می گرفتند... نگهبانان هم مثل گروگانها مناسک مذهبی را اجرا می کردند... در انتظار مداوم برای کشته شدن به سر می بردند...و بعضاً به طور ناگهانی مکانشان جابجا می شد ... و در اکثراوقات از اتفاقات بیرون با خبر نمی شدند چون از نظر رسانه و اینها در مضیقه بودند ...

***

گروگانها عبارت بودند از:

دیانا توربای (دختر رییس جمهور اسبق و دبیرکل حزب لیبرال که یکی از خبرنگاران مطرح کشور بود) به همراه چهار خبرنگار همراه خود

مارینا مونتویا (خواهر رییس دفتر دولت سابق)

ماروخا پاچون (همسر یک سیاستمدار مطرح که خود به نوعی خبرنگار و دارای مقامی مشابه رییس بنیاد فارابی خودمان) عکس متاخر تر از ایشان را اینجا ببینید (نفر سمت چپی) و اینجا

بئاتریس وی یامیزار (خواهر شوهر ماروخا – جهت انبساط خاطر در دوران گروگان بودن! البته ایشان معاون اوشون بود و طبعاً خواهر همان سیاستمدارمطرح یعنی آلبرتو وی یامیزار)

فرانسیسکو سانتوس (سردبیر یکی از مجلات مطرح و فرزند یک فرد قدرتمند رسانه ای)

***

اطلاعیه تحویلیها پس از به گروگان گرفتن یکی از گروگانها: دستگیری ماروخا پاچون خبرنگار , پاسخ ما به شکنجه ها و آدم ربایی هایی است که در روزهای اخیر در شهر مده لین به دست دستگاه امنیت کشوری اعمال می شود و بارها در اطلاعیه های پیشین آنها را محکوم کرده ایم.

***

این پاراگراف یکی از تحلیل های قابل توجه نویسنده در خصوص شرایط اجتماعی در زمان مورد نظر است که به هر حال آموزنده است: پول های بادآورده و کار نکرده, مخدری بدتر از "عمل قهرمانانه قاچاق مواد مخدر" , به کشور تزریق و به مردم این گونه القا می شد که قانون بزرگترین مانع خوشبختی است و داشتن سواد خواندن و نوشتن , هیچ ارزشی ندارد. اگر انسان جنایتکار باشد , بهتر می تواند به زندگی ادامه بدهد و انسان معقول و فهمیده, نمی تواند زندگی عادی خود را تامین کند. خلاصه این که فروپاشی اجتماعی, بدون این که از پیش اعلام شود در حال شکل گیری بود.

***

در مورد ربودن دیانا توربای هفت گروه مسلح بیانیه مشترک دادند که کار ما نبوده است! تاکیدم روی عدد هفت است, نیازی به توضیح نیست که هفت تا گروه مسلحی که اهل بیانیه  دادن باشند , برای یک کشور با مساحت کلمبیا یعنی چه! 

***

سوال: یک خانم متشخص به نام نیدیا که همسر سابق رییس جمهور اسبق می باشد پیگیر آزادی گروگانها و به خصوص دیانا توربای است. دیانا هم دختر اوست و هم دختر دایی اش... یه کم روی این موضوع فکر کنید تا بعد!

***

زن در دوران شکوفایی یعنی سی سالگی به سر می برد, در نوزده سالگی طبق ضوابط مذهب کاتولیک ازدواج کرده بود و پنج فرزند داشت: سه دختر و دو پسر که هر کدام به فاصله پانزده ماه با دیگری به دنیا آمده بود. به نظرم یک چنین زنی در مملکت ما بعد از طی این مراحل تنها به فکر آخرت و اینا است (البته اگر اساساً فرصت فکر کردن داشته باشد!) اما این زن بعد از ازدواج ناموفق اول در سن سی سالگی با 5 فرزند , با یک پزشک مجرد ازدواج می کند و در عرصه سیاست هم حضوری فعال دارد.

***

در سراسر کلمبیا, تنها فرد پر نفوذی به حساب می آمد که هرگز رویای ریاست جمهوری را در سر نپرورانده بود. این جمله معترضه در مورد یک کشیش پرنفوذ بیان شده است که گویای وضعیت روانی افراد جامعه است! البته شاید به نظرتان برسد که یک کشیش , به واسطه کشیش بودن از سیاست به دور است, اما در نظر داشته باشیم که فرمانده ارتش آزادیبخش ملی کلمبیا , که یک گروه چریکی است, یک کشیش بوده است.

***

پیشنهاداتی برای اصلاح

به واقع پیشنهادی برای اصلاح ندارم به جز این که ناشر (انتشارات علم) می بایست یک بازنگری مجدد و کامل روی متن انجام دهد... غلطهای تایپی بیداد می کند... همین!

اما یک سوال در مورد این جملات :در دوماه نخست سال 1991 , هزار و دویست قتل به وقوع پیوست ...در هر روز بیست نفر و در هر چهار روز یک حمام خون می شد !!! علامت تعجب از من است چون نمی دانستم حمام خون یعنی کشته شدن 80 نفر ... نمی دانم این واحد جدید را باید از مارکز بپرسم یا از مترجم...(مثلاً در انفجار فلان جا دو و نیم حمام خون کشته شدند و ...).

***

از گابریل گارسیا مارکز سه کتاب عشق در زمان وبا , صدسال تنهایی و پاییز پدرسالار در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد که هر سه ترجمه شده است. گزارش یک آدم ربایی در این لیست نیست و تاکنون سه بار ترجمه شده است:

امیرحسین فطانت  نشر اطلاعات  1376

جاهد جهانشاهی  نشر آگاه        1376

کیومرث پارسای     انتشارات علم 1386

(مشخصات کتاب من : 1386 چاپ اول  انتشارات علم  2200 نسخه 481صفحه  5500 تومان)

گزارش یک آدم ربایی (۱) گابریل گارسیا مارکز

پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1390

 

قسمت اول

کلمبیا کشور عجیبی است به واقع! از مافیای مواد مخدرقوی گرفته تا سریال های در پیت فارسی وان , از ترورها و آدم ربایی های متعدد و داشتن فضایی ترس آلود گرفته تا خوش باشی های آنچنانی که ایضاً در همان سریال ها مشاهده می شد. از تکنیک و موهای منحصر به فرد کاپیتان فوتبال سالهای نه چندان دورش کارلوس والدراما و همچنین حرکات باز هم منحصر به فرد دروازه بان دریبل زنش رنه هگوئیتا (که آن هم در کارنامه اش محرومیت به دلیل آدم ربایی ثبت است!! – البته خوب باز بهتر از محرومیت به خاطر شادی بعد از گل و ایناست!) گرفته تا گرفتن جایزه نوبل ادبیات توسط نویسنده باز هم منحصر به فردش گابریل گارسیا مارکز...

داستان همانگونه که از اسمش بر می آید گزارشی است از آدم ربایی و البته نه یک نفر بلکه ده نفر! و این گزارش هم بر اساس واقعیت و مطابق درخواست یکی از گروگان ها از مارکز نوشته شده است. البته با توجه به فضای ترور حاکم بر کشور این درخواست و اجابت آن را باید به نوعی ارج نهاد. مارکز ابتدا بر اساس درخواست و صحبتها و خاطرات این گروگان , طرح اولیه داستان را می نویسد اما بعد به این نتیجه می رسد که پرداختن به یکی از موارد , فارغ از بقیه, حق مطلب را ادا نمی کند و لذا به کمک دو دستیارش شروع به جمع آوری اطلاعات و مصاحبه های متعدد با اشخاصی که به هر نوع درگیر ماجرا بودند, می کند و ما حصل این تحقیقات موشکافانه و ریختن آن در قالب داستان توسط نویسنده ای توانا; همین کتاب است که , گزارش گونه جذابی است.

در مورد اسکوبار(سلطان مواد مخدر کلمبیا در آن زمان و نماینده سابق مجلس) و کارتل های مواد مخدر آن خطه و اتفاقات سیاسی و تغییر و تحولات آن سرزمین , مقالات و اخبار جسته گریخته ای خوانده و فیلم های مستندی دیده بودم اما به واقع همه آنها یک طرف , خواندن این رمان یک طرف! آنها عموماً در بهترین حالت از جنس برگی یا شاخه ای بریده از درخت بودند و این خود درخت و خود زندگی...این گزارش از زبان یک کلمبیایی است که در آن فضا نفس کشیده و البته با لحاظ نمودن حد قابل قبولی از بی طرفی و صداقت خاصی نوشته شده است. مثلاً اگر ما در مورد اسکوبار فیلمی ,خبری, چیزی می خوانیم عموماً فقط از پلشتی های او واقف می شویم و درک درستی از چرایی به وجود آمدن و شکل گرفتن و قدرت یافتن چنین پدیده هایی در جامعه نداریم. شاید اشاره ای به محبوبیت او در میان بخشی از مردم شده باشد اما وقتی در زمینه اجتماعی و در متن قرار نگیریم قضاوت درستی نمی توانیم بکنیم. یا مثلاً دخالت امنیتی نظامی آمریکایی ها را می بیبنیم اما به پیش زمینه های آن توجه نمی کنیم. اگر همه این موارد را در مورد کارتل اسکوبار ببینیم از فعالیت های گروه های رقیب یا گروه های چریکی و دولت و پلیس و نظام جهانی غافلیم. نمی خواهم بگویم این کتاب توانسته کلاف سردرگم جامعه ای که در آن واحد , بین چندین کارتل مواد مخدر و چندین گروه مسلح چریکی بعضاً قانونی! و غیر قانونی در حال دست و پا زدن است را شفاف می کند; نه! من چنین باری را بر روی دوش رمان (حتی رمان سیاسی اجتماعی) نمی گذارم اما حداقل کاری که این کتاب می کند آن است که نشان می دهد معادله این جامعه تک مجهولی و دو مجهولی نیست و سرنخی از پارامترهای دخیل , به خواننده انتقال می دهد.

***

"کلمبیا تا زمانی که رهبران قاچاقچیان مواد مخدر به صورت مستقیم در سیاست کشور دخالت نکرده بودند, از نقش گسترده خود در معاملات بین المللی قاچاق مواد مخدر آگاهی نداشت" مداخله این گروه ها برای کسب قدرت و گسترش فعالیت ها و فراهم نمودن امنیت حرفه ای و ... بود و طبیعی بود که پس از این مداخلات, گروه های مختلف که در پی کسب قدرت بودند با یکدیگر منازعه ای خشن را آغاز نمودند. مثلاً فرمانده گروه چریکی ام19 که در معادلات پیچیده سیاسی کلمبیا , حضور قانونی و حتی فراکسیونی در مجلس داشت, برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا می شود اما با همه ترتیبات امنیتی ,از طرف گروه های رقیب ترور می شود!

در این مبارزات چند جانبه, مردم عادی متحمل خسارات زیادی می شدند ; بمبی منفجر می شد, علاوه بر هدف مورد نظر کلی آدم از همه جا بی خبر به لقاءالله می پیوستند. قاچاقچیان نیروهای پلیس را می کشتند و پلیس هم در مقابل به هیچ مظنون صغیر و کبیری رحم نمی کرد. قاچاقچیانی نظیراسکوبار به مردم فقیر منطقه فعالیت خود (مده لین) رسیدگی می کرد و از این جهت محبوبیت زیادی در بین زاغه نشینان داشت و آنها او را به چشم یک رابین هود می نگریستند و حاضر بودند جان خود را برای او به خطر بیاندازند و پلیس هم با علم به این موضوع هر زاغه نشینی را حامی اسکوبار فرض می نمود و در مواردی نیز به قتل دسته جمعی آنها می پرداخت.

اعلامیه های او از نظر نگارش نمونه و کامل بود و جایی برای اعتراض نداشت. اظهاراتش چنان نزدیک به واقعیت بودند که حقیقت با آنها اشتباه گرفته می شد... محراب های زیادی در زاغه های مده لین مزین به تصاویر او بود و همواره برایش شمع روشن می کردند. عده زیادی بر این باور بودند که او می تواند معجزه کند. در تاریخ کشور هیچ فرد کلمبیایی دیگری تا این اندازه دارای ذکاوت نبوده و نتوانسته است افکار عمومی را چنین تحت تاثیر قرار دهد. هیچ کس چنان قدرت تباه کننده ای نداشت. یکی از ویژگی های مخرب او , عدم تشخیص خوب از بد بود.

اگر دولت می توانست یک قاچاقچی بزرگ را دستگیر کند, محاکمه او برایش ساده نبود; از یک طرف آنها در دم و دستگاه قضایی نفوذ زیادی داشتند (رشوه, تهدید , ترس و...) و از طرف دیگر نگاهداری آنها در زندان هزینه زیادی داشت (فرار, قتل, ترور و...). لذا از یک زمان به بعد راه حلی که به نظر دولتمردان رسید , تحویل دادن قاچاقچیان به ایالات متحده آمریکا بود. بدین ترتیب فساد دستگاه قضایی و هزینه های نگاهداری آنها را از سر خود باز می کردند. قاچاقچی ها پس از تصویب این قانون مبارزه شدیدی را علیه این قانون و مجریان آن شروع کردند که حاکی از اثربخشی آن بود. این مخالفان در فرهنگ سیاسی آن زمان "تحویلی ها" نام گرفتند. تحویلیها در زمان مورد نظر ما (اوایل دهه نود) اقدام به چند فقره آدم ربایی نمودند که گروگانها همگی خبرنگار و به نوعی از وابستگان و نزدیکان آدم های مورد توجه دولت بودند تا از این طریق فشار لازم را جهت الغای این قانون به دولت بیاورند. آنها حاضر بودند که خود را تسلیم کنند به شرطی که در کلمبیا باقی بمانند و در یک زندان امن نگاهداری شوند. امن از این جهت که هم از انتقام گیری برخی نیروهای پلیس می ترسیدند و هم از سوءقصد گروه های رقیب در زندان هراس داشتند. البته انها از زندان می توانستند فعالیت های خود را ادامه بدهند و همچنین در ازای تسلیم خود و در خلال مذاکرات , امنیت وابستگان خود را نیز تامین کنند.

مشکل اصلی دولت, قاچاقچیان مواد مخدر و چریک ها این بود که تا زمانی که کلمبیا دستگاه قضایی کارآمدی نداشته باشد , شکل گیری سیاست مدون و مطلوب که دولت را در رده خوب و مجرمان را در رده بد قرار دهد, امکان پذیر نیست.

رییس جمهور (در زمان وقوع داستان: سزار گاویریا) در طول مبارزات انتخاباتی خود وعده داد هرکس تسلیم قانون شود و به جرایم خود اعتراف کند دولت او تضمین می کند او را تحویل مقامات خارجی ندهد اما این تضمین برای تحویلیها کفایت نداشت و آنها عدم تحویل بی قید و شرط باضافه ضمانت های اجرایی قوی تر می خواستند لذا در حالی که دولت از مذاکره با تحویلیها ابا داشت , آنها رویکرد مذاکره یا ترور را در پیش گرفتند. در راستای این رویکرد اقدام به گروگانگیری نمودند. برای بهتر حس کردن فضا بد نیست بدانیم : از ماه سپتامبر 1991 تا ماه ژانویه 1993, بیست و شش خبرنگار رسانه های گوناگون به دست عوامل قاچاق مواد مخدر به قتل رسیدند.

این داستان شرح این گروگانگیری ها و اقدام نزدیکان گروگانها و شخصیت های مختلف برای آزادی آنها و شرح حال گروگانها در ایام زندانی بودن و اتفاقات و شرایط اسفناکی که آنها طی این دوران تحمل نمودند , می باشد.

ادامه دارد

پ ن 1: در قسمت بعدی به شرایط نگاهداری گروگانها و قسمتهای مختلفی از کتاب که می تواند جالب باشد اشاره خواهم نمود.

پ ن 2: همینجا مجدداً از دوستان عذرخواهی می کنم چون به علت شرایط محل کار جدید واقعاً فرصت سرزدن به وبلاگ ها کم شده است!

پ ن 3: پس از این کتاب , مطالب بعدی به ترتیب روانکاو ماشادو دآسیس , در انتظار بربرها کوتزی خواهد بود.

پ ن 4: در حال خواندن مسیح هرگز به اینجا نرسید کارلو لوی هستم و پس از آن یک کتاب قطور! را شروع خواهم کرد تا فاصله خواندن و نوشتن از این زیادتر نشود. پس در ایام عزاداری کلفت خوانی خواهیم داشت!

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل